11و12- آيات برائت و سقايةالحاج

در سوره توبه در دو مورد آياتى نازل شده كه با توجه به شأن نزول آنها و رواياتى كه غالب مفسران و مورخان و محدثان نقل كرده‏اند فضيلت‏هاى بزرگى براى امير مومنان على (ع) در بردارد.

نخست آيات آغاز اين سوره است كه درباره اعلان جنگ به مشركان پيمان شكن نازل شده، و تقريبا تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند كه در سال نهم هجرى هنگامى كه اين آيات نازل شد و پيمان‏هاى اين گروه از مشركان را نقض كرد، پيامبر اسلام (ص) ابوبكر را براى ابلاغ اين فرمان انتخاب نمود تا به هنگام حج در مكه آن را براى عموم مردم بخواند، ولى چيزى نگذشت كه آيات را از او گرفت و به على (ع) داد و آن حضرت را مامور ابلاغ آن كرد تا در مراسم حج به تمام اهل مكه ابلاغ كند و او چنين كرد .

هر چند در جزئيات و شاخ و برگهاى آن در ميان محدثان و مفسران و مورخان گفتگو است .

در اينجا به قسمتى از اين روايات اشاره مى‏شود:

1- احمد حنبل امام معروف اهل سنت در كتاب «مسند» خود كه يكى از كتب معروف حديث نزد آنها است چنين مى‏گويد: پيامبر اكرم (ص) سوره برائت را با ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد كه اعلام كند بعد از آن سال هيچ مشركى حق حج خانه خدا ندارد و هيچ كس نبايد به صورت عريان و برهنه، طواف خانه كند...سپس پيامبر (ص) به على (ع) فرمود خود را به ابوبكر (در وسط راه مكه و مدينه) برسان، ابوبكر را به سوى من بازگردان و تو سوره برائت را ابلاغ كن، على (ع) چنين كرد و در آخر حديث هنگامى كه ابوبكر سوال مى‏كند آيا چيزى بر ضد من نازل شده كه من نبايد سوره را ابلاغ كنم پيامبر (ص) مى‏فرمايد: امرت ان لا يبلغه الا انا او رجل منى: «من مأمور شده‏ام كه اين سوره را ابلاغ نكند مگر من يا مردى كه از من است».(329)

ترمذى نيز در سنن معروف خود كه از منابع اصلى حديث اهل سنت محسوب مى‏شود همين حديث را به تعبير ديگرى در بحث تفسير القرآن از انس بن مالك نقل مى‏كند، كه پيامبر (ص) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: لا ينبعى لا حد ان يبلغ هذا الا رجل من اهلى فدعا عليا فاعطاه اياه: «سزاوار نيست براى احدى كه اين سوره راابلاغ كند مگر مردى از خاندانم سپس على (ع) را فرا خواند و سوره را به و داد».(330)

سپس ترمذى حديث ديگرى از ابن عباس درباره همين موضوع، ولى مشروح‏تر و مفصل‏تر نقل كرده (331) و جالب اينكه بعد از اتمام هر دو حديث، از قول خود يا ديگران مى‏گويد: هذا حديث حسن و غريب:«اين حديث خوب و عجيبى است»، ولى اين تعبير را نه درباره احاديث قبل از آن مى‏كند و نه حديث بعد از آن، و اين خود از مسائل غريب است گويى هر حديثى كه فضيلت فوق العاده‏اى را درباره على (ع) نقل مى‏كند از ديدگاه آنها غريب است .

2- سيوطى در الدرالمنثور از «عبدالله بن احمد حنبل» و «ابن مردويه» از على (ع) نقل مى‏كند هنگامى كه ده آيه آغاز سوره برائت بر پيامبر (ص) نازل شده، پيامبر (ص) ابوبكر را فرا خواند تا اين آيات را گرفته، بر اهل مكه بخواند، سپس مرا صدا زد و به من فرمود: ابوبكر را درياب و هر كجا او را ملاقات كردى نامه را از او بگير (و تو اين چيات را بر مردم بخوان) ابوبكر بازگشت و گفت: اى رسول خدا آيا چيزى درباره من نازل شده بود؟ (كه نشان مى‏دهد من شايسته اين كار نيستم).

