خوارج ازمنظر استاد مطهرى(1)
دشمن سازى على
بحث خود را اختصاص مى دهيم به دوران خلافت چهار ساله و اند ماهه او .
على همه وقت شخصيت دو نيروئى بوده است . على هميشه هم جاذبه داشته
است و هم دافعه . مخصوصا در دوره اسلام از اول گروهى را مى بينيم كه به
گرد على بيشتر مى چرخند و گروهى ديگر را مى بينيم كه با او چندان ميانه
خوