3. اسوههاى همه جانبه و اسوههاى يك بعدى
1. اسوههاى تمام عيار و همه جانبه
4. اسوههاى با نام و اسوههاى بى نام
5. افراد اسوه و جماعتهاى اسوه
با توجه به گوناگونى اسوههاى قرآنى، مىتوان آنها را از جنبههاى مختلف به اقسامى بخشبندى نمود. اين تقسيم مىتواند در بازشناسى و تميز اسوههاى هر مقوله انسانى مفيد باشد. از اينرو چند ملاك تقسيمبندى مهم را مد نظر گرفته و اسوهها و چهرههاى برجسته قرآن را بر اساس آنها به انواع مختلف تقسيم مىكنيم.
در تقسيمبندى اسوههاى قرآنى، نخستين ملاك بخشبندى كه به ذهن تبادر مىكند، ملاك نبوت يعنى تفكيك پيامبران و غير پيامبران است. پيامبران به عنوان اسوههايى كه پس از تخلّق به اخلاق الهى و طى مراحل رشد و تكامل معنوى از جانب خداوند به مقام هاى رسمى نبوت، رسالت يا امامت نايل شده و به ايفاى مأموريت و وظيفه خويش در ميان مردم همت گماشتهاند.
در مقابل، شخصيتهايى قرار دارند كه حايز مقامهاى والاى انسانى و اخلاقى و معنوى شدهاند؛ اما خداى متعال ايشان را به يكى از آن مناصب مذكور منصوب و مبعوث نفرموده است. اينان فقط چهرههاى شاخص قرآن در عبادت، صبر، خدمت، جهاد و حمايت از آيين الهى انبيا هستند نه عهدهدار منصب مشخص نبوت يا رسالت. البته اين هرگز به مفهوم عدم دخالت و همت ايشان در تلاشهاى تبليغى نيست، بلكه همواره مستقلاً و يا به همراه انبيا در مسير دعوت كوشيده و حتى خطرهاى گوناگون را به جان خريدهاند.
بر اساس اين تقسيم، اسوههاى پيامبر عبارتند از پيامبران نامبردار در قرآن (آدم، نوح، ادريس، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، اليسع، ذوالكفل، الياس، يونس، اسحاق، يعقوب، يوسف، شعيب، موسى، هارون، داود، سليمان، ايوب، زكريا، يحيى، اسماعيل صادقالوعد، عيسى و محمد صلىالله عليهم اجمعين) و پيامبران غير نامدار (خضر، يوشعبننون، اشموئيل، شمعون، ارميا، حزقيل، رسولان عيسى) و ساير شخصيتهاى قرآنى و اسوهها كه به مقام نبوت نايل نشدهاند عبارتند از: طالوت، لقمان، ذوالقرنين، آسيه، حضرت مريم، مؤمن آل فرعون، صاحب ياسين. و همچنين جماعتهاى اسوه چون اصحاب كهف، ساحران بنىاسرائيل، اصحاب اخدود، جماعت ابرار، حواريون عيسى و بهترين امت.
يكى از تقسيم بندىهاى مطرح درباره اسوههاى قرآنى، تقسيم آنها به چهرههاى معصوم و غير معصوم است. با اين تقسيم، آن دسته از نمونههاى انسانى و الگوهاى قرآنى كه از جانب خداوند به مقام نبوت، رسالت يا امامت نايل شدهاند، در يك سو، و الگوهايى كه به هيچيك از اين درجات نايل شده، اما در كسوت انسانى با پيروى محض تعاليم انبيا، پلههاى تعالى را پيمودهاند و در راه ترويج آن تعاليم كوشيدهاند، در سوى ديگر قرار مىگيرند.
