يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين :
«اى پيامبر!آنچه را از سوى پروردگارت نازل شده است به طور كامل (به مردم برسان ،و اگر نكنى رسالت او را انجام ندادهاى، و خداوند تو را از (خطرهاى احتمالى) مردم نگاه مىدارد، و خداوند جمعيت كافران لجوج را هدايت نمىكند».
در كتابهاى بسيارى از دانشمندان اهل تسنن (و همه كتب معروف شيعه) اعم از تفسير و حديث و تاريخ آمده است كه آيه فوق در شأن على (ع) نازل شد.
اين روايات را گروه زيادى از صحابه، از جمله ابوسعيدخدرى»،«زيدبن ارقم»، «جابربن عبدالله انصارى»، «ابن عباس»، «براء بن عازب»،«حذيفه»،«ابوهريره»،«ابن مسعود»،«عامربن ليلى »نقل كردهاند، و در روايات آنها آمده است كه اين آيه درباره على (ع) و داستان روز غدير نازل شده است .
جالب اينكه بعضى از اين روايات از طرق متعدد نقل شده از جمله :
حديث ابو سعيد خدرى از يازده طريق .
حديث ابن عباس نيز از يازده طريق .
وحديث براءبن عازب از سه طريق، نقل شده است.
از جمله كسانى كه اين حديث را (به طور وسيع يا به اجمال )در كتابهاى خود آوردهاند، دانشمندان معروف زيرند:
حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب «مانزل من القرآن فى على»(به نقل از الخصائص ،صفحه29).
«ابوالحسن واحدى نيشابورى »در «اسباب النزول »صفحه150.
«ابن عساكر شافعى»(به نقل از الدراالمنثور،جلد2،صفحه 298.
«فخر رازى »در «تفسيركبير»،جلد3،صفحه636.
«ابو اسحاق حموينى» در«فرائد السمطين»(مخطوط).
«ابن صباغ مالكى »در«فصول المهمه» صفحه 27.
«جلاالدين سيوطى در الدرالمنثور»جلد سوم ،صفحه 298.
«قاضى شوكانى »در «فتح القدير»جلدسوم ،صفحه 57.
«شهاب الدين آلوسى شافعى »در «روح المعانى »جلد ششم، صفحه 172.
«شيخ سليمان قندوزى حنفى »در «ينابيع الموده»صفحه 120.
«بدرالدين حنفى »در«عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى »جلد ششم ،صفحه 584.
«شيخ محمد عبده مصرى »در «تفسير المنار»جلد ششم ،صفحه 463.
«حافظ ابن مردويه»(متوفى 418ه.ق)(بنا به نقل سيوطى در الدرالمنثور)و جمع كثيرى ديگر.
البته نبايد فراموش كرد كه بعضى ازدانشمندان فوق در عين اينكه روايت و شأن نزول را نقل كردهاند به دلائلى كه بعدا اشاره خواهيم كرد به سادگى از كنار آن گذشته، يا به نقد آن پرداختهاند كه ضمن بحثهاى آينده به خواست خدا سخنان آنها را بطور دقيق مورد بررسى قرار خواهيم داد.
از بحثهاى گذشته به طور اجمال استفاده شد كه اين آيه مطابق شواهد بيشمار درباره على(ع) نازل شده است، و رواياتى كه در اين زمينه در كتب معروف اهل سنت - تا چه رسد به كتب شيعه - نقل شده بيش از آن است كه كسى بتواند آنها را انكار كند.
علاوه بر روايات فوق، روايات فراوان ديگرى داريم كه با صراحت مىگويد:اين آيه در جريان غدير خم و خطبه پيامبر(ص) و معرفى على (ع) به عنوان وصى و ولى نقل شده است، و عدد آنها به مراتب بيش از روايات گذشته است تا آنجا كه محقق بزرگ علامه امينى در كتاب الغدير، حديث غديررا از 110 نفر از صحابه و ياران پيامبر (ص) با اسناد و مدارك زنده نقل مىكند، و همچنين از 84نفر از تابعين و 360دانشمند و مؤلف معروف اسلامى .
