محور ششم: مرحلهبندى تبليغ وبهرهبردارى از فرصتها و موقعيتها
ب) مرحله انذار عشيره با نزول آيه أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ.
2. شروع دعوت از خانواده و نزديكان
4. بر پا نمودن پايگاههاى تبليغى
محور هفتم: مدارا و نرمش در برخورد و معاشرت
1. پاسخ آرام به شبههها و تهمتها
2. مرونت و آسانگيرى در مسايل شخصى
4. تحمل ايذاى مشركان و حتى مسلمانان
محور هشتم: ابراز محبت و جلب اعتماد
1. اعطاى بخشش و هديه به افراد و قبايل
6. مواسات و كمك به هر نحو ممكن
محور نهم: هماهنگى با مخاطبان در معيشت
محور دهم: ادب و احترام وافر دربرابر مردم
2. احترام به همه اقشار و طبقات
استفاده مطلوب از زمان و فرصتهاى پيش آمده در تبليغ، در حصول نتايج مورد انتظار، نقش اساسى ايفا مىكند. آگاهى به زمان يا وقتشناسى مىتواند بيشترين كمك را به تسريع و تسهيل فرايند دعوت عطا كند. در اين راستا، مرحلهبندى و تعيين موعد و مدت هر يك از مراحل يا اقدامهاى تبليغى، خود باعث بهرهبردارى بهتر از فرصتها خواهد گرديد. رسولخدا(ص) به عنوان بزرگترين اسوه الهى و مبلّغ ربانى، همواره در صدد يافتن لحظهها، فرصتها و موقعيتهاى مناسب براى دعوت بود و با برنامهريزى، درايت و نصيحت كامل، از كوچكترين فرصت، بزرگترين سود را مىبرد.
مهمترين شيوه در اين محور، تعيين زمان دقيق فعاليتهاى تبليغى بر اساس محاسبه شرايط و امكانات موجود است. پيامبر(ص) با الهام از آيات الهى، تبليغ بى وقفه دين را باترتيب زمانى منطقى آغاز نمود و استمرار بخشيد. در مورد مراحل اصلى دعوت پيامبر، ميان سيرهنويسان اندكى اختلاف نظر وجود دارد؛ گروهى مثل طبرى و ابن هشام همان دومرحله مشهور دعوت نهانى و آشكار مكه را مطرح مىكنند و گروهى نظير يعقوبى به سهمرحله معتقدند؛ يعنى مرحله انذار خويشاوندان را پيش از دعوت علنى، مرحلهاى جدا دانستهاند(1)، كه با توجه به نزول دو آيه جداگانه در باب دعوت عشيره و دعوت همگانى و اقدام مجزاى رسولخدا(ص) براى هر يك، نظريه دوم صحيحتر به نظر مىرسد. بنابراين مراحل اصلى دعوت پيامبر بهويژه در مكه عبارتند از:
فراخواندن يكايك افراد مستعد و اسلام آوردن عدهاى از اصحاب، پس از نزول آيه <قم فانذر» كه بنا به روايتى كه در طبقات ابن سعد ذكرشده، اين دعوت سه سال طول كشيده است.(2) از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:
پس از نزول وحى، رسولخدا(ص) سيزده سال در مكه بماند كه سه سال آن با دعوت محتاطانه و پنهانى گذشت و او آشكارا تبليغ نمىكرد تا آن كه خداوند فرمان علنى دعوت را فرمود پس پيامبر دعوت خود آشكارا ادامه داد.(3)
نيز به روايت طبرى، حضرت رسول از ابتداى نبوت تا سه سال به طور نهانى دعوت مىكرده است، تا آن كه مأمور به اظهار دعوت شد و آيه <فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ المُشْرِكِينَ»(4) و آيه <وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ»(5) فرود آمدند.(6) درباره فلسفه اين شيوه تبليغى، نويسنده فروغ ابديت مىنويسد:
افراد پخته و عاقل و دانا، همواره در راه نيل به مقاصد خود از همين طريق وارد مىشدند و رهبر عالى قدر اسلام از همين اصل مسلم استفاده نمود و سه سال تمام، بدون شتابزدگى در تبليغ آيين خود مىكوشيد و هر كس را كه از نظر فكر و استعداد، شايسته و آماده مىديد، كيش خود را به او عرضه مىداشت... در ظرف اين سه سال ابداً دست به دعوت عمومى نزد و فقط با افراد، تماسهاى خصوصى برقرار مىكرد.(7)
از جمله نتايج اتخاذ اين شيوه اين بود كه <سران قريش، در اين سه سال، كوچكترين جسارتى به پيامبر نمىكردند و همواره ادب و احترام او را نگاه مىداشتند و او نيز ظرف اين مدت از بتان و خدايان آنها آشكارا انتقاد نمىكرد.»(8)
در اين مرحله كه ميان مرحله دعوت مخفى آشكار واقع گرديد و مدت آن كوتاهتر از دو مرحله ديگر بود، پيامبر(ص) سعى در تشكيل نخستين صف ايمانى و خط دفاعى در مقابل دشمنىهاى روزافزون مشركان لجوج داشت. در اين مرحله، پيامبر با يارى جستن از تعلقات قبيلهاى خويشانش، سعى در جلب حمايت آنان نمود. هرچند اتخاذ اين شيوه در باره خويشاوندان پيامبر توفيق كامل نيافت و تنها دو عضو از آنان به او گرويدند (خديجه و على)، اما اين از اهميت اين شيوه نمىكاهد، بهويژه اين كه در دعوت پيامبران ديگر نيز به كار رفته و موفقيت آميز بوده است. بههرحال تلاشى براى تشكيل هسته مركزى دعوت با حضور گروهى است كه علاوه بر قرابت ايمانى، تعلق نسبى و خونى نيز با صاحب دعوت دارند.
با نزول آيه <فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ المُشْرِكِينَ * إِنّا كَفَيْناكَ المُسْتَهْزِئِينَ»(9)، فرمان دعوت آشكار و تبليغ علنى به پيامبر رسيد و پيامبر و نو مسلمانان مرحله جدىترى از دعوت را آغاز كردند كه قهراً مستلزم درگيرىها و موضعگيرىهاى خصمانه از سوى جامعه بتپرست مكه بود، اما آوازه اسلام و قدرت مسلمانان به حدى رسيده بود كه بتوانند على رغم تهديدها و شكنجهها، نداى توحيد را حداقل به گوش تمام اعضاى جامعه خود برسانند. <علامه جعفر مرتضى» در اين باره مىنويسد:
پس از آن كه پيامبر(ص)، بستگان نزديك خود را انذار كرد و پس از انتشار قضيه نبوت در مكه كه قريش، جدى بودن آن را درك كرد و حملههاى خود را عليه آن شروع كرد، خداوند به پيامبر فرمان داد تا دعوت خويش را علنى سازد و حتى از قريش بخواهد كه تسليم پروردگارشان شوند و اسلام را بپذيرند... پس آيه فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ نازل گرديد.(10)
وى ادامه مىدهد:
پس از گذشت سه سال نخست بعثت، مرحله جديد و مهم و دشوارترى كه مرحله علنىشدن دعوت به خداى تعالى است فرا رسيد. اين مرحله ابتدا از يك محيط نسبتاً كوچك آغاز شد.(11)
در خصوص چگونگى آغاز دعوت علنى و همگانى، روايات متفاوتى نقل شده است كه مكان و كيفيت آن را با اختلاف بيان مىكند و ما به نقل دو روايت بسنده مىكنيم؛ در تفسير الدر المنثور آمده است:
پيامبر بر بالاى كوه صفا ايستاد و قريش را ندا داد. چون اجتماع نمودند چنين فرمود: اگر به شما خبر دهم كه گروهى در پايين كوه بر ضد شما جمع شدهاند آيا مرا تصديق مىكنيد؟ گفتند: آرى، تو پيش ما متهم نيستى و ماهرگز از تو دروغى نشنيدهايم. فرمود: پس شما را به عذاب دردناك هشدار مىدهم... ابولهب برخاست و بانگ بر او زد و گفت: همين امروز بميرى! آيا براى اين امر مردم را گرد آوردهاى؟! مردم از اطراف او پراكنده شدند و خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: <تَبَّتْ يَدا أبِى لَهَبٍ وَ تَبَّ.»(12)
مطابق روايت فوق، حضرت دعوت علنى را با يك زمينهسازى و اخذ اقرار قبلى بر قبول انذار و سپس با يك انذار صريح شروع كرده كه درس آموز مبلّغان است. مؤلف نورالثقلين نيز مىنويسد:
آن حضرت بر بالاى سنگى ايستاد و فرمود: اى گروه قريش! اى خلق عرب! شما را به لااله الا الله و رسالت خويش دعوت مىكنم و به شما فرمان مىدهم كه بتها و شريكها را رهاسازيد و دعوت مرا اجابت نماييد تا مالك تمام عرب شويد و عجم به دين شما درآيد و در بهشت از سلاطين گرديد. مردم او را مورد استهزا قرار دادند و گفتند: پسر عبدالله دچار جن شده اما به خاطر موقعيت ابوطالب اقدامى عليه او نكردند.(13)
بر پايه اين روايت، آغاز دعوت همگانى پيامبر بر محور بشارت دادن به نعمتهاى دنيوى واخروى استوار بوده است.
در ميان همه مردم، بستگان هر مبلّغ پيش از ديگران با پيام دعوت آشنا مىشوند. قرابت قومى نيز باعث نزديكى افكار مىشود. پس امكان اقناع آنان بيش از ديگران وجود دارد. بهعلاوه آن كه، قرآن مسؤوليت هدايت، ارشاد و كمك به خانواده را لازمتر از هدايت و يارى ديگران مىشمرد؛ <قُواْ أنْفُسَكُمْ وَ أهْلِيكُمْ نارَاً.»(14)
از اين روست كه نخستين مؤمن به رسالت پيامبر(ص) همسر او خديجه است و دومين، پسر عم و دست پرورده دامان نبى، على بن ابىطالب، كه مسلماً اين قرابت و خويشى، هرگز از ارزش و عمق ايمان آن دو نمىكاهد. اين شيوه ضمن آن كه چتر حمايتى نسبتاً كارسازى را براى پيامبر فراهم مىكند، پاسخگوى برخى از شبههها و انتقادهاى محتمل نيز است.
