محور اول: بيان صريح عقايد و مواضع
1. اعلام اعتقادات قلبى براى مشركان
2. سازشناپذيرى و عدم نرمش در اصول
3. برائت و اظهار بيزارى از شرك
2. دعوت به بررسى بىطرفانه موضوعات
1. ارتباطها و تماسهاى فردى به منظور دعوت
2. حضور در ميان قبايل براى دعوت
3. پذيرفتن وفدها و هيأتهاى نمايندگى
4. توجه به طبقات مختلف جامعه بهويژه ضعفا و جوانان
5. اعزام مبلّغ به شهرها و قبايل
6. ارسال نامه دعوت به سوى پادشاهان
محور چهارم: پاىبندى به حقيقت و پرهيز از هر كذب و باطل
1. تعيين محدوده وظايف و اختيارات خود
3. مبارزه با عوامفريبى و سنتهاى غلط
4. تأييد و تصديق رسالتهاى پيشين بهويژه حنيفيت ابراهيمى
1. بشارت و مژده به مشركان براى پذيرش اسلام
3. تشويق مسلمانان به ايمان و عمل صالح
پس از بيان مقدمات گذشته به بررسى يكايك شيوههاى تبليغى پيامبر خاتم مىپردازيم. به سبب تعدد و تنوع بسيار شيوههاى اين فرستاده الهى در مقايسه باديگر رسولان، شايسته ديديم كه طى دستهبندى مشخصى، جهت شناسايى بهتر، شيوههاى كلى و جزئى را تفكيك كنيم. از اينرو، روشهاى كلى دعوت پيامبر را در ده محور بهعنوان استراتژىها و راهكارهاى اساسى تبليغ نبوى مطرح و تبيين خواهيم كرد و در ذيل هر محور، شيوههاى جزئى، فرعى و عملى را همراه با نمونهها و شواهد تاريخى و توضيحات ديگر بازگو خواهيم نمود.
صاحب عقيدهاى كه بر حق باشد دليلى براى كتمان و سرپوش نهادن بر اعتقاد خويش ندارد. او حقيقت محض را بدون پيرايههاى زايد و بهدور از خوف و هراس آشكار مىسازد. پيامبرى كه سخنش صدق و آيينش بر پايه حق و شريعتش برمبناىفطرت و پشتوانهاش، وحى الهى است، از چه چيز در اعلام عقيدهاش واهمه داشته باشد؟!
پيغمبر گرامى اسلام بهويژه دربرابر مشركان عنود، هيچگاه از اظهار عقيده خويش باز نماند و حتى در دوران پيش از بعثت و نيز دوره دعوت پنهانى دربرابر پرسشهاى گفته يا ناگفته قريش و ديگران عقايد خويش را به صراحت اعلام كرد و تنها تفاوت در اين بود كه در آن زمان، دعوتى آشكار در ميان نبود و او علناً كسى را به اعتقادى تازه فرا نمىخواند. در اين محور چند شيوه عملى را بررسى مىكنيم:
آيات متعددى از قرآن كريم، اعتقادات صريح پيامبر را دربرابر كفار و مشركان بيان مىكند؛ چه آياتى كه به نحو اخبار، سخنان و مواضع حضرتش را بازگو مىنمايد و چه آنها كه به سياق دستورى نازل شده و با توجه به تبعيت تامّ پيامبر از مفاد آيات، شكى نيست كه پيامبر آن اوامر را امتثال نموده و آن عقايد و مواضع را دربرابر مشركان ابراز نموده است.
قُلْ هُوَ رَبِّى لا إِلهَ إِلّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ مَتابِ؛(1)
بگو: اوست پروردگار من، معبودى بهجز او نيست، بر او توكل كردم و بازگشت من بهسوى اوست.
قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلاأُشْرِكَ بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُو وَإِلَيْهِ مَآبِ؛(2)
بگو: جز اين نيست كه من مأمورم خدا را بپرستم به او شرك نورزم. به سوى او مىخوانم و بازگشتم به سوى اوست.
قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَلاأَنَا عابِدٌ ماعَبَدْتُمْ...؛(3)
بگو: اى كافران، آنچه مىپرستيد نمىپرستم، و آنچه مىپرستم شما نمىپرستيد، و نه آنچه پرستيديد من مىپرستم....
درباره شأن نزول اين سوره در سيره ابن هشام چنين آمده است:
پيامبر در حال طواف كعبه بود كه اسودبن مطلب بن اسد بن عبدالعزى و وليد بن مغيره و اميةبن خلف وعاص بن وائل سهمى كه در قوم خود صاحب نفوذ و منزلت بودند، نزد پيامبر آمده، گفتند: اى محمد بيا تا ما آنچه را تو مىپرستى بپرستيم و تو نيز آنچه را ما عبادت مىكنيم عبادت كن و در اين امر بزرگ با يكديگر شريك گرديم. آنگاه اگر معبود تو بهتر بود ما بهره خود از او گرفتهايم و اگر معبود ما نيكوتر بود تو نيز از آن بهره گرفتهاى. پس خداى تعالى اين آيات را نازل فرمود: قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ....(4)
قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِينِى؛(5)
بگو: خدا را مىپرستم، در حالى كه دينم را براى او بىآلايش مىگردانم.
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ،(6) إِنَّ وَلِيِّىَ اللَّهُ الَّذِى نَزَّلَ الكِتابَ وَهُوَ يَتَوَلّى الصّالِحِينَ؛(7)
در حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مىخوانيد، بندگانى امثال شما هستند... بىترديد، سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همو دوستدار شايستگان است.
آنگاه كه مخالفتها و لجاجت ها دربرابر پيامبر متوجه اصول اعتقادى او مانند توحيد و معاد مىگرديد، هيچگونه نرمش و تحمل از سوى حضرتش مشاهده نمىشد، چرا كه مهمترين رسالت خويش را تثبيت توحيد خالص در ذهن و دل مخاطبان مىدانست. قرآن در مواضع متعدد به اين مهم اشاره مىكند:
قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلايُطْعَمُ قُلْ إِنِّى أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ؛(8)
بگو: آيا غير از خدا - پديد آورنده آسمانها و زمين - سرپرستى برگزينم و اوست كه خوراك مىدهد و خوراك داده نمىشود. بگو: من مأمورم كه نخستين كسى باشم كه اسلام آورده است.
علامه طبرسى در ذيل اين آيه مىنويسد:
بر اساس روايتى، اهل مكه به پيغمبر گفتند: اى محمد آيين قومت را ترك گفتى درحالى كه ما مىدانيم جز فقر تو را به اين امر وا نداشته، پس بيا تا ما از دارايىهاى خود براى تو گردآوريم و تو را از ثروتمندترين مردم گردانيم. پس آيه فوق نازلگرديد.(9)
گاهى نيز قرآن به پيامبر هشدار مىدهد كه مبادا به طمع اقناع مشركان و جلب همراهى آنان، سر سوزنى به عقايد و مرامشان تمايل نشان دهى كه در اين صورت عذابى سخت در انتظار تو است(10) و در جاى ديگر به صراحت از همراهى و اطاعت كافران نهى مىكند:
فلا تُطِع الْمُكذِّبِينَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ؛(11)
پس، از دروغزنان فرمان نبر، دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند.
از جلوههاى بارز سازشناپذيرى در سيره عملى پيامبر، مقاومت آن بزرگوار دربرابر مساومه و چانه زدنهاى مشركان، پس از دعوت روشن و مستدلّ و منطقى اوست. مفسر ارجمند، سيد قطب در ذيل آيه فوق مىگويد:
اين نوعى مساومه (چانه زدن) است، چنان كه در تجارت مرسوم است و درنهايت امر، دو طرف به هم مىپيوندند، اما انسان معتقد هرگز چنين نمىكند. روايات متعددى مبنى بر سازش و گرايش مشركان به اسلام به شرط سازش و مداهنه رسول گرامى و ترك معايب بتها و پيروى از بعض عقايد آنها به منظور حفظ آبروى ايشان دربرابر تودههاى عرب در تاريخ ذكر شده است، ولى چون اين درخواستها در مورد اصل ديانت و عقايد بنيادين بود، هيچگونه سازش و نرمشى را از سوى پيامبر در پى نداشته است. اما در خارج از اين قلمرو، پيامبر اسلام آسانگيرترين، نيكوكارترين و باگذشتترين مردم بود.(12)
وى آنگاه چند نمونه از اين برخوردها را برمىشمرد.
