واژه «تقيه» مأخوذ از «وقايه» به معناى سپر است كه انسان خود را زير آن پنهان مىسازد و خطرات را از جان و ديگر چيزهاى ارزندهاش دفع مىكند.
شيعه در مورد تقيه به ادله چهارگانه استناد دارد. از قرآن به عنوان نمونه به آيه ياد شده در ذيل توجه كنيد:
لا يتخذ المومنون الكافرين اولياء من دون المومنين و من يفعل ذلك فليس من الله فى شىء الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه.1
مؤمنان نبايد همكيشان خود را وانهند و با كافران طرح دوستى ريزند، و هر كس چنين كند او را از دين خدا بهرهاى نيست، مگر آنكه در حال تقيه باشيد. و خداوند شما را از كيفر اين عمل برحذر مىدارد و شما را از عاقبت اين كار مىترساند.2
پس خدايتعالى مطابق اين آيه اجازه مىدهد كه مؤمنان به هنگام خوف بر جان خود و در مورد تقيه و ترس از شر و آسيب كافران، تظاهر به دوستى آنان كنند تا بدين وسيله از خطر برهند.
ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة.4
خويشتن را به دست خود به هلاكت نيندازيد.
ولا تقتلوا انفسكم ان الله كان بكم رحيما.5
خود را نكشيد كه خداوند نسبت به شما مهربان و دلسوز است.
سيره عقلاى جهان نيز بر همين است؛ زيرا انسان بطور غريزى و طبيعى بى آنكه بينديشد و نظر عقل و شرع را جويا شود، تقيه مىكند.
هرگاه شما بر مردمى گذر كنيد كه از لحاظ مذهب و يا خط مشى سياسى با شما مخالفند و شما از سوى ايشان بر جان خود بترسيد، بدون ترديد تا مىتوانيد راز دلتان را پنهان نگاه مىداريد.
از اين ديدگاه هرگاه شما تاريخ اسلام را از روزگار نخستين آن مورد توجه قرار دهيد، خواهيد ديد كه تقيه به عنوان يك مسئله ضرورى، پناهگاه بوده است .
نبى اكرم (ص) در آغاز دعوت، بطور پنهانى اقدام فرمود تا بنى هاشم را فرا خواند و سپس به دستور الهى دعوتش را آشكار ساخت. مسلمانان هم پيش از گسترش اسلام دينشان را كتمان مىكردند؛ حتى ابوطالب عمومى پيامبر، اسلامش را پنهان مىكرد تا بتواند از برادرزادهاش كاملاً دفاع كند و در اين دفاع از تهمت قريش دور باشد. تا آنكه اسلام نيرو گرفت و جريان عكس شد؛ يعنى كافران در مكه و مدينه (از روى تقيه) اظهار اسلام كردند، ليكن در دل خويش كفر مىپروردند.
حضرت اميرالمؤمنين على (ع) بخش اعظم عمر خود را در تقيه گذرانده است؛ زيرا او و اندكى از مسلمانان آگاه از ابتداى خلافت اين مقام را حق مسلم او مىدانستند، اما چون به تعداد كافى كمك و مدد كار نداشت، سكوت اختيار فرمود و به تعبير خود آن حضرت، اگر چهل مرد جنگى و مصمم مىداشت از پس گرفتن حق خلافت باز نمىنشست.
آرى، حضرت على (ع) در زمان خلافت خلفاى قبل از خود افكار و عقايد خود را داشت و هرگز همرأى و هفكر آنها نبود؛ ولى با آنان مىساخت و با تقيه رفتار مىكرد. در شوراى شش نفره وقتى كه مىخواستند با او بيعت كنند، شرط كردند كه او بر سيره خلفاى پيشين عمل كند؛ اما او سربسته آن را رد كرد و خلافت را تنها براساس عمل به كتاب و سنت پذيرفت و در نتيجه رأى شورا از او برگشت و حتى پس از تصدى حكومت از ابراز بسيارى از مكنونات دل خويش امتناع مىكرد؛ زيرا از پائين بودن سطح افكار عمومى آگاهى داشت و مخالفتهاى مردم را زيانبار مىدانست .