پس از افراد خانواده و بستگان نزديك، نوبت به بستگان و خويشان دورتر مىرسد كه پيامبر در مرحله انذار عشيره به دعوت آنها پرداخت و براى اقناع آنان، تلاشى وسيع صورت داد. عباس زرياب در اين باره مىنويسد:
بنابر آنچه از مجموع روايات مختلف برمىآيد، حضرت، بزرگان قريش را دعوت كرد و از رسالت خود با ايشان سخن گفت و گويا گرچه هيچكدام اين دعوت را نپذيرفتند، اما سخنى درشت نيز به او نگفتند، جز ابولهب عمّ پيغمبر كه خطاب به بنىهاشم گفت: اىپسران عبدالمطلب ! اين زشت است، پيش از آن كه ديگران جلو او را بگيرند، شما جلوش را بگيريد. زيرا اگر در آن وقت كه ديگران بخواهند او را بگيرند، شما او را تسليمكنيد، تن به خوارى دادهايد، و اگر بخواهيد از او پشتيبانى كنيد كشته مىشويد. ابوطالب گفت: به خدا تا زنده هستيم از او پشتيبانى خواهيم كرد.(15)
اين جنبه از بطن دو شيوه گذشته استنباط و استخراج مىشود، بدين ترتيب كه انتقال از يكمرحله و ورود به مرحله ديگر، همواره در تبليغ حكيمانه نبوى بر پايه دلايلى بوده است كه مىتوان ازجمله، به تغيير شرايط، شدت و ضعف دشمنى و عناد مشركان و يا وضعيت خانوادگى و پشتوانه حقوقى رسولخدا اشاره كرد. مبلّغ حكيم وظيفه دارد ضمن حفظ روحيه پشتكار و تلاش بىوقفه و پىگيرى اهداف مقطعى نگاه اصلى را متوجه هدف نهايى گرداند و اين مهم مستلزم اتخاذ شيوههاى انعطافپذير و قابل تغيير در مسير دعوت است.
پيامبر بزرگ اسلام، بر اين اساس در هر مقطع با در پيش گرفتن شيوههاى جديد، موجبات گسترش دعوت را فراهم مىآورد؛ آنگاه كه به هيچ روى امكان تبليغ دين نبود، تنها با رفتار موحدانه خود و عبادت حنيفانه و عدم احترام بتها و التزام به فضايل اخلاقى به تبليغ عملى مىپرداخت و آن زمان كه ابلاغ دين به تك تك افراد ميسر شد، به اين كار آغاز كرد، اما اظهار دين ميسر نبود. در مقطع بعد، توانست برخى از مظاهر مسلمانى از جمله طواف و نماز به شيوه مخصوص را در كنار كعبه به نمايش بگذارد. در كتاب سيره رسول الله آمده است:
پس از اسلام آوردن عمر بن الخطاب، مسلمانان جرأت يافتند و تكبيرگويان از خانه <ارقم بن ابى الارقم» بيرون آمدند و به طواف كعبه رفتند.(16)
آنگاه كه به حمايت حقوقى ابوطالب و حمايت مالى خديجه پشتگرم بود به نيكى از آن بهره برد و چون آنها را از دست داد نوعى هجرت را براى حفظ انجمن نومسلمانان مقرر كرد وبه شِعب پناه آورد كه چنان كه تاريخ مىگويد، استقامت مسلمانان در محاصره اقتصادى شعب ابىطالب تا حدودى مشركان را تحت تأثير قرار داد. زمانى نيز كه خطر همه جانبه، مسلمين را تهديد مىكرد و ناچار شد راه گريزى به بيرون از قلمرو مشركان بيابد، عدهاى از آنان را به حبشه فرستاد. اين اقدام موفق، شناخت كامل پيامبر را از اوضاع پيرامون خود نشانمىدهد.
نمونه ديگر را در تغيير سياست تبليغى پيامبر پس از انذار عشيره مىبينيم؛
آن حضرت كه در ابتدا مأمور بود به خويشان نزديك وعشيره اقربين خود يعنى خاندانهاى قريش هشدار و انذار دهد، چون سرسختى ايشان را دربرابر اسلام و پافشارى ايشان را بر كفر و ضلال ديد و مرگ ابوطالب، بزرگترين حامى خود را ازدست داد، به فكر تبليغ طوايف و قبايل ديگر عرب افتاد و از نزديكترين قبيله نيرومند و ثروتمند عرب يعنى ثقيف آغاز كرد.(17)
پس از نوميدى از ايمان مردم مكه و طايف، در شيوه تبليغى خود تجديد نظر نمود و درصدد بسط دعوت در سرتاسر عربستان و خروج از بن بست محدوده قبايل قريش برآمد. اما اين كار نيز به خاطر هم پيمانىهاى متعدد آنها با قريش و بى ياور بودن رسولخدا(ص)، اقدامى خطرناك به شمار مىرفت. از اين رو پيامبر تصميم گرفت در موسم حج به قبايل مختلف مراجعه كند تا در پناه بنىهاشم و بقيه تازه مسلمانان، تبليغ مؤثرترى انجام دهد.
برپايى محل يا مراكزى براى تبليغ، موجب تمركز بخشيدن به كار دعوت مىشود و از فعاليتهاى پراكنده و بى نتيجه جلوگيرى مىكند. در دعوت رسولخدا(ص)، پايگاههاى پرجاذبهاى براى سازماندهى و هدايت مردم در نظر گرفته شده است. در ابتداى دعوت پنهانى، مشهور است كه خانه <ارقم بن ابى الارقم» نخستين پايگاه دعوت پيامبر اسلام بوده و مسلمانان نخستين، آيين اسلام و آموزشهاى قرآنى را در آنجا فرا گرفتهاند؛
پس از آن كه ارقم اسلام آورد و به قول خودش، هفتمين نفرى بود كه ايمان آورده بود، خانه خود را در اختيار حضرت رسول و يارانش قرار داد و عده زيادى در اين خانه اسلام آوردند و حتى اسلام اشخاص در آن، نوعى تاريخ گذارى هم شد... اين خانه در دامنه كوه صفا قرار داشت و به همين جهت، دارالاسلام خوانده شد.(18)
پس از آن كه دعوت پيامبر علنى گرديد، مسلمانان تا آنجا كه مىتوانستند از پايگاه تبليغى عمومى مسجدالحرام براى فعاليتهاى ارشادى بهره جستند، مسلماً طواف و نماز و عبادات ديگر مسلمانان در مسجدالحرام با شيوه خاص اسلامى، مىتوانست بيش از هر مكان ديگر به تأثيرگذارى دعوت يارى رساند.
در بدو ورود پيامبر به مدينه، مسجد قبا برپا گرديد و مركز دعوت نبوى قرار داده شد، تا آن كه مسجد مدينه به عنوان مهمترين مقر دعوت، به دست با كفايت پيامبر و ياران ساخته شد و منشأ بزرگترين تحولات دينى، سياسى، اجتماعى و علمى و حتى نظامى در جهان گرديد. نكته اساسى در كيفيت و دامنه بهرهبردارى پيامبر از اين پايگاه تبليغى است؛ مركز نشر احكامالهى، قضاوت و داورى، جايگاه وعظ و ارشاد و تعليم و تحقيق، پايگاه آمادگى رزمى و توجيه سياسى، محل تصميمگيرى و شورا، مصلاى جماعت و محل عبادت و اعتكاف درهمه اوقات و سرانجام پناه هر بى پناه. اينها ازجمله كاركردهاى مسجد در زمان رسولخدا(ص) بود.
از جمله اقدامات حضرت رسول(ص) كه مصداق بارز ابتكار عمل و انعطافپذيرى در اتخاذ شيوه و استفاده از فرصتهاست، موضوع هجرت مىباشد. پيامبر، با ابتكار هجرت، به همه مبلّغان آموزش داد كه چگونه از شرايط فشار و اختناق، راهى به چشماندازهاى دعوت آزادانه بگشايند، نه آن كه با ماندن در محيط فشار، راضى به ركود دعوت شوند.
زمانى كه همه عرصهها بر پيغمبر تنگ شد و خود را بدون پشتوانه احساس كرد و دندانهاى اشراف قريش را تيزتر ديد، با روشن بينى و مطالعه دقيق شرايط مكه و مناطق مجاور، چگونگى اجراى اين شيوه را با احتياط سنجيد و در نهايت گروه نخست مهاجران را به حبشه فرستاد و پس از وفات خديجه و ابوطالب، خود، سفرى هجرتوار به طايف كرد و از آن نتيجهاى نگرفت و حتى با دشوارى (با جوار يكى از مشركان) به مكه بازگشت.
حضرت مىخواست ياران او مدتى از آزار و استهزا و تعقيب قريش در امان باشند، تا شايد زمانى فرا برسد كه عده مسلمانان بيشتر و براى اسلام و تبليغ آن محيط امن ترى بهوجود آيد.(19)
بر اين اساس دو علت براى مهاجرت وجود داشته؛ يكى در امان بودن از خطر و دوم، امكان تبليغ بيشتر. امّا برخى علت اصلى هجرت را عمدتاً دريافتن پايگاه جديدى براى دعوت خلاصه كردهاند:
هجرت پيامبر به مدينه، پس از زمينهسازى و آمادگى كامل و دقيق و در شرايطى بسيار حساس و تعيين كننده صورت گرفت، موقعيتى كه هجرت را يكى از مراحل خط سير دعوت الهى اسلام قرار داد. چه، عكس العمل ها و اقدامات قريش در مكه، عملاً به ركود نسبى دعوت اسلامى انجاميده بود، هرچند افرادى، پيوسته وارد اسلام مىشدند.(20)
سيد قطب بر اين عامل بسيار تأكيد دارد كه ادامه مىدهد:
بدين ترتيب، رسولخدا پايگاهى ديگر غير از مكه را نياز داشت كه حامى اين اعتقاد و عاملى براى خروج از دوران بحران تبليغ باشد و آزادى پيروان را تأمين نمايد و اين به نظر من، مهمترين و نخستين عامل هجرت پيامبر بود. اينان، براى حفظ جانشان به هجرت نرفتند، بلكه براى ايجاد پايگاه و انتقال دعوت روانه شدند، چون همگى داراى قبيله و پشتوانه اجتماعى و حقوقى نيز بودند.(21)
به هر حال، علت اين هجرت هر چه بوده باشد، كاركرد تبليغى آن غير قابل اغماض و تأثير آن در روند دعوت اجتناب ناپذير است. رسول اكرم(ص) با اين اقدام، گامهاى اوليه را براى گسترش دعوت به تمام مناطق با استوارى برداشت؛ مسلمانان مهاجر، پس از چند ماهى ترويج آيين مسلمانى، با شنيدن خبر دروغين سجده قريش و اسلام آوردن آنها بازگشتند، اما بنا به روايت واقدى؛
پس از بازگشت، قريش برايشان بيشتر سخت گرفتند و خويشان ايشان، بر ايشان ظلم و ستم روا داشتند و مسلمانان آزار و سختى ديدند. پس حضرت رسول اجازه فرمود كه براى بار دوم به حبشه مهاجرت كنند و اين خروج دوم، پررنجتربود.(22)
از همه مهمتر، هجرت آن حضرت به مدينه است. در هجرت به مدينه كه در سال سيزدهم بعثت صورت گرفت، اولين نكته، انتخاب يثرب پس از بررسى و مطالعه دقيق است كه بايستى در آن تمام ملاحظات اجتماعى و سياسى در نظر گرفته شود. ديگر اين كه سبب اصلى هجرت، عدم امنيت براى ادامه دعوت، به ويژه به خطر افتادن جان پيامبر و مركزيت دعوت با توطئه مردان قبايل مختلف مكه بوده است.