هر شخص بى نظرى نگاهى به مجموعه اين اسناد و مدارك بيندازد يقين پيدا مىكند كه حديث غدير از قطعىترين روايات اسلامى و مصداق روشنى از حديث متواتر است و به راستى اگر كسى در تواتر آن شك كند، بايد به هيچ حديث متواترى اعتقاد نداشته باشد.
و از آنجا كه ورود در اين بحث به طور گسترده مارا از طرز نوشتن تفسير موضوعى خارج مىكند، در مورد اسناد حديث و شأن نزول آيه به همين مقدار قناعت كرده، به سراغ محتواى حديث مىرويم و كسانى را كه مىخواهند مطالعه وسيعترى روى اسناد حديث داشته باشند به كتابهاى زير ارجاع مىدهيم :
1- كتاب نفيس الغدير جلد اول .
2- احقاق الحق نوشته علامه بزرگوار قاضى نورالله شوشترى با شروح مبسوط آيت الله نجفى، جلد دوم و سوم و چهاردهم و بيستم .
3- المراجعات مرحوم سيد شرف الدين عاملى .
4- عبقات الانوارنوشته عالم بزرگوار ميرحامد حسينى هندى (بهتر اين است به خلاصه عبقات جلد7و8و9 مراجعه شود).
5- دلائل الصدق نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفر، جلد دوم .
در اينجا فشرده جريان غدير را كه از محتواى روايات فوق استفاده مىشود مىآوريم: (البته در بعضى از روايات، اين داستان به طور مفصل و طولانى و بعضى مختصر و كوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشهاى از داستان و بعضى به گوشه ديگر اشاره شده و ازمجموع چنين استفاده مىشود كه:)
در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجةالوداع، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر(ص) به پايان رسيد، قلبها در هالهاى از روحانيت فرو رفته بود،و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت .
ياران پيامبر (ص) كه عدد آنها فوقالعاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نمىگنجيدند.(199)
نه تنها مردم مدينه در اين سفر، پيامبر(ص) را همراهى مىكردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر(ص) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها مىپاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان مىكرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفه و سپس بيابانهاى خشك و سوزان «غدير خم »از دور نمايان مىشد.
اينجا درحقيقيت چهارراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم حدا مىكند، راهى به سوى مدينه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش مىرود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايانى در مأموريتهاى موفقيتآميز پيامبر(ص) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مىگذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر(ص) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از خط نصفالنهار گذشت، مؤذن پيامبر(ص) با صداى الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز مىشدند، اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مىكرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مىخورد نه سبزه و گياه و درختى، جز تعدادى دخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبازره مىكرد.
جمعى به همين چند درخت پناه بردند، پارچهاى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر (ص) ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مىخزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش مىكرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمههاى كوچكى كه با خود حمل مىكردند پناهنده شوند، ولى پيامبر(ص) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مىشد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر(ص) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمىتوانستند مشاهده كنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر(ص) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگاربجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:
من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مىروم .
من مسئولم، شما هم مسئوليد.
شما درباره من چگونه شهادت مىدهيد؟
مردم صدا بلند كردندو گفتند نشهد انك قد بلغت و نصحت وجهدت فجزاك الله خيرا:«ما گواهى مىدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خير دهد».
سپس فرمود:«آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نمىدهيد؟! همه گفتند:«آرى ،گواهى مىدهيم »فرمود:«خداوند!گواه باش»!... .
بار ديگر فرمود:اى مردم! آيا صداى مرا مىشنويد؟... گفتند: آرى و به دنبال آن، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمىشد. پيامبر (ص) فرمود:... اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مىگذارم چه خواهيد كرد؟
يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله؟!.
پيامبر(ص) بلافاصله گفت: اول ثقل اكبر، كتاب خداست كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شماست، دست از دامن آن بر نداريد تا گمراه نشويد، و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطيف خيبر به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، با در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.
ناگهان مردم ديدند پيامبر(ص) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مىكند و همين كه چشمش به على (ع) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكستناپذير اسلام است، در اينجا صداى پيامبر(ص) رساتر و بلندتر شد و فرمود:ايها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم:«چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!».