پيش از طرح اسوههاى معصوم و غير معصوم، لازم است وجه مشخصه ايشان يعنى عصمت را باز شناسيم. از ديدگاه شيعه اماميه؛
عصمت، نيرويى است كه صاحب خود را از وقوع در گناه و اشتباه حفظ مىكند تا كار واجبى را ترك نكند و حرامى را مرتكب نشود، در حالى كه قدرت بر ترك واجب يا فعل حرام داشته باشد. به عبارت ديگر، معصوم به درجهاى از تقوا رسيده است كه خواستههاى نفسانى هرگز بر او غلبه نمىيابد و به حدى از دانش دست يافته است كه در هيچ مسألهاى خطا نمىكند.(1)
تمام انبياى قرآن مصاديق عصمتند و علاوه بر ايشان، امامان شيعه نيز در زمره معصومان قرار دارند؛ چنان كه شيخ مفيد مىگويد:
امامان نيز همچون انبيا معصومند و براى آنها حتى گناه صغيره - مگر آنچه در جاى خود بيان شده است - جايز نيست و چيزى از احكام الهى را فراموش نمىكنند....(2)
در قرآن همچون نوح، ابراهيم و ديگران، و اسوههاى غير معصوم قرآن عبارتند از چهرههاى برجسته و نيكنام عرصه آيات الهى يعنى لقمان، ذوالقرنين، مريم(3)، آسيه، طالوت و برخى ديگر.
معرفى اسوههاى معصوم و الگوهاى پاك از هرگونه آلودگى و خطا به جامعه انسانى، بىشك موجب بسط فرهنگ خدا محورى و شرك ستيزى و اخلاق حسنه مىشود، چرا كه، باتوجه به صحت تمامى گفتارها و كردارهاى ايشان در عرصه زندگى فردى، اجتماعى و نيز در زمينه ترويج دين، كليه انسانها، به خاطر اعتماد كامل به حقانيت دعوتشان، با طيب خاطر و با گوش دل پيامشان را شنيده و بدان پاىبند مىشوند. اما سخن بر سر الگوهاى غير معصوم است كه احتمال خطا و گناه ازجانب ايشان مىرود و همين نكته مىتواند موجب بىاعتمادى شده، انسانها را از پيروى باز دارد.
بايد در نظر داشت كه حضور اسوههاى غير معصوم، مكملى دلپذير براى اسوههاى معصوم است و قلمرو دعوت ايشان را بسى وسيعتر مىگرداند. چه، بسيارى از انسانها با استناد به مقام عصمت انبيا، خود را از همانندى و الگوپذيرى از آنان عاجز مىشمرند. در چنين حالى وجود اسوههاى غير معصوم، كه در شرايط يكسان از حيث نيازهاى جسمى، روحى، فردى، اجتماعى و نيز امكان خطا و گناه در زندگى، با ديگران بهسر مىبرند مىتواند مشوق نيكويى براى توده مردم باشد.
به بيان ديگر، انسانها هرچند همواره به حيات طيبه معصوم، به عنوان اسوه مطلق خود چشم دوختهاند، اما چون خود را در مراحل پايين كمال و او را در اوج مقامات تعالى مىبينند از پيروى او نوعى واهمه دارند، از اين رو در جستوجوى الگوهايى هستند كه همسانى و قرابت بيشترى با شرايط عادى آنها داشته باشند. از اين رو، معرفى و چهره پردازى الگوهاى غير معصوم در مدرسه قرآن وعترت، جايگاه ويژهاى دارد.
از سوى ديگر، وجود اسوههاى غير معصوم، اميد به هدايت را در پيروان افزايش مىدهد و آنان را به تحرك و پويايى در راه وصول به تعالى تشويق مىنمايد. در واقع، اين چهرهها كه بهعنوان نمونه از سوى قرآن معرفى شدهاند، در حقيقت نمونههاى عالى تأسى و پيروى اسوهها هستند و قرآن ايشان را براى اثبات حقانيت دعوت الهى و امكان تأسى به آن ارائه فرموده است.
جالب آنجاست كه قرآن وقتى در صدد شناساندن مَثَل و الگوى مشخص مردم باايمان برمىآيد، از دو زن نام مىبرد كه هر دو اصطلاحاً از اسوههاى غيرمعصومند؛
وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ... وَمَرْيَمَ ابْنَتَعِمْرانَ الَّتِى أَحْصَنَتْ فَرْجَها...؛(4)
و خداوند براى مؤمنان، آسيه همسر فرعون را مثل آورد... ومريم دخت عمران را كه دامنش را پاكيزه داشت....