پيامبر (ص) فرمود: نه، ولى جبرئيل نزد من آمد و گفت:«اين پيام را هرگز كسى از سوى تو ادا نمى‏كند مگر خودت يا مردى از تو» (ازنزديكان و خاصانت).(332)

3- در همان كتاب از «احمد» و «ترمذى» و نيز«ابن مردويه» از«انس» نقل مى‏كند كه او آيات برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: لا ينبغى لاحد ان يبلغ هذا الا رجل من اهلى، فدعا عليا فاعطاه اياه:«شايسته نيست براى هيچ كس كه اين پيام را ابلاغ كند مگر مردى از خاندانم، سپس على (ع) را صدا زد و آيات برائت را به او داد».(333)

4- باز در همان كتاب از «سعد بن ابى و قاص» نقل مى‏كند كه رسول خدا (ص) ابوبكر را با آيات برائت به مكه رستاد، سپس على (ع) را به دنبال او اعزام فرمود، تا آيات را از او بگيرد، ابوبكر به خاطر اين موضوع در دل ناراحت شد، و آن را به پيامبر (ص) اظهار داشت، پيامبر (ص) فرمود: انه لا يؤدى عنى الا انا اورجل منى:«كسى از سوى من اداى مطلب نمى‏كند مگر من يا مردى از خاصان من».(334)

5- در همان كتاب از «ابو سعيد خدرى» صحابى معروف نقل مى‏كند كه رسول خدا(ص) نخست ابوبكر را فرستاد تا آيات برائت را از سوى او ابلاغ كند هنگامى كه او را فرستاد على (ع) را به دنبال او فرستاد و فرمود:«اى على (ع)! كسى آن را از سوى من ابلاغ نمى‏كند مگر خودم يا تو و او را بر شتر مخصوص خود سوار كرد، على (ع() حركت كرد تا به ابوبكر رسيد و آيات برائت را از او گرفت، ابوبكر خدمت پيامبر (ص) آمد و در حالى كه ترسان بود مبادا چيزى در مذمت او نازل شده باشد، و هنگامى كه سؤال كرد، همان جواب را شنيد.(335)

6- باز در همان كتاب از«ابورافع» صحابى معروف پيامبر (ص) نقل مى‏كند كه پيامبر اكرم (ص) ابوبكر را با آيات برائت به سوى حج فرستاد، جبرئيل آمد و گفت: انه لن يوديها عنك الا انت اورجل منك:«به يقين كسى آن را از سوى تو ابلاغ نمى‏كند مگر خودت يا مردى از خاصانت» و به دنبال آن على (ع) در پى او فرستاد، على (ع) در ميان مكه و مدينه به او رسيد و آيات را گرفت در موسم حج بر مردم تلاوت كرد.(336)

7تا 18- حاكم حسكانى در «شواهد التنزيل» حدود دوازده روايت در مورد همين موضوع، از انس بن مالك، و ابن عباس و سعد و ابو سعيد خدرى و ابوهريره و غير آنها نقل كرده است كه ذكر همه آنها به درازا مى‏كشد، علاقه‏مندان مى‏توانند براى تحقيق بيشتر به كتاب مزبور كه در دسترس عموم است مراجعه كنند.(337)

گروه كثير ديگرى نيز اين حديث را از طرق مختلف نقل كرده‏اند، راويان اين حديث به قدرى زيادند كه مرحوم علامه امينى مى‏گويد: اين حديث، متواتر بلكه نزد بعضى ما فوق حد تواتر است، سپس نام 73 نفر از دانشمندان اهل سنت كه اين حديث را در كتب خود آورده‏اند به طور مشروح با ذكر مدارك بر مى‏شمرد.(338)

