سياست اموى كه معاويه آن را پايه گذارى كرد و پس از او ديگر زمامداران اموى
آن را تعقيب كردند , عبارت از اين بود كه در نظر مردم از خود , سرورانى بسازند كه
تمامى خصال ستوده منحصرا از آن ايشان است و حلم و درايت و شجاعت و فصاحت , فقط
بخشى از موهبت هاى خدا دادى است كه در انحصار ايشان قرار گرفته و ديگران را از آن
نصيبى نيست !
آنان براى پا بر جا ساختن اين سياست , تاريخ بى اساسى درست كردند كه سراپاى آن را
يكسلسله احاديث جعلى و داستانهاى ساختگى و دروغهاى رنگارنگ و ادعاهاى پوچ تشكيل
ميداد و وعاظ مزدور و معلمان مدارس ساير شهرهاى كشور اسلامى را مأمور ساختند كه
مطالب ديكته شده ى آنان را كه مشتمل بر ستايشهاى بيجا و بدگوئيهاى خلاف واقع بود ,
مورد بحث و مذاكره قرار دهند و تا آنجا كه ميتوانستند , فعاليت هاى خود را در راه
جلب محبت كودكان نورس و بر انگيختن حس ايمان كامل اين نونهالان به درايت و كاردانى
ايشان , بسيج كردند در نتيجه , نسل جديد پس از زمانى كوتاه به سپاهى عظيم تبديل مى
شد كه خون پاك خود را باسانى براى هدفهاى پليد ( امويگرى) نثار مى كرد و سيل خون ,
زمين را رنگين مى ساخت تا نوكران و خدمتگزاران و كاركنان هيئت حاكمه ى فاتح
بتوانند به اربابان اموى خود خدمت كنند !
يگانه هدفى كه مورد نظر اين طبقه قرار داشت آن بود كه آقائى و حكومت و ثروت و ديگر
لذتها و تنعمات بيمقدار دنيوى را در اختيار و انحصار خود در آورند و اين چيزى بود
كه دينداران و دينخواهان يعنى افراد خاندان محمد صلى الله عليه و آله و مسلمانان
با اخلاص و استوار , به هيچ قيمت بدان رضا نميدادند كشمكش ها و مخاصمت هاى دائمى
ميان اين دو گروه : گروه مسلمانان با اخلاص و حاملان ميراث اسلام و گروه امويان
حاكم , از اينجا مايه مى گرفت .
در تاريخ طبرى ( ص 104ج 7 ) بنقل از ( زيد بن انس) شرح كوتاهى از وضع فشار و
اختناق عمومى شيعيان در دوران حكومت معاويه ذكر شده است , از جمله از زبان يكى از
شيعيان خطاب بديگران چنين آورده : ( شماها را بخاطر دوستى با خاندان پيغمبر بقتل
مى رسانيدند , دست و پايتان را مى
بريدند , ديدگانتان را بيرون مىآوردند و بدنتان را بر شاخه هاى نخل مىآويختند و با
اينهمه شماها در گوشه ى خانه ها نشسته و دشمنتان را فرمان ميبرديد ) !
اين روايت با وجود اختصار , صحنه ئى شگفت آور و منظره ى هولناك را مجسم مى سازد كه
مسعودى - در عبارتى كه قبلا از وى نقل كرديم - جز قسمتى از آن را روايت نكرده است
.
اما مدائنى ( متوفى بسال 225 ) و سليم بن قيس ( متوفى بسال 70 ) هر كدام جداگانه
اين مناظر دهشتبار و فجايع غم انگيز را بطور كامل ترسيم نموده اند ( سليم بن قيس)
كه در زمان معاويه ميزيسته و 10 سال پس از وى وفات يافته , خود يكى از شهود واقعه
و مشمول آن رعب و اختناق عمومى بوده است و كدام شاهد از شاهد عيان بهتر ؟ بنابرين
در اينمورد عبارت او داراى ترجيح است , گو آنكه شايد گفتار ( مدائنى) نيز كمترين
اختلافى با نقل او نداشته باشد .
