در سوره توبه در دو مورد آياتى نازل شده كه با توجه به شأن نزول آنها و رواياتى كه غالب مفسران و مورخان و محدثان نقل كردهاند فضيلتهاى بزرگى براى امير مومنان على (ع) در بردارد.
نخست آيات آغاز اين سوره است كه درباره اعلان جنگ به مشركان پيمان شكن نازل شده، و تقريبا تمام مفسران و مورخان اتفاق نظر دارند كه در سال نهم هجرى هنگامى كه اين آيات نازل شد و پيمانهاى اين گروه از مشركان را نقض كرد، پيامبر اسلام (ص) ابوبكر را براى ابلاغ اين فرمان انتخاب نمود تا به هنگام حج در مكه آن را براى عموم مردم بخواند، ولى چيزى نگذشت كه آيات را از او گرفت و به على (ع) داد و آن حضرت را مامور ابلاغ آن كرد تا در مراسم حج به تمام اهل مكه ابلاغ كند و او چنين كرد .
هر چند در جزئيات و شاخ و برگهاى آن در ميان محدثان و مفسران و مورخان گفتگو است .
در اينجا به قسمتى از اين روايات اشاره مىشود:
1- احمد حنبل امام معروف اهل سنت در كتاب «مسند» خود كه يكى از كتب معروف حديث نزد آنها است چنين مىگويد: پيامبر اكرم (ص) سوره برائت را با ابوبكر به سوى اهل مكه فرستاد كه اعلام كند بعد از آن سال هيچ مشركى حق حج خانه خدا ندارد و هيچ كس نبايد به صورت عريان و برهنه، طواف خانه كند...سپس پيامبر (ص) به على (ع) فرمود خود را به ابوبكر (در وسط راه مكه و مدينه) برسان، ابوبكر را به سوى من بازگردان و تو سوره برائت را ابلاغ كن، على (ع) چنين كرد و در آخر حديث هنگامى كه ابوبكر سوال مىكند آيا چيزى بر ضد من نازل شده كه من نبايد سوره را ابلاغ كنم پيامبر (ص) مىفرمايد: امرت ان لا يبلغه الا انا او رجل منى: «من مأمور شدهام كه اين سوره را ابلاغ نكند مگر من يا مردى كه از من است».(329)
ترمذى نيز در سنن معروف خود كه از منابع اصلى حديث اهل سنت محسوب مىشود همين حديث را به تعبير ديگرى در بحث تفسير القرآن از انس بن مالك نقل مىكند، كه پيامبر (ص) سوره برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: لا ينبعى لا حد ان يبلغ هذا الا رجل من اهلى فدعا عليا فاعطاه اياه: «سزاوار نيست براى احدى كه اين سوره راابلاغ كند مگر مردى از خاندانم سپس على (ع) را فرا خواند و سوره را به و داد».(330)
سپس ترمذى حديث ديگرى از ابن عباس درباره همين موضوع، ولى مشروحتر و مفصلتر نقل كرده (331) و جالب اينكه بعد از اتمام هر دو حديث، از قول خود يا ديگران مىگويد: هذا حديث حسن و غريب:«اين حديث خوب و عجيبى است»، ولى اين تعبير را نه درباره احاديث قبل از آن مىكند و نه حديث بعد از آن، و اين خود از مسائل غريب است گويى هر حديثى كه فضيلت فوق العادهاى را درباره على (ع) نقل مىكند از ديدگاه آنها غريب است .
2- سيوطى در الدرالمنثور از «عبدالله بن احمد حنبل» و «ابن مردويه» از على (ع) نقل مىكند هنگامى كه ده آيه آغاز سوره برائت بر پيامبر (ص) نازل شده، پيامبر (ص) ابوبكر را فرا خواند تا اين آيات را گرفته، بر اهل مكه بخواند، سپس مرا صدا زد و به من فرمود: ابوبكر را درياب و هر كجا او را ملاقات كردى نامه را از او بگير (و تو اين چيات را بر مردم بخوان) ابوبكر بازگشت و گفت: اى رسول خدا آيا چيزى درباره من نازل شده بود؟ (كه نشان مىدهد من شايسته اين كار نيستم).
