مميزات خوارج
روحيه خوارج , روحيه خاصى است . آنها تركيبى از زشتى و
زيبائى بودند و در مجموع به نحوى بودند كه در نهايت امر در صف دشمنان على قرار
گرفتند و شخصيت على آنها را ( دفع) كرد نه ( جذب) .
ما هم جنبه هاى مثبت و زيبا و هم جنبه هاى منفى و نازيباى روحيه آنها را كه در
مجموع روحيه آنها را خطرناك بلكه و حشتناك كرد ذكر مى كنيم :
1 - روحيه اى مبارزه گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش سرسختانه مى
كوشيدند . در تاريخ خوارج فداكاريهائى را مى بينيم كه در تاريخ زندگى بشر كم نظير
است , و اين فداكارى و از خود گذشتگى , آنان را شجاع و نيرومند پرورده بود .
ابن عبدربه درباره آنان مى گويد :
وليس فى الافراق كلها أشد بصائر من الخوارج , و لا أشد اجتهادا , و لا أوطن أنفسا
على الموت منهم الذى طعن فأنفذه الرمح فجعل يسعى الى قاتله و يقول : و عجلت اليك
رب لترضى ( 1 ) .
( در تمام فرقه ها معتقدتر و كوشاتر از خوارج نبود و نيز آماده تر براى مرگ
از آنها يافت نمى شد . يكى از آنان نيزه خورده بود و نيزه سخت در او كارگر افتاده
بود , به سوى قاتلش پيش مى رفت و مى گفت خدايا ! به سوى تو مى شتابم تا خشنود شوى)
.
معاويه شخصى را به دنبال پسرش كه خارجى بود فرستاد تا او را برگرداند . پدر
نتوانست فرزند را از تصميمش منصرف كند . عاقبت گفت فرزندم ! خواهم رفت و كودك
خردسالت را خواهم آورد تا او را ببينى و مهر پدرى تو بجنبد و دست بردارى . گفت به
خدا قسم من به ضربتى سخت مشتاقترم تا به فرزندم ( 2 ) .
2 - مردمى عبادت پيشه و متنسك بودند . شبها را به عبادت مى گذراندند . بى ميل به
دنيا و زخارف آن بودند . وقتى على , ابن عباس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند
دهد , ابن عباس پس از بازگشتن آنها را چنين وصف
كرد :
لهم جباه قرحة لطول السجود , و أيد كثفنات الابل , عليهم قمص مرحضة و هم مشمرون (
3 ) .
( دوازده هزار نفر كه از كثرت عبادت پيشانيهايشان پينه بسته است . دستها را از بس
روى زمينهاى خشك و سوزان زمين گذاشته اند و در مقابل حق به خاك افتاده اند همچون
پاهاى شتر سفت شده است . پيراهنهاى كهنه و مندرسى به تن كرده اند اما مردمى مصمم و
قاطع .
خوارج به احكام اسلامى و ظواهر اسلام سخت پايبند بودند . دست به آنچه
خود آن را گناه مى دانستند نمى زدند .
آنها از خود معيارها داشتند و با آن معيارها خلافى را مرتكب نمى گشتند و از كسى كه
دست به گناهى زد بيزار بودند . زياد بن ابيه يكى از آنان را كشت سپس غلامش را
خواست و از حالات او جويا شد . گفت نه روز برايش غذائى بردم و نه شب برايش فراشى
گستردم . روز را روزه بود و شب را به عبادت مى گذرانيد ( 1 ) .
هر گامى كه بر مى داشتند از عقيده منشأ مى گرفت و در تمام افعال مسلكى بودند . در
راه پيشبرد عقائد خود مى كوشيدند .
على عليه السلام درباره آنان مى فرمايد :
| لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فأخطأه
كمن طلب الباطل فأدركه | ( 2 ) .
( خوارج را از پس من ديگر نكشيد , زيرا آن كس كه حق را مى جويد و خطا رود همانند
آنكس نيست كه باطل را مى جويد و آن را مى يابد) .
يعنى اينها با اصحاب معاويه تفاوت
دارند . اينها حق را مى خواهند ولى
در اشتباه افتاده اند اما آنها از اول حقه باز بوده اند و مسيرشان مسير باطل بوده
است . بعد از اين اگر اينها را بكشيد به نفع معاويه است كه از اينها بدتر و
خطرناكتر است .
قبل از آنكه ساير خصيصه هاى خوارج را بيان كنيم لازم است يك نكته را در اينجا كه
سخن از قدس و تقوا و زاهدمابى خوارج است يادآورى كنيم , و آن اينكه يكى از شگفتيها
و برجستگيها و فوق العادگيهاى تاريخ زندگى على كه مانند براى آن نمى توان پيدا كرد
همين اقدام شجاعانه و تهورآميز او در مبارزه با اين مقدس خشكه هاى متحجر و مغرور
است .
على بر روى مردمى اينچنين ظاهر الصلاح و آراسته , قيافه هاى حق به جانب
, ژنده پو ش و عبادت پيشه , شمشير كشيد و
همه را از دم شمشير گذرانده است .
ما اگر به جاى اصحاب او بوديم و قيافه هاى آنچنانى را مى ديديم مسلما احساساتمان
برانگيخته مى شد و على را به اعتراض مى گرفتيم كه آخر شمشير به روى اينچنين مردمى
كشيدن ؟ ! .
از درسهاى بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصا , و جهان اسلام عموما , همين داستان
خوارج است .
على خود به اهميت و فوق العادگى كار خود از اين جهت واقف است و آن را بازگو مى كند
. مى گويد :
| فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجترى عليها احد
غيرى بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها | ( 1 ) .
