6- آيه مباهله

در آيه 61 سوره آل عمران مى‏خوانيم: فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين :

«هرگاه بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده كسانى با تو به بحث و ستيز برخيزند به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت مى‏كنيم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را فرا مى‏خوانيم شما هم زنان خويش را،ما از نفوس خويش دعوت مى‏كنيم شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله مى‏كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مى‏دهيم».

در اينجا چند نكته بايد روشن شود :

نخست محتواى آيه .

دوم: رواياتى كه در تفسير اين آيه در منابع معروف اسلامى آمده است، چه كسانى را معرفى مى‏كند ؟

سوم: چگونگى استدلال به اين آيه بر مسأله برترى على (ع) و فاطمه حسن و حسين (ع).

چهارم: پاسخ به بعضى از خرده گيريها در رابطه با اين آيه .

محتواى آيه مباهله

آيه فوق به ضميمه آياتى كه قبل و بعد از آن نازل شده، نشان مى‏دهد كه در برابر پافشارى مسيحيان در عقايد باطل خود از جمله ادعاى الوهيت حضرت مسيح (ع) و عدم كارايى منطق و استدلال در برابر لجاجت آنها، پيامبر (ص) مأمور مى‏شود از طريق مباهله وارد شود، و صدق گفتار خود را از اين طريق خاص روحانى به ثبوت برساند، يعنى با آنها مباهله كند تا راستگو از دروغگو شناخته شود!

مباهله در اصل از ماده «بهل» (بر وزن اهل) به معنى رها كردن است، به همين جهت هنگامى كه حيوان را، به حال خود واگزارند و پستان آنرا براى جلوگيرى از نوشيدن نوزادش - در كيسه قرار ندهند به آن حيوان «باهل» مى‏گويند و «ابتهال» در دعا به معنى تضرع و واگذارى كار به خداست .

و گاه اين واژه را به معنى «هلاكت و لعن و دورى از خدا» معنى كرده‏اند آن به خاطر رها كردن و واگذار نمودن بنده به حال خويش و خروج از سايه لطف خدا است. اين را نظر ريشه لغوى، و اما از نظر «مفهوم متداول كه در آيه به آن اشاره شده، مباهله به معنى نفرين كردن دو نفر به همديگر است، به اين ترتيب كه وقتى استدلالات منطقى سودى نداشت، افرادى كه با هم درباره يك مسأله مهم دينى گفتگو دارند در يكجا جمع مى‏شوند و به درگاه خدا تضرع مى‏كنند و از او مى‏خواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند، همان كارى كه پيامبر اسلام (ص) در برابر مسيحيان نجران كرد، كه در آيه به آن اشاره شده است .

با توجه به آنچه گفته شد نگاهى به تفسير آيه مى‏اندازيم، مى‏فرمايد:

«هرگاه (مسيحيان) بعد از علم و دانشى كه به تو رسيده (درباره نفى الوهيت مسيح (ع) و تثليث و انحرافاتى از اين قبيل) با تو به بحث و ستيز برخيزند، به آنها يگو بياييد ما فرزندان خود را دعوت مى‏كنيم و شما هم فرزندان خود را بخوانيد (فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم )

و ما زنان خود را دعوت مى‏كنيم و شما هم زنان خود را (و نسائنا و نساءكم) و ما نفوس خود را دعوت مى‏كنيم و شما هم نفوس خود را (و انفسنا و انفسكم).

سپس مباهله مى‏كنيم (تا راستگو و دروغگو از اين طريق شناخته شود)پس لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مى‏دهيم (ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين).

بدون ترديد از نظر تاريخى اين مسئله واقع شد، يعنى پيامبر (ص) گروهى را انتخاب كرد و همراه خود براى مباهله آورد.

در روايات اسلامى كه مفسران و محدثان نقل كرده‏اندآمده است «هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر (ص) به مسيحيان نجران پيشنهاد مباهله داد، بزرگان مسيحى از پيامبر (ص) يك روز مهلت خواستند، تا در اين باره به شور بنشينند، اسقف (اعظم) به آنها گفت: نگاه كنيد اگر فردا محمد (ص) با فرزند و خانواده‏اش براى مباهله آمد از مباهله با او بپرهيزيد، و اگر اصحاب و يارانش را همراه آورد با او مباهله كنيد كه او پايه و اساسى ندارد.