چنان كه قبلاً يادآور شديم، پيامبر اسلام در موسم حج به نزد قبايل مختلف مىرفت و از آنها مىخواست به دعوت حق گرويده، از پرستش بتها دست بردارند. در سال يازدهم بعثت، در همان موسم، شش يا هفت نفر از مدينه از قبيل خزرج در عقبه اولى واقع در منا با پيامبر ملاقات كردند و پس از شنيدن دعوت الهى، با توجه به سابقه ذهنى نسبت به ظهور پيامبر جديد كه از زبان يهود مدينه شنيده بودند، آن را پذيرفتند. اين عده در مدينه، آيين جديد را ترويج كردند، به طورى كه خانهاى در مدينه نماند كه از پيغمبر سخن به ميان نيايد.
در سال بعد، دوازده تن از مدينه كه افراد سال قبل نيز در ميان آنان بودند در همان عقبه اولى به زيارت پيامبر نايل شدند. اينان نيز كه چند نفرشان از قبيله اوس بودند، بيعت كردند. اين همان بيعت يا پيمان اول عقبه است.(23) اقدام مهم تبليغى رسولخدا در اين موقعيت، اعزام مصعب بن عمير براى نمايندگى خود و آموزش دين و قرآن است كه بهرهبردارى مناسب از موقعيت را حكايت مىكند.
مصعب، پس از تبليغ مستمر و موفق خود، در موسم حج سال بعد، به همراه 75 نفر مسلمان مدنى به مكه آمد. آنان خواستار ملاقات با پيامبر و بيعت شدند. رسولخدا، وعده اواخر شب در جنب عقبه اولى را معين فرمود. در آنجا پس از گفتوگوهايى صميمانه از آنان پيمان وفادارى و حمايت و تلاش در راه دعوت اسلام گرفت و به پيمان دوم عقبه و پيمان جنگ و پيكار (بيعةالحرب) شهرت يافت.(24)
با اندك مطالعه و دقت در تاريخ اسلام روشن مىشود كه اين اقدامات و پيمانهاى متعاقب آن، تأثير شگرفى در گسترش حساب شده دعوت و بهويژه فراهم شدن زمينه براى هجرت تاريخساز حضرت بر جاى نهاد.
از سوى ديگر، با توجه به شرايط خاص اجتماعى عربستان واهميت حلف و پيمان در ميان عرب جاهلى به عنوان تنها عامل ثبات ومسالمت و ضامن همزيستى ميان قبايل و تيرههاى مختلف، حساسيت و اهميت اين بيعتها آشكارتر مىگردد.
انسانهاى بزرگ با برخورد و خلق و خوى بزرگوانهشان از ديگران متمايز مىشوند، هرچند ثروت و مكنت و قدرت نزد ديگران باشد. بزرگوارى و عظمت شخصيت پيامبر(ص) كه خداى تعالى بدان تصريح فرموده (إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ)، مورد اذعان مخالفان او نيز بوده است، چرا كه پيامبر اين موضوع را جزء استراتژىهاى دعوت خويش قرار داده است. بسيارى از مخالفان سرسخت او پيش از آن كه با منطق زبان يا شمشير پيامبر، تسليم شوند، از درون، مقهور عظمت اخلاق نبوى شدند. شيوههاى فرعى و مقطعى متعددى بر پايه اين استراتژى در مراحل مختلف دعوت پيامبر مشاهده مىگردد كه به اختصار به آنها مىپردازيم.
پيش از بيان شيوهها، شايسته است به نكتهاى مهم در اين زمينه در مفاد آيه انذار توجه كنيم (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنِينَ)(25) اين آيه در واقع جمع ميان دو شيوه متقابل سازشناپذيرى و شيوه نرمش و مداراست و نشان مىدهد كه در اصل دعوت، برخورد جدى و غير قابل انعطاف يعنى انذار و هشدار ضرورت دارد ولى حفض جناح و بال گشودن كه كنايه از رفق و تساهل و مدارا است ويژه معاشرت و برخورد و خاصه در برخورد با مؤمنان است، و همانگونه كه مؤلف سيره نبوى مىنوسد:
در اينجا مداهنه و سازش را با محبت و رفق جمع نمود، كه در دعوت دينى استثنا راه ندارد، و اين دعوت، خويش و بيگانه نمىشناسد و براى اين تحول اساسى فرمود: پروبال رحمت و محبت خويش را بر مؤمنان بگستران.(26)
تاريخ اسلام بيانگر آن است كه زشتترين نوع برخورد از جانب مشركان و سران قريش با پيامبر بزرگوار اسلام صورت گرفت و شخصيت بى نظيرش آماج تيرهاى تهمت و دشنههاى دشنام كوردلان واقع گرديد، اما پاسخ آن حضرت، پيوسته همراه با كرامت نفس و برخاسته از مجد و بزرگمنشى ويژه او بود. اين خصلتى است كه خداوند به سبب آن بر پيامبر منّت گذاشته است: أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؛ آيا ما به تو شرح صدر عطا نكرديم. نگاهى به مناظره و گفتوگوها و حوادث پيش آمده ميان پيامبر و مخالفان، بويژه جريان مباهله و گفتوگو با يهود و نصارا وهمسخنى با برخى از اشراف قريش، حاكى از اين معناست. به عنوان مثال، ابن هشام در سيرهاش مىگويد:
علما و احبار يهود، از پيامبر، بسيار پرسشهاى عيب جويانه و معاندانه مىكردند و شبهاتى به منظور خلط حق و باطل مطرح مىساختند و پيامبر با راهنمايى قرآن، به طور كامل پاسخ آنها را مىداد، مؤمنان نيز مسايلى درباره حلال و حرام مىپرسيدند كه پاسخ كافى داده مىشد.(27)
همچنين در بحارالأنوار روايت شده است:
زن ابولهب كه عادت داشت خاشاك در راه پيغمبر بريزد و حطب بر دوش كشد (برخى مفهوم اين عبارت را سخن چينى دانستهاند) پس از نزول سوره تبّت به مسجدالحرام آمد و دنبال پيامبر مىگشت تا پاسخش بگويد. اما او را نيافت. پيامبر آيهاى خواند و به واسطه آن از ديد او پنهان شد. قرآن مىفرمايد: وَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآن جَعَلْنا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً.(28)
پس نزد ابوبكر ايستاد و گفت: يا ابابكر! شنيدهام دوستت مرا هجو كرده است... وحتى در جايى از اسماء بنت ابى بكر نقل شده چون اين سوره فرود آمد، ام جميل، زن ابولهب مىگفت: مُذَمَّماً اَبَيْنا وَدينَه قَلَيْنا وَ اَمْرَهُ عَصَيْنا، اما پيغمبر در پاسخ اين همه سمپاشى و تبليغات سوء فرمود: خدا (مكر اينان را) از من دور گرداند. اينها مذمت شده (مُذمَّم) را سرزنش مىكنند در حالى كه من ستوده (محمد) هستم (يعنى خطاب آنها به من نيست و اين برخورد از نوع وإذا خاطَبَهُمُ الجاهِلونَ قالوا سَلاماً بود).(29)
مؤلف كتاب الاحتجاج نيز در ضمن نقل يكى از مناظرههاى پيامبر با مشركان به نقل از امام حسن عسكرى(ع) چنين مىنويسد:
سپس رسولخدا در پاسخ شبههها وتهمتهاى عبدالله بن ابى اُميّه مخزومى فرمود: <امااين كه گفتى: ما أنْتَ إلّا رجلٌ مسحورٌ (تو نيستى جز مردى سحر شده)، چگونه منچنين باشم در حالى كه شما نيك مىدانيد از حيث قدرت تشخيص و تفكر از شما بالاتر هستم. آيا در زمانى كه ميان شما از هنگام تولد تا چهل سالگى بودهام از من عيبى يالغزش يا دروغى يا خيانتى يا خطايى در سخن يا نظر بيجايى ديدهايد؟! آيا گمانمىكنيد يك نفر مىتواند با اتكا به خود اينگونه باشد يا نيازمند حول و قوه الهى است....»(30)
علاوه بر اين، در سيره پيامبر بارها اتفاق افتاده كه كسى با پرخاش و خشونت با او برخوردكرده و آن حضرت نه تنها عكس العمل خشنى نشان نداده بلكه ضمن برآوردن حاجت او، اصحاب خود را نيز كه قصد مقابله به مثل داشتهاند از رفتار تند بازداشته است.
در بحث شيوه سازشناپذيرى پيامبر در اصول، به اين شيوه نيز اشاره شد. پيامبر(ص) در زندگى فردى، معاشرتها و برخوردهاى خود با ديگران، به سادگى از آنچه در اختيار داشت مىگذشت و هرگز درباره ديگران سختگيرى نمىكرد، به طورى كه برخى نويسندگان تسامح و نرمش اخلاقى را يكى از اصول و محورهاى حاكم بر شيوههاى دعوت و زندگى او شمردهاند.(31)
استاد شهيد مرتضى مطهرى مىگويد: <پيغمبر در مسايل فردى و شخصى، نرم و ملايم بود نه در مسايل اصولى.» و در ادامه، دو نمونه از نرمش پيامبر در مسايل فردى و صلابتش در مسايل اصولى را بيان مىكند؛ به عنوان نمونه مسامحه و نرمى پيامبر داستان آن يهودى مدعى را نقل مىكند كه با خشونت ادعايى عليه پيامبر مطرح كرد و موضوع به نزد قاضى كشيده شد و حكم به نفع يهودى دروغپرداز صادر شد، اما پيامبر اين خشونت و قضاوت را تحمل كرد، تا آن كه وجدان آن يهودى به خود آمد.(32)
از لحاظ معاشرتهاى فردى، از انس بن مالك روايت شده كه <مدت نه سال در خدمت پيامبر بودم اما به ياد ندارم هيچگاه گفته باشد چرا فلان كار را انجام ندادى و هرگز در كارى از من عيب نگرفت.»(33)
از طرفى به مبلّغ اعزامى خود به يمن، مَعاذ بن جبل، دستور مىدهد كه: يا مَعاذ يسِّر ولاتُعَسّروبَشِّرولاتُنفِّر؛(34) اى معاذ، آسان بگير و سخت گيرى مكن و مژده بده و مردم را بيزارمكن. چه، در دعوت، آسانگيرى، كليد موفقيت است. همچنين در جايى به تمام اصحاب خود، سفارش آسانگيرى مىكند: يَسّروا و لا تُعَسّروا و بَشّروا ولاتُنَفِّروا.(35) و به چندين بيان، شريعت خويش را مبتنى بر تسامح و مدارا و سهولت معرفى نمود؛ پيامبر(ص) خطاب به عثمان بن مظعون فرمود:
يا عثمان، لم يُرسِلْنى اللهُ تعالى بالرُهبانية ولكن بَعَثَنى بالحَنِيفِيّة السَهْلَة السَمْحَة؛(36)
اى عثمان، خداوند متعال مرا با رهبانيت نفرستاده بلكه مرا به شريعت و دين حنيف و آسان و با گذشت مبعوث كرده است.