استاد شهيد مطهرى، در تبيين پاىبندى پيامبر به تحكيم اصول و اجراى حدودالهى در مقابل نرمش و مداراى او در امور فردى و حقوق شخصى چنينمىگويد:
پيامبر در مسائل اصولى هرگز نرمش نشان نمىداد، در حالى كه در مسائل شخصى فوقالعاده نرم و مهربان بود و فوق العاده عفو و گذشت داشت، اينها نبايد با يكديگر اشتباه شوند.(13)
استاد شهيد مرتضى مطهرى در ادامه بحث، پس از ذكر نمونهاى از نرمش پيامبر دربرابر يهودى شاكى و مدعى و حتى تحمل خشونت وى، ماجراى دزدى همسر يكى از اشراف قريش و عدم نرمش پيامبر در خصوص اجراى حكم و نپذيرفتن هرگونه وساطت را به تفصيل مطرح مىسازد.(14)
نويسنده ديگر سيره نبوى، در اين باره مىنويسد:
پس از علنى شدن دعوت، مشركان قريش و اشرافيت عرب تلاش كردند تا نهضت بهپاخاسته عليه منافع خود را نابود ساخته... و حداقل جلوى رشد آن را گرفته، متوقفش سازند و آنگاه به انحرافش كشند و در اين راه، همه امكانات و لوازم را به كار گرفتند؛ تحبيب، تطميع، تهديد و چون سودى نبخشيد، تهمت، شكنجه، آزار، اقدام براى قتل و در نهايت محاصره اقتصادى و سياسى همه جانبه. آنها همه توان و سياست و كياست خود را به كار گرفتند؛ فشار، ديپلماسى، فشار و ديپلماسى توأمان؛ اما هيچكدام، پيامبر را به مداهنه نكشيد.»(15)
بى ترديد، وظيفه ابتدايى يك مبلّغ اظهار بيزارى از مخاطبان و يا حتى اعتقادات باطل آنها نيست؛ چه، اين كار موجب نفرت و از بين رفتن زمينههاى پذيرش دعوت مىشود، بلكه كاربرد اين شيوه مستلزم تجربه نمودن شيوههاى اقناعى است كه در صورت مؤثر نبودن آنها و عناد مخاطبان، ضرورت مىيابد.
مطالعه سيره پيامبر گرامى اسلامى(ص) در خلال آيات قرآن و روايات نشان مىدهد كه وى اين شيوه را جز در جايى كه اميدى به پذيرش دعوت از سوى مخاطبان نداشته بهكار نبرده است، مضاف بر اين كه، اين شيوه را با دقت و ظرافت تمام و در طى مراحلى از ضعف و شدت اعمال نموده است؛
كه مىتوان تجلى آن را در آيات اعتقادى صريح كه از زبان پيامبر بيان مىشود يافت. نمونه بارز اين نوع برائت، جملات سوره <كافرون» است كه سير آيات و جملات در اين سوره بيانگر برائت متدرج بوده و با نزديك شدن به پايان سوره، لحن آن شديدتر مىشود؛ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ... لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِينِ؛ آنچه مىپرستيد، نمىپرستم، و آنچه مىپرستم شما نمىپرستيد... دين شما براى خودتان و دين من براى خودم.
برائت از اعتقاد شرك؛ كه در اين مرحله به اظهار عقايد خويش بسنده نمىكند، بلكه از اعتقاد شرك آلود مخاطبان لجوج نيز بيزارى مىجويد، البته همراه با استدلالهاى خدشهناپذير عقلى و فطرى.
قُلْ أَىُّ شَىءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِىَ إِلَىَّ هذا القُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى قُلْ لاأَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَإِنَّنِى بَرِىءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ؛(16)
بگو: گواهى چه كسى از همه برتر است؟ بگو: خدا ميان من و شما گواه است. واين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن، شما و هر كس را برسد هشدار دهم. آيا واقعاً شما گواهى مىدهيد كه در جنب خدا خدايان ديگرى است؟ بگو: منگواهى نمىدهم. بگو: او تنها معبودى يگانه است و بىترديد، من از آنچه شريك او قرار مىدهيد، بيزارم.
وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِىءٌ مِنَ المُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ؛(17)
و [اين آيات ] اعلامى است از جانب خدا و رسولش به مردم در روز حج اكبر كه خدا و پيامبرش دربرابر مشركان تعهدى ندارند [و از آنان بيزارند].
به گواهى كتب سيره، پيامبر پس از نزول فرمان دعوت خويشاوندان چند بار، آنان را به وليمه و مهمانى دعوت نمود و پيام اسلام را به گوش آنها رساند و چون پيام حق به گوش دل نگرفتند و نپذيرفتند و در هر بار جز على كسى به نداى او پاسخ مثبت نداد، نوبت به برائت رسيد؛ برائت از عمل مشركان، هرچند از خويشان پيامبر باشند. به پيامبر دستور داده شد:
وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّى بَرِئٌ مِمّا تَعْمَلُونَ؛(18)
و خويشان نزديكت را هشدار ده. و براى آن مؤمنانى كه تو را پيروى كردهاند، بال خود را فرو گستر و اگر تو را نافرمانى كردند، بگو من از آنچه مىكنيد بيزارم.
قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ؛(19)
بگو: خدا؛ آنگاه بگذار تا در ژرفاى باطل خود به بازى سرگرم شوند.
قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَىَّ إِجْرامِى وَأَنَا بَرِىءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ؛(20)
بگو: اگر آن را به دروغ سر هم كردهام گناه من بر عهده خود من است، ومن از جرمى كه به من نسبت مىدهيد بيزارم.
نكته شايان ذكر در اينجا همراهى اين برائت با مهربانى نسبت به مؤمنان و پيروان صديق است كه با تعبير زيباى بال گشودن ذكر شده كه عمق و عظمت اين مهربانى را حكايت مىكند. پس برائت پيغمبر از شرك همراه با خفض جناح و بال گشودن مهربانانه براى مؤمنان، مفهوم و جايگاه مؤثر خود را مىيابد.
در دعوت هيچ پيامبر الهى، از جهل و غفلت و عوامفريبى اثرى نيست و هر چه هست بر پايه آگاهى و بصيرت باطنى بنا شده است. اگر زرمداران و زورمندان عالم براى باقى ماندن بيشتر بر مسند دنيوى به جهل و غفلت و فريب مردم تكيه مىكنند، در مرام انبيا، بالعكس، جزآگاهى و علم و بصيرت مطلوب نمىباشد و گرايشى كه مستند به شناخت و معرفت دل نباشد، پوچ و متزلزل شمرده مىشود. تاريخ اسلام مملو از رشادتها و جان نثارىهاى كسانى است كه آگاهانه اسلام را پذيرفته و در راه آن تن به خطر دادهاند و تا سر حد جان بر آن پاى فشردهاند.
از اين روست كه پيامبر طريقه و استراتژى خود و پيروانش را در دعوت آگاهانه به سوى خدا خلاصه مىكند؛
قُلْ هذِهِ سَبِيلِى أَدْعُوا إِلىَ اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِى؛(21)
بگو: اين است راه من، كه من و هر كس پيروىام كرد، با بينايى به سوى خدا دعوت مىكنيم، در اين محور، شيوههاى عملى و جزئى از اين قرارند:
محور دوم دعوت پيامبر اسلام بر پايههاى زير استوار است:
گفتارها و حتى برخى كردارهاى نبى گرامى اسلام در طول زندگى پرحادثهاش مشتمل بر استدلالهاى متين و برهانهاى فطرت پسند است. پيامبر با اين استدلالها آهنگ متزلزل ساختن ساختار پوچ عقايد مشركان را داشته و از طريق بيدار كردن فطرت پاك آدمى، سعى در آمادگى او براى پذيرش حقيقت مىنمايد؛ گاهى وجود خداوند را براى خلقت آسمان و زمين غير قابل ترديد مىشمرد:
أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ؛(22)
آيا در وجود خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين است ترديدى وجود دارد؟!
و گاهى خدايان دروغين را از آفرينش مگسى عاجز مىداند:
إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ؛(23)
كسانى را كه جز خدا مىخوانيد حتى مگسى نمىآفرينند، هرچند براى آن اجتماعكنند.
و گاهى وجود خدايان متعدد را مايه تباهى هستى مىشمرد، در حالى كه نظام آسمان و زمين بس استوار و متقن است.
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلّا اللَّهُ لَفَسَدَتا؛(24)
اگر در آسمانها و زمين خدايانى جز الله بودند جهان به تباهى كشيده مىشد.
قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً؛(25)
بگو: آيا غير از خدا، چيزى را كه اختيار سود و زيان شما را ندارد مىپرستيد؟
قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى ذِى الْعَرْشِ سَبِيلاً؛(26)
بگو: اگر چنان كه مىگويند با او خدايانى [ديگر] بود، در آن صورت، حتماً در صدد جستن راهى به سوى عرش الهى بر مىآمدند.
قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ؛(27)
آيا به جز خدايى كه خالق آسمانها و زمين است سرپرستى بگيرم.
أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛(28)
آيا معبودى با الله وجود دارد؟! بگو اگر راست مىگوييد، دليل خود بياوريد.
قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ؛(29)
بگو: آيا از شريكان شما كسى هست كه به سوى حق رهبرى كند؟
در حالى كه دشمنان انبيا به سبب نداشتن پشتوانه استدلالى استوار، در هنگام مواجهه با داعى حق برخود مىپيچند و به هر رطب و يابسى براى باقى ماندن بر كرسى مجادله متوسل مىشوند، پيامبران و صاحبان دعوتهاى الهى با دلى آرام و ضميرى مطمئن و مستظهر به برهانهاى قاطع آسمانى بر جاى خويش استوارند و مخاطبان را به تفكر و بررسى بىطرفانه و علمى موضوع فرا مىخوانند؛ نمونه اين نوع برخورد را در آيات تحدى قرآن شاهديم كه طبعاً از زبان پيامبر به مخالفان ابلاغ شده است:
وَإِنْ كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِمّا نَزّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثلِهِ؛(30)
و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كردهايم شك داريد، پس - اگر راست مىگوييد - سورهاى مانند آن بياوريد.
لحن آيه فوق، بيانگر اطمينان و اعتماد گوينده به پشتوانهاى قوى و لايزال است. همچنين در پاسخ به تهمتها و حملههاى تبليغاتى و جنگ روانى دشمن، اين شيوه توسط پيامبر اتخاذ مىشود:
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَفُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلّا نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدِيدٍ؛(31)
بگو من به شما يك اندرز مىدهم كه؛ دو بدو و به تنهايى براى خدا بپاخيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگى ندارد. او شما را از عذاب سختى كه در پيش است جز هشدار دهندهاى نيست.
يكى از نويسندگان در اين زمينه مىنويسد:
دربرابر تهمتهاى سحر، جنون و غيره، قرآن نمىگويد كه داعيه (مبلّغ) با شيوه خطابى و با حرارت به دفع تهمتها و نفى دروغها بپردازد، يا با ادله و براهين خلاف آن را اثباتكند، چرا كه شايعه جنون يا تهمتهاى ديگر در ميان مردمى گسترش يافته كه احساسات تحريك شدهشان نه با غوغا و نه با برهان آرام مىيابد، بلكه مبلّغ با تكيه بر ارشادات قرآن هيچ وقعى به تهمتها نمىنهد و خودرا منتقد ديدگاههاى مخالفان قلمداد نمىكند، بلكه تنها مخاطبان را به بررسى بىطرفانه جريان و تفكر منطقى در جوى سالم و آرام فرا مىخواند؛ درست شبيه متهمى كه چون به برائت و بى گناهى خويش اطمينان كامل دارد با فرياد در صدد تبرئه خويش برنمىآيد، بلكه محكمه و شاهدان را به مطالعه اسناد و مدارك دعوت مىنمايد. نتيجه اين شيوه آن خواهد بود كه مخاطبان از گمراهى به درآيند و همچنين به طور غير مستقيم، قوت انديشه و پيام تبليغى مبلّغ بروز خواهد يافت.(32)
از آنجا كه عقيده باطل چون كف روى آب، ميان تهى و عارى از اصالت و استحكام است (فَأَمّا الزَّبَدُ فَيَذهَبُ جُفاءً) متزلزل ساختن بنياد آن آسانتر از بنا نهادن بنياد توحيد است. پيامبر گرامى اسلام در مواضع متعدد، اين شيوه را تجربه كرده و با القاى شك و ترديد عقايد مخالفان را مورد هجوم قرار داده است، كه آيات قرآن بهخوبى از آن حكايت مىنمايد:
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنّا أَوْ إِيّاكُمْ لَعَلى هُدًى أَوْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ؛(33)
بگو: كيست كه شما را از آسمانها و زمين روزى مىدهد؟ بگو: خدا، و در حقيقت يا ما و يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم.
در اين آيه، خداوند با تحدى و تهاجم به مناظره با كفار نمىپردازد، بلكه با تلاشى براى ايجاد شك در اعماق وجود آنها سعى مىكند تا فطرت خفته و نهاد نهفته ايشان را بيدار و متوجه حقيقت كند، تا خود به بطلان اعتقادشان واقف شوند و به نور ايمان مهتدى گردند.(34)
و درجاى ديگر مىفرمايد: أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ؛(35) آيا شما داناتريد يا خدا؟!
در اتخاذ اين شيوه، نوعى تنازل مقطعى از مواضع خدشهناپذيرداعى و به عبارت ديگر نوعى همراهى با مخاطب لازم است كه فوايد بسيارى از جمله جلوگيرى از تعصب و تندخويى مخاطب را در عرصه مبارزه فكرى در بر دارد.
از آنجا كه وظيفه هر مبلّغ، جذب دلهاى مردمان به منظور ارشاد و هدايت عقلهاست، پيامبر از هر راه ممكن تلاش مىنمود فاصله ميان دلها و عقلها را به حداقل برساند. بدينمنظور، در مواجهه با يهود و نصارا و حتى مشركان، بر عقايد صحيح و قابل قبولشان تأكيد مىكرد، تا آن عقايد را پلى براى ارتباط و پشتوانهاى براى ارائه عقايد جديد قرار دهد.
پيامبر با هدايت قرآن، مأموريت يافت تا اهل كتاب را اينچنين به عقايد مشترك فراخواند:
قُلْ يا أَهْلَ الكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلّا نَعْبُدَ إِلّا اللَّهَ وَلانُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛(36)
بگو: اى اهل كتاب، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه: جزخدا را نپرستيم و چيزى را شريك اونگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد. پس اگر اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم.
همچنين در سوره عنكبوت، به همه مسلمانان دستور مىدهد:
وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الكِتابِ إِلّا بِالَّتِى هِىَأَحْسَنُ إِلّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنا وَأُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلهُنا وَإِلهُكُمْ واحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ؛(37)
و با اهل كتاب جز با شيوهاى كه بهتر است مجادله مكنيد مگر با كسانى از آنان كه ستم كردند و بگوييد: به آنچه به سوى ما نازل شده و آنچه بهسوى شما نازل شده ايمان آورديم و خداى ما و شما يكى است و ما تسليم اوييم.
<در اين آيهها و مشابه آن به شيوه جديدى از تبليغ قرآنى در مقابل گروههاى ديگر برمىخوريم كه يك شيوه عملى مبتنى بر يافتن نقاط التقا و اشتراك است تا از طريق آن به دعوت بپردازد و وارد جزئيات شود، به جاى آن كه از ابتدا نقاط اختلافى و تعصب انگيز را مطرح سازد. ازاينرو آيات فوق به توحيد كه قدر مشترك اديان است تأكيد دارد و پيامبر را فرمان داده كه به اين شيوه مجهز باشد.»(38)
اين شيوه نزديك به روش مناظره منطقى است كه در آن از مسلمات خصم براى اقناع او كمك گرفته مىشود، با اين تفاوت كه در شيوه دعوت به مشتركات، ملاك طرح موضوع، اعتقاد مخاطبان به تنهايى نيست بلكه اشتراك دو طرف در قبول آن، معيار طرح موضوع در دعوت است.