فردا كه شد پيامبر (ص) آمد در حالى كه دست على (ع) را گرفته بود و حسن و حسين (ع) پيش روى او حركت مى‏كردند، و فاطمه پشت سر او، مسيحيان و در پيشاپيش آنان، اسقف اعظم آنان بيرون آمدند هنگامى كه پيامبر (ع) را با همراهان مشاهده كرد پرسيد :اينها كيانند؟ گفتند: اين يكى پسر عمو و داماد او است، و اين دو دختر زاده‏هاى او هستند، و اين بانو، دختر او است كه از همه نزد او گرامى‏تر است، اسقف نگاهى كرد و گفت: من مردى را مى‏بينم كه مصمم و با جرأت در مباهله است، و مى‏ترسم او راستگو باشد، و اگر راستگو باشد بلاى عظيمى بر ماوارد خواهد شد، سپس گفت: اى ابوالقاسم (محمد) ما با تو مباهله نخواهيم كرد، بيا با هم صلح كنيم»!

و در بعضى از روايات آمده است كه اسقف اعظم گفت: من صورتهايى را مى‏نگرم كه اگر از خدا بخواهند كوه رااز جا بركند چنين خواهد شد! پس مباهله نكيند كه هلاك خواهيد شد.(261)

همين مضمون با تفاوتهايى كه به اصل قضيه ضرر نمى‏زند در بسيارى از تفاسير ديگر نيز آمده است، مانند تفسير فخر رازى (جلد 8 صفحه 10) و قرطبى (جلد 2 صفحه 1346) و روح البيان (جلد 2 صفحه 44) و روح المعانى (جلد 3 صفحه 188) و بحر المحيط (جلد 2 سفحه 472) تفسير بيضاوى (ذيل آيه مورد بحث و تفاسير ديگر .

اكنون به سراغ كتب حديث مى‏رويم :

مباهله در كلمات محدثان

رواياتى فراوانى در منابع معروف و دست اول اهل سنت و منابع اهل بيت (ع) آمده است كه با صراحت مى‏گويد: آيه مباهله درباره على (ع) و فاطمه و حسن و حسين (ع) نازل شده است از جمله :

1- در صحيح مسلم در كتاب «فضائل الصحابة» در باب فضائل على بن ابيطالب (ع) از سعد بن ابى وقاص نقل شده است كه معاويه به سعد گفت: «چرا ابوتراب (على (ع)) را سب و دشنام نمى‏دهى»؟ گفت: من سه سخن از پيامبر اكرم (ص) به ياد درام كه به خاطر آنها نمى‏توانم على (ع) را دشنام دهم! و اگر يكى از آنها براى من باشد بهتر از تعداد زيادى شتران سرخ مو است (اين حيوان از گرانبهاترين سرمايه‏هاى عرب محسوب مى‏شد) سپس داستان حديث منزلت (در جنگ تبوك) و داستان پرچم به دست على (ع) در جنگ خيبر را ذكر مى‏كند، و بعد مى‏افزايد:ولما نزلت هذه الاية (قل تعالوا ندع ابنادئنا و ابنائكم) دعا رسول الله (ص) عليا و فاطمة و حسنا و حسينا فقال: اللهم هولاء اهلى :

«هنگامى كه آيه مباهله نازل شد، رسول خدا (ص) على و فاطمه و حسن و حسين (ع) را فرا خواند، سپس عرضه داشت: خداوندا اينها اهل منند».(و مصداق اين آيه‏اند) (262)

اين حديث را گروه ديگرى از بزرگان اهل سنت نقل كرده‏اند مانند:

تزمذى در صحيح خود.(263)

و بعد از نقل آن مى‏افزايد، ابو عيسى مى‏گويد اين حديث حسن، صحيح و غريب است (شايد غريب بودنش به خاطر ناسازگارى با پيش داورى‏هاى تعصب‏آميز او است).

و احمد حنبل در مسند.(264).

و بيهقى در السنن الكبرى.(265)

و سيوطى در درالمنثور.(266)

2- در صحيح ترمذى در جاى ديگر نيز حديث از سعد بن وقاص نقل شده وقتى آيه مباهله نازل شد، پيامبر اكرم (ص)، على و فاطمه و حسن و حسين (ع) را فرا خواند و عرضه داشت :اللهم هو لاء اهلى «خداوند! اينها اهل بيت منند».(267)

همين حديث را «حاكم» در «مستدرك الصحيحين» نقل كرده و در آخر مى‏گويد: اين حديث صحيحى است كه هماهنگ با موازين و شرائط صحت بر طبق عقيده شيخين بخارى و مسلم مى‏باشد.(268)

و نيز بيهقى در السنن الكبرى آن را نقل كرده است.(269)

3- سيوطى در «الدرالمنثور» از«حاكم» و «ابن مردويه» و «ابونعيم» در «دلائل» از «جابربن عبدالله انصارى» نقل مى‏كند: «هنگامى كه پيغمبر اكرم (ص) قرار مباهله با مسيحيان گذاشت، روز بعد دست على (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) را گرفت و براى مباهله آورد، اما آنها (مسحيان) حاضر به مباهله نشدند، سپس حابر مى‏افزايد: آيه تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم... درباره آنها نازل شده.(270)

سيوطى مى‏گويد: «حاكم» اين حديث را صحيح شمرده است .