از ديگر صفات بارز آن حضرت كه از مدارا و نرمخويى او سرچشمه مىگيرد در عبارت زير به چشم مىخورد:
<ان الله أرْسَلَنى مُبَلِّغاً و لم يُرْسِلْنى مُتَعَنِّتاً؛(37)
خدا مرا براى تبليغ فرستاده نه براى سرزنش و عتاب و عيبجويى.
و در جايى خود را مانند پدر براى امتش قلمداد مىكند: إنّما أنا لكم مثلُ الوالِدِ لِوَلَدِهِ؛(38) همانا من براى شما چون پدر براى فرزندان هستم. روشن است كه چنين خصلتهايى، تا چه اندازه در نرم كردن دل مخاطبان و قبول دعوت مؤثر و نافذ خواهد بود.
اگر اين رفق و مدارا نبود احساسات دلها پيرامون او گرد نمىآمدند و اگر اين بردبارى و حلم زايدالوصف و رعايت عواطف و صميميت و تواضع با مردم نبود هرگز اين تأثير در نفوس امكانپذير نمىگشت و جانهاى آدميان با او همراه و پذيراى وحى الهى نمىشدند.(39)
رفتار پيامبر با مردم، اعم از مؤمن و كافر از موضع شفقت و مهرورزى و دوستى خالصانه بود. او مشركان را به مثابه بيمارانى مىنگريست كه نيازمند پرستارى دلسوز براى معالجه و مداوايند؛ طبيبى كه دردشان بشناسد و مرهمى بر آن بنهد، در نظر او مؤمنان نيز همواره محتاج مراقبت حكيمانه به منظور رشد ايمان و سلوكشان مىباشند. بدين جهت، پيامبر در صدد ايجاد ارتباط صميمى و طرح دوستى خالصانه باآنان بود؛ شفقت بر منحرفان در جهت نرم كردن دل و آماده كردن آنان براى پذيرش دعوت و دوستى عميق بامؤمنان با هدف تخلّق بيش از پيش آنان به فضايل اعتقادى و اخلاقى.
ترديدى نيست كه اين شيوه مبتنى بر اصولى پذيرفته شده در روانشناسى و علم تربيت است. هرگاه دل انسان به صاحب عقيده و مرامى مايل گشت و الفت و تعلّق باطنى ميان آن دو برقرار شد، پذيرش عقيده به آسانى صورت مىگيرد، برخلاف آن كه ميان دو طرف، نفرت و شقاق باشد.
نمونه ارتباط صميمى با مشركان را در داستان عدّاس، غلام شيبه و عتبه شاهديم؛ وقتىپيامبر از اسلام آوردن قبيله ثقيف نااميد شد و به حال نوميدى به خدا پناه آورد و عتبهوشيبه او را ديدند و به غلام نصرانى خود، عدّاس گفتند كه از او پذيرايى كند. مطابق نقل ابنهشام:
عدّاس چنان كرد و طبقى از انگور پيش رسولخدا آورد. پيامبر چون بر آن خوردنى دست گذاشت، بسمالله گفت. عدّاس نگاهى به پيامبر كرد و گفت: به خدا سوگند؛ كسى در اين سرزمين چنين كلامى نمىگويد. پيامبر(ص) فرمود: <تو از چه سرزمينى هستى و دين تو چيست؟» گفت: نصرانىام و از اهل نينوا. پيامبر فرمود: <از شهر مرد صالح، يونس بن متى.» عدّاس گفت: چطور يونس بن متى را مىشناسى. فرمود: <او برادر من است و من و او هر دو پيامبريم.» عدّاس خود را در آغوش پيامبر افكند و سر و دست و پايش را بوسيد.(40)
روايت زير در كيفيت برقرارى ارتباط صميمى مؤمنان با پيامبر بس گوياست:
از امام صادق(ع) روايت شده كه فرمود: رسولخدا نگاههاى خود را به تساوى ميان اطرافيان تقسيم مىكرد. او هيچگاه پاى خود را پيش يارانش دراز نكرد و چون مردى از اصحاب با او مصافحه مىنمود، پيامبر قبل از او دستش را عقب نمىكشيد. و چون به اين موضوع پى بردند، هنگام مصافحه، دستش را كمى مايل مىكرد، پس آن مرد، دستش را كنار مىكشيد.(41)
همچنين از على(ع) روايت شده است:
رسولخدا(ص)، هر گاه كسى را افسرده مىديد با خوشرويى و مزاح او را شادمان مىساخت و مىفرمود: <خداوند، كسى را كه در حضور برادرانش روى ترش كند دوست نمىدارد.»(42)
باز در سخنان امير مؤمنان است كه فرمود:
و كان ألْينَهم عَريكةً و أكرمَهُم عِشرةً؛(43)
او نرمخوترين و در معاشرت بزرگوارترين مردم بود.
سرانجام، نتيجه آن بود كه <برخورد و تماس مستقيم پيامبر بامردم باعث آن مىشد كه مردم، برداشتى حقيقى و عميق از شخصيت و محتواى دعوت پيامبر به دست آورند و شايعات دروغ عليه پيامبر نيز خنثى گردد.(44)
پذيرفتن دعوت هاى مهمانى كه از سوى اصحاب به آن حضرت پيشنهاد مىگرديد و حضور بىتكلّف او در آن ضيافتها از مصاديق سعى آن حضرت در افزايش و تعميق ارتباط ايمانى در جامعه به منظور ارايه هدايتهاى فكرى و اخلاقى به مردم است. چنان كه از انسبنمالك نقل شده است:
كان رسول الله(ص) يَعود المريضَ و يتبع الجنازةَ و يُجيب دعوةَ المملوك؛
(عادت پيغمبر چنين بود كه) مريض را عيادت مىكرد و جنازه را مشايعت مىنمود و دعوت برده را اجابت مىكرد.(45)
در روايت <هندبن ابى هاله» در توصيف سيره رسولخدا آمده است:
و كانَ رسولُ اللهِ(ص) ... يُؤَلِّفُهم و لا يُنَفِّرُهم؛
رسولخدا با مردم انس مىگرفت و آنان را از خود دور نمىساخت.(46)
و طبق بيان زير بر اين روش تأكيد فراوان داشت:
المؤمنُ مألفةٌ و لا خيرَ فيمن لا يَألَف و لا يُؤلَف (مؤمن، الفت گير است و كسى كه الفت نگيرد و كسى نيز با او مأنوس نشود، خيرى ندارد.)؛(47) چرا كه هر مؤمن مأمور ترويج ايمان است و اين مهم نيازمند الفت و انس با انسانهاست.
دعوت الهى مأموريتى سخت است كه جز شكيبايان و سخت جانان از عهده آن برنمىآيند و دشوارىهايش را برنمىتابند. صرف نظر از عناد و لجاجت و حقناپذيرى برخى، آنچه بيش از همه باعث دشوارى كار مىگردد ايذاءها و استهزاءهاى مخاطبان دربرابر صاحب دعوت است. پيامبر گرامى، از آنجا كه در تبليغ دين خدا بيان جامع و كلام آخر را مىگفت، بيشترين آزارها را نيز تحمل كرد تا آنكه اين جملهها بر او نازل شد:
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ(48) و خود در عكس العمل نسبت به آزارها گفت: ما اُوذِىَ نبىٌ مِثلَ ما اُوذيتُ، هيچ پيامبرى به اندازه من در راه دعوت مورد آزار قرار نگرفت. نيز در پايان چند روايت بازگو كننده شيوه تبليغى رسولخدا، بدگوئيها و دشنامهاى ابولهب و ديگر سران معاند قريش ذكر شده است: از جمله اينكه وقتى رسولخدا به قبايل مراجعه مىكرد و جمله مشهور قُولُوا لا إلهَ إلّا اللّه تُفْلِحُوا و پيامهاى ديگر تبليغى را ابلاغ مىفرمود، ابولهب بلافاصله مىگفت:
<از او پيروى نكنيد كه صابئى و دروغگوست. در نتيجه به بدترين شكل، درخواست پيغمبر را رد مىكردند و او را مورد اذيت قرار مىدادند و مىگفتند: خانواده و قبيله تو، تورا بهتر مىشناسند كه از تو پيروى نمىكنند. اين چنين با او مجادله مىكردند و او بهنرمى پاسخشان مىداد و به دين خدا فرا مىخواند ودر نهايت (با دلسوزى تمام) مىگفت: اللهمَّ لَو شِئتَ لمْ يَكونُوا كَذلكَ، خدايا اگر تو بخواهى، اينان تغيير خواهندكرد.»(49)
در ميان صف مسلمانان نيز گروهى بيمار دل كه ايمان در دلشان رسوخ نكرده بود، پيامبر را آزار مىدادند:
وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ؛(50)
و ازايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: او زود باور است. بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مىكند و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمتى است و كسانى كه پيامبر را آزار مىدهند عذابى دردناك دارند.
جالب اين است كه اين آزار دربرابر لطف و رحمت و عنايت بىشايبه پيامبر به آنهاست، چه، او را اُذُن (گوش، خوش باور، زودباور) مىخواندند؛ زيرا با نهايت عطوفت و مهربانى سخنان آنها را مىشنيد و حمل بر صحت مىكرد. آيه ديگر نيز بر ايذاى برخى از مسلمانان نسبت به پيامبر اشعار دارد:
إنّ الَّذِين يُؤْذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَه لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُّنيا وَالْآخِرَةِ وَأعدّلَهُم عَذاباً مُهِيناً؛(51)
بى گمان، كسانى كه خدا و پيامبر او را آزار مىرسانند، خدا آنان را در دنيا و آخرت لعنتكرده و برايشان عذابى خفت آور آماده ساخته است.
در سيره تبليغى و منش اخلاقى پيامبر فرزانه اسلام، جلوههاى محبت بيش از هرچيز هويداست و از اين رو بود كه وجه بارز اين اسوه قرآنى را رحمت دانستيم. اوبذر محبت مىكاشت و اعتماد و اعتقاد درو مىكرد و همه مىدانند كه ميوه محبت سريع الحصول تر و سهلالوصولتر از هر ميوهاى است. اين استراتژى، در تمام مراحل دعوت نبوى به كار بسته شده و نتايج مطلوبى به بار آورده است، طورى كه او را در يك سخن، پيامبر رحمت لقب دادهاند؛ وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ؛(52) ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم. اوحرص و پافشارى زيادى بر نجات انسانها و بهويژه عادت مؤمنان دارد؛
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ؛(53)
قطعاً براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج افتيد، به [هدايت] شما حريص ونسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است.
و از بى ايمانى و عناد مردم به خود مىپيچد و تأسف بسيار مىخورد:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْيُؤْمِنُوا بِهذَا الحَدِيثِ أَسَفاً؛(54)
شايد، اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرى كارشان تباهكنى.
حضرت امام حسين(ع) در وصف پيامبر به نقل از امير مؤمنان(ع) چنين مىفرمايد:
كَانَ دائِمَ الْبِشْرِ سَهْلَ الخُلُقِ لَيِّنَ الجانِبِ ليس بِفَظٍّ وَلا غليظٍ؛(55)
رسولخدا هميشه شاداب و خوشرو، نرمخو و خوش مشرب بود و خش و درشتخوى نبود.