از جمله راهكارهاى اساسى تبليغ رسول گرامى اسلام، فعاليت پىگير و ابتكار عمل مدام در ايجاد فرآيندهاى تبليغى با دامنهها و وسعتهاى مختلف است؛ پيامبر(ص) با بهرهگيرى از روحيه شاد و فعال و با روى گشاده و پذيراى همگان، همواره در صدد يافتن دوستان و معاشران جديد يعنى شكار دلها بود. اين امر به گسترش دامنه دعوت به افراد، قبايل، شهرها و قريههاى دور و نزديك منجر مىگشت. نكته اساسى در اين است كه پيامبر هيچگاه به اميد مراجعه آدميان به او براى كسب تكليف و جلب هدايت در جايى نيارميد و ننشست، بلكه همواره در پى يافتن گوشهاى شنوا و دلهاى حقپذير و كامهاى تشنه هدايت بود. جمله مشهور امام على(ع) در نهج البلاغه از گوياترين تعابير در اين باب است كه او را <طبيب دوّار» خوانده است؛ طبيبى كه در هر جا به معالجه و شفاى بيماران روحى و اخلاقى و فكرى مبادرت مىورزد و با دلسوزى و شفقت تمام آنها را درمان مىكند.(39)
تحرك بسيار و تلاش بى وقفه پيامبر اكرم(ص) بويژه در سيزده سال نخست بعثت كه دوران ويژه دعوت فردى و اجتماعى بود در تاريخ تبليغ دينى بى نظير است. مجموعه آيات قرآنى و روايات وارده در اين زمينه نشان مىدهد كه پيامبر هيچگاه از كار دعوت مستمر و تبليغ دائم غافل نبود و در اين مسير، روز و شب و خستگى و نوميدى نمىشناخت و از هيچ نوع فداكارى دريغ نمىكرد.
مراجعهاى مختصر به آيات قرآن كه پيامبر را از تلاش بيش از حد وظيفه و توانش منعمىكند در اثبات مطلب فوق كافى است:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَّفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْيُؤْمِنُوا بِهذَا الحَدِيثِ أَسَفاً؛(40)
شايد، اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرى كارشان تباهكنى.
طه * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ القُرآنَ لِتَشْقى؛(41)
طاها، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى.
وَماأَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ؛(42)
و تو وكيل و اختيار دار آناننيستى.
إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ؛(43)
تو تنها تذكر دهندهاى و بر آنان سلطه ندارى.
إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ؛(44)
در حقيقت، تو هر كس را دوست دارى نمىتوانى راهنمايى كنى، ليكن خداست كه هركس را بخواهد راهنمايى مىكند.
اين آيات، از سويى شفقت زايدالوصف پيامبر بر انسانهاى گمراه را مىرساند و از ديگرسو، بيانگر مجاهدتهاى طاقت فرساى او در راه ابلاغ پيام الهى به جان و دل مردم است. در طبقات ابن سعد چنين آمده:
شيوه پيغمبر از آغاز دعوت علنى اين بود كه هر سال در هنگام موسم حج به منزلگاههاى حجاج در عكاظ، مجنة و ذى المجاز وارد مىشد و آنان را به حمايت از خويش بهمنظور ابلاغ رسالت الهى مىخواند و دربرابر، وعده بهشت مىداد، اما هيچكس اجابتش نمىكرد؛ حتى از قبايل گوناگون سراغ مىگرفت و خطاب به آنان ندا مىداد: ياايها الناس قولوا لا اله إلّا الله تفلحوا و تملكوا بها العرب و تذل لكم العجم و اذا امنتم كنتم ملوكاً فىالجنة (بگوييد جز الله خدايى نيست تا رستگار شويد و عرب را تحت حاكميت خود درآوريد و عجم دربرابرتان تسليم شود. اگر ايمان آوريد پادشاهان بهشت خواهيدبود).(45)
نمونه ديگر از تحرك شايان توجه رسولخدا(ص) را طبرى، مورخ مشهور يادآور مىشود:
پيامبر از ورود هيچ تازه واردى از عرب كه داراى نام و شهرت و شرافتى بود مطلع نمىشد، مگر آن كه به نزد او مىرفت و دعوت خويش را بدو عرضه مىكرد.(46)
در باب ابتكار عمل تبليغى پيامبر شيوههاى عملى و جزئى متعددى وجود دارد كه به بيان آنها مىپردازيم.
چنانكه در پيش اشاره شد، پيامبر با حضور فعال در اجتماع، فرصتهاى تبليغى را غنيمت مىشمرد و در هر شرايط مردم را به دينش مىخواند. ارتباطهاى شخصى پيامبر، اولين و بيشترين تلاش او بود؛ ديدار با مسافران، حاجيان، بازرگانان، باديهنشينان و ديگران بويژه آن دسته از اينان كه صاحب نفوذ و موقعيتى در اجتماعشان بودند، شيوه دائم پيامبر در سالهاى دعوت در مكه و اطراف آن بود. مؤلف التفسير الاعلامى للسيرة النبويه در اين باره مىنويسد:
چون دعوت جديد با افكار رهبران قريش موافق نبود، رساندن اين ندا به گوش گروهها و قبايل خارج از مكه، طايف و شهرهاى حجاز بسيار دشوار بود. بدينسبب، پيامبر سعى در ايجاد ارتباط شخصى با سران و بزرگان قبايل مىنمود؛ ارتباطات فردى پيامبر با عامه مردم و فقرا نيز توانست عقيده جديد را به آنها معرفى كند، و آنان كه رهايى خود را از زنجيرهاى ستم در گرو اين آيين مىديدند، به دعوت او پاسخ مىدادند.(47)
كتب سيره، موارد متعددى از اين ملاقاتها را بازگو كردهاند.
سويدبن صامت از بنىعمروبن عوف براى حج به مكه آمد. وى را به خاطر شرافت و نسبش كامل مىناميدند. پيامبر چون از ورودش باخبر شد به نزد او رفت و او را به خدا و اسلام خواند. سويد گفت: شايد آنچه نزد تو است مانند چيزى باشد كه نزد من است. پيامبر فرمود: تو چه دارى؟ گفت: حكمت لقمان. فرمود: نشانم بده. سويد حكمتش را عرضه كرد. پيامبر فرمود: اين كلام نيكويى است ولى آنچه با من است بهتر از اين است، قرآنى است كه خداى بزرگ بر من فرود آورده و هدايت و روشنايى است؛ پس مقدارى از قرآن برايش خواند و بهاسلامش دعوت كرد. وى پيش از آن كه از پيامبر دور شود گفت: اين گفتار بسنيكويى است. با قومش به مدينه رفت و چيزى نگذشت كه در جنگ با خزرجيان كشته شد. گروهى از قومش بر آن بودند كه او در حالى كه مسلمان شدهبود از دنيا رفت.(48)
همچنين يكى از ياران <بنى عبدالاشهل» بنام <اياس بن معاذ» كه براى بستن پيمان با قريش بر عليه خزرجيان به مكه آمده بود با شنيدن سخنان پيامبر(ص) اظهار تمايل به اسلام كرده و گفته بود: <اى قوم من، به خدا سوگند، اين امر از آنچه براى آن گردآمدهايم بهتر است... و كسانى از قومش معتقد بودند وى در حال احتضار با گفتن لا اله الا الله و تكبير و به حال مسلمانى مرده است.»(49)
نيز درباره <طفيل بن عمرو دوسى» نوشتهاند كه:
وى وارد مكه شد تا پيامبر را زيارت كند. بزرگان قريش او را منع كردند. او پنبهاى در گوش نهاد. اما چون به مسجدالحرام درآمد و پيامبر را ديد، با خود گفت: منمردى شاعر و خردمندم و زشت و زيبا را مىشناسم. چه مانعى دارد كه سخنش را بشنوم تا اگر نيك باشد بپذيرم و اگر زشت باشد رها كنم. پس از طوافدر پى پيامبر به خانه رفت؛ رسولخدا اسلام را بر او عرضه كرد و قرآن بروى خواند. طفيل گفته بود: به خدا سوگند! هرگز سخنى دلنشينتر و دعوتى عادلانهتر از آن نديده و نشنيدهام، آنگاه اسلام آورد و شهادتين را بر زبان جارىساخت.(50)
كتب سيره و تاريخ اسلام، موارد متعدد ديگرى از دعوت فردى پيامبر اسلام را پيش از هجرت و پس از آن ذكر كرده و چگونگى برخورد و تماس پيامبر با مخاطبان را يادآورد شدهاند كه هر يك، نكات تبليغى ارزشمندى را حاوى است. از جمله افراد دعوت شده، عدىبنحاتم، ابى العاص بن ربيع، ثمامة بن اثال حنفى، مالك بن عوف، حارث بن ابى ضرار و عميربن وهب جمحى(51) مىباشند.
پيامبر در سالهاى علنى دعوت به قبايل و تيرههاى مختلف عرب مراجعه و آنان را با منطق شيوا و منش چشمگير و جذاب خود به آيين مسلمانى فرا مىخواند؛ در اجتماعات مختلف نيز كه با انگيزههاى مذهبى مانند حج، يا اجتماعى و اقتصادى مثل بازارهاى موسمى و يا باهدف تبادل دستاوردهاى ادبى مثل محافل شعر و ادب تشكيل مىگرديد، حضور مىيافت.