4- در همان كتاب (الدرالمنثور) از ابن عباس نقل مى‏كند كه هيئت مسيحيان نجران خدمت پيامبر (ص) آمدند و پس از شرح جريان مباهله و امتناع مسيحيان نجران - مى‏افزايد: اين در حالى بود كه پيامبر اكرم (ص) بيرون آمد و با او على و فاطمه و حسن و حسين (ع) بودند وبه آنها فرمود: من دعا مى‏كنم و شما آمين بگوييد، ولى مسيحيان نجران حاضر به مباهله نشدند و با پيامبر (ص) صلح كردند كه جزيه بپردازند.(271)

5- در همان كتاب از «ابن جرير» از «علباء بن احمر اليشكرى» نقل مى‏كند هنگامى كه آيه قل تعالوا ندع ابنائنا... نازل شد، پيامبر اكرم (ص) به سراغ على و فاطمه و فرزندان آنها حسن و حسين (ع) فرستاد و به مخالفان پيشنهاد كرد حاضر به مباهله شوند (و آنها خوددارى كردند).(272)

6- علامه طبرى در تفسيرش با سند خود از «زيد بن على» در تفسير اين آيه نقل مى‏كند: كان النبى و على و فاطمة و الحسن و الحسين: «در آنجا پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين (ع) بودند».(273)

7- و نيز در همان كتاب به سندش از سدّى در ذيل اين آيه چنين نقل مى‏كند: اخذ النبى بيد الحسن و الحسين و فاطمة و قال لعلى اتبعنا: پيغمبر (ص) دست حسن و حسين و فاطمه را گرفت و به على (ع) فرمود:«پشت سر مابيا».(274)

8- «علامه ابوبكر جصّاص» كه از علماى قرن چهارم هجرى است در كتاب «احكام القرآن» دريك تعبير گويا در مورد مباهله مى‏گويد: ان رواة السير و نقلة الاثر لم يختلفوا فى ان النبى (ص) اخذ بيد الحسن و الحسين و على و فاطمة (رضى الله عنهم) و دعى النصارى الذين حاجوه الى المباهله :

«راويان تواريخ، و ناقلان آثار اختلاف ندارند در اينكه پيغمبر اكرم (ص) دست حسن و حسين و على و فاطمه (ع) را گرفت و نصارى را كه با او به بحث و ستيز برخاسته بودند به مباهله دعوت فرمود».(275)

مطابق گفته جصاص اين مساله مورد اجماع و اتفاق همه دانشمندان حديث و تاريخ است .

9- همين دانشمند در كتاب ديگرى به نام «معرفة علوم الحديث» بعد از ذكر داستان مباهله مى‏گويد: قال الحاكم و قد تواترت الاخبار فى التفاسير عن عبدالله بن عباس و غيره ان رسول الله (ص) اخذ يوم المباهله بيد على و حسن و حسين و جعلوا فاطمة ورائهم ثم قال هولاء ابنائنا و انفسنا و نسائنا:

«حاكم مى‏گويد در اخبار متواتر در كتب تفسير از ابن عباس و غير او آمده است كه: رسول خدا(ص) روز مباهله دست على و حسن و حسين (ع) را گرفت و فاطمه از پشت سر مى‏آمد سپس فرمود: اينها فرزندان ما و نفوس ما و زنان ما هستند شما هم نفوس و فرزندان و زنانتان را بياوريد تا مباهله كنيم.(276)

اين تنها بخشى از رايات مربوط به داستان مباهله و نزول آن درباره اين بزرگواران است، بديهى است تفاوت اين احاديث در بعضى از جزئيات كه فاطمه (س) همراه پيامبر (ص) بوده يا پشت سر پيامبر (ص) مى‏آمده، و يا على (ع) در كنار آن حضرت بوده يا پشت سر آن حضرت تأثيرى در اصل مسأله نمى‏گذارد، زيرا در بسيارى از حوادث مسلم تاريخى مانند جنگ بدر و خيبر و احزاب و فتح مكه، اختلاف در نقل جزئيات و شاخ و برگها وجود دارد و كمتر حادثه مهم تاريخى را مى‏توان پيدا كرد كه در اين گونه امور جزئى تفاوتى نداشته باشد.