سپس مى‏افزايد: راويانى كه اسناد اين احاديث به آن‏ها منتهى مى‏شوند گروهى از صحابه هستند همچون على (ع) ، ابوبكر، ابن عباس، جابربن عبدالله انصارى، انس بن مالك، ابوسعيد خدرى، سعد بن ابى وقاص، ابوهريره، عبدالله بن عمر، حبش بن جناده، عمران بن حصين، و ابوذر غفارى (338)

اين بحث را با شعرى از «شمس الدين مالكى» از شعراى معروف قرن هشتم هجرى پايان مى‏دهيم، مى‏گويد:

و ارسله عنه الرسول مبلغا و خص بهذا الامر تخصيص مفرد

و قال هل التبليغ عنى ينبغى لمن ليس من بيتى من القوم فاقتدى ؟

«پيامبر (ص) او را به عنوان مبلغ خود فرستاد و او را منحصرا به اين امر اختصاص داد وفرمود: آيا سزاوار است ابلاغ كردن از سوى من - به وسيله كسى كه از خاندان من نيست تا من از آن پيروى كنم».(340)

نتيجه

اين حديث با اين گستردگى منابع و مدارك، يكى از دلائل روشن برترى على (ع) نسبت به همه كس بعد از رسول خدا (ص) و اعتماد كامل آن حضرت، نسبت به او و نهايت تقرب او در درگاه خداست، چرا كه با صراحت مى‏گويد: «جبرئيل امين اين دستور را از سوى خدا آورد كه بايد ابلاغ اين آيات به وسيله على (ع) صورت گيرد» و پيامبر (ص) فرمود:«اين كار، كار من، يا كار مردى از من است، و تنها على (ع) شايستگى انجام اين كار را دارد» .

با توجه به اينكه: الغاى پيمانهاى مشركان يكى از حساس‏ترين مراحل تاريخ اسلام بود و آگاهى و تدبير و شجاعت فوق العاده‏اى را مى‏طلبيد و ممكن بود با عكس العملهاى تندى از سوى مخالفان در مراسم پر شور حج رو به رو شود، انتخاب على (ع) براى اين كار بهترين دليل بر اين است كه او آگاهترين و مدبرترين و شجاعترين فرد امت بود، كسى كه براى اين كار انتخاب شود به يقين از همه امت براى جانشينى پيامبر (ص) شايسته‏تر و لايق‏تر است .

قابل توجه اينكه خود ابوبكر نيز اين امر را احساس كرد و هنگامى كه نزد پيامبر (ص) رسيد با نگرانى تمام پرسيد آيا چيزى درباره من نازل شده است؟ و پيامبر (ص) در جوابش فرمود:«اين كار مى‏بايست به وسيله يكى از نزديكترين افراد به من صورت گيرد»!

باز در اينجا مى‏بينيم بهانه جويان با پيشداوريهايى كه داشته و دارند تمام تلاش خود را براى كمرنگ كردن اين فضيلت به كار گرفته‏اند، و با تحليل‏هاى سستى از كنار اين مساله گذشته‏اند .

به عنوان نمونه «آلوسى» در «روح المعانى» هنگامى كه اين حديث را ذكر مى‏كند مى‏گويد، اين خبر به طور خلاصه دلالت بر فضيلت على (ع) و قربش به رسول خدا (ص) دارد و هيچ مومنى آن را انكار نمى‏كند ولى هرگز دليل بر اين نيست كه او در امر خلافت شايسته‏تر از ابوبكر بود، سپس مى‏افزايد:

بعضى ازاهل سنت در اينجا نكته‏اى‏در نصب ابوبكر به عنوان امير الحاج و نصب امير مومنان على (ع) به عنوان ابلاغ آيات برائت در زمينه نقض عهد مشركان، ذكر كرده‏اند و آن اينكه: ابوبكر مظهر صفت رحمت و «جمال» بود... از اين رو پيامبر (ص) امر مسلمين را در مورد رحمت به او واگذار كرد، ولى على (ع) چون اسدالله و مظهر «جلال» خدا بود ابلاغ نقض عهد كافران را كه از آثار جلال و صفات قهر خداست به او واگذار كرد و آنها همچون دو چشمه جوشان بودند كه از يكى صفت جمال مى‏جوشيد و از ديگرى صفت جلال .

