در آيه 54 سوره مائده مىخوانيم: يا ايها الذين امنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف يأتى الله بقوم يحبهم و يحبونه اذلة على المومنين اعزة على الكافرين يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله واسع عليم :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر كس از شما از آيين خود باز گردد(به خدا زيانى نمىرساند) خداوند در آينده جمعيتى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها درراه خدا جهاد مىكنند، و از سرزنش كنندگان هراسى ندارند، اين فضل خداست به هر كس بخواهد و شايسته ببيند مىدهد و فضل خدا وسيع و خداوند دانااست».
اين آيه به روشنى مىگويد:پشت كردن گروهى از تازه مسلمانان به اسلام لطمهاى بر اساس آن وارد نمىكند، خداوند به گروهى از اهل ايمان كه داراى چند ويژگى هستند، مأموريت دفاع از آيين مقدس را سپرده است، كسانى كه هم خدا را دوست دارند و هم خدا آنها را دوست مىدارد.
كسانى كه در برابر مؤمنان متواضع و خاضعند ودربرابر دشمنان اسلام و كافران سرسخت و شجاع .
كسانى كه پيوسته در راه خدا پيكار مىكنند و هرگز از ملامت ملامت كنندگان، ترس و واهمهاى ندارند به خود راه نمىدهند.
آرى جمع شدن اين صفات در فرد يا افرادى، يك فضل الهى است و هر كسى شايسته آن نيست .
بدون شك مفهوم اين آيه مانند بسيارى از آيات گذشته وسيع وگسترده است، ولى از روايات اسلامى از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده است به خوبى استفاده مىشود كهعلى (ع) برترين و بالاترين مصداق اين آيه بود.
فخر رازى هنگامى كه به تفسير اين آيه مىرسد، و اقوالى از مفسران در مورد تطبيق اين آيه نقل مىكند در پايان بحث مىگويد:
جماعتى گفتهاند اين آيه درباره على (ع) نازل شد، سپس به دو دليل براى تقويت اين قول استدلال مىكند، نخست اينكه هنگامى كه پيامبر (ص) در روز خيبر پرچم را به دست على داد، فرمود: لادفعن الراية غدا الى رجل يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله: «من پرچم را فردا به دست مردى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسول نيز او را دوست دارند».
سپس مىگويد: اين همان صفتى است كه در آيه بالا به آن اشاره شد، و دليل ديگر اينكه آيه بعد از آن، انما وليكم الله و رسوله... مىباشد كه در حق على (ع) نازل شده است، بنابراين سزاوارتر است كه بگوئيم آيه ما قبل نيز در حق او است (پايان كلام فخر رازى).(512)
استدلال فخر رازى به كلام پيامبر (ص) در روز فتح خيبر اشاره به حديث معروفى است كه در بسيارى از كتب مشهور درباره على (ع) نقل شده و يكى از بزرگترين فضائل آن حضرت محسوب مىشود، زيرا مطابق اين حديث در آن روز بعد از ناكامى عدهاى از فرماندهان لشكر اسلام براى فتح خيبر، شب هنگام پيغمبر اكرم (ص) در مركز سپاه رو به آنها كرد وفرمود:لا عطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله كرّارا غير فرّار، لايرجع حتى يفتح الله على يده!:«به خدا سوگند فردا پرچم را به دست كسى مىسپارم كه خدا و پيامبر (ص) را دوست دارد و خدا و رسولش نيز اورا دوست دارند، پى در پى حمله مىكند و هرگز نمىگريزد و از ميدان باز نخواهد گشت، مگر اينكه خدا به دست او پيروزى را نصيب مسلمانان مىكند».
سپس فرمود: على (ع) كجاست؟، عرض كردند: بيمار است، و چشم او درد مىكند و قادر بر جنگ نيست) فرمود: او را خبر كنيد على (ع) آمد وپيامبر (ص) در چشم او دميد (يا از آب دهان خود بر آن ماليد) چشم مباركش خوب شد، پرچم را به دست او سپرد و فردا در يك حمله برق آسا خيبر را فتح كرد(و اين پيشگوئى عجيب پيامبر (ص) در مورد او تحقق يافت).
اين حديث را علاوه بر فخر رازى بسيارى از محدثان و مورخان (با تفاوت مختصرى در تعبيرات) در كتابهاى خود آوردهاند. از جمله حاكم نيشابورى در كتاب المستدرك الصحيحين: سه مورد به آن اشاره مىكند: نخست در حديثى از «ابن عباس» نقل مىكند كه گروهى نزد او تعبيرهاى نامناسبى درباره على (ع) كردند او سخت عصبانى شد و گفت: «اف بر آن مردمى كه درباره مردى اين گونه سخن مىگويند كه بيش از دوازده فضيلت دارد كه براى هيچ كس مانند آن نيست، سپس فضائل على (ع) را يك يك برشمرد و نخستين آن همين داستان جنگ خيبر بود.(513)
در حديث ديگرى از «عامر»فرزند «سعدبن وقاص» نقل مىكند كه روزى معاويه به پدرم «سعد»گفت: «چراسبّ على بن ابى طالب نمىكنى» او جواب داد: من هرگاه سه چيز را كه رسول خدا(ص) درباره على فرمود به خاطر مىآورم از سب و دشنام او خوددارى مىكنم: همان سه چيزى كه اگر يكى از آنها براى من بود براى من محبوبتر بود از شتران گرانقيمت سرخ موى !