( چشم اين فتنه را من درآوردم . غير از من احدى جرأت چنين كارى را نداشت پس از
آنكه موج درياى تاريكى و شبهه ناكى آن بالا گرفته بود وهارى آن فزونى يافته بود .
اميرالمؤمنين عليه السلام دو تعبير جالب دارد در اينجا :
يكى شبهه ناكى و ترديدآورى اين جريان . وضع قدس و تقواى ظاهرى خوارج طورى بود كه
هر مؤمن نافذ الايمانى را به ترديد وامى داشت . از اين جهت
يك جو تاريك و مبهم و يك فضاى پر از شك و
دودلى به وجود آمده بود .
تعبير ديگر اينست كه حالت اين خشكه مقدسان را به ( كَلِب) تشبيه مى كند . كلب يعنى هارى . هارى همان ديوانگى است كه
در سگ پيدا مى شود. به هر كس مى رسد گاز مى زند و هر اتفاقا حامل يك بيمارى (
ميكروب ) مسرى است . نيش سگ به بدن هر انسان يا حيوانى فرو رود و از لعاب دهان آن
چيزى وارد خون انسان يا حيوان بشود آن انسان يا حيوان هار پس از چندى به همان
بيمارى مبتلا مى گردد . او هم هار مى شود و گاز مى گيرد و ديگران را هار مى كند .
اگر اين وضع ادامه پيدا كند , فوق العاده خطرناك مى گردد .
اينست كه خردمندان بلا فاصله سگ هار
را اعدام مى كنند كه لااقل ديگران از خطر هارى نجات يابند .
على مى فرمايد اينها حكم سگ هار را پيدا كرده بودند , چاره پذير نبودند , مى
گزيدند و مبتلا مى كردند و مرتب بر عدد هارها مى افزودند .
واى به حال
جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهى خشكه مقدس يك دنده جاهل بى خبر , پا را به يك كفش
كنند و به جان اين و آن بيفتند . چه قدرتى مى تواند در مقابل اين مارهاى افسون
ناپذير ايستادگى كند ؟ كدام روح قوى و نيرومند است كه در مقابل اين قيافه هاى زهد
و تقوا تكان نخورد ؟ كدام دست است كه بخواهد براى فرود آوردن شمشير بر فرق اينها
بالا رود و نلرزد؟
اينست كه على مى فرمايد :
| و لم يكن ليجترىء عليها احد غيرى | .
( يعنى غير از من احدى جرأت بر چنين اقدامى نداشت) .
غير از على و بصيرت على و ايمان نافذ على احدى از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و
قيامت به خود جرأت نمى داد كه بر روى اينها شمشير بكشد .
اينگونه كسان را تنها افراد غير
معتقد به خدا و اسلام جرأت مى كنند بكشند , نه افراد معتقد و مؤمن معمولى .
اينست كه على به عنوان يك افتخار بزرگ براى خود مى گويد : اين من بودم , و تنها من
بودم كه خطر بزرگى كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه مى شد درك كردم .
پيشانيهاى پينه بسته اينها و جامه هاى زاهد مابانه شان و زبانهاى دائم الذكرشان و
حتى اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست مانع بصيرت من گردد . من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به درد
خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايى و تقشر و تحجرى خواهند
كشانيد كه كمر اسلام خم شود . مگر نه اينست كه پيغمبر فرمود دو دسته پشت مرا
شكستند : عالم لا ابالى , و جاهل مقدس ماب .
على مى خواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگرى در دنياى اسلام مبارزه نمى كردم ديگر
كسى پيدا نمى شد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند . غير از من كسى نبود كه ببيند
جمعيتى پيشانيشان از كثرت عبادت پينه بسته , مردمى مسلكى و دينى اما در عين حال سد
راه اسلام , مردمى كه خودشان خيال مى كنند به نفع اسلام كار مى كنند اما در حقيقت
دشمن واقعى اسلامند , و بتواند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد . من اين كار
را كردم .
عمل على راه خلفا و حكام بعدى را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و خونشان را بريزند
. سربازان اسلامى نيز بدون چون و چرا پيروى مى كردند كه على با آنان جنگيده است ,
و در حقيقت سيره على راه را براى ديگران نيز باز كرد كه بى پروا بتوانند با يك
جمعيت ظاهرالصلاح مقدس ماب ديندار ولى احمق پيكار كنند .
3 - خوارج مردمى جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانى حقايق را نمى فهميدند
و بد تفسير مى كردند و اين كج فهميها كم كم براى آنان به صورت يك مذهب و آئينى در
آمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت
آن از خويش بروز مى دادند . در ابتدا فريضه اسلامى نهى از منكر , آنان را
به صورت حزبى شكل داد كه تنها هدفشان احياى يك سنت اسلامى بود .
در اينجا لازم است بايستيم و در يك نكته از تاريخ اسلام دقيقا تأمل كنيم :
ما وقتى كه به سيره نبوى مراجعه مى كنيم مى بينيم آن حضرت در تمام دوره سيزده ساله
مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند
و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند
. تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .
در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در
اعماق روحشان نفوذ يافت . نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ
واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده
بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدف و ايده اى مى
جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام :
| و حملوا بصائرهم على اسيافهم | ( 1 ) .
( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى
كردند) .
چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در
زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه
تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و
ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى
شويم .
در دوره خلفا با كمال تأسف بيشتر
توجهات به سوى فتوحات معطوف شد غافل از اينكه به موازات باز كردن در واژه هاى
اسلام به روى افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام كه به هر حال جاذبه توحيد اسلام
و عدل و مساوات اسلام , عرب و عجم را جذب مى كرد , مى بايست فرهنگ و ثقافت اسلامى
هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوند .
خوارج بيشتر عرب بودند و غير عرب هم كم و بيش در ميان آنها بود , ولى همه آنها اعم
از عرب و غير عرب جاهل مسلك و نا آشنا به فرهنگ
اسلامى بودند . همه كسريهاى خود را مى خواستند با فشار آوردن
بر روى ركوع و سجودهاى طولانى جبران كنند . على عليه السلام روحيه اينها را همينطور
توصيف مى كند , مى فرمايد :
| جفاة طغام و عبيد اقزام , جمعوا من كل اوب و تلقطوا
من كل شوب , ممن ينبغى ان يفقه و يؤدب و يعلم و يدرب و يولى عليه و يؤخذ على يديه
, ليسوا من المهاجرين و الانصار الذين تبوؤا الدار و الايمان | ( 1 ) .
( مردمى خشن , فاقد انديشه عالى و احساسات لطيف , مردمى پست , برده صفت , او باش
كه از هر گوشه اى جمع شده اند و از هر ناحيه اى فراهم آمده اند . اينها كسانى
هستند كه بايد اول تعليمات ببينند . آداب اسلامى به آنها تعليم داده شود , در
فرهنگ و ثقافت اسلامى خبرويت پيدا كنند . بايد بر اينها قيم حكومت كند و مچ دستشان
گرفته شود نه اينكه آزاد بگردند و شمشيرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهيت
اسلام اظهار نظر كنند . اينها نه از
مهاجرينند كه از خانه هاى خود به خاطر اسلام مهاجرت كردند و نه از انصار كه
مهاجرين را در جوار خود پذيرفتند) .
پيدايش طبقه جاهل مسلك مقدس ماب كه
خوارج جزئى از آنها بودند براى اسلام گران تمام شد . گذشته از خوارج كه با همه
عيبها از فضيلت شجاعت و فداكارى بهره مند بودند , عده اى ديگر از اين تيپ متنسك به
وجود آمد كه اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به سوى رهبانيت و انزوا كشاندند
, بازار تظاهر و ريا را رائج كردند . اينها چون آن هنر را نداشتند كه شمشير
پولادين بر روى صاحبان قدرت بكشند شمشير زبان را بر روى صاحبان فضيلت
كشيدند . بازار تكفير و تفسيق و نسبت بى
دينى به هر صاحب فضيلت را رائج ساختند .
به هر حال يكى از بارزترين مميزات
خوارج جهالت و نادانيشان بود . از مظاهر جهالتشان , عدم تفكيك ميان ظاهر يعنى خط و
جلد قرآن و معنى قرآن بود . لذا فريب نيرنگ ساده معاويه و عمر و عاص را خوردند .
در اين مردم جهالت و عبادت توأم بود
. على مى خواست با جهالت آنها بجنگد , اما چگونه ممكن بود جنبه زهد و تقوا و عبادت
اينها را از جنبه جهالتشان تفكيك كرد , بلكه عبادتشان عين جهالت بود . عبادت توأم
با جهالت از نظر على كه اسلام شناس درجه اول است ارزشى نداشت . لهذا آنها را كوبيد
و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپرى در مقابل على قرار گيرد :
خطر جهالت اينگونه افراد و جمعيتها بيشتر از اين ناحيه است كه ابزار و آلت دست
زيركها قرار مى گيرند و سد راه مصالح عاليه اسلامى واقع مى شوند . هميشه منافقان
بيدين , مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامى بر مى انگيزند . اينها شمشيرى مى گردند
در دست آنها و تيرى در كمان آنها .
چقدر عالى و لطيف , على عليه السلام
اين وضع اينها را بيان مى كند . مى فرمايد :
| ثم انتم شرار الناس و من رمى به الشيطان مراميه و
ضرب به تيهه | ( 1 ) .
( همانا بدترين مردم هستيد . شما تيرهائى هستيد در دست شيطان كه از وجود پليد شما
براى زدن نشانه خود استفاده مى كند و به وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و
گمراهى مى افكند) .
گفتيم در ابتدا حزب خوارج براى احياء يك سنت اسلامى به وجود آمد اما
عدم بصيرت و نادانى , آنها را بدينجا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از
آنجا ريشه مذهبى پيدا كردند و به عنوان يك مذهب و يك
طريقه موادى را ترسيم نمودند . آيه اى است در قرآن كه مى
فرمايد :
ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير
الفاصلين ( 2 ) .
در اين آيه ( حكم( از مختصات ذات حق بيان شده است , منتهى بايد ديد مراد از
حكم چيست ؟
بدون ترديد مراد از حكم در اينجا قانون و نظامات حياتى بشر است . در اين آيه , حق
قانونگزارى از غير خدا سلب شده و آنرا از شئون ذات حق ( يا كسى كه ذات حق به او
اختيارات بدهد ) مى داند . اما خوارج حكم را به معناى حكومت كه شامل حكميت نيز مى
شد گرفتند و براى خود شعارى ساختند و مى گفتند لا حكم الا لله . مرادشان اين بود
كه حكومت و حكميت و رهبرى نيز همچون قانونگزارى حق اختصاصى خدا است و غير از خدا
احدى حق ندارد كه به هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون
ندارد .
گاهى اميرالمؤمنين مشغول نماز بود و يا سر منبر براى مردم سخن مى گفت , ندا در مى
دادند و به او خطاب مى كردند كه لا حكم الا لله لا لك و
لاصحابك يا على
حق حاكميت جز براى خدا نيست . تو را و اصحابت را نشايد كه حكومت يا حكميت كنيد .
او در جواب مى گفت :
( كلمة حق يراد بها الباطل , نعم انه لا حكم الا لله و
لكن هؤلاء يقولون لا امره الا لله , و انه لابد للناس من امير بر او فاجر , يعمل
فى امرته المؤمن , و يستمتع فيها الكافر , و يبلغ الله فيها الاجل , و يجمع به
الفىء , و يقاتل به العدو , و تأمن به السبل , و يؤخذ به للضعيف
من القوى , حتى يستريح بر و يستراح من
فاجر ) (1) .