گفتند:خدا و پيامبر (ص) داناترند، پيامبر (ص) گفت، خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود: فمن كنت مولاه فعلى مولاه:«هر كس من مولا و رهبر او هستم ،على، مولا و رهبر او است »- و اين سخن را سه بار به گفته بعضى ار راويان حديث، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:
اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه واحب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حيث دار:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه اورا مبغوض دارد، يارانش را يارى كن، و آنها را كه ترك ياريش كنند از يارى خويش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن».
سپس فرمود: الا فليبلغ الشاهد الغائب:«آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پيامبر (ص) بپايان رسيد،عرق از سر و روى پيامبر(ص) و على (ع) و مردم فرو مىريخت، و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (ص) خواند:اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى...:«امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم »پيامبر (ص) فرمود:
الله اكبر، الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى :
«خداوند بزرگ است، همان خدائى كه آيين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على (ع) پس از من راضى و خشنود گشت».
در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و على (ع) را به اين موقعيت تبريك مىگفتندو از افراد سرشناسى كه به او تبريك مىگفتند. ابوبكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند:
بخ بخ لك ياابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة:
«آفرين بر تو باد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى».
در اين هنگام ابن عباس گفت:«به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند».
وحسان بن ثابت شاعر معروف، از پيامبر (ص) اجازه خواست كه به اين مناسبت اشعارى بسرايد، سپس اشعار معروف خود را چنين آغاز كرد:
يعنى:«پيامبر آنها در روز غدير در سرزمين خم به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى!».
فرمود:«مولاى شما و پيامبر شما كيست؟» و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صريحا پاسخ گفتند:
«خداى تو مولاى ماست و تو پيامبرمائى و ما از پذيرش ولايت تو سرپيچى نخواهيم كرد».
پيامبر (ص) به على (ع) گفت:«برخيز زيرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب كردم».
و سپس فرمود:«هر كس من مولا و رهبر اويم اين مرد مولا و رهبر اواست پس شما همه از سر صدق و راستى از او پيروى كنيد».
در اين هنگام ،پيامبر (ص) عرض كرد:«بارالها!دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار...».
اين بود خلاصهاى از حديث معروف غدير كه در كتب دانشمندان اهل تسنن و شيعه آمده است .
ما اگر ازتمام رواياتى كه درباره شأن نزول آيه فوق و همچنين رواياتى كه درباره داستان غدير آمده است صرف نظر كنيم، و تنها به محتواى خود آيه و آيات بعد از آن، نظر دقيق بيفكنيم، مىتوانيم از عمق اين آيات وظيفه خود را در برابر مسأله خلافت و جانشينى پيامبر اسلام (ص) روشن سازيم .
توضيح اينكه: آيه فوق با تعبيرات مختلفى كه در آن وارد شده نشان مىدهد كه ناظر به مسألهاى است كه داراى سه ويژگى مهم بوده است :
1- مسألهاى كه از نظر اسلام فوق العاده اهميت داشته است تا آنجا كه به پيامبر (ص) دستور داده مىشود آن را ابلاغ كند، و اگر ابلاغ نكند رسالت پروردگار را ابلاغ نكرده است! و به تعبير ديگر چيزى بوده است همسنگ مسأله نبوت، كه اگر انجام نشود، رسالت پيامبر(ص) ناتمام مىماند!(و ان لم تفعل فما بلغت رسالته).
بديهى است منظور اين نيست كه اين يك دستور الهى معمولى بوده و هر دستور الهى ابلاغ نشود رسالت او ابلاغ نشده است، زيرا اين سخن از قبيل توضيح واضح است و نيازى به بيان ندارد، در حالى كه ظاهر آيه اين است كه مسأله مورد نظر داراى اهميت ويژهاى است كه با كيان رسالت و نبوت گره خورده است .
