از مسـائل جدى و اساسى مبحث اسباب نزول,مقوله جعل و تحريف در روايات و احاديث اسـباب نـزول اسـت.گر چه تشخيص احاديث و روايات مستند و صحير از مرسل و سقيم, بـحـثـى گـسترده, دراز دامن و پر اهميت را در طول تاريخ حديث داشته و دارد,اما اهـميت اين مقوله در روايات مربوط به تفسير قرآن, بويژه احاديث مرتبط به اسباب نـزول بـيشتر است, زيرا اين گونه احاديث, تنها از حكم عملى و يا اخلاقى محض سخن نمى گويند, بلكه نوع نگاه به كتاب الهى را تبيين و ترسيم مى كنند و در نتيجه اين گونه روايات, مى تواند ما را به درك كلام حق, نزديك و يا از آن دور سازد.
بـر اساس ضـرورت فـوق, اسـاسى مى نمايد كه به بحث جعل و تحريف, در مورد روايات اسـبـاب نـزول, بـا تـامـل و تعمق بيشتر نگريسته شود و اين امر مهم, از زواياى گـوناگون مورد تامل و بررسى قرار گيرد, از آن جمله اين كه: آيا جعل و تحريف در روايـات اسـباب نزول صورت گرفته است يا نه؟ و اگر صورت گرفته است در چه زمان و زمـيـنـه ها و با كدام عوامل و انگيزه ها بوده است؟ آثار و پيامدهاى آن در مسائل اعـتـقـادى و اجتماعى و فرهنگى چيست؟ و با كدام معيارها و موازين مى توان جعل و تحريف را تشخيص داد؟و سرانجام نمونه هاى آن كدام است؟.
اينها مسائل شايان تامل و تحقيق در قلمرو اسباب نزول است و انتظار مى رود كه در پـرتـو بـررسـى ايـن مسائل, جايگاه صحير اسباب نزول و نقش آن در تفسير و فقه و ساير علوم اسلامى مشخص گردد و از افراد و تفريط در استفاده از آن پرهيز شود.
1- جـعـل در اسباب نزول, عبارت است از نسبت دادن آيه يا آياتى از قرآن كريم به شـخـص يا جريانى, كه نقشى در نزول آن نداشته اند و به تعبير ديگر, ايجاد ارتباط بين آيات و جريانها يا اشخاصى كه هيچ پيوندى بين آنها نبوده است.
2- تـحريف در اسباب نزول, گونه اى تغيير و ايجاد دگرگونى در مورد واقعه يا شخصى اسـت كـه مـنـشـا نزول آيه اى از آيات شده است. حال فرقى نمى كند كه اين تبديل و دگـرگـونـى, در نفس حادثه باشد يا در جوانب مربوط به آن, مثلا ممكن است برخى از كـلـمـات روشـن و پيامدار از متن روايتى حذف شود و واژه مجمل و مبهم به جاى آن گـذاشـتـه شـود, تا نتايج بايسته از روايت دريافت نگردد, مانند تغييرهاى كه در بـرخـى از روايات مربوط به آيه ((انذار عشيره)) صورت گرفته است, تا پيام سياسى آن بى رنگ شود.
از آن جـا كـه مسائل مربوط به اسباب نزول در قالب روايات و اخبار ثبت گرديده و به ما رسيده است, طبيعى مى نمايد كه معيارهاى تشخيص صحت و سقم اين گونه روايات و نقلها, همان موازينى باشد كه دانشمندان حديث شناس در تشخيص درستى و نادرستى سـايـر روايـات تـعيين كرده و به كار گرفته اند. بنابر اين, براى تشخيص سلامت يا جعل و تحريف روايات اسباب نزول مى بايست از معيارهاى حديث شناسى استفاده كرد, اگـر چه در كنار آن از ملاكهاى ديگرى نيز مى توان كمك گرفت و تاييد يافت. ملاكهاى عام تشخيص سلامت و يا آسيب ديدگى و نادرستى يك حديث را اين چنين ياد كرده اند:
1- عقل: همـان گـونه كه عقل در مباحث كلامى و اعتقادى و نيز فقهى,حجيت و نقش تـعـيـيـن كـننده دارد, در زمينه شناخت درستى و نادرستى روايات اسباب نزول نيز مـعـتـبر است. بنابر اين, اگر در روايتى از روايات اسباب نزول, نكته اى خلاف عقل ديـده شـود, آن روايـت نمى تواند مورد قبول و پذيرش قرار گيرد, مگر اين كه راهى براى توجيه آن از تعارض يا حكم عقل,پيدا كنيم.
2- قرآن: ارزش قرآن در تعيين اعتبار و حجيت روايات به حكم مصونيت آن از تحريف و بـه حـكـم روايـاتـى كه عرضه هر نقل دينى را بر قرآن ضرورى دانسته است, مورد اتـفـاق هـعمه مسلمانان است. اما اين نكته شايان ياد است كه آيات قرآن گاهى به لـحاظ مـتـن و محتواى آن, معيار سنجش روايات قرار مى گيرد و گاهى از جهت سياق پيوسته آن.
ممكن است يك روايت با متن آيه منافاتى نداشته باشد, اما با سياق آيات مربوط به آن سـازگـار نـبـاشـد. نمونه اين گونه موارد را در روايات ناظر به ((ابوطالب)) مـى تـوان جـسـت. ايـن روايـات, آيه اى را از ارتباط با قبل و بعد آن كه راجع به كـافـران اسـت جدا مى كند و بر ابوطالب تطبيق مى سازد و چنين مى نماياند كه مصداق آيـه ابـو طالب است, در حالى كه اگر مجموع آيات كه ارتباطى پيوسته با هم دارند مورد توجه قرار گيرند, نادرستى روايات مذكور آشكار مى گردد.
نـمونه ديگر اين روايات را ذيل آيه: ((و نزعنا ما فى صدورهم من غل...))كه راجع بـه خلفا وارد شده است, مى توان مشاهده كرد. در اين روايات, آيات مربوط به بهشت و بـهـشـتـيان بر خلفا منطبق گرديده است, در حالى كه سياق آيات با آن ناسازگار است. تحقيق مبسوط در باره اين گونه روايات در ادامه نوشتار خواهد آمد.
3- اجـمـاع- اتـفاق دانشوران, چه در مذاهب اهل سنت و چه در مذهب شيعه, نسبت به مـجعول و محرف بودن يك روايت, يا بخشى از روايات, يكى ديگر از دلايل بى اعتبارى و عدم حـجـيـت آن روايـات شـمـرده مى شود. بديهى است كه مقصود از اجماع در اين بخش,مفهـوم اصـولـى آن نيست تا بحث از حجيت و عدم حجيت آن مطرر گردد, بلكه منظور, توافق صاحب نظران بر بطلان يك روايت است,به گونه اى كه موجب اطميان شود.
4- ضعف سندى: وجود افراد متهم يا مشكوك در طريق روايت, باعث ضعف سندى آن روايت شده, آن را از اعتبار لازم ساقط مى كند.
5- قرايـن مـعـنـوى:تناقضهاى موجود در جملات يك روايت يا تناقضهاى يك روايت با روايـات صـحير كه زمينه مشترك دارند, دليل موجهى براى اعراض از آن روايت خواهد بود. در همين نوشتار, به نمونه هاى مكررى در اين مورد, اشاره خواهد شد.
در كـنـار ايـن مـعيارها و موازين, به دو ملاك ديگر نيز مى توان اشاره كرد كه در خصوص روايات اسباب نزول نقش موثر دارد:
روايات اسباب نزول در يك تقسيم بندى كلى, بخشى از روايات تاريخى به حساب مىآيد و روايـات تاريخى در مقايسه با روايات فقهى, اين مزيت را دارد كه از واقعيتهاى مـسلم تاريخى نيز مى توان براى ارزيابى صحت و سقم آن استفاده كرد. در بخش ارائه نـمـونـه ها خواهيم ديد كه برخى روايتهاى اسباب نزول, دچار ناسازگارى با نقلهاى مسلم و قطعى تاريخى هستند.
بخش عظيمى از روايات, به گواهى تاريخ, مجعول و محرف و ساخته و پرداخته اشخاص و جريانهاى زور مدار و در جهت تامين اهداف آنان بوده است.