مگر نه آن است كه در روزگار حكومت آن حضرت، ناكثين، قاسطين و مارقين پيمانشكنى كردند و راه ظلم و ستم پيش گرفتند و از دين خارج گشتند؟ پس اگر اميرالمؤمنين على (ع) همه آنچه را كه مىدانست آشكار مىكرد، از بسيار جهات ديگر هم دچار مشكلات مىشد. كمااينكه غالب مردم كوفه پايتخت و مركز حكومت آن حضرت، شيعه و اهل ولاى اهل بيت بودند، ولى باز حضرت على (ع) نتوانست همه آنچه را كه مردم اين شهر از روزگاران پيش به ارث برده بودند، تغيير دهد؛ همچنانكه او جز اندكى از اسرار دلش را نتوانست براى اهل كوفه فاش سازد و تازه اين، مربوط به زمانى است كه هم قدرت معنوى و هم حكومت ظاهرى از آن او بود.
پس پر واضح است كه وضع در دورانى كه قدرت در دست او نيست و نيز وضع فرزندان او در روزگاران بعد كه شمشير جور و ستم بر بالاى سر آنان قرار داشته، چگونه بايد باشد؟!
حضرت على (ع) در آن شرايط خاص و بعدها فرزندان كرامش در آن اوضاع و احوال معلوم، بدان علت تقيه پيش گرفتند كه مىدانستند ترك تقيه و ابراز حقايق، آنان و دوستداران اندكشان را از بين خواهد برد. پيشتر نيز حضرت على (ع)، پسرانش را به استفاده از تقيه دستور داده بود، چنانكه طبرسى روايت كرده است كه حضرت على (ع) خطاب به فرزندانش فرمود: به شما دستور مىدهم كه براى حفظ دين و آئين خود به هنگام لزوم، تقيه را بكار گيريد - تا فرمود: - بدين وسيله جان برادران و ياران محفوظ مىماند و اين بهتر از آن است كه خود را در معرض هلاكت قرار دهيد و از حدود دين كنار رفته و جان برادران خود را به خطر اندازيد. بهوش باشيد! مبادا در موارد لزوم از تقيه بهره نجوئيد كه در اين صورت در خون خود خواهيد غلتيد و وسيله ريختن خون برادران ديگر خواهيد شد و خود و آنان را تباه و هلاك خواهيد ساخت و ذليلانه گرفتار دشمنان دين خواهيد گرديد؛ در صورتيكه خداوند دستور داده است در عزت مؤمنان بكوشيم. اى فرزند! اگر تو با اين وصيت من مخالفت كنى ضرر و زيان تو بر خود و برادران دينىات از ضرر و زيان ناصبيها وكافران نسبت به ما بيشتر خواهد بود.6
بدين ترتيب ملاحظه مىكنيد كه چگونه اميرالمؤمنين على (ع) دوستان خود را به رعايت اصل تقيه و بكار بستن آن به هنگام لزوم امر مىفرمايد و پرده از روى فوايد و آثار و نتايج مثبت آن كنار مىزند.
شيعه و تشيع به روزگار حكومت حضرت على (ع) آشكار گشت، زيرا در آن موقع تمام قدرت در دست امام شيعه و مرجع آنان قرار داشت؛ پس دشمنان در هر شهر و ديارى آنان را شناختند و معلوم است كه شيعه پس از برگشتن حكومت چه وضعى پيدا مىكنند و چه سرنوشتى ممكن است در انتظار آنان باشد؟!
معاويه با همه امكاناتش و با توسل به هر خدعه و نيرنگى با شيعه جنگيد و از جمله كارهاى ننگين او، رواج دادن دشنام بر حضرت على (ع) بود و آنقدر روى اين عمل زشت اصرار ورزيد كه به تعبير خودش يك نسل براساس آن پرورش يافت. و چه جنگى از اين مهمتر: جنگى روانى - تبليغاتى؟ سپس بسيارى از رجال معروف و مردان نامدار شيعه را كه در كوفه بودند از دم تيغ گذراند و براى دستيابى به آنان، زياد را حاكم آن شهر كرد و بصره را نيز بر قلمرو او افزود؛ چرا كه زياد به اين منطقه كاملاً آشنائى داشته است .
