در كشور مصر, شخصى زندگى مى كرد به نام عبدالملك , كه چون پسرش عبدالله نام داشت , او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند, عبدالملك منكر خدا بود, و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود به خود آفريده شده است , او شنيده بود كه امام شيعيان , حضرت صادق (ع ) در مدينه زندگى مى كند, به مدينه مسافرت كرد, به اين قصد تا درباره ء خدايابى و خداشناسى , با امام صادق (ع ) مناظره كند وقتى كه به مدينه رسيد و از امام صادق (ع ) سراغ گرفت , به او گفتند: <امام صادق (ع ) براى انجام مراسم حج به مكه رفته است >, او به مكه رهسپار شد, كنار كعبه رفت ديد امام صادق (ع ) مشغول طواف كعبه است , وارد صفوف طواف كنندگان گرديد, (و از روى عناد) به امام صادق (ع ) تنه زد, امام با كمال ملايمت به او فرمود:
نامت چيست ؟گمان و شك , يكنوع درماندگى است , آنجا كه نمى توانى به چيزى يقين پيدا كنى , آنگاه امام به او فرمود: آيا به آسمان بالا رفته اى ؟
نه .
آيا مى دانى كه آسمان چه خبر است و چه چيزها وجود دارد؟ <نه >.
<عجبا! تو كه نه به مشرق رفته اى و نه به مغرب رفته اى , نه به داخل زمين فرو رفته اى و نه به آسمان بالا رفته اى , و نه بر صفحهء آسمانها عبور كرده اى تا بدانى در آنجا چيست , و با آنهمه جهل و ناآگاهى , باز منكر مى باشى (تو كه از موجودات بالا و پائين و نظم و تدبير آنها كه حاكى از وجود خدا است , ناآگاهى , چرا منكر خدا مى باشى ؟) آيا شخص عاقل به چيزى كه ناآگاه است , آن را انكار مى كند؟>.
تاكنون هيچكس با من اين گونه , سخن نگفته (و مرا اين چنين در تنگناى سخن قرار نداده است ).
بنابراين تو در اين راستا, شك دارى , كه شايد چيزهائى در بالاى آسمان و درون زمين باشد يا نباشد؟ آرى شايد چنين باشد (به اين ترتيب , منكر خدا از مرحلهء انكار, به مرحلهء شك و ترديد رسيد).
كسى كه آگاهى ندارد, بر كسى كه آگاهى دارد, نمى تواند برهان و دليل بياورد.
از من بشنو و فراگير, ما هرگز دربارهء وجود خدا شك نداريم , مگر تو خورشيد و ماه و شب و روز را نمى بينى كه در صفحه افق آشكار مى شوند و بناچار در مسير تعيين شدهء خود گردش كرده و سپس باز مى گردند, و آنها];ّّ در حركت در مسير خود, مجبور مى باشند ,اكنون از تو مى پرسم : اگر خورشيد و ماه , نيروى رفتن (و اختيار) دارند, پس چرا بر مى گردند, و اگر مجبور به حركت در مسير خود نيستند, پس چرا شب , روز نمى شود, و به عكس , روز شب نمى گردد؟
به خدا سوگند, آنها در مسير و حركت خود مجبورند, و آن كسى كه آنها را مجبور كرده , از آنها فرمانرواتر و استوارتر است ."
راست گفتى .
بگو بدانم , آنچه شما به آن معتقديد, و گمان مى كنيد <دهر> (روزگار) گردانندهء موجودات است , و مردم را مى برد, پس چرا <دهر> آنها را بر نمى گرداند, و اگر بر مى گرداند, چرا نمى برد؟ همه مجبور و ناگزيرند, چرا آسمان در بالا, و زمين در پائين قرار گرفته ؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد؟ و چرا زمين از بالاى طبقات خود فرو نمى آيد, و به آسمان نمى چسبد, و موجودات روى آن به هم نمى چسبند؟!.
(وقتى كه گفتار و استدلالهاى محكم امام به اينجا رسيد, عبدالملك , از مرحلهء شك نيز رد شد, و به مرحله ايمان رسيد) در حضور امام صادق (ع ) ايمان آورد و گواهى به يكتائى خدا و حقانيت اسلام دارد و آشكارا گفت : <آن خدا است كه پروردگار و حكم فرماى زمين و آسمانها است , و آنها را نگه داشته است !>.
حمران , يكى از شاگردان امام كه در آنجا حاضر بود, به امام صادق (ع ) رو كرد و گفت : <فدايت گردم , اگر منكران خدا به دست شما, ايمان آورده و مسلمان شدند, كافران نيز بدست پدرت (پيامبر ـ ص ) ايمان آوردند.
عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: <مرا به عنوان شاگرد, بپذير!>.
امام صادق (ع ) به هشام بن حكم (شاگرد برجسته اش ) فرمود: <عبدالملك را نزد خود ببر, و احكام اسلام را به او بياموز>.
هشام كه آموزگار زبردست ايمان , براى مردم شام و مصر بود, عبدالملك را نزد خود طلبيد, و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت , تا اينكه او داراى عقيدهء پاك و راستين گرديد, به گونه اى كه امام صادق (ع ) ايمان آن مؤمن (و شيوهء تعليم هشام ) را پسنديد .
ناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق (ع ) (1 ابن مقفع و ابن ابى العوجاء, دو نفر از دانشمندان زبردست عصر امام صادق (ع ) بودند, و خاد و دين را انكار مى كردند و به عنوان دهرى و منكر خدا, با مردم بحث و مناظره مى نمودند, در يكى از سالها, امام صادق (ع ) در مكه بود, آنها نيز در مكه كنار كعبه بودند, ابن مقفع به ابن ابى العوجاء رو كرد و گفت : <اين مردم را مى بينى كه به طواف كعبه سرگرم هستند, هيچ يك از آنها را شايسته انسانيت نمى دانم , جز آن شيخى كه در آنجا (اشاره به مكان جلوس امام صادق (ع ) كرد) نشسته است , ولى غير از او, ديگران عده اى از اراذل و جهال و چهارپايان هستند>.
<چگونه تنها اين شيخ (امام صادق -ع -) را به عنوان انسان با كمال ياد مى كنى ؟>.
براى آنكه من با او ملاقات كرده ام , وجود او را سرشار از علم و هوشمندى يافتم , ولى ديگران را چنين نيافتم .
بنابراين لازم است , نزد او بروم و با او مناظره كنم و سخن تو را در شأن او بيازمايم كه راست مى گويى يا نه ؟.
به نظر من اين كار را نكن , زيرا مى ترسم , در برابر او درمانده شوى , و او عقيدهء تو را فاسد كند.
نظر تو اين نيست , بلكه مى ترسى من با او بحث كنم , و با چيره شدن بر او نظر تو را در شأن و مقام او, سست كنم .
اكنون كه چنين گمانى دربارهء من دارى , برخيز و نزد او برو, ولى به تو سفارش مى كنم كه حواست جمع باشد, مبادا لغزش يابى و سرافكنده شوى مهار سخن را محكم نگهدار, كاملاً مراقب باش تا مهار را از دست ندهى و درمانده نشوى ...
برخاست و نزد امام صادق (ع ) رفت و پس از مناظره , نزد دوستش ابن مقفع بازگشت و گفت : <واى بر تواى ابن مقفع ! ما هذا ببشروان كان فى الدنيا روحانى يتجسد اذا شأ ظاهراً, و يتروح اذا شأ باطناً فهو هذا...
: <اين شخص بالاتر از بشر است , اگر در دنيا روحى باشد و بخواهد در جسدى آشكار شود, و يا بخواهد پنهان گردد همين مرد است >.
او را چگونه يافتى ؟ نزد او نشستم , هنگامى كه ديگران رفتند و من تنها با او ماندم , آغاز سخن كرد و به من گفت : <اگر حقيقت آن باشد كه اينها (مسلمانان طواف كننده ) مى گويند, چنانكه حق هم همين است , در اين صورت اينها رستگارند و شما در هلاكت هستيد, و اگر حق با شما باشد كه چنين نيست , آنگاه شما با آنها (مسلمانان ) برابر هستيد (در هر دو صورت , مسلمانان , زيان نكرده اند).
من به او (امام ) گفتم :<خدايت رحمت كند, مگر ما چه مى گوئيم و آنها (مسلمانان ) چه مى گويند؟ سخن ما با آنها يكى است >.
فرمود: <چگونه سخن شما با آنها (مسلمين ) يكى است , با اينكه آنها به خداى يكتا و معاد و پاداش و كيفر روز قيامت , و آبادى آسمان و وجود فرشتگان , اعتقاد دارند, ولى شما به هيچيك از اين امور, معتقد نيستيد و منكر وجود خدا مى باشيد>.
