شيوه‏هاى تبليغى پيامبر اسلام(ص)(1)

محور اول: بيان صريح عقايد و مواضع

1. اعلام اعتقادات قلبى براى مشركان

2. سازش‏ناپذيرى و عدم نرمش در اصول

3. برائت و اظهار بيزارى از شرك

- برائت خفيف؛

- برائت از عمل مشركان:

محور دوم: دعوت بر اساس بصيرت

1. استدلال منطقى و فطرى

2. دعوت به بررسى بى‏طرفانه موضوعات

3. ترديدافكنى در ميان مخالفان

4. دعوت به مشتركات

محور سوم: ابتكار عمل در دعوت

1. ارتباطها و تماس‏هاى فردى به منظور دعوت

2. حضور در ميان قبايل براى دعوت

3. پذيرفتن وفدها و هيأت‏هاى نمايندگى

4. توجه به طبقات مختلف جامعه به‏ويژه ضعفا و جوانان

5. اعزام مبلّغ به شهرها و قبايل

6. ارسال نامه دعوت به سوى پادشاهان

محور چهارم: پاى‏بندى به حقيقت و پرهيز از هر كذب و باطل

1. تعيين محدوده وظايف و اختيارات خود

2. پرهيز از وعده‏هاى بى‏اساس

3. مبارزه با عوامفريبى و سنت‏هاى غلط

4. تأييد و تصديق رسالت‏هاى پيشين به‏ويژه حنيفيت ابراهيمى

محور پنجم: بشارت وانذار

1. بشارت و مژده به مشركان براى پذيرش اسلام

2. انذار و هشدار به مشركان

3. تشويق مسلمانان به ايمان و عمل صالح


پس از بيان مقدمات گذشته به بررسى يكايك شيوه‏هاى تبليغى پيامبر خاتم مى‏پردازيم. به سبب تعدد و تنوع بسيار شيوه‏هاى اين فرستاده الهى در مقايسه باديگر رسولان، شايسته ديديم كه طى دسته‏بندى مشخصى، جهت شناسايى بهتر، شيوه‏هاى كلى و جزئى را تفكيك كنيم. از اين‏رو، روش‏هاى كلى دعوت پيامبر را در ده محور به‏عنوان استراتژى‏ها و راهكارهاى اساسى تبليغ نبوى مطرح و تبيين خواهيم كرد و در ذيل هر محور، شيوه‏هاى جزئى، فرعى و عملى را همراه با نمونه‏ها و شواهد تاريخى و توضيحات ديگر بازگو خواهيم نمود.

محور اول: بيان صريح عقايد و مواضع

صاحب عقيده‏اى كه بر حق باشد دليلى براى كتمان و سرپوش نهادن بر اعتقاد خويش ندارد. او حقيقت محض را بدون پيرايه‏هاى زايد و به‏دور از خوف و هراس آشكار مى‏سازد. پيامبرى كه سخنش صدق و آيينش بر پايه حق و شريعتش برمبناى‏فطرت و پشتوانه‏اش، وحى الهى است، از چه چيز در اعلام عقيده‏اش واهمه داشته باشد؟!

پيغمبر گرامى اسلام به‏ويژه دربرابر مشركان عنود، هيچ‏گاه از اظهار عقيده خويش باز نماند و حتى در دوران پيش از بعثت و نيز دوره دعوت پنهانى دربرابر پرسش‏هاى گفته يا ناگفته قريش و ديگران عقايد خويش را به صراحت اعلام كرد و تنها تفاوت در اين بود كه در آن زمان، دعوتى آشكار در ميان نبود و او علناً كسى را به اعتقادى تازه فرا نمى‏خواند. در اين محور چند شيوه عملى را بررسى مى‏كنيم:

1. اعلام اعتقادات قلبى براى مشركان

آيات متعددى از قرآن كريم، اعتقادات صريح پيامبر را دربرابر كفار و مشركان بيان مى‏كند؛ چه آياتى كه به نحو اخبار، سخنان و مواضع حضرتش را بازگو مى‏نمايد و چه آنها كه به سياق دستورى نازل شده و با توجه به تبعيت تامّ پيامبر از مفاد آيات، شكى نيست كه پيامبر آن اوامر را امتثال نموده و آن عقايد و مواضع را دربرابر مشركان ابراز نموده است.

قُلْ هُوَ رَبِّى لا إِلهَ إِلّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ مَتابِ؛(1)

بگو: اوست پروردگار من، معبودى به‏جز او نيست، بر او توكل كردم و بازگشت من به‏سوى اوست.

قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَلاأُشْرِكَ بِهِ إِلَيْهِ أَدْعُو وَإِلَيْهِ مَآبِ؛(2)

بگو: جز اين نيست كه من مأمورم خدا را بپرستم به او شرك نورزم. به سوى او مى‏خوانم و بازگشتم به سوى اوست.

قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ * وَلاأَنَا عابِدٌ ماعَبَدْتُمْ...؛(3)

بگو: اى كافران، آنچه مى‏پرستيد نمى‏پرستم، و آنچه مى‏پرستم شما نمى‏پرستيد، و نه آنچه پرستيديد من مى‏پرستم....

درباره شأن نزول اين سوره در سيره ابن هشام چنين آمده است:

پيامبر در حال طواف كعبه بود كه اسودبن مطلب بن اسد بن عبدالعزى و وليد بن مغيره و اميةبن خلف وعاص بن وائل سهمى كه در قوم خود صاحب نفوذ و منزلت بودند، نزد پيامبر آمده، گفتند: اى محمد بيا تا ما آنچه را تو مى‏پرستى بپرستيم و تو نيز آنچه را ما عبادت مى‏كنيم عبادت كن و در اين امر بزرگ با يكديگر شريك گرديم. آن‏گاه اگر معبود تو بهتر بود ما بهره خود از او گرفته‏ايم و اگر معبود ما نيكوتر بود تو نيز از آن بهره گرفته‏اى. پس خداى تعالى اين آيات را نازل فرمود: قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ....(4)

قُلِ اللَّهَ أَعْبُدُ مُخْلِصاً لَهُ دِينِى؛(5)

بگو: خدا را مى‏پرستم، در حالى كه دينم را براى او بى‏آلايش مى‏گردانم.

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ عِبادٌ أَمْثالُكُمْ،(6) إِنَّ وَلِيِّىَ اللَّهُ الَّذِى نَزَّلَ الكِتابَ وَهُوَ يَتَوَلّى الصّالِحِينَ؛(7)

در حقيقت، كسانى را كه به جاى خدا مى‏خوانيد، بندگانى امثال شما هستند... بى‏ترديد، سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده و همو دوستدار شايستگان است.

2. سازش‏ناپذيرى و عدم نرمش در اصول

آن‏گاه كه مخالفت‏ها و لجاجت ها دربرابر پيامبر متوجه اصول اعتقادى او مانند توحيد و معاد مى‏گرديد، هيچ‏گونه نرمش و تحمل از سوى حضرتش مشاهده نمى‏شد، چرا كه مهم‏ترين رسالت خويش را تثبيت توحيد خالص در ذهن و دل مخاطبان مى‏دانست. قرآن در مواضع متعدد به اين مهم اشاره مى‏كند:

قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِيًّا فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلايُطْعَمُ قُلْ إِنِّى أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ؛(8)

بگو: آيا غير از خدا - پديد آورنده آسمان‏ها و زمين - سرپرستى برگزينم و اوست كه خوراك مى‏دهد و خوراك داده نمى‏شود. بگو: من مأمورم كه نخستين كسى باشم كه اسلام آورده است.

علامه طبرسى در ذيل اين آيه مى‏نويسد:

بر اساس روايتى، اهل مكه به پيغمبر گفتند: اى محمد آيين قومت را ترك گفتى درحالى كه ما مى‏دانيم جز فقر تو را به اين امر وا نداشته، پس بيا تا ما از دارايى‏هاى خود براى تو گردآوريم و تو را از ثروتمندترين مردم گردانيم. پس آيه فوق نازل‏گرديد.(9)

گاهى نيز قرآن به پيامبر هشدار مى‏دهد كه مبادا به طمع اقناع مشركان و جلب همراهى آنان، سر سوزنى به عقايد و مرامشان تمايل نشان دهى كه در اين صورت عذابى سخت در انتظار تو است‏(10) و در جاى ديگر به صراحت از همراهى و اطاعت كافران نهى مى‏كند:

فلا تُطِع الْمُكذِّبِينَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ؛(11)

پس، از دروغزنان فرمان نبر، دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند.

از جلوه‏هاى بارز سازش‏ناپذيرى در سيره عملى پيامبر، مقاومت آن بزرگوار دربرابر مساومه و چانه زدن‏هاى مشركان، پس از دعوت روشن و مستدلّ و منطقى اوست. مفسر ارجمند، سيد قطب در ذيل آيه فوق مى‏گويد:

اين نوعى مساومه (چانه زدن) است، چنان كه در تجارت مرسوم است و درنهايت امر، دو طرف به هم مى‏پيوندند، اما انسان معتقد هرگز چنين نمى‏كند. روايات متعددى مبنى بر سازش و گرايش مشركان به اسلام به شرط سازش و مداهنه رسول گرامى و ترك معايب بت‏ها و پيروى از بعض عقايد آنها به منظور حفظ آبروى ايشان دربرابر توده‏هاى عرب در تاريخ ذكر شده است، ولى چون اين درخواست‏ها در مورد اصل ديانت و عقايد بنيادين بود، هيچ‏گونه سازش و نرمشى را از سوى پيامبر در پى نداشته است. اما در خارج از اين قلمرو، پيامبر اسلام آسانگيرترين، نيكوكارترين و باگذشت‏ترين مردم بود.(12)

وى آن‏گاه چند نمونه از اين برخوردها را برمى‏شمرد.