از آن جـا كـه مـوضـوع نـزول آيه در مورد يك شخص يا جريان, اهميت زيادى در ارج نـهـادن يـاد افـاشى چهره آن شخص و يا جريان, داشته و در نتيجه داراى پيامدهاى سـيـاسى و اجتماعى بوده است, روايات مربوط به او از دستبرد مصون نمانده و مورد جـعـل و تحريف قرار گرفته است. بنابر اين, اگر در مجموعه روايات اسباب نزول به روايـاتـى بـرخورديم كه با اهداف و اميال سلطه گران و يا جريانهاى فكرى انحرافى مـسـلـطـ هماهنگ است, مى بايد آنها را به عنوان روايات مجعول شناخت و از اعتماد كردن بر آنها در تعيين سبب نزول يك آيه پرهيز كرد.
آغاز جعل و تحريف در اسباب نزول
ايـن مساله كه جعل و تحريف در اسباب نزول از چه زمانى آغاز شده, نكته اى است كه نـمى توان به طور قطع از آن سخن گفت, زيرا مدارك موجود, دليلى قطعى و يا قراينى حتمى در اين باره ارائه نمى كنند, ولى اين احتمال كه جعل و تحريف در اسباب نزول هـمـزمـان با حركت جعل و تحريف در احاديث پيامبر شروع شده باشد, احتمال دور از واقـعـيـت بـه نـظـر نـمـى رسـد, چه اين كه از برخى روايات استفاده مى شود جريان تـحريفگرى نقلها و احاديث در زمان پيامبر(ص), عليه آن حضرت به كار افتاده و آن گرامى, بشدت عليه اين جريان موضع گرفته است.
الـبـته ممكن است گفته شود كه جعل در اسباب نزول نمى تواند از آن زمان آغاز شده بـاشـد,زيـرا زمان حضور پيامبر اكرم, زمان وحى بوده و در زمان وحى و نزول آيات بـه واسطه حضور ذهن مردم نسبت به اسباب و موارد نزول آيه,زمينه جعل و يا تحريف وجود نداشته است, چه اين كه تحريف, همواره در غياب يك حقيقت از اذهان, صورت پذير است.
عـلاوه بر اين, بسيارى از جعل و تحريفها در اسباب نزول ناشى از انگيزه هاى سياسى و گـروهـى بـوده و ايـن انگيزه ها پس از رحلت پيامبر(ص) رخ نموده و قبل از وفات پيامبر زمينه اين جعل و تحريفها نبوده است.
در پـاسخ اين پندار بايستى گفت كه هر چند بسيارى از انگيزه ها و زمينه هاى جعل و تحريف در اسباب نزول پس از رحلت پيامبر(ص)و رخ نمودن مسائل سياسى و قبيله اى پـديـد آمـده است و هر چند با حضور پيامبر و با وجود نزديك بودن عصر نزول, كار جـعـل و تغيير در اسباب نزول كار آسانى نبوده است, ولى اين همه, دليلى قطعى بر انـكار وجود دستهاى تحريفگر, حتى در عصر نزول, نيست, چه اين كه پيامبر(ص) خود در مـيـان مردم حضور داشت و دسيسه گران و منافقان و دشمنان, سخنانى را بدروغ,به آن حـضـرت نـسبت مى دادند, تا آن جا كه پيامبر بر آشفت و رسما پرده از وجود اين جـريان تحريفگر و دروغ پرداز برداشت. بلى انكار نمى توان كرد كه جريان تحريفگرى بـه گونـه گـسـتـرده تر پس از رحلت رسول خدا و پيدايش بحران سياسى- اجتماعى در جامعه اسلامى, وارد ميدان شده است.
اهـدافـى كـه در جعل و تحريف اسباب نزول تعقيب شده و انگيزه هايى كه در آن موثر بوده, همان اهداف و انگيزه هايى است كه در جعل و تحريف احاديث وجود داشته است.
بـا ايـن تـفـاوت كـه اغـراض سياسى در جعل اسباب نزول پررنگ تر از ساير اهداف و انگيزه ها مى نمايد! و اين نكته اى است كه با مطالعه نمونه ها به دست مىآيد.
همگونى ميان دوموضوع (اسباب نزول و احاديث نبوى) مى طلبد كه نسخت مرورى اجمالى و گـذرا بـه اهداف و انگيزه هاى جعل و تحريف در احاديث داشته باشيم, تا در پرتو آن بـه اهداف و انگيزه هاى جعل و تحريف در اسباب نزول, كه موجى از جريان جعل و تحريف در تاريخ اسلام است, پى ببريم.
مهمترين انگيزه هاى جعل و تحريف در احاديث را مى توان در محورهاى زير خلاصه كرد:
اهداف و اغراض سياسى كه در پس ماجراى جعل و تحريف احاديث وجود داشته است, عبارتند از:
باتوجه به جريان تنش آفرين شكل گيرى خلافت در صدر اسلام و تفاوت اساسى ديدگاهها در بـاره آن, دستگاه حاكمه و مدافعان آن, به گونه طبيعى نيازمند تحكيم پايه هاى مـشـروعيت و اقتدار خود بودند و در آن روزگار كه هر امر مشروعى مى بايست به سنت پـيـامـبـر يا قرآن مستند باشد, آنان مى بايست دلايلى از روايات پيامبر, يا آنچه مـربـوطـ بـه قرآن مى شود,ارائه دهند تا مخالفان را مغلوب و توده ها را به پذيرش حكومت متقاعد سازند.
البته شايان ياد آورى است كه در اين جا دو نظريه متفاوت وجود دارد, يعنى كسانى كه امـروز آن خلافت و حكومت را صددرصد اسلامى و بحق مى دانند, قهرا به خود اجازه نـمى دهند كه سخن و احتمال فوق را بپذيرند و كسانى كه آن حكومت را قبول ندارند, بى تامل سخن فوق را مى پذيرند! ولى ما در مقام تحقيق, سعى داريم تا پيش داوريها را كـنـار زده و بـه واقـعـيت بينديشم. ازين رو, در امكان جعل حديث براى تحكيم پايه خلافت, از جريانهاى عمومى حاكم بر جوامع و توده هاى بشرى كمك مى گيريم.
تـجـربه و تاريخ نشان داده است كه انسانها, چه مذهبى و چه غير مذهبى, در توجيه كارهاى خود سعى مى كنند دستاويزى,بحق يا به هر حال ساكت كننده خصم,جست وجو كـنند. از اين رو,روى آورى برخى عناصر در صدر اسلامى براى توجيه روند خلافت,امرى دور از ذهـن نـمـى نـمـايـد. اگـر عمر بن خطاب پس از رحلت پيامبر, شمشير به دست مـى گـيرد و براى جلوگيرى از ارتداد مردم مى گويد هر كس بگويد, پيامبر مرده است, بااين شمشير اورا مى كشم ودر تصور خويش با اين روش مى خواهد جلوى انحراف مردم را بـگـيـرد. هـيـچ دليلى ندارد كه افرادى همچون وى براى تحكيم خلافت و به گمان خـويش, براى حفظ قدرت و يا وحدت سياسى و اقتدار اجتماعى مسلمانان, حديثى را به مـصـلـحـت, جـعل نكنند.نمونه بارز اين احاديث, رواياتى است كه مى گويد اطاعت از حـاكمان, به طور مطلق (حتى اگر فاسق و فاجر باشند), واجب است و قيام عليه آنان حـرام! يا احاديثى كه توجيه گر رفتار و بدعتهاى بر جاى مانده از خلفاى پيشين,يا خـلـق شده تـوسط دسـتـگـان حاكمه معاويه است, چونان احاديث تحريم متعه توسط پيامبر... .
يـكى از محورهاى عمده اى كه تعداد زيادى از روايات مجعول را به خود اختصاص داده اسـت, فـضليت تراشى براى خلفا و حكام است. بسيارى از فضايل و مناقب كه اينك در روايـات اهـل سـنـت به عنوان واقعيتهاى مسلم,به صحابه و خلفا نسبت داده مى شود, نـتـيـجـه يك سلسله روايات مجعول است كه دستگاه معاويه براى مقابله با مناقب و ارزشـهـاى اهل بيت, ساخته و پرداخته است. اين حقيقتى است كه بعضى از نويسندگان اهـل سـنـت صـراحـتـا بـه آن اعتراف كرده اند. ابن ابى الحديد, فرمان معاويه به كـارگـزاران و عـاملانش را, راجع به جعل روايت در فضايل خلفا و صحابه, به منظور مقابله با مناقب على(ع) و اهل بيت, به صورت مفصل نقل مى كند.