براساس آنچه گفته آمد، اسوههاى معصوم قرآن عبارتند از 26 پيامبرى كه نامشان در قرآن ذكر شده و چند پيامبر ديگر همچون خضر و يوشع كه علىرغم ذكر داستانشان، نامى از آنان نيامده است، و مراد از اسوههاى غير معصوم، ساير شخصيتهاى بزرگ و ستودنى قرآنند كه عبارتند از: حضرت مريم، مؤمن آل فرعون، صاحب ياسين، لقمان، آسيه، ذوالقرنين، طالوت؛ و همچنين از ميان گروههاى اسوه، اصحاب كهف، ساحران بنىاسرائيل، حواريون عيسى، اصحاب اخدود و جماعت ابرار.
اسوههاى قرآن داراى مراتب و درجههاى متفاوتند و با آنكه ايمان به تمام انبيا جز اصول اسلام حنيف است، مقام پيامبران متفاوت و داراى رفعت بيش و كم مىباشد؛
تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ؛(5)
(از ميان) آن پيامبران، بعضى را بر بعض ديگر فضيلت بخشيديم.
وَلَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ وَآتَيْنا داوُدَ زَبُوراً؛(6)
و به راستى، برخى از پيامبران را بر برخى ديگر برترى داديم و (كتاب) زبور را به داود ارزانى داشتيم.
گوناگونى القاب اعطا شده به انبيا و اوليا در قرآن جلوهاى از اين تفاضل معنوى است؛ برخى را لقب نبى و يا رسول داده و برخى را شاهد (اِنّا أرْسلناكَ شاهداً)(7) معرفى كرده، بعضى را صديق (إنّه كان صِدِّيقاً نَبِيًّا)(8) و پارهاى را آيه قلمداد نموده (وجَعَلْنَاهَا وَابْنَها آيةً)(9) و برخى را مَثَل شمرده است (وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ).(10)
تفاوت ديگر ايشان در مقام الگويى است كه قرآن به هر يك از آنان اعطا كرده است. در منظر قرآن ستايش بليغى از رفتار، سيره و افكار برخى اوليا شده، و در مورد بعضى ديگر در بُعدى خاص تمجيد شده است. به عبارت ديگر، آيات قرآن عدهاى از آنان را شايسته پيروى مطلق جمله مردمان و برخى ديگر را شايسته اقتداى مردم در زمينههايى محدود قلمداد نموده است. بنابراين اسوههاى قرآن را از حيث شايستگى اقتدا مىتوان به دو دسته تقسيمكرد:
- اسوههاى مطلق و همه جانبه
- اسوههاى يك يا چند جانبه
با جستجو در آيات و روايات و تفاسير و سيره انبيا چنين به نظر مىرسد كه جز شخصيت با فضيلت و وجود پربركت حضرت ختمى مرتبت محمدبن عبدالله(ص). اسوه تمام عيار ديگرى در عالم انسانى و در قلمرو قرآن يافت نمىشود. تنها اوست كه تمام فضايل اخلاقى، معنوى و تبليغى و مناصب الهى را در خود گرد آورده و خاتم پيامبران و جامع شرايع و اديان و اسوه اسوههاى قرآن گرديده است.
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرْجوا اللّهَ وَالْيَومَ الْآخِرَ؛(11)
به تحقيق، براى شما در وجود رسولخدا سرمشق نيكويى است؛ براى هر كس كه به خدا و روز قيامت اميدوار باشد.
علاوه بر آيه فوق كه آن حضرت را شايسته تأسى و پيروى همگان در همه جنبهها قلمداد مىكند، آيات متعدد ديگرى نيز مبيّن اين معناست:
- او تنها اسوهاى است كه اخلاق سترگ به او ارزانى شده است؛ وَإنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛(12) تنها اوست كه رسالتش را جملگى رسولان به ويژه اولوالعزم، بشارت دادهاند.