( سخنى به حق است اما آنان از آن اراده باطل دارند . درست است
قانونگزارى از آن خداست اما اينها مى
خواهند بگويند غير از خدا كسى نبايد حكومت كند و امير باشد . مردم احتياج به حاكم
دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار ( يعنى حداقل و در فرض نبودن نيكوكار ) . در
پرتو حكومت او مؤمن كار خويش را ( براى خدا ) انجام مى دهد و كافر از زندگى دنياى
خويش بهره مند مى گردد , و خداوند مدت ر ا به پايان مى رساند . به وسيله
حكومت و در پرتو حكومت است كه
مالياتها جمع آورى مى گردد , با دشمن پيكار مى شود , راهها امن مى گردد , حق ضعيف
و ناتوان از قوى و ستمكار گرفته مى شود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش
به دست آيد) .
خلاصه آنكه قانون خودبخود اجرا نمى گردد , فرد يا جمعيتى مى بايست تا براى اجراء
آن بكوشند .
4 - مردمى تنگ نظر و كوته ديد بودند . در افقى بسيار پست فكر مى كردند . اسلام و
مسلمانى را در چهار ديوارى انديشه هاى محدود خود محصور كرده بودند . مانند همه
كوته نظران ديگر مدعى بودند كه همه بد مى فهمند و يا اصلا نمى فهمند و همگان راه
خطا مى روند و همه جهنمى هستند . اينگونه كوته نظران اول كارى كه مى كنند و اينست
كه تنگ نظرى خود را به صورت يك عقيده دينى در مىآورند , رحمت خدا را محدود مى كنند , خداوند را همواره بر
كرسى غضب مى نشانند و منتظر اينكه از بنده اش لغزشى پيدا شود و به عذاب
ابد كشيده شود . يكى از اصول عقائد خوارج
اين بود كه مرتكب گناه كبيره مثلا دروغ يا غيبت يا شرب خمر , كافر است و از اسلام
بيرون است و مستحق خلود در آتش است . عليهذا جز عده بسيار معدودى از بشر همه مخلد
در آتش جهنمند . تنگ نظرى مذهبى از خصيصه هاى خوارج است اما امروز آن را باز در
جامعه اسلامى مى بينيم . اين همان است كه گفتيم خوارج شعارشان از بين رفته و مرده
است اما روح مذهبشان كم و بيش در ميان بعضى افراد و طبقات
همچنان زنده و باقى است .
بعضى از خشك مغزان را مى بينيم كه جز خود و عده اى بسيار معدود مانند خود , همه
مردم جهان را با ديد كفر و الحاد مى نگرند و دائره اسلام و مسلمانى را بسيار محدود
خيال مى كنند .
در فصل پيش گفتيم كه خوارج با روح فرهنگ اسلامى آشنا نبودند ولى شجاع بودند . چون
جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق مى كردند تا آنجا
كه اسلام و مسلمانى را منحصر به خود مى دانستند و ساير مسلمانان را كه اصول عقائد
آنها را نمى پذيرفتند كافر مى خواندند و چون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت
مى رفتند و به خيال خود آنها را امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و خود كشته
مى شدند و گفتيم در دوره هاى بعد جمود و جهالت و تنسك و مقدس مابى و تنگ نظرى آنها
براى ديگران باقى ماند اما شجاعت و شهامت و فداكارى از ميان رفت .
خوارج بى شهامت , يعنى مقدس مابان ترسو , شمشير پولادين
را به كنارى گذاشتند و از امر به معروف و نهى از منكر صاحبان
قدرت كه برايشان خطر ايجاد مى كرد صرف نظر كردند و با شمشير زبان به جان صاحبان
فضيلت افتادند . هر صاحب فضيلتى را به نوعى متهم كردند به طورى كه در تاريخ اسلام
كمتر صاحب فضيلتى را مى توان يافت كه هدف تير تهمت اين طبقه واقع نشده باشد . يكى
را گفتند منكر خدا , ديگرى را گفتند منكر معاد , سومى را گفتند منكر معراج جسمانى
و چهارمى را گفتند صوفى , پنجمى را چيز ديگر و همينطور , به طورى كه اگر نظر اين
احمقان را ملاك قرار دهيم هيچوقت هيچ دانشمند واقعى مسلمان نبوده است . وقتى كه
على تكفير بشود تكليف ديگران روشن است . بوعلى سينا , خواجه نصير الدين طوسى ,
صدرالمتألهين شيرازى , فيض كاشانى , سيد جمال الدين اسد آبادى , و اخيرا محمد
اقبال پاكستانى از كسانى هستند كه از اين جام جرعه اى به كامشان ريخته شده است .
بوعلى در همين معنى مى گويد :
كفر چو منى گزاف و آسان نبود
محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر يكى چو من و آنهم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود
خواجه نصيرالدين طوسى كه از طرف شخصى مسمى به( نظام العلماء) مورد تكفير واقع شد ,
مى گويد :
نظام بى نظام ار كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغى
مسلمان خوانمش , زيرا كه نبود
دروغى را جوابى جز دروغى
به هر حال , يكى از مشخصات و مميزات خوارج تنگ نظرى و كوته بينى آنها بود كه همه
را بيدين و لامذهب مى خواندند . على , عليه اين كوته نظرى آنان استدلال كرد كه اين
چه فكر غلطى است كه دنبال مى كنيد ؟ فرمود : پيغمبر جانى را سياست مى كرد و سپس بر
جنازه او نماز مى خواند و حال آنكه اگر ارتكاب كبيره موجب كفر بود پيغمبر بر جنازه
آنها نماز نمى خواند زيرا بر جنازه كافر نماز خواندن جايز نيست و قرآن از آن نهى
كرده است ( 1 ) . شرابخوار را حد زد و دست دزد را بريد و زنا كار غير محصن را
تازيانه زد و بعد همه را در جرگه مسلمانها راه داد و سهمشان را از بيت
المال قطع نكرد و آنها با مسلمانان ديگر
ازدواج كردند . پيغمبر مجازات اسلامى را در حقشان جارى كرد اما اسمشان را از اسامى مسلمانها بيرون نبرد
( 2 ) .