براى نمونه، تمام كتب سيره، حضور فعال پيامبر را در مراسم حج گزارش وترسيم كردهاند.
پيامبر گرامى اسلام در موسم حج فرصت را مغتنم مىشمرد و آيين خود را بر هرقبيلهاى به طور جداگانه عرضه مىكرد تا به شكل كامل، آن را بپذيرند....(52)
همچنين، ابن هشام به نقل از ابن اسحاق و او از محمدبن عبدالرحمن بن عبدالله بن حصين نقل مىكند كه پيامبر به منازل خاندان بنىكلب رفت و نزد تيرهاى از ايشان به نام <بنوعبدالله» آمد و آنها را به خدا و اسلام خواند و خود را معرفى نمود. تا آن كه گفت: اىبنىعبدالله، خدا نام پدر شما را نيكو قرار داده است. ولى از او نپذيرفتند.(53)
در مورد دلايل خروج پيامبر از مكه و مراجعه به قبايل، مورخان بر اين عقيدهاند كه چون پيامبر با سرسختى و لجاجت قريش و مكيان مواجه و مسلمانان مورد شكنجه شديد آنان واقع شدند، پيامبر اقدامات متعددى مانند هجرت گروهى از اصحاب را ترتيب داد، ديگر اقدام او، مراجعه به قبايل ديگر از جمله به طائف محل قبيله ثقيف بود. در كتاب سيره رسولالله(ص) در اين باره آمده است:
پس از وفات خديجه و ابوطالب، كار بر حضرت رسول تنگتر شد و آزار قريش بر او و مسلمانان بيشتر گرديد، حضرت تصميم گرفت كه به طايف برود و مردم آنجا را به دين اسلام دعوت كند؛ شايد بتواند به يارى ايشان از آزار همشهريان خود در امان باشد... ولى آنها نپذيرفتند و عوام و جهّال را بر ضدّ او برانگيختند.(54)
به هر ترتيب، آنچه مسلم است اين است كه پيامبر(ص) به عنوان يك اسوه تبليغى از هر فرصتى براى ابلاغ دعوت به قبايل بهطور كامل بهرهبردارى مىكرده است.
يكى از شيوههاى موفق پيامبر، استقبال و پذيرايى صميمانه هيأتهايى است كه از مناطق مختلف براى شناخت عقايد پيامبر وآشنايى با جمع مسلمانان، بهويژه در دوران پس از هجرت به حضور آن حضرت مىرسيدند و پيامبر با سعه صدر و پذيرايى گرم و با اتخاذ شيوههاى مؤثر تبليغى، ذهن و دل آنان را به دين پاك متوجه مىساخت؛ مانند وفد مسيحيان نجران كه مشهورترين مورد است. بهعلاوه، هيأتهايى نيز در زمان اقتدار مسلمانان، براى اعلام وفادارى و يا بستن پيمان به حضورش شرفياب مىشدند.
وفدها، هيأتهاى نمايندگى قبايل مختلف عرب بودند كه براى اظهار اسلام و اعلام انقياد، به حضور رسول اكرم شرفياب مىشدند، كه اين ملاقاتها، بيشتر بعد از فتح مكه و در سال نهم هجرت اتفاق افتاد و آن را به اين سبب، <عامالوفود» ناميدند؛ از جمله وفد بنى تميم، هيأت ثقيف، وفد بنىحارث و وفد بنىسعدبنبكر.(55)
ابن هشام، حدود بيست مورد و ديگر سيره نويسان تعداد بيشترى از وفدها را ذكركرده و جريان برخى را بازگو نمودهاند.
مبلّغ قوى و حسابگر، بايستى در بدو امر، شناخت كافى از اقشار گوناگون و لايههاى متعدد انسانى جامعه خود داشته باشد، تا آنگاه با استفاده از اين شناخت، شيوههاى مناسب هرطبقه و قشر و دسته اجتماعى را جهت دعوت آنها به كار بندد. سيره تبليغى حكيمانه آن حضرت نشان مىدهد كه با همه اقشار، از پير و جوان، بزرگ و كوچك، غنى و فقير، عالم و جاهل و زن و مرد مواجه شده و دعوت خود را عرضه نموده است، چرا كه اين دعوت، مختص فرد يا طبقهاى نيست. البته افراد و گروههايى كه آن را بپذيرند، سعادت را ويژه خود ساختهاند.
جوانان و افراد ضعيف و تهيدست با توجه به نداشتن تعلق دنيوى و غرور طبقاتى، زودتر از ديگران، طعم حقيقى دين را مىچشند و مىپذيرند و ديگران در مراحل بعد. طبق روايت ابن سعد در الطبقات الكبرى و ديگر سيره نويسان، ايمان آوردگان نخستين، بيشتر از ضعفا و جوانان بودند.(56) نيز در انساب الاشراف روايتى است كه به موجب آن، بزرگان قريش چندينبار از حضرت رسول(ص) به ابو طالب شكايت بردند ودر دفعه آخر گفتند، اى ابوطالب، ما چندين بار پيش تو آمديم تا درباره پسر برادرت با تو سخن بگوييم كه دست از ما باز دارد و پدران و خدايان ما را به بدى ياد نكند و فرزندان، جوانان، بردگان و كنيزكان ما را ازراه نبرد.(57)
اين موضوع، صرف نظر از بيان آمادگى بيشتر اين افراد براى پذيرش دعوت و ترك سنتهاى جاهلى، نشان مىدهد كه پيامبر، اهتمام و تلاش بيشترى براى هدايت ايشان مصروف داشته است. همين ضعيفان و ضعيف داشتگان و جوانان بى نام و نشان، در مراحل بعد از بزرگان اسلام و منشأ تحولات سرنوشتسازى شدهاند؛ برخى از آنان عبارتند از: عمارياسر، صهيب بن سنان، بلال بن رباح، خباب بن الارتّ، عامربن فهيرة و ابو فكيهة.
از ديگر شيوههاى تبليغ اعجاب انگيز پيامبر، گسيل داشتن افرادى نخبه و با فضيلت از مسلمانان به سوى مجموعههاى انسانى دور و نزديك بود. اين فرستادگان، گاهى حامل پيام دعوت اسلام و ايمان به رسالت بودند و زمانى مأمور ارشاد و تعليم اقوام و گروههايى كه قبلاً به جرگه مسلمانان پيوسته بودند. اين نوع مأموريتها، بيش از هر چيز، پويايى و تحرك دستگاه تبليغى رسول اكرم را نشان مىداد.
اين اعزامها، گهگاه نيز به درخواست و پيشنهاد افراد يا قبايل صورت مىگرفت؛ مانند اعزام معاذبن جبل به حمير، كه پيامبر هنگام فرستادن او سفارشهاى مفيد و ارزشمندى در جهت تبليغ بهتر بيان فرمود. همچنين اعزام <عمروبن حزم» به سوى خاندان بنىالحارث و خالدبن وليد به سوى همْدان.(58)
اعزام مصعب بن عمير به مدينه پس از پيمان اول عقبه براى تعليم احكام و قرائت قرآن، موفقترين و مؤثرترين اعزام مبلّغ در طول تاريخ اديان است، چه، او با حضور فعال و تلاش دلسوزانه خود در ميان مردم مدينه بذر ديانت را بهخوبى كاشت و اصول اسلام و آيات وحى را با بيانى گيرا و جذاب به مردم آموزش داد و آنان را شيفته دعوت اسلامى كرد، به طورى كه در موسم حج سال دوازدهم، همراه جمعى قابل توجه از مسلمانان جديدالعهد به ملاقات پيامبر نايل آمد، در حالى كه در مدينه نيز، مجمع نيرومند ياران پيامبر را تشكيل داده بود، گروه مصعب در آنجا با پيامبر دست بيعت دادند.