از ايـن مـتـن تاريخى و نظاير آن بر مىآيد كه ايجاد شخصيت و قداست براى خلفا و صحابه از طريق جعل حديث, فصل مهمى از تلاشهاى حكومت معاويه را تشكيل مى داده است.
كـينه و عداوت برخى قبايل نسبت به بنى هاشم,كه برخاسته از تعصبات قبيله اى بود, از ابـتـداى بـعـثـت پيامبر اكرم(ص) به شكلهاى مختلف بروز مى كرد. گاهى به صورت مـقـابـلـه بـا دعوت توحيدى پيامبر و زمانى با سر پيچى از رهنمودهاى پيامبر(ص) راجـع به اهل بيت(ع).و از جمله, داستان سقيفه و كنار زدن خاندان رسالت از خلافت به گواهى عمر از نمونه هاى آن است.
بـا روى كـار آمـدن مـعـاويه, اظهار كينه و عداوت نسبت به بنى هاشم به اوج خود رسـيـد. لـعـن على (ع) بر فراز منبرهاى اموى, قتل و آزار شيعيان در شهرهاى تحت نـفـوذ امـويان و كتمان فضايل اهل بيت(ع),نمونه هاى بارز آن است. اين كينه ورزى عـلـيـه بنى هاشم و بخصوص على ابن ابى طالب,با جعل روايت عليه آن حضرت عملى گـرديـد! و كـار بـه جـايـى رسيد كه دستهاى آلوده و انديشه هاى بيمار حتى قلمرو قـداسـت پـيامبر(ص) را مورد هجوم قرار دادند و با جعل روايت عليه آن حضرت عملى گـرديـد! و كـار بـه جـايـى رسيد كه دستهاى آلوده و انديشه هاى بيمار حتى قلمرو قـداست پيامبر(ص) را مورد هجوم قرار دادند و با جعل رواياتى كه او را تابع هوى و هوس و گرفـتار ضعفهاى روحى و اخلاقى معرفى مى كرد, انگيزه هاى خائنانه خود را پـى گرفتند, مثلا گفتند: هر گاه پيامبر از كسى ناراحت مى شد, بر او خشم مى گرفت و لعن مى كرد ولى سپس از خدا مى خواست كه لعنهايش را به رحمت و مغفرت,مبدل سازد! از ديـگر تحريفها و دروغهاى اين جريان, استناد دادن آيات سرزنش آميز به پيامبر است.
گـفت و گوى معاويه و مغيره بن شعبه در باره بنى هاشم, كه ابن ابى الحديد آن را نـقل مى كند, قابل تامل است. در اين داستان, عمق كينه و حسادت بنى اميه نسبت به بنى هاشم و حتى شخص پيامبر اكرم كاملا مشهود است.
ايـن انـگيزه هاى سه گانه سياسى, نقش بسيار زيادى در پديد آمدن روايات مجعول در زمـيـنـه هـاى مـخـتلف و از جمله اسباب نزول, بازى كرده است, به گونه اى كه شايد بـتوان گفت بيشتر روايات مجعول و يا تحريف شده, زاييده يكى از اين انگيزه هاست, و اگـر در باره همه روايات جعل شده اين سخن تطبيق نكند, دست كم نسبت به روايات اسباب نزول صحير است و نمونه هايى كه بعدا مىآوريم, گواه درستى اين ادعاست.
در جريان جعل و تحريف احاديث,اختلافات فكرى و مذهبى مسلمانان نيز نقش مهمى داشته است.
تـفـاوت ديدگاهها در مسائل كلامى و فقهى,گاه پيروان يك فرقه را وا مى داشت تا به وسـيـلـه جعل حديث به تاييد و تثبيت معتقدات خود بپردازند, تا آن جا كه پيروان هر خـط فـكر و عقيده اى احاديثى را جعل مى كردند و مدعى مى شدند كه پيامبر اكرم (ص) مذهب آنان را با نام و نشان تاييد كرده است.
يـكـى ديـگـر از انگيزه هاى جعل و تحريف احاديث,دنيا طلبى و رفاه جويى بود. اين انگيزه در چهره هاى مختلفى خود نمايى مى كرد,گاهى به صورت تقرب به دستگاه حاكمه و كسب مـوقـعـيـت, گاهى به شكل اندوختن ثروت و جمع اموال, و گاهى هم به صورت مشروعيت بخشيدن به گفتار و كردار خويش.
در بررسى علل و عوامل جعل و تحريف احاديث, به دو جريان ديگر بر مى خوريم كه هر يـك با انگيزه اى مغاير و متضاد با ديگرى, به جعل و تحريف حديث دست زده اند. يكى از آن دو, مـتـصوفه و افراد زاهد مسلك بوده اند كه به منظور ترغيب و تشويق مردم به آخـرت و كـارهـاى نـيك, به خيال خدمت به اسلام, سخنانى را جعل كرده به اسلام نـسبت مى داده اند و ديگرى,دين ناباوران, و اسلام ستيزانى بوده اند كه گاه در پوشش اسـلام و زمـانى بى پرده, دست به هر كارى مى زده اند. از جمله اقدامهاى آنان, جعل و تحريف حديث يا وارد كردن اسرائيليات در حوزه معارف اسلامى بوده است.
سـيـف, ابن ابى العوجا و كعب الاحبار, از افراد سرشناس اين طيفند. ابن اثير در تاريخش مى نويسد:
((وقـتـى كـه مـى خـواستند ابن ابى العوجا را بكشند,گفت:من چهار هزار حديث جعل كرده ام و در ميان احاديث شما پراكنده ام.)).
شهرت كعب الاحبار و وهب بن منبه و افرادى از اين قبيل در وارد كردن اسرائيليات, در حوزه تفسير و مفاهيم قرآن,نياز به ذكر ندارد.
در بـخـش اسـباب نزول, رواياتى چون افسانه غرانيق و ازدواج پيامبر با زينب, به وسـيله همين جريان جعل شده, تا با لكه دار كردن قداست پيامبر اكرم, به اهدافشان دست يابند.
در قـلـمـرو روايـات اسباب نزول, موارد متعددى جعل و يا تحريف رخ داده است. در بـرخـى از ايـن مـوارد, تـسـالم و توافق نسبى مفسران و يا محدثان وجود داشته و دارد. در مـواردى ديـگـر, با توجه به نكات و قراينى كه در ابتداى نوشتار از آن سخن به ميان آمد, به جعل و يا تحريف آن روايات,مى توان پى برد.
در مـجموع,موارد برجسته و ياد كردنى تر, ذكر شده و در هر بخش تلاش گرديده است كه در حـد ايـجاز (و البته با رعايت اصل اقناع و ارضاى مخاطب) مطالب ارائه و عرضه گردند.
((و مـا ارسـلـنا من قبلك من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته فينسخ الله ما يلقى الشيطان ثم يحكم الله آياته و الله عليم حكيم)).
كـتابهاى اسباب نزول, همچون اسباب النزول واحدى و لباب النقول سيوطى و بعضى از كـتـابهاى تاريخ, مثل تاريخ طبرى و بيشتر تفاسيرى كه به نقل روايات مى پردازند, هـمـانند تفسير طبرى و در المنثور و بيضاوى, راجع به نزول آيه فوق, رواياتى را آورده اند كه امروزه به عنوان روايات غرانيق از آنها ياد مى شود.
مـضمون آن روايات چنين است: هنگامى كه پيامبر(ص) مشغول تلاوت سوره نجم بود و به اين آيات رسيد: ((افرايتم اللات و العزى و مناه الثالث الاخرى)), شيطان بر زبانش ايـن جـمـلـه را الـقا كرد: ((تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى)).و اين سخن, موجب شادى مشركان گرديد و موجب شد كه آنان سجده كنند, زيرا پنداشتند كه رسـول خدا, بتهاى آنان را ارج نهاده است,ولى بعد از اين جريان, جبرئيل نازل شد و پـيـامـبـر را از واقـعيت امر مطلع ساخت و اعلان داشت كه اين جمله از القاات شيطان است.