معاويه از آن سه چيز سؤال كرد.
«سعد بن ابى وقاص» نخست اشاره به جريان حديث «كساء» كرد، سپس اشاره به حديث «منزلت» و داستان جنگ «تبوك» كه پيامبر به على (ع) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى و سرانجام اشاره به داستان جنگ خيبر نمود كه پيامبر (ص) فرمود:لاعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله و يفتح الله على يديه: «پرچم را به دست كسى مىسپارم كه خدا و رسولش را دوست دارد، وخداوند با دست او، قلعههاى خيبر را خواهد گشود»، سپس سراغ على (ع) را گرفت و با آب دهان مباركش چشم او را شفاداد، و پرچم رابه او سپرد من هرگاه يكى از اين سه حديث رابه خاطر مىآورم نمىتوانم او را سب و دشنام دهم، به خدا سوگند معاويه سكوت كرد ويك كلمه به او نگفت تا از مدينه خارج شد.(514)
در حديث سوم از «عبدالله بن بريده اسلمى» نقل مىكند كه پيامبر اكرم (ص) در خيبر اين جمله را فرمود:... سپس داستان را با اضافاتى علاوه بر آنجه گذشت بيان مىكند.(515)
از كسانى كه تصريح كردهاند كه آيه فوق در حق على (ع) نازل شده است، «ثعلبى» در تفسيرش (بنابر آنچه در مناقب عبدالله الشافعى وارد شده است) در ذيل آيه فوق مىگويد:انها نزلت فى على (ع):«اين آيه درباره على (ع) نقل شده است».(516)
همچنين علامه «ثعلبى» (بنابه نقل ابن بطريق دركتاب العمده) نيز در ذيل اين آيه تصريح مىكند كه درباره على بى ابى طالب (ع) نازل شده است.(517)
نويسنده «كنزالعمال» نيز آن را در كتاب خود از سعد بن ابى وقاص نقل مىكند، ودر حديث ديگرى از «عامر بن سعد» همين معنى را با اضافاتى آورده است.(518)
اين احاديث و آنچه شبيه آن در كتب معروف اهل سنت و پيروان مكتب اهلبيت (ع) آمده است خبر از فضيلتى مىدهد كه به گفته سعدبن ابى وقاص شبيه و مانندى ندارد و اگر تنها اين فضيلت در كسى بوده باشد همين افتخار براى او بس است .
آيا سزاوار است كه با بودن چنين كسى در ميان امت، ما تصور كنيم امكان دارد جانشينى پيامبر (ص) به غير او سپرده شود؟!
اين نكته نيز در تاكيد مفهوم آيه مودت قابل توجه است كه از رواياتى كه در كتب معروف و مشهور آمده است استفاده مىشود كه على (ع) نه تنها مورد علاقه پيامبر ولطف پروردگار بود، بلكه محبوبترين مخلوفات نزد آنها بود.
شاهد اين سخن، حديث معروف «طير» است .
در كتاب «المستدرك على الصحيحين» چنين مىخوانيم كه «انس» خادم معروف پيامبر كه بعد از آن حضرت عمرى طولانى داشت بيمار شده بود، «محمد بن حجاج» به اتفاق گروهى به عيادت او رفتند، سخن از هر درى به ميان آمد، تا به نام مبارك على (ع) رسيد، فرزند حجاج نسبت به آن حضرت اهانت كرد،«انس» بر آشفت و گفت: اين مرد كيست ؟مرا بنشانيد، اورا نشاندند،گفت: «اى فرزند حجاج! چرا عيبجويى و اهانت نسبت على بن ابى طالب مىكنى قسم به كسى كه محمد (ص) رابه حق مبعوث كرد، من خادم آن حضرت (ص) بودم هر روز يكى از جوانان انصار آن حضرت را خدمت مىكردند در آن روز نوبت من بود «ام ايمن» مرغ بريانى براى آن حضرت آورد و در برابر او گذاشت فرمود: اى ام ايمن اى پرنده را از كجا آوردهاى؟ گفت: من خودم اين پرنده را صيد كردم و براى شما درست نمودم در اينجا پيامبر عرضه داشت :اللهم جئنى باحب خلقك اليك والىّ، ياكل معى من هذا الطير: «خداوند محبوبترين خلقت، نزد تو و نزد مرا بياور تا با من از اين پرنده بخورد».