مدائنى مىنويسد: زياد آنان را زير هر سنگ و كلوخى كشت و رعب و وحشتى عجيب در دلهايشان انداخت. دستها و پاها بريد، چشمها درآورد، و تن بسيارى از شيعيان را بر شاخههاى درخت خرما آويخت و عده زيادى را هم از عراق رانده و دربدر كرد.7 و اما آنان كه نتوانستند فرار كنند و يا تحت تعقيب قرار گرفتند و به سبب معروفيتشان دستگير شدند، سرنوشتى جز مرگ خونين نداشتند، چونان حجر بن عدى و عمروبن حمق و مانند ايشان .
در تاريخ عبرى (مختصر الدول) صفحه 87 چنين مىخوانيم:
معاويه جاسوسانى بر شيعيان على (ع) گماشته بود و هر جا سراغى از آنان مىگرفت از دم شمشيرشان مىگذارنيد.
و امام محمد باقر (ع) نيز آنجا كه مصائب و گرفتاريهاى اهل بيت و شيعيان را ياد مىكرد، مىفرمود: «ماجراى ابتلاى شيعه و در بدرى آنان پس از شهادت حسن بن على عليهما السلام سخت غمانگيز است، چون بدرفتارى توسط معاويه به اوج شدت خود رسيد. شيعيان در هر شهرى به قتل مىرسيدند و دست و پاها روى حدس و گمان بريده مىشد و سزاى دوستى ما و ارتباط با ما عبارت بود از زندان، غارت دارائى و ويرانى خانه و كاشانه.»8
معاويه از وجود حضرت حسن بن على عليهما السلام بيمناك بود، زيرا انتظار قيام از سوى امام را داشت ؛ وانگهى قرار داد صلح آن بزرگوار با معاوية براساس شرايطى بود، از جمله اينكه خلافت و حكومت پس از مرگ معاويه به حسن بن على عليهما السلام واگذار گردد و معاويه از اين بابت نگران بود و لذا امام حسن (ع) را با زهر مسموم و شهيد كرد.
پس ديدههاى مردم تا حسن بن على عليهما السلام در قيد حيات بود به او دوخته بود و با اينكه معاويه از آن حضرت مىترسيد، رفتارش آنگونه بود؛ پس معلوم است كه پس از شهادت امام طرز رفتار او با شيعيان چگونه خواهد بود!
روزگار معاويه و زياد به پايان رسيد و حكومت به دست يزيد و ابن زياد افتاد. ابن زياد در مدتى كوتاه، مسلم بن عقيل، هانى، رشيد هجرى و ميثم تمار و بسيارى از جوانمردان شيعى را بيرحمانه كشت و عده زيادى را هم به سياهچالهاى زندان انداخت، تا آنكه آمار زندانيان او به دوازده هزار نفر رسيد و سرانجام واقعه كربلا رخ داد.
اينهمه فشار، ظلم و شكنجه هنوز فراموش نشده بود كه عصر حجاج خون آشام فرا رسيد و بگذاريد وضع اين عصر را هم از بيان امام باقر (ع) بشنويم كه شخصاً شاهد جريانات تأسفبار آن زمان بوده است: «آنگاه حجاج به قدرت رسيد. او شيعيان را به بدترين وضع ممكن قتل عام مىكرد و به هر تهمت و گمانى آنان را دستگير مىساخت و فشار در زمان او به حدى رسيد كه مردم حاضر بودند به آنان زنديق و يا كافر گفته شود اما شيعه على (ع) ناميده نشوند.» 9
اين بود گوشهاى از رفتار امويان با علويان و شيعيان اهل بيت. حال اگر تاريخ عصر عباسى هم با دقت بررسى و دنبال گردد، معلوم مىشود كه عباسيان در رفتار قساوتبار خود پيرو امويان بودهاند و آنان نيز همچون آل سفيان، اولاد على (ع) و محبان اهل بيت را با وضع رقتبار كشته و در بدر كردهاند.