من فرصت را بدست آورده و به او (امام ) گفتم : <اگر مطلب همان است كه آنها (مسلمانان ) مى گويند و قائل به وجود خدا هستند, چه مانعى دارد كه خدا خود را بر مخلوقش آشكار سازد, و آنها را به پرستش خود دعوت كند, تا همه بدون اختلاف به او ايمان آورند, چرا خدا خود را از آنها پنهان كرده و بجاى نشان دادن خود, فرستادگانش را به سوى آنها فرستاده است , اگر او خود بدون واسطه با مردم تماس مى گرفت , طريق ايمان آوردن مردم به او نزديكتر بود>.
او (امام ) فرمود: واى بر تو چگونه خدا بر تو پنهان گشته با اينكه قدرت خود را در وجود تو به تو نشان داده است , قبلاً هيچ بودى , سپس پيدا شدى , كودك گشتى و بعد بزرگ شدى , و بعد از ناتوانى , توانمند گرديدى , سپس ناتوان شدى , و پس از سلامتى , بيمار گشتى , سپس تندرست شدى , پس از خشم , شاد شدى , سپس غمگين , دوستيت و سپس دشمنيت و به عكس , تصميمت پس از درنگ , و به عكس , اميدت بعد از نااميدى و به عكس , ياد آوريت بعد از فراموشى و به عكس و... به همين ترتيب پشت سرهم نشانه هاى قدرت خدا را براى من شمرد, كه آنچنان در تنگنا افتادم كه معتقد شدم بزودى بر من چيره مى شود, برخاستم و نزد شما آمدم > ناظرهء ابن ابى العوجاء با امام صادق (ع )(2 عبدالكريم معروف به <ابن ابى العوجاء>, روز ديگر به حضور امام صادق (ع ) براى مناظره آمد, ديد گروهى در مجلس آن حضرت حاضرند, نزديك امام آمد و خاموش نشست .
<گويا آمده اى تا به بررسى بعضى از مطالبى كه بين من و شما بود بپردازى >.
آرى به همين منظور آمده ام اى پسر پيغمبر! از تو تعجب مى كنم كه خدا را انكار مى كنى , ولى گواهى مى دهى كه من پسر پيغمبر هستم و مى گويى اى پسر پيغمبر! عادت , مرا به گفتن اين كلام , وادار مى كند.
پس چرا خاموش هستى ؟
شكوه و جلال شما باعث مى شود كه زبانم را ياراى سخن گفتن در برابر شما نيست , من دانشمندان و سخنوران زبردست را ديده ام و با آنها هم سخن شده ام , ولى آن شكوهى كه از شما مرا مرعوب مى كند, از هيچ دانشمندى مرا مرعوب نكرده است .
اينك كه تو خاموش هستى , من در سخن را مى گشايم , آنگاه به او فرمود: <آيا تو مصنوع (ساخته شده ) هستى يا مصنوع نيستى ؟>.
من ساخته شده نيستم .
بگو بدانم , اگر ساخته شده بودى , چگونه بودى ؟ مدت طولانى سردرگريبان فرو برد و چوبى را كه در كنارش بود دست به دست مى كرد, و آنگاه (چگونگى اوصاف مصنوع را چنين بيان كرد) دراز, پهن , گود, كوتاه , با حركت , بى حركت , همهء اينها از ويژگيهاى چيز مخلوق و ساخته شده است .
اگر براى مصنوع (ساخته شد) صفتى غير از اين صفات را ندانى , بنابراين خودت نيز مصنوع هستى و بايد خود را نيز مصنوع بدانى , زيرا اين صفات را در وجود خودت , حادث شده مى يابى .
از من سؤالى كردى كه تاكنون كسى چنين سؤالى از من نكرده است و در آينده نيز كسى اين سؤال را];ّّ نمى كند.
فرضاً بدانى كه قبلاً كسى چنين پرسشى از تو نكرده , ولى از كجا مى دانى كه در آينده كسى اين سؤال را از تو نپرسد؟, وانگهى تو با اين سخنت , گفتارت را نقض نمودى , زيرا تو اعتقاد دارى كه همه چيزاز گذشته و حال و آينده , مساوى و برابرند, بنابراين چگونه چيزى را مقدم و چيزى را مؤخر مى دانى و در گفتارت , گذشته و آينده را مى آورى .
توضيح بيشترى بدهم , اگر تو يك هميان پر از سكهء طلا داشته باشى وكسى به تو بگويد در آن هميان سكه هاى طلا وجود دارد, و تو در جواب بگوئى نه , چيزى در آن نيست , او به تو بگويد: سكه طلا را تعريف كن , اگر تو اوصاف سكه طلا را ندانى , مى توانى ندانسته بگويى , سكه در ميان هميان نيست .
نه , اگر ندانم , نمى توانم بگويم نيست .
درازا و وسعت جهان هستى , از هميان , بيشتر است , اينك مى پرسم شايد در اين جهان پهناور هستى , مصنوعى باشد, زيرا تو ويژگيهاى مصنوع را از غير مصنوع نمى شناسى .
وقتى كه سخن به اينجا رسيد, ابن ابى العوجاء, درمانده و خاموش شد, بعضى از هم مسلكانش مسلمان شدند و بعضى در كفر خود باقى ماندند.
ناظره ابن ابى العوجاء با امام صادق (ع ) (3 روز سوم , ابن ابى العوجاء تصميم گرفت به ميدان مناظره با امام صادق (ع ) بيايد و آغاز سخن كند و به مناظره ادامه دهد, نزد امام (ع ) آمد و گفت : امروز مى خواهى سؤال را من مطرح كنم .
<هرچه مى خواهى بپرس >.
به چه دليل , جهان هستى , حادث است (قبلاً نبود و بعد به وجود آمده است ؟).
هر چيز كوچك و بزرگ را تصور كنى , اگر چيزى مانندش را به آن ضميمه نمايى , آن چيز بزرگتر مى شود, همين است انتقال از حالت اول (كوچك بودن ) به حالت دوم (بزرگ شدن ) (و معنى حادث شدن همين است ) اگر آن چيز, قديم بود (از اول بود) به صورت ديگر در نمى آمد, زيرا هر چيزى كه نابود يا متغير شود, قابل پيدا شدن و نابودى است , بنابراين با بود شدن پس از نيستى , شكل حادث شد (و همين بيانگر قديم نبودن اشياء است ), و يك چيز];ّّ نمى تواند هم ازل و عدم باشد و هم حادث و قديم .
فرض در جريان حالت كوچكى و بزرگى در گذشته و آينده همان است كه شما تقرير نمودى , كه حاكى از حدوث جهان هستى است , ولى اگر همه چيز, به حالت كوچكى خود باقى بمانند, در اين صورت دليل شما بر حدوث آنها چيست ؟ محور بحث ما همين جهان موجود است كه در حال تغيير مى باشد حال اگر اين جهان را برداريم و جهان ديگرى را تصور كنيم و مورد بحث قرار دهيم , باز جهانى نابود شده و جهان ديگرى به جاى آن آمده , و اين همان معنى حادث شدن است , در عين حال به فرض تو (كه هر كوچكى به حال خود باقى بماند) جواب مى دهم , مى گوئيم فرضاً هر چيزى كوچكى به حال خود باقى باشد, در عالم فرض صحيح است كه هر چيز كوچكى را به چيز كوچك ديگرى مانند آنها ضميمه كرد, كه با ضميمه كردن آن , بزرگتر مى شود, و روا بودن چنين تصورى , كه همان روا بودن تغيير است بيانگر حادث بودن است , اى عبدالكريم ! در برابر اين سخن , ديگر سخنى نخواهى داشت . رگ ناگهانى ابن ابى العوجاء يك سال از ماجراى مناظرات ابن ابى العوجاء با امام صادق (ع ) در مكه گذشت , باز سال بعد ابن ابى العوجاء كنار كعبه به حضور امام صادق (ع ) آمد, يكى ازشيعيان به امام عرض كرد: <آيا ابن ابى العوجاء مسلمان شده است ؟>.
قلب او نسبت به اسلام , كور است , او مسلمان نمى شود.
هنگامى كه چشم ابن ابى العوجاء به چهرهء امام صادق (ع ) افتاد, گفت : <اى آقا و مولاى من !>.
چرا اينجا آمده اى ؟
به رسم و معمول تن و آئين وطن , به اينجا آمده ام تا ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را (كه در مراسم حج انجام مى دهند) بنگرم .