در پى اين حادث, پيامبر اندوهگين و ناراحت گرديد و تاثرش نسبت به اين جريان به حدى رسيد كه آيه فوق به عنوان دلدارى ايشان نازل گرديد.
مـفـسـران و دانـشوران مسلمان در رابطه با قبول و يا رد اين روايات, ديدگاههاى مـخـتـلـف دارنـد. بـرخـى با نقل اين روايات و خوددارى كردن از هر گونه نقد يا تـوجـيـهـى نسبت به آن, چنين مى نمايانند كه آنها را پذيرفته اند و بعضى مثل ابن حجر و شهـاب الـدين قسطلانى حتى ادعاى صحت بعض آنها را كرده اند. از اين گروه مى تـوان بـه طبرى در تفسير و تاريخش و سيوطى در درالمنثور و زمخشرى در كشاف و بـيضاوى را نام برد. برخى ديگر روايات مذكور را توجيه و تاويل كرده اند, همانند جـبـايـى و بـلـخى و بعضى هم با ذكر اين روايات و توجيه هاى موجود در مساله, با سـكـوت از كـنـار آن گـذاشـته اند, همانند شيخ طوسى, در مقابل اين افراد, تعداد زيـادى از شـخـصـيـتهاى بزرگ مسلمان (شيعه و سنى) نسبت به روايات ياد شده, ديد انـتـقـادى داشـته و آنها را عارى از حقيق مى دانند. اين گروه دلايل متعددى براى بطلان اين روايات ذكر كرده اند, از جمله:
1- سـنـد روايـات ياد شده فاقد اعتبار و حجيت است, زيرا اكثرشان به تابعين ختم مى شود وبعضى هم كه به ابن عباس مى رسد, با طرق ضعيف نقل گرديده, حتى ابن حجر كه مدعى صحت بعضى از اين روايات است, خود اعتراف كرده است كه در ميان روايات مذكور فقط يك روايت مسند است.
بـراى توضير بيشتر به ذكر تمامى طريقهاى روايات غرانيق مى پردازيم,سپس با بررسى آنها بحث را پى مى گيريم. روايات غرانيق (بنابر نقل سيوطى در درالمنثور) از اين قرار است.
(ضـمنا براى وضور مطلب, تاريخ وفات آخرين راوى را نيز ضبط مى كنيم تا مدعاى ياد شده, كه سلسله راويان به شاهدان مستقيم منتهى نمى شود, روشنى بيشتر بيابد).
1- عبد بن حميد, سدى, ابو صالر (م 101).
2- بـزاز و طـبرانى و ابن مردويه و ضيا, سعيد بن جبير, ابن عباس. (او, سه سال قبل از هجرت به دنيا آمد و در زمان رحتل پيامبر, 13 ساله بود.).
3- ابـن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه, سعيد بن جبير (مقتول به فرمان حجاج در سال 95 ه).
4- ابن جرير و ابن مردويه, عوفى,ابن عباس.
5- ابـن مردويه, كلبى, ابن صالر, ابوبكر هذى, ايوب, عكرمه, سليمان تميمى, راوى ناشناس, ابن عباس.
6- عبد بن حميد, ابن جرير, يونس, ابن شهاب, ابوبكر ابن عبد الرحمان بن حارث (م 94 ه).
7- ابن ابى حاتم, موسى بن عقبه, ابن شهاب (ت 50,م 124).
8- بيهقى, موسى بن عقبه (141 ه).
9- طبرانى, عروه.
10- سعيدبن منصور, ابن جرير, محمد بن كعب قرظى (م 177 ه)و محمد بن قيس (م 126 ه).
11- ابن جرير, ضحاك بن مزاحم هلالى (م پس از 100 ه).
12- ابن جرير, ابن منذر, ابن ابى حاتم (م 93 ه).
13- ابن ابى حاتم, قتاده (م 188 ه).
14- عبد بن حميد, مجاهد (م 103 ه).
15- عبد بن حميد, عكرمه (م 107).
16- ابن ابى حاتم, سدى (م 127 يا 128 ه).
هـمـان گـونـه كـه اسناد نشان مى دهد, بجز روايات 2, 4, 5 كه به ابن عباس منتهى مـى شـود, بـقيه روايات يا به تابعين ختم مى شود و يا به كسانى كه متاخر از آنان بوده اند.
منابع تاريخ وفات, عبارتند از:
تـذكـر الحفاظ,ميزان الاعتدال, الجرر و التعديل, طبقات المفسرين, طبقات ابن سعد و...
ابـن حجر, كه ادعاى صحت بعضى از اين روايات را دارد, براى اثبات مدعاى خويش به سه روايت شماره 2, 6 و 12 استشهاد مى كند و بقيه را تضعيف مى كند. در حالى كه از سـه (روايت 6 و 12) مرسله است, زيرا در روايت 6 آخرين حلقه سند, ابوبكر بن عبد الـرحـمـان بن الحارث است كه از تابعين و به تصرير ابن حجر در تهذيب التهذيب و ذهـبـى در تـذكر الحفاظ در سال 94 فوت كرده است. و در ورايت 12 آخرين نفر, ابو الـعـالـيـه اسـت كه بنا به گفته ابن حجر در الاصابه, ابو العاليه همان رفيع بن مـهـران اسـت كه در خلافت ابوبكر, دو سال بعد از رحلت پيامبر, اسلام آورد و زمان فوت او را بعضـى سـال 90 و بـعضى 96 و بعضى هم 98 هجرى مى دانند و در هر حال پـيـامبر را درك نكرده است. بنابر اين, از همه روايات غرانيق فقط يك روايت است كه بنا به ادعاى ابن حجر, مى توان آن را مستند قرار داد و آن روايت 2 است و اين روايـت هـم اسـتحكامى چندان ندارد, زيرا اولا خبر واحد است و خبر واحد نمى تواند بـا نـصـوص آيـات قرآن و ادله عصمت پيامبر معارضه كند و ثانيا ابن عباس خود سه سـال قـبـل از هـجرت متولد شده و به احتمال قوى در زمان وقوع حادثه نبوده و يا بسيار خرد سال بوده, در نتيجه چگونه مى تواند آن را بدون واسطه نقل كند؟.
نـتيجه نهايى اين مى شود كه روايات غرانيق, هيچ سند معتبر و قابل اعتمادى ندارد و همگى يا ضعيفند و يا مرسل و منقطع و از همين رو جمع كثيرى چون قاضى عياض و بـيـهقى و قرطبى و ابن كثير, ابوبكر ابن العربى و سيد مرتضى به ضعف اين روايات تصرير كرده اند و هيچ كدام را قابل توجه ندانسته اند.
2- روايـات غرانيق از نظر مضمون و محتوا با تعدادى از آيات قرآن در تعارض قرار دارند, زيرا قرآن مى گويد:
((و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى)) يا آيه ديگر كه مصونيت اليه قرآن را اثبات مى كند:
((انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون)).
و همچنين آياتى كه هر گونه سلطه شيطان را بر انبيا نفى مى كنند, از جمله:
((ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين)) آيات فوق بر اين حقيق تـاكـيد دارند كه وحى الهى در جريان نزول و تحقق آن در قلب پيامبر و همچنين در رونـد زمان, از هر گونه نقص و زيادى و تغييرى مصون بود و خواهد بود و هيچ عامل انـسـانـى يـا غـيـر انسانى نمى تواند در آن دخالت كند. در حالى كه بر اساس اين روايـات, پـيـامـبر در جريان تلاوت قرآن, تحت تاثير شيطان قرار گرفته و القاات شـيـطـان با وحى الهى آميخته است و دامنه القا و تاثير تا بدان حد بوده كه حتى خود پيامبر نيز قبل از اطلاع جبرئيل به وى, از آن بى خبر بوده است!.
عـلاوه بـر اشـكال ياد شده, در خود سوره نجم,آياتى وجود دارد كه بصراحت بر بتها تاخته و آنها را اوهام و پندار مى داند:
((ان هى الا اسما سميتموها انتم و آباوكم ما انزل الله بها من سلطان)).