به هر حال روايات فوق، به گواهى گروهى از بزرگان اهل سنت چنان فراوان و مشهور است كه به سر حد تواتر رسيده، با اين حال جاى بسيار شگفتى است كه نويسنده تفسير المنار در ذيل اين آيه مى‏گويد: قال الاستاذ الامام: الروايات متفقة على ان النبى (ص) اختار للمباهلة عليا و فاطمة و ولديهما و يحملون كلمة نسائنا على فاطمة، و كلمة انفسنا على على (ع) فقط، و مصادر هذه الروايات الشيعة! و مقصدهم منها معروف!«روايات متفقاً مى‏گويد كه پيغمبر (ص) براى مباهله، على (ع) و فاطمه (س) و دو فرزند آنان را برگزيد، و كلمه «نسائنا» را براى فاطمه (س)، و كلمه «انفسنا» را فقط بر على (ع) تطبيق كرده‏اند، مدرك اين روايات، شيعه است! و مقصد آنها از آن معروف است»!.(277)

راستى عجيب است وقتى پاى پيشداورى‏ها و تعصب‏هاى فرقه‏اى به ميان مى‏آيد دانشمند معروفى مانند نويسنده المنار سخنى مى‏گويد كه سستى آن بر هيچ كس پوشيده نيست، آيا«صحيح مسلم» و «صحيح ترمذى» و «مسند احمد» از منابع معروف شيعه است؟ آيا «سنن بيهقى» و «الدرالمنثور» سيوطى و «احكام القرآن» جصاص و «تفسير طبرى» و «مستدرك حاكم» را علماى شيعه نوشته‏اند ؟

اشتباهى به اين بزرگى جز بر اثر حجاب تعصب پيدا نمى‏شود.

نامبرده از يك سو مى‏گويد روايات «متفقا» اين سخن را نقل كرده است، و از سوى ديگر همه را زير سؤال مى‏برد.

اگر كتابهايى همچون صحيح مسلم، و ترمذى، و مسند احمد، و مانند آن، چنان باشد كه شيعه بتوانند رواياتى جعل نموده و در همه آنها وارد كنند، تا آنجا كه به صورت حديث متواتر درآيد، ديگر چه اعتبارى براى اين كتب باقى مى‏ماند؟ و چگونه مى‏توان حتى يك حديث آنرا پذيرفت ؟

در حقيقت نويسنده المناز با اين سخن خود، همه منابع معروف اهل سنت را بى اعتبار كرده، و ارزش آنها را به كلى از بين برده است، آرى او خواسته است فضيلتى را از على (ع) و فاطمه و فرزندان آنها را انكار كند ولى با اين كارش ريشه مذهب تسنن را زده است !

تنها سخنى كه در اينجا باقى مى‏ماند اشكالى است كه المنار و بعضى ديگر در مورد«ضميرهاى جمع» كه در آيه وجود دارد ذكر كرده‏اند، و ما بعدا به طور مشروح به سراغ آن خواهيم رفت .

اهميت مباهله

نخستين چيزى كه در اين آيه جلب توجه مى‏كند اين است كه مسأله مباهله را مى‏توان به عنوان نشانه روشنى بر حقانيت و صدق پيامبر اسلام (ص) در مساله دعوى رسالت مطرح كرد، زيرا ممكن نيست كسى كه به ارتباط خود با پروردگار ايمان قطعى نداشته باشد وارد چنين ميدانى گردد، يعنى از مخالفان خود دعوت كند كه بيائيد و با هم به درگاه خدا برويم و از خدا بخواهيم دروغگو را رسوا سازد و من قول مى‏دهم كه نفرين من در حق مخالفان عملى خواهد شد، و نتيجه آن را خواهيد ديد!

به طور مسلم ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است، زيرا اگر نفرين به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان ظاهر نشود، نتيجه جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت، و هيچ انسانى عاقلى بدون اطمينان به نتيجه، قدم در اين ميدان نمى‏گذارد.

به همين دليل در روايات اسلامى مى‏خوانيم: هنگامى كه پاى مباهله به ميان مى‏آمد، مسيحيان نجران از پيامبر (ص) مهلت خواستند تا در اين باره بينديشند، و هنگامى كه ديدند پيامبر اسلام (ص) تنها كسانى را با خود براى مباهله آوردند كه دعاى آنها مى‏تواند مستجاب باشد، و خالى از هر گونه جار و جنجال، و تشريفات به صحنه مباهله وارد شده، آن را دليل ديگرى بر صدق دعوت او دانستند و از مباهله سرباز زدند، مبادا گرفتار عذاب الهى شوند.