2- اين مسأله حتما مربوط به نماز و روزه و حج و جهاد و زكات و امثال آن از اركان تعليمات اسلام نبوده است، چرا كه آيه در سوره مائده است، و مىدانيم سوره مائده آخرين سورهاى است كه بر پيامبر اسلام (ص) نازل شده (يا از آخرين سورهها است) يعنى در اواخر عمر پر بار پيامبر اسلام (ص) بوده كه تمام اركان مهم اسلام تبيين شده بود.(201)
3- تعبيرات آيه نشان مىدهد كه مسأله مورد نظر آيه، مسألهاى بوده است كه بعضى در برابر آن موضعگيرى سختى داشتهاند تا آنجا كه ممكن بوده است، جان پيامبر(ص) به خاطر آن به خطر بيفتد، و لذا خداوند حمايت خاص خود را از پيامبرش در اين مورد به خصوص اعلام مىدارد و به او مىفرمايد:
«خداوند تو را از مردم (و خطرات احتمالى آنها) محفوظ مىدارد»
(والله يعصمك من الناس)
سپس در پايان آيه تأكيد مىكند: «خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند»
(ان الله لايهدى القوم الكافرين )
و اين تعبير خود نشانه ديگرى بر موضعگيرىهاى منفى جمعى از مخالفان است .
مجموع اين جهات سه گانه كه به خوبى از آيه به دست مىآيد نشان مىدهد كه منظور از آن چيزى جز ابلاغ خلافت و جانشينى پيامبر(ص) نبوده است .
آرى تنها چنين چيزى مىتواند در اواخر عمر پيامبر (ص) مورد بحث و دقتى باشد، نه ساير اركان اسلام كه تا آن وقت تبيين شده بود و چنين چيزى است كه مىتواند همسنگ و همطر از رسالت باشد، و چنين چيزى بوده كه اظهار آن ممكن بوده است مخالفتهايى را برانگيزد، و بيم خطراتى در آن بوده است .
هر تفسير ديگرى جز آنچه مربوط به مسأله ولايت و امامت و خلافت است براى آيه بالا گفته شود، با آن تناسبى ندارد.
شما تمام كلمات مفسرانى را كه خواستهاند محتواى آيه را به سوى مسائل ديگر منحرف كنند مشاهده كنيد، هيچ يك نتوانستهاند مطلبى كه در خور تأكيدات آيه باشد ارائه دهند و در واقع از تفسير آن باز ماندهاند.
حديث متواتر غدير را اجمالا دانستيم و جمله معروف پيامبر (ص) كه در همه كتب آمده است: من كنت مولاه فعلى مولاه حقايق بسيارى را روشن مىسازد.
گر چه بسيارى از نويسندگان اهل سنت اصرار دارند كه «مولى» را در اينجا به معنى «دوست و يار و ياور» تفسير كنند،زيرا يكى از معانى معروف «مولى» همين است .
ماهم قبول داريم كه يكى از معانى «مولى»،دوست و يار و ياور است، ولى قرائن متعددى در كار است كه نشان مىدهد «مولى» در حديث بالا به معنى «ولى »و «سرپرست» و «رهبر» مىباشد، اين قرائن به طور فشرده چنين است :
1- مسأله دوستى على (ع) با همه مؤمنان، مطلب مخفى و پنهان و پيچيدهاى نبود كه نيار به اين همه تأكيد و بيان داشته باشد، و احتياج به متوقف ساختن آن قافله عظيم در وسط بيابان خشك و سوزان و خطبه خواندن و گرفتن اعترافهاى پى در پى از جمعيت داشته باشد.
قرآن با صراحت مىگويد:انما المؤمنون اخوة:«مؤمنان همه برادر يكديگرند».(حجرات - 10)
و در جاى ديگر مىفرمايد:و المؤمنين و المؤمنات بعضهم اولياء بعض:«مردان مؤمن و زنان مؤمنه ولى ويار يكديگرند».(توبه - 71)
خلاصه اينكه اخوت اسلامى و دوستى مسلمانان با يكديگر از بديهىترين مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشت، و پيامبر (ص) بارها آن را تبليغ كرد و بر آن تأكيد نهاد، به علاوه مسألهاى نبوده كه با اين لحن داغ در آيه بيان شود و پيامبر(ص) از افشاى آن خطرى احساس كند.(دقت كنيد)
2- جمله الست اولى بكم من انفسكم:«آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و اولى نيستم» كه در بسيارى از متون اين روايت آمده است هيچ تناسبى با بيان يك دوستى ساده ندارد، بلكه مىخواهد بگويد، همان اولويت و اختيارى كه من نسبت به شما دارم و پيشوا و سرپرست شما هستم، براى على (ع) ثابت است، و هر گونه تفسيرى براى اين جمله غير از آنچه گفته شد دور از انصاف و واقع بينى است، مخصوصا با توجه به تعبير« من انفسكم» (از شما نسبت به شما اولى هستم).