پيامبر (ص) فرمود: نه، ولى جبرئيل نزد من آمد و گفت:«اين پيام را هرگز كسى از سوى تو ادا نمىكند مگر خودت يا مردى از تو» (ازنزديكان و خاصانت).(332)
3- در همان كتاب از «احمد» و «ترمذى» و نيز«ابن مردويه» از«انس» نقل مىكند كه او آيات برائت را با ابوبكر فرستاد، سپس او را فرا خواند و فرمود: لا ينبغى لاحد ان يبلغ هذا الا رجل من اهلى، فدعا عليا فاعطاه اياه:«شايسته نيست براى هيچ كس كه اين پيام را ابلاغ كند مگر مردى از خاندانم، سپس على (ع) را صدا زد و آيات برائت را به او داد».(333)
4- باز در همان كتاب از «سعد بن ابى و قاص» نقل مىكند كه رسول خدا (ص) ابوبكر را با آيات برائت به مكه رستاد، سپس على (ع) را به دنبال او اعزام فرمود، تا آيات را از او بگيرد، ابوبكر به خاطر اين موضوع در دل ناراحت شد، و آن را به پيامبر (ص) اظهار داشت، پيامبر (ص) فرمود: انه لا يؤدى عنى الا انا اورجل منى:«كسى از سوى من اداى مطلب نمىكند مگر من يا مردى از خاصان من».(334)
5- در همان كتاب از «ابو سعيد خدرى» صحابى معروف نقل مىكند كه رسول خدا(ص) نخست ابوبكر را فرستاد تا آيات برائت را از سوى او ابلاغ كند هنگامى كه او را فرستاد على (ع) را به دنبال او فرستاد و فرمود:«اى على (ع)! كسى آن را از سوى من ابلاغ نمىكند مگر خودم يا تو و او را بر شتر مخصوص خود سوار كرد، على (ع() حركت كرد تا به ابوبكر رسيد و آيات برائت را از او گرفت، ابوبكر خدمت پيامبر (ص) آمد و در حالى كه ترسان بود مبادا چيزى در مذمت او نازل شده باشد، و هنگامى كه سؤال كرد، همان جواب را شنيد.(335)
6- باز در همان كتاب از«ابورافع» صحابى معروف پيامبر (ص) نقل مىكند كه پيامبر اكرم (ص) ابوبكر را با آيات برائت به سوى حج فرستاد، جبرئيل آمد و گفت: انه لن يوديها عنك الا انت اورجل منك:«به يقين كسى آن را از سوى تو ابلاغ نمىكند مگر خودت يا مردى از خاصانت» و به دنبال آن على (ع) در پى او فرستاد، على (ع) در ميان مكه و مدينه به او رسيد و آيات را گرفت در موسم حج بر مردم تلاوت كرد.(336)
7تا 18- حاكم حسكانى در «شواهد التنزيل» حدود دوازده روايت در مورد همين موضوع، از انس بن مالك، و ابن عباس و سعد و ابو سعيد خدرى و ابوهريره و غير آنها نقل كرده است كه ذكر همه آنها به درازا مىكشد، علاقهمندان مىتوانند براى تحقيق بيشتر به كتاب مزبور كه در دسترس عموم است مراجعه كنند.(337)
گروه كثير ديگرى نيز اين حديث را از طرق مختلف نقل كردهاند، راويان اين حديث به قدرى زيادند كه مرحوم علامه امينى مىگويد: اين حديث، متواتر بلكه نزد بعضى ما فوق حد تواتر است، سپس نام 73 نفر از دانشمندان اهل سنت كه اين حديث را در كتب خود آوردهاند به طور مشروح با ذكر مدارك بر مىشمرد.(338)
سپس مىافزايد: راويانى كه اسناد اين احاديث به آنها منتهى مىشوند گروهى از صحابه هستند همچون على (ع) ، ابوبكر، ابن عباس، جابربن عبدالله انصارى، انس بن مالك، ابوسعيد خدرى، سعد بن ابى وقاص، ابوهريره، عبدالله بن عمر، حبش بن جناده، عمران بن حصين، و ابوذر غفارى (338)
اين بحث را با شعرى از «شمس الدين مالكى» از شعراى معروف قرن هشتم هجرى پايان مىدهيم، مىگويد:
و ارسله عنه الرسول مبلغا و خص بهذا الامر تخصيص مفرد
و قال هل التبليغ عنى ينبغى لمن ليس من بيتى من القوم فاقتدى ؟
«پيامبر (ص) او را به عنوان مبلغ خود فرستاد و او را منحصرا به اين امر اختصاص داد وفرمود: آيا سزاوار است ابلاغ كردن از سوى من - به وسيله كسى كه از خاندان من نيست تا من از آن پيروى كنم».(340)
اين حديث با اين گستردگى منابع و مدارك، يكى از دلائل روشن برترى على (ع) نسبت به همه كس بعد از رسول خدا (ص) و اعتماد كامل آن حضرت، نسبت به او و نهايت تقرب او در درگاه خداست، چرا كه با صراحت مىگويد: «جبرئيل امين اين دستور را از سوى خدا آورد كه بايد ابلاغ اين آيات به وسيله على (ع) صورت گيرد» و پيامبر (ص) فرمود:«اين كار، كار من، يا كار مردى از من است، و تنها على (ع) شايستگى انجام اين كار را دارد» .