- تنها اوست كه <رحمت مطلق براى عالميان» معرفى شده است؛ وما أرْسَلْنَاكَ إلّا رَحْمَةً لِّلْعالَمِينَ.(13)
- اوست كه صاحب مقامات و القاب بلند تبليغى است؛ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِيراً وَداعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِراجاً مُنِيراً.(14)
- و اوست كه به همراه پيروانش در آخرين آيه سوره فتح، به مدح وافرى اختصاص داده شدهاست:
محمد فرستاده خداست؛ و كسانى كه با اويند، بر كافران سختگير و با همديگر مهربانند. آنان را در ركوع و سجود مىبينى كه فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت مشخصه آنان بر اثر سجود در چهرههايشان است. اين صفت ايشان است در تورات. و مَثَل آنها در انجيل چون كِشتهاى است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقههاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد، تا از انبوهى آنان، كافران را به خشم دراندازد. خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده است.
امير مؤمنان(ع) در عظمت مقام رسولخدا(ص) به عنوان مقتداى مطلق بشريت، سخنان رسايى دارد:
و لقد كانَ فى رسولِ الله كافٍ لكَ فِى الاسْوَةِ؛(15)
و به راستى در رسولخدا براى تو سرمشق كافى وجود دارد.
فتأسَّ بنبيّك الاطيبِ الاطهرِ - صلىاللهعليهوآله - فإنَّ فيه اسوةً لمن تأسَّى؛(16)
پس به پيامبر پاك و خوشمرام اقتدا كن، چرا كه در او سرمشقى است براى هركس كه اهل اقتدا باشد.
فتأسَّى متأسٍّ بنبيهِ و اقتصَّ اثَره و وَلجَ مَوْلجَهُ، وإلّا فَلا يأمنِ الهلكةَ؛(17)
پس بايد پيروان از پيامبر تبعيت كنند و در پى او ره سپرند و هر جا داخل شد داخل شوند، و گرنه از نابودى در امان نخواهند بود.
روشن است كه از ديدگاه اميرمؤمنان، ضمن آن كه رسولخدا اسوه تمام عيار و همه جانبه است، هيچ انسانى نيز از پيروى او بى نياز نيست و حتى در صورت نافرمانى در معرض هلاكت خواهد بود. اما آنگاه كه از رسولان ديگر چون موسى، عيسى و داود سخن مىگويد، بر اسوه بودن آنان در زمينههايى خاص و محدود اشعاردارد.
ساير شخصيتهاى قرآن، با توجه به صفات برجسته و بارزشان در يك يا چند موضوع، اسوه انسانها معرفى شدهاند. به عبارت ديگر، قرآن براى پيروى هر يك از چهرههاى نمادين و الگوهاى خود شرطها و قيودى را تعيين فرموده و حتى در برخى زمينهها از پيروى اسوهاى خاص نهى كرده است؛ به عنوان نمونه، با آن كه ابراهيم و پيروانش در قرآن همانند رسولخدا(ص) به منزله اسوه معرفى شدهاند، اما در عين حال مقام الگويى ايشان به برائت و كفرستيزى آنان معطوف گشته است، ضمن آن كه در همان آيات به موارد استثناى پيروى از ابراهيم تصريح شده است:
قطعاً براى شما در پيروى از ابراهيم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست؛ آنگاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه به جز خدا مىپرستيد بيزاريم. به شما كفر مىورزيم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد.