تو هنوزبه سركشى و گمراهى خود باقى هستى ؟ ابن ابى العوجاء همين كه خواست سخن بگويد, امام صادق (ع ) به او فرمود: مجادله و ستيز در مراسم حج روا نيست , آنگاه امام عبايش را تكان داد و فرمود: اگر حقيقت آن است كه ما به آن معتقد هستيم ـ چنانكه حقيقت همين ];ّّ است ـ در اين صورت ما رستگاريم نه شما, و اگر حق با شما باشد ـ چنانكه چنين نيست ـ و ما و هم شما رستگاريم , بنابراين ما در هر حال رستگاريم , ولى شما در يكى از دو صورت , در هلاكت خواهيد بود, در اين هنگام حال ابن ابى العوجاء منقلب شد, و به اطرافيان خود رو كرد و گفت : <در قلبم احساس درد مى كنم , را برگردانيد> وقتى كه او را باز گرداندند, از دنيا رفت , خدا او رانيامرزد.
ناظرهء امام رضا (ع ) با يكى از منكران خدا يكى از منكران وجود خدا, نزد حضرت رضا (ع ) آمد, گروهى در محضر آن حضرت بودند, امام به او فرمود: اگر حق با شما باشد ـ ولى چنين نيست ـ در اين صورت ما و شما برابريم , و نماز و روزه و زكات و ايمان ما به ما زيان نخواهد رسانيد, و اگر حق با ما باشد ـ چنانكه همين است ـ در اين صورت ما رستگاريم و شما زيانكار و در هلاكت خواهيد بود.
به من بفهمان كه خدا چگونه است ؟ و در كجاست ؟ واى بر تو, اين راهى كه مى روى غلط است , خدا چگونگى را چگونه كرد, بدون آنكه او به چگونگى , توصيف شود, و او مكان را مكان كرد, بى آنكه خود داراى مكان باشد, بنابراين ذات پاك خدا با چگونگى و مكان , شناخته نمى شود و با هيچيك از نيروى حس , درك نمى شود, و به هيچ چيزى تشبيه نمى گردد.
اگر خدا با هيچيك از نيروهاى حس , درك نمى شود, بنابراين او چيزى نيست .
واى بر تو, اينكه نيروهاى حس تو از درك او عاجز هستند, او را انكار كردى , ولى ما در عين آنكه نيروهاى حس ما از درك ذات پاك او, عاجز است , به او ايمان داريم , و يقين داريم كه او پروردگار ما است , و به هيچ چيزى شباهت ندارد.
به من بگو خدا از چه زمانى بوده است ؟ به من خبر بده كه خدا از چه زمانى نبوده است , تا من به تو خبر دهم كه در چه زمانى بوده است .
من وقتى كه به پيكر خودم مى نگرم , نمى توانم در طول و عرض آن چيزى بكاهم يا بيفزايم , زيانها و بدى هايش ]; را از آن دور سازم , و سودش را به آن برسانم , از همين موضوع يقين كردم كه اين ساختمان , داراى سازنده است , از اين رو به وجد صانع (سازنده ) اعتراف كردم , به علاوه گردش سيارات و پيدايش ابرها, و زيدن بادها, و سير خورشيد و ماه و ستارگان و نشانه هاى شگفت انگيز و آشكار ديگر را كه ديدم , دريافتم كه اين گردنده ها, گرداننده دارد, و اين موجودات داراى سازنده و پردازنده مى باشند. ناظره عبدالله ديصانى با هشام بن حكم هشام بن حكم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق (ع ) بود, روزى يكى از منكران خدا به نام <عبدالله ديصانى > با هشام ملاقات كرد و پرسيد: آيا تو خدا دارى ؟ آرى .
آيا خداى تو قادر است ؟ آرى , هم توانا است و هم بر همه چيز مسلط است .
آيا خداى تو مى تواند همهء دنيا را در ميان تخم مرغ بگنجاند, بى آنكه دنيا كوچك شود, و درون تخم مرغ , وسيع گردد؟ براى پاسخ به اين سؤال به من مهلت بده .
يك سال به تو مهلت مى دهم .
هشام : سوار شد و به حضور امام صادق (ع ) رسيد, و عرض كرد: <اى فرزند رسول خدا, عبدالله ديصانى نزد من آمده و سؤالى از من كرد كه براى پاسخ به آن , تكيه گاهى جز خدا و شما كسى نيست >.
او چه سؤالى كرد؟ او گفت : آيا خدا قدرت دارد كه دنيا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد, بى آنكه دنيا را كوچك كند و تخم مرغ را بزرگ نمايد؟ اى هشام ! تو داراى چند حس هستى ؟ داراى پنج حس هستم (بينايى , چشائى , شنوائى , بويائى و بساوائى <لامسه >).
كداميك از اين پنج حس كوچكتر است ؟
اندازهء وسيلهء بينائى (عدسى چشم ) چقدر است ؟ به اندازهء يك عدس , يا كوچكتر از آن است .
اى هشام ! جلو و بالاى سرت را نگاه كن , و به من بگو چه مى بينى ؟.
هشام نگاه كرد و گفت : <آسمان , زمين , خانه ها, كاخها, بيابانها, كوهها و نهرها را مى نگرم >.
خدائى كه قادر است آنچه را با آن همه وسعت كه مى بينى , در ميان عدسى چشم تو قرار دهد, مى تواند همه ء جهان را در درون تخم مرغى قرار دهد, بى آنكه جهان كوچك گردد و تخم مرغ بزرگ شود.
در اين هنگام , هشام خم شد و دست و پاى امام صادق (ع ) را بوسيد, و گفت : <اى پسر رسول خدا! همين پاسخ براى من بس است > هشام به خانهء خود بازگشت , فرداى آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت : براى عرض سلام آمده ام نه براى گرفتن جواب آن سؤال .
هشام گفت : اگر جواب آن سؤال را مى خواهى , اين است جواب آن (سپس جواب امام را براى او بيان كرد).
عبدالله ديصانى (تصميم گرفت شخصاً به حضور امام صادق (ع ) برسد و سؤالاتى را مطرح كند) به خانهء امام صادق (ع ) رهسپار شد و اجازهء ورود طلبيد, و به او اجازه داده شد, او به محضر آن حضرت رسيد و نشست و گفت : <اى جعفر بن محمد! مرا به معبودم راهنمائى كن .
امام : نامت چيست ؟ عبدالله , بيرون رفت , نامش را نگفت , دوستانش به او گفتند: چرا نامت را نگفتى .
او جواب داد: اگر نامم را كه عبدالله (بندهء خدا) است مى گفتم , از من مى پرسيد: آنكه تو بندهء او هستى كيست ؟ دوستان عبدالله گفتند: نزد امام برگرد و بگو: <مرا به معبودم راهنمايى كن و از نام مپرس >.
عبدالله بازگشت به امام صادق (ع ) عرض كرد: <مرا به معبودم راهنمائى كن و از نامم مپرس >.
امام اشاره به جايى كرد و فرمود: در آنجا بنشين .
عبدالله نشست , در همين هنگام , يكى از كودكان امام كه تخم مرغى در دست داشت و با آن بازى مى كرد, به آنجا آمد, امام به كودك فرمود: <آن تخم مرغ را به من بده >.
كودك , تخم مرغ را به امام داد.
امام آن را بدست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود: <اى ديصانى ! اين تخم را نگاه كن كه سنگرى پوشيده است , داراى :
1 پوست كلفتى است .
2 زير پوست كلفت , پوست نازكى قرار دارد.
3 زير آن پوست نازك , (مانند) نقره اى است روان (سفيده ).
4 سپس طلائى است آب شده (ز رده ) كه نه طلاى آب شده با آن نقرهء روان بياميزد, و نه آن نقرهء روان با آن طلاى روان مخلوط گردد, و به همين وضع باقى است , نه سامان دهنده اى از ميان آمده كه بگويد: من آن را آن گونه ساخته ام , و نه تباه كننده اى از بيرون به درونش رفته , كه بگويد من آن را تباه ساختم , و روشن نيست كه براى توليد فرزند نر, درست شده يا براى توليد فرزند ماده , ناگاه پس از مدتى شكافته مى شود و پرنده اى مانند طاووس رنگارنگ , از آن بيرون مى آيد, آيا به نظر تو چنين تشكيلات (ظريفى ) داراى تدبير كننده اى نيست ؟ عبدالله ديصانى در برابر اين سؤال , مدتى سر به زير افكند, سپس (در حالى كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود) سربلند كرد و گفت : <گواهى مى دهم كه معبودى جز خدا يكتا نيست و او يكتا و بى همتا است , و گواهى مى دهم كه محمد (ص ), بنده و رسول خدا است , و تو امام و حجت از طرف خدا بر مردم هستى , و من از عقيدهء باطل و كرده ء خود توبه كردم و پشيمان هستم >
امام صادق (ع ) در رد عقيدهء او و هرگونه دوگانه پرستى چنين فرمود: اينكه تو مى گوئى خدا دوتا است , بيرون از اين تصوارات نيستند: 1 يا هر دو نيرومند و قديم هستند.
2 يا هر دو ناتوان هستند.