استاد شهيد مطهرى، در تبيين پاى‏بندى پيامبر به تحكيم اصول و اجراى حدودالهى در مقابل نرمش و مداراى او در امور فردى و حقوق شخصى چنين‏مى‏گويد:

پيامبر در مسائل اصولى هرگز نرمش نشان نمى‏داد، در حالى كه در مسائل شخصى فوق‏العاده نرم و مهربان بود و فوق العاده عفو و گذشت داشت، اينها نبايد با يكديگر اشتباه شوند.(13)

استاد شهيد مرتضى مطهرى در ادامه بحث، پس از ذكر نمونه‏اى از نرمش پيامبر دربرابر يهودى شاكى و مدعى و حتى تحمل خشونت وى، ماجراى دزدى همسر يكى از اشراف قريش و عدم نرمش پيامبر در خصوص اجراى حكم و نپذيرفتن هرگونه وساطت را به تفصيل مطرح مى‏سازد.(14)

نويسنده ديگر سيره نبوى، در اين باره مى‏نويسد:

پس از علنى شدن دعوت، مشركان قريش و اشرافيت عرب تلاش كردند تا نهضت به‏پاخاسته عليه منافع خود را نابود ساخته... و حداقل جلوى رشد آن را گرفته، متوقفش سازند و آن‏گاه به انحرافش كشند و در اين راه، همه امكانات و لوازم را به كار گرفتند؛ تحبيب، تطميع، تهديد و چون سودى نبخشيد، تهمت، شكنجه، آزار، اقدام براى قتل و در نهايت محاصره اقتصادى و سياسى همه جانبه. آنها همه توان و سياست و كياست خود را به كار گرفتند؛ فشار، ديپلماسى، فشار و ديپلماسى توأمان؛ اما هيچ‏كدام، پيامبر را به مداهنه نكشيد.»(15)

3. برائت و اظهار بيزارى از شرك

بى ترديد، وظيفه ابتدايى يك مبلّغ اظهار بيزارى از مخاطبان و يا حتى اعتقادات باطل آنها نيست؛ چه، اين كار موجب نفرت و از بين رفتن زمينه‏هاى پذيرش دعوت مى‏شود، بلكه كاربرد اين شيوه مستلزم تجربه نمودن شيوه‏هاى اقناعى است كه در صورت مؤثر نبودن آنها و عناد مخاطبان، ضرورت مى‏يابد.

مطالعه سيره پيامبر گرامى اسلامى(ص) در خلال آيات قرآن و روايات نشان مى‏دهد كه وى اين شيوه را جز در جايى كه اميدى به پذيرش دعوت از سوى مخاطبان نداشته به‏كار نبرده است، مضاف بر اين كه، اين شيوه را با دقت و ظرافت تمام و در طى مراحلى از ضعف و شدت اعمال نموده است؛

- برائت خفيف؛

كه مى‏توان تجلى آن را در آيات اعتقادى صريح كه از زبان پيامبر بيان مى‏شود يافت. نمونه بارز اين نوع برائت، جملات سوره <كافرون» است كه سير آيات و جملات در اين سوره بيانگر برائت متدرج بوده و با نزديك شدن به پايان سوره، لحن آن شديدتر مى‏شود؛ لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ * وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ... لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِينِ؛ آنچه مى‏پرستيد، نمى‏پرستم، و آنچه مى‏پرستم شما نمى‏پرستيد... دين شما براى خودتان و دين من براى خودم.

برائت از اعتقاد شرك؛ كه در اين مرحله به اظهار عقايد خويش بسنده نمى‏كند، بلكه از اعتقاد شرك آلود مخاطبان لجوج نيز بيزارى مى‏جويد، البته همراه با استدلال‏هاى خدشه‏ناپذير عقلى و فطرى.

قُلْ أَىُّ شَى‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِىَ إِلَىَّ هذا القُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى‏ قُلْ لاأَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَإِنَّنِى بَرِى‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ؛(16)

بگو: گواهى چه كسى از همه برتر است؟ بگو: خدا ميان من و شما گواه است. واين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن، شما و هر كس را برسد هشدار دهم. آيا واقعاً شما گواهى مى‏دهيد كه در جنب خدا خدايان ديگرى است؟ بگو: من‏گواهى نمى‏دهم. بگو: او تنها معبودى يگانه است و بى‏ترديد، من از آنچه شريك او قرار مى‏دهيد، بيزارم.

وَأَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِى‏ءٌ مِنَ المُشْرِكِينَ وَرَسُولُهُ؛(17)

و [اين آيات ] اعلامى است از جانب خدا و رسولش به مردم در روز حج اكبر كه خدا و پيامبرش دربرابر مشركان تعهدى ندارند [و از آنان بيزارند].

- برائت از عمل مشركان:

به گواهى كتب سيره، پيامبر پس از نزول فرمان دعوت خويشاوندان چند بار، آنان را به وليمه و مهمانى دعوت نمود و پيام اسلام را به گوش آنها رساند و چون پيام حق به گوش دل نگرفتند و نپذيرفتند و در هر بار جز على كسى به نداى او پاسخ مثبت نداد، نوبت به برائت رسيد؛ برائت از عمل مشركان، هرچند از خويشان پيامبر باشند. به پيامبر دستور داده شد:

وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّى بَرِئٌ مِمّا تَعْمَلُونَ؛(18)

و خويشان نزديكت را هشدار ده. و براى آن مؤمنانى كه تو را پيروى كرده‏اند، بال خود را فرو گستر و اگر تو را نافرمانى كردند، بگو من از آنچه مى‏كنيد بيزارم.

قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ؛(19)

بگو: خدا؛ آن‏گاه بگذار تا در ژرفاى باطل خود به بازى سرگرم شوند.

قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَىَّ إِجْرامِى وَأَنَا بَرِى‏ءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ؛(20)

بگو: اگر آن را به دروغ سر هم كرده‏ام گناه من بر عهده خود من است، ومن از جرمى كه به من نسبت مى‏دهيد بيزارم.

نكته شايان ذكر در اين‏جا همراهى اين برائت با مهربانى نسبت به مؤمنان و پيروان صديق است كه با تعبير زيباى بال گشودن ذكر شده كه عمق و عظمت اين مهربانى را حكايت مى‏كند. پس برائت پيغمبر از شرك همراه با خفض جناح و بال گشودن مهربانانه براى مؤمنان، مفهوم و جايگاه مؤثر خود را مى‏يابد.

محور دوم: دعوت بر اساس بصيرت

در دعوت هيچ پيامبر الهى، از جهل و غفلت و عوامفريبى اثرى نيست و هر چه هست بر پايه آگاهى و بصيرت باطنى بنا شده است. اگر زرمداران و زورمندان عالم براى باقى ماندن بيشتر بر مسند دنيوى به جهل و غفلت و فريب مردم تكيه مى‏كنند، در مرام انبيا، بالعكس، جزآگاهى و علم و بصيرت مطلوب نمى‏باشد و گرايشى كه مستند به شناخت و معرفت دل نباشد، پوچ و متزلزل شمرده مى‏شود. تاريخ اسلام مملو از رشادت‏ها و جان نثارى‏هاى كسانى است كه آگاهانه اسلام را پذيرفته و در راه آن تن به خطر داده‏اند و تا سر حد جان بر آن پاى فشرده‏اند.

از اين روست كه پيامبر طريقه و استراتژى خود و پيروانش را در دعوت آگاهانه به سوى خدا خلاصه مى‏كند؛

قُلْ هذِهِ سَبِيلِى أَدْعُوا إِلىَ اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِى؛(21)

بگو: اين است راه من، كه من و هر كس پيروى‏ام كرد، با بينايى به سوى خدا دعوت مى‏كنيم، در اين محور، شيوه‏هاى عملى و جزئى از اين قرارند:

محور دوم دعوت پيامبر اسلام بر پايه‏هاى زير استوار است:

1. استدلال منطقى و فطرى

گفتارها و حتى برخى كردارهاى نبى گرامى اسلام در طول زندگى پرحادثه‏اش مشتمل بر استدلال‏هاى متين و برهان‏هاى فطرت پسند است. پيامبر با اين استدلال‏ها آهنگ متزلزل ساختن ساختار پوچ عقايد مشركان را داشته و از طريق بيدار كردن فطرت پاك آدمى، سعى در آمادگى او براى پذيرش حقيقت مى‏نمايد؛ گاهى وجود خداوند را براى خلقت آسمان و زمين غير قابل ترديد مى‏شمرد:

أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ؛(22)

آيا در وجود خدايى كه آفريننده آسمان‏ها و زمين است ترديدى وجود دارد؟!

و گاهى خدايان دروغين را از آفرينش مگسى عاجز مى‏داند:

إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ؛(23)

كسانى را كه جز خدا مى‏خوانيد حتى مگسى نمى‏آفرينند، هرچند براى آن اجتماع‏كنند.

و گاهى وجود خدايان متعدد را مايه تباهى هستى مى‏شمرد، در حالى كه نظام آسمان و زمين بس استوار و متقن است.

لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلّا اللَّهُ لَفَسَدَتا؛(24)

اگر در آسمان‏ها و زمين خدايانى جز الله بودند جهان به تباهى كشيده مى‏شد.

قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً؛(25)

بگو: آيا غير از خدا، چيزى را كه اختيار سود و زيان شما را ندارد مى‏پرستيد؟

قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِى الْعَرْشِ سَبِيلاً؛(26)

بگو: اگر چنان كه مى‏گويند با او خدايانى [ديگر] بود، در آن صورت، حتماً در صدد جستن راهى به سوى عرش الهى بر مى‏آمدند.

قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرضِ؛(27)

آيا به جز خدايى كه خالق آسمان‏ها و زمين است سرپرستى بگيرم.

أَإِلهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ؛(28)

آيا معبودى با الله وجود دارد؟! بگو اگر راست مى‏گوييد، دليل خود بياوريد.

قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ؛(29)

بگو: آيا از شريكان شما كسى هست كه به سوى حق رهبرى كند؟

2. دعوت به بررسى بى‏طرفانه موضوعات

در حالى كه دشمنان انبيا به سبب نداشتن پشتوانه استدلالى استوار، در هنگام مواجهه با داعى حق برخود مى‏پيچند و به هر رطب و يابسى براى باقى ماندن بر كرسى مجادله متوسل مى‏شوند، پيامبران و صاحبان دعوت‏هاى الهى با دلى آرام و ضميرى مطمئن و مستظهر به برهان‏هاى قاطع آسمانى بر جاى خويش استوارند و مخاطبان را به تفكر و بررسى بى‏طرفانه و علمى موضوع فرا مى‏خوانند؛ نمونه اين نوع برخورد را در آيات تحدى قرآن شاهديم كه طبعاً از زبان پيامبر به مخالفان ابلاغ شده است:

وَإِنْ كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِمّا نَزّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثلِهِ؛(30)

و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ايم شك داريد، پس - اگر راست مى‏گوييد - سوره‏اى مانند آن بياوريد.

لحن آيه فوق، بيانگر اطمينان و اعتماد گوينده به پشتوانه‏اى قوى و لايزال است. همچنين در پاسخ به تهمت‏ها و حمله‏هاى تبليغاتى و جنگ روانى دشمن، اين شيوه توسط پيامبر اتخاذ مى‏شود:

قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى‏ وَفُرادى‏ ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلّا نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدِيدٍ؛(31)

بگو من به شما يك اندرز مى‏دهم كه؛ دو بدو و به تنهايى براى خدا بپاخيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچ گونه ديوانگى ندارد. او شما را از عذاب سختى كه در پيش است جز هشدار دهنده‏اى نيست.

يكى از نويسندگان در اين زمينه مى‏نويسد:

دربرابر تهمت‏هاى سحر، جنون و غيره، قرآن نمى‏گويد كه داعيه (مبلّغ) با شيوه خطابى و با حرارت به دفع تهمت‏ها و نفى دروغ‏ها بپردازد، يا با ادله و براهين خلاف آن را اثبات‏كند، چرا كه شايعه جنون يا تهمت‏هاى ديگر در ميان مردمى گسترش يافته كه احساسات تحريك شده‏شان نه با غوغا و نه با برهان آرام مى‏يابد، بلكه مبلّغ با تكيه بر ارشادات قرآن هيچ وقعى به تهمت‏ها نمى‏نهد و خودرا منتقد ديدگاه‏هاى مخالفان قلمداد نمى‏كند، بلكه تنها مخاطبان را به بررسى بى‏طرفانه جريان و تفكر منطقى در جوى سالم و آرام فرا مى‏خواند؛ درست شبيه متهمى كه چون به برائت و بى گناهى خويش اطمينان كامل دارد با فرياد در صدد تبرئه خويش برنمى‏آيد، بلكه محكمه و شاهدان را به مطالعه اسناد و مدارك دعوت مى‏نمايد. نتيجه اين شيوه آن خواهد بود كه مخاطبان از گمراهى به درآيند و همچنين به طور غير مستقيم، قوت انديشه و پيام تبليغى مبلّغ بروز خواهد يافت.(32)

3. ترديدافكنى در ميان مخالفان

از آن‏جا كه عقيده باطل چون كف روى آب، ميان تهى و عارى از اصالت و استحكام است (فَأَمّا الزَّبَدُ فَيَذهَبُ جُفاءً) متزلزل ساختن بنياد آن آسان‏تر از بنا نهادن بنياد توحيد است. پيامبر گرامى اسلام در مواضع متعدد، اين شيوه را تجربه كرده و با القاى شك و ترديد عقايد مخالفان را مورد هجوم قرار داده است، كه آيات قرآن به‏خوبى از آن حكايت مى‏نمايد:

قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَإِنّا أَوْ إِيّاكُمْ لَعَلى‏ هُدًى أَوْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ؛(33)

بگو: كيست كه شما را از آسمان‏ها و زمين روزى مى‏دهد؟ بگو: خدا، و در حقيقت يا ما و يا شما بر هدايت يا گمراهى آشكاريم.

در اين آيه، خداوند با تحدى و تهاجم به مناظره با كفار نمى‏پردازد، بلكه با تلاشى براى ايجاد شك در اعماق وجود آنها سعى مى‏كند تا فطرت خفته و نهاد نهفته ايشان را بيدار و متوجه حقيقت كند، تا خود به بطلان اعتقادشان واقف شوند و به نور ايمان مهتدى گردند.(34)

و درجاى ديگر مى‏فرمايد: أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ؛(35) آيا شما داناتريد يا خدا؟!

در اتخاذ اين شيوه، نوعى تنازل مقطعى از مواضع خدشه‏ناپذيرداعى و به عبارت ديگر نوعى همراهى با مخاطب لازم است كه فوايد بسيارى از جمله جلوگيرى از تعصب و تندخويى مخاطب را در عرصه مبارزه فكرى در بر دارد.

4. دعوت به مشتركات

از آن‏جا كه وظيفه هر مبلّغ، جذب دل‏هاى مردمان به منظور ارشاد و هدايت عقل‏هاست، پيامبر از هر راه ممكن تلاش مى‏نمود فاصله ميان دل‏ها و عقل‏ها را به حداقل برساند. بدين‏منظور، در مواجهه با يهود و نصارا و حتى مشركان، بر عقايد صحيح و قابل قبولشان تأكيد مى‏كرد، تا آن عقايد را پلى براى ارتباط و پشتوانه‏اى براى ارائه عقايد جديد قرار دهد.

پيامبر با هدايت قرآن، مأموريت يافت تا اهل كتاب را اين‏چنين به عقايد مشترك فراخواند:

قُلْ يا أَهْلَ الكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلّا نَعْبُدَ إِلّا اللَّهَ وَلانُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَلايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛(36)

بگو: اى اهل كتاب، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه: جزخدا را نپرستيم و چيزى را شريك اونگردانيم و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد. پس اگر اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم.

همچنين در سوره عنكبوت، به همه مسلمانان دستور مى‏دهد:

وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الكِتابِ إِلّا بِالَّتِى هِىَ‏أَحْسَنُ إِلّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَقُولُوا آمَنّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنا وَأُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَإِلهُنا وَإِلهُكُمْ واحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ؛(37)

و با اهل كتاب جز با شيوه‏اى كه بهتر است مجادله مكنيد مگر با كسانى از آنان كه ستم كردند و بگوييد: به آنچه به سوى ما نازل شده و آنچه به‏سوى شما نازل شده ايمان آورديم و خداى ما و شما يكى است و ما تسليم اوييم.

<در اين آيه‏ها و مشابه آن به شيوه جديدى از تبليغ قرآنى در مقابل گروه‏هاى ديگر برمى‏خوريم كه يك شيوه عملى مبتنى بر يافتن نقاط التقا و اشتراك است تا از طريق آن به دعوت بپردازد و وارد جزئيات شود، به جاى آن كه از ابتدا نقاط اختلافى و تعصب انگيز را مطرح سازد. ازاين‏رو آيات فوق به توحيد كه قدر مشترك اديان است تأكيد دارد و پيامبر را فرمان داده كه به اين شيوه مجهز باشد.»(38)

اين شيوه نزديك به روش مناظره منطقى است كه در آن از مسلمات خصم براى اقناع او كمك گرفته مى‏شود، با اين تفاوت كه در شيوه دعوت به مشتركات، ملاك طرح موضوع، اعتقاد مخاطبان به تنهايى نيست بلكه اشتراك دو طرف در قبول آن، معيار طرح موضوع در دعوت است.

محور سوم: ابتكار عمل در دعوت

از جمله راهكارهاى اساسى تبليغ رسول گرامى اسلام، فعاليت پى‏گير و ابتكار عمل مدام در ايجاد فرآيندهاى تبليغى با دامنه‏ها و وسعت‏هاى مختلف است؛ پيامبر(ص) با بهره‏گيرى از روحيه شاد و فعال و با روى گشاده و پذيراى همگان، همواره در صدد يافتن دوستان و معاشران جديد يعنى شكار دل‏ها بود. اين امر به گسترش دامنه دعوت به افراد، قبايل، شهرها و قريه‏هاى دور و نزديك منجر مى‏گشت. نكته اساسى در اين است كه پيامبر هيچ‏گاه به اميد مراجعه آدميان به او براى كسب تكليف و جلب هدايت در جايى نيارميد و ننشست، بلكه همواره در پى يافتن گوش‏هاى شنوا و دل‏هاى حق‏پذير و كام‏هاى تشنه هدايت بود. جمله مشهور امام على(ع) در نهج البلاغه از گوياترين تعابير در اين باب است كه او را <طبيب دوّار» خوانده است؛ طبيبى كه در هر جا به معالجه و شفاى بيماران روحى و اخلاقى و فكرى مبادرت مى‏ورزد و با دلسوزى و شفقت تمام آنها را درمان مى‏كند.(39)

تحرك بسيار و تلاش بى وقفه پيامبر اكرم(ص) بويژه در سيزده سال نخست بعثت كه دوران ويژه دعوت فردى و اجتماعى بود در تاريخ تبليغ دينى بى نظير است. مجموعه آيات قرآنى و روايات وارده در اين زمينه نشان مى‏دهد كه پيامبر هيچ‏گاه از كار دعوت مستمر و تبليغ دائم غافل نبود و در اين مسير، روز و شب و خستگى و نوميدى نمى‏شناخت و از هيچ نوع فداكارى دريغ نمى‏كرد.

مراجعه‏اى مختصر به آيات قرآن كه پيامبر را از تلاش بيش از حد وظيفه و توانش منع‏مى‏كند در اثبات مطلب فوق كافى است:

فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَّفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ‏يُؤْمِنُوا بِهذَا الحَدِيثِ أَسَفاً؛(40)

شايد، اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه، در پيگيرى كارشان تباه‏كنى.

طه‏ * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ القُرآنَ لِتَشْقى‏؛(41)

طاها، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى.

وَماأَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ؛(42)

و تو وكيل و اختيار دار آنان‏نيستى.

إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ؛(43)

تو تنها تذكر دهنده‏اى و بر آنان سلطه ندارى.

إِنَّكَ لا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ؛(44)

در حقيقت، تو هر كس را دوست دارى نمى‏توانى راهنمايى كنى، ليكن خداست كه هركس را بخواهد راهنمايى مى‏كند.

اين آيات، از سويى شفقت زايدالوصف پيامبر بر انسان‏هاى گمراه را مى‏رساند و از ديگرسو، بيانگر مجاهدت‏هاى طاقت فرساى او در راه ابلاغ پيام الهى به جان و دل مردم است. در طبقات ابن سعد چنين آمده:

شيوه پيغمبر از آغاز دعوت علنى اين بود كه هر سال در هنگام موسم حج به منزلگاه‏هاى حجاج در عكاظ، مجنة و ذى المجاز وارد مى‏شد و آنان را به حمايت از خويش به‏منظور ابلاغ رسالت الهى مى‏خواند و دربرابر، وعده بهشت مى‏داد، اما هيچ‏كس اجابتش نمى‏كرد؛ حتى از قبايل گوناگون سراغ مى‏گرفت و خطاب به آنان ندا مى‏داد: ياايها الناس قولوا لا اله إلّا الله تفلحوا و تملكوا بها العرب و تذل لكم العجم و اذا امنتم كنتم ملوكاً فى‏الجنة (بگوييد جز الله خدايى نيست تا رستگار شويد و عرب را تحت حاكميت خود درآوريد و عجم دربرابرتان تسليم شود. اگر ايمان آوريد پادشاهان بهشت خواهيدبود).(45)

نمونه ديگر از تحرك شايان توجه رسول‏خدا(ص) را طبرى، مورخ مشهور يادآور مى‏شود:

پيامبر از ورود هيچ تازه واردى از عرب كه داراى نام و شهرت و شرافتى بود مطلع نمى‏شد، مگر آن كه به نزد او مى‏رفت و دعوت خويش را بدو عرضه مى‏كرد.(46)

در باب ابتكار عمل تبليغى پيامبر شيوه‏هاى عملى و جزئى متعددى وجود دارد كه به بيان آنها مى‏پردازيم.

1. ارتباطها و تماس‏هاى فردى به منظور دعوت

چنان‏كه در پيش اشاره شد، پيامبر با حضور فعال در اجتماع، فرصت‏هاى تبليغى را غنيمت مى‏شمرد و در هر شرايط مردم را به دينش مى‏خواند. ارتباطهاى شخصى پيامبر، اولين و بيشترين تلاش او بود؛ ديدار با مسافران، حاجيان، بازرگانان، باديه‏نشينان و ديگران بويژه آن دسته از اينان كه صاحب نفوذ و موقعيتى در اجتماعشان بودند، شيوه دائم پيامبر در سال‏هاى دعوت در مكه و اطراف آن بود. مؤلف التفسير الاعلامى للسيرة النبويه در اين باره مى‏نويسد:

چون دعوت جديد با افكار رهبران قريش موافق نبود، رساندن اين ندا به گوش گروه‏ها و قبايل خارج از مكه، طايف و شهرهاى حجاز بسيار دشوار بود. بدين‏سبب، پيامبر سعى در ايجاد ارتباط شخصى با سران و بزرگان قبايل مى‏نمود؛ ارتباطات فردى پيامبر با عامه مردم و فقرا نيز توانست عقيده جديد را به آنها معرفى كند، و آنان كه رهايى خود را از زنجيرهاى ستم در گرو اين آيين مى‏ديدند، به دعوت او پاسخ مى‏دادند.(47)

كتب سيره، موارد متعددى از اين ملاقات‏ها را بازگو كرده‏اند.

سويدبن صامت از بنى‏عمروبن عوف براى حج به مكه آمد. وى را به خاطر شرافت و نسبش كامل مى‏ناميدند. پيامبر چون از ورودش باخبر شد به نزد او رفت و او را به خدا و اسلام خواند. سويد گفت: شايد آنچه نزد تو است مانند چيزى باشد كه نزد من است. پيامبر فرمود: تو چه دارى؟ گفت: حكمت لقمان. فرمود: نشانم بده. سويد حكمتش را عرضه كرد. پيامبر فرمود: اين كلام نيكويى است ولى آنچه با من است بهتر از اين است، قرآنى است كه خداى بزرگ بر من فرود آورده و هدايت و روشنايى است؛ پس مقدارى از قرآن برايش خواند و به‏اسلامش دعوت كرد. وى پيش از آن كه از پيامبر دور شود گفت: اين گفتار بس‏نيكويى است. با قومش به مدينه رفت و چيزى نگذشت كه در جنگ با خزرجيان كشته شد. گروهى از قومش بر آن بودند كه او در حالى كه مسلمان شده‏بود از دنيا رفت.(48)

همچنين يكى از ياران <بنى عبدالاشهل» بنام <اياس بن معاذ» كه براى بستن پيمان با قريش بر عليه خزرجيان به مكه آمده بود با شنيدن سخنان پيامبر(ص) اظهار تمايل به اسلام كرده و گفته بود: <اى قوم من، به خدا سوگند، اين امر از آنچه براى آن گردآمده‏ايم بهتر است... و كسانى از قومش معتقد بودند وى در حال احتضار با گفتن لا اله الا الله و تكبير و به حال مسلمانى مرده است.»(49)

نيز درباره <طفيل بن عمرو دوسى» نوشته‏اند كه:

وى وارد مكه شد تا پيامبر را زيارت كند. بزرگان قريش او را منع كردند. او پنبه‏اى در گوش نهاد. اما چون به مسجدالحرام درآمد و پيامبر را ديد، با خود گفت: من‏مردى شاعر و خردمندم و زشت و زيبا را مى‏شناسم. چه مانعى دارد كه سخنش را بشنوم تا اگر نيك باشد بپذيرم و اگر زشت باشد رها كنم. پس از طواف‏در پى پيامبر به خانه رفت؛ رسول‏خدا اسلام را بر او عرضه كرد و قرآن بروى خواند. طفيل گفته بود: به خدا سوگند! هرگز سخنى دلنشين‏تر و دعوتى عادلانه‏تر از آن نديده و نشنيده‏ام، آن‏گاه اسلام آورد و شهادتين را بر زبان جارى‏ساخت.(50)

كتب سيره و تاريخ اسلام، موارد متعدد ديگرى از دعوت فردى پيامبر اسلام را پيش از هجرت و پس از آن ذكر كرده و چگونگى برخورد و تماس پيامبر با مخاطبان را يادآورد شده‏اند كه هر يك، نكات تبليغى ارزشمندى را حاوى است. از جمله افراد دعوت شده، عدى‏بن‏حاتم، ابى العاص بن ربيع، ثمامة بن اثال حنفى، مالك بن عوف، حارث بن ابى ضرار و عميربن وهب جمحى‏(51) مى‏باشند.

2. حضور در ميان قبايل براى دعوت

پيامبر در سال‏هاى علنى دعوت به قبايل و تيره‏هاى مختلف عرب مراجعه و آنان را با منطق شيوا و منش چشمگير و جذاب خود به آيين مسلمانى فرا مى‏خواند؛ در اجتماعات مختلف نيز كه با انگيزه‏هاى مذهبى مانند حج، يا اجتماعى و اقتصادى مثل بازارهاى موسمى و يا باهدف تبادل دستاوردهاى ادبى مثل محافل شعر و ادب تشكيل مى‏گرديد، حضور مى‏يافت.

براى نمونه، تمام كتب سيره، حضور فعال پيامبر را در مراسم حج گزارش وترسيم كرده‏اند.