جز سخن ابراهيم كه به ناپدرى خود گفت: حتماً براى تو آمرزش خواهم خواست، باآنكه دربرابر خدا اختيارى براى تو ندارم....(18)
تفسير پيام قرآن درباره آيه فوق چنين نظر مىدهد:
دقت در آيه نشان مىدهد كه اقتدا و تأسى در اينجا تنها در يك بعد خاص است و آن مسأله برائت از مشركان است؛ زيرا گروهى از تازه مسلمانان عصر پيامبر(ص) حاضر نبودند به اين آسانى ازدوستان و بستگان مشرك خود دست بردارند. قرآن مىگويد شما از ابراهيم و پيروانش سرمشق بگيريد كه وقتى توحيد را پذيرفتند، اعلام بيزارى از مشركان نمودند.(19)
البته اسوه بودن ابراهيم در ابعاد و جنبههاى ديگرى نيز مورد عنايت قرآن است، اما اينهمه به مفهوم مطلق بودن مقام ا لگويى وى نيست؛ قرآن او را در بر پا نمودن مركز عبادتِالله و تطهير كعبه و اهتمام به نماز و مناسك حج مدح و ثنا كرده است:
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛(20)
و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند، (مىگفتند:) پروردگار ما، از ما بپذير كه در حقيقت، تو شنواى دانايى.
شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛(21)
نعمتهاى خدا را شكرگزار بود، خدا او را برگزيد و به راهى راست هدايتش فرمود.
إنَّ إبراهيمَ لَحَلِيمٌ اَوَّاهٌ مُنِيبٌ؛(22)
به راستى، ابراهيم، بردبار، نرمدل و بازگشت كننده به سوى خدا بود.
با اين همه، اقتدا به او استثنايى هم دارد، آنجاكه فرمود: إلّا قَوْلَ إبرَاهِيمَ لِأبِيهِ لَأسْتَغْفِرَنَّ لَكَ(23) (مگر سخن ابراهيم كه به پدر يا ناپدرى خود گفت: من قطعاً براى تو از خدا آمرزش خواهم خواست.) صرف نظر از تفاسير مختلف در ميان منظور دقيق آيه، قدر مسلم اين است كه كلمه الا در اين آيه استثنايى بر مقام الگويى حضرت ابراهيم مىباشد.
از يك سو، همانگونه كه گاه يك جنبه برجسته از شخصيت برخى اسوهها مورد توجه قرار گرفته و مفهوم نفى الگو بودن جنبههاى ديگر از آن استفاده مىشود، گاهى نيز از پيروى جنبهاى خاص در شخصيت يك اسوه نهى شده است (وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ)(24) اين نيز به آن مفهوم نيست كه پيروى از جنبههاى ديگر شخصيت او همچون اين جنبه غير ممكن است، بلكه اين احتمال وجوددارد كه بايستى به او تأسى جست؛ چنانكه يونس به لحاظ شيوههاى دعوت در مراحل نخستين تبليغش مىتواند اسوه همگان باشد، لكن به لحاظ استقامت در راه تبليغ نمىتواند الگوى مناسبى براى رهروان باشد، زيرا بىصبرانه و غضبناك، ميدان را ترككرد، هرچند بدون شك يكى از پيامبران بزرگ بوده و گروه پرجمعيتى را رهبرى و هدايت مىكرده است و بدين لحاظ داراى شيوههاى مؤثر و قابل فراگيرى خواهد بود.
اسوههاى نيكوى قرآن را مىتوان بر اساس ذكر نام، لقب يا داستانشان به اسوههاى با نام و بى نام بخش نمود. از بيشتر اسوههاى قرآن با ذكر نام در قرآن ياد شده است، كه برخى از ايشان، از پيامبران و گروهى از چهرههاى عادىاند.
علامه طباطبايى درباره پيامبرانى كه نام و داستانشان در قرآن ذكر شده و پيامبرانى كه قرآن به نام و داستانشان اشاره نكرده است، چنين مىنويسد:
قرآن صراحت دارد كه انبياى الهى بسيارند و داستان بيشترشان در قرآن نيامده است؛ وَلَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ؛(25)
و آنها كه خداوند با ذكر نام، قصه آنها را آورده بيست و چند پيامبر است كه عبارتند از: آدم، نوح، ادريس، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، اليسع، ذوالكفل، الياس، يونس، اسحاق، يعقوب، يوسف، شعيب، موسى، هارون، داود، سليمان، ايوب، ذكريا، يحيى، اسماعيل صادق الوعد، عيسى و محمد صلى الله عليهم اجمعين.