3 يا يكى قوى , و ديگرى ناتوان است .
پس چرا يكى از آنها ديگرى را از صحنه خارج نمى كند, تا خود به تنهايى بر جهان حكومت كند؟ (نظام واحد جهان حاكى است كه يك حاكم در جهان وجود دارد, بنابراين خدا, يك قوى مطلق است ).
نيز بيانگر يكتائى خدا است , و گفتار ما را ثابت مى كند, زيرا همان قوى خدا است , ولى ديگرى خدا نيست به دليل ضعفى كه دارد.
در مورد (ضعف هر دو خدا) يا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف , در اين صورت لازم است كه بين آن دو, يك <ما به الامتياز> (چيزى كه يكى از آن خدايان دارد و ديگرى ندارد) باشد, و نيز لازم است كه آن <ما به الامتياز> امرى وجودى قديم باشد, و از اول همراه آن دو خدا بوده , تا دوئيت آنها, صحيح باشد, در اين صورت <سه خدا> به وجود مى آيد, و به همين ترتيب چهار خدا و پنج خدا و بيشتر مى شود, و بايد معتقد به بى نهايت خدا شد.
هشام مى گويد: يكى از سؤالات آن دو گانه پرست اين بود كه (بحث در مورد دوگانه پرستى را به اصل وجود خدا كشانيد) به اما صادق (ع ) گفت : دليل شما بر وجود خدا چيست ؟ وجود آنهمه ساخته ها بيانگر وجود سازنده است , چنانكه وقتى كه تو ساختمان استوار و محكم و سربر افراشته اى را ديدى , يقين پيدا مى كنى كه آن ساختمان , بنائى داشته است , گرچه تو آن بنا را نديده باشى .
خدا چيست ؟ خدا چيزى است بر خلاف همه چيز, به عبارت ديگر ثابت كردن معنائى است , چيزى است به حقيقت چيز بودن , ولى جسم و شكل ندارد, و به هيچيك از حواس , درك نمى شود, و خيالها او را در نمى يابند, و گذشت زمان , او را كاهش و دگرگون نسازد> .
يكى از منكران خدا كه سؤالات پيچيده اى دربارهء خداشناسى در ذهن خود انباشته بود, به حضور امام صادق (ع ) آمد و سؤالات خود را مطرح كرد, و امام به يكايك آن پاسخ داد, به ترتيب زير: خدا چيست ؟
او چيزى بر خلاف همه چيز است , كه گفتارم به يك <معنائى >, بر مى گردد, او چيزى است به حقيقت معنى چيز, نه جسم است و نه شكل , نه ديده مى شود و نه لمس مى گردد, و با هيچيك از حسهاى پنچگانه (بينائى , شنوائى , چشائى , بويائى , و بساوائى ) درك نمى گردد, خاطرها به او نمى رسند, گذشت روزگار, موجب كاهش و دگرگونى او نخواهد شد.
تو مى گوئى خدا شنوا و بينا است ؟ آرى شنوا است ولى بدون عضو گوش , و بينا است بدون وسيلهء چشم , بلكه به ذات خود شنوا و بيناست , البته منظورم اين نيست كه او چيزى است , و ذات خود شنوا و بيناست , البته منظورم اين نيست كه او چيزى است , و ذات او چيز ديگر, بلكه براى فهماندن تو اين گونه سخن گفتم , حقيقت اين است كه او با تمام ذاتش مى شنود, اما معنى كلمهء <تمام > اين نيست كه او جزء دارد, بلكه مى خواهم مقصودم را به تو بفهمانم , برگشت سخنم اين است كه : او شنوا, بينا و دانا است بى آنكه صفاتش جداى از ذاتش باشد.
پس خدا چيست ؟
او <رب ّ> (پروردگار), معبود و <الله > است , اينكه مى گويم الله و رب است منظورم اثبات لفظ الف , لام , هاء, راء و باء نيست , بلكه منظور آن حقيقت و معنايى است كه آفرينندهء همه چيز است , و نامهائى مانند: الله , رحمان , رحيم , عزيز, و... اشاره به همان حقيقت است , و او است پرستيده شدهء بزرگ و عظيم .
هر چيزى كه در خاطر انسان بگذرد, او مخلوق (ذهن )است , نه خالق .
اگر سخن تو درست باشد, لازمه اش اين است كه وظيفهء خداشناسى از ما ساقط شود, زيرا ما فقط به شناختن آنچه كه در ذهن مى گذرد مكلف مى باشيم , آنچه كه ما دربارهء خدا مى گوئيم اين است كه : <هر چيزى كه به وسيله ء];ّّ حواس , قابل حس باشد و در محدودهء احساس ما در آيد مخلوق است (ولى حقيقت خدا قابل درك با حواس نيست , پس او خالق است ).
ذات پاك خدا داراى دو جهت نيست : 1 نيستى 2 شباهت به اشياء, كه شباهت از ويژگيهاى مخلوق است كه اجزايش بهم پيوسته بوده , و هماهنگى آشكار دارد, داراى پديد آورنده و آفريدگار است , كه آن آفريدگار, غير از آفريده ها است و شباهت به آنها ندارد, وگرنه مانند آنها داراى صفات آنها مى گردد مانند: پيوستگى , هماهنگى , تغيير, نبود و بود, و انتقال از كودكى به بزرگى , و از سياهى به سفيدى , و از نيرومندى به ناتوانى و حالات ديگر كه نيازى به شرح آنها نيست .
آيا خدا داراى ذات و خودى است ؟
آرى , جز با ذات و خودى چيزى ثابت نگردد.
آيا خدا چگونگى دارد؟
نه , زيرا كيفيت و چگونگى جهت چيزى است (مثل سفيدى براى كاغذ) و او جهت ندارد, ولى بايد در خداشناسى از دو چيز دورى كنيم :
1 تعطيل و نيستى خدا.
2 تشبيه خدا به چيزى , زيرا كسى كه ذات خدا را نفى كند, او را انكار نموده , ربوبيت او را رد كرده , و او را ابطال نموده است , و اگر كسى او را به چيزى تشبيه كند, او را موصوف به صفات ساخته شده كه سزاوار مقام ربوبيت نيست كرده است , بنابراين , كيفيت به اين معنى براى او درست نيست , اما توصيف او به كيفيت به اين معنى كه او را از دو جهت <تعطيل > (نيستى ) و <تشبيه > بيرون آورد, براى خدا ثابت است .
آيا خدا, خودش متحمل رنج و زحمت كارها مى گردد؟ او برتر از چنين نسبتى است , تحمل رنج , از صفات مخلوق است كه انجام كارها براى او بدون رنج ميسر نيست , ولى ذات پاك خدا بالاتر از اين تصورات است , اراده و خواستش , نافذ است , و آنچه بخواهد انجام خواهد شد.
ابوقرة, يكى از خبر پردازها و خبرنگارهاى عصر حضرت رضا (ع ) بود, صفوان بن يحيى يكى از شاگردان حضرت رضا (ع ) مى گويد, ابوقره از من خواست , تا او را به محضر مبارك حضرت رضا (ع ) ببرم , من از حضرت رضا (ع ) اجازه گرفتم و آن حضرت اجازه داد.
ابوقره به محضر حضرت رضا (ع ) رسيد, و از احكام دين و حلال و حرام پرسشهايى كرد تا سؤالش به مسألهء توحيد كشيده شد, و در اين مورد, چنين سؤال كرد: <براى ما روايت كرده اند كه خداوند <ديدار> و <هم سخنى > خود را بين دو پيغمبر تقسيم نمود (و در ميان پيامبران , دو پيغمبر را برگزيد تا با يكى از آنها هم كلام شود, و با ديگرى ديدار نمايد) قسمت <هم سخنى > خود را به موسى (ع ) داد, و قسمت ديدار خود را به حضرت محمد (ص ) عطا نمود> (بنابراين خدا وجودى قابل ديدن است ).
اگر چنين باشد, پس آن پيغمبرى كه (يعنى پيامبر اسلام ) به جن و انس خبر داد كه ديده ها خدا را درك نكند, و وسعت آگاهى مخلوقات را ياراى احاطه به او وفهم ذات او نيست , و او شبيه و همتا ندارد, كدام پيغمبر بود؟, مگر شخص محمد (ص ) چنين نفرمود؟
آرى , او چنين فرمود.
بنابراين چگونه ممكن است كه پيغمبرى از طرف خدا به سوى مردم بيايد و آنها را به سوى خدا دعوت كند, و به آنها بگويد كه ديده ها قادر به ديدن خدا نيستند, وسعت و آگاهى مخلوقات را ياراى فهميدن ذات پاك او نيست , و او شبيه و همتا ندارد, سپس خود اين پيغمبر بگويد: من باو دو چشمم خدا را ديده ام ؟ و احاطهء علمى به او يافته ام ؟ و او به شكل انسان (قابل رؤيت ) است , آيا حيا نمى كنيد؟ افراد بى دين و كوردل , نتوانستند چنين نسبتى به آن حضرت بدهند, كه او چيزى را فرمودو سپس بر خلاف آن گفت .