مصعب را در مدينه، مقرى يعنى خواننده و آموزگار قرآن مىناميدند. وى در مدينه وارد خانه اسعد بن زراره، از مردان شريف قبيله خزرج شد و در آنجا اولين نماز جماعت را برپا داشت، مردم نيز به وى اقتدا كردند، زيرا افراد قبيله اوس و خزرج حاضر نبودند به يكديگر اقتدا كنند.(59)
تبليغات سازنده و مؤثر مصعب بن عمير، مبلّغ جوان و برازنده پيامبر و فعاليت تبليغى بيعت كنندگان عقبه او و دوم در ميان مردم مدينه و در قبايل و طوايف مختلف باعث شد كه روز به روز نام رسولخدا بيشتر بر سر زبانها بيفتد و افراد زيادترى شيفته و دلباخته حضرت گردند.(60)
ديگر مورد، اعزام معاذ بن جبل به يمن است كه پيش از آغاز مأموريت، دستورالعمل ارشاد و دعوت او را بدرقه راهش مىفرمايد:
يامَعاذُ يَسِّرْ ولاتُعَسِّرْ وَبَشِّرْ وَلاتُنَفِّرْ؛(61)
اى معاذ (در تبليغ دين) آسان بگير و سخت مگير. و مژده و نويد بخش باش و مردم را از دين بيزار مكن.
چنان كه در شيوه توجه به اقشار مختلف بيان شد، توجه به يك طبقه از جامعه مانع عنايت پيامبر به طبقات ديگر جامعه نمىگرديد. در همان زمان كه سخت سرگرم فراخواندن جوانان و ضعيف داشتگان گمنام جامعه بود، از سوى ديگر به سراغ بزرگان و سران اقوام و قبايل مىرفت. در دوران مدينه نيز زمانى كه قبايل و اقوام اطراف و اكناف اعم از بت پرست و يهودى و غيره را به اسلام دعوت مىكرد، در همان موقع با ارسال نامههاى دعوت به امرا و پادشاهان بلاد مختلف، نداى حق را با قدرت و صلابت و منطق برنده و گويا به گوش آنان مىرساند. بدين ترتيب، يكى از مهمترين شيوههاى دعوت پيامبر، به ويژه پس از تحكيم پايههاى حاكميت در مكه ارسال نامههاى مستقيم براى دعوت پادشاهان قطبهاى مهم قدرت آن زمان بود؛ ازجمله اين پادشاهان، هرقل بزرگ روميان و كسرى بزرگ فارس بودند: (از محمدبن عبدالله به بزرگ روميان - از محمد بن عبدالله به كسرى بزرگ فارس...)
حاصل اين نامهنگارىها كه رقم آنها را مختلف ذكر كردهاند و ابن هشام تنها دهنامه را با ذكر نامِ نامهرسان نقل كرده است، در مجموع موفقيت آميز بود، چه، بيشتر مخاطبان اسلام آورده و يا سخت در هراس شدند؛ قيصر روم از ترس روميان اسلام نياورد و با ارسال هدايايى پاسخ داد. خسرو پرويز علاوه بر نپذيرفتن دعوت، اهانت نيز نمود. دو فرمانرواى ديگر نيز تسليم نشدند اما ديگران جملگى تحت تأثير كامل دعوت واقع گرديدند.(62)
حداقل تأثير اين نامهها آن بود كه دعوت اسلامى بهطور رسمى به همه مناطق رسيد و مخالفان، خطرى عظيم و قريب الوقوع را به طور جدى حس كردند. مطالعه نامههاى مذكور نشان مىدهد كه محور و محتواى آنها دستور به قبول اسلام، معرفى اصول اسلام و اشاره به مشتركات اديان و ملل و هشدار به عاقبت سوء نافرمانى بودهاست. طبرى زمان اين مكاتبهها را از هنگام صلح در سال ششم تا وفات رسولخدا(ص) دانسته است.(63)
در دنيايى كه در بيشتر اعصار، محل عرضه باطل به نام حق بوده و مكاتب بسيارى حقيقت را فداى كذب كرده و يا حق را با باطل درآميختهاند، پيامبر اكرم، دعوتگر حقيقت محض است و هرگز باطلى را، هرچند در ظاهر به سود آيين نو ظهورش باشد و مسير دعوتش را هموار كند، به دين حق وارد نمىسازد. و چه دشوار است اين جداسازى دقيق حق و باطل و تميز صدق و كذب، در جهانى كه پر از مصلحتبينى و بىتفاوتى است.
قطع نظر از پرهيز شخص پيامبر از كذب و باطل، نكته مهمتر، موضعگيرىهاى قاطع و تكاندهنده آن حضرت در مقابله با جريانهايى است كه بهظاهر تقويتكننده دين و در واقع مخرب اساس ديانت است و رسول گرامى هرگز بنابر مصلحتبينى ظاهرگرايانه، به وضع موجود - هرچند نسبتاً مطلوب باشد - راضى نمىشود و بانهيبى مردم را از فريفتن و فريفتهشدن و دستخوش فتنه شدن باز مىدارد و محوربودن حق و حقيقت را گوشزد مىكند. اين استراتژى را در جلوههاى گوناگون در شيوههاى ذيل مشاهده مىكنيم.
براى پيشگيرى از خلط حق و باطل و آميختن حقيقت و مصلحت، چه اقدامى بهتر و لازمتر از آن كه پيامبر وظايف و اختيارت و قلمرو تصرفات خود را مشخص كند و بدينوسيله، مرز دقيقى براى توقعات پيروان در امور دين و دنيا تعيين نمايد. اين اقدام بهطور طبيعى مانع بسيارى از افراطها، تفريطها، انتظارات بىجا، آرزوهاى كاذب و شفاعت طلبىهاى بىمورد خواهد گرديد. بر اين اساس، پيامبر اسلام به عنوان بالاترين اسوه الهى ازجانب خداوند مأموريت مىيابد خود را اينگونه معرفى نمايد:
قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَىَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ؛(64)
بگو: من بشرى چون شمايم. جز اين كه به من وحى مىشود كه خداى شما خدايى يگانهاست.
سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ إِلّا بَشَراً رَّسُولاً؛(65)
بگو: پاك است پروردگار من. آيا من جز بشرى فرستاده هستم؟
اولين محور در شناساندن صحيح شخصيت پيامبر به مردم، تأكيد بر بشر بودن اوست كه غفلت از اين جنبه از شخصيت پيامبران بسيار اتفاق افتاده و باعث انحراف در عقيده يا عمل شده است. از جمله نتايج اين غفلت، احساس جدايى و عدم هماهنگى با پيامبر يا عدم امكان تأسى به او ويا داشتن انتظارهاى غير معقول از اوست، در حالى كه يادآورى جنبه بشرى اسوه، باعث احساس قرابت و آمادگى براى پيروى بى چون و چرا از او مىگردد. جلوههاى ديگر تعيين شؤون و محدوده وظايف را در آيات زير مىيابيم:
قُلْ إِنَّما أَدْعُو رَبِّى وَلا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً * قُلْ إِنِّى لا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلا رَشَداً * قُلْ إِنِّى لَنْيُجِيرَنِى مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَن أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً * إِلّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَرِسالاتِهِ...؛(66)
[اى پيامبر] بگو: من تنها پروردگار خود را مىخوانم و كسى را با او شريك نمىگردانم. بگو: من براى شما اختيار زيان و هدايتى را ندارم. بگو: هرگز كسى مرا دربرابر خدا پناه نمىدهد و هرگز پناهگاهى غير از او نمىيابم. [وظيفه من] تنها ابلاغى از خدا و [رساندن] پيامهاى اوست.
قُلْ إِنَّما أتَّبِعُ مايُوحى إِلَىَّ مِنْ رَبِّى هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛(67)
بگو من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مىشود پيروى مىكنم، اين [قرآن] رهنمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ايمان مىآورند هدايت و رحمتى است.
إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ البَلْدَةِ الَّذِى حَرَّمَها وَلَهُ كُلُّ شَىءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَالمَسْلِمِينَ * وَأَنْ أَتْلُوَ القُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّما أَنَا مِنَ المُنْذِرِينَ؛(68)
من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدس شمرده وهر چيزى از آن اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم. و اين كه قرآن را بخوانم. پس هر كه راهيابد، تنها به سود خود راه يافته است، و هر كه گمراه شود بگو: من فقط از هشداردهندگانم.
قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللَّهِ وَلاأَعْلَمُ الغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّى مَلَكٌ؛(69)
بگو: به شما نمىگويم گنجينههاى خدا نزد من است و غيب نيز نمىدانم. و نمىگويم كه من فرشتهاى هستم.
قل يا أَيُّها النّاسُ إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ؛(70)
بگو اى مردم! من براى شما فقط هشدار دهندهاى آشكارم.