فرمود فرض كنيد من خطا كردم و در اثر آن , كافر گشتم ديگر چرا تمام جامعه اسلامى
را تكفير مى كنيد ؟ مگر گمراهى و ضلال كسى موجب مى گردد كه ديگران نيز در گمراهى و
خطا باشند و مورد مؤاخذه قرار گيرند ؟ ! چرا شمشيرهايتان را بر دوش گذارده و بى
گناه و گناهكار - به نظر خودتان – هر دو را از دم شمشير مى گذرانيد ( 3 ) ؟ !
در اينجا اميرالمؤمنين از دو نظر بر آنان عيب مى گيرد و دافعه او از دو سو آنان را
دفع مى كند : يكى از اين نظر كه گناه را به غير مقصر نيز تعميم داده اند و او را
به مؤاخذه گرفته اند و ديگرى از اين نظر كه ارتكاب گناه را موجب كفر و خروج از
اسلام دانسته يعنى دائره اسلام را محدود گرفته اند كه هر كه پا از حدود برخى
مقررات بيرون گذاشت از اسلام بيرون رفته است .
على در اينجا تنگ نظرى و كوته بينى را محكوم كرده و در حقيقت پيكار على با خوارج ,
پيكار با اين طرز انديشه و فكر است نه پيكار با افراد , زيرا اگر افراد اين چنين
فكر نمى كردند على نيز اين چنين با آنها رفتار نمى كرد . خونشان را ريخت تا با
مرگشان آن انديشه ها نيز بميرد , قرآن درست فهميده شود و مسلمانان , اسلام و قرآن
را آنچنان ببينند كه هست و قانونگزارش خواسته است .
در اثر كوته بينى و كج فهمى بود كه از سياست قرآن به نيزه كردن گول خوردند و
بزرگترين خطرات را براى اسلام به وجود آوردند و على را كه مى رفت تا ريشه نفاقها
را بر كند و معاويه و افكار او را براى هميشه نابود سازد , از جنگ بازداشتند و به
دنبال آن چه حوادث شومى كه بر جامعه اسلامى رو آورد ( 1 ) ؟
خوارج در اثر اين كوته نظرى ساير
مسلمانان را عملا مسلمان نمى
دانستند , ذبيحه آنها را حلال نمى شمردند , خونشان را مباح مى دانستند , با آنها
ازدواج نمى كردند.
1 - فجر الاسلام , ص 263 به نقل از العقد الفريد .
2 - فجر الاسلام , ص 243 .
3 - العقد الفريد , ج 2 , ص 389 .
4 - كامل مبرد , ج 2 , ص 116 .
5 - نهج البلاغه , خطبه 60 .
6 - نهج البلاغه , خطبه 92 .
7 - نهج البلاغه , خطبه 148 .
8 - سوره انعام , آيه 57 .
9 - نهج البلاغه , خطبه 40 .
10 - سوره توبه , آيه 84 .
11 و 12 - نهج البلاغه , خطبه 127 .
13 - حوادثى كه بر عالم اسلام رو آورد آنچه در ارزيابى بيشتر جلب توجه مى كند ضربه
هاى روحى و معنوى است كه بر مسلمين وارد آمد . قرآن كريم زير بناى دعوت اسلامى را
بر بصيرت و تفكر قرار داده بود و قرآن خود راه اجتهاد و درك عقل را براى مردم باز
گذاشته بود .
فلولا
نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين . / 9 : 122
( پس چرا از هر گروهى از ايشان دسته اى كوچ نمى كنند تا در دين تفقه كنند ؟) . درك ساده چيزى را , تفقه در آن نمى گويند بلكه تفقه
درك با اعمال نظر و بصيرت است .
ان
تتقوا الله يجعل لكم فرقانا / 8 : 29 .
( اگر تقواى الهى داشته باشيد خدا در جان شما نورى قرار مى دهد كه مايه تشخيص
و تميز شما باشد) .
و
الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا / 29 : 69 .
( آنانكه در راه ما كوشش كنند ما راههاى خود را به آنها مى نمايانيم
) . خوارج درست در مقابل اين طرز تعليم قرآنى كه مى خواست
فقه اسلامى براى هميشه متحرك و زنده بماند جمود و ركود را آغاز كردند , معارف
اسلامى را مرده و ساكن درك كردند و شكل و
صورتها را نيز به داخل اسلام كشاندند .
اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگى نپرداخته است . تعليمات اسلامى همه متوجه
روح و معنى , و راهى است كه بشر را به آن هدفها و معانى مى رساند . اسلام هدفها و
معانى و ارائه طريقه رسيدن به آن هدفها را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين
امر آزاد گذاشته است و به اين وسيله از هر گونه تصادمى با توسعه تمدن و فرهنگ
پرهيز كرده است .
در اسلام يك وسيله مادى و يك شكل ظاهرى نمى توان يافت كه جنبه( تقدس) داشته باشد و
مسلمان وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ نمايد . از اين رو , پرهيز از
تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكى از جهاتى است كه كار انطباق اين دين را با
مقتضيات زمان آسان كرده و مانع بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر مى دارد .