خداوند خودش در قرآن (آيه 13نجم ) مى فرمايد: و لقد راه نزلة اخرى :
<و با ديگر, پيغمبر, خدا را ديد>.
در همين جا آيه ديگرى هست (آيه 11نجم ) كه آنچه را پيغمبر (ص ) ديده بيان مى كند و مى فرمايد: ما كذب الفواد ما راى :
<قلب او در آنچه ديد, هرگز دروغ نمى گفت > يعنى دل پيغمبر (ص ) آنچه را كه چشمش ديد دروغ ندانست .
سپس خداوند در همين سوره (نجم ) آنچه را محمد (ص ) ديده خبر مى دهد و (در آيه 18نجم ) مى فرمايد: لقد رأى من آيات ربه الكبرى <او پاره اى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را ديد>.
بنابراين نشانه هاى خدا (كه پيامبر آنها را ديده ) غير ذات خدا است و باز خداوند (در آيهء 110سوره طه ) مى فرمايد: ولا يحيطون به علما : <آنها احاطه و آگاهى به ذات او ندارند>, بنابراين اگر ديده ها خدا را مى تواند بنگرد, احاطه و آگاهى به او را نيز پيدا خواهد كرد (با اينكه آيهء مذكور مى گويد: آگاهى به او ممكن نيست ).
پس شما روايات (را كه مى گويند پيامبر (ص ), خدا را ديد) تكذيب مى كنيد؟ اگر روايات بر خلاف قرآن باشند, تكذيب مى كنم , و آنچه مسلمانان به آن اتفاق رأى دارند, اين است كه : <نمى توان به وجود خدا احاطه علمى يافت , و ديده ها ذات او را درك نمى كنند, و او به هيچ چيزى شباهت ندارد>. نيز صفوان مى گويد: ابوقره مرا واسطه قرار داد, از حضرت رضا (ع ) اجازه گرفتم و او به حضور آن حضرت رسيد, و چند سؤال از حلال و حرام , مطرح كرد تا اينكه پرسيد: <آيا شما قبول داريد كه خدا محمول است ؟>.
هر محمول (حمل شده ) فعلى (حمل ) بر او واقع شده , كه به ديگرى نسبت داده مى شود, و محمول اسمى است كه معنى آن , نقص و تكيه بر ديگر كه حامل باشد دارد...
و چنانكه گوئى زبر, زير, بالا, پائين (زبر و بالا, دلالت بر مدح دارد و زير و پائين دلالت بر نقض دارد, و روا نيست كه خداوند دستخوش تغيير باشد).
خدا <حامل > و نگهدارندهء همه چيز است , كلمهء <محمول > بدون اينكه به ديگرى تكيه كند, مفهومى نخواهد داشت ];ّّ (بنابراين روا نيست كه خدا, محمول باشد) و هرگز از كسى كه به خدا و عظمتش ايمان دارد, شنيده نشده كه در دعاى خود, خدا را با جملهء <اى محمول > بخواند.
خدا در قرآن (17حاقه ) مى فرمايد:
و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ نمانية : <در آن روز عرش پروردگارت را هشت نفر, در بالايشان حمل كنند>.
و نيز (در آيهء 7غافر) مى فرمايد:
الذين يحملون العرش
: <كسانى كه عرش را حمل مى كنند>.
نام خدا نيست , بلكه عرش نام علم و قدرت است و عرشى كه همه چيز در آن هست , سپس خداوند انجام حمل عرش را به غير خود كه فرشتگان باشند نسبت داده است ...
در روايتى آمده : <هرگاه خدا خشم كند, فرشتگان حامل عرش , سنگينى خشم خدا را بر دوش خود, احساس مى كنند, و به سجده مى افتند, و هنگامى كه خشم خدا بر طرف شد, دوش آنها سبك گردد و به جاى نخستين خود باز گردند> آيا شما اين روايت را تكذيب مى كنيد؟! در رد اين روايت فرمود: اى ابوقره ! به من بگو از وقتى كه خدا شيطان را لعنت كرده و بر او خشم نموده , آيا تا امروز خدا از شيطان خشنود شده است ؟ (هرگز از او خشنود نشده ) بلكه هميشه بر شيطان و دوستان و پيروانش خشمگين است , (طبق گفتهء تو بايد از آن زمان تا حال حاملان عرش در سجده باشند, در صورتى كه چنين نيست , پس عرش نام خدا نيست ).
وانگهى تو چگونه جزئت مى كنى كه پروردگارت را به تغيير و دگرگونى از حالى به حال ديگر توصيف نمائى , و او را همانند مخلوق , دستخوش حالات گوناگون بدانى , و منزه و دور از اين نسبتها است , و ذات ثابت و غير قابل تغيير مى باشد, همهء موجودات در قبضهء قدرت او و تحت تدبير او است و همه به او نياز دارند, و او به هيچكس نياز ندارد.
شخصى از خوارج (تندروهاى ضد امام ), به حضور امام باقر (ع ) رسيد و گفت : <اى ابو جعفر! چه چيزى را مى پرستى ؟>.
خداوند بزرگ را .
آيا خدا را ديده اى ؟
چشمها با مشاهده او را نمى بينند, ولى قلبها به حقيقت ايمان او را ديده اند, ذات پاك خدا با قياس و تشبيه شناخته نشود, و بوسيلهء حس ها درك نگردد, او شبيه انسانها نيست , بلكه با نشانه هايش او را مى شناسند, او كه در قضاوتش ستم نمى كند, خدائى كه پرستش سزاوار او است , و يكتا معبود جهانيان مى باشد.
آن مرد خارجى كه مجذوب بيان شيوا و عميق امام شده بود, از محضر امام بيرون رفت , در حالى كه اين آيه را مى خواند:
الله اعلم حيث يجعل رسالته : <خدا آگاهتر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسى , قرار دهد> (انعام ـ 124 .
رستش خدا با ديدار دل دانشمندى به حضور اميرمؤمنان على (ع ) آمد و گفت : اى اميرمؤمنان ! آيا پروردگارت را هنگام پرستش ديده اى ؟.
واى بر تو من آن نيستم , خدايى را كه نديده باشم , پرستش كنم .
چگونه خدايت را ديده اى ؟ واى بر تو:
لا تدركه العيون فى مشاهدة الابصار, ولكن رأته القلوب بحقايق الايمان : <ديدگان او را با بينائى چشم نبينند, ولى قلبها او را با حقيقتهاى ايمان ديده اند> نظير اين مطب در حديث ديگر آمده و آن اينكه : روزى مؤمنان على (ع ) در مسجد كوفه , بر فراز منبر بود و سخن مى ];ّّ گفت , مردى قوى دل و سخنور به نام <ذعلب > در مجلس برخاست و گفت : <اى مؤمنان ! آيا پروردگار خود را ديده اى ؟>.
<واى بر تو, من آن نيستم خدائى را كه نديده ام پرستش كنم >.
اى امير مؤمنان ! خدا را چگونه ديده اى ؟ واى بر تو اى ذعلت ! ديدگان او را با نگاه چشم نبينند, بلكه دلها او را به حقيقت ايمان , درك كنند....
يونس بن ظبيان مى گويد: به حضور امام صادق (ع ) رفتم و عرض كردم : هشام بن حكم (شاگرد برجستهء امام صادق ) سخن سخت و پيچيده اى را مطروح كرده كه قسمتى از آن را به طور خلاصه براى شما مى گويم : هشام معتقد است كه خدا جسم است , زيرا هر چيزى دو گونه است , جسم و عمل جسم , و از آنجا كه روا نيست كه آفرينندهء جسمها, كار جسم باشد, پس رواست كه فاعل جسم باشد.
واى بر هشام ! مگر او نمى داند كه جسم , محدود و متناهى است , و چون جسم , محدود مى باشد, قابل كم و زياد است , و چنين چيزى , مخلوق خواهد بود.
پس من در اين مورد چگونه معتقد باشم ؟
خدا, نه جسم است و نه شكل , او جسمها را جسم كند, و شكلها را شكل نمايد, جزء ندارد, بى نهايت است , دستخوش كاهش و افزايش نيست , و اگر كسى قائل به جسميت خدا شود, پس چه فرقى بين خالق و مخلوق خواهد بود, ولى خداوند آفريدگار و پديد آورنده است , و بين او و مخلوقات , فرق است چرا كه او يكتا و بى همتا است .