دربرابر آن دسته از رهبران و مبلّغان كه قداستِ يكى از دو عنصر هدف و وسيله را براى اقدام كافى مىشمرند، در ديدگاه پيامبر اسلام قداست و مشروعيت شرط لازم و اجتنابناپذير هدف و وسيله است. يكى از جلوههاى اين حق محورى در سيره تبليغى رسول گرانقدر اسلام، پرهيز مطلق از هرگونه وعده خلاف واقع و يا نشدنى است؛ چيزى كه در عملكرد بسيارى از سياستمداران و مصلحان و رهبران جوامع بسى مرسوم بوده و هست. و اين درس بزرگى به پيروان حقيقى اسلام مىدهد كه آيا مىتوان پيش از رسيدن به مقام و منصبى هر وعده و چشماندازى هرچند دروغين را براى انسانها ترسيم و اعلام كرد و پس از به چنگ آوردن مقام، آن را ناديده گرفت!
ابن هشام در سيره خود مىگويد:
پيامبر به نزد طايفه بنىعامربن صعصعه آمد و دعوت الهى و نبوتش را به آنها عرضهكرد. مردى از ايشان بهنام بحيرة بن فراس گفت: به خدا سوگند! اگر اين جوان قرشى را داشتم عرب را به يارى او مىبلعيدم. آنگاه، به پيامبر گفت: آيا اگر با تو بيعت كنيم و خدا تو را پيروز گرداند، پس از تو حكومت از ما خواهد بود؟ پيامبر پاسخ داد: حكم و فرمان از خداست، هر كجا خواهد گذارد. گفت: پس آيا با اين وصف، ما بهخاطر تو با عرب بجنگيم و چون تو پيروز گشتى، سرورى از آن ديگران باشد؟! ما را باتو كارى نيست!(71)
شيوه رسول اكرم(ص) آن نبود كه مردم را در وعدههاى شيرين، رؤياهاى بيهوده و چشماندازهاى نامعقول و رؤيايى غرق سازد و از غفلت آنها بهره جويد؛ بلكه دعوتش تماماً بر پايه بصيرت و حقيقت استوار بوده است. اين شيوه مختص مخاطبان اوليه دعوت يعنى مشركان نبوده و شامل مؤمنان و جامعه اسلامى نيز مىشده است و آن حضرت هيچگاه به مؤمنان چشمانتظار نيز وعدهاى نمىداد كه امكان تحقق نداشتهباشد.
اين شيوه نيز مبتنى بر اصل به كارگيرى وسايل مقدس و مشروع در راه هدفهاى متعالى است. پيامبر اكرم، چون يكى از بيمارىهاى بزرگ بشر، بويژه جامعه شبه جزيره عربستان را عوامفريبى و سنتهاى پوچ و عقايد بىپايه، تشخيص داده بود و بلكه بت پرستى، آيين رايج آن سرزمين را جز نوعى عوامفريبى بزرگ نمىدانست، بهمبارزه جدى با اين آفت كمر بسته بود، و با روشهاى حكيمانه سعى در محو ريشه و مظاهر آن داشت.
براساس روايت ابوذر، چون سلمان با ديدن رسولخدا بر پاى او مىافتد و آنها را مىبوسد، پيامبر او را باز مىدارد و مىفرمايد:
يا سلمان لا تصنع بى ما تصنع الأعاجم بملوكها، انا عبد من عبيدالله(72).
اى سلمان! با من آنگونه كه عجم با پادشاهانشان برخورد مىكنند، رفتار مكن، من بندهاى از بندگان خدا هستم.
همچنين، بر اساس روايات <رسول اكرم(ص) پسرى از ماريه قبطيه (يكى از همسران پيامبر) دارد بهنام ابراهيم كه مورد علاقه رسول اكرم است و در هجده ماهگى از دنيا مىرود. رسول اكرم كه كانون عاطفه بود قهراً متأثر مىشود و حتى اشك مىريزد و مىفرمايد: <دلمىسوزد و ديده اشك مىريزد. اى ابراهيم! ما به خاطر تو محزونيم، ولى هرگز چيزى برخلاف رضاى پروردگار نمىگوييم.»(73)
در اين حال <مسلمانان هم به خاطر اين مصيبت ناراحتند و همان روز تصادفاً خورشيد منكسف مىشود، مسلمين شك نكردند كه گرفتن خورشيد، هماهنگى عالم بالا بود به خاطر پيغمبر، يعنى براى اين كه فرزند پيغمبر از دنيا رفته. اما پيغمبر نمىخواهد از نقاط ضعف مردم براى هدايت استفاده كند. مىخواهد از نقاط قوت مردم استفاده كند، نه از جهالت و نادانى بلكه از آگاهى و بيدارى.»(74)
استاد سبحانى، پايان ماجرا را چنين بازگو مىكند:
پيامبر خطاب به مردم گفت: <ماه و خورشيد، دو نشانه از نشانههاى خداوند است و آنها براى مرگ و زندگى كسى نمىگيرند» و با اين سخن، عقيده باطل و خرافهاى را كه در ذهن آنها شكل گرفته بود در هم كوبيد.(75)
پيشگيرى پيامبر از جنگ و خونريزى و تجديد خاطرههاى تلخ دوران جاهليت در واقعه زير، نيز از نمونههاى مبارزه با سنتهاى غلط است:
يكى از بزرگان كفر به نام <شاس بن قيس» به گروهى از انصار رسيد و از الفت و همبستگى آنها - كه از دو قبيله اوس و خزرج بودند - سخت آزرده شد. براى تفرقه ميان آنها، نقشهاى ريخت و جوانى يهودى را براى يادآورى يوم بعاث - جنگهاى طولانى اوس و خزرج - برانگيخت. او دست به كار شد و اشعارى نيز در اين باره نقل كرد. مسلمانان فريب خوردند و به نزاع و مشاجره پرداختند؛ حتى يكى از طرفين گفت: اگر بخواهيد دوباره همان جنگ را برپا مىكنيم، و موعدى براى درگيرى تعيين كردند. خبر به پيامبر رسيد. وى شتابان نزد ايشان شد و فرمود: اى مسلمانان! خدا را خدا را! آيا من در ميان شما هستم و شما اينگونه ادعاهاى جاهلى مىكنيد در حالى كه خدا شما را به اسلام هدايت واكرامنموده است و از كفر نجات داده و دلهاتان را به هم پيوند داده؟! انصار متوجه شدند كه اين نيرنگ شيطان بوده، پس با امتثال فرمان پيامبر، راه خود درپيش گرفتند.(76)
در منطق قرآن، اديان مختلف، خط سير واحدى را دنبال مىكنند كه هدايتگر آن در هر زمان، انبيا و رسولان الهى بودهاند. بر اين اساس، پيامبر اسلام ميراثدار تمام رسالتها و نبوتها و صاحب كاملترين شكل دين الهى است. به همين دليل، هر يك از پيامبران، مصدق پيامبران پيشين و بشارت دهنده رسالت پسين و نيز مبشر رسالت خاتم پيامبران بودهاند. پس، رسول اكرم هرچند مبشر رسالت جديدى پس از خود نيست اما يكى از روشهاى او براى جلب نظر پيروان اديان مختلف و بر اساس حق محورى، تأييد و تصديق رسالتهاى انبياى گذشته همچون نوح، عيسى، موسى و ابراهيم بوده است. اين شيوه نشان مىدهد كه در سيره تبليغى پيامبر، بدبينى و نفى مطلق معتقدات ديگران اصالت ندارد، بلكه تنها حقيقت و دستور واقعى خداوند معيار است، هرچند در رسالتها و شرايع گذشته باشد.
در ميان رسالتهاى گذشته بيشتر تصديق از جانب رسول اكرم شامل آيين حنيف ابراهيم شده است كه با توجه به پيشرفت و تكامل پيوسته اديان و شرايع، به نظر مىرسد به دليل مصونيت بيشتر آيين ابراهيم از تحريفها و دستبردها بوده است.
قُلْ إِنَّنِى هَدانِى رَبِّى إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَالمُشْرِكِينَ؛(77)
بگو: آرى، پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است؛ دينى پاىدار، آيين ابراهيم حق گراى! و او از مشركان نبود.
قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ المُشْرِكِينَ؛(78)
بگو: خدا راست گفت. پس از آيين ابراهيم كه حق گرا بود و از مشركان نبود پيروى كنيد.
ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ؛(79)
پس شما را فرستادهاى آمد كه آنچه را با شماست تصديق كرد. البته به او ايمان بياوريد و يارىاش كنيد.
وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ؛(80)
و ما اين كتاب را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست.