اين همان درهم آميختن تعقل و تدين است . از طرفى اصول را ثابت و پايدار گرفته و از
طرفى آنرا از شكلها جدا كرده است . كليات را به دست
داده است . اين كليات مظاهر گوناگونى دارند و تغيير مظاهر ,
حقيقت را تغيير نمى دهد .
اما تطبيق حقيقت بر مظاهر و مصاديق
خود هم آنقدر ساده نيست كه كار همه كس باشد بلكه نيازمند دركى عميق و فهمى صحيح
است و خوارج مردمى جامد فكر بودند و ماوراء آنچه مى شنيدند ياراى درك نداشتند و
لذا وقتى اميرالمؤمنين , ابن عباس را فرستاد تا با
آنها احتجاج كند به وى گفت :
لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمّالٌ ذو وجوه تقول و
يقولون و لكن حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصا . ( نهج البلاغه , نامه 77 ) .
( با قرآن با آنان استدلال مكن زيرا كه قرآن احتمالات و توجيهات بسيار مى
پذيرد , تو مى گوئى و آنان مى گويند , و لكن با سنت و سخنان پيغمبر با آنان سخن
بگو و استدلال كن كه صريح است و از آن راه فرارى ندارند) .
يعنى قرآن كليات است . در مقام احتجاج , آنها چيزى را مصداق مى گيرند و استدلال مى
كنند و تو نيز چيز ديگرى را , و اين در مقام محاجه و مجادله
قهرا نتيجه بخش نيست . آنان , آن مقدار
درك ندارند كه بتوانند از حقايق قرآن چيزى بفهمند و آنها را با مصاديق راستينش تطبيق
دهند بلكه با آنها با سنت سخن بگو كه جزئى است و دست روى مصداق گذاشته است . در
اينجا حضرت به جمود و خشك مغزى آنان در عين تدينشان اشاره كرده است كه نمايشگر
انفكاك تعقّل از تديّن است .
خوارج تنها زائيده جهالت و ركود
فكرى بودند . آنها قدرت تجزيه و تحليل نداشتند و نمى توانستند كلى را از مصداق جدا
كنند . خيال مى كردند وقتى حكميت در موردى اشتباه بوده است ديگر اساس آن باطل و
نادرست است و حال آنكه ممكن است
اساس آن محكم و صحيح باشد اما اجراء آن در موردى ناروا باشد . و لذا در داستان
تحكيم سه مرحله را مى بينيم :
14 - على به شهادت تاريخ راضى به حكميت نبود , پيشنهاد اصحاب معاويه را ( مكيده) و ( غدر) مى دانست و بر اين مطلب سخت اصرار داشت و پافشارى مى كرد .
15 - مى گفت اگر بناست شوراى تحكيم تشكيل شود , ابوموسى مرد بى تدبيرى است و
صلاحيت اين كار را ندارند , بايست شخص صالحى را انتخاب كرد و خودش ابن عباس و يا
مالك اشتر را پيشنهاد مى كرد .
16 - اصل حكميت صحيح است و خطا نيست . در اينجا نيز على اصرار داشت
. ابوالعباس مبرد در ( الكامل فى اللغة و
الادب) ج 2 , ص 134
مى گويد:
( على شخصا با خوارج محاجه كرد و به آنان گفت : شما را به خدا سوگند
! آيا هيچكس از شما همچون من با
تحكيم مخالف بود ؟ گفتند : خدايا ! تو شاهدى كه نه . گفت : آيا شما مرا وادار
نكرديد كه بپذيرم ؟ گفتند :
خدايا ! تو شاهدى كه چرا . گفت : پس چرا با من مخالفت مى كنيد و مرا طرد كرده ايد
؟ گفتند : گناهى بزرگ مرتكب شده ايم و بايد توبه كنيم . ما توبه كرديم , تو نيز
توبه كن . گفت : ( استغفر الله من كل ذنب)
آنها هم كه در حدود شش هزار نفر بودند برگشتند و گفتند كه على توبه كرد و ما
منتظريم كه فرمان دهد و به طرف شام حركت كنيم . اشعث بن قيس در محضر او آمد و گفت
: مردم مى گويند شما تحكيم را گمراهى مى دانيد و پايدارى بر آن را كفر . حضرت منبر
رفت و خطبه خواند و گفت : هر كس كه خيال مى كند من از تحكيم برگشته ام دروغ مى
گويد و هركس كه آن را گمراهى شمرد خود گمراه تر است . خوارج نيز از مسجد بيرون آمدند و دوباره بر على
شوريدند) .
حضرت مى فرمايد اين مورد اشتباه بوده است از اين نظر كه معاويه و اصحابش مى
خواستند حيله كنند و از اين نظر كه ابوموسى نالايق مى بوده و من هم از اول مى گفتم
, شما نپذيرفتيد , و اما اين دليل نيست كه اساس تحكيم باطل باشد .
از طرفى ما بين حكومت قرآن و حكومت افراد مردم فرق نمى گذشتند . قبول حكومت قرآن
اينست كه در حادثه اى به هر چه قرآن پيش بينى كرده است عمل شود و اما قبول حكومت
افراد پيروى كردن از آراء و نظريات شخص آنان است و قرآن كه خود سخن نمى گويد بايد
حقايق آن را با اعمال نظر به دست آورد و آن هم بدون افراد مردم امكان پذير نيست . حضرت خود در اين باره مى
فرمايد :
انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن , و
هذا القرآن انما هو خط مسطور بين الدفتين , لا ينطق بلسان و لابد له من ترجمان , و
انما ينطق عنه الرجال , و لما دعانا القوم الى ان نحكم بيننا القرآن لم نكن
الفريق المتولى عن كتاب الله , و قد
قال سبحانه: ( فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول)
فرده الى
الله ان نحكم بكتابه , و رده الى الرسول ان نأخذ بسنته , فاذا حكم بالصدق فى كتاب
الله فنحن احق الناس به , و ان حكم بسنة رسول الله فنحن أولاهم به . (نهج
البلاغه , خطبه 125).