مى نويسد :
( معاويه در عهد خلافتش يعنى پس از كشته شدن اميرالمؤمنين و صلح امام حسن به حج
رفت , مردم مدينه از جمله قيس بن سعد - كه بزرگ و بزرگزاده ى انصار بود -باستقبال
او رفتند ميان معاويه و قيس سخنانى مبادله شد تا اينكه به موضوع خلافت رسيدند قيس
گفت : سوگند ياد مى كنم كه با بودن على و فرزندانش , هيچيك از انصار و هيچيك از
قريش و هيچكس از عرب و عجم را در خلافت حقى نيست معاويه غضبناك شد و به همه ى
كارگزارانش به يكزبان نوشت : ( بدانيد ! زنهار و امان از كسى كه در منقبت على و
خاندانش حديثى نقل كند , برداشته شد) خطباء در هر آبادى و هر مكان , بر سر منبرها زبان به لعن على و خاندانش
گشودند و از آنها بيزارى جستند و بس ناروا گفتند و لعنت كردند .
( سپس معاويه بر جمعى از قريش عبور كرد , چون او را ديدند همه بپا خاستند جز عبدالله
بن عباس معاويه گفت : اى پسر عباس ! هيچ چيز مانع از آن نشد كه تو نيز چون رفقايت
برخيزى مگر كينه ى جنگ صفين اى پسر عباس ! براستى كه پسر عمويم عثمان مظلوم كشته
شد ابن عباس گفت : عمر بن خطاب نيز مظلوم كشته شد , پس حكومت را به بازماندگان او
بده , اين پسر اوست معاويه گفت : عمر را كافرى كشت ابن عباس گفت : پس عثمان را كه
كشت ؟ گفت : مسلمانان گفت : اين براى باطل ساختن حجت تو بهتر است , اگر او را
مسلمانان كشته و اگر واگذاشته اند ناچار بجا بوده است معاويه گفت : ما به همه ى
آفاق نوشته ايم كه هيچكس مناقب على و خاندانش را نگويد , زبانت را نگاه دار ابن
عباس ! ابن عباس گفت : پس ما را از خواندن قرآن نهى ميكنى ؟ گفت : نه گفت : پس از
تأويل قرآن باز ميدارى ؟ گفت : آرى گفت : پس قرآن را بخوانيم و سئوال نكنيم كه
مقصود خدا چه بوده است ؟ گفت : آرى ! گفت : آيا خواندن قرآن واجبتر است يا عمل
كردن به آن ؟ گفت : عمل واجبتر است ابن عباس گفت : تا وقتى مقصود خداوند را از
آيات نفهميده ايم چگونه به آن عمل كنيم ؟ معاويه گفت : معناى قرآن را از كسى بپرس
كه بروش تو و خاندانت آن را تفسير نكند گفت : قرآن بر خاندان من نازل شده , ميگوئى
تفسير آن را از آل ابوسفيان و آل ابومعيط بپرسم ؟ ! معاويه گفت : قرآن را بخوانيد
ولى از آنچه خداوند درباره ى شما نازل كرده , يا رسولخدا در اين باره گفته چيزى
روايت مكنيد , چيزهاى ديگر روايت كنيد !
ابن عباس گفت : خدايتعالى مى فرمايد : ميخواهند نور خدا را بدهان خاموش كنند و خدا
نمى پذيرد مگر كه نور خود را كامل گرداند گرچه كافران نپسندند معاويه گفت : اى پسر
عباس ! جانت را از انتقام من حفظ كن و زبانت را از من بگردان ! اگر ناچار چيزى
خواهى گفت , نهانى بگو و مگذار كسى بشنود) !
( سپس به مقر خود بازگشت و بلا و مصيبت در همه جا بر سر شيعيان و پيروان على و
خاندانش باريدن گرفت در ميان شهرها از همه جا سخت تر كوفه بود زيرا گروه زيادى از
شيعيان در آن شهر سكونت داشتند زياد بن ابيه را كارگزار آنجا ساخت و عراقين - بصره
و كوفه - را به او سپرد و او به تعقيب و جستجوى شيعيان مشغول شد و چون خود او از
ميان شيعيان همين شهر برخاسته بود همه ى آنان را نيك مى شناخت و از اينرو در هر
گوشه ئى و زير هر سنگ و سايبانى كه بودند برايشان دست يافت , گروهى را به قتل
رسانيد , گروهى را آواره و بيخانمان ساخت , رعب در دلها افكند , عده ئى را دست و
پا بريد و بر شاخه هاى نخل آويخت , گروهى را كور كرد .
