خوارج ازمنظر استاد مطهرى(3)

خوارج

& و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا & ( 1 ) در جهان اسلام همانطورى كه در فروع دين مسلكهائى پيدا شد , در اصول دين هم مسلكهاى زيادى پيدا شد كه در ميان آنها از همه معروفتر دو نحله است : نحله اشعرى و نحله معتزلى . اتفاقا اينها هم همانطورند يعنى مسلك معتزلى مظهر افراط كارى و نحله اشعرى مظهر جمود فوق العاده است .
معتزله افرادى بودند كه در زمان خودشان به روشنفكرى معروف بودند .
روشنفكرى به خرج مى دادند و در اين كار افراط مى كردند . مثلا اسم جن در قرآن برده شده است : & قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن & ( 1 ) و يك سوره بنام ( جن( داريم . اينها وجود جن را انكار مى كردند و به طور كلى هر چه كه با عقل جور در نمىآمد به اين معنى كه عقل آنان نمى توانست آن را حل بكند فورا درصدد انكار آن برمىآمدند . اشاعره درست برعكس بودند , هر چيزى را به مفهوم محسوسش حمل مى كردند يعنى براى هر چيزى يك معناى حسى در نظر مى گرفتند . مثلا ما كه مى گوئيم فلانكس آمده است و گفته است , مقصود از اين ( آمده است( اين نيست كه با پاى خودش آمده بلكه يعنى گفته است يا عقيده اش اينست . آنها آنقدر جمود به خرج مى دادند كه تعبيراتى را كه در قرآن راجع به خدا هست كه تعبيرات اولى و مجازى است به واقع فرض مى كردند . از همين احمد حنبل كه اشعرى مذهب است سؤال مى كردند كه & الرحمن على العرش استوى & يعنى چه ؟ خداوند بر تخت نشسته يعنى چه ؟ مى گفت : الكيفيه مجهوله و السؤال بدعه كيفيت را ما نمى دانيم , كسى هم حق سؤال كردن ندارد . مى گفت : ( قرآن گفته است خدا روى تخت نشسته است , منتها تخت چگونه است و نشستن چگونه , ما نمى دانيم( . قرآن خودش مى گويد خدا جسم نيست ولى بر همه چيز احاطه دارد , خدا با همه اشياء هست . اين چطور مى شود كه خدا تخت داشته باشد و روى آن بنشيند ؟ ! مى گفت اين ديگر به ما مربوط نيست . در مقابل افراط كارى هاى معتزله كه در اينجور مسائل ترديد مى كردند , اشاعره برعكس اگر در قرآن جاء ربك بود مى گفتند خدا روز قيامت مىآيد .
خدا را درست يك انسان فرض مى كردند . اگر كسى مى گفت اين حرفها با عقل جور در نمىآيد مى گفتند عقل حق مداخله ندارد . در اينجا هم باز روشى كه ائمه راهنمائى كردند , روشى بود كه نه اين بود و نه آن , راه معتدل بود , راهى كه نه افراط كارى بيجا بود و نه جمود احمقانه .
در اين قسمت مى خواهيم مثالهائى براى جمودهائى كه در تاريخ اسلام پيدا شده و ضربه هائى به اسلام زده است ذكر كنم . اولين جريان جمود آميزى كه در تاريخ اسلام پيدا شد جريان ( خوارج( بود . خوارج به اسلام زياد ضربه زدند و ضربه اينها نه تنها از اين ناحيه بود كه مدتى فساد كردند , ياغى شده و اشخاص بيگناهى از جمله اميرالمؤمنين را كشتند , بلكه غير از اينها ضربه بزرگى به عالم اسلام وارد ساختند . خلاصه يك نوع خشكه مقدسى داشتند .