آنها هنگامى كه ديدند پيامبر (ص) با افراد محدودى از خاصان نزديك خود و فرزندان خردسال و دخترش فاطمه زهرا(س) به ميعادگاه آمده، سخت به وحشت افتادند و حاضر به مصالحه شدند.

از سوى ديگر اين آيه سند روشنى براى مقام بسيار والاى اهل بيت پيامبر (ص)، على (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) است، زيرا در آيه سه كلمه وجود دارد: «انفسنا»،«نسائنا»، «ابنائنا»، بدون شك منظور از «ابنائنا»، امام حسن و امام حسين (ع) بوده است و در اين هيچ اختلافى نيست، و «نسائنا» بر كسى جز فاطمه زهرا(س) تطبيق نمى‏شود، و اما «انفسنا»، به يقين اشاره به شخص پيامبر (ص) نيست، زيرا آيه مى‏گويد: ندع... و انفسنا:«دعوت كنيم از نفوس خويش»، اگر منظور، پيامبر (ص) باشد، دعوت كردن انسان از خويشتن مفهومى ندارد، بنابراين راهى باقى نمى‏ماند جز اينكه بگوئيم منظور تنها على (ع) است .

قابل توجه اينكه «فخر رازى» در ذيل اين آيه سخنى از «محمودبن الحسن الحمصى» كه از علماى شيعه بوده نقل مى‏كند كه او با استفاده از اين آيه، اثبات مى‏كرد كه على (ع) بعد از پيامبر اسلام (ص) از همه صحابه افضل است، او مى‏گفت: «ممكن نيست انسان از خودش دعوت كند، و خويشتن را براى كار ى فرا خواند، بنابراين منظور از «انفسنا» غير پيامبر (ص) بوده است، و علما اتفاق دارند بر اينكه كسى غير از على (ع) با او نبود، بنابراين آيه مى‏گويد: على (ع) به منزله نفس و شخص محمد (ص) است، به يقين عين او نيست، ولى در تمام جهات بجز مقام نبوت و افضليت پيامبر (ص) بر همه كس، در جهات ديگر همانند او است .

از سوى ديگر مى‏دانيم پيامبر (ص) از همه انبياء افضل بود پس على (ع) نيز مى‏بايد افضل باشد، سپس به اين حديث كه دوست و دشمن آن را پذيرفته‏اند - براى تكميل كلام خود - استناد مى‏جويد كه پيامبر (ص) فرمود: من اراد ان يرى آدم فى علمه، و نوحا فى طاعته، و ابراهيم فى خلّته، و موسى فى هيبته، و عيسى فى صفوته، فلينظر الى على بن ابيطالب (ع):

«هر كس مى‏خواهد آدم را در مقام علميش، و نوح را در طاعتش،(نسبت به پروردگار) و ابراهيم رادر دوستى و مقام خليل اللهى‏اش، و موسى را در هيبتش و عيسى را در صفوتش ببيند، نگاه به على بن ابى طالب كند!» اين حديث مى‏گويد: آنچه خوبان به طور جداگانه داشته‏اند او تنها و يكجا دارد.

فخر رازى بعد از نقل اين كلام مى‏افزايد: ساير شيعه نيز در گذشته و حال، به اين آيه استدلال مى‏كنند كه على (ع) همچون نفس محمد (ص) است مگر در ويژگيهايى كه دليل براى پيغمبر اكرم (ص) ثابت كرده، مسلم است كه پيامبر (ص) از همه صحابه افضل بوده، پس على نيز بايد افضل باشد.(278)

فخر رازى بعد از ذكر اين دليل به سادگى از كنار آن مى‏گذرد، و تنها به اين جواب قناعت مى‏كند كه همان گونه كه اجماع مسلمين دليل است كه محمد (ص) افضل از على بن ابيطالب است، اجماع مسلمين بر اين است كه هر پيامبرى افضل از كسانى است كه‏پيامبر نيستند، و به يقين على (ع) پيامبر نبوده نتيجه اين مى‏شود كه ساير انبياى الهى از على (ع) افضل بوده‏اند.(279)