3- تبريكهايى كه از سوى مردم در اين واقعه تاريخى به على (ع) گفته شد، مخصوصا تبريكى كه «عمر» و ابوبكر به او گفتند، نشان مىدهد مسأله چيزى جز مسأله نصب خلافت نبوده است كه در خور تبريك و تهنيت باشد، زيرا اعلام دوستى كه براى همه مسلمانان به طور عموم ثابت است تبريك ندارد.
در مسند امام «احمد»آمده است كه :عمر بعد از آن بيانات پيامبر (ص) به على (ع) گفت: هنيئا يابن ابيطالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة:
«گوارا باد بر تو اى فرزند ابيطالب! صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى»!(202)
در تعبيرى كه فخر رازى در ذيل آيه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك »ذكر كرده مىخوانيم عمر گفت: هنيئا لك اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة،و به اين ترتيب، عمر او را مولاى خود و مولاى همه مؤمنان مىشمرد.
در تاريخ بغداد روايت به اين صورت آمده: بخ بخ لك يابن ابيطالب اصبحت مولاى و مولى كل مسلم:«آفرين آفرين به تو اى فرزند ابوطالب!، صبح كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مسلمانى هستى».(203)
و در «فيض القدير»و «الصواعق» آمده است كه اين تبريك را ابوبكر و عمر هر دو به على (ع) گفتند: امسيت يابن ابيطالب مولا كل مؤمن و مؤمنة.(204)
ناگفته پيداست دوستى سادهاى كه ميان همه مومنان با يكديگر است چنين تشريفاتى ندارد، و اين جز با ولايت به معنى خلافت سازگار نيست .
4- اشعارى كه از« حسان بن ثابت» قبلا نقل كرديم با آن مضمون و محتواى بلند و آن تعبيرات صريح و روشن، نيز گواه ديگرى بر اين مدعا است، و به اندازه كافى در اين مسأله گويا است (بار ديگر آن اشعار را مطالعه فرمائيد).
بسيارى از مفسران و راويان حديث در ذيل آيات آغاز سوره معارج (سئل سائل بعذاب واقع - للكافرين ليس له دافع - من الله ذى المعارج):«تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه به وقوع پيوست اين عذاب مخصوص كافران است، و هيچ كس نمىتواند آن را دفع كند - از سوى خداوند ذى المعارج»،(خداوندى كه فرشتگانش به آسمانها صعود مىكنند)، شأن نزولى نقل كردهاند كه خلاصهاش چنين است :
پيامبر اسلام (ص)على (ع) را در غدير خم به خلافت منصوب كرد ودرباره او گفت:«من كنت مولاه فعلى مولاه» چيزى نگذشت كه خبر آن در اطراف پيچيد، «نعمان بن حارث فهرى»(كه از منافقان بود)(205)خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: تو به ما دستور دادى كه شهادت به يگانگى خدا، و رسالت تو بدهيم ما هم شهادت داديم، سپس دستور به جهاد و حج و نماز و زكات دادى، همه اينها را پذيرفتيم، ولى به اينها راضى نشدى، تا اينكه اين جوان (اشاره به على (عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كردى و گفتى :من كنت مولاه فعلى مولاه آيا اين كار از ناحيه خودت بوده يا از سوى خدا؟، پيامبر(ص) فرمود: «قسم به خدايى كه معبودى جز او نيست، از ناحيه خدا است».
«نعمان بن حارث» روى برگرداند و گفت: «خداوندا اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است، سنگى از آسمان بر ما بباران»!
ناگهان سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او راكشت و اينجا بود كه آيه سئل سائل بعذاب واقع نازل گشت .
آنچه در بالا آمد مطابق روايتى است كه در مجمع البيان از ابوالقاسم حسكانى نقل شده است (206)و همين مضمون را بسيارى از مفسران اهل سنت و روات احاديث با تفاوت مختصرى نفل كردهاند مانند: قرطبى در تفسير معروفش (207)آلوسى در تفسير روح المعانى (208)و ابواسجاق ثعلبى در تفسيرش (209).
علامه امينى در كتاب الغدير، اين روايت را از سى نفر ار علماى اهل سنت (با ذكر مدرك و عين عبارت) نقل مىكند، از جمله سيره حلبى، «فرائدالسمطين» حموينى،«دررالسمطين» شيخ محمد زرندى، «السراج المنير» شمس الدين شافعى،«شرح جامع الصغير» سيوطى و «تفسير غريب القرآن» حافظ ابوعبيد هروى،«تفسير شفاء الصغير»ابوبكر نقاش موصلى و كتابهاى ديگر .
بعضى از مفسران يا محدثانى كه فضائل على (ع) را با ناخشنودى مىپذيرند ايرادهاى مختلفى بر اين شأن نزول گرفتهاند كه مهمترين آن چهار اشكال زير است كه صاحب تفسير المنار و بعضى ديگر بعد از نقل روايت فوق آوردهاند :
پاسخ :
مكى بودن يك سوره دليل بر اين نيست كه تمام آيات آن در مكه نازل شده است، سورههاى متعددى در قرآن محيد داريم كه به نم مكى ناميده شده و در همه قرآنها تحت عنوان مكى نوشته شده است، ولى تعدادى از آيات آن در مدينه نازل شده و به عكس سورههايى در قرآن است كه تحت عنوان «مدنى» ثبت شده، ولى تعدادى از آيات آن در مكه نازل گرديده است .
به عنوان مثال سوره عنكبوت از سورههاى مكى است، در حالى كه ده آيه اول آن طبق گفته «طبرى» در تفسير معروفش، و همچنين «قرطبى» در تفسيرش و بعضى ديگر از دانشمندان در مدينه نازل شده است.(210)
يا اينكه سوره «كهف» كه به عنوان سوره «مكى» شناخته شده در حالى كه هفت آيه اول آن طبق تفسير «قرطبى »و«اتقان» سيوطى در مدينه نازل شده است و موارد متعدد ديگر.(211)
همان گونه كه سورههايى به عنوان مدنى شمرده شده در حالى كه آياتى از آن مكى است مانند سوره «مجادله» كه مطابق قول معروف مدنى است، ولى ده آيه اول طبق تصريح بعضى از مفسران در مكه نازل شده است.(212)
كوتاه سخن اينكه موارد فراوانى يافت مىشود كه سورهاى به عنوان مكى با مدنى معرفى شده و در تفاسير و قرآنها بالاى آن همين عنوان را مىنويسد در حالى كه بخشى از آيات آن در جاى ديگر نازل شده است .
بنابر اين هيچ مانعى ندارد كه سوره معارج نيز چنين باشد.
ايراددوم اينكه: در اين حديث آمده است كه حارث بن نعمان در ابطح خدمت پيامبر (ص) رسيد و مىدانيم «ابطح» نام درهاى در مكه است، و تناسبى با نزول آيه بعد از داستان غدير در ميان مكه و مدينه ندارد.
پاسخ :
اولا تعبير به«ابطح» تنها در بعضى ازروايات است نه در همه روايات، و ثانيا «ابطح» و «بطحاء» به معنى زمين شنزارى است كه سيل از آن جارى شود و در مدينه و مناطق ديگر نيز مناطقى وجود دارد كه آن را ابطح يا بطحاء مىنامند و جالب اينكه در اشعار عرب در روايات نيز كرارا به آن اشاره شده است .
از جمله در اشعار معروفى كه «شهاب الدين» (معروف به حيص بيص) در مرثيه اهلبيت (ع)سروده از زبان آن بزرگواران خطاب به قاتلان آنهاچنين ميگويد:
«ما حكومت كرديم (اشاره به پيروزى پيامبر (ص)در مكه است) وعفو سجيه و فطرت ما بود (فرمان عفو عمومى پيامبر) امّا هنگامى كه شما پيروز شديد خون از ابطح سرازير شد و شما قتل اسيران را حلال شمرديد، در حالى كه ما اسيران را مورد عفو قرار مىداديم».