( معاويه به قاضيان و استاندارانش در همه جا نوشت كه شهادت شيعيانى كه فضائل على
را روايت مى كنند و از برترى او سخن مى گويند بايد قبول نشود ! و باز به
كارگزارانش نوشت : به بينيد هر كس از شيعيان و دوستداران عثمان كه در نزد شما هست
و فضائل او را نقل مى كند و سخن از برترى او مى گويد , گرامى اش داريد و بر ديگران
مزيتش دهيد و هر كس در اينباره حديثى روايت مى كند با نام و نشان آن راوى براى من
بنويسيد و بفرستيد و براى همه ى آنان پاداشها و جايزه ها فرستاد و تيول ها براى
عرب و موالى مقرر ساخت , لذا تعداد
اينگونه مردم فزونى گرفت و ميان آنان در منازل و املاك همچشمى ها و رقابتها پديد
آمد و جهان برايشان فراخ گشت .
( و باز به كارگزارانش نوشت : حديث درباره ى عثمان بسيار شده , چون نامه ى من به
شما رسد , مردم را به نقل حديث درباره ى ابوبكر و عمر فرا خوانيد هر قاضى و هر
اميرى اين نامه را بر مردم فرو خواند و مردم به نقل احاديث در حالات و در فضائل
ايشان روى آوردند آنگاه كتابى فراهم آورد و هر آنچه را كه در مدح و منقبت خلفاء
فراهم آمده بود , در آن گرد آورد و آن كتاب را براى همه ى كارگزاران ولايات فرستاد
و دستور داد كه بر منبرها و در همه ى آبادى ها و شهرها و مسجدها آن را قرائت كنند
و نوشت كه معلمان مدارس را امر كنند تا اين كتاب را به كودكان بياموزند و بچه ها
همچنانكه قرآن را فرا ميگيرند آنرا فرا گيرند و روايت كنند , و حتى به دختران و
كنيزان نيز آن را تعليم دادند آنگاه به همه ى كارگزارانش به يكزبان نوشت : هر كس
كه شهادت دادند از دوستان على و خاندان على است , نامش را از ديوان محو كنيد سپس
نامه ى ديگرى نوشت كه : هر كس متهم به دوستى على شد , هر چند شاهدى بر آن اقامه
نشود , او را بكشيد از آن پس مردم را در همه جا به تهمت و گمان و شبهه كشتند تا
آنجا كه گاه كسى بخطا كلمه ئى مى گفت و كشته مى شد ! ! روز بروز بلا شدت مى يافت و
عدد دشمنان افزون مى گشت , احاديث دروغ بر ملا روايت مى شد و مردم به همين وضع بار
مىآمدند و جز همين دروغها چيزى فرا نمى گرفتند .
( در اين ميان از همه بدتر قاريان رياكار و متظاهر بودند كه بتصنع , اظهار حزن و
خشوع و عبادت ميكردند و بدروغ سخنها مى گفتند تا خود را نزد حكام , مقرب سازند و
از اين راه , پول و تيول و خانه براى خود فراهم آورند كم كم احاديث آنان بدست
كسانى رسيد كه آن را درست مى پنداشتند و آنها اين احاديث را روايت كردند و تعليم
دادند و تدريجا بدست ديندارانى افتاد كه دروغ را جايز نمى شمردند و چون گمان درستى
و راستى در آن بردند , آن را پذيرفتند و اگر ميدانستند كه باطل و دروغ است آن را
روايت نمى كردند و بدان اعتقاد نمى يافتند و چون حسن بن على عليه السلام وفات يافت
, فتنه و بلا رو بفزونى نهاد و بيش از پيش شدت گرفت) .
مؤلف : ابوالحسن مدائنى نيز - بنابر نقل ابن ابى الحديد ( ج 3 ص 15 16 ) - عينا
همين متن را روايت كرده و در آخر چنين آورده :
( كار بر اينمنوال بود تا حسن بن على عليه السلام وفات يافت و در اين هنگام بلا و
فتنه فزونى گرفت و هيچكس از اين گروه نماند مگر آنكه يا بر جان خود بيمناك بود و
يا آواره و سرگردان گرد جهان مى گشت) .