در جملاتى كه از اميرمؤمنان(ع) در توصيف فضايل رسولخدا نقل شده، نخستين وصف، اشاره به جود آن حضرت است:
كان إذا وَصَفَ رسولَ الله قال: كان أجودَ الناس كَفّاً؛(56)
چون رسولخدا را وصف مىكرد مىگفت: او سخاوتمندترين مردمان بود.
در راه دعوت اسلامى، يكى از راههاى نفوذ در جان مخاطبان و بهدست آوردن دل آنان، بخشش مالى بوده است، بنا به نقل كتب سيره، پيامبر به وفد بنىتميم كه براى اظهار مسلمانى به حضورش شرفياب شدند جوايز نيكويى اهدا كرد. همچنين عطاياى ارزشمندى مانند طلا، نقره، آب و زمين به وفدهاى جرش، همدان، سلامان، و وفد طىّ كه براى ملاقات و استماع دعوت پيامبر آمده بودند اهدا گرديد.(57)
درباره هيأتهاى اعزامى بنىحارث و بنىسعد بن بكر نيز گفتهاند كه چون به حضور پيامبر رسيدند <پيامبر با پذيرايى و استقبال گرم از آنها، به درخواستهايشان پاسخ مثبت داد و حتى با هديه و صلهاى ايشان را بدرقه نمود و جملگى با اسلام از پيامبر جدا شدند.(58)
بر اساس آيه كريمه يا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ(59) (اى ايمان آوردگان از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پارهاى از گمانها گناه است) مبلّغ هوشيار نمىتواند در ارتباط متقابل با مخاطبان، راه بدبينى بپيمايد. از سويى، اگر اعتماد آنان را طالباست، خود نيز ناگزير از اعتماد به آنهاست. پيامبر(ص) با عنايت به كرامت وعزتى كه براى آدمى بهويژه مؤمن قايل بود هرگز با چشم بدبينى و سوءظن به گفتار و كردارشان نمىنگريست و حتىالامكان حمل بر صحت مىنمود؛ بهگونهاى كه حتى برخى ظاهربينان، اين صفت را ناشى از غفلت يا بى تفاوتى او پنداشتند؛ مىگفتند او مانند گوش است؛ مىشنودو باور مىكند و عكسالعملى ابراز نمىدارد. در سيره ابن هشام، ماجرا اينگونه ذكرشده است:
پيامبر در حسن ظن به اصحاب و تصديق خوشبينانه كلامشان اصرار داشت، كه گاهى دشمنان ومنافقان، آن را دستاويزى براى كاستن منزلت پيامبر قرار مىدادند؛ نبتل بن حارث از منافقانى بود كه گاهى با پيامبر گفت و شنودى داشت. اوست كه به منافقان گفت: پيامبر <گوش» است؛ هر كس هر چه بگويد تصديق مىكند. پس خداوند اين آيه را نازل فرمود:
وَمِنهُمُ الَّذِين يُؤْذُون النَّبىّ و يَقُولون هُو اُذُنُ قُلْ أُذنُ خَيرٍ لَّكم؛
(و برخى از ايشان پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او گوش است بگو: او گوش نيكويى است شما را)(60).
اين حاوى درس بزرگى براى مبلّغان و مربيان جوامع است كه به مخاطبان خويش، بدبينانه ننگرند و به اين سخن امير مؤمنان، كه ترجمان كامل سيره پيامبر و قاعده اساسى در دعوت دينى است توجه نمايند:
ضَع أمر أخيك على أحسنه حتّى يأتيك ما يغلبك منه ولا تظنّنّ بكلمة خرجت من أخيك سوءاً و أنت تجد لها فى الخير محملاً؛(61)
كار برادر دينىات را به بهترين وجه حمل كن تا آنجا كه ظن غالب براى تو پيدا شود، ونسبت به سخنى كه از دهان برادرت بيرون آيد تا وقتى كه مىتوانى محمل خوبى براى آن بيابى، گمان بدنبر.
اگر انتقام، حالت انبساط و تشفّى خاطر زودگذرى فراهم مىسازد، عفو و گذشت، شادمانى و انبساط روحى طولانى ترى حاصل مىكند، به علاوه اين كه كرامت و بزرگوارى عفوكننده را همواره در ذهن مخاطبان تداعى مىكند. رسولخدا(ص) در عرصه تبليغ و در برخورد با اصرار مشركان بر شرك و كفر، نه تنها عفو و گذشت در پيش مىگرفت، بلكه با ارشاد الهى براى آنان استغفار نيز مىكرد وهدايتشان را از خداوند مىطلبيد.
وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غلِيظَ الْقَلْبِ لَا نْفَضُّوا من حَولِكَ فَاعْفُ عَنهُمْ واستغفِرْ لَهم...؛(62)
و اگر تند خو و سخت دل بودى، قطعاً از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس از آنان درگذر و برايشان آمرزش بخواه....
ابن اسحاق نقل مىكند كه روز فتح مكه، <سعد بن عباده» چنين رجز مىخواند: اليومُ يَومُ المَلْحَمَةِ، اَلْيَوم تُسْتَحَلُّ الْحُرمَةُ (امروز روز كشتار و انتقام است، امروز روز شكستن حرمتهاست)... پيامبر على بن ابىطالب را مأمور كرد تا پرچم را از او بگيرد و فرمود: اَليَوم يَومُ المَرْحَمَةِ (امروز روز رحمت و مهربانى است) و فرمود: اى قريشيان! تصور مىكنيد من با شما چه رفتارى مىكنم؟ گفتند: رفتار نيكو، چون تو برادر كريم و برادرزاده بزرگوار ما هستى. فرمود: اِذْهَبُوا اَنْتُمُ الطُّلَقاءُ (برويد كه همه تان آزاديد.).(63)
نيز گفتهاند كه رسولخدا فرمود: من همان سخن را مىگويم كه يوسف به برادرانش گفت: لا تَثريبَ عليكم الْيَومَ يَغفِرُ اللهُ لكم و هو ارحمُ الراحِمينَ(64) (سرزنشى بر شما نيست امروز. خدا شما را مىآمرزد، كه او مهربانترين مهربانان است.)
نمونه ديگر رفتار كرامت آميز و عفو رسولخدا در برخورد با <عكرمةبن ابى جهل» مشهود است. مطابق نقل سفينةالبحار، وى يكى از چهار نفرى بود كه پيامبر در فتح مكه خونشان را به سبب جنايتهاى بىشمارشان مباح دانسته بود. عكرمه پس از فرار به بيابان و دريا، پس از مدتى بازگشت و اسلام آورد و بيعت كرد. پيامبر او را در آغوش گرفت و فرمود: سوار مهاجر خوش آمد. مسلمانان گفتند: اين پسر دشمن خدا ابو جهل است. او به پيامبر شكايت آورد و پيامبر آنان را منع كرد و سپس او را عامل زكاتهاى قبايل هوازن نيز قرارداد.(65)
عبدالله بن الزبعرى السهمى، شاعر معروف قريش، كه جسارتها و دشنامهاى بدى نثار پيامبر و مسلمانان كرده بود، هنگام فتح مكه گريخت و پس از چندى آمد و عذرخواهى كرد و اشعارى در اين زمينه سرود. حضرت عذرش پذيرفت و او مسلمان شد. از جمله اشعار او اين بيت بود:
پس پدر و مادرم به فداى تو باد، از خطايم درگذر كه تو مهربان و صاحب مرحمتى!
درضمن بيانات مبسوط حضرت امير(ع) در پاسخ پرسش فرزندش امامحسين(ع) درباره سير حضرت رسول، اين جملات به چشم مىخورد:
رسولخدا بر اسائه ادب شخص غريب در پرسش و گفتار شكيبا بود، تا آنجا كه اصحاب در صدد برخورد با آن شخص مىشدند و (آن حضرت) مىفرمود: <وقتى حاجتمندى را ديديد، يارى و كمكش كنيد.»(67)
رايزنى و مشورت با افراد، از راههاى مؤثر جلب اعتماد و باعث پيشرفت امور بهنحو مطلوب مىگردد. هرچند همه مؤمنان، موظف به اطاعت محض از رسولخدا و كنارنهادن ديدگاههاى خود به هنگام اظهار نظر پيامبر بودند، اما شيوه ايشان در ابعاد مختلف زندگى، بهويژه در جنگها، رجوع به كارشناسان و افراد خبره بود. اين باعث مىشد، مؤمنان خود را شريك دعوت بدانند و براى به هدف رسيدن آن تلاش خالصانهترى به عمل آورند. وحى الهى نيز به او سفارش مىكرد: وشاوِرْهُم فِى الأمر فإذا عزمتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّه.(68)
از حضرت رضا(ع) نقل شده كه درباره سيره پيامبر(ص) فرمود:
إنّ رَسولَ الله كان يَستشير أصحابه ثمّ يعزم على ما يريد؛(69)
رسولخدا با يارانش درباره قضايا مشورت مىفرمود و آنگاه تصميمنهايى را مىگرفت.
از نمونههاى برجسته مشورت پيامبر، جنگ بدر است كه آن حضرت در اصل جنگ، تعيين موضع نبرد و موضوع اسيران، با ياران خود مشورت كرد. نتيجه آن شد كه ابتدا عدهاى از جنگ شانه خالى كردند و گروه بيشترى تبعيت و آمادگى كامل خود را اعلام نمودند و گفتند: ما سخنى را كه بنىاسراييل به موسى گفتند به تو نمىگوييم (اذْهَبْ أنت و ربّكَ فَقاتِلا إنّاههنا قاعِدُون) بلكه مىگوييم تو و پروردگارت بجنگيد و ما هم همراه شما مىجنگيم. در اين ماجرا، رسولخدا چند بار مشورت ياران را طلبيد و فرمود: أشيروا عَلَيَّ أيّها الناس (رأى خود را به من بگوييد). انصار نيز در پاسخ از زبان سعدبن معاذ، اظهار اطاعت كردند و آمادگى خود را براى جنگ اعلام داشتند. پيامبر پس از اين مشورتها عزم خود را جزم و تصميم نهايى را گرفت و فرمود: <بهراه افتيد. مژده باد شما را، كه خداوند وعده پيروزى بر قريش يا تصاحب كاروان را داده است.» و حركت را آغاز كرد.(70)
در نبرد احد نيز، رسول اكرم با اصحاب خود به رايزنى پرداخت و در خصوص شيوه مقابله با دشمن به گفتوگو نشست. فرمود: أَشيروا عَلَىَّ (ديدگاههاى مشورتى خود را براى من بازگوييد.) عبدالله بن اُبىّ پيشنهاد كرد كه در شهر بمانند و با دشمن روبهرو شوند. جوانان نورس و برخى از رجال بزرگ اسلام، از جمله حمزه و سعدبن عباده به پيكار در خارج شهر نظر داشتند. گفتند: اى رسولخدا مىترسيم دشمن گمانكند ما از ترس مقابله با آنها از شهر خارج نشدهايم و اين موجب جرأت و گستاخى آنها بر ما بشود. آنگاه خود را خواستار <اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ» شهادت يا پيروزى معرفى كردند. سرانجام، پيامبر بر اساس رأى اكثريت، عزم پيكار در بيرون شهر فرمود و لباس رزم پوشيد.(71)
اينگونه مشورت كردن، خط مشى آن حضرت بود، چنان كه در نبرد احزاب نيز با اصحاب خود مشورت كرد. در پيكارهاى بنىقريظه و بنىنضير كه از يهود مدينه بودند نيز چنين كرد. همچنين در روز حديبيه و در فتح مكه، زمانى كه شنيد ابو سفيان مىآيد و در غزوه طايف، پس از محاصره آنها و در غزوه تبوك، با اصحاب خود مشورت كرد.(72)
مشورت پيامبر با ياران تنها به مسايل جنگ منحصر نبوده، بلكه در ساير امور مثل قضاياى خانوادگى و اجتماعى و نيز تعيين افراد اعزامى براى اداره مناطق و مأموريتهاى ديگر نيز بوده است.(73)
رسول گرامى (ص)، علاوه بر آن كه خود اهل مشورت بود، ديگران را نيز توصيه مىفرمود كه به سيره او تأسّى جسته و تنها به رأى و نظر خويش اعتماد نكنند و به رايزنى با ديگران و جلب ديدگاههاى آنان همت گمارند؛ هنگامى كه على(ع) را به يمن اعزام نمود فرمود: يا عَليُّ... و لا نَدَمَ مَن اِسْتَشارَ(74) (پشيمان نشد آن كس كه مشورت كرد).
