فلسفه انقطاع وحى

پرسش :

با توجه به ضرورت وحى، چرا منقطع شد؟

پاسخ :

مسئله اتمام وحى به تعبير رايج‏تر «ختم نبوت»، مسئله‏اى است كه درباره آن تحليل‏هاى مختلفى ارائه شده است. عده‏اى مسئله ختم نبوت را اين گونه تحليل مى‏كنند و تشبيهاتى هم انجام مى‏دهند و مى‏گويند: مثل طفلى كه وقتى به دبستان مى‏رود تا مدتى لازم است كه آموزگار دستش را بگيرد. كمال و ايده آن اين است كه اين دانش‏آموز به مرحله‏اى برسد كه ديگر به معلم و استاد نياز نداشته باشد و خود مستقل شود و راه خود را ادامه دهد.

خواسته يا ناخواسته، از اين پاسخ چنان استفاده مى‏شود كه پس انسان‏هاى ديگر نيازى به وحى ندارند، در حالى كه اين گونه نيست و اگر ما بخواهيم با يك مثال پاسخ دهيم، بايد گفت: انسان هر چقدر به لحاظ معرفت عقلى رشد كند، در برابر آن معارف كه پيامبران مى‏آورند، هنوز مثل آن طفل و كودك دبستانى است؛ بنابراين بايد گفت كه مسئله به امكانات زمان‏هاى مختلف بستگى داشت. امتهاى پيشين نمى‏توانستند كتاب‏هاى آسمانى را حفظ كنند، اما پيامبر اسلام(ص) در زمانى آمد كه كم‏كم بشر به اين مرحله رسيد كه كلام خداوند را از تحريف حفظ كند. وقتى كلام خداوند مى‏خواهد از تحريف حفظ شود، همه آن، اين نيست كه خداوند بخواهد با دخالت‏هاى فراطبيعى و به صورت معجزه كلامش را حفظ كند! يكسرى از امور به صورت طبيعى رخ مى‏دهد و سير طبيعى زندگى بشر به صورتى است كه در آن زمان‏ها به خاطر نبود امكانات لازم، انبيا نمى‏توانستند كلام الهى را از تحريف حفظ كنند، اما در زمان پيامبر اسلام زمان به گونه‏اى بود كه كلام الهى مى‏توانست باقى بماند.

عامل ديگر اينكه بشر از همان ابتدا آمادگى آن را به لحاظ فكرى نداشت كه طى يك برنامه همه جانبه براى كل زندگى به آن داده شود. حتى در زمان ظهور اسلام هم، بعضى از احكام با توجه به شرايط زمان نازل مى‏شد و به صورت تدريج كامل مى‏شد؛ يعنى بشر اوليه آن آمادگى را نداشت كه همه معارف كه براى هدايت انسان لازم بود، يك دفعه بر او عرضه شود، به همين دليل به تدريج بعثت انبيا و نزول كتاب‏هاى آسمانى صورت مى‏گرفت؛ يك پيامبرى مى‏آمد و بعد از گذشت يك مرحله، پيامبر ديگرى مى‏آمد و مقدارى از معارف را تكميل مى‏كرد. تا آنكه تكميل و حد كامل آن در شريعت اسلام و وحى مكتوب پيامبر اسلام پديد آمد.

بنابر عقايد شيعه، «وحى» پس از دوره پيامبر اسلام(ص) و در ارتباط با امامان چه صورتى يافت؟

درباره ائمه اصطلاحا وحى اطلاق نمى‏شود؛ هرچند براساس ادله‏اى كه داريم، آنها نيز معارفى را دريافت مى‏كردند؛ مثلاً در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه على(ع) تعابيرى دارد كه در ميان آدميان اشخاصى وجود دارند كه در برهه‏اى از برهه‏هاى زمانى، خداوند با اينها نجوا مى‏كند كه اين را مى‏توان از اين قبيل دانست؛ پس مى‏توان گفت كه اصل ارتباط با مبدأ وحيانى قطع نشده و قطع نخواهد شد، اما وقتى اصطلاح ختم نبوت به زبان مى‏آيد، وحيى كه به عنوان دستورالعمل براى انسان‏ها باشد و شريعت آدميان را تعيين كنند بارفتن پيامبر قطع شده، در عين حال در شرح و تبيين آنچه پيامبر آورده، ائمه ما مطالبى را بيان كردند كه ما معتقديم، از غيب ملهم بوده و تعبير وحى را به كار نمى‏بريم، ولى الهام به اين معنا، تفاوت چندانى با وحى ندارد، ولى تأدبا به تعبير بعضى از علما لفظ وحى را به كار نمى‏بريم، ولى پيامبر مى‏فرمايند: اينها هم ثقل كتاب الهى هستند و مفسر اين كتاب هستند.

اينها در تفسير اين كتاب، از جانب خداوند ملهم بودند، منتهى اينها چيز جديدى برآنچه پيامبر گفتند نمى‏افزايند و فقط شرح و تبيين همان مطالبى است كه پيامبر اسلام آورده و مرتبه نازل‏تر از آن مى‏توان گفت: همان كشف و شهودى كه در عرفا مشاهده مى‏شود؛ البته تفاوت زياد است؛ يعنى وحى و الهام پيامبران و امامان خطاناپذير است، اما در كشف و شهودها ممكن است خطاهايى رخ بدهد كه خود عرفا ذكر كردند كه معيار و محك و سنجش اين شهود كه آيا درست بوده يا از القائات شيطان بوده، همان است كه آيا مطابق با وحى الهى است يا خير؟!

حجت‏الاسلام يوسفيان

هفته نامه پگاه حوزه - شماره 136-


بازگشت