با توجه به ضرورت وحى، چرا منقطع شد؟
مسئله اتمام وحى به تعبير رايجتر «ختم نبوت»، مسئلهاى است كه درباره آن تحليلهاى مختلفى ارائه شده است. عدهاى مسئله ختم نبوت را اين گونه تحليل مىكنند و تشبيهاتى هم انجام مىدهند و مىگويند: مثل طفلى كه وقتى به دبستان مىرود تا مدتى لازم است كه آموزگار دستش را بگيرد. كمال و ايده آن اين است كه اين دانشآموز به مرحلهاى برسد كه ديگر به معلم و استاد نياز نداشته باشد و خود مستقل شود و راه خود را ادامه دهد.
خواسته يا ناخواسته، از اين پاسخ چنان استفاده مىشود كه پس انسانهاى ديگر نيازى به وحى ندارند، در حالى كه اين گونه نيست و اگر ما بخواهيم با يك مثال پاسخ دهيم، بايد گفت: انسان هر چقدر به لحاظ معرفت عقلى رشد كند، در برابر آن معارف كه پيامبران مىآورند، هنوز مثل آن طفل و كودك دبستانى است؛ بنابراين بايد گفت كه مسئله به امكانات زمانهاى مختلف بستگى داشت. امتهاى پيشين نمىتوانستند كتابهاى آسمانى را حفظ كنند، اما پيامبر اسلام(ص) در زمانى آمد كه كمكم بشر به اين مرحله رسيد كه كلام خداوند را از تحريف حفظ كند. وقتى كلام خداوند مىخواهد از تحريف حفظ شود، همه آن، اين نيست كه خداوند بخواهد با دخالتهاى فراطبيعى و به صورت معجزه كلامش را حفظ كند! يكسرى از امور به صورت طبيعى رخ مىدهد و سير طبيعى زندگى بشر به صورتى است كه در آن زمانها به خاطر نبود امكانات لازم، انبيا نمىتوانستند كلام الهى را از تحريف حفظ كنند، اما در زمان پيامبر اسلام زمان به گونهاى بود كه كلام الهى مىتوانست باقى بماند.
عامل ديگر اينكه بشر از همان ابتدا آمادگى آن را به لحاظ فكرى نداشت كه طى يك برنامه همه جانبه براى كل زندگى به آن داده شود. حتى در زمان ظهور اسلام هم، بعضى از احكام با توجه به شرايط زمان نازل مىشد و به صورت تدريج كامل مىشد؛ يعنى بشر اوليه آن آمادگى را نداشت كه همه معارف كه براى هدايت انسان لازم بود، يك دفعه بر او عرضه شود، به همين دليل به تدريج بعثت انبيا و نزول كتابهاى آسمانى صورت مىگرفت؛ يك پيامبرى مىآمد و بعد از گذشت يك مرحله، پيامبر ديگرى مىآمد و مقدارى از معارف را تكميل مىكرد. تا آنكه تكميل و حد كامل آن در شريعت اسلام و وحى مكتوب پيامبر اسلام پديد آمد.
بنابر عقايد شيعه، «وحى» پس از دوره پيامبر اسلام(ص) و در ارتباط با امامان چه صورتى يافت؟
درباره ائمه اصطلاحا وحى اطلاق نمىشود؛ هرچند براساس ادلهاى كه داريم، آنها نيز معارفى را دريافت مىكردند؛ مثلاً در يكى از خطبههاى نهجالبلاغه على(ع) تعابيرى دارد كه در ميان آدميان اشخاصى وجود دارند كه در برههاى از برهههاى زمانى، خداوند با اينها نجوا مىكند كه اين را مىتوان از اين قبيل دانست؛ پس مىتوان گفت كه اصل ارتباط با مبدأ وحيانى قطع نشده و قطع نخواهد شد، اما وقتى اصطلاح ختم نبوت به زبان مىآيد، وحيى كه به عنوان دستورالعمل براى انسانها باشد و شريعت آدميان را تعيين كنند بارفتن پيامبر قطع شده، در عين حال در شرح و تبيين آنچه پيامبر آورده، ائمه ما مطالبى را بيان كردند كه ما معتقديم، از غيب ملهم بوده و تعبير وحى را به كار نمىبريم، ولى الهام به اين معنا، تفاوت چندانى با وحى ندارد، ولى تأدبا به تعبير بعضى از علما لفظ وحى را به كار نمىبريم، ولى پيامبر مىفرمايند: اينها هم ثقل كتاب الهى هستند و مفسر اين كتاب هستند.
اينها در تفسير اين كتاب، از جانب خداوند ملهم بودند، منتهى اينها چيز جديدى برآنچه پيامبر گفتند نمىافزايند و فقط شرح و تبيين همان مطالبى است كه پيامبر اسلام آورده و مرتبه نازلتر از آن مىتوان گفت: همان كشف و شهودى كه در عرفا مشاهده مىشود؛ البته تفاوت زياد است؛ يعنى وحى و الهام پيامبران و امامان خطاناپذير است، اما در كشف و شهودها ممكن است خطاهايى رخ بدهد كه خود عرفا ذكر كردند كه معيار و محك و سنجش اين شهود كه آيا درست بوده يا از القائات شيطان بوده، همان است كه آيا مطابق با وحى الهى است يا خير؟!