تاريخچه خوارج از اينجا شروع مى شود : اينها گروهى از اصحاب اميرالمؤمنين بودند و در جنگ صفين در لشكر اميرالمؤمنين شركت داشتند . اين جنگ چندين ماه طول كشيد . البته گاهى هم متاركه مى شد ولى مجموع مدت جنگها را چهارده ماه نوشته اند . اواخر كار و در آخرين جنگ لشكر اميرالمؤمنين داشتند فاتح مى شدند . در اينجا عمروبن العاص كه مشاور معاويه بود نيرنگى به كار برد يعنى از خشك مغزى و جمود فكرى يكعده از اصحاب اميرالمؤمنين استفاده كرد . قضيه از اين قرار بود كه از اولى كه دو لشكر روبرو شدند , اميرالمؤمنين به معاويه پيشنهاد مى كرد كه كارى بكن كه ميان مسلمين جنگى صورت نگيرد , و معاويه حاضر نمى شد , تا آخرين جنگى كه در آن چيزى نمانده بود كه لشكر معاويه ريشه كن بشود , به دستور عمروبن العاص قرآنها را جمع آورى و سرنيزه ها كردند , به لشكر على ( ع ) گفتند كه بين ما و شما كتاب خدا است . تا اينها اين كار را كردند يكعده از اصحاب اميرالمؤمنين دست از جنگ كشيدند و آن انضباط نظامى را كه در جنگ حكمفرما است كنار گذاشتند و حال آنكه قاعده اينست كه سرباز بايد تابع فرمانده خودش باشد چه او را لايق بداند و چه نداند . گفتند قضيه تمام شد , قرآن در ميان آمد , نمى شود جنگيد . عده اى از اصحاب اميرالمؤمنين كه در رأس آنها مالك اشتر بود ترتيب اثر ندادند , فهميدند نيرنگ است , در اين موقع كه كار جنگ دارد خاتمه مى يابد و عنقريب است كه آنها شكست بخورند متوسل به اين حيله شده اند .
اعتنا نكردند . ولى افرادى كه گول خورده بودند آمدند خدمت حضرت كه يا على ! فورا به مالك دستور بده جنگ را كنار بگذارد و قرآن ميان ما باشد . حضرت فرمود اينها دروغ مى گويند , اينها نقشه است , اصلا معاويه اهل قرآن نيست , عقيده به قرآن ندارد , تا احساس كرده است كه شكستش قطعى است براى اينكه جلوى جنگ را بگيرد اين كار را كرده است . گفتند نه , بالاخره هر چه باشد قرآن است , تو مى گوئى ما شمشير به قرآن بزنيم ؟ ! تو مى گوئى احترام قرآن را رعايت نكنيم ؟ فرمود ما به خاطر احترام قرآن دستور جنگ مى دهيم . البته قرآن احترام دارد اما قرآن واقعى كه وحى خدا است در دل من است , صفحه كاغذ كه خط قرآن روى آن نوشته شده است هم در درجه چندم احترام دارد و بايد احترام داشته باشد اما نه در جائى كه كار مهمترى هست . اينجا پاى حقيقت قرآن درميان است و پاى نوشته كاغذ .
اما مگر اين افراد جامد خشك مغز مى توانستند اين حرف را بفهمند ؟ مى گفتند بگو مالك برگردد . اينقدر اصرار كردند كه حضرت به مالك فرمود دست از جنگ بردارد . مالك پيغام داد عنقريب است كه كار تمام بشود , بگذار جنگ را ادامه بدهيم . اينها گفتند مالك كافر شده است , اگر مالك برنگردد ترا مى كشيم . چندين هزار مرد با شمشيرهاى كشيده بالاى سر على ايستاده بودند كه يا بايد مالك برگردد يا ترا مى كشيم . حالا ببينيد جمود , بى فكرى , خشك مغزى چه مى كند ؟ ! چه جور كار خودش را در آنجا كرد كه حضرت به مالك پيغام داد اگر مى خواهى مرا زنده ببينى , برگرد .
جنگ متاركه شد . گفتند كتاب الله بايد بين ما حكومت بكند . حضرت فرمود كتاب الله مانعى ندارد . پيشنهاد شد كه يك نفر از اين طرف و يك نفر از آن طرف انتخاب بشود تا حكم باشند و هر چه آنها حكم كردند همان كار را بكنند . معاويه عمرو بن العاص را حكم قرار داد . اميرالمؤمنين فرمود مرد ميدان او عبدالله بن عباس است . همين خشكه مقدسها گفتند او قوم و خويش تو است , بايد يكنفر بيطرف باشد . روى خشكه مابى اين حرف را زدند . حضرت فرمود مالك اشتر برود . آنها گفتند نه , آن را هم قبول نداريم . خودشان آمدند يك آدم كودن احمقى كه حتى تمايلات ضدعلى داشت يعنى ابوموسى اشعرى را انتخاب كردند . ابوموسى آمد و آن جريان مفتضح رسوا اتفاق افتاد .
اينجا بود كه فهميدند اشتباه كرده اند ولى باز اشتباه خودشان را به طور ديگرى توجيه كردند . نگفتند از اول ما اشتباه كرديم كه دست از جنگ برداشتيم . نگفتند كه ما اشتباه كرديم كه ابوموسى را انتخاب كرديم .