آلوسى بعد از اين سخن مى‏گويد: اين تحليل خوبى است اگر علتى را كه پيامبر (ع) بيان فرمود(كه من يا يكى از خاصانم بايد آن را ابلاغ كند) وجود نمى‏داشت».(341)

همان گونه كه آلوسى در آخرين سخن خود گفته است اين تحليل (شاعرانه) با گفتار خود پيامبر (ص) سازگار نيست، چرا كه او صريحا مى‏گويد: جبرئيل از سوى خدا براى من دستور آورده است كه بايد اين كار را خود من يا كسى از من انجام دهد، يعنى كسى كه همانند پيامبر (ص) و داراى صفات ويژه‏اى و نزديكترين افراد به او باشد و مى‏دانيم پيامبر (ص) جامع جمال و جلال بود.

چرا اين برادران اصرار دارند فضيلتى را با اين عظمت ناديده بگيرند؟ و يا با توجيه‏هاى شاعرانه آن را از مسير اصلى منحرف سازند، از ترس اينكه مبادا شيعه به آن استناد جويد و مذهب خود را ثابت كند؟!

اين سخن را با حديثى كه از ابوذر غفارى كه در كتاب «مطالب السوال» نقل شده است پايان مى‏دهيم، او مى‏گويد: پيامبر (ص) فرمود: على منى و انا من على و لا يودى الا انا او على:(342) «على از من است و من از على هستم و اين رسالت را جز من يا على (ع) نمى‏تواند ادا كند».

* * *

آيه سقاية الحاج

در همين سوره برائت در آيه 19 مى‏خوانيم: اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله لا يسوون عندالله و الله لا يهدى القوم الظالمين:«آيا سيراب كردن زائران خانه خدا و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عمل) كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و در راه او جهاد كرده است (اينها) هرگز نزد خدا مساوى نيستند، و خدا قوم ظالم را هدايت نمى‏كند»!

حاكم حسكانى حنفى در «شواهد التنزيل» در ذيل اين آيه بيش از ده روايت از طرق مختلف آورده است كه نشان مى‏دهد اين آيه درباره على (ع) نازل شده است .

در يكى از روايات از انس بن مالك نقل مى‏كند كه «عباس بن عبدالمطلب» و «شيبه »- كليد دار خانه خدا بر يكديگر تفاخر مى‏كردند كه على (ع) فرا رسيد، عباس عرض كرد فرزند برادر توقف كن سخنى با تو دارم، على (ع) ايستاد، عباس گفت: شيبه بر من افتخار مى‏كند و گمان مى‏كند از من شريفتر و برتر است، فرمود: «اى عمو! تو در جواب او چه گفتى؟ عرض كرد گفتم:«من عموى رسول خدايم و وصى پدر او و سيراب كننده حاجيان مى‏باشم من از تو شريفترم»! على (ع) به شيبه گفت: تو در برابر او چه گفتى؟ عرض كرد من گفتم از تو شريفترم، من امين خدا نسبت به خانه او هستم و كليد دار او مى‏باشم، چرا تو را مين خود نشمرده آن گونه كه مرا امين شمرده است؟!

على (ع) فرمود:«افتخار من اين است كه من نخستين كسى از مردان اين امتم كه به پيامبر خدا (ص) ايمان آورده و هجرت و جهاد نموده است».

سپس هر سه نزد پيامبر (ص) آمده و هركدام سخنش را گفت، پيامبر (ص) چيزى در پاسخ نفرمود، آنها بازگشتند، و بعد از چند روز وحى درباره آنها نازل شد، پيامبر (ص) به سراغ هر سه نفر فرستاد خدمتش آمدند و آيه اجعلتم سقاية الحاج... و ما بعد را بر آنها تلاوت فرمود.(343)

همين مضمون با تفاوت مختصرى در روايات ديگر نيز وارد شده است .