بايد توجه داشت كه قلمرو مشورت پيامبر، امور و مسايلى است كه اوامر و نواهى صريح خدا و رسول بدان تعلق نگرفته باشد، اما در آنجا كه حكم و قضاى الهى و يا مشيت نبوى صادر گرديده است، جايى براى اظهار نظر مؤمنان نيست. چه، خداى تعالى فرمود:
وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ.(75)
جامعه اسلامى به مثابه پيكرى واحد، نيازمند پيوند و همبستگى احزاب و عناصر خود است و هر چه اين همبستگى و اخوت ايمانى فزونى يابد، امكان تحقق فضايل بيشترى در ميان مردم ميسّر مىگردد؛ زيرا بسيارى از قوانين اخلاقى اسلام در اجتماع به منصه ظهور مىرسد. <جامعه دينى، مجموعهاى مركب از انسانهاست كه اجزاى آن به سبب ايمان با يكديگر پيوند خورده و يكپارچگى و وحدتى تام يافتهاند.»(76)
بر اساس رهنمودهاى روشنگر قرآن، از جمله إنَّما المُؤْمِنُونَ إخْوَةٌ،(77) رسولخدا، از راههاى مختلف مىكوشيد تا فرهنگ برادرى و اخوت اسلامى، در تفكر، گفتار و عمل مسلمانان تجلى يابد. پيمان اخوت ميان مؤمنان و توصيه دايم به برادرى و مصاديق آن مثل همدردى، محبت برادران، راهنمايى، عطوفت، فريادرسى، ديدار، مصافحه و نهى از بى مهرى، كنارهگيرى، دروغگويى، تهمت، سخن چينى، نيرنگبازى و فخر فروشى به مؤمنان، نمونههاى اتخاذ شيوه ترويج برادرى توسط پيامبر بزرگوار اسلام است.
پيامبر در طول دعوت همه جانبه خود، دوبار رسماً اقدام به عقد اخوت ميان مؤمنان نمود؛ بار اول، پيش از هجرت ميان مهاجران،(78) كه با توجه به در پيش داشتن مأموريتى سترگ و سرنوشتساز، نيازمند هميارى، همبستگى و تعاطف بسيار بودند. عقد اخوت به اين ترتيب بود كه <ميان مهاجران، دوبهدو عقد برادرى برقرار كرد؛ بين ابوبكر و عمر، حمزه و زيدبنحارثه، عثمان و عبدالرحمن بن عوف، زبير و ابنمسعود و ... و ميان على و خودش. بهعلى فرمود، آيا راضى نيستى كه من برادر تو باشم؟ گفت: آرى، راضى هستم. فرمود: تو برادر من در دنيا و آخرت هستى.»(79)
بار دوم، پس از ورود به مدينه بود كه پيامبر براى بنا كردن جامعهاى اسلامى درصدد بود اخوت ايمانى مهاجران و انصار را از پايههاى مستحكم نظام الهى و اجتماع اسلامى قرار دهد. فرمود: تَآخَوْا فِى اللهِ أخَوَيْنِ أخَوَيْن (در راه خدا، با يكديگر دوبهدو برادر شويد.)(80) و دست علىبن ابىطالب را گرفت و فرمود: هذا اَخى.(81)
اين عقد اخوت در ميان مردمى كه پيوسته در آتش رقابتهاى قبيلگى و چشم و همچشمىهاى طايفهاى و تعصبات خونى و نژادى مىسوختند، تحولى شگرف برپاكرد و برادرى و همبستگى اسلامى را جايگزين عوامل جدايى و تفرقه نمود.
پيامبر(ص)، در سيره تبليغى خود، جايگاه ويژهاى براى انجام دادن امور خلايق و برآوردن نيازهاى آنان معتقد بود و بر اساس مواسات اسلامى، صميمانه در خوشى و ناخوشى، شدت و فرج، راحت و غم مردم با ايشان همراهى و همدردى مىكرد و از هيچ كمكى به مؤمنان دريغ نمىفرمود، در معانى الاخبار آمدهاست:
مَن سألَهُ حاجةً لم يَرْجِع إلّا بِها أو بميسورٍ من القولِ؛(82)
هر كس از او حاجتى خواست، از محضر او بازنگشت مگر با حاجت برآورده و يا سخن و پاسخى نيكو.
او حتى در حال نماز، حاجت نيازمندان را در نظر داشت؛
رسولخدا(ص) هرگاه در حال نماز بود و كسى در كنار او مىنشست، نماز را كوتاهمىكرد و به او مىگفت: حاجتى دارى؟ پس چون نياز او را برآورده مىكرد به نماز بازمىگشت.(83)
نيز از امام صادق(ع) نقل شده است كه؛ <رسولخدا در پاسخ به هيچ درخواستى "نه" نمىگفت؛ اگر نزد او بود مىبخشيد و اگر نبود مىفرمود: اگر خدا بخواهد، بهزودى [نيازت را برآورده مىكنم.] و هيچگاه بدى را با بدى پاسخ نداد.»(84)
از سوى ديگر، براى تعميم اين خصلت نيكو در جامعه، با بيان شيوا و مؤثر خود چنين سفارش مىفرمود:
مَثَل المؤمنينَ فى تَوادِّهِم و تعاطُفِهمْ و تَراحُمهِم مَثَلُ الجَسدِ اِذَا اشتَكى منهُ شىءٌ تداعىَلَهُ سائِرُ الجسدِ بالسَّهَرِ وَالحُمّى؛(85)
مثل مؤمنان در پيوند و دوستى و رحمت به هم مانند يك پيكر زنده است كه اگر عضوى از آن به درد آيد ساير اجزاى پيكر با تب و بيدارى با آن همدردى مىكنند.
قبلاً يكى از شيوههاى مبتنى بر اصل پاىبندى به حقيقت را بيان محدوده وظايف و اختيارات مبلّغ دانستيم كه تأكيد بر جنبه بشرى پيامبر، در رأس آن موارد بود. پيامبر اكرم ازآنجا كه مىخواهد به عنوان اسوهاى تمام عيار و هميشگى براى انسانها هدايتگر آنها باشد و ايشان را به پيروى خود، دلگرم و تشويق كند، همانند ساير انسانها زندگى كرده و از هرگونه تعيّن و تشخّص كه موجب فاصله گرفتن مخاطبان از او گردد خوددارى مىكند؛ چهاين كار موجب سوء تفاهمى مىشود كه انسانها را از پيروى او باز مىدارد و يا در آن مرّدد مىسازد. بهعبارت ديگر، اگر مردمان، پيامبر را اسوه واقعى خود در زندگى نبينند، او را اسوه حيات معنوى خويش قرار نخواهند داد. شايان توجه است كه در مفهوم اسوه، تساوى نيز بخشى از معناست؛
تناسب شيوه زندگى ميان اسوه و متأسى، يكى از ابعاد ضرورى هماهنگى ميان آندو است... و اساساً فاصله سطح و شيوه زندگى افراد، از جمله موانع ايجادرابطه ميان انسانهاست و نظر به اين كه در تبليغ ايجاد رابطه ناگسستنى غيرقابل اغماض است، اسوهها بايد در جهت هماهنگى شيوه زندگى خود با تودهها بكوشند.(86)
بهعنوان نمونهاى از اين شيوه كلى در سلوك پيامبر، حكايت زير جلب نظر مىكند:
از طريق عامه نقل شده كه پيامبر با گروهى در سفرى بود. فرمان داد گوسفندى را ذبحكردند. يكى از آنان گفت: ذبح گوسفند با من. ديگرى گفت پوست كندنش بامن. وديگرى طبخش را به عهده گرفت. رسولخدا نيز فرمود: وَ عَلَيّ جمعُ الحَطَبِ (گردآورى هيزم بر عهده من.) گفتند: اى رسولخدا، ما بهجاى شما اينكار را مىكنيم. فرمود: مىدانم كه شما مىتوانيد اين كار را بهجاى من انجامدهيد. اما من تمايز و جدابودن از جمع را نمىپسندم و خداوندنيز بنده متميّز و تافته جدا بافته از جمع و انگشتنما شدن را دوست نمىدارد. پس برخاست و به جمع هيزم پرداخت.(87)
پرهيز از انگشتنما شدن و برترىطلبى در ميان انسانها، موضوع پراهميتى است كه بسيارى از دعوت پيشگان از آن غافلند.
اسوهاى چون پيامبر، كه به قلّه كمالات معنوى و ذروه فضايل اخلاقى نايل شده، هرگز تعالى خويش را در مصرف يا اسراف نعمتهاى مادى نمىداند، بلكه فارغ ازهرگونه تعلق به مواهب دنيوى، در انديشه ترقى روح است. درباره سادگى معيشت پيامبر اكرم بسيار گفتهشده و هر كس با او دمى را گذرانده بر اين حقيقت تأكيد ورزيدهاست.
در سفينةالبحار آمده است:
كان رسولُ الله يَنام عَلَى الحصيرِ ليسَ تحتهَ شىءٌ غَيرُه؛(88)
پيامبر بر روى حصير استراحت مىكرد و غير از آن زيراندازى نداشت.
امام صادق(ع) فرمود: كان رسولُ الله يَحْلِبُ عَنْزَ أهلِه؛(89) رسولخدا شخصاً شير بز خانه را مىدوشيد.
نيز از همو روايت شده كه فرمود: كان رسولُ الله يَمُصُّ النَّوى بِفِيهِ وَ يَغْرِسُه؛(90) رسولخدا هسته خرما را در دهان مىمكيد و آن را مىكاشت.