چـگونه ممكن است با وجود اين گونه آيات, پيامبر گرفتار وسوسه و القاات شيطانى شـده و بـا جـمـله:(تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى) به تمجيد و تاييد آنها پرداخته باشد.
3- روايـات غرانيق با معيارهاى عقلى ناسازگار است. علامه طباطبايى در تبيين اين نقد اظهار مى دارند:
((اگـر چه اين روايات از طرق متعدد نقل شده است, اما ادله عصمت پيامبر آنها را مـردود و بى اعتبار مى كند... . علاوه بر آن, اين روايات بدترين و زشت ترين جهل و نـادانـى را بـه پـيـامـبر نسبت مى دهد, زيرا بر اساس آنها پيامبر(ص) جمله (تلك الـغـرانـيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى) را تلاوت مى كند در حالى كه نمى داند كلام الـهـى نيست و جبرئيل آن را نياورده است. همچنين نمى داند كه گفتن آن, كفر صرير است و موجب ارتداد مى شود و بر اين جهل و نادانى خويش ادامه مى دهد تا آن كه خود و ديـگـران سـجـده مى كنند و بعد از مدتى جبرئيل نازل مى شود و از او مى خواهد كه سـوره را بـر او عـرضـه كند. پيامبر دوباره جمله ياد شده را در ضمن قرات سوره مى خواند و بر آن اصرار مى ورزد تا آن كه جبرئيل آن را انكار مى كند.
و سپس آيه ديگرى را مىآورد كه نظير چنين جهالت قبير و خطاى فاحش را براى همه پـيـامـبـران (ص) ثابت مى كند: ((و ما ارسلنا من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته)).
ايـن مضامين با هيچ يك از معيارهاى عقلى و مبادى معرفتى نسبت به انبيا سازگارى ندارد.
بـنـابر اين, آنچه عقل اقتضا مى كند و آنچه آيات قرآن به ما مى گويد, اين است كه پـيـامبر(ص) در تلقى و تلاوت قرآن و در تبليغ آن از مصونيت الهى برخوردار است و ايـن روايـات كـه او را مـتـاثـر از القاات شيطان مى داند, بر خلاف ضرورت عقل و مـفـاهـيـم قرآن است. علاوه بر آن كه از نظر سند نيز پايه و اساسى نداشت,چنانكه سابقا اشارت شد.)).
((و اذ تـقـول لـلذى انعم الله عليه و انعمت عليه امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه فلما قضى زيد مـنها و طرا زوجنا كها لكيلا يكون على المومنين حرج فى ازواج ادعيائهم اذا قضوا منهن و طرا و كان امر الله مفعولا)).
مـعروفترين نظريه در ميان مفسران و محققان اسلامى, اعم از شيعه و سنى, در رابطه بـا سـبـب نزول آيه فوق, سخنى است كه از امام زين العابدين, عليه السلام, رسيده اسـت و از حـضرت رضا, عليه السلام, نيز در پاسخ به پرسش على بن جهم از آيه فوق, نقل گرديده است.
((ان الـذين اخفاه فى نفسه هو ان الله سبحانه اعلمه انها ستكون من ازواجه,و ان زيـدا سـيطلقها, فلما جا زيد و قال له: اريد ان اطلق زينب. قال له: امسك عليك زوجك. فقال سبحانه: لـم قـلـت امسك عليك زوجك و قد اعلمتك انها ستكون من ازواجك؟)).
((و امـا محمد, صلى الله عليه و آله, و قول الله تعالى:((تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه)).
فان الله عرف نبيه اسما ازواجه فى دار الدنيا و اسما ازواجه فى دار الآخره و انهن امهات المومنين و احداهن من سمى له زينب بنت جحش و هى يومئذ تحت زيد بن حارثه فاخفى رسول الله(ص) اسمها فى نفسه و لم يبده لكيلا يقول احد من المنافقين انه قال فـى امـراه فى بيت رجل انها احدى ازواجه من امهات المومنى و خشى قول الـمـنـافقين. قال الله: ((و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه)),يعنى فى نفسك و ان الـلـه عـز وجـل ما تولى تزويج احد من خلقه الا تزويج حوا من آدم و زينب من رسـول الـلـه بقوله:((فلما قضى زيد منها و طرا زوجناكها)) الايه.و فاطمه من على عليه السلام.
قـال (ابـوالـصـله) قال فبكى على بن محمد بن جهم و قال: يا ابن رسول الله, انا تائب الى الله عزوجل من ان انطق فى انبيائه بعد يومى هذا الا بما ذكرته.)).
ايـشـان در تبيين آيه كريمه فرموده اند: جبرئيل به پيامبر اكرم خبر داده بود كه زيد همسـر خـويش زينب را طلاق خواهد داد و زينب جز همسران از خواهد شد, ولى هـنـگـامـى كه زيد براى شكايت از همسرش نزد پيامبر اكرم, صلى الله عليه و آله, رسيد و ناسازگارى خويش را با همسرش بيان داشت, پيامبر (ص) به واسطه مصالحى كه وجـود داشـت, خـبر جبرئيل را كتمان كرد و به زيد توصيه نمود كه با همسرش مدارا كـنـد. در اين هنگام آيه شريفه نازل شد و پيامبر را راجع به كتمان واقعيت مورد خطاب قرار داد.
بـر مـبـنـاى ايـن تفسير از آيه كريمه, پيامبر اكرم از هر گونه پندارى كه موجب لـكـه دار شدن شخصيت الهى او شود, مبرا بوده و اين دقيقا همان چيزى است كه آيات و روايـات در مورد انبيا به طور كلى و نسبت به پيامبر (ص) بالخصوص تاكيد دارد.
به تعبير ديگر اين تفسير از آيه فوق, هماهنگ با بينش كلى قرآن در مورد انبياست و به همين خاطر, علماى اسلامى آن را بهترين تفسير آيه شريفه مى دانند.
در بـرابـر اين نظريه, گروه اندكى وجود دارند كه با استناد به روايات تاريخى و تـفـسـيـرى و اسـباب نزول, جريان سبب نزول را به گونه ديگرى ذكر كرده اند. خلاصه مـاجـرا از ديـدگـاه ايـن روايات بدين قرار است كه پيامبر جهت انجام كارى وارد مـنزل زيد بن حارثه گرديد و ناگاه چشمش به زينب, همسر زيد, كه در حال غسل بود, افـتـاد و فـرمـود: تـبـارك الله خالق النور, تبارك احسن الخالقين. زينب احساس پيامبر را درك كرد و با همسرش در ميان گذاشت.
زيـد تـصـمـيم گرفت همسرش را طلاق دهد تا راه براى ازدواج پيامبر با زينب هموار گـردد,امـا پـيامبر علاقه و محبت خود را نسبت به زينب مخفى نگاه داشت و در ظاهر بـه زيد توصيه كرد تا با همسرش مدارا كند. پس از اين جريان, آيه شريفه نازل شد و پيامبر را نسبت به كتمان احساس خود مورد عقاب قرار داد.
بـعـضـى از فـقها با همين تلقى از اين روايت, احكام فقهى نيز استنباط كرده اند.
علامـه حـلـى در تـذكـره الـفـقها, در كتاب نكار, مبحث مفصلى را در باره خصائص پبامبر(ص) مطرر كرده است, از آن جمله:
((كـان ذا رغب صلى الله عليه و اله من نكار امراه فان كانت خليه فعليها الاجابه يـحـرم عـلى غيره خطبتها و للشافعيه وجه انه لا يحرم و ان كانت ذات زوج وجب على الزوج طلاقها لينكحها لقضى زيد.)).
مـرحـوم شهيد ثانى در مسالك, كتاب نكار, (باب خصائص النبى) عبارت علامه را نقل مى كند و آن را مى پذيرد.
مرحوم شريف لاهيجى در تفسير خود, مى نويسد:
((كلام علامه و شهيد, خالى از اشكال نيست)) روايـاتـى كـه اين ماجرا را با كيفيت مذكور نقل مى كند مورد سو استفاده دشمنان اسلام, بخصوص مـسـتشرقان قرار گرفته است و آن را وسيله براى توهين به شخصيت پيامبر (ص) قار داده اند.