اين , وضعيتى است كه پس از بررسى شرائط دو گروه متخاصم , بنظر امكان پذير مىآيد و
با توجه به يكنواختى و تناسب آن با ديگر پديده هاى تاريخى , صحت آن تأييد مى شود
چشم پوشى و تغافل ديگر مورخان نيز موجب ضعف و سستى مطلب نمى شود , زيرا آنان - كه
البته معذورشان بايد داشت - صرفا در جهت منافع قدرتهاى حاكم - و يا لااقل در حدى
كه براى اين قدرتها بى زيان باشد - نوشته هاى خود را فراهم مىآورده اند .
قبلا ديديم كه طبرى و مسعودى نيز به همه ى اين مطالب به اختصار
اشاره ئى كرده بودند بنابرين , مدارك اين
قسمت از گفتار ما عبارت است از نوشته هاى : سليم بن قيس , مدائنى , ابن ابى الحديد
: طبرى و مسعودى .
در راه خدا چه كسان كه بخون خويش در غلطيدند و چه جمعيت ها كه پراكنده شدند و چه
خانه ها كه ويران گشته و ساكنان آن به آوارگى و بيخانمانى در افتادند يا همچون رمه
ى گوسفند به قتلگاهها كشانيده شدند ! بيخانمانى در افتادند يا همچون رمه ى گوسفند
به قتلگاهها كشانيده شدند ! بعضى زندگى را بدرود گفتند و بعضى در انتظار سرنوشت
باقى ماندند و هرگز راه خود را تغيير ندادند .
اين بود تدبيرى كه معاويه براى بچنگ آوردن خلافت براى خود و فرزندانش , انديشيد .
و اين بود روش مبتكرانه ئى كه در وفا به عهد و پيمان خدا پيش گرفت !
بعد از آن سليم بن قيس مى نويسد :
( يكسال پيش از مرگ معاويه , حسين بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر به
حج رفتند حسين , بنى هاشم و مردان و زنان و موالى آنان را با هر كس از انصار كه با
ايشان به حج آمده بود و حسين عليه السلام او و خاندانش را مى شناخت , در يكجا گرد
آورد , سپس كسانى را فرستاد و به آنان سپرد كه از اصحاب رسولخدا آنها كه به صلاح و
عبادت معروفند و امسال به حج خانه ى خدا آمده اند هر كس را بيابند نزد او حاضر
سازند , بيش از 700 مرد از تابعين و در حدود 200 مرد از صحابه در خيمه هاى حسين در
منى مجتمع گشتند .
آن حضرت براى خطبه بپا خاست و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت :
( اما بعد , اين طغيانگر با ما و
شيعيان ما رفتارى در پيش گرفته كه همه ى شما ديده و دانسته و فهميده ايد اينك من
از شما سئوالى مى كنم , اگر راست گفتم تصديقم كنيد و اگر دروغ پرداختم تكذيبم
نمائيد هان ! سخنم را بشنويد و گفتارم را بنويسيد آنگاه به شهرها و قبيله هاى خود
باز گرديد و هر كس از مردم را كه بدو اطمينان داريد , به حق ما كه خود ميدانيد
دعوت كنيد زيرا من از آن بيمناكم كه اين امر بفراموشى سپرده شود و حق از بين برود
و مغلوب گردد و خداوند نور خود را كامل كننده است گرچه كافران نپسندند) .
آنگاه هر چه از آيات قرآن كه درباره ى آنان نازل شده بود بر خواند و تفسير كرد و
آنچه پيغمبر خدا درباره ى پدر و مادرش و برادرش و درباره ى خودش فرموده بود نقل
كرد و در همه ى آنها صحابه مى گفتند : آه ! بلى درست است , ما خود شنيده ايم و
ديده ايم و تابعى ها مى گفتند : آه ! بلى اين حقيقت را صحابى هائى كه مورد وثوق و
تصديق ما بودند براى ما نقل كرده اند و آنگاه آنحضرت ميفرمود : پس شما را سوگند
ميدهم بخدا , كه آن را به هر آنكس كه به خودش و دينش اطمينان داريد , بازگوئيد)