فان الله جعل محمداً(ص) عَلَماً للساعة و مبشراً بالجنة و منذراً بالعقوبة؛(81)
خداوند وجود مبارك محمد را نشانه قيام قيامت و مژده دهنده بهشت و هشدار دهنده به عذاب قرار داد.
مژده و بيم دادن، از اركان اصلى دعوت تمام انبيا و مبلّغان بوده است. پيامبر اسلام اين شيوه كلى را براى مخاطبهاى گوناگون در قالبهاى مختلف به اجرا نهاده است. بسيارى از اقدامات تبليغى پيامبر را مىتوان در جهت مژده و هشدار دانست. در بسيارى از موارد نيز، اين شيوه را در كنار ديگر شيوهها بهخوبى اتخاذ نموده و نتيجه گرفته است. نكته مهم در اينجاست كه تركيب اين شيوه كلى با شيوههاى ديگر، هر چه متناسبتر و با احوال مخاطب هماهنگتر باشد، بازدهى اقدامات تبليغى افزونتر خواهد بود. از آنجا كه پيامبر، كار تبشير و انذار را با راهنمايى قرآن به انجام مىرساند و نمونههاى آن در قرآن بسيار به چشم مىخورد، به برخى از آيات مربوط كه پيامبر بهعنوان مژده و بيم براى مردم بيان مىكرده اشاره خواهيم كرد.
در نخستين مرحله دعوت كه خواندن به اصل مسلمانى است، پيامبر از بشارتهاى متنوع و مؤثرى استفاده نمود؛ مژده به نعيم اخروى و بشارت به سعادت دنيوى، هر دو در دعوت حكيمانه پيامبر(ص) بسيار ديده مىشود. اينك، نمونههايى از بشارت به نعيم اخروى:
- نخستين و مهمترين بشارت پيامبر اين جمله مشهور و شعار بزرگ بود: قولوا لاإله إلّا الله تفلحوا (بگوييد: معبودى جز الله نيست، تا رستگار شويد.)
وَمَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَيَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَيُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الفَوْزُ العَظِيمُ؛(82)
و هر كس به خدا ايمان آورده و كار شايستهاى كرده باشد، بدىهايش را از او بسترد، واورا در بهشتهايى كه از زير [درختان] آن جويبارها روان است درآورد. در آنجا بمانند. اين است همان كاميابى بزرگ.
قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ؛(83)
به كسانى كه كفر ورزيده اند بگو: اگر باز ايستند، آنچه گذشته است برايشان آمرزيده مىشود.
وَسارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُها السَّمواتُ وَالأَرْضُ؛(84)
و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود و بهشتى كه پهنايش آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.
تِلْكَ الجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيّاً؛(85)
اين همان بهشتى است كه به هر يك ازبندگان، كه پرهيزگار باشند به ميراث مىدهيم.
و از جمله نتايج دنيوى كه براى ايمان، به عنوان تشويق بيان شده است خلافت زمين، امنيت كامل و تمكن دينى و دنيوى است:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأَرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً؛(86)
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد؛ همانگونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين قرار داد. و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند....
همچنين در سيره ابن هشام آمده است كه:
چون اشراف قريش نزد ابوطالب رفتند واز او خواستند تا با پيامبر سخن بگويد كه دست از آنها بردارد و آنان نيز دست از او بردارند. ابوطالب گفت: اى برادرزاده! اينها اشراف قوم تواند كه آمدهاند تا بدهند و بستانند. رسولخدا فرمود: اى عمو! يك جمله است اگر بپذيريد مالك تمام عرب خواهيد شد و عجم به دين شما درخواهند آمد. ابوجهل گفت: اگر ده جمله هم هست بگو. رسولخدا فرمود: بگويى جز الله خدايى نيست و تمام معبودها را جز او از عبادت خلع كنيد.(87)
مبلّغان الهى همواره بيم دادن و آگاهاندن مخاطبان نسبت به عاقبت و فرجام بد بىايمانى را در دستور كار دعوت خويش داشتهاند، بهطورى كه گاهى خود را تنها باعنوان نذير يا منذر معرفى مىكنند (ان أنا إلّا نذير مبين). در انذار، عنصر آگاهى و هشدار نقش اصلى را دارد چراكه تخويف و ترساندن صرف نه در شأن انبيا و نهبهتنهايى مفيد فايدتى است، بلكه آنان بيانكننده وعده و وعيدهاى غير قابل تغييرى مىباشند كه تحقق خواهد يافت و اين آگاهى مىتواند باعث نگرانى، خوف از سرانجام كار و در نتيجه ايمان به پيامبر شود. نمونههايى از انذار به عذاب اخروى و دنيوى را يادآورى مىكنيم:
- در بيان عذاب اخروى:
إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الجَنَّةَ وَمَأْواهُ النّارُ؛(88)
هركس بهخدا شرك آورد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است.
قُلْ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ؛(89)
بگو: در حقيقت كسانى كه بر خدا دروغ مىبندند، رستگار نمىشوند.
- در بيان عذاب دنيوى:
قُلْ هُوَ القادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً؛(90)
بگو: او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد، ياشما را گروه گروه به هم اندازد [دچار تفرقه سازد].
از جلوههاى مهم اين شيوه كلى، تشويق مؤمنانى است كه مرحله نخستين دعوت را پذيرفته و به جرگه مسلمانى پيوستهاند و اكنون نيازمند ارشاد و ترغيب بيشتر درجهت تعميق ايمان و عمل صالح مىباشند. شايد بتوان گفت اين شيوه در سلوك تبليغى رسول اكرم مهمترين جاىگاه را داشته است؛ چه، او هميشه در مرحله اول با تشويق و ترغيب براى ارشاد، تغيير و تحول در افراد و توسعه حاكميت روحيه اسلامى در رفتارهاى فردى و جمعى داشته است. اين شيوه نيز گاه با تبيين نتايج اخروى و گاه با نتايج دنيوى بوده است.
4 - ابنهشام، السيرةالنبويه، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ج 1، ص362.
9 - طبرسى، مجمع البيان، ج 4، ص279.
10 - اسراء (17) آيات 74 - 75: <و اگر تو را استوار نمىداشتيم، قطعاً نزديك بود كمى به سوى آنان متمايلشوى، در آن صورت حتماً تو را دو برابر در زندگى و دو برابر پس از مرگ، عذاب مىچشانيديم، آنگاه دربرابر ما براى خود ياورى نمىيافتى.»
412 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 6، ص3659.
13 - استاد شهيد مرتضى مطهرى ، سيرى در سيره نبوى، ص236.
15 - مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتر دوم، <سيره اجتماعى»، ص 99.
18 - شعراء (26) آيات 214 - 216.
32 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص 70 - 71.
34 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص64.
38 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص 76.
39 - سيد رضى، نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 107، ص 321.
42 - انعام (6) آيه 107 و شورى (42) آيه 6.
45 - محمدبن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 203 - 204.
46 - محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 2، ص 1204.
47 - عبدالمنعم خفاجى و عبدالعزيز شرف، التفسيرالاعلامى لليسرة النبويه، ص172.
48 - ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 427؛ محمدآيتى، تاريخ پيامبراسلام، دانشگاه تهران، ص28.
49 - ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 2، ص 1204.
50 - همان، ج 2، ص 28؛ محمد آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 150.
51 - محمد آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 150 به بعد.
52 - جعفر مرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، حسين تاجآبادى، ص256.
53 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 427.
54 - عباس زرياب، سيره رسول الله، بخش اول، ص 170.
55 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 170.
56 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، قسم 3، ص 173.
57 - بلاذرى، انساب الاشراف، ص225 (به نقل از: عباس زرياب، سيره رسول الله، ص117).
58 - براى توضيح بيشتر، ر.ك: ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 196.
59 - همان، ج 2، ص 292؛ ابناثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص66.
60 - على دوانى، تاريخ اسلام، از آغاز تا هجرت، ص290.
61 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص 260.
63 - محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 1559.
71 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 425.
72 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 76، ص 63، حديث 3.
73 - استاد شهيد مرتضى مطهرى ، سيرى در سيره نبوى، ص 1366.
75 - جعفرسبحانى، فروغ ابديت، ج2، ص803؛ عبدالمنعم خفاجى، التفسيرالاعلامى للسيرة النبويه، ص383.
76 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 556.
81 - سيدرضى، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 160، ص 229.
87 - عبدالكريم زيدان، اصول الدعوه، ج 2، ص 27.