در بررسى اين روايات, مى توان به اين نتيجه رسيد كه نقل ياد شده, از جهات متعدد بـه گـونـه اى است كه به هيچ وجه نمى توان آن را حاكى از واقعيت دانست و به همين سـبـب مـفسرانى كه در باره آيه مذكور بحث كرده اند اين روايات را با دلايل مختلف مورد نقد قرار داده اند. اينك به برخى از اين دلايل اشاره مى كنيم:
1- روايـات يـاد شـده از نظر سند, فاقد اعتبار و حجيت است, زيرا اين روايات در كـتـابـهـاى شيعى از عيون اخبار الرضا(ع) و تفسير قمى نقل شده است كه در هر دو مـنـبـع, سـنـد قابل اعتمادى ندارد و در كتابهاى اهل سنت اگر چه در منابع مهمى هـمـچون تاريخ و تفسير طبرى و درالمنثور سيوطى و تفسير بغوى, آمده است, ولى به اعـتـراف بـزرگـان اهل سنت,مثل ابن كثير, اين روايات از نطر سند ضعيفند, بويژه روايت بغوى كه به صورت مرسل و مقطوع السند بيان شده است.
2- اين روايات با واقعيتهاى مسلم تاريخى ناسازگار است, زيرا آن گونه كه از اين روايـات بر مىآيد, پيامبر (ص) اولين بار بود كه به زيبايى زينب آگاهى پيدا كرد و قـل از آن هـيچ گونه اطلاعى نداشت, در حالى كه زينب دختر عمه پيامبر بود و از كـودكـى در معرض ديد و نگاه پيامبر(ص) قرار داشت. بعد از دوران طفوليت و هنگام بـلوغ, پيامبر(ص) خود به خواستگارى او براى زيد رفت و با رى و نظر مباركش زينب بـا زيـد ازدواج كـرد. بـنـابـر اين, چگونه ممكن است كه در اين دوران طولانى از كـودكـى تـا ازدواج, پـيـامـبـر (ص) هيچ گاه او را نديده باشد تا اين كه پس از ازدواج با زيد اين جريان اتفاق بيفتد؟.
عـلاوه بر آن, زينب بنابر نقل مورخان, قبل از ازدواج با زيد, نسبت به ازدواج با پـيـامبر (ص) تمايل نشان مى دهد, اما پيامبر(ص) بدان اعتنا نمى كند و زينب را به عـقـد زيد بن حارثه در آورد و بعد از طلاق زيد و ازدواج با او نيز هيچگونه توجه خـاصـى نـسـبت به او در بين همسرانش نشان نداد. آيا ممكن است كه با وجود رابطه خـانوادگى زينب با پيامبر (ص) و احساسش نسبت به آن حضرت, پيامبر(ص) از زيبايى زيـنب بى اطلاع باشد و بعد از ازدواج با زيد و..., از آن اطلاع يابد و سپس احساس خاصى نسبت به او پيدا كند؟.
3- روايـات مذكور با دستورات اسلام در رابطه با آداب معاشرت و ارتباط با ديگران كه پـيامبر(ص) سخت بدان پايبند بود و در زندگى خويش ذره اى از آن تخطى نمى كرد, در تضاد است:
((يـا ايـها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانسوا و تسلموا على اهلها ذلك خير لكم لعلكم تذكرون)).
بـر اساس آيه فوق, هر مسلمانى موظف است كه هنگام ورود به خانه غير اجازه بگيرد و پس از آن, وارد خانه شود. پيامبر(ص) خود نسبت به اين حكم بسيار مقيد بود, به گـونـه اى كـه حتى وقتى مى خواست وارد منزل دخترش فاطمه, عليها السلام, شود ابتدا بـا صـدايـى بـلـنـد اجازه ورود مى خواست. با توجه با اين حكم اسلام و سيره قطعى پـيامبر اكرم(ص),آيا مى توان ادعا كرد كه پيامبر(ص) بدون اذن وارد منزل زيد شود و با چنان صحنه اى مواجه شود؟.
4- در خـود آيه مباركه قراينى وجود دارد كه نشان مى دهد آنچه را پيامبر(ص) مخفى كـرده بـود, آگـاهى او توسط جبرئيل از جريان طلاق زينب توسط زيد و ازدواج او با پـيـامـبر(ص) بود نه چيزى ديگر. يكى از آن قرينه ها اين است كه خداوند وعده داد كه آنچه را پيـامبر(ص) مخفى مى كند,او آشكار خواهد كرد و سپس آنچه توسط وحى آشـكـار شـد قضيه ازدواج پيامبر (ص) با زينب بود كه براى فرو ريختن پايه هاى يك سـنـت بـه جـا مـانده از دوران جاهليت, صورت گرفت. اگر آنچه را پيامبر(ص) مخفى كـرده بـود چـيـز ديگرى غير از اين قضيه بود, مى بايد خداوند آشكار مى كرد, زيرا معقول نيست كه خداوند وعده آشكار كردن آن را بدهد و سپس به وقوع نپيوندد.
بـنابر اين, با توجه به اين دلايل و شواهد مى توان نتيجه گرفت كه جريان نزول آيه شـريـفه نه آنچنان است كه اين روايت مى گويد, بلكه واقعيت همان است كه در تفسير امـام سجاد و امام رضا, عليهما السلام, منعكس شده است و با معيارها و ديدگاههاى اسلامى نيز كمال توافق را دارد.
شايان ياد آورى است كه در دوران جاهليت, پسر خوانده را به منزله پسر دانسته, و ازدواج بـا هـمـسـر او را جايز نمى شمردند. اين سنت در ابتدا ميان مسلمانان نيز وجود داشت و بعد از نزول آيات فوق, در هم شكسته شد.
در پـايـان كـلام, قـابـل ذكـر اسـت كه قصه زينب در مدارك شيعه در تفسير على بن ابراهيم قمى در دو مورد نقل شده و همين طور در عيون اخبار الرضا.
روايت تفسير قمى, يكى حسنه است به واسطه ابراهيم بن هاشم و حديث دوم تفسير قمى از ابو الجارود زياد بن المنذر است.
اين روايت, اولا مرسله است و ثانيا ابو الجارود همان موسس فرقه جاروديه در ميان زيـديـه اسـت كه علماى علم رجال به ضعف او تصرير كرده اند. مرحوم مامقانى او را بـشـدت تـضـعـيـف كـرده. كشى نيز رواياتى در ضعف او آورده, و همين طور علامه در خـلاصه,او را جز ضعفا شمرده است و مرحوم شيخ بهايى در وجيزه نيز حكم به ضعف او كرده است.
روايـت ديـگـرى كـه ايـن جـريـان در آن اشـاره شده, روايت صدوق در عيون الخبار الرضاست, با اين سند:
((ابـن بابويه قال حدثنا تميم بن عبد الله بن تميم القرشى قال حدثنى ابن حمدان بن سليمان النيسابورى عن على بن محمد جهم)).
بـايد توجه داشت كه ضعف تميم بن عبدالله قرشى, از خلاصه علامه و رجال ابن داود و وجيزه شيخ بهايى, نقل شده است.
اگـر چه مرحوم ما مقانى نكاتى مثل: شيخ صدوق بودن, و كثرت روايت صدوق از او را موجب تقويت او دانسته, ولى واضر است كه اين جهات, موجب توثيق راوى نمى شود.
آخرين راوىحديث, على بن جهم است كه مرحوم صدوق پس از نقل حديث فرموده است:
((نقل اين حديث از على بن جهم با تعصب و عداوتى كه نسبت به اهل بيت دارد, عريب است.)).
مـرحـوم مـا مـقـانـى با تاكيد بر سخن فوق, مى گويد: به نكته اى كه با تضعيف فوق منافات داشته باشد, ظفر نيافته است.
در مـقـابل اين روايت, شيخ صدوق در همان كتاب ((عيون اخبار الرضا)) حديث را از حضرت رضـا, عليه السلام, نقل مى كند كه مطابق تفسير حضرت سجاد(ع) از آيه شريفه است و سند اين روايت معتبر است.