آيا با اين همه مصيبت و گرفتارى، شيعه مىتوانست به طور آشكار نظر و عقيده خود را بيان كند و در برابر سلطههاى حاكم كه با تمام نيرو و براى درهم كوبيدن آنان بسيج شده بودند، بايستد؟.
به نظر ما تقيه در اين شرايط كاملاً طبيعى بوده و هرگاه خود ما به عنوان يك مسؤاول در چنين تنگنائى قرار مىگرفتيم، جز اين روش را براى خود و پيروانمان عقلائى نمىدانستيم. آيا عاقلانه است كه در چنان اوضاع و احوالى پيروان خود را به افشاى راز و ابراز عقيده تشويق كنيم و بدين وسيله آنان را در دام دشمن بدخواه اسير سازيم و هدف تير منافقان قرارشان دهيم؟
آيا عقل جز به اين حكم مىكند كه انسان در چنين شرايطى به شكلى محافظه كارانه عقايد و افكار خود را كتمان كند تا از گرفتارى به دست دشمن بدخواه كه بر سر كار است، رهائى جسته و از شكنجه و دربدرى و كشتار جان سالم به دربرد؟
اما از آنجا كه عترت پايه و ركن دوم اسلامند و حافظ شريعت و نگهبان نواميس دين، اگر امامان روش تقيه را پيش نمىگرفتند و همگى در برابر دشمنان قيام مسلحانه كرده و كشته مىشدند، پس تفسير و بيان شريعت چگونه صورت مىگرفت؟ و هرگاه اهل بيت مىخواستند عِدل و ملازم قرآن باقى بمانند تا سر حوض بر رسول الله (ص) وارد شوند گزيرى از در پيش گرفتن تقيه نداشتهاند تا با پنهانكارى و حفظ اسرار، ظلم و ستم، و فساد و گمراهى غاصبان مقام خلافت را بر ملا سازند. از اين رو امام جعفر صادق (ع) طى حديثى با صراحت تمام مىفرمايد:
التقية دينى و دين آبائى ولا دين لمن لا تقيه له و ان المذيع لامرنا كالجاحد به. 10
تقيه دين من و دين پدران من است و آن كس كه تقيه ندارد، دين ندارد. البته كسى كه اسرار و رازهاى ما را فاش كند همانند كسى است كه منكر حق ما شود.
و در مورد ديگر كه امام با اصحاب خاص خود به راز دل پرداخته مىفرمايد:
لا تذيعوا امرنا ولا تحدثوا به الا اهله فان المذيع علينا سرّنا اشدّ مؤونة علينا من عدوّنا انصرفوا رحمكم الله ولا تذيعوا سرّنا. 11
امر ما را فاش نسازيد و آن را جز با اهلش در ميان نگذاريد، زيرا زحمت و دردسر آن كس كه راز ما را فاش مىكند از زحمت و دردسر دشمن ما بيشتر است. پراكنده شويد - رحمت خد بر شما - و راز دار باشيد.
و در حديثى ديگر فرمود: كسى كه در راه ما مظلوم واقع مىشود و آهى مىكشد، آه او ثواب تسبيح دارد و به كسى كه در راه دوستى و محبت ما غم و اندوهى رسيد، اين غم و اندوه براى او عبات محسوب مىگردد و پنهان كردن راز ما جهاد در راه خدا شمرده مىشود. 12
و به مدرك بن هزهار كه يكى از اصحاب و راويان موثق و مورد اطمنيان بوده است، فرمود:
يا مدرك! انّ امرنا ليس بقبوله فقط ولكن بصيانته و كتمانه من غير اهله...13
اى مدرك! مسئله با پذيرش امر ما (امامت ما) تمام نمىشود، بلكه نگهدارى اين امانت و حفظ آن از نا اهلان هم شرط است. به دوستان ما سلام برسان و درود و تحيت ما را به ايشان ابلاغ كن و بگو خدا رحمت كند مردى را كه دل مردم را به سوى ما معطوف مىدارد و از احاديث ما آنچه را كه آنان را ياراى قبول و تحمل هست به ايشان بازگو مىكند و از طرف آنچه كه فهمشان از درك آن كوتاه است، صرف نظر مىنمايد.
امامان شيعه، بطور دائم اصحاب خود را به راز دارى و حفظ سرّ فرا مىخواندهاند و حتى جابر جعفى، آن راوى موثق و شاگرد مورد اطمينان كه از امام باقر و امام صادق عليهما السلام حديثها روايت كرده است، گفت: پنجاه هزار حديث و راز در سينه دارم كه تاكنون آنها را به احدى نگفتهام.
و در حديثى ديگر گفت: نود هزار حديث فقط از امام باقر (ع) در دل پنهان دارم و آنها را به احدى بازگو نكردهام و پس از اين هم به كسى نخواهم گفت: 14
امام ششم به معلى بن خنيس فرمود: به سبب افشاى اسرار و رازهاى ما خود را گرفتار مسازيد كه دشمنان اگر خواستند، شما را آزاد كنند و اگر اراده كردند، شما را بكشند. 15
و در جاى ديگر فرمود: معلى جز به سبب افشاى حديث دشوار ما كشته نشد.
پس اين احاديث پرده از روى فلسفه تقيه بر مىدارد و فايده آن را مشخص مىكند و چه بسيار است احاديث در زمينه رازدار بودن نسبت به اسرار امامان، تا اندازهاى كه افشاى راز و سر آنها قتل عمده محسوب گرديده است .
بدين ترتيب، چون ائمه مىدانستند كه شيعه احياناً در تنگناهاى سختى واقع خواهد شد، طى اين احاديث، تقيه را به آنان ياد مىدادند و آنان را موظف به رعايت آن مىكردند.
اثر و فايده تقيه به عنوان خدمت به دين و جامعه تشيع بر احدى پوشيده نيست؛ زيرا تشيع در كوفه به روزگار زيادبن ابيه بسيار ضعيف شده و از رجال نامدار شيعه احدى در آن باقى نمانده بود و در ايام حجاج هم وضع به جائى رسيد كه نسبت كفر و زندقه به شخصى بهتر از نسبت تشيع بوده است .
ولى از اين همه فشار، انزوا و تحت پوشش تقيه زندگى كردن ديرى نگذشت تا اينكه تعداد راويان امام جعفر صادق (ع) طبق آمارى كه ابن عقده ارائه داده است و شيخ طوسى در «رجال»، طبرسى در «اعلام الورى» و محقق در «معتبر» آوردهاند، بالغ بر بيش از چهار هزار نفر شدند كه اكثر آن راويان، اهل كوفه بودهاند.
حسن بن على وشا از محدثان شيعه و از اصحاب حضرت امام رضا (ع) و از روات موثق مىگويد: اگر مىدانستم احاديث امام صادق (ع) اين اندازه طالب و علاقمند دارد، آنها را بيشتر فرا مىگرفتم؛ زيرا من در همين مسجد كوفه نهصدتن را ديدم كه همه مىگفتند: حديث فرمود ما را جعفر بن محمد عليهما السلام. و تازه وشا جز اندكى از شاگردان امام را درك نكرده است .
بدين ترتيب راز كثرت روايت از امام صادق (ع) شناخته مىشود و روشن مىگردد كه چگونه امام، منبع دانشهاى سودمند و والاى بشرى بوده و از زبان آن بزرگوار حكمها و حكمتها جارى گشته است و نيز دانسته مىشود كه چرا فرهنگ انتشار يافته از سوى امام به عنوان مذهب تشيع معروف شده و چگونه و چرا بزرگان و سرشناسان اهل سنت، مانند مالك، ابوحنيفه، سفيانها، ايوب سختيانى، شعبه، ابن جريح و ديگران جملگى از امام ششم ما حديث شنيده و روايت كردهاند.