و پرواضح است كه قتل بزرگان اهل بيت پيامبر (ص) غالبا درعراق وكربلا وكوفه و مدينه بود، ودر ابطح مكّه هرگز خونى ريخته نشد آرى بعضى ازاهل بيت (ع) در «فخ» كه حدود دو فرسخ از مكّه فاصله دارد شربت شهادت نوشيدند، در حالى كه ابطح دركنار مكّه است.(213)
يكى ديگر از شعرا، درمرثيّه امام حسين سالار شهيدان مىگويد:
«جان من درآثارى كه از خانههاى ويران شده پيامبر (ص) باقى مانده ناله مىكند، از جمله خانهاى كه از اهل بيت (ص) دركربلا بود كه در ميان ابطحها و رابيهها برپا شده بود» (ابطح به معنى شنزارها، ورابيه به معنى تپّههاى بلند است).
واشعار فراوان ديگر كه تعبير به «ابطح» يا «اباطح» درآن آمده و به معنى آن منطقه خاص درمكّه نيست.
كوتاه سخن اينكه درست است كه يكى ازمعانى ابطح، نقطهاى درمكّه است، ولى معنى ومفهوم و مصداق ابطح منحصر به آن نقطه نمىباشد.
بعضى از مفسّران براى كنارهگيرى از واقعيتى كه در اين آيه نهفته است به عذر ديگرى متوسّل شده وآن اينكه: سياق آيات قبل و بعد كه در باره اهل كتاب است و تناسبى با مسأله ولايت و خلافت و امامت ندارد، اين دو گانگى با بلاغت و فصاحت قرآن سازگار نيست.(214)
ولى تمام كسانى كه با چگونگى جمع آورى آيات قرآن آشنا هستند مىدانند كه آيات قرآن تدريجا و به مناسبتهاى مختلف نازل شده به همين دليل بسيار مى شود كه يك سوره درباره مسائل مختلفى سخن مىگويد، بخشى از آن در باره فلان «غزوه» است، بخشى ديگر درباره فلان «حكم و تشريع» اسلامى است، بخشى با منافقين سخن مىگويد،بخشى با مؤمنين، مثلا اگر سوره نور را در مورد توجّه قرار دهيم مىبينيم بخشهاى مختلفى دارد كه هر كدام ناظر به مطلبى است، از توحيد ومعاد گرفته تا اجراى حدّ زنا وداستان «افك» ومسائل مربوط به منافقين ومسائل مربوط به حجاب وغير اينها (ساير سورههاى طولانى قرآن نيز كم و بيش چنين است) هرچند در ميان مجموعه اجزاء سوره يك پيوند كلّى وعام وجود دارد .
دليل اين تنوّع محتواى سوره همان است كه گفته شد: قرآن تدريجا وبر حسب نيازها و ضرورتها و در وقايع مختلف نازل شده است، وهرگز به شكل يك كتاب كلاسيك نيست كه موضوع واحدى را كه از پيش تعيين شده است دنبال كند. بنابراين هيچ مانعى ندارد كه بخشهايى از سوره مائده در باره اهل كتاب باشد وبخشى ازآن در داستان غدير نازل شده باشد. البتّه از يك نظر كلّى اين دو با هم پيوند دارد تعيين جانشين براى پيامبر(ص) تأثير روشنى روى مسائل اهل كتاب نيز مىگذارد، چرا كه باعث يأس آنها در مورد فرو پاشى اسلام با رحلت پيامبر(ص) خواهد شد.
بعضى ديگر از بهانه جويان مىگويند اگر حديث غدير با اين عظمت واقعيّت دارد چرا حضرت على (ع) و اهل بيت او و ياران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نكردند؟ آيا بهتر نبود كه آنها براى اثبات خلافت بلافصل على (ع) به چنين مدرك مهمّى استناد مىجستند؟!
اين ايراد مانند بسيارى از ايرادهاى ديگر به خاطر عدم آگاهى كافى از كتب حديث و تاريخ و تفسير است، زيرا موارد زيادى در كتب دانشمندان اهل سنّت نقل شده كه خود على (ع) يا ائمه اهل بيت (ع) يا علاقمندان به حديث غدير استدلال كردهاند، و شگفت آور است چگونه ايرادكنندگان آنها را نديدهاند.