مـتن سند عبارت است از: ابن بابويه قال حدثنا احمد بن زياد بن جعفر الهمدانى و الـحسين بن احمد بن هشام المكتب و على بن عبد الله الوراق رضى الله عنهم قالوا حـدثـنـا عـلـى بـن ابراهيم بن هاشم قال حدثنا قاسم بن محمد البرمكى قال حدثنا ابوالصلت الهروى.)).
راوى اول را اردبـيل موثق شمرده. مرحوم ما مقانى توثيق او را از رجال ابن داود و وجيزه و بلغه و خلاصه علامه و مشتركات طريحى و كاظمى نقل كرده است.
عـلـى بـن عبد الله بن وراق از مشايخ صدوق بوده و صدوق نسبت به او ترحم و ترضى داشته است.
و قاسم بن محمد برمكى نيز از مشايخ على بن ابراهيم است.
اكـنـون از مقايسه روايت دوم حضرت رضا, عليه السلام, و روايت اول مى توان به دست آورد كـه روايـت اول, مـطـابق روايات و تاريخ عامه, و روايت دوم, شرر همان كلام امام سجاد, عليه السلام, است.
سـائلـى كه امام, عليه السلام, در روايت دوم, آيه شريفه را براى او تفسير كرده, همان على بن جهم, راوى روايت اول است.
و در آخر روايت دوم موجود است كه على بن جهم در مجلس مامون گريه كرد و گفت: يا ابـن رسـول الـله, من توبه مى كنم كه پس از اين در باره انبيا سخنى غير از آنچه فرموديد, بگويم.
از مـقـايسه اين دو روايت مى توان حدس زد كه امام رضا, عليه السلام, در حديثى كه عـلـى بن جهم نقل مى كند, همان سخنى را فرموده باشد كه اباصلت نقل مى كند (موافق كـلام امام سجاد), ولى ابن جهم همان اشتباهى كه در خاتمه حديث دوم به آن اعتراف كرده, مرتكب شده باشد و هنگام نقل روايت, ذهنيات خويش را كه از احاديث و تاريخ عامه بر گرفته بود, بر كلام امام, عليه السلام, افزوده باشد.
نـكـتـه ديگرى كه مى توان استفاده كرد اين است كه روايات تفسير قمى و روايت على ابـن جـهـم,مـوافـق عامه و مخالف آيات شريفه قرآنى است ولى روايت اباصلت,موافق آيـات شـريـفه و از نظر سند نيز معتبر است. پس گروه اول را حمل بر تقيه مى توان كرد.
((بسم الله الرحمن الرحيم و الضحى و الليل اذا سجى ما ودعك ربك و ما قلى...)).
برخى از كتابهاى اسباب نزول و نيز پاره اى از تفاسير در مورد سبب نزول آيات ياد شـده, روايـتى را از زيد بن اسلم نقل مى كند بدين مضمون كه بعضى از همسران رسول خـدا, سـگى را به قصد تربيت به يكى از خانه هاى پيامبر(ص) برده بودند, بدون اين كـه پيامبر از آن اطلاع داشته باشد و پس از مدتى سگ در زير تخت مى ميرد و كسى از آن آگـاه نمى گردد. در پيامد اين حادثه, وحى قطع مى گردد و پيامبر از انقطاع وحى و تـاخـيـر جبرئيل نگران مى شود. پس از مدتى كه جبرئيل نازل مى گردد, پيامبر (ص) از علت تاخير سوال مى كند.
جـبـرئيـل در پـاسـخ مـى گـويد كه ما در سرايى كه در آن سگ يا تصوير باشد, داخل نمى شويم.
سپس اين سوره را بر پيامبر(ص) قرات كرد.
بعضى از روايات, داستان را از زنى به نام خوله, كه گويا خدمتكار رسول خدا بوده است, اين چنين نقل مى كنند كه سگى وارد خانه رسول خدا مى شود و زير تخت مى ميرد.
در اثـر ايـن حـادثـه, وحى بر پيامبر نازل نمى شود. پيامبر(ص) از قطع وحى نگران مـى گـردد و ايـن نگرانى را با خدمتكار خويش در ميان مى گذارد. وى اظهار مى دارد:
اجـازه دهيد خانه را تميز كنم. هنگام نظافت به جسد سگى مرده بر مى خورد و آن را از خانه بيرون مى اندازد.
پس از گذشت مدتى, پيامبر وارد منزل مى شود, در حالى كه محاسن شريفش در اثر نزول وحـى مـى لـرزيـد و فرمود كه من علت تاخير وحى را از جبرئيل پرسيدم. او در پاسخ اظهار داشت كه ما در خانه اى كه در آن سگ و تصويرر باشد, وارد نمى شويم.
روايتهايى از اين گونه بدون ترديد عارى از حقيقت بوده و نشانه هاى جعل و وضع از هـر گـوشه و كنار آن هويداست, زيرا با عقل و خرد سازگار نيست كه لاشه سك مرده اى در خانه اى باشد و كسى از آن مطلع نگردد. ديگر آن كه اگر از وجود سگ در خانه بى اطـلاع بـوده انـد, مـعـقولتر مى نمايد كه جبرئيل پيامبر را به گونه اى از آن مطلع گـردانـد, نـه آن كـه وحى قطع شود و پيامبر در حيرت و نگرانى از علت انقطاع آن باقى بماند. اگر اين حادثه همچنان پوشيده مى ماند, آيا وحى هرگز نازل نمى شد؟.
سومين سخن آن كه با شان و منزلت پيامبر اكرم, صلى الله عليه و آله, مناسب نيست كـه هـمـسـران وى (چنانكه در بعضى روايات آمده بود) به تربيت سگ مشغول باشند و پـيـامـبر (ص) نيز به آنان اجازه چنين كارى را كه توام با نجاست و آلودگى است, بدهد.
آخـريـن نكـته آن كه حتى اگر لاشه سگى در خانه بود, مگر پيامبر هميشه در خانه اعـتكاف داشت كه زمان و مكان مناسبى براى تلقى وحى فراهم نمى شد؟ با اين كه آيـات فـراوانـى در خارج از منزل بر پيامبر نازل شده است و روايت اخير نيز خود گواه آن است كه نزول وحى پس از اين جريان, در خارج منزل صورت گرفته است.
سازندگان اين جريان, در خارج منزل صورت گرفته است.
سازندگان اين روايات مى خواسته اند از يك سو به سگ بازيها و سرگرميهماى نا مشروع دسـتـگـاهـهـاى حـاكم مشروعيت بخشند و از سوى ديگر, مقام رسالت پيامبر اكرم را هـمـسـان انسانهاى معمولى, بلكه پايين تر از آن نشان دهند كه ايشان حتى از وجود لاشه سگ در خانه خويش بى خبر مى مانده اند.
علاوه در برابر اين روايات, روايات ديگرى وجود دارد كه سبب نزول آيات فوق را به گونه اى ديگر غير از آنچه در اين روايات آمده است, بيان مى كند.
بر خلاف روايات پيشين سند روايات اخير, معتبر و قابل استناد است.
بـنابه روايت جندب (و قريب به آن روايت ابن عباس) چند روزى وحى بر پيامبر نازل نـشـد, زنى از مشركان كه گويا همسر ابولهب بوده است, به پيامبر (ص) گفت مى بينم كه صاحبت (شيطانت) تو را ترك گفته است. سپس آيات فوق نازل گرديد.
سحر پيامبر
دو سـوره آخـر قـرآن كـريـم, از نظر مضمون و محتوا, مشتمل بر استعاذه به خدا و اسـتعانت از او در برابر شرارتها و تصرفات شياطين جن و انس است. در اين سوره ها خداوند به پـيامبر(ص) فرمان مى دهد كه از شر ساحران و جادوگران و حسودان, به خـداى عاليمان پناه برد, اما آيا نزول اين سوره ها معلول حادثه خاصى بوده كه به وقـوع پيوسته است, يا به عنوان يك دستور كلى است كه بدون هيچ گونه سبب خاصى بر پيامبر نازل گرديده است؟.
بـعـضـى بر اين باورند كه سبب نزول سوره هاى ياد شده, جريان سحر پيامبر(ص) توسط بـرخـى از كاهنان يهود است, ولى عده اى ديگر اين نظريه را رد مى كنند و آن را از بـنـيـاد, بـى اساس مى دانند. اينان اعتقاد دارند كه سوره هاى فوق سبب نزول خاصى ندارد, بلكه به عنوان دستور كلى و عام بر پيامبر نازل گرديده است.