در جهت هماهنگى بيشتر با توده مردم كه مخاطب دعوت الهى انبيا مىباشند، رسول گرامى اسلام، به شدت از تكلّف و ايجاد مشقت براى ديگران خوددارى مىكرد، هرچند آنها مشتاق هرگونه خدمت به او بودند. در معاشرتها، سفرها و تمام برخوردها منش پيامبر بر بىتكلّفى و دورى از تقيّدات بيجا بود، چه، با تكلّف و تقيّد به سنتهاى دست و پاگير و بى دليل نمىتوان در دل مخاطبان نفوذ كرد.
ابن مسعود مىگويد:
اَتَى النّبيَّ رَجلٌ يُكَلِّمُهُ فَأرْعَدَ فقال: هَوِّنْ عَلَيك فَلَسْتُ بِمَلِكٍ؛(91)
مردى به حضور پيامبر رسيد و در حالى كه مىلرزيد، سخن مىگفت، پيامبر به او فرمود: راحت باش، من پادشاه نيستم.
همچنين از امام صادق(ع) روايت شده كه <روزى پيامبر براى افطار در مسجد قبا بود. شير مخلوط با عسل آوردند. پيامبر آن را پيش رو آورد، اما نخورد و فرمود: يكى از آن دو كافى است. سپس فرمود: لا أشرَبُهُ ولا اُحَرِّمُهُ و لكنْ أتَواضَعُ لِله؛ نمىخورم و آن را براى ديگران حرام نيز نمىدانم، اما دربرابر خدا فروتنى مىكنم.(92)
از ابوذر هم روايت شده كه گويد:
سلمان و بلال را ديدم به سوى پيامبر مىرفتند. سلمان بر پاى رسولخدا افتاد و بر آن بوسه زد. پيامبر او را باز داشت و فرمود: اى سلمان با من بهگونهاى رفتار مكن كه عجم باپادشاهان خود مىكنند. من بندهاى از بندگان خدا هستم.(93)
ابن هشام درباره پرهيز پيامبر از تكلّف مىنويسد:
در شب هجرت، چون پيامبر به مدينه رسيد و منزل ابو ايّوب انصارى براى سكونت برگزيده شد، پيامبر در طبقه پايين خانه نشست. ابو ايّوب به پيامبر گفت: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت، من ناپسند مىدانم كه بالاتر از تو بنشينم. پس شما در طبقه بالا سكونت كنيد و ما در طبقه پايين. پيامبر فرمود: <اى ابا ايّوب! اين براى ما و مراجعهكنندگان بهتر است كه در پايين باشيم.»(94)
در سيره هيچ شخصيتى در طول تاريخ به اندازه سيره درخشان رسول مكرم اسلام، احترام و ادب برخاسته از عمق جان در قبال انسانها به چشم نمىخورد. او در مقام دعوت، حتى در مواجهه با كافران و مشركان نيز با نهايت احترام و ادب سخن مىگفت و رفتار مىكرد. اين قطعاً يكى از اسرار موفقيت چشمگير رسولخدا در مدتى اندك بوده است. امروزه بيشتر از پيش ثابت شده است كه نفوذ در دل و اعماق جان مخاطب، مبلّغ را از بسيارى تلاشهاى ضرورى، خسته كننده و زمانبر بى نياز مىكند. البته اين نحوه سلوك، ثمره غرق شدن پيامبر در بحر بيكران قرآن است، كه همواره مبلّغان را به رعايت ادب توصيه فرموده است:
قُولُوا للِنّاس حُسناً؛(95)
و با مردم به زبان خوش سخن بگوييد.
اذهَبا إلى فرعونَ إنّه طَغى فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً؛(96)
به سوى فرعون برويد كه او به سركشى برخاسته و با او سخنى نرم گوييد.
وإذا حُيِّيتُم بِتَحيَّةٍ فَحَيُّوا بأحسنَ مِنها أوْ رُدُّوها؛(97)
و چون به شما درود گفته شد شما به صورتى بهتر از آن درود گوييد، يا همان را [درپاسخ] برگردانيد.
از جمله خصلتهاى ويژه رسول اكرم(ص)، كه كاملاً صبغه تبليغى دارد، سلام و احترام به كودكان است. انسان در دوران كودكى دربرابر محبت، ادب و احترام، عكسالعملهاى ويژهاى ابراز مىدارد كه نشاندهنده درك كامل آنها از سوى اوست. به عبارت ديگر، كودك در مقابل چنان محرّكهايى، پاسخهاى معنادار از خود نشان مىدهد. بر اين اساس، پيامبر هيچگاه احترام به كودكان را فراموش نمىكرد و حتى اين تكريم را به حدى مىرساند كه گاهى در بازى، همراه آنان مىشد. بايد توجه داشت كه كودكان اكنون، بزرگسالان فردايند و آنچه در كودكى ديده، آموخته يا تجربه كردهاند، به مثابه نقش روى سنگ بر صفحه دل و لوحجان آنها تا پايان عمر مىماند و زايل نمىگردد.
از انس بن مالك روايت شده كه رسولخدا(ص) بر كودكان مىگذشت و به آنان سلاممىكرد.(98)
نيز در كتاب خصال آمده است: رسولخدا فرمود: <يكى از پنج خصلتى كه تا پايان عمر هرگز ترك نخواهم كرد سلام كردن به كودكان است، تا پس از من به صورت سنّت درآيد.»(99)
همين <انس بن مالك» مىگويد: ما كودك بوديم كه رسولخدا بر ما گذشت و فرمود: <سلام بر شما كودكان.»(100)
و در محجةالبيضاء مذكور است:
موقعى كه رسول اكرم از سفرى مراجعت مىكرد و در راه با كودكان مردم برخوردمىكرد، به احترام آنها مىايستاد و سپس امر مىفرمود كودكان را مىآوردند و به آن حضرت مىدادند. رسولخدا(ص) بعضى از آنان را در آغوش مىگرفت و برخى را بر پشت و دوش خود سوار مىكرد و اصحاب خود را به اينكار فرمان مىداد. كودكان از اين صحنه بى اندازه خوشحال مىشدند و خاطره شيرين آن را هرگز فراموش نمىكردند.(101)
در منطق انبيا، هر كس داراى حرمت و ارزش انسانى است و نمىتوان حتى به دليل بىايمانى، كسى را مورد اهانت قرار داد، اما احترام پيامبر دليل مهمترى نيز دارد كه ايجاد زمينه براى نفوذ در دل مخاطب و ابلاغ اصول ايمانى به اوست؛
مردى وارد مسجد شد، در حالى كه پيامبر به تنهايى نشسته بود. حضرت بلند شد و جا باز كرد. مرد (در شگفت شد و) گفت: اى رسولخدا، جا كه بسيار است. فرمود: <حق مسلمان بر مسلمان است كه اگر ديد برادرش مىنشيند (احترامش كند و) بلند شود و برايش جا باز كند.»(102)
در بيان امام حسين(ع) به نقل از پدر بزرگوارش اميرمؤمنان(ع) در وصف سيره پيامبر آمده است:
پيامبر در مجلس خود، بهره هر كس را عطا مىكرد، به طورى كه هيچ كس گماننمىكرد كسى از او نزد پيغمبر گرامىتر باشد. مجلس او مجلسِ گذشت، حيا، راستى و امانت بود؛ در آن صداها بلند نمىشد، همه در مجلس او متواضع بودند و....(103)
نيز گفتهاند كه او عفيفترين مردم بود و از همه بيشتر، يارانش را گرامى داشت، پاى خويش را در حضورشان دراز نمىكرد و چون جا بر آنان تنگ مىشد، جابازمىكرد و هرگز زانويش از زانوى همنشينانش جلوتر قرار نمىگرفت.(104)
| رديف | شيوهها | محل اجرا | نوعبيان (محمل القاء) | وسايل و ابزارها | زمينه ها(عوامل موجبه) | هدف | ميزانپذيرش مخاطبان |
| 1 | اعلام اعتقادات قلبى به مشركان | مكه و مدينه | قولى | زبان، استدلال | شروع دعوت | آگاهانيدن مردم | خوب |
| 2 | سازش ناپذيرى و عدم نرمش | بيشتر، مكه | قولى و عملى | زبان، قاطعيت در كلام | طمعمشركان دربازداشتن رسول | - | عالى |
| 3 | برائت وبيزارى از شرك | بيشتر مكه | عملى و قولى | بيان قاطع، ترك وطن، بتشكنى | وجود مظاهر شرك در جامعه | - | خوب |
| 4 | استدلال منطقى و فطرى | مكه و مدينه | قولى | برهان، عاطفه | فطرت و عقل سليم انسانها | اقناع مخاطبان | خوب |
| 5 | بررسى بىطرفانه موضوع | بيشتر، مكه | قولى | استدلال، مشتركات عقيدتى | تهمتهاى مشركان | - | خوب |
| 6 | ترديد افكنى | بيشتر، مكه | قولى | سؤال | ضعف عقايد مخاطبان | تضعيف عقايد شرك | خوب |
| 7 | تلاوت و تبيين قرآن | همه جا | قولى | آيات قرآن، تفسير | - | اشاعه وحى و پيام الهى | خوب |
| 8 | دعوت به مشتركات | مكه و مدينه | قولى | عقايد مشترك | - | نزديك كردن مخاطبان به اسلام | عالى |
| 9 | ابتكار عمل در دعوت | همهجا | عملى - قولى | همه وسايل | - | استفاده از هر فرصت براى پيشبرد دعوت | عالى |
| 10 | ارتباطها و تماسهاى فردى | بيشتر، مكه | عملى | دوستى، محبت، معاشرت | - | جذب مؤمنان جديد | عالى |
| 11 | حضور در ميان قبايل | مكه و مدينه و اطراف | عملى و قولى | - | نظام قبيلهاى در حجاز | ترويج اصل مسلمانى | خوب |
| 12 | پذيرفتن وفدها | مكه، مدينه ومني | عملى - قولى | ضيافت، هديه | - | تبليغ عقيده و اخلاق اسلامى | خوب |
| 13 | توجه به ضعفا و نوجوانان | مكه و مدينه | عملى | احترام،اعطاى مسؤوليت | فاصله طبقاتى موجود واستعداد اين گروه | نتيجهبخشى سريعتر دعوت | عالى |
| 14 | اعزام مبلّغ به شهرها | مناطق مجاور حجاز | عملى | مسلمانان مخلص و بانشاط | نياز همه به معارف دين | توسعه قلمرو دعوت | عالى |
| 15 | ارسال نامه دعوت بهپادشاهان | حكومتهاى قدرتمند | عملى- كتبي | نامه رسمى جهان | قدرت گرفتنو گسترشاسلام | اعلامرسمى حكومتاسلامى | خوب |
| 16 | تعيين دقيق وظايف و اختيارات | مكه و مدينه | قولى | - | توقعات بيجا و خرافهها | مبارزه با افكار و سنتهاى غلط | عالى |
| 17 | پرهيز از وعدههاى بىاساس | مكه و مدينه | قولى | صداقت | اثبات حق مدارى دعوت اسلامى | - | عالى |
| 18 | مبارزه با عوامفريبى و سنتهاى غلط | بيشتر، مدينه | قولى - عملى | - | جو افكار جاهلى و بتپرستى | حاكمت اسلام حقيقى و خالص | خوب |
| 19 | تصديق رسالتهاى پيشين | مكه و مدينه | قولى | استشهاد به تورات، انجيل، زبور و... | بهانههاى اهل كتاب | اثبات اتحاد اديان | عالى |
| 20 | بشارت به مشركان | مكه و مدينه | قولى | بهشت، نعمتهاى مادى و معنوى | فطرتِ خواهان جاودانگى | پذيرش اسلام | خوب |
| 21 | انذار مشركان | مكه و مدينه | قولى | دوزخ، عذابهاىمادى و معنوى | پرهيز انسان از آتش و عذاب | پذيرش اسلام | خوب |
| 22 | تشويق مسلمين به ايمان و عمل صالح | همه جا | قولى - عملى | قول ليّن، هديه، ملاقات،سلام، تمجيد | آمادگى مسلمانانبراى رشد بيشتر | رشد بيشتر ايمان و عمل صالح | عالى |
| 23 | مرحلهبندى و استفاده از فرصتها | مكه،مدينه،همه فرصتهاحتىدرجنگ | عملى | حضور فعال در همهجا | تنوع فرصتهاى موجود | تأثيرگذارى بيشتر دعوت | خوب |
| 24 | زمانبندى دعوت | همه جا | عملى | - | ضرورت نظم | استفاده بهتر از فرصتها | خوب |
| 25 | گسترش دعوت به تناسب شرايط | مكه،مدينه،قبايل اطرافوسرزمينهاى ديگر | عملى | هجرت، نامه، اعزام مبلّغ، جهاد | جهان شمولى اسلام | فراگيرى اسلام | عالى |