و در بعضى از اين روايات آمده است: هنگامى كه عباس نزول آيه را شنيد، سه بار گفت انا قد رضينا:«ما راضى شديم» علاوه بر «حاكم حسكانى» گروه زياد ديگرى نيز اين احاديث را - بعضى به طور مفصل، و بعضى كوتاه و مختصر - در كتب خود آورده‏اند، از جمله افراد زير را مى‏توان نام برد:

«طبرى» در تفسيرش از «انس بن مالك»(344)

«واحدى» در «اسباب النزول»(345)

«قرطبى» در تفسيرش (346)

«فخر رازى» در «تفسير كبير»(347)

«خازن» در تفسير خازن (348)

«ابو البركات نسفى» در تفسيرش (349)

«ابن صباغ مالكى» در «الفصول المهمه» (350)

در تفسير «الدرالمنثور» كه تفسيرى است بر اساس احاديث اهل سنت، روايات زيادى درباره نزول اين آيه در مورد على (ع) و داستان فوق نقل كرده است.(351)

در اينجا سؤالى پيش مى‏آيد كه آيا اصولا افتخار كردن بر يكديگر در اسلام امز نكوهيده‏اى نيست؟ پس چراامير المومنان على (ع) اقدام به اين امر فرمود؟

ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سوال روشن مى‏شود و آن اينكه گاهى مردم در شناخت ارزش‏ها گرفتار اشتباه مى‏شوند، ارزش واقعى را رها كرده و به دنبال مسائلى مى‏روند كه از نظر ارزشى در درجات بعد قرار گرفته است، در چنين مواردى براى بيان حقيقت افتخار و مباهات نه تنها مانعى ندارد بلكه گاهى يك وظيفه است، مثلا در مجلسى كسى افتخار مى‏كند كه من صاحب فلان ثروتم، ديگرى مى‏گويد فلان كاخ از آن من است، سومى مى‏گويد براى من همين بس كه امير شهرم! و در آنجا شخصى نشسته كه براى نشان ارزشهاى واقعى مى‏گويد :اگر چه مال و ثروت و مقام و جاه جلالى ندارم ولى اين افتخار براى من كافى است كه حافظ قرآنم! اين كار نه تنها نكوهيده نيست بلكه يك درس با ارزش است .


329- مسند احمد، جلد اول، صفحه 3 (طبع دارالصادق).
330- سنن ترمذى، جلد 5، ص 275( حديث شماره 309).
331- همان مدرك، حديث 3091.
332- الدرالمنثور، ج 3، ص 209.
333- همان مدرك.
334- همان مدرك.
335- الدرالمنثور، ص 230 (با كمى تلخيص).
336- همان مدرك.
337- شواهد التنزيل، ج 1، ص 232 تا 243 (حديث شماره 309 و 310 و 311 و 312 و 314 و 315 و 316 و 317 و 318 و 323 و 324 و 325).
338- براى آگاهى از نامهاى اين 73 نفر به كتاب نفيس الغدير، جلد 6، ص 341 تا 388 مراجعه فرمائيد.
339- الغدير، ج 6، ص 341 تا 348.
340- همان مدرك، ص 338.
341- روح المعانى، ج 10، ص 47.
342- مطالب السؤال، ص 18 (طبق نقل الغدير، ج 6، ص 348).
343- شواهد التنزيل، ج 1، ص 249.
344- تفسير طبرى، ج 10، ص 59.
345- اسباب النزول، ص 182.
346- تفسير قرطبى، ج 8، ص 91.
347- تفسير فخر رازى، ج 4، ص 422.
348- تفسير خازن، ج 2، ص 221.
349- تفسير ابوالبركات، ج 2، ص 221.
350- الفصول المهمه، ص 123.
351- الدرالمنثور، ج 3، ص 218 و 219.

پيام قرآن ،جلدنهم ،آية الله مكارم شيرازى با همكارىجمعىازفضلاء‏