پيامبر گرامى اسلام در موسم حج فرصت را مغتنم مى‏شمرد و آيين خود را بر هرقبيله‏اى به طور جداگانه عرضه مى‏كرد تا به شكل كامل، آن را بپذيرند....(52)

همچنين، ابن هشام به نقل از ابن اسحاق و او از محمدبن عبدالرحمن بن عبدالله بن حصين نقل مى‏كند كه پيامبر به منازل خاندان بنى‏كلب رفت و نزد تيره‏اى از ايشان به نام <بنوعبدالله» آمد و آنها را به خدا و اسلام خواند و خود را معرفى نمود. تا آن كه گفت: اى‏بنى‏عبدالله، خدا نام پدر شما را نيكو قرار داده است. ولى از او نپذيرفتند.(53)

در مورد دلايل خروج پيامبر از مكه و مراجعه به قبايل، مورخان بر اين عقيده‏اند كه چون پيامبر با سرسختى و لجاجت قريش و مكيان مواجه و مسلمانان مورد شكنجه شديد آنان واقع شدند، پيامبر اقدامات متعددى مانند هجرت گروهى از اصحاب را ترتيب داد، ديگر اقدام او، مراجعه به قبايل ديگر از جمله به طائف محل قبيله ثقيف بود. در كتاب سيره رسول‏الله(ص) در اين باره آمده است:

پس از وفات خديجه و ابوطالب، كار بر حضرت رسول تنگ‏تر شد و آزار قريش بر او و مسلمانان بيشتر گرديد، حضرت تصميم گرفت كه به طايف برود و مردم آن‏جا را به دين اسلام دعوت كند؛ شايد بتواند به يارى ايشان از آزار همشهريان خود در امان باشد... ولى آنها نپذيرفتند و عوام و جهّال را بر ضدّ او برانگيختند.(54)

به هر ترتيب، آنچه مسلم است اين است كه پيامبر(ص) به عنوان يك اسوه تبليغى از هر فرصتى براى ابلاغ دعوت به قبايل به‏طور كامل بهره‏بردارى مى‏كرده است.

3. پذيرفتن وفدها و هيأت‏هاى نمايندگى

يكى از شيوه‏هاى موفق پيامبر، استقبال و پذيرايى صميمانه هيأت‏هايى است كه از مناطق مختلف براى شناخت عقايد پيامبر وآشنايى با جمع مسلمانان، به‏ويژه در دوران پس از هجرت به حضور آن حضرت مى‏رسيدند و پيامبر با سعه صدر و پذيرايى گرم و با اتخاذ شيوه‏هاى مؤثر تبليغى، ذهن و دل آنان را به دين پاك متوجه مى‏ساخت؛ مانند وفد مسيحيان نجران كه مشهورترين مورد است. به‏علاوه، هيأت‏هايى نيز در زمان اقتدار مسلمانان، براى اعلام وفادارى و يا بستن پيمان به حضورش شرفياب مى‏شدند.

وفدها، هيأتهاى نمايندگى قبايل مختلف عرب بودند كه براى اظهار اسلام و اعلام انقياد، به حضور رسول اكرم شرفياب مى‏شدند، كه اين ملاقات‏ها، بيشتر بعد از فتح مكه و در سال نهم هجرت اتفاق افتاد و آن را به اين سبب، <عام‏الوفود» ناميدند؛ از جمله وفد بنى تميم، هيأت ثقيف، وفد بنى‏حارث و وفد بنى‏سعدبن‏بكر.(55)

ابن هشام، حدود بيست مورد و ديگر سيره نويسان تعداد بيشترى از وفدها را ذكركرده و جريان برخى را بازگو نموده‏اند.

4. توجه به طبقات مختلف جامعه به‏ويژه ضعفا و جوانان

مبلّغ قوى و حسابگر، بايستى در بدو امر، شناخت كافى از اقشار گوناگون و لايه‏هاى متعدد انسانى جامعه خود داشته باشد، تا آن‏گاه با استفاده از اين شناخت، شيوه‏هاى مناسب هرطبقه و قشر و دسته اجتماعى را جهت دعوت آنها به كار بندد. سيره تبليغى حكيمانه آن حضرت نشان مى‏دهد كه با همه اقشار، از پير و جوان، بزرگ و كوچك، غنى و فقير، عالم و جاهل و زن و مرد مواجه شده و دعوت خود را عرضه نموده است، چرا كه اين دعوت، مختص فرد يا طبقه‏اى نيست. البته افراد و گروه‏هايى كه آن را بپذيرند، سعادت را ويژه خود ساخته‏اند.

جوانان و افراد ضعيف و تهيدست با توجه به نداشتن تعلق دنيوى و غرور طبقاتى، زودتر از ديگران، طعم حقيقى دين را مى‏چشند و مى‏پذيرند و ديگران در مراحل بعد. طبق روايت ابن سعد در الطبقات الكبرى و ديگر سيره نويسان، ايمان آوردگان نخستين، بيشتر از ضعفا و جوانان بودند.(56) نيز در انساب الاشراف روايتى است كه به موجب آن، بزرگان قريش چندين‏بار از حضرت رسول(ص) به ابو طالب شكايت بردند ودر دفعه آخر گفتند، اى ابوطالب، ما چندين بار پيش تو آمديم تا درباره پسر برادرت با تو سخن بگوييم كه دست از ما باز دارد و پدران و خدايان ما را به بدى ياد نكند و فرزندان، جوانان، بردگان و كنيزكان ما را ازراه نبرد.(57)

اين موضوع، صرف نظر از بيان آمادگى بيشتر اين افراد براى پذيرش دعوت و ترك سنت‏هاى جاهلى، نشان مى‏دهد كه پيامبر، اهتمام و تلاش بيشترى براى هدايت ايشان مصروف داشته است. همين ضعيفان و ضعيف داشتگان و جوانان بى نام و نشان، در مراحل بعد از بزرگان اسلام و منشأ تحولات سرنوشت‏سازى شده‏اند؛ برخى از آنان عبارتند از: عمارياسر، صهيب بن سنان، بلال بن رباح، خباب بن الارتّ، عامربن فهيرة و ابو فكيهة.

5. اعزام مبلّغ به شهرها و قبايل

از ديگر شيوه‏هاى تبليغ اعجاب انگيز پيامبر، گسيل داشتن افرادى نخبه و با فضيلت از مسلمانان به سوى مجموعه‏هاى انسانى دور و نزديك بود. اين فرستادگان، گاهى حامل پيام دعوت اسلام و ايمان به رسالت بودند و زمانى مأمور ارشاد و تعليم اقوام و گروه‏هايى كه قبلاً به جرگه مسلمانان پيوسته بودند. اين نوع مأموريت‏ها، بيش از هر چيز، پويايى و تحرك دستگاه تبليغى رسول اكرم را نشان مى‏داد.

اين اعزام‏ها، گهگاه نيز به درخواست و پيشنهاد افراد يا قبايل صورت مى‏گرفت؛ مانند اعزام معاذبن جبل به حمير، كه پيامبر هنگام فرستادن او سفارش‏هاى مفيد و ارزشمندى در جهت تبليغ بهتر بيان فرمود. همچنين اعزام <عمروبن حزم» به سوى خاندان بنى‏الحارث و خالدبن وليد به سوى همْدان.(58)

اعزام مصعب بن عمير به مدينه پس از پيمان اول عقبه براى تعليم احكام و قرائت قرآن، موفقترين و مؤثرترين اعزام مبلّغ در طول تاريخ اديان است، چه، او با حضور فعال و تلاش دلسوزانه خود در ميان مردم مدينه بذر ديانت را به‏خوبى كاشت و اصول اسلام و آيات وحى را با بيانى گيرا و جذاب به مردم آموزش داد و آنان را شيفته دعوت اسلامى كرد، به طورى كه در موسم حج سال دوازدهم، همراه جمعى قابل توجه از مسلمانان جديدالعهد به ملاقات پيامبر نايل آمد، در حالى كه در مدينه نيز، مجمع نيرومند ياران پيامبر را تشكيل داده بود، گروه مصعب در آن‏جا با پيامبر دست بيعت دادند.

مصعب را در مدينه، مقرى يعنى خواننده و آموزگار قرآن مى‏ناميدند. وى در مدينه وارد خانه اسعد بن زراره، از مردان شريف قبيله خزرج شد و در آن‏جا اولين نماز جماعت را برپا داشت، مردم نيز به وى اقتدا كردند، زيرا افراد قبيله اوس و خزرج حاضر نبودند به يكديگر اقتدا كنند.(59)

تبليغات سازنده و مؤثر مصعب بن عمير، مبلّغ جوان و برازنده پيامبر و فعاليت تبليغى بيعت كنندگان عقبه او و دوم در ميان مردم مدينه و در قبايل و طوايف مختلف باعث شد كه روز به روز نام رسول‏خدا بيشتر بر سر زبان‏ها بيفتد و افراد زيادترى شيفته و دلباخته حضرت گردند.(60)

ديگر مورد، اعزام معاذ بن جبل به يمن است كه پيش از آغاز مأموريت، دستورالعمل ارشاد و دعوت او را بدرقه راهش مى‏فرمايد:

يامَعاذُ يَسِّرْ ولاتُعَسِّرْ وَبَشِّرْ وَلاتُنَفِّرْ؛(61)

اى معاذ (در تبليغ دين) آسان بگير و سخت مگير. و مژده و نويد بخش باش و مردم را از دين بيزار مكن.

6. ارسال نامه دعوت به سوى پادشاهان

چنان كه در شيوه توجه به اقشار مختلف بيان شد، توجه به يك طبقه از جامعه مانع عنايت پيامبر به طبقات ديگر جامعه نمى‏گرديد. در همان زمان كه سخت سرگرم فراخواندن جوانان و ضعيف داشتگان گمنام جامعه بود، از سوى ديگر به سراغ بزرگان و سران اقوام و قبايل مى‏رفت. در دوران مدينه نيز زمانى كه قبايل و اقوام اطراف و اكناف اعم از بت پرست و يهودى و غيره را به اسلام دعوت مى‏كرد، در همان موقع با ارسال نامه‏هاى دعوت به امرا و پادشاهان بلاد مختلف، نداى حق را با قدرت و صلابت و منطق برنده و گويا به گوش آنان مى‏رساند. بدين ترتيب، يكى از مهم‏ترين شيوه‏هاى دعوت پيامبر، به ويژه پس از تحكيم پايه‏هاى حاكميت در مكه ارسال نامه‏هاى مستقيم براى دعوت پادشاهان قطب‏هاى مهم قدرت آن زمان بود؛ ازجمله اين پادشاهان، هرقل بزرگ روميان و كسرى‏ بزرگ فارس بودند: (از محمدبن عبدالله به بزرگ روميان - از محمد بن عبدالله به كسرى بزرگ فارس...)