( ما حاكم قرار نداديم مردمان را بلكه قرآن را حاكم قرار داديم و اين قرآن خطوطى
است كه در ميان جلد قرار گرفته است , با زبان سخن نمى گويد و بيان كننده لازم
دارد و مردانند كه از آن سخن مى گويند و
چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانى نبوديم كه از قرآن
روگردان باشيم و حال آنكه خداوند سبحان خود در قرآن مى فرمايد : ( اگر در چيزى
نزاع داشتيد آنرا به خدا و پيغمبرش برگردانيد) رجوع به خدا اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم و به
كتابش حكم كنيم و رجوع به پيغمبر اين است كه از سنتش پيروى كنيم . و اگر به راستى
در كتاب خدا حكم شود ما سزاوارترين مردميم به آن و اگر به سنت پيغمبرش حكم شود ,
ما بدان اولى هستيم) .
(نهج البلاغه , خطبه 2 , قسمت آخر ) .
دراينجا اشكالىاست كه مطابق اعتقاد شيعه و شخص اميرالمؤمنين
,
زمامدارى و امامت در اسلام انتصابى و بر طبق نص است پس چرا
حضرت در مقابل حكميت تسليم شد و سپس سخت از آن دفاع مى كرد ؟
جواب اين اشكال را ما به خوبى از ذيل كلام امام مى فهميم , زيرا همچنانكه مى
فرمايند اگر در قرآن درست تدبر و قضاوت شود جز خلافت و امامت او را نتيجه نمى دهد
و سنت پيغمبر نيز به همين منوال است .
تأثير فرق اسلامى در يكديگر
مطالعه در احوال خوارج از اين نظر براى ما ارزنده است كه بفهميم چقدر
در تاريخ اسلامى از لحاظ سياسى و از لحاظ عقيده و سليقه و از لحاظ فقه و احكام اثر
گذاشته اند . فرق مختلف و دسته ها هر چند در چهارچوب شعارها از يكديگر دورند , اما
گاهى روح يك مذهب در يك فرقه ديگر حلول مى كند و آن فرقه در عين اينكه با آن مذهب
مخالف است روح و معناى آنرا پذيرفته است . طبيعت آدمى دزد است . گاهى اشخاصى پيدا
مى شوند كه مثلا سنى هستند اما روحا و معنا شيعى هستند و گاهى برعكس . گاهى شخصى
طبيعتا متشرع و ظاهرى است و روحا متصوف , و گاهى برعكس . همچنين بعضى انتحالا و
شعارا ممكن است شيعى باشند اما روحا و عملا خارجى . اين , هم در مورد افراد صادق
است و هم درباره امتها و ملتها .
و هنگامى كه نحله ها با هم معاشر باشند هر چند شعارها محفوظ است اما عقائد و سليقه
ها به يكديگر سرايت مى كند همان طورى كه مثلا قمه زنى و بلند كردن طبل و شيپور از
ارتدوكسهاى قفقاز به ايران سرايت كرد و چون روحيه مردم براى پذيرفتن آنها آمادگى
داشت همچون برق در همه جا دويد . بنابراين بايد به روح فرقه هاى مختلف پى برد .
گاهى فرقه اى مولود حسن ظن و ( ضع فعل اخيك على احسنه) هستند مثل سنيها كه مولود حسن ظن به شخصيتها هستند , و
فرقه اى مولود يك نوع بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول اسلامى نه به افراد و اشخاص
, و قهرا مردمى منتقد خواهند بود , مثل شيعه صدر اول , فرقه اى مولود اهميت دادن
به باطن روح و تأويل باطن مثل متصوفه و فرقه اى مولود تعصب و جمود هستند مثل خوارج
.
وقتى كه روح فرقه ها و حوادث تاريخى اول آنها را شناختيم بهتر مى توانيم قضاوت
كنيم كه در قرون بعد چه عقائدى از فرقه اى به فرقه ديگر رسيده و در عين حفظ شعارها
و چهار چوب نامها , روح آنها را پذيرفته اند . از اين جهت عقائد و افكار نظير
لغتها هستند كه بدون آنكه تعمدى در كار باشد لغتهاى قومى در قوم ديگر سرايت مى كند
. مثل اينكه بعد از فتح ايران به وسيله مسلمين كلمات عربى وارد لغت فارسى شد و
برعكس كلمات فارسى هم چند هزار در لغت عربى وارد شد . همچنين تأثير تركى در زبان
عربى و فارسى , مثل تركى زمان متوكل و تركى سلاجقه و مغولى , و همچنين است ساير
زبانهاى دنيا , و همچنين است ذوقها و سليقه ها .
طرز تفكر خوارج و روح انديشه آنان - جمود فكرى و انفكاك تعقل از تدين - در طول
تاريخ اسلام به صورتهاى گوناگونى در داخل جامعه اسلامى رخنه كرده است . هر چند
ساير فرق خود را مخالف با آنان مى پندارند اما باز روح خارجيگرى را در طرز انديشه
آنان مى يابيم و اين نيست جز در اثر آنچه كه گفتيم : طبيعت آدمى دزد است و معاشرتها اين دزدى را آسان كرده است .
همواره عده اى خارجى مسلك بوده و هستند كه شعارشان مبارزه با هر شيىءِ جديد است . حتى وسائل زندگى را كه گفتيم هيچ وسيله مادى و
شكل ظاهرى در اسلام رنگ تقدس ندارد , رنگ تقدس مى دهند و استفاده از هر وسيله نو
را كفر و زندقه مى پندارند .