از جمله «خطيب خوارزمى حنفى» در كتاب «مناقب» خود از «عامربن واثله» نقل مىكند كه در روز شورى (شوراى شش نفرى كه براى انتخاب خليفه بعد از عمر معين شده بود)با على (ع) همراه بودم و شنيدم كه او با ساير اعضاى شورا چنين مىگفت :دليل محكمى براى شما اقامه مىكنم كه عرب و عجم توانايى تغيير آن را نداشته باشد... شما را به خدا سوگند آيا در ميان شما كسى جز من وجود دارد كه پيامبر(ص) در حقّ او گفته باشد من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه والنصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب - همه گفتند:نه.(215)
اين روايت را «حموينى» در «فرائد السمطين» در باب 58 و ابن حاتم در «در النظيم» و «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه نقل كردهاند، همچنين ابن حجر در صواعق، همين مضمون را از دارقطنى نقل نموده است.(216)
در كتاب «الغدير» بحث جامعى پيرامون «مناشده» (استدلال) امير مؤمنان على (ع) در موارد متعددى، از جمله در ايّام عثمان، و در زمان خلافت خودش، و روز جنگ جمل، و بار ديگر در كوفه در روز جنگ صفين، با مدارك وسيع و گستردهاى ذكر شده، به علاوه شانزده مورد ديگر از احتجاجات فاطمه زهرا(س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و جمعى از صحابه و غير صحابه نقل شده كه از يك سو حكايت از اطّلاعات وسيع و گسترده اين نويسنده بزرگ مىكند، و از سوى ديگر نشان مىدهد كه استدلال به اين حديث در قرون مختلف، مورد توجه بوده است، هرچند سياستهاى خاصى كه بر اين مسأله در هر زمان حاكم بوده مىكوشيده است كه آن را تا حدّ ممكن كمرنگ نشان دهد.
با توجّه به اينكه ورود در اين مباحث گسترده مارا از هدفى كه در پيش داريم خارج مىسازد به همين مقدار قناعت كرده و علاقمندان را به همان منبع (217) و منابع ديگر ارجاع مىدهيم .
200- اين اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل كردهاند، كه از ميان آنها: حافظ «ابونعيم» اصفهانى، و حافظ «ابو سعيد سجستانى» و «خوارزمى مالكى» و حافظ «ابوعبدالله مرزبانى» و «گنجى شافعى» و جلال الدين «سيوطى» و «سبط بن جوزى» و «صدرالدين حموى» را مىتوان نام برد.
201- فخر رازى در ذيل اين آيه مىگويد: اصحاب آثار (روايان حديث و سيره نويسان) نوشتهاند هنگامى كه آيه فوق نازل شد، پيامبر (ص) بعد از نزولش بيش از 81 روز يا 82 روز در حيات نبود (تفسير كبير رازى جلد 11، ص 139) در تفسير المنار و بعضى از كتب ديگر نيز آمده است كه تمام سوره مائده در حجة الوداع نازل شده (المنار جلد 6، ص 116) البته بعضى درباره عدد روزهاى فوق، نيز كمتر نقل كردهاند.
202- مسند احمد جلد 4، ص 281 (طبق نقل فضائل الخمسه، ج 1، ص 432).
203- تاريخ بغداد، جلد 7، ص 290.
204- فيض القدير، جلد 6، ص 217 - صواعق ص 107.
205- در بعضى از روايات «حارث بن نعمان» و در بعضى «نضر بن حارث» آمده است .
206- مجمع البيان، ج 9 و 10، صفحه 352.
207- جلد 10، ص 6757.
208- جلد 29، ص 52.
209- مطابق نقل نورالابصار شبلنجى، صفحه 71.
210- تفسير طبرى، جزء 20، ص 86، و قرطبى جزء 13 ص 323.
211- براى آگاهى بيشتر بر اين موضوع به جلد اول كتاب نفيس الغدير ص 256 و 257 مراجعه فرمائيد.
212- تفسير ابى السعود كه در حاشيه تفسير رازى نوشته شده، جزء 8، ص 148 و السراج المنير، جلد 4، ص 310.
213- الغدير، جلد 1، ص 255.
214- «تفسيرالمنار» جلد 6، ص 466.
215- مناقب، ص 217.
216- الغدير، جلد 1، ص 161.
217- الغدير، جلد 1، ص 159 تا 213.