سيزده سال از بعثت حضرت محمد (ص) مىگذشت و اينك شب سيزدهم ماه ذى حجه بود. نسيبه با كاروانى كه از يثرب به مكه آمده بود تا حج بگزارد، همراه شده بود؛ كاروانى كه هفتاد و پنج نفر از آنها مسلمان بودند. بسيارى نمىدانستند كه به راستى اينان چه سودايى در سر دارند.
چند تن از مردان كاروان يثرب در ميانه اعمال حج، رسول خدا (ص) را يافته بودند و بى آن كه كسى بفهمد، از او خواسته بودند تا در نشستى، همراهانشان را به حضور بپذيرد. عقبه منا جاى خوبى بود؛ همان جا كه سال گذشته، دوازده نفر از مسلمانان يثرب با حضرت ديدار كرده بودند و براى يارىاش پيمان بسته بودند: «نخستين پيمان عقبه». زمان برگذارى اين ديدار نيز معلوم شد؛ پاسى از شب گذشته .
مردان گروه شور و حالى داشتند اين نخستين ديدار با پيامبرى بود كه تازه به دينش گرويده بودند؛ آن هم به دور از چشمان مردان قريش معجونى از شگفتى و بيم و اميد در دلشان فروريخته بود.
زمان براى نسيبه، هر چند به كندى، گذشت. شب شد و مسلمانان از مدينه آمده، يكى يكى خود را به عقبه منا رساندند و كسى كه همگى در انتظارش بودند نيز آمد؛ محمد، رسول خدا .
ساعتى به گفت و گو گذشت. سخنان محمد (ص) چون پيام يارى آشنا، بر دل مىنشست و بر شادى و شعف تازه مسلمانان يثرب مىافزود. كم كم بايد پراكنده مىشدند، پيش از آن كه كسى از قريش بويى ببرد.
مردان يثربى يك يك، نزديك پيامبر خدا (ص) مىشدند و دست بيعت در دستش مىنهادند و پيمان مىبستند كه هرگاه آن حضرت به شهر آنها هجرت كند، همچون زنان و فرزندان خويش از آن حضرت حمايت كنند و اگر كسى با وى به جنگ برخيزد، با او بجنگند.
نسيبه و ام منيع در كنارى ايستاده بودند و چون شرم آنان را از نزديك شدن به رسول خدا(ص) باز مىداشت، دور را دور سيماى آن حضرت را مىنگريستند كه دستش در دست عموى خود عباس بود و مردان با او بيعت مىكردند.
آمدن اين دو زن در آن شب، معنايى جز يارى نداشت، ولى نسيبه دوست داشت كه آنچه در دل دارد بى پرده با رسول خدا (ص) بگويد و چون ديگر مردان در مقابلش بايستد و بگويد كه حاضر است جانشين را در راه او بدهد.
بيعت مردان تمام شد. غزيه، شوهر نسيبه، خوب مىدانست كه در دل او چه خبر است و در نگاهش شوق اعلام وفادارى را مىديد. پس نزد رسول خدا(ص) رفت و عرض كرد:
- در اين جا دو نفر زن هستند كه مىخواهند با شما بيعت كنند.
در دل نسيبه شورى به پا شد و چشم بر دهان حضرت دوخت. صداى گرم و محبتآميز رسول خدا بر دل نسيبه نشست كه با مهربانى، با صدايى كه نسيبه به خوبى مىتوانست آن را بشنود، فرمود:
- با آن دو نيز مثل شما بيعت كردم، با زنان دست نمىدهم.
اين برخورد، مهر تأييدى بود بر آنچه پيروان آن حضرت در وصفش گفته بودند؛ او چون ديگر مردان عرب نيست كه زن را مايه ننگ مردان مىدانند. او زن را بندهخدا مىداند. او زن را ارج مىنهد و آداب ناپسند و افكار ستمگرانهاى را كه عرب بر زنان روا مىداشتند، نمىپذيرد؛ ستمهايى چون: زن را فقط براى برآورده شدن خواهش نفس خواستن، كمال زن را در جمال و يا مال ومنال او پنداشتن، زن را از حقوق اجتماعى و انسانى اش بى بهره ساختن و از همه بدتر، دختران را زنده به گور كردند.