با توجه به اينكه: الغاى پيمانهاى مشركان يكى از حساسترين مراحل تاريخ اسلام بود و آگاهى و تدبير و شجاعت فوق العادهاى را مىطلبيد و ممكن بود با عكس العملهاى تندى از سوى مخالفان در مراسم پر شور حج رو به رو شود، انتخاب على (ع) براى اين كار بهترين دليل بر اين است كه او آگاهترين و مدبرترين و شجاعترين فرد امت بود، كسى كه براى اين كار انتخاب شود به يقين از همه امت براى جانشينى پيامبر (ص) شايستهتر و لايقتر است .
قابل توجه اينكه خود ابوبكر نيز اين امر را احساس كرد و هنگامى كه نزد پيامبر (ص) رسيد با نگرانى تمام پرسيد آيا چيزى درباره من نازل شده است؟ و پيامبر (ص) در جوابش فرمود:«اين كار مىبايست به وسيله يكى از نزديكترين افراد به من صورت گيرد»!
باز در اينجا مىبينيم بهانه جويان با پيشداوريهايى كه داشته و دارند تمام تلاش خود را براى كمرنگ كردن اين فضيلت به كار گرفتهاند، و با تحليلهاى سستى از كنار اين مساله گذشتهاند .
به عنوان نمونه «آلوسى» در «روح المعانى» هنگامى كه اين حديث را ذكر مىكند مىگويد، اين خبر به طور خلاصه دلالت بر فضيلت على (ع) و قربش به رسول خدا (ص) دارد و هيچ مومنى آن را انكار نمىكند ولى هرگز دليل بر اين نيست كه او در امر خلافت شايستهتر از ابوبكر بود، سپس مىافزايد:
بعضى ازاهل سنت در اينجا نكتهاىدر نصب ابوبكر به عنوان امير الحاج و نصب امير مومنان على (ع) به عنوان ابلاغ آيات برائت در زمينه نقض عهد مشركان، ذكر كردهاند و آن اينكه: ابوبكر مظهر صفت رحمت و «جمال» بود... از اين رو پيامبر (ص) امر مسلمين را در مورد رحمت به او واگذار كرد، ولى على (ع) چون اسدالله و مظهر «جلال» خدا بود ابلاغ نقض عهد كافران را كه از آثار جلال و صفات قهر خداست به او واگذار كرد و آنها همچون دو چشمه جوشان بودند كه از يكى صفت جمال مىجوشيد و از ديگرى صفت جلال .
آلوسى بعد از اين سخن مىگويد: اين تحليل خوبى است اگر علتى را كه پيامبر (ع) بيان فرمود(كه من يا يكى از خاصانم بايد آن را ابلاغ كند) وجود نمىداشت».(341)
همان گونه كه آلوسى در آخرين سخن خود گفته است اين تحليل (شاعرانه) با گفتار خود پيامبر (ص) سازگار نيست، چرا كه او صريحا مىگويد: جبرئيل از سوى خدا براى من دستور آورده است كه بايد اين كار را خود من يا كسى از من انجام دهد، يعنى كسى كه همانند پيامبر (ص) و داراى صفات ويژهاى و نزديكترين افراد به او باشد و مىدانيم پيامبر (ص) جامع جمال و جلال بود.
چرا اين برادران اصرار دارند فضيلتى را با اين عظمت ناديده بگيرند؟ و يا با توجيههاى شاعرانه آن را از مسير اصلى منحرف سازند، از ترس اينكه مبادا شيعه به آن استناد جويد و مذهب خود را ثابت كند؟!
اين سخن را با حديثى كه از ابوذر غفارى كه در كتاب «مطالب السوال» نقل شده است پايان مىدهيم، او مىگويد: پيامبر (ص) فرمود: على منى و انا من على و لا يودى الا انا او على:(342) «على از من است و من از على هستم و اين رسالت را جز من يا على (ع) نمىتواند ادا كند».