هـر يك از اين دو نظريه, در ميان دانشوران مسلمان (شيعه و سنى) طرفدارانى دارد و هـر دو گـروه نـيز به دلايلى استناد كرده اند. اينك به خلاصه استدلال آنها اشاره مـى كنيم: كسانى كه نظريه اول را به عنوان سبب نزول سوره هاى فوق پذيرفته اند, به رواياتى استناد كرده اند كه در بعضى از كتابهاى حديث و اسباب نزول آمده است.
بر اساس اين روايات كه در مدارك اهل سنت و بعضا در كتابهاى غير معتبر شيعه نيز نـقـل شـده است, پيامبر(ص)توسط شخصى يهودى به نام لبيد بن اعصم, مورد سحر قرار مـى گـيـرد و در اثـر آن, دچار بيمارى مى شود به گونه اى كه از حالت عادى و طبيعى خارج مى شـود. سـپس پيامبر(ص) توسط جبرئيل از جريان سحر آگاه شده, آن را خنثى مى كند.
طرفداران اين نظريه با تكيه بر اين روايات, جريان سحر شدن پيامبر(ص) را واقعيت پـنـداشته, آن را سبب نزول سوره هاى فوق مى دانند. اما در برابر اين گروه, تعداد ديـگرى از دانشوران قرار دارند كه روايات ياد شده را مورد نقد قرار داده, آنها را مـجـعول يا محرف مى دانند. اينان براى اثبات دعواى خويش, به امور ذيل استناد مى كنند:
1- ايـن سوره ها طبق نظر مشهور مكى است, چنانكه از لحن و كوتاهى آيات آن نيز كه شاخـصهاى غالب سوره هاى مكى است, استفاده مى شود, در حالى كه بر خورد يهود با پـيـامـبر در مدينه بوده است نه در مكه. در نتيجه, روايات مذكور با تاريخ نزول سـوره هـا سـازگـار نـيست. اين كه بعضى گفته اند سوره هاى فوق در مدينه نازل شده, دلـيـلـى جز همين روايات اسباب نزول ندارند و از آن جا كه خود اين روايات مورد بـحـث و شـك و ترديد است, پس نمى توان براى تعيين زمان نزول سوره ها بدان استناد كرد.
2- روايـاتـى كه جريان سحر پيامبر را نقل مى كند, چنان مى رساند كه پيامبر در هر دو بـعـد جـسـمـى و روحـى مـورد تاثير سحر قرار گرفته بود, زيرا روايات مى گويد پـيـامبر قوه ادراك و اراده خويش را از دست داده بود, به گونه اى كه كارى را كه انـجام نداده بود, تصور مى كرد انجام داده است و يا كارى را كه اراده مى كرد, از انجام دادن آن عاجز بود.
در حالى كه به نص صرير قرآن, پيامبر اكرم(ص) از تاثير سحر با چنين كيفيتى مصون و محفوظ است:
((و قـال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا)).
مـمـكـن است تصور شود كه مصونيت پيامبر از تاثير سحر, تنها در بعد روحى و تلقى وحـى است, اما راجع بـه مـصونيت او در بعد جسمى دليلى وجود ندارد. پس مضمون روايات مى تواند درست باشد.
پـاسخ, اين است كه آيه فوق, خود دليل واضر بر نفى هر گونه تاثير سحر بر پيامبر اسـت, زيـرا در صـورت تاثير سحر, عنوان مسحور به هر حال صادق است, چه تاثير در جـسـم بـاشد يا در روان. در صورتى كه آيه, صدق چنين عنوانى را بر پيامبر(ص) رد مـى كند و اصولا چرا بايد به خاطر چند روايت مشكوك, آيه را توجيه كرد و آن را به مورد خاصى, محدود كرد؟.
علاوه بر آن كه سحر معمولا در روان تاثير مى كند, نه در جسم و آيات قرآن آن جا كه از تاثير سحر صحبت مى كند, نيز بر اين مطلب اشاره دارد, به عنوان نمونه:
((و اتـبعوا ما تتلوا الشياطين على ملك سليمان و ما كفر سليمان و لكن الشياطين كـفـروا يـعـلـمـون الناس السحر و ما انزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت...
فـتـعـلـمـون منها ما يفرقون به بين المر و زوجه و ما هم بضارين به من احد الا باذن الله...)).
پـس ايـن سخن كه تاثير سحر فقط در جسم پيامبر(ص) بوده, نه در رور او, با جريان معمول سحر مغايرت دارد.
3- تـرديـدى نـيست كه سحر از نمونه هاى بارز سلطه شيطان بر انسان است و از همين روى در آيات قرآن همواره در تقابل با آيات و افعال خدا قرار داده شده است:
((و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فاذا هى تلقف ما يافكون)).
از سوى ديگر, هر گونه سلطه شيطانى بر حس و عقل و اراده پيامبر (ص) منتفى است:
((ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين)).
از اين روى, مى توان نتيجه گرفت كه تاثر و انفعال پيامبر(ص) از سحر, آن چنان كه روايـات فـوق مـى گـويـد, با واقعيت شخصيت پيامبر و ويژگيهاى او ناسازگار است و نمى تواند حقيقت داشته باشد.
4- اگـر كـافـران و دشـمنان پيامبر (ص) اين قدرت را مى داشتند كه با استفاده از سـحـر, جـسم پيامبر(ص) را مورد اذيت و آزار قرار دهند و موجب بيمارى او گردند, مـى بايست از اين وسيله به گونه اى گسترده براى ايجاد مزاحمت نسبت به پيامبر (ص) و پـيراونش استفاده مى كردند, در حالى كه در تاريخ با مواردى كه دشمنان اسلام از سـحـر بـه عـنـوان يـك اهرم عليه پيامبر و مسلمانان استفاده كرده باشد, برخورد نمى كنيم.
5- جاى شگفتى است كه برخى از عالمان و مفسران شيعه نسبت به پذيرش چنين رواياتى تـمـايل نشان داده اند, در حالى كه اولا اين روايات, در هيچ مدرك معتبر شيعى نقل نـشـده, تـنها كتابى كه اين روايات را آورده كتاب طب الائمه است كه بنا به گفته علامه مجلسى, مولفش مجهول است و بنا به گفته بعضى ديگر, مولف اين كتاب حسين بن بسطام و برادرش, عبد الله بن بسطام است كه هر دو توثيق نشده اند.
ثانيا اين روايات در مجموع سه روايت است كه هر سه از نظر سند ضعيفند, زيرا يك از آن دو مرسله است و دو تارى ديگر اشخاصى چون حسن بن بسطان و محمد بن سنان و ابراهيم بيطار و مفضل بن عمر در طريقش واقع شده اند كه يا مجهولند و يا ضعيف.
ثـالـثـا بـر اساس روايتى كه از امام صادق در مورد ويژگيهاى امام نقل شده است, امـام از هـر گـونـه تاثر و انفعال نسبت به سحر و امثال آن, محفوظ و مصون است.
اگـر امـام از چنين خصوصيتى برخوردار باشد, پيامبر اكرم(ص) به طريق اولى از آن بـهره مند است, زيرا كسى كه با عالم غيب در ارتباط و قلبش مهبط وحى است,مى بايست از هر حالتى كه موجب سو ظن و سلب اعتماد مردم مى شود, بركنار باشد.
بـا تـوجه به اين واقعيتها و دلايلى كه ارائه شد, به اين نتيجه مى رسيم كه جريان سـحـر شـدن پـيـامـبـر اكرم هيچ گونه واقعيتى نداشته و روايات ياد شده مجعول و سـاخـتگى است و اگر خيلى خوشبين باشيم و نپذيريم كه اين روايات از ريشه و اساس مجعول هستند, دست كم مى توان گفت كه اين روايات محرفند.شايدبعضى سعى كردند كه پـيـامـبـر را سحر كنند اما قبل از اين اقدام, پيامبر مطلع مى شود و آن را خنثى مـى كـنـد, ولـى بـعدا دشمنان اسلام, اين جريان را واقع شده,در قالب روايات مطرح كردند تا نقطه ضعفى براى پيامبر, نشان داده باشند.