ين جواب را از حجاز آورده اى (ابوشا كر ديصانى از دانشمندان معروف عصر امام صادق (ع ) بود, و در صف منكران توحيد قرار داشت , ومعتقد به خاديى نور و خداى ظلمت بود و همواره مى كوشيد تا با بحثهاى كلامى , عقيدهء خود را ثابت كند, و اسلام را نقض نمايد, او بنيانگذار مكتبى به نام ديصانيه شده بود و شاگردانى داشت , و حتى مدتى <هشام بن حكم > از شاگردان او];ّّ بود, در اينجا به يك نمونه از ايراد تراشى هاى او توجه كنيد: ) ابو شاكر به نظر خود ايرادى براى قرآن يافته بود, روزى به هشام بن حكم (شاگرد برجستهء امام صادق ) گفت : در قرآن آيه اى وجود دارد كه عقيدهء ما (دوگانه پرستى ) را تصديق مى كند.
كدام آيه را مى گوئى ؟ آنجا كه (در آيه 84سورهء زخرف ) مى خوانيم :
و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله : <او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمين نيز معبود مى باشد>, بنابراين آسمان معبودى دارد, و زمين معبود ديگر.
هشام مى گويد: من ندانستم چگونه به او پاسخ بگويم , در آن سال به زيارت خانهء خدا مشرف شدم , و نزد امام صادق (ع ) رفتم و ماجرا را عرض كردم .
امام صادق (ع ) فرمود: اين سخن بى دين خبيثى است , هنگامى كه بازگشتى , از او بپرس : نام تو در كوفه چيست ؟ مى گويد: فلان .
بگو: نام تو در بصره چيست ؟
مى گويد: فلان , سپس بگو: <پروردگار ما نيز همين گونه است , نام او در آسمان <اله > است و در زمين نام او <اله > است , و همچنين در درياها, و صحراها و در هر مكانى , اله و معبود, او است >.
هشام مى گويد: هنگامى كه بازگشتم , به سراغ ابوشاكر رفتم , و اين پاسخ را به او دادم , گفت : <اين سخن از تو نيست , اين را از حجاز آورده اى > <هذه نقلت من الحجاز) ناظرهء هشام بن حكم با استاد معتزلى (عمر بن عبيد (80ـ 128ه. ق ) از اساتيدو بزرگان فرقهء معتزلهء اسلامى , در عصر امام صادق (ع ) بود, و از دوستان نزديك منصور دوانيقى (دومين خليفهء عباسى ) به شمار مى رفت , و در بصره , جلسهء درسى داشت , و شاگردان بسيارى در آن جلسه , شركت مى كردند, و او طبق مرام خود (كه بر خلاف اعتقادات تشيع بود) تدريس مى نمود, هشام بن حكم كه از شاگردان زبردست امام صادق (ع ) و از محققان نيرومند تشيع بود, روزى در جلسهء درس او شركت نمود, و با او به مناظره پرداخت به گونه اى كه او را محكوم كرد اينك به شيوهء مناظرهء او توجه كنيد) جمعى از شاگردان امام صادق (ع ), از جمله هشام , در محضر آن حضرت بودند, امام صادق (ع ) به هشام كه در اين وقت جوان بود, رو كرد و فرمود: <آنچه كه بين تو و عمروبن عبيد (استاد معتزلى ) مناظره و بحث شده , براى ما بيان كن >.
<فدايت شوم اى فرزند رسول خدا! من مقام شما را گرامى مى دارم , و از سخن گفتن در حضور شما شرم دارم , زيرا زبانم را در محضر شما, ياراى سخن گفتن نيست !>.
هرگاه ما دستورى به شما مى دهيم , اطاعت كنيد.
به من خبر رسيد كه <عمروبن عبيد> روزها در مسجد بصره با شاگردان خود مى نشيند (و دربارهء مسألهء امامت و رهبرى , بحث و گفتگو مى كند, و عقيدهء شيعه را در مورد مسألهء امامت , بى اساس جلوه مى دهد).
اين خبر براى من بسيار ناگوار بود, از اين رو (از كوفه ) به بصره رفتم , و در روز جمعه به مسجد بصره وارد شدم , ديدم جمعيت زيادى گرداگرد او حلقه زده اند, و او نيز جامهء سياه پشمى بر تن كرده , و عبايى به دوش افكنده , و حاضران از او سؤال مى كردند و او جواب مى داد.
از حاضران تقاضا كردم , تا در حلقهء خود به من جائى بدهند, سرانجام راه باز كردند, و در آخر جمعيت , بر دو زانو نشستم , آنگاه مناظرهء من با او به اين ترتيب شروع شد: (خطاب به عمروبن عبيد): اى دانشمند, من مرد غريبى هستم , آيا اجازه دارم از شما سؤالى كنم ؟ آرى اجازه دارى .
آيا چشم دارى ؟ فرزندم ! اين چه سؤالى است كه مطرح مى كنى , چيزى را كه مى بينى چرا از آن مى پرسى ؟ سؤالات من همين گونه است .
گرچه سؤالات تو احمقانه است , ولى آنچه خواهى بپرس .
آيا چشم دارى ؟ آرى .
به وسيلهء چشم چكار مى كنى ؟ به وسيلهء چشم , رنگها و اشخاص و ساير منظره ها را مى نگرم .
آيا بينى دارى ؟ آرى .
با آن چه استفاده مى برى ؟ به سيلهء بينى بوها را استسشمام مى نمايم .
آيا زبان و دهان دارى ؟ آرى .
با آن چه نفعى مى برى ؟ با زبان طعم غذاها را چشيده و درك مى كنم .
آيا گوش دارى ؟ آرى .
با گوش چه استفاده مى كنى ؟ با گوش , صداها را مى شنوم .
آيا قلب دارى ؟ آرى .
با قلب چه مى كنى ؟ به وسيلهء قلب (مركز ادراكات ) آنچه بر اعضاى بدنم مى گذرد, و بر حواس من خطور مى كند, برطرف كرده و صحيح را از باطل تشخيص مى دهم .
آيا اعضاء, از قلب بى نياز نيستند؟ نه , نه هرگز.
وقتى كه اعضاء بدن , صحيح و سالم هستند, چه نيازى به قلب دارند؟ پسر جانم ! اعضاء بدن در بوئيدن يا ديدن يا شنيدن يا چشيدن , ترديد پيدا كنند, و در امرى از امور دچار حيرت شوند, فوراً به قلب (مركز ادراكات ) مراجعه مى كنند, تا ترديدشان رفع شود و يقين حاصل كنند.
بنابراين خداوند قلب را براى رفع ترديد قرار داده است .
آرى .
اى مرد دانشمند! وقتى كه خداوند براى تنظيم ادارهء امور كشور كوچك تن تو, پيشوايى به نام قلب قرار داده , چگونه ممكن است كه خداى مهربان آنهمه مخلوق و بندگان خود را بدون رهبر, واگذارد, تا در حيرت و شكت , به سر برند و براى رفع شك و حيرت آنها, امام و پيشوا نيافريده باشد, تا مردم در موارد مختلف به او مراجعه كنند.
در اين هنگام ,<عمرو> سكوت عميقى كرد و لب به سخن نگشود, و پس از زمانى تأمل , به هشام گفت : <آيا تو هشام بن حكم نيستى ؟> <نه >, (اين پاسخ هشام يكنوع تاكتيك بود).
آيا با او نشست و برخاست نكرده اى ؟ و در تماس نبوده اى ؟ نه .
پس تو از اهل كجائى ؟ از اهل كوفه هستم .
پس تو همان هشام هستى .
در اين هنگام , <عمرو> از جا برخاست و مرا در آغوش كشيد و بر جاى خود نشانيد, و تا من بر آن مسند نشسته بودم , سخنى نگفت .
وقتى كه سخن هشام به اينجا رسيده امام صادق (ع ) خنديد و به هشام فرمود: اين طرز استدلال را از كه آموخته اى ؟ هشام عرض كرد: آنچه از شما شنيده بودم منظم كردم .
امام صادق (ع ) فرمود:
<هذا والله مكتوب فى صحف ابراهيم و موسى : <سوگند به خدا, اين گونه مناظرهء تو در صحف ابراهيم و موسى (ع ) نوشته شده است >.
ناظرهء شاگردان امام صادق (ع ), با دانشمند شامى عصر امام صادق (ع ) بود, يكى از دانشمندان شام (در مكه ) به حضور امام صادق (ع ) رسيد و خود را چنين معرفى كرد:
<من به علم كلام و فقه و فرائض , آگاه هستم و براى بحث و مناظره با اصحاب و شاگردان شما به اينجا آمده ام >.
سخن تو از گفتار پيامبر (ص ) گرفته شده , يا از خودت مى باشد؟ هم از گفتار پيامبر (ص ) است و هم از خودم مى باشد(آميخته اى از سخن پيامبر (ص ) و خودم هست ).