امام (ع) بدان سبب توانسته اينهمه خدمت انجام دهد كه خود را از جامعه كذائى آن روز دور نگاه داشته و از موارد تهمت دورى گزيده و از جدال بر سر خلافت و حكومت اجتناب فرموده است و در زير پوشش تقيه به سازندگى اساسى و اشاعه فرهنگ اسلامى پرداخته و معارف و فضائل اخلاقى را نشر داده است و اگر امام راهى جز اين انتخاب مىكرد آنهمه دانشها و فضيلتها را نمىتوانست انتشار دهد و طبعاً مقام و منزلت ائمه اهل بيت ناشناخته و حقايق قرآنى و علوم دينى زير ابرهاى تيره پنهان مىماند و بشريت از اين معارف والا محروم مىگشت.16
اگر امام روش خاص خود را پيش نمىگرفت، فضاحت و رسوائيهاى دو سلطه اموى و عباسى آشكار نمىگرديد و نيز كوس رسوائى فرقههاى باطل زده نمىشد و حجت و بيان از سوى دانشمندان و ايدئولوگهاى اسلامى بر ضد منحرفان تمام نمىگشت و به هر حال اگر امام روش تقيه پيش نمىگرفت،امروزه جمعيت شيعيان به ميليونها تن نمىرسيد و آنان در همه بلاد جهان منتشر نمىگرديدند.17
پس، از مطالب ياد شده تأثير تقيه در خدمت دين و شريعت شناخته گرديد و معلوم شد كه چگونه امام صادق (ع) در زير پوشش تقيه تاريكيها و تيرگيهاى ظلم و گمراهى را زدوده ومردم را با حقايق ايمان آشنا ساخته و شبهات و بدعتها را از ميان برده است (كه اگر امام تقيه نمىكرد، سلطه ستم پيشه عصر، مجال فعاليت به او نمىداد و در همان آغاز امر چراغ عمر شريفش را خاموش مىكرد.)
ما گمان نداريم كه شما پس از خواندن اين مطالب به ياوههائى كه درباره تقيه گفته شده و مىشود، گوش فرا دهيد، و نيز نسبت دادن شيعه را به باطنيگرى به علت همين پنهانكارى و راز دارى، پندارى بيش نخواهيد دانست. ما با اين بيان، چهرء حقيقى تقيه را نشان دادهايم و براى كسانى كه مدعىاند محاسن و خوبيهاى تقيه بر ما پوشيده است و روى ايدئولوژى تقيه پرده ضخيمى است و شايد پشت آن پرده هزاران عيب و نقص وجود داشته باشد، حقيقت امر را روشن ساختهايم؛ زيرا چه بسا تبليغات چيهاى سوء مىگويند: كسى كه عقيدهاش را پنهان مىدارد، مردم او را چگونه بشناسند و به مكنون دل او چگونه پى ببرند؟
آرى، اين سخنان ياوه پس از تشريح ماهيت تقيه و بيان آثار آن در برهههائى از زمان، ديگر قابل شنيدن نيستند؛ بويژه امروز كه در سايه گسترش و پيشرفت امر چاپ، دانشهاى شيعه و عقايد آنان انتشار يافته، پس پنهانكارى كجاست و تقيه كدام است.
بى شك تقيه جز در روزگارى كه شيعه در اقليت و امكانات محدود بوده، مورد نداشته و ندارد؛ زيرا اگر آن جميعت اندك هم در اثر بيباكى و ترك محافظه كارى از دم تيغ دشمن مىگذاشتند، اكنون ديگر از اهل بيت و دانشهايشان و اين همه احاديث و معارف نام و نشان و خبرى نبود.
اما امروز كه وضع جهان دگرگون شده و شيعه سروسامانى يافته و كتابهاى مختلف آنان دنيا را پر كرده است، ديگر از هيچ نويسنده يا خوانندهاى پذيرفته نيست كه بگوييد: مذهب اماميه باطنى است و آنان با پوشش تقيه زندگى مىكنند و ما از مبادى فكرى و اعتقادى آنان اطلاعى نداريم و از اصول و فروع مذهبشان بى خبريم. زيرا كتابهاى شيعه در زمينه علوم و فنون مختلف چاپ شده و در اختيار همگان قرار دارد و منابع و مدارك در اين زمينه كاملاً فراوان است.18