در بين مكتبهاى اعتقادى و علمى اسلامى و همچنين فقهى نيز مكتبهائى را مى بينيم كه
مولود روح تفكيك تعقل از تدين است و درست مكتبشان جلوه گاه انديشه خارجيگرى است ,
عقل در راه كشف حقيقت و يا استخراج
قانون فرعى به طور كلى طرد شده است , پيروى از آن را بدعت و بيدينى خوانده اند و
حال اينكه قرآن در آياتى بسيار , بشر را به سوى عقل خوانده و بصيرت
انسانى را پشتوانه دعوت الهى قرار داده
است .
معتزله كه در اوائل قرن دوم هجرى به وجود آمده اند - و پيدايش
شان در اثر بحث و كاوش در تفسير معناى كفر و ايمان بود كه
آيا ارتكاب كبيره موجب كفر است يا
نيست و قهرا پيدايش آنان با خوارج پيوند مى خورد - مردمى بودند كه تا اندازه اى مى
خواستند آزاد فكر كنند و يك حيات عقلى به وجود آورند . هر چند از مبادى و مبانى
علمى بى بهره بودند اما مسائل اسلامى را تا حدى آزادانه مورد بررسى و تدبر قرار مى
دادند , احاديث را تا حدودى نقادى مى كردند , تنها آراء و نظرياتى را كه به عقيده
خود تحقيق و اجتهاد كرده بودند متبع مى شناختند .
اين مردم از اول با مخالفتها و مقاومتهاى اهل حديث و ظاهر گرايان روبرو بودند ,
آنهائى كه تنها ظواهر حديث را حجت مى دانستند و به روح و معنى قرآن و حديث كارى
نداشتند , براى حكم صريح عقل ارزشى قائل نبودند . هر چه معتزله براى انديشه قيمت
قائل بودند آنان قيمت را تنها براى ظواهر مى پنداشتند .
در طول يك قرن و نيمى كه از حيات مكتب عقلى اعتزال گذشت با نوسانهاى عجيبى دست به
گريبان بودند تا عاقبت مذهب اشعرى به وجود آمد و يكباره ارزش تفكر و انديشه هاى
عقلى محض و محاسبات فلسفى خالص را منكر شدند . مدعى بودند كه بر مسلمانان فرض است
كه به آنچه در ظاهر تعبيرات نقلى رسيده است متعبد باشند و در عمق معانى تدبير و
تفكر نكنند , هر گونه سئوال و جواب چون و چرائى بدعت است . امام احمد حنبل كه از
ائمه چهار گانه اهل سنت است سخت با طرز تفكر اعتزالى مخالفت مى كرد آنچنانكه به
زندان افتاد و در زير ضربات شلاق واقع گشت و باز به مخالفت
خويش ادامه مى داد .
بالاخره اشعريان پيروز شدند و بساط تفكر عقلى را برچيدند و اين پيروزى ضربه بزرگى
بر حيات عقلى عالم اسلام وارد آورد .
اشاعره , معتزله را اصحاب بدعت مى شمردند . يكى از شعراى اشعرى پس از پيروزى
مذهبشان مى گويد :
ذهبت دوله اصحاب البدع
و وهى حبلهم ثم انقطع
و تداعى بانصراف جمعهم
حزب ابليس الذى كان جمع
هل لهم يا قوم فى بدعتهم
من فقيه او امام يتبع
( المعتزلة , تأليف زهدى جاء الله , ص 185 )
دوران قدرت صاحبان بدعت از ميان رفت و ريسمانشان سست شد و سپس منقطع گشت و حزبى كه
شيطان جمعشان كرده بود همدگر را خواندند تا جمعشان را متفرق كنند هم مسلكان ! آيا
آنان در بدعتهايشان فقيه يا امام قابل اتباعى داشتند ؟
مكتب اخباريگرى نيز - كه يك مكتب فقهى شيعى است و در قرنهاى يازدهم و دوازدهم هجرى
به اوج قدرت خود رسيد و با مكتب ظاهريون و اهل حديث در اهل سنت بسيار نزديك است و
از نظر سلوك فقهى هر دو مكتب سلوك واحدى دارند و تنها اختلافشان در احاديثى است كه
بايد پيروى كرد - يك نوع انفكاك تعقل از تدين است .
اخباريها كار عقل را به كلى تعطيل كردند و در مقام استخراج احكام اسلامى از متون
آن , درك عقل را از ارزش و حجيت انداختند و پيروى از آن را حرام دانستند و در
تأليفات خويش بر اصوليين - طرفداران مكتب ديگر فقهى شيعى - سخت تاختند و مى گفتند
فقط كتاب و سنت حجتند . البته حجيت كتاب را نيز از راه تفسير سنت و حديث مى گفتند و در حقيقت قرآن را نيز از
حجيت انداختند و فقط ظاهر حديث را قابل پيروى مى دانستند .
ما اكنون در صدد نيستيم كه طرزهاى مختلف تفكر اسلامى را دنبال كنيم و مكتبهاى پيرو
انفكاك تعقل از تدين را كه همان روح خارجيگرى است بحث
كنيم - اين بحثى است كه دامنه اى بسيار وسيع دارد - بلكه تنها
غرض اشاره اى به تأثير فرق در يكديگر بود و اينكه مذهب خارجيگرى با اينكه ديرى
نپائيد اما روحش در تمام قرون و اعصار اسلامى جلوه گر بوده است تا اكنون كه عده اى
از نويسندگان معاصر و روشنفكر دنياى اسلام نيز طرز تفكر آنان را به صورت مدرن و
امروزى درآورده اند و با فلسفه حسى پيوند داده اند.