پس تو شريك پيامبر (ص ) هستى ؟ نه , شريك او نيستم .
آيا بر تو وحى نازل مى شود؟ <نه >.
آيا اگر اطاعت پيامبر (ص ) را واجب مى دانى , اطاعت خودت را نيز واجب مى دانى ؟ اطاعت خودم را واجب نمى دانم .
آنگاه امام صادق (ع ) به <يونس بن يعقوب > (يكى ازشاگردان برجسته اش ) رو كرد و فرمود: اى يونس ! اين مرد, قبل از آنكه به بحث و مناظره پردازد, خودش را محكوم نمود( زيرا بدون دليل , سخن خود را حجت دانست ), اى يونس ! اگر علم كلام را به خوبى مى دانستى با اين مرد شامى , مناظره مى كردى .
واى و افسوس !! كه به علم كلام آگاهى ندارم , فدايت گردم , شما از علم كلام نهى فرمودى , و مى فرمودى واى بر كسانى كه با علم كلام سروكار دارند و مى گويند: اين درست مى آيد, و آن بى اساس است , اين به نتيجه مى رسد, اين را مى فهميم و آن را نمى فهميم ...
آنچه من نهى كرده ام , اين است كه سخن مرا رها كنند و به آنچه خود دانسته اند (و بافته اند) تكيه كنند, اى يونس ! اكنون بيرون برو و هر كدام از دانشمندان علم كلام را ديدى (كه از شاگردان امام هستند) به اينجا بياور.
من از حضور امام صادق (ع ) بيرون رفتم , و سه نفر به نامهاى : حمران بن اعين , مؤمن الطاق احوال و هشام بن ];ّّ سالم را كه علم كلام را به خوبى مى دانستند به حضور امام صادق (ع ) آوردم و نيز <قيس بن ماصر> را كه به نظرم در علم كلام , از همه برتر بود, و اين علم را از امام سجاد (ع ) آموخته بود, به محضر امام آوردم , وقتى همگى در كنار هم اجتماع كرديم , امام صادق (ع ) سر از خيمه بيرون آورد, از همان خيمه اى كه در كوه كنار حرم مكه براى آن حضرت برپا مى داشتند, و آن جناب , چند روز قبل از شروع مراسم حج در آنجا به سر مى برد, در اين هنگام چشم حضرت به شترى افتاد كه دوان دوان مى آمد, فرمود: به خداى كعبه سوگند سوارهء اين شتر, <هشام > است كه به اينجا مى آيد.
حضاران فكر كردند منظور امام , هشام از فرزندان عقيل است , زيرا امام او را بسيار دوست داشت , ناگاه ديدند شتر نزديك شد, و سوارهء آن , <هشام بن حكم > (يكى از دانشمندان و شاگردان بزرگ امام ) است كه وارد شد, او در آن هنگام نوجوان بود, و تازه موى چهره اش روئيده شده بود و همهء حاضران در سن و سال از او بزرگتر بودند, امام صادق (ع ) تا هشام را ديد, از او استقبال گرم كرد, و برايش جا باز نمود, و در شأن او فرمود:
ناصرنا بقلبه و لسانه و يده :
<هشام با دل و زبان و عملش , يارى كنندهء ما است >.
آنگاه امام صادق (ع ) (به چند نفر از شاگردانش كه در آنجا حاضر بودند, به هر كدام جداگانه فرمود: با آن دانشمند شامى مناظره و گفتگو كنند) نخست به حمران فرمود: با مرد شامى مناظره كن , او به مناظره با مرد شامى پرداخت و طولى نكشيد كه مرد شامى در برابر حمران , درمانده شد.
سپس امام (ع ) به (مؤمن الطاق ) فرمود: اى طاقى ! با مرد شامى گفتگو كن , او با مرد شامى به مناظره پرداخت و طولى نكشيد كه بر مردم شامى چيره و پيروز گرديد.
سپس امام (ع ) به <هشام بن سالم > فرمود: تو هم با مرد شامى سخن بگو, او نيز با شامى به گفتگو پرداخت , ولى بر شامى چيره نشد, بلكه برابر شدند.
آنگاه امام (ع ) به <قيس بن ماصر> فرمود: تو با او سخن بگو, قيس با مرد شامى به مناظره پرداخت , امام (ع ) مناظره ء آنها را گوش مى كرد, و خنده بر لب داشت , زيرا دانشمند شامى , درمانده شده بود, و نشانه هاى درماندگى و عجز در چهره اش ديده مى شد...
سپس امام صادق (ع ) به دانشمند شامى رو كرد و فرمود: <با اين جوان , اشاره به <هشام بن حكم > گفتگو كن >.
دانشمند شامى , آمادگى خود را براى مناظره با هشام اعلام كرد و گفتگوى آنها در حضور امام صادق (ع ) به ترتيب زير ادامه يافت :
(خطاب به هشام ) اى جوان ! دربارهء امامت اين مرد (امام صادق ) از من سؤال كن (مى خواهم در اين باره با تو گفتگو كنم ).
هشام (از بى ادبى و گستاخى مرد شامى به ساحت مقدس امام ) به گونه اى خشمگين شد كه بدنش مى لرزيد, در اين حال به مرد شامى گفت : <آيا پروردگارت خير و سعادت بندگانش را بهتر و بيشتر مى خواهد, يا بندگان , خير خود را نسبت به خود؟>.
بلكه پروردگار, خير بندگانش را بيشتر مى خواهد.
خداوند براى خير و سعادت انسانها چه كرده است ؟ خداوند حجت خود را براى آنها استوار نموده , تا پراكنده نگردند, و او بين بندگانش را در پرتو حجتش ,الفت , و دوستى بخشد, تا نابسمامانيها خود را در پرتو دوستى , سامان دهند, و همچنين خداوند بندگانش را به قانون الهى آگاه مى كند.
آن حجت كيست ؟
او رسول خدا است .
بعد از رسول خدا (ص ) كيست ؟
بعد از پيامبر (ص ), حجت خدا, <قرآن و سنت > است .
آيا قرآن و سنت , براى رفع اختلاف امروز ما سودمند است ؟ آرى .
پس چرا بين من و تو اختلاف است و تو براى همين جهت از شام به اينجا (مكه ) آمده اى ؟! دانشمند شامى در برابر اين سؤال خاموش ماند, امام صادق (ع ) به او فرمود: چرا سخن نمى گوئى ؟ اگر در پاسخ سؤال هشام بگويم : قرآن و سنت , اختلاف بين ما را رفع مى كند, سخن بيهوده اى گفته ام ,];ّّ زيرا عبارات قرآن و سنت , داراى معانى گوناگون است , و اگر بگويم : اختلاف ما در فهم قرآن و سنت , به عقيدهء ما لطمه نمى زند و هر كدام از ما ادعاى حق مى كنيم , در اين صورت , قرآن و سنت به ما سودى (در رفع اختلاف ) نبخشد, ولى همين استدلال (مذكور) به نفع عقيدهء من است , نه بنفع عقيدهء هشام .
از هشام همين مسأله را بپرس , كه پاسخ قانع كننده را از او كه وجودش سرشار از علم و كمال است , مى يابى .
آيا خداوند شخصى را به سوى بشر فرستاده تا آنها را متحد و هماهنگ كند؟ و نابسامانيهايشان را سامان بخشد و حق و باطل را بر ايشان شرح دهد؟ در عصر رسول خدا (ص ) يا امروز؟
در عصر رسول خدا (ص ) كه خود آن حضرت بود, ولى امروز, آن شخص كيست ؟ امروز همين شخصى كه در مسند نشسته (اشاره به امام صادق (ع )) و از هر سو مردم به حضورش مى آيند, (حجت و برطرف كننده اختلاف ما است , زيرا) ميراث دار علم نبوت است كه دست به دست از پدرانش به او رسيده است , اخبار زمين و آسمان را براى ما بازگو مى سازد.
<من چگونه بفهمم كه اين شخص (امام صادق ) همان حجت حق است ؟!> هر چه خواهى از او بپرس , تا به حجت حق بودن او پى ببرى .
اى هشام با اين سخن , ديگر عذرى براى من باقى نگذاشتى , از من است كه بپرسم و با سؤال به حقيقت برسم .
آيا مى خواهى گزارش چگونگى سفر و مسير راه مسافرت تو را از شام به اينجا, به تو خبر دهم ؟ كه چنين و چنان بود (امام مقدارى از چگونگى سفر او را بيان كرد).
(كه شيفتهء بيانات امام صادق (ع ) شده بود, حقيقت را دريافت و نور ايمان بر صفحهء قلبش تابيد و هماندم ) با شادمانى گفت : <راست گفتى , اكنون به خدا, اسلام آوردم >.