در سخنان «فخر رازى» به خوبى دقت كنيد مى‏بينيد او در واقع جوابى براى آن استدلال قوى و محكم ندارد گويا مى‏خواسته به اصطلاح براى خالى نبودن عريضه سخنى بگويد، و الا اين سخن كه هر پيامبرى از پيامبران الهى از هر غير پيامبر افضل است، كاملا قابل مناقشه است، زيرا برترى همه پيامبران بر غير آنها تنها در مورد وحى مسلم است، ولى در غير مورد وحى ممكن است بزرگانى باشند كه از همه انبياء جز پيامبر اسلام (ص) برتر باشند، از اين بگذريم سخن در افضليت على (ع) بر همه امت است و اين مطلب نيازى به اثبات برترى او بر ساير انبياء ندارد.(دقت كنيد )

به هر حال فضيلتى كه از اين آيه شريفه و احاديث متواترى كه در ذيل آن آمده استفاده مى‏شود مى‏تواند مسأله خلافت و جانشينى پيامبر اسلام را روشنتر سازد، چرا كه هرگز خداوند متعال راضى نمى‏شود كه فرد افضل و برتر، ماموم باشد و غير افضل امام، كسى كه همچون جان پيامبر (ص) است پيرو باشد، و ديگران كه در درجات بعد قرار دارند پيشوا!

در اين مسأله تفاوت نمى‏كند كه ما امامت را منوط به نصب الهى بدانيم - آن گونه كه ما اعتقاد داريم - يا از طريق انتخاب مردم، آن گونه كه اهل سنت معتقدند، چرا كه در صورت اول هرگز خداوند «مفضول» را بر «افضل»، مقدم نخواهد داشت، و در صورت دوم نيز مردم نبايد كارى بر خلاف حكمت انجام دهند كه اگر كنند پسنديده و مقبول نخواهد بود.

خرده‏گيرى كه بر ايه مباهله دارند

در اينجا اشكال معروفى است كه نويسنده المنار و بعضى ديگر آن را در مورد نزول آيه در حق اهل بيت(ع) ذكر كرده‏اند و آن اينكه چگونه امكان دارد منظور از «ابنائنا» (فرزندان) حسن و حسين (ع) باشند در حالى كه «ابناء» جمع است و جمع بر دو نفر اطلاق نمى‏شود؟ و نيز چگونه ممكن است «نسائنا» (زنان ما» كه معنى جمع دارد، تنها بر بانوى اسلام فاطمه زهرا(س) اطلاق گردد؟

و نيز چگونه ممكن است منظور از «انفسنا» تنها على (ع) باشد؟ زيرا «انفسنا» نيز صيغه جمع است، و على (ع) يك نفر بود.

پاسخ

در پاسخ اين سوال نظر شما را به چند نكته جلب مى‏كنيم :

1- همان گونه كه قبلا نيز بطور مشورح ذكر شد احاديث فراوانى در بسيارى از منابع معروف و معتبر اسلامى اعم از شيعه و سنى در زمينه ورود اين آيه در مورد اهل بيت به ما رسيده است كه در آنها تصريح شده پيغمبر (ص) غير از على (ع) و فاطمه (س) و حسن (ع) و حسين (ع) كسى را به مباهله نياورد، و اين خود قرينه آشكارى براى تفسير آيه خواهد بود، زيرا مى‏دانيم از جمله قرائنى كه آيات قرآن را تفسير مى‏كند «سنت و شأن نزول قطعى است».

بنابراين، ايراد مزبور تنها متوجه شيعه نمى‏شود بلكه همه دانشمندان اسلام بايد از آن پاسخ گويند.

2- اطلاق «صيغه جمع» بر «مفرد» يابر «تثنيه» تازگى ندارد، و قرآن و غير قرآن از ادبيات عرب و حتى غير عرب اين معنى بسيار ديده مى‏شود.

توضيح اينكه: بسيار مى‏شود كه به هنگام بيان يك قانون، يا تنظيم يك عهدنامه، حكم به صورت كلى و به صيغه جمع آورد مى‏شود، و مثلا در عهدنامه چنين مى‏نويسند كه: مسوول اجراى آن امضاء كنندگان عهدنامه و فرزندان آنها هستند، در حالى كه ممكن است يكى از دو طرف تنها يك يا دو فرزند داشته باشد، اين موضوع هيچگونه منافاتى با تنظيم قانون يا عهدنامه به صورت «جمع» ندارد.

خلاصه اينكه ما دو مرحله داريم «مرحله قرارداد» و «مرحله اجرا».

در مرحله قرار دادگاهى الفاظ به صورت جمع ذكر مى‏شود تابر همه مصاديق تطبيق گردند، ولى در مرحله اجرا ممكن است مصداق منحصر به يك فرد باشد، و اين انحصار در مصداق منافات با كلى بودن مسئله ندارد.