در همين سوره برائت در آيه 19 مىخوانيم: اجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله لا يسوون عندالله و الله لا يهدى القوم الظالمين:«آيا سيراب كردن زائران خانه خدا و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عمل) كسى قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و در راه او جهاد كرده است (اينها) هرگز نزد خدا مساوى نيستند، و خدا قوم ظالم را هدايت نمىكند»!
حاكم حسكانى حنفى در «شواهد التنزيل» در ذيل اين آيه بيش از ده روايت از طرق مختلف آورده است كه نشان مىدهد اين آيه درباره على (ع) نازل شده است .
در يكى از روايات از انس بن مالك نقل مىكند كه «عباس بن عبدالمطلب» و «شيبه »- كليد دار خانه خدا بر يكديگر تفاخر مىكردند كه على (ع) فرا رسيد، عباس عرض كرد فرزند برادر توقف كن سخنى با تو دارم، على (ع) ايستاد، عباس گفت: شيبه بر من افتخار مىكند و گمان مىكند از من شريفتر و برتر است، فرمود: «اى عمو! تو در جواب او چه گفتى؟ عرض كرد گفتم:«من عموى رسول خدايم و وصى پدر او و سيراب كننده حاجيان مىباشم من از تو شريفترم»! على (ع) به شيبه گفت: تو در برابر او چه گفتى؟ عرض كرد من گفتم از تو شريفترم، من امين خدا نسبت به خانه او هستم و كليد دار او مىباشم، چرا تو را مين خود نشمرده آن گونه كه مرا امين شمرده است؟!
على (ع) فرمود:«افتخار من اين است كه من نخستين كسى از مردان اين امتم كه به پيامبر خدا (ص) ايمان آورده و هجرت و جهاد نموده است».
سپس هر سه نزد پيامبر (ص) آمده و هركدام سخنش را گفت، پيامبر (ص) چيزى در پاسخ نفرمود، آنها بازگشتند، و بعد از چند روز وحى درباره آنها نازل شد، پيامبر (ص) به سراغ هر سه نفر فرستاد خدمتش آمدند و آيه اجعلتم سقاية الحاج... و ما بعد را بر آنها تلاوت فرمود.(343)
همين مضمون با تفاوت مختصرى در روايات ديگر نيز وارد شده است .
و در بعضى از اين روايات آمده است: هنگامى كه عباس نزول آيه را شنيد، سه بار گفت انا قد رضينا:«ما راضى شديم» علاوه بر «حاكم حسكانى» گروه زياد ديگرى نيز اين احاديث را - بعضى به طور مفصل، و بعضى كوتاه و مختصر - در كتب خود آوردهاند، از جمله افراد زير را مىتوان نام برد:
«طبرى» در تفسيرش از «انس بن مالك»(344)
«واحدى» در «اسباب النزول»(345)
«قرطبى» در تفسيرش (346)
«فخر رازى» در «تفسير كبير»(347)
«خازن» در تفسير خازن (348)
«ابو البركات نسفى» در تفسيرش (349)
«ابن صباغ مالكى» در «الفصول المهمه» (350)
در تفسير «الدرالمنثور» كه تفسيرى است بر اساس احاديث اهل سنت، روايات زيادى درباره نزول اين آيه در مورد على (ع) و داستان فوق نقل كرده است.(351)
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه آيا اصولا افتخار كردن بر يكديگر در اسلام امز نكوهيدهاى نيست؟ پس چراامير المومنان على (ع) اقدام به اين امر فرمود؟
ولى با توجه به يك نكته پاسخ اين سوال روشن مىشود و آن اينكه گاهى مردم در شناخت ارزشها گرفتار اشتباه مىشوند، ارزش واقعى را رها كرده و به دنبال مسائلى مىروند كه از نظر ارزشى در درجات بعد قرار گرفته است، در چنين مواردى براى بيان حقيقت افتخار و مباهات نه تنها مانعى ندارد بلكه گاهى يك وظيفه است، مثلا در مجلسى كسى افتخار مىكند كه من صاحب فلان ثروتم، ديگرى مىگويد فلان كاخ از آن من است، سومى مىگويد براى من همين بس كه امير شهرم! و در آنجا شخصى نشسته كه براى نشان ارزشهاى واقعى مىگويد :اگر چه مال و ثروت و مقام و جاه جلالى ندارم ولى اين افتخار براى من كافى است كه حافظ قرآنم! اين كار نه تنها نكوهيده نيست بلكه يك درس با ارزش است .