حاصل اين نامه‏نگارى‏ها كه رقم آنها را مختلف ذكر كرده‏اند و ابن هشام تنها ده‏نامه را با ذكر نامِ نامه‏رسان نقل كرده است، در مجموع موفقيت آميز بود، چه، بيشتر مخاطبان اسلام آورده و يا سخت در هراس شدند؛ قيصر روم از ترس روميان اسلام نياورد و با ارسال هدايايى پاسخ داد. خسرو پرويز علاوه بر نپذيرفتن دعوت، اهانت نيز نمود. دو فرمانرواى ديگر نيز تسليم نشدند اما ديگران جملگى تحت تأثير كامل دعوت واقع گرديدند.(62)

حداقل تأثير اين نامه‏ها آن بود كه دعوت اسلامى به‏طور رسمى به همه مناطق رسيد و مخالفان، خطرى عظيم و قريب الوقوع را به طور جدى حس كردند. مطالعه نامه‏هاى مذكور نشان مى‏دهد كه محور و محتواى آنها دستور به قبول اسلام، معرفى اصول اسلام و اشاره به مشتركات اديان و ملل و هشدار به عاقبت سوء نافرمانى بوده‏است. طبرى زمان اين مكاتبه‏ها را از هنگام صلح در سال ششم تا وفات رسول‏خدا(ص) دانسته است.(63)

محور چهارم: پاى‏بندى به حقيقت و پرهيز از هر كذب و باطل

در دنيايى كه در بيشتر اعصار، محل عرضه باطل به نام حق بوده و مكاتب بسيارى حقيقت را فداى كذب كرده و يا حق را با باطل درآميخته‏اند، پيامبر اكرم، دعوتگر حقيقت محض است و هرگز باطلى را، هرچند در ظاهر به سود آيين نو ظهورش باشد و مسير دعوتش را هموار كند، به دين حق وارد نمى‏سازد. و چه دشوار است اين جداسازى دقيق حق و باطل و تميز صدق و كذب، در جهانى كه پر از مصلحت‏بينى و بى‏تفاوتى است.

قطع نظر از پرهيز شخص پيامبر از كذب و باطل، نكته مهم‏تر، موضعگيرى‏هاى قاطع و تكان‏دهنده آن حضرت در مقابله با جريان‏هايى است كه به‏ظاهر تقويت‏كننده دين و در واقع مخرب اساس ديانت است و رسول گرامى هرگز بنابر مصلحت‏بينى ظاهرگرايانه، به وضع موجود - هرچند نسبتاً مطلوب باشد - راضى نمى‏شود و بانهيبى مردم را از فريفتن و فريفته‏شدن و دستخوش فتنه شدن باز مى‏دارد و محوربودن حق و حقيقت را گوشزد مى‏كند. اين استراتژى را در جلوه‏هاى گوناگون در شيوه‏هاى ذيل مشاهده مى‏كنيم.

1. تعيين محدوده وظايف و اختيارات خود

براى پيشگيرى از خلط حق و باطل و آميختن حقيقت و مصلحت، چه اقدامى بهتر و لازم‏تر از آن كه پيامبر وظايف و اختيارت و قلمرو تصرفات خود را مشخص كند و بدين‏وسيله، مرز دقيقى براى توقعات پيروان در امور دين و دنيا تعيين نمايد. اين اقدام به‏طور طبيعى مانع بسيارى از افراطها، تفريطها، انتظارات بى‏جا، آرزوهاى كاذب و شفاعت طلبى‏هاى بى‏مورد خواهد گرديد. بر اين اساس، پيامبر اسلام به عنوان بالاترين اسوه الهى ازجانب خداوند مأموريت مى‏يابد خود را اين‏گونه معرفى نمايد:

قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَىَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ؛(64)

بگو: من بشرى چون شمايم. جز اين كه به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه‏است.

سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ إِلّا بَشَراً رَّسُولاً؛(65)

بگو: پاك است پروردگار من. آيا من جز بشرى فرستاده هستم؟

اولين محور در شناساندن صحيح شخصيت پيامبر به مردم، تأكيد بر بشر بودن اوست كه غفلت از اين جنبه از شخصيت پيامبران بسيار اتفاق افتاده و باعث انحراف در عقيده يا عمل شده است. از جمله نتايج اين غفلت، احساس جدايى و عدم هماهنگى با پيامبر يا عدم امكان تأسى به او ويا داشتن انتظارهاى غير معقول از اوست، در حالى كه يادآورى جنبه بشرى اسوه، باعث احساس قرابت و آمادگى براى پيروى بى چون و چرا از او مى‏گردد. جلوه‏هاى ديگر تعيين شؤون و محدوده وظايف را در آيات زير مى‏يابيم:

قُلْ إِنَّما أَدْعُو رَبِّى وَلا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً * قُلْ إِنِّى لا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلا رَشَداً * قُلْ إِنِّى لَنْ‏يُجِيرَنِى مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَن أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً * إِلّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَرِسالاتِهِ...؛(66)

[اى پيامبر] بگو: من تنها پروردگار خود را مى‏خوانم و كسى را با او شريك نمى‏گردانم. بگو: من براى شما اختيار زيان و هدايتى را ندارم. بگو: هرگز كسى مرا دربرابر خدا پناه نمى‏دهد و هرگز پناهگاهى غير از او نمى‏يابم. [وظيفه من‏] تنها ابلاغى از خدا و [رساندن‏] پيام‏هاى اوست.

قُلْ إِنَّما أتَّبِعُ مايُوحى‏ إِلَىَّ مِنْ رَبِّى هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَهُدىً وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛(67)

بگو من فقط آنچه را كه از پروردگارم به من وحى مى‏شود پيروى مى‏كنم، اين [قرآن‏] رهنمودى است از جانب پروردگار شما و براى گروهى كه ايمان مى‏آورند هدايت و رحمتى است.

إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ رَبَّ هذِهِ البَلْدَةِ الَّذِى حَرَّمَها وَلَهُ كُلُّ شَى‏ءٍ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ‏المَسْلِمِينَ * وَأَنْ أَتْلُوَ القُرْآنَ فَمَنِ اهْتَدى‏ فَإِنَّما يَهْتَدِى لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَقُلْ إِنَّما أَنَا مِنَ المُنْذِرِينَ؛(68)

من مأمورم كه تنها پروردگار اين شهر را كه آن را مقدس شمرده وهر چيزى از آن اوست پرستش كنم، و مأمورم كه از مسلمانان باشم. و اين كه قرآن را بخوانم. پس هر كه راه‏يابد، تنها به سود خود راه يافته است، و هر كه گمراه شود بگو: من فقط از هشداردهندگانم.

قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللَّهِ وَلاأَعْلَمُ الغَيْبَ وَلا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّى مَلَكٌ؛(69)

بگو: به شما نمى‏گويم گنجينه‏هاى خدا نزد من است و غيب نيز نمى‏دانم. و نمى‏گويم كه من فرشته‏اى هستم.

قل يا أَيُّها النّاسُ إِنَّما أَنَا لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ؛(70)

بگو اى مردم! من براى شما فقط هشدار دهنده‏اى آشكارم.

2. پرهيز از وعده‏هاى بى‏اساس

دربرابر آن دسته از رهبران و مبلّغان كه قداستِ يكى از دو عنصر هدف و وسيله را براى اقدام كافى مى‏شمرند، در ديدگاه پيامبر اسلام قداست و مشروعيت شرط لازم و اجتناب‏ناپذير هدف و وسيله است. يكى از جلوه‏هاى اين حق محورى در سيره تبليغى رسول گرانقدر اسلام، پرهيز مطلق از هرگونه وعده خلاف واقع و يا نشدنى است؛ چيزى كه در عملكرد بسيارى از سياستمداران و مصلحان و رهبران جوامع بسى مرسوم بوده و هست. و اين درس بزرگى به پيروان حقيقى اسلام مى‏دهد كه آيا مى‏توان پيش از رسيدن به مقام و منصبى هر وعده و چشم‏اندازى هرچند دروغين را براى انسان‏ها ترسيم و اعلام كرد و پس از به چنگ آوردن مقام، آن را ناديده گرفت!