به عبارت ديگر پيغمبر موظف بود طبق قرار دارى كه با نصاراى نجران بسته بود همه فرزندان و زنان خاص خاندانش و تمام كسانى كه بمنزله جان او بودند همراه خود به مباهله ببرد، ولى اينها مصداقى جز دو فرزند و يك زن و مرد نداشتند.(دقت كنيد )

در آيات قرآن موارد متعدد ديگرى داريم كه عبارت بصورت صيغه جمع‏آمده اما مصداق آن به جهتى از جهات منحصر به يك فرد بوده است: مثلا در سوره آل عمران آيه 173 مى‏خوانيم: الذّين قال لهم النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم: «كسانى كه مردم به آنها گفتند دشمنان (براى حمله به شما) اجتماع كرده‏اند از آنها بترسيد». در اين آيه منظور از «الناس» (مردم) طبق تصريح جمعى از مفسران نعيم بن مسعود است كه از «ابو سفيان» اموالى گرفته بود تا مسلمانان را از قدرت مشركان بترساند!

و همچنين در سوره آل عمران آيه 181 مى‏خوانيم: لقد سمع اللّه قول الّذين قالوا انّ اللّه فقير و نحن اغنياء: «خداوند گفتار كسانى را كه مى‏گفتند خدا فقير است و ما بى نيازيم، و لذا از ما مطالبه زكات كرده است! شنيد».

منظور از «الذين» در آيه طبق تصريح جمعى از مفسران «حى بن اخطب» يا «فنحاص» است. گاهى اطلاق كلمه جمع بر مفرد به عنوان بزرگداشت نيز ديده مى‏شود، همانطور كه درباره ابراهيم مى‏خوانيم: انّ ابراهيم كان امّة قانتا للّه: «ابراهيم امتى بود خاضع در پيشگاه خدا» (نحل - آيه 120) در اينجا كلمه «امت» كه اسم جمع است بر فرد اطلاق شده است (سابقا بحث مشروحى نيز دراين زمينه داشتيم).

3- از آيه مباهله استفاده مى‏شود كه به فرزندان دختر نيز حقيقتا «ابن» گفته مى‏شود بر خلاف آنچه در جاهليت مرسوم بود كه تنها فرزندان پسر را فرزند خود مى‏دانستند،و مى‏گفتند:

بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهنّ ابناء الرّجال اباعد

«يعنى فرزندان ما تنها پسرزاده‏هاى ما هستند اما دختر زاده‏هاى ما فرزندان مردم بيگانه محسوب مى‏شوند نه فرزندان ما».

اين طرز تفكّر مولود همان سنت غلط جاهلى بود كه دختران و زنان را عضو اصلى جامعه انسانى نمى‏دانستند و آنها را در حكم ظروفى براى نگاهدارى پسران مى‏پنداشتند.

چنانكه شاعر آنها مى‏گويد:

و انّما امّهات النّاس اوعية مستودعات و للانساب آباء:

«مادران مردم حكم ظروفى براى پرورش آنها دارند، و براى نسب تنها پدران شناخته مى‏شوند»!

ولى اسلام اين طرز تفكر را به شدت در هم كوبيد و احكام فرزند را بر فرزندان پسرى و دخترى يكسان جارى ساخت .

در قرآن در سوره انعام آيه 85 درباره فرزندان ابراهيم مى‏خوانيم :

و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين :

«از فرزندان ابراهيم داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون بودند و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم و نيز زكريا و يحيى و عيسى و الياس كه همه از صالحان بودند».

دراين آيه حضرت مسيح از فرزندان ابراهيم شمرده شده در حالى كه فرزند دخترى بود.

و در رواياتى كه از طرق شيعه و سنى درباره امام حسن و امام حسين وارد شده اطلاق كلمه «ابن رسول الله»(فرزندان پيغمبر) كرارا ديده مى‏شود.

در آيات مربوط به زنانى كه ازداواج با آنها حرام است مى‏خوانيم: و حلائل ابنائكم (يعنى همسران پسران شما) در ميان فقهاى اسلام اين مسئله مسلم است همسران پسرها و نوه‏ها چه دخترى باشند و چه پسرى بر شخص حرام است و مشمول آيه فوق مى‏باشند.

از نكات قابل توجه در مورد آيه مباهله اينكه در حديث معروفى آمده است كه مامون عباسى از امام على بن موسى الرضا (ع) سوال كرد دليل بر خلافت (بلافصل) جدت على بن ابيطالب (ع) چيست؟ فرمود: آيه «انفسنا»

مامون عرض كرد: اگر «نسائنا» نبود!

امام در پاسخ او فرمود: اگر «ابنائنا» نبود!