گفتند اشتباه ما در اين بود كه ما حكميت را قبول كرديم و قبول حكميت كفر است , داورى كردن انسان كفر است چون لاحكم الا الله حكم مال خداست .
دائما مى گفتند اين كار غلط بود , اين كار كفر بود , استغفرالله ربى و اتوب اليه . آمدند سراغ على ( ع ) كه تو هم بايد توبه بكنى . حضرت فرمود حكميت كار غلطى بود و شما كرديد ولى كفر نيست . گفتند نه , حكميت كفر است و بايد توبه كنى . حضرت هم اين كار را نكردند . آنها گفتند كفر و الله الرجل به خدا اين مرد كافر شده , و حكم ارتداد على را صادر كردند . بعد خود اينها ياغى شدند و لذا به نام خوارج ناميده شدند .
اصول و فروعى براى خودشان ترتيب دادند و فقهى براى خودشان درست كردند .
فقه خوارج فقه مخصوصى است . عقايد فقهيشان بسيار جامد است . گفتند تمام فرق اسلامى كافرند غير از ما و هركسى كه گناه كبيره مرتكب بشود كافر است . يك فقه به اصطلاح مضيق , تنگ و تاريك به وجود آوردند . به همين دليل اينها بعدها منقرض شدند چون اساسا فقه اينها فقه عملى نبود , نمى شد جامعه اى خود را پايبند به اين فقه بكند و بتواند به زندگى خود ادامه بدهد . البته اينها سالها وجود داشتند و با خلفاى بعد هم مخالفت كردند چون با تمام خلفا مخالف بودند . با عثمان خوب نبودند . مى گفتند عثمان نيمه اول عمرش خوب بود , نيمه دومش بد . با على خوب نبودند مى گفتند اوائل خوب بود ولى بعد آن وقتى كه تن به حكميت داد العياذبالله كافر شد . با معاويه براستى دشمن بودند . معاويه را از على هم بدتر مى دانستند و بعد هم با تمام خلفا بد بودند و با همه جنگيدند تا بالاخره منقرض شدند .
خوارج به تعبير اميرالمؤمنين سوء نيت نداشتند , كج سليقه بودند , جمود فكرى داشتند . در نهج البلاغه , حضرت مى فرمايد : | لا تقتلوا الخوارج بعدى , فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه | ( 1 ) مقايسه مى كرد ميان خوارج و اصحاب معاويه . فرمود بعد از من خوارج را نكشيد , اينها با اصحاب معاويه خيلى فرق دارند , اينها دنبال حق هستند ولى احمقند , اما آنها از اول دنبال باطلند و به آن هم رسيدند . جمله ديگرى حضرت درباره اينها دارد كه خيلى عجيب است , مى فرمايد : | فانى فقأت عين الفتنه , و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى | ( 2 ) اين را همه نوشته اند كه اين جمله را حضرت بعد از فراغ از كشتن خوارج فرموده است .
فرمود : من بودم كه چشم فتنه را از سرش در آوردم . غير از من احدى جرأت اين كار را نداشت . و راست هم هست . ما اگر بخواهيم در يك موضوع خدا را شكر بكنيم كه در زمان على نبوديم , حق داريم براى اينكه اگر در آن زمان مى بوديم آنقدر ايمان نداشتيم كه در آن موضوع ثابت قدم بمانيم . مثلا ممكن است ما اگر در زمان على ( ع ) بوديم در جنگ جمل شركت مى كرديم , در جنگ صفين هم شركت مى كرديم ولى باور نكنيد اگر ما با على مى بوديم جرأت مى كرديم كه در جنگ خوارج هم شركت بكنيم براى اينكه آنجا على به جنگ كسانى رفت كه قائم الليل وصائم النهار بودند يعنى مردمانى كه از سرشب تا صبح عبادت مى كردند و روزها روزه دار بودند و در پيشانى آنها آثار سجده بود : جباها قرحه پيشانيهائى كه از بس سجده كرده بودند قرحه دار شده بود . چه كسى جرأت داشت با اينها بجنگد ؟ ! فقط على مى توانست , چون به ظاهر نگاه نمى كرد , با اينكه على اقرار مى كند كه اينها مردمانى متظاهر و دروغگو نبودند . عمده اينست . اگر منافق مى بودند مهم نبود ولى خير , اينها نماز مى خواندند در شبها , و روزها روزه دار بودند ولى وجودشان براى اسلام خطر است , جامدهائى هستند كه براى اسلام ضررشان از دشمنان اسلام بيشتر است . و اگر على در آن روز شمشير به روى خوارج نكشيده بود و اگر شخصيت على نبود و آن نصوصى كه پيغمبر درباره على كرد نبود و بعد هم اگر آن مقام على , ايمان على , زهد و تقواى على نبود , بعد از على هم هيچ خليفه اى قدرت نداشت با خوارج بجنگد , هيچ سربازى جرأت نمى كرد به جنگ خوارج برود . ولى چون على پيشقدم شده بود آنها هم با خوارج مى جنگيدند . مى گفتند اينها كسانى هستند كه على با اينها جنگيده است , اگر جنگيدن با اينها خلاف حق بود على با اينها نمى جنگيد . نوشته اند كه يك شب حضرت در ميان كوچه و بازار با يكى از اصحاب عبور مى كرد , يك وقت زمزمه سوزناك دلربائى از قرآن شنيدند كه اين آيه را مى خواند :
& امن هو قانت آناء الليل ساجدا & . . . ( 1 ) كسى كه همراه حضرت بود پاهايش خشك شد , گفت اين چه مرد سعادتمندى است ! خوش به حال او ! حضرت فرمود خير , غبطه به حال او نخور . قصه گذشت . بعد از مدتى كه جريان خوارج پيش آمد اتفاقا همان شخص خدمت حضرت بود . در ميان كشتگان عبور مى كردند . به جنازه مردى رسيدند . حضرت به آن شخص صحابى فرمود اين همان مردى است كه آن شب تلاوت قرآن مى كرد . عقيده اينها در باب امر به معروف و نهى از منكر اين بود كه تقيه به معناى تاكتيك به كار بردن لزومى ندارد . اين منطق را كه ما داريم كه بايستى عقل را دخالت داد و فكر سود و ضرر را كرد و اگر ديدى سودش از ضررش زيادتر است اقدام كن , خوارج مى گفتند اينجور نيست بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنيم هر جور كه بشود . يك نفر تنها مىآمد در حضور يك خليفه سفاك مانند ( عبدالملك( مى ايستاد با علم به اينكه يك پول اثر نمى بخشد , با علم به اينكه اين حرفى كه مى زند ممكن است باعث كشته شدنش بشود و هيچ فائده اى هم ندارد . به او فحش مى داد و بعد هم كشته مى شد و تمام مى شد . على سبب انقراض آنها شد .
بزرگترين علت انقراض آنها اين بود كه منطق را در كار خودشان دخالت نمى دادند بالاخص در امر به معروف و نهى از منكر , و حال آنكه بايد منطق را دخالت داد . اولين جريان جمودى كه در دنياى اسلام پيش آمد همين جمودى است كه اينها به خرج دادند . اگر بخواهيد بفهميد جمود با دنياى اسلام چه كرده است , همين موضوع را در نظر بگيريد كه على بن ابى طالب را چى كشت ؟ يك وقت مى گوئيم على را كى كشت و يك وقت مى گوئيم چى كشت ؟ اگر بگوئيم على را كى كشت ؟ البته عبدالرحمن بن ملجم , واگر بگوئيم على را چى كشت , بايد بگوئيم جمود و خشك مغزى و خشكه مقدسى . همينهائى كه آمده بودند على را بكشند از سر شب تا صبح عبادت مى كردند . واقعا خيلى تأثر آور است . على به جهالت و نادانى اينها ترحم مى كرد , تا آخر هم حقوق اينها را از بيت المال مى داد و به اينها آزادى فكرى مى داد . بالاخره توطئه چيدند كه سه نفر را از بين ببرند . همان جريان توطئه اى كه مى دانيد . تنها كسى كه موفق شد عبدالرحمن بود و البته او از ديگران هم كمك گرفت .
ابن ابى الحديد مى گويد : اگر مى خواهيد بفهميد كه جمود و جهالت چيست , به اين نكته توجه كنيد كه اينها وقتى كه قرار گذاشتند اين كار را بكنند , مخصوصا شب نوزدهم رمضان را انتخاب كردند . گفتند ما مى خواهيم خدا را عبادت بكنيم و چون مى خواهيم امر خيرى را انجام بدهيم پس بهتر اينست كه اين كار را در يكى از شبهاى عزيز قرار بدهيم كه اجر بيشترى ببريم .
در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان آن كارى را كه نبايستى بكنند , كردند .

1 - سوره بقره , آيه 143 .
2 - سوره جن , آيه 1 .
3 - نهج البلاغه , خطبه 59 .
4 - نهج البلاغه , خطبه 91 .
5 - سوره زمر , آيه 9 .

اسلام و مقتضيات زمان , (ج 1 - ص 113 - 123)