در اين هنگام در خانه به صدا در آمد، رسول خدا فرمود: اى انس ببين چه كسى پشت در است، من پيش خود گفتم: خدايا او رايكى از انصار قرار بده (تا افتخارى براى ما طايفه انصار بوده باشد) ولى هنگامى كه در را گشودم ديدم على (ع) بر دراستبه او عرض كردم: رسول خدا فعلا مشغول انجام كارى است برگشتم و بر سرجاى خودم ايستادم چيزى نگذشت كه باز صداى در آمد رسول خدا فرمود :اى انس برو و هر كس هست بگو وارد شود تو اولين كسى نيستى كه علاقه به قوم خود دارى آن شخص از انصار نيست من رفتم و او را وارد كردم پيغمبر (ص) فرمود: اى انس مرغ را به او نزديك كن، من آن را نزد پيامبر و على (ع) گذاشتم و هر دو از آن خوردند.
پسر حجاج گفت: اى انس خودت حاضر بودى و اين جريان را ديدى ؟
انس گفت: آرى، فرزند حجاج گفت: «من با خدا عهد مىكنم كه بعد از اين به على (ع) خرده نگيرم، و هرگاه بدانم كسى به او خرده مىگيرد صورت او را زشت مىكنم»(آبروى او را خواهم برد).(519)
همين حديث را «ذهبى» نيز در «تلخيص المستدرك» كه در حاشيه «المستدرك» چاپ شده آورده است .
علاوه بر آنچه گفته شد، حديث فوق كه به عنوان «حديث طير» در منابع مختلف اسلامى معروف شده، در كتب زيادى آمده است به طورى كه مرحوم علامه امينى مىگويد: حديث طير حديثى است متواتر و صحيح كه در برابر تواتر صحتش ائمه حديث خاضعند.
موفق بن احمد كه مردى فقيه و محدثى بزرگ و خطيبى توانا و اديبى شاعر بود در كتاب مناقب اين حديث را آورده است.(520)
و از او مهمتر «ترمذى» محدث معروف در كتابش كه به عنوان صحيح ترمذى مشهور است از انس بن مالك نقل مىكند كه نزد پيامبر (ص) طيرى بود، عرضه داشت: اللهم ائتنى باحب خلقك اليك ياكل معى هذا الطير فجاء على فاكل معه: «خداوندا محبوبترين خلقت را بفرست تا با من از اين طير بخورد پس على (ع) آمد و با اوتناول كرد.(521)
علامه گنجى شافعى در «كفايةالطالب» بعد از نقل اين حديث مىگويد: در اين حديث دلالت واضحى است كه على (ع) محبوبترين خلق خدا (بعد از پيامبر) بود، و بهترين دليل بر اين مطلب آن است كه خداوند دعاى پيامبر (ص) را مستجاب كرد... بنابراين بهترين وسائل تقرب در درگاه الهى، محبت على بن ابى طالب و محبت كسانى است كه او را دوست دارند.(522)
«علامه نسائى» از علماى قرن سوم هجرى، در كتاب معروفش «خصائص» نيز اين حديث را با اضافاتى نقل مىكند.(523)
از جمله دانشمندان ديگرى كه اين حديث را در كتب خود نقل كردهاند «سبط جوزى» در«تذكره» «ابن اثير» در «اسدالغابه» و «ابن مسعود شافعى» در «مصابيح السنه» و «محب الدين طبرى» در «ذخائر العقبى» و «شيخ سليمان بلخى قندورى» در «ينابيع الموده» و گروه ديگرى كه ذكر نام و شرح كلمات به آنها طول مىانجامد مىباشند.
از نكاتى كه شايد براى بعضى موجب تعجب شود اين است كه ابن اثير در اسدالغابه هنگامى كه حديث طير را از چند طريق نقل مىكند در يكى از طرق حديث كه ازانس بن مالك نقل شده مىگويد: نخست ابوبكر آمد و انس او را باز گرداند سپس عثمان آمد و انس او را باز گرداند (درروايت ديگرى كه در خصائص نسائى نقل شده به جاى عثمان نام عمر آمده است) بعد على آمد و به او اجازه داد.
«ابن اثير» در پايان اين حديث مىگويد: ذكر نام ابوبكر و عثمان در اين حديث جدا عجيب است.(524)
و عجيبتر اين كه بعضى از محدثان اهل سنت كه خواستهاند از كنار چنين فضيلت بى مانندى ساده گذرند و چشم رابه روى حقايق ببندند، در سند اين حديث ترديد كردهاند، مانند ابن كثير دمشقى نويسنده «البدايه و النهايه» كه بعد از ذكر اين حديث مىگويد: وفى القلب من صحه هذ الحديث نظر و ان كثرت طرقه!: «در دل من نسبت به صحيح بودن اين حديث شكى است هر چند طرق اين حديث كثير و فراوان است»(525)
در حالى كه اين حديث متواتر كه در منابع بسيار معروف به طور گسترده است هيچ مشكلى از نظر سند ودلالت ندارد جز اينكه با پيشداورىهاى بعضى هماهنگ نيست، و مرحوم علامه امينى بعد از ذكر اين عبارت جمله جالبى دارد، مىگويد: با وجود اجتماع تمام شرائط صحت در اين حديث اگر باز هم در قلب كسى شك وترديدى نسبت به آن باشد، اشكال در آن قلب او است نه در اين حديث»!