علامه طباطبايى در تفسير اين جمله‏هاى كوتاه و پر معنى مى‏گويد: استدلال امام به آيه «انفسنا» از اين جهت است كه خداوند على (ع) را همچون نفس و جان پيامبر (ص) قرار داده (و بنابراين از همه افضل و شايسته‏ترين فرد براى امامت و خلافت است و در همه چيز جز مقام رسالت و نبوت شبيه او مى‏باشد).

پاسخ مامون در واقع ايرادى است كه به اين استدلال گرفته مى‏گويد: كلمه «نسائنا» (زنان ما) مى‏تواند دليل بر اين باشد كه «انفسنا» به معنى «رجالنا» (مردان ما) مى‏باشد، نه به معنى كسى كه همچون جان پيامبر (ص) است .

و پاسخ مجدد امام (ع) اشاره به اين است كه اگر «انفسنا» به معنى «رجالنا» بوده باشد ديگر جايى براى «ابنائنا» باقى نمى‏ماند، زيرا اين افراد نيز در واژه‏هاى رجال و نساء داخل هستند (اگر مونث باشند داخل در نساء و اگر مذكر باشند داخل در رجال)، بنابراين «انفسنا» به معنى «جالنا» نيست (دقت كنيد).(280)

در بحار الانوار جريان مامون به صورت ديگرى نقل شده است و ظاهرا سؤال و جواب ديگرى از امام على بن موسى الرضا (ع) در جاى ديگر است، اين روايت مى‏گويد: روزى مامون به امام على بن موسى الرضا (ع) عرض كرد: بالاترين فضيلت امام اميرالمومنين (على بن ابيطالب) را كه قرآن بر آن دلالت دارد بيان كنيد.

امام (ع) فرمود آيه مباهله است، خداوند مى‏فرمايد: فمن حاجك فيه... هنگامى كه اين آيه نازل شد رسول خدا (ص) حسن و حسين عليهما السلام را فرا خواند پس از اين دو نفر مصداق «ابنائنا» بودند و فاطمه (س) را نيز فرا خواند، بنابراين او مصداق (نسائنا» بود، امير المومنين على (ع) را فرا خواند و او نفس و جان پيغمبر به حكم خدا بود و از آنجا كه احدى از خلق خدا بالاتر و بزرگوارتر از رسول خدا (ص) نيست بنابراين ثابت مى‏شود كه احدى افضل از نفس رسول الله يعنى على (ع) نمى‏باشند.

مامون گفت: ممكن است كسى بگويد «انفسنا» اشاره به خود پيامبر (ص) است نه غير او، امام (ع) در جواب فرمود: مگر كسى خودش را فرا مى‏خواند؟ و چون پيامبر (ص) علاوه بر فاطمه (ع) و حسن و حسين، على (ع) را فرا خواند معلوم مى‏شود على (ع) بمنزله نفس و جان پيامبر (ص) است.(281)


261- مجمع البيان ج 1 و 2، صفحه 452 با كمى تلخيص.
262- صحيح مسلم، ج 4، ص 1871 حديث شماره 32 باب 4.
263- صحيح ترمذى ج 5، ص 638، حديث 3724 (باب 21 باب مناقب على (ع)).
264- مسند احمد ج‏1، ص 185.
265- السنن الكبرى، مطابق نقل فضائل الخمسه، ج 1، ص 291.
266- الدرالمنثور، ذيل آيه 61 آل عمران.
267- صحيح ترمذى، ج 5، ص 225 (باب 4، حديث 2999، ط بيروت، داراحياء التراث العربى).
268- مستدرك الصحيحين ج 3، ص 150.
269- السنن الكبرى، ج 7، ص 63.
270- الدرالمنثور، ج 2، ص 38 ذيل آيه مورد بحث (با كمى تلخيص).
271- همان مدرك، ص 39.
272- همان مدرك، ص 39.
273- تفسير طبرى، ج 3، ص 192 (طبق نقل احقاق الحق، جلد 3، ص 47).
274- همان مدرك.
275- احكام القرآن جصاص، جلد 3، ص 14.
276- معرفة علوم الحديث ص 50 طبع مصر (مطابق نقل احقاق الحق ج 3، ص 48).
277- تفسير المنار، ج 3، ص 322.
278- تفسير كبير فخر رازى، جلد 8، ص 81.
279- همان مدرك.
280- تفسير الميزان، ج 3، ص 230، ذيل آيه مباهله .
281- بحارالانوار، ج 10، ص 350 (با تلخيص).

پيام قرآن ،جلدنهم ،آية الله مكارم شيرازى با همكارىجمعىازفضلاء‏