ابن هشام در سيره خود مى‏گويد:

پيامبر به نزد طايفه بنى‏عامربن صعصعه آمد و دعوت الهى و نبوتش را به آنها عرضه‏كرد. مردى از ايشان به‏نام بحيرة بن فراس گفت: به خدا سوگند! اگر اين جوان قرشى را داشتم عرب را به يارى او مى‏بلعيدم. آن‏گاه، به پيامبر گفت: آيا اگر با تو بيعت كنيم و خدا تو را پيروز گرداند، پس از تو حكومت از ما خواهد بود؟ پيامبر پاسخ داد: حكم و فرمان از خداست، هر كجا خواهد گذارد. گفت: پس آيا با اين وصف، ما به‏خاطر تو با عرب بجنگيم و چون تو پيروز گشتى، سرورى از آن ديگران باشد؟! ما را باتو كارى نيست!(71)

شيوه رسول اكرم(ص) آن نبود كه مردم را در وعده‏هاى شيرين، رؤياهاى بيهوده و چشم‏اندازهاى نامعقول و رؤيايى غرق سازد و از غفلت آنها بهره جويد؛ بلكه دعوتش تماماً بر پايه بصيرت و حقيقت استوار بوده است. اين شيوه مختص مخاطبان اوليه دعوت يعنى مشركان نبوده و شامل مؤمنان و جامعه اسلامى نيز مى‏شده است و آن حضرت هيچ‏گاه به مؤمنان چشم‏انتظار نيز وعده‏اى نمى‏داد كه امكان تحقق نداشته‏باشد.

3. مبارزه با عوامفريبى و سنت‏هاى غلط

اين شيوه نيز مبتنى بر اصل به كارگيرى وسايل مقدس و مشروع در راه هدف‏هاى متعالى است. پيامبر اكرم، چون يكى از بيمارى‏هاى بزرگ بشر، بويژه جامعه شبه جزيره عربستان را عوامفريبى و سنت‏هاى پوچ و عقايد بى‏پايه، تشخيص داده بود و بلكه بت پرستى، آيين رايج آن سرزمين را جز نوعى عوامفريبى بزرگ نمى‏دانست، به‏مبارزه جدى با اين آفت كمر بسته بود، و با روش‏هاى حكيمانه سعى در محو ريشه و مظاهر آن داشت.

براساس روايت ابوذر، چون سلمان با ديدن رسول‏خدا بر پاى او مى‏افتد و آنها را مى‏بوسد، پيامبر او را باز مى‏دارد و مى‏فرمايد:

يا سلمان لا تصنع بى ما تصنع الأعاجم بملوكها، انا عبد من عبيدالله‏(72).

اى سلمان! با من آن‏گونه كه عجم با پادشاهانشان برخورد مى‏كنند، رفتار مكن، من بنده‏اى از بندگان خدا هستم.

همچنين، بر اساس روايات <رسول اكرم(ص) پسرى از ماريه قبطيه (يكى از همسران پيامبر) دارد به‏نام ابراهيم كه مورد علاقه رسول اكرم است و در هجده ماهگى از دنيا مى‏رود. رسول اكرم كه كانون عاطفه بود قهراً متأثر مى‏شود و حتى اشك مى‏ريزد و مى‏فرمايد: <دل‏مى‏سوزد و ديده اشك مى‏ريزد. اى ابراهيم! ما به خاطر تو محزونيم، ولى هرگز چيزى برخلاف رضاى پروردگار نمى‏گوييم.»(73)

در اين حال <مسلمانان هم به خاطر اين مصيبت ناراحتند و همان روز تصادفاً خورشيد منكسف مى‏شود، مسلمين شك نكردند كه گرفتن خورشيد، هماهنگى عالم بالا بود به خاطر پيغمبر، يعنى براى اين كه فرزند پيغمبر از دنيا رفته. اما پيغمبر نمى‏خواهد از نقاط ضعف مردم براى هدايت استفاده كند. مى‏خواهد از نقاط قوت مردم استفاده كند، نه از جهالت و نادانى بلكه از آگاهى و بيدارى.»(74)

استاد سبحانى، پايان ماجرا را چنين بازگو مى‏كند:

پيامبر خطاب به مردم گفت: <ماه و خورشيد، دو نشانه از نشانه‏هاى خداوند است و آنها براى مرگ و زندگى كسى نمى‏گيرند» و با اين سخن، عقيده باطل و خرافه‏اى را كه در ذهن آنها شكل گرفته بود در هم كوبيد.(75)

پيشگيرى پيامبر از جنگ و خونريزى و تجديد خاطره‏هاى تلخ دوران جاهليت در واقعه زير، نيز از نمونه‏هاى مبارزه با سنت‏هاى غلط است:

يكى از بزرگان كفر به نام <شاس بن قيس» به گروهى از انصار رسيد و از الفت و همبستگى آنها - كه از دو قبيله اوس و خزرج بودند - سخت آزرده شد. براى تفرقه ميان آنها، نقشه‏اى ريخت و جوانى يهودى را براى يادآورى يوم بعاث - جنگ‏هاى طولانى اوس و خزرج - برانگيخت. او دست به كار شد و اشعارى نيز در اين باره نقل كرد. مسلمانان فريب خوردند و به نزاع و مشاجره پرداختند؛ حتى يكى از طرفين گفت: اگر بخواهيد دوباره همان جنگ را برپا مى‏كنيم، و موعدى براى درگيرى تعيين كردند. خبر به پيامبر رسيد. وى شتابان نزد ايشان شد و فرمود: اى مسلمانان! خدا را خدا را! آيا من در ميان شما هستم و شما اين‏گونه ادعاهاى جاهلى مى‏كنيد در حالى كه خدا شما را به اسلام هدايت واكرام‏نموده است و از كفر نجات داده و دل‏هاتان را به هم پيوند داده؟! انصار متوجه شدند كه اين نيرنگ شيطان بوده، پس با امتثال فرمان پيامبر، راه خود درپيش گرفتند.(76)

4. تأييد و تصديق رسالت‏هاى پيشين به‏ويژه حنيفيت ابراهيمى

در منطق قرآن، اديان مختلف، خط سير واحدى را دنبال مى‏كنند كه هدايتگر آن در هر زمان، انبيا و رسولان الهى بوده‏اند. بر اين اساس، پيامبر اسلام ميراثدار تمام رسالت‏ها و نبوت‏ها و صاحب كامل‏ترين شكل دين الهى است. به همين دليل، هر يك از پيامبران، مصدق پيامبران پيشين و بشارت دهنده رسالت پسين و نيز مبشر رسالت خاتم پيامبران بوده‏اند. پس، رسول اكرم هرچند مبشر رسالت جديدى پس از خود نيست اما يكى از روش‏هاى او براى جلب نظر پيروان اديان مختلف و بر اساس حق محورى، تأييد و تصديق رسالت‏هاى انبياى گذشته همچون نوح، عيسى، موسى و ابراهيم بوده است. اين شيوه نشان مى‏دهد كه در سيره تبليغى پيامبر، بدبينى و نفى مطلق معتقدات ديگران اصالت ندارد، بلكه تنها حقيقت و دستور واقعى خداوند معيار است، هرچند در رسالت‏ها و شرايع گذشته باشد.

در ميان رسالت‏هاى گذشته بيشتر تصديق از جانب رسول اكرم شامل آيين حنيف ابراهيم شده است كه با توجه به پيشرفت و تكامل پيوسته اديان و شرايع، به نظر مى‏رسد به دليل مصونيت بيشتر آيين ابراهيم از تحريف‏ها و دستبردها بوده است.

قُلْ إِنَّنِى هَدانِى رَبِّى إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ‏المُشْرِكِينَ؛(77)

بگو: آرى، پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده است؛ دينى پاى‏دار، آيين ابراهيم حق گراى! و او از مشركان نبود.

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ المُشْرِكِينَ؛(78)

بگو: خدا راست گفت. پس از آيين ابراهيم كه حق گرا بود و از مشركان نبود پيروى كنيد.

ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ؛(79)

پس شما را فرستاده‏اى آمد كه آنچه را با شماست تصديق كرد. البته به او ايمان بياوريد و يارى‏اش كنيد.

وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ؛(80)

و ما اين كتاب را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كننده كتاب‏هاى پيشين و حاكم بر آنهاست.

محور پنجم: بشارت وانذار

فان الله جعل محمداً(ص) عَلَماً للساعة و مبشراً بالجنة و منذراً بالعقوبة؛(81)

خداوند وجود مبارك محمد را نشانه قيام قيامت و مژده دهنده بهشت و هشدار دهنده به عذاب قرار داد.

مژده و بيم دادن، از اركان اصلى دعوت تمام انبيا و مبلّغان بوده است. پيامبر اسلام اين شيوه كلى را براى مخاطب‏هاى گوناگون در قالب‏هاى مختلف به اجرا نهاده است. بسيارى از اقدامات تبليغى پيامبر را مى‏توان در جهت مژده و هشدار دانست. در بسيارى از موارد نيز، اين شيوه را در كنار ديگر شيوه‏ها به‏خوبى اتخاذ نموده و نتيجه گرفته است. نكته مهم در اين‏جاست كه تركيب اين شيوه كلى با شيوه‏هاى ديگر، هر چه متناسب‏تر و با احوال مخاطب هماهنگ‏تر باشد، بازدهى اقدامات تبليغى افزون‏تر خواهد بود. از آن‏جا كه پيامبر، كار تبشير و انذار را با راهنمايى قرآن به انجام مى‏رساند و نمونه‏هاى آن در قرآن بسيار به چشم مى‏خورد، به برخى از آيات مربوط كه پيامبر به‏عنوان مژده و بيم براى مردم بيان مى‏كرده اشاره خواهيم كرد.

1. بشارت و مژده به مشركان براى پذيرش اسلام

در نخستين مرحله دعوت كه خواندن به اصل مسلمانى است، پيامبر از بشارت‏هاى متنوع و مؤثرى استفاده نمود؛ مژده به نعيم اخروى و بشارت به سعادت دنيوى، هر دو در دعوت حكيمانه پيامبر(ص) بسيار ديده مى‏شود. اينك، نمونه‏هايى از بشارت به نعيم اخروى:

- نخستين و مهم‏ترين بشارت پيامبر اين جمله مشهور و شعار بزرگ بود: قولوا لاإله إلّا الله تفلحوا (بگوييد: معبودى جز الله نيست، تا رستگار شويد.)

وَمَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَيَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَيُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الفَوْزُ العَظِيمُ؛(82)

و هر كس به خدا ايمان آورده و كار شايسته‏اى كرده باشد، بدى‏هايش را از او بسترد، واورا در بهشت‏هايى كه از زير [درختان‏] آن جويبارها روان است درآورد. در آن‏جا بمانند. اين است همان كاميابى بزرگ.

قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ؛(83)

به كسانى كه كفر ورزيده اند بگو: اگر باز ايستند، آنچه گذشته است برايشان آمرزيده مى‏شود.

وَسارِعُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُها السَّمواتُ وَالأَرْضُ؛(84)

و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود و بهشتى كه پهنايش آسمان‏ها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد.

تِلْكَ الجَنَّةُ الَّتِى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيّاً؛(85)

اين همان بهشتى است كه به هر يك ازبندگان، كه پرهيزگار باشند به ميراث مى‏دهيم.

و از جمله نتايج دنيوى كه براى ايمان، به عنوان تشويق بيان شده است خلافت زمين، امنيت كامل و تمكن دينى و دنيوى است:

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأَرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِى ارْتَضى‏ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً؛(86)

خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد؛ همان‏گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين قرار داد. و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند....

همچنين در سيره ابن هشام آمده است كه:

چون اشراف قريش نزد ابوطالب رفتند واز او خواستند تا با پيامبر سخن بگويد كه دست از آنها بردارد و آنان نيز دست از او بردارند. ابوطالب گفت: اى برادرزاده! اينها اشراف قوم تواند كه آمده‏اند تا بدهند و بستانند. رسول‏خدا فرمود: اى عمو! يك جمله است اگر بپذيريد مالك تمام عرب خواهيد شد و عجم به دين شما درخواهند آمد. ابوجهل گفت: اگر ده جمله هم هست بگو. رسول‏خدا فرمود: بگويى جز الله خدايى نيست و تمام معبودها را جز او از عبادت خلع كنيد.(87)

2. انذار و هشدار به مشركان

مبلّغان الهى همواره بيم دادن و آگاهاندن مخاطبان نسبت به عاقبت و فرجام بد بى‏ايمانى را در دستور كار دعوت خويش داشته‏اند، به‏طورى كه گاهى خود را تنها باعنوان نذير يا منذر معرفى مى‏كنند (ان أنا إلّا نذير مبين). در انذار، عنصر آگاهى و هشدار نقش اصلى را دارد چراكه تخويف و ترساندن صرف نه در شأن انبيا و نه‏به‏تنهايى مفيد فايدتى است، بلكه آنان بيان‏كننده وعده و وعيدهاى غير قابل تغييرى مى‏باشند كه تحقق خواهد يافت و اين آگاهى مى‏تواند باعث نگرانى، خوف از سرانجام كار و در نتيجه ايمان به پيامبر شود. نمونه‏هايى از انذار به عذاب اخروى و دنيوى را يادآورى مى‏كنيم:

- در بيان عذاب اخروى:

إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الجَنَّةَ وَمَأْواهُ النّارُ؛(88)

هركس به‏خدا شرك آورد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است.

قُلْ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ؛(89)

بگو: در حقيقت كسانى كه بر خدا دروغ مى‏بندند، رستگار نمى‏شوند.

- در بيان عذاب دنيوى:

قُلْ هُوَ القادِرُ عَلى‏ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً؛(90)

بگو: او تواناست كه از بالاى سرتان يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد، ياشما را گروه گروه به هم اندازد [دچار تفرقه سازد].

3. تشويق مسلمانان به ايمان و عمل صالح

از جلوه‏هاى مهم اين شيوه كلى، تشويق مؤمنانى است كه مرحله نخستين دعوت را پذيرفته و به جرگه مسلمانى پيوسته‏اند و اكنون نيازمند ارشاد و ترغيب بيشتر درجهت تعميق ايمان و عمل صالح مى‏باشند. شايد بتوان گفت اين شيوه در سلوك تبليغى رسول اكرم مهم‏ترين جاى‏گاه را داشته است؛ چه، او هميشه در مرحله اول با تشويق و ترغيب براى ارشاد، تغيير و تحول در افراد و توسعه حاكميت روحيه اسلامى در رفتارهاى فردى و جمعى داشته است. اين شيوه نيز گاه با تبيين نتايج اخروى و گاه با نتايج دنيوى بوده است.


1 - رعد (13) آيه 30.

2 - همان، آيه 36.

3 - كافرون (109) آيات 1 - 4.

4 - ابن‏هشام، السيرةالنبويه، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ج 1، ص‏362.

5 - زمر (39) آيه 14.

6 - اعراف (7) آيه 194.

7 - همان، آيه 196.

8 - انعام (6) آيه 14.

9 - طبرسى، مجمع البيان، ج 4، ص‏279.

10 - اسراء (17) آيات 74 - 75: <و اگر تو را استوار نمى‏داشتيم، قطعاً نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل‏شوى، در آن صورت حتماً تو را دو برابر در زندگى و دو برابر پس از مرگ، عذاب مى‏چشانيديم، آن‏گاه دربرابر ما براى خود ياورى نمى‏يافتى.»

11 - قلم (68) آيه 9.

412 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 6، ص3659.

13 - استاد شهيد مرتضى مطهرى ، سيرى در سيره نبوى، ص‏236.

14 - همان، ص‏238 به بعد.

15 - مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، دفتر دوم، <سيره اجتماعى»، ص 99.

16 - انعام (6) آيه 19.

17 - توبه (9) آيه 2.

18 - شعراء (26) آيات 214 - 216.

19 - انعام (6) آيه 91.

20 - هود (11) آيه 35.

21 - يوسف (12) آيه 108.

22 - ابراهيم (14) آيه 10.

23 - حج (22) آيه 73.

24 - انبياء (21) آيه 22.

25 - مائده (5) آيه 76.

26 - اسراء (17) آيه 42.

27 - انعام (6) آيه 14.

28 - نمل (27) آيه 64.

29 - يونس (10) آيه 35.

30 - بقره (2) آيه 23.

31 - سبأ (34) آيه 46.

32 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص 70 - 71.

33 - سبأ (34) آيه 24.

34 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص‏64.

35 - بقره (2) آيه 140.

36 - آل عمران (3) آيه 64.

37 - عنكبوت (29) آيه 46.

38 - محمد حسين فضل الله، اسلوب الدعوة فى القرآن، ص 76.

39 - سيد رضى، نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 107، ص 321.

40 - كهف (18) آيه 6.

41 - طه (20) آيات 1 - 2.

42 - انعام (6) آيه 107 و شورى (42) آيه 6.

43 - غاشيه (88) آيات 21 - 22.

44 - قصص (28) آيه 56.

45 - محمدبن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 203 - 204.

46 - محمدبن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 2، ص 1204.

47 - عبدالمنعم خفاجى و عبدالعزيز شرف، التفسيرالاعلامى لليسرة النبويه، ص‏172.

48 - ابن‏هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 427؛ محمدآيتى، تاريخ پيامبراسلام، دانشگاه تهران، ص‏28.

49 - ابن‏هشام، السيرةالنبويه، ج 2، ص 1204.

50 - همان، ج 2، ص 28؛ محمد آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 150.

51 - محمد آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، ص 150 به بعد.

52 - جعفر مرتضى عاملى، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، حسين تاج‏آبادى، ص‏256.

53 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 427.

54 - عباس زرياب، سيره رسول الله، بخش اول، ص 170.

55 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 170.

56 - ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، قسم 3، ص 173.

57 - بلاذرى، انساب الاشراف، ص‏225 (به نقل از: عباس زرياب، سيره رسول الله، ص‏117).

58 - براى توضيح بيشتر، ر.ك: ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 196.

59 - همان، ج 2، ص 292؛ ابن‏اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص‏66.

60 - على دوانى، تاريخ اسلام، از آغاز تا هجرت، ص‏290.

61 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص 260.

62 - همان، ص 207 (با تلخيص).

63 - محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 1559.

64 - فصلت (41) آيه 6.

65 - اسراء (17) آيه 93.

66 - جن (72) آيات 20 - 23.

67 - اعراف (7) آيه 203.

68 - نمل (27) آيات 91 - 92.

69 - انعام (6) آيه 50.

70 - حج (22) آيه 49.

71 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 425.

72 - محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 76، ص 63، حديث 3.

73 - استاد شهيد مرتضى مطهرى ، سيرى در سيره نبوى، ص 1366.

74 - همان، ص 137.

75 - جعفرسبحانى، فروغ ابديت، ج‏2، ص‏803؛ عبدالمنعم خفاجى، التفسيرالاعلامى للسيرة النبويه، ص‏383.

76 - ابن هشام، السيرة النبويه، ج 1، ص 556.

77 - انعام (6) آيه 161.

78 - آل عمران (3) آيه 95.

79 - همان، آيه 81.

80 - مائده (5) آيه 48.

81 - سيدرضى، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 160، ص 229.

82 - تغابن (64) آيه 9.

83 - انفال (8) آيه 38.

84 - آل عمران (3) آيه 133.

85 - مريم (19) آيه 63.

86 - نور (24) آيه 55.

87 - عبدالكريم زيدان، اصول الدعوه، ج 2، ص 27.

88 - مائده (5) آيه 72.

89 - يونس (10) آيه 69.

90 - انعام (6) آيه 65.


بازگشت