همچنين گروهى كه نه با ذكر نام، بلكه با توصيف و كنايه ياد شدهاند؛
أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِىإِسْرائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ.(26) [درباره شموئيل].
أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها.(27) [درباره حزقيل يا ارميا]
إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ.(28) [درباره شمعون و يوحنّا]
فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً.(29) [درباره خضر].(30)
از ميان ديگر اسوههاى قرآن كه در زمره انبيا قرار ندارند، به نام تعدادى تصريح شده كه عبارتند از: لقمان، طالوت، مريم، ذوالقرنين، عمران ابى مريم.
و تعدادى ديگر نيز بدون ذكر نام، به لقب يا اوصافشان اشاره رفته است كه عبارتند از:
- مؤمن آل فرعون (كه بر اساس روايات سمعان يا حزقيل است.)
- صاحب ياسين (كه بنا بر روايات همان حبيب نجار است.)
- امرأة فرعون (كه بنا بر روايات مشهور، آسيه بنت مزاحم است.)
- ابنى ادم (فرزندان آدم كه هابيل و قابيل اند و هابيل از اسوههاى نيكوى قرآن و مورد ستايش آيات است.)
تنوع اسوههاى قرآنى موجب آن است كه علاوه بر افراد اسوه، براى گروهها، جماعتها و امتها هم نمونههايى را معرفى كند كه شايسته پيروى باشند. بنابراين يك بخشبندى مشخص در باب اسوههاى قرآنى، تقسيم آنها به افراد و گروهها است. همان گونه كه ابراهيم، لقمان و مريم اسوه تك تك انسانها بهويژه مؤمنانند، جماعتهايى چون اصحاب كهف، اصحاب اخدود، ساحران بنىاسرائيل نيز براى گروههايى كه در وضعيتهاى مشابه گرفتار مىآيند، راهنماى عمل، برخورد و سلوكند. همچنين قرآن، مجموعه محمد(ص) و پيروان خالصش را بهويژه با تشبيه آنها به زراعتى سر زنده و پر بازده، اسوه تمام امتهاى پويا و در حال رشد و تعالى قلمداد مىكند؛
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ....
مَثَلُهُمْ فِىالإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ.(31)
همچنين ابراهيم و پيروانش را الگوى امت خداجو و شرك ستيز معرفى مىنمايد:
قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءآؤُاْ مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ.(32)
به هر حال، با توجه به ذكر مكرر افراد اسوه در مباحث قبلى، در ذيل، جماعات اسوه را باذكر آيهاى معرفى مىنماييم:
1. اصحاب كهف - إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْناهُمْ هُدًى.(33)
2. اصحاب اخدود - قُتِلَ أَصْحابُ الأُخْدُودِ * النّارِ ذاتِ الوَقُود.(34)
3. حواريون عيسى - قالَ الحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ.(35)
4. ساحران بنىاسرائيل - قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ البَيِّناتِ.(36)
5. بهترينامت - كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَ....(37)
6. گروه ابرار - إِنَّ الأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً.(38)
1 - آية الله جعفر سبحانى، مع الشيعة الإمامية فى عقائدهم، ص57.
2 - محمد بن محمدبن نعمان، تصحيح الإعتقاد (به نقل از: آية الله جعفر سبحانى، مع الشيعة الإمامية فى عقائدهم، ص 57).
3 - مريم عذراء(س) هرچند در اصطلاح مشهور جزء معصومان نيست امّا در حقيقت بنا بر تصريح آيه قرآن معصوم است: (يا مَرْيَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلى نِساءِ العالَمِينَ) <آل عمران (3) آيه 42».
15 - سيد رضى، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 160، ص226.
16 - سيد رضى، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 160، ص226.
17 - سيد رضى، نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 160، ص226.
19 - ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 7، ص88.
30 - محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 2، ص240.