| 26 | ايجاد پايگاه براى دعوت | مكه و مدينه | عملى | - | نياز مسلمين به مركز عبادت و امور ديگر | گسترش و تعميق دين | عالى |
| 27 | هجرت | مدينه، حبشه | عملى | - | - | گسترش دعوت | عالى |
| 28 | اخذ بيعت | مكه و مدينه | عملى | پيمان | اهميت حلف و پيمان در ميان عرب | جلب حمايت مردم و تأمين امنيت دعوت | خوب |
| 29 | پاسخ آرام به شبهها و تهمتها | بيشتر، مكه | قولى - عملى | سعهصدر | تهمتهاى بسيار عليه پيامبر | جلب اعتماد همه | خوب |
| 30 | مرونت و آسانگيرى | مدينه، مكه در مسائل شخصى | عملى | عفو، احترام | خلق نيكو، رحمةٌ للعالمين | جلب اعتماد همه | خوب |
| 31 | رابطه صميمى با همگان | مكه، مدينه، در مسيرها | عملى | سلام، گشاده رويى، برآوردن حاجات | لازمه دعوت روحيه بشاش است | جلب ايمان مردم | عالى |
| 32 | تحمل ايذاء مشركان | مكه، مدينه و حتى مؤمنان | عملى | سعهصدر، اغماض | آسان گيرى | تكميل رحمت | خوب |
| 33 | ابراز محبت و جلب اعتماد | مكه و مدينه | عملى | سلام، رفع حاجات، همدردى | رحمة للعالمين | پيشبرد دعوت | عالى |
| 34 | بخشش و هديه به افراد و قبايل | مكه، مدينه و قبايل | عملى | هدايا، پول، حاجتها | هديه، دلها را جذب مىكند | استمالت افراد و قبايل | خوب |
| 35 | خوش بينى به مؤمنان | مكه و مدينه | عملى | اعطاء مسؤوليت، پذيرش عذر | رحمة للعالمين | استفاده از همه توانِ جامعه | خوب |
| 36 | عفو و گذشت | مكه و مدينه | عملى | عذرپذيرى، محبت | تأثير شگرف عفو، بجاى انتقام | جلب اعتماد | عالى |
| 37 | مشورت بامؤمنان | مدينه و گاهى مكه | عملى | آراء مؤمنان، پيشنهاد، انتقاد | گرامى داشتن مردم توسط پيامبر | جلب اعتماد | خوب |
| 38 | ترويج فرهنگ اخوت | مكه و مدينه | عملى | عقد اخوت، همدردى، مواسات | دشمنىهاى ريشهدار قبايل عرب | وحدت و يكپارچگى جامعه | عالى |
| 39 | مواسات | مكه و مدينه | عملى | كمك به نيازمندان، اطعام و... | نياز مردم | نفوذ در دلها | خوب |
| 40 | هماهنگى در معيشت(سادهزيستى) | همه جا | عملى | خانهگلى، حصير، مصاحبت با همه اقشار | وجود نظام طبقاتى | ترويج برادرى | عالى |
| 41 | پرهيز از تكلف و تشريفات | همه جا | عملى | منع تشريفات | عادت مردم به كرنش دربرابر انسان | جلوگيرى از تبعيض و ستم | عالى |
| 42 | ادب و احترام وافر به همه طبقات | مكه و مدينه | عملى | سلام، از جا برخاستن، | كرامت انسان عبادت، صله رحم | تربيت صحيح جامعه | عالى |
| 43 | احترام به كودكان | همه جا | عملى | سلام، بوسيدن، شخصيت دادن | كودكان آيندهسازند | ايجاد خاطره خوش در كودكى از دين | عالى |
1 - ناصر مكارم شيرازى و جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، ج 15، ص367.
2 - عباس زرياب، سيره رسول الله، ص 143.
3 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 18، ص 177.
6 - عباس زرياب، سيره رسول الله، ص 115.
7 - آية الله جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 1، ص 210.
8 - آية الله جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 1، ص 210.
10 - جعفر مرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 53.
11 - جعفر مرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 53.
13 - عبدعلى بن جمعه عروسى، نورالثقلين، تحقيق هاشم رسولى محلاتى، ج3، ص 34 (به نقل از: جعفر مرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص53).
15 - بلاذرى، انساب الاشراف، ص 111. به نقل از: عباس زرياب، سيره رسول الله، ص 144.
16 - عباس زرياب، سيره رسول الله، ص 143.
20 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 1، ص 28.
22 - عباس زرياب، سيره رسول الله، ص 170.
23 - ابنهشام، السيرة النبويه، ج 2، ص 292 (با تلخيص)؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 66.
24 - ابنهشام، السيرة النبويه، ج 2، ص 318.
25 - شعراء(26) آيات 214 - 215.
26 - مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتر دوم، ص 16.
27 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 513.
29 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 18، ص 176.
30 - احمدبن ابىطالب طبرسى، الاحتجاج، ص31.
31 - محمدحسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص 32.
32 - استاد شهيد مرتضى مطهرى ، سيرى در سيره نبوى، ص 237 - 238.
33 - محمد حسين طباطبايى، سنن النبى، ترجمه و تحقيق محمد هادى فقهى، ص 52، حديث 72.
34 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 260.
35 - علاءالدين ابن حسام الهندى، كنزالعمّال فى احاديث الأقوال والأفعال، ج 3، ص 37 (به نقل از: مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ص 31).
36 - كلينى، اصول كافى، ج 5، ص 494.
37 - هندى، كنزالعمال، ج 3، ص 33؛ مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتر دوم، ص 21.
38 - فيض كاشانى، المحجة البيضاء، به تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، ج 1، ص 119.
39 - عبداللطيف راضى، المنهج الحركى فى القرآن الكريم، ص194.
40 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 421.
41 - محمدحسين طباطبايى، سنن النبى، ترجمه وتحقيق محمد هادى فقهى، ص 47، حديث60.
42 - همان، ص 60، حديث 10: <كان رسول الله(ص) ليسر الرجل من أصحابه إذا رَآه مغموماً بالمداعبة و كان يقول: إنّ الله يبغض المعبس فى وجه إخوانه.»
43 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 231.
44 - جعفرمرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 262.
45 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 229.
46 - ابن اثير، اسدالغابه، ج 1، ص25.
47 - شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، تصحيح عبدالرحيم ربانى شيرازى، ج8، ص 408؛ احمدبن حنبل، مسند، ج 2، ص400.
49 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 203 - 204.
55 - حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص 14.
56 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 231.
57 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص 168 به بعد.
61 - محمد مهدى نراقى، جامع السعادات، تحقيق محمد كلانتر (به نقل از: مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتردوم، ص 478).
63 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 26.
64 - ناصر مكارم شيرازى و جمعى از نويسندگان، تفسير نمونه، ج 20، ذيل آيه 34 سوره فصلت؛ محمد مهدى تاج لنگرودى، اخلاق انبياء، ص422.
65 - شيخ عباس قمى، سفينةالبحار، ج 2، ص 216.
66 - محمدمهدى تاج لنگرودى، اخلاق انبياء، ص 422.
67 - حسن بن فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص 14.
69 - شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 8، ص 428؛ محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 75، ص 101.
70 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 2، ص 253 (با تلخيص)؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 14؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص435-434.
71 - واقدى، المغازى، ج 1، ص 209 - 211؛ ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 3، ص 7.
72 - مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتر دوم، ص 255.
74 - شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 5، ص 216.
76 - مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ص 448.
78 - جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من سيرةالنبى الاعظم، ج 2، ص 228.
79 - على بن برهان الدين حلبى، السيرةالحلبيه، ج 2، ص20.
80 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 2، ص 124.
81 - همان؛ الطبقات الكبرى، ج 1، ص 238.
82 - شيخ صدوق، معانى الاخبار، ج 1، ص 82.
83 - محمدحسين طباطبايى، سنن النبى، ص 250، حديث 280؛ محمدمهدى تاج لنگرودى، اخلاق انبياء، ص 451.
84 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 340، حديث 30.
85 - احمدبن حنبل، مسند، ج 4، ص 270.
86 - نگارنده، نقش اسوهها در تبليغ و تربيت، ص246.
87 - شيخ عباس قمى، كحل البصر فى سيرة سيدالبشر، ص 95.
88 - شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 626.
89 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 273.
90 - كلينى، فروع كافى، ج 5، ص 74.
91 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 229.
92 - كلينى، كافى، كتاب الايمان والكفر، باب تواضع، حديث 3؛ محمدمهدى تاج لنگرودى، اخلاق انبياء، ص 433.
93 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 76، ص 63.
94 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 498.
98 - حسين نورى طبرسى، مستدرك الوسائل.
99 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 16، ص 215.
100 - ابوالفرج ابن جوزى، وفاء الوفاء باحوال المصطفى، ج 2، ص 417 (به نقل از: مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، ص61).
101 - فيض كاشانى، المحجةالبيضاء، ج 3، ص366.
102 - شيخ عباس قمى، سفينةالبحار، ج 1، ص 416.
103 - فضل بن حسن طبرسى، مكارم الاخلاق، ص 14.
104 - شيخ عباس قمى، كحل البصر فى سيرة سيدالبشر، ص 104.