بلكه اكنون به خدا ايمان آوردى , و اسلام , قبل از ايمان است , به وسيله اسلام از يكديگر ارث مى برند و ازدواج كنند ولى ثواب بردن در پرتو ايمان است , (تو قبلاً مسلمان بودى , ولى امامت مرا قبول نداشتى , و اكنون با];ّّ پذيرش امامت من , به ثواب اعمالت مى رسى ).
صحيح فرمودى , گواهى مى دهم كه : <معبودى جز خداى يكتا نيست , و محمد (ص ) خدا است , و تو جانشين اوصياء پيامبر اسلام (ص ) هستى >.
در اين هنگام امام صادق (ع ) در بارهء چگونگى مناظرات شاگردانش با دانشمند شامى (نامبرده ) چنين نظر داد: به <حمران > فرمود: <تو سخن خود را هماهنگى با حديث , به پيش مى برى و به حق نائل مى شوى >.
وبه <هشام بن سالم > فرمود: <تو در جستجوى يافتن حديث , مى پردازى , ولى توان و شناخت پياده كردن آن را به طور صحيح ندارى >.
و به <مؤمن الطاق > فرمود: <تو بسيار با قياس و تشبيه وارد بحث مى شوى , و از موضوع بحث خارج مى گردى , باطلى را بوسيلهء باطلى رد مى كنى , و باطل تو روشنتر است >.
و به <قيس بن ماصر> فرمود: <تو به گونه اى سخن مى گويى كه آن را به حديث پيامبر (ص ) نزديكتر سازد, ولى دورتر شود, حق را با باطل مخلوط مى كنى , با اينكه حق اندك , انسان را از باطل بسيار, بى نياز مى كند, تو و احول (مؤمن الطاق ) هنگام بحث از شاخه اى به شاخهء ديگر مى پريد و در اين جهت داراى مهارت و زبردستى هستيد.
يونس مى گويد: به خدا من فكر مى كردم كه امام دربارهء هشام نيز همان را بگويد كه به قيس و احول فرمود, ولى (هشام را با عاليترين وصف , ستود و) در شأن او چنين گفت : <اى هشام با هر دو پا به زمين نمى خورى , تا كارت به جائى رسد كه نزديك است به زمين سقوط كنى , در هماندم پرواز مى كنى > (يعنى تا نشانهء درماندگى را درخود احساس كردى , با زبردستى , خود را نجات مى دهى ) آنگاه به هشام فرمود: <افرادى مانند تو بايد با سخنواران , مناظره كنند, مراقب باش كه در بحثهاى لغزش نكنى , كه به خواست خدا, شفاعت ما از پيامدهاى اين گونه شيوهء بحث و مناظره , براى طراح و گردانندهء چنين شيوه است > و از گفتار امام صادق (ع ) در شأن هشام بن حكم است : <هشام مدافع حق ما و جلوبرندهء گفتار و رأى ما, و اثباتگر حقانيت ما, و كوبندهء مطالب بيهودهء دشمنان ما است , كسى كه از او پيروى كند و افكار او را دنبال نمايد, از ما پيروى كرده و كسى كه با او مخالفت نمايد, با ما دشمنى نموده است > نجاه سال در جستجوى رهبر آگاه (بُرَيْهْ يا <بُرَيْهه > از علماى بزرگ هفتاد ساله مسيحى در عصر امام صادق (ع ) بود كه مسيحيان به وجود او افتخار مى كردند, او مدتى بود كه عقيده اش نسبت به آئين مسيحيت , سست شده بود, و به دنبال دين . حق مى گشت , و با بسيارى از مسلمانان , بحث و مناظره نموده بود, او همسر خدمتگزارى داشت كه مطالب دينى را با او در ميان مى گذاشت , ولى با آن همه بحث و بررسى , هنوز به نتيجه نرسيده بود, تا اينكه شيعيان , او را به <هشام بن حكم > يكى از شاگردان زبردست و دانشمند امام صادق (ع ) معرفى كردند.
بُرِيْهَه روزى با جمعى از مسيحيان به مغازهء هشام در كوفه رفتند, ديدند هشام به عده اى قرآن ياد مى دهد, بريهه به هشام گفت : <با همهء عالمان و متكلمان اسلام , بحث و مناظره كرده ام , ولى به نتيجه نرسيده ام , اينك آمده ام با تو مناظره كنم >.
هشام در حالى كه خنده بر لب داشت , به او گفت : <اگر از معجزات حضرت مسيح (ع ) را مى خواهيد, ندارم سپس او سؤالاتى دربارهء اسلام , ازهشام كرد, و پاسخ كافى شنيد, آنگاه هشام از او سؤالاتى دربارهء مسيحيت كرد, ولى او در پاسخ , درمانده شد, سرانجام بريهه شرمسار شد, و همراهانش اظهار پشيمانى مى كردند, و با اين وضع متفرق شدند.
بريهه به خانهء خود بازشگت و جريان ملاقات خود با هشام را براى همسرش تعريف كرد, و همسرش گفت : اگر در جستجوى دين حق هستى , غمگين نباش , هر كجا حق را ديدى بپذير, و در اين مسير, لجاجت نكن .
بريهه سخن او را پذيرفت , و روز ديگر نزد هشام رفت و به او گفت : <آيا تو معلم و رهبرى نيز دارى ؟>.
آرى .
او كيست و در كجاست و در چه حال است ؟
اندكى از نژاد, عصمت , علم , سخاوت و شجاعت امام صادق (ع ) را بيان كرد, و سپس گفت : <اى بريهه ! خداوند هر حجتى را كه بر مردم دورانهاى گذشته منصوب نموده , براى مردم دوران وسط و اخير نيز, اقامه كرد, و هيچگاه حجت خدا و دين از ميان نرود>.
سخن بسيار درستى گفتى آنگاه بريهه همراه همسر خود, با هشام به سوى مدينه رهسپار شدند, تا به حضور امام صادق (ع ) برسند.
هشام همراه بريهه و همسر او (مسافرت طولانى بين كوفه ومدينه را به پايان رسانده ) به مدينه رسيدند) براى ديدار امام صادق (ع ) به خانهء آن حضرت رفتند, در آنجا با امام كاظم (ع ) فرزند امام صادق (ع ) (كه در آن وقت كمتر از بيست سال داشت ) ملاقات نمودند.
هشام داستان خود با بريهه را براى امام كاظم (ع ) نقل كرد, در اين هنگام امام كاظم (ع ) به بريهه فرمود: تا چه اندازه به كتاب دينت (انجيل ) آگاهى دارى ؟ آن را مى دانم .
تا چه اندازه اطمينان دارى كه معنيش را بدانى ؟.
به آن به خوبى آگاه هستم , و در اين جهت , اطمينان بسيار دارم .
آنگاه امام كاظم (ع ) مقدارى از فرازهاى كتاب انجيل را خواند, بريهه (آنچنان تحت تأثير جاذبهء قرائت امام قرار گرفت كه هماندم نور ايمان بر سراسر قلبش تابيد و) عرض كرد:
اياك كنت اطلب منذ خمسين سنة او مثلك
: <پنجاه سال است كه من در جستجوى تو يا مانند تو بودم >
لاقات عالم بزرگ مسيحى با امام صادق (ع ) بريهه , عالم بزرگ ميسحيان , از آن پس , به خدا (و اسلام ) ايمان آورد, و در راه ايمان , به خوبى , استوار ماند, بانوئى كه همراهش بود نيز مسلمان شد, آنگاه هشام همراه بريهه و آن بانو به حضور امام صادق (ع ) رسيدند, و هشام جريان ملاقات حضرت كاظم (ع ) را با بريهه , براى امام صادق بازگو گرد.
امام صادق (ع ) اين آيه (34آل عمران ) را خواند: ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم : <آنها فرزندان و دودمانى بودند كه (از نظر علم و كمال ) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند, و خداوند شنوا و دانا است >.
(يعنى حضرت كاظم (ع ) گلى از نژاد رسالت و نبوت است كه آن گونه بريهه را تحت تأثير قرار داده است ).
در اين هنگام بريهه به امام صادق (ع ) عرض كرد: <تورات و انجيل و كتابهاى آسمانى كه بر پيامبران نازل شد, از كجا به دست شما رسيده است ؟!> اين كتابها از ناحيهء خود آن پيامبران , به ارث به ما رسيده است (منظور ارث معنوى و علمى است ) همانگونه كه آنها كتابهاى آسمانى را مى خواندند, ما هم مى خوانيم , و همانگونه كه آنها بيان مى كردند, ما نيز بيان مى كنيم .
و اين را بدان كه :
ان اللّه لا يجعل حجةً فى ارضه يسأل عن شيىء قبقول : لا أَدرى : <همانا خداوند حجتى در زمين خود نمى گذارد كه چيز از او بپرسند و او بگويد: نمى دانم > بلكه او قدرت پاسخگويى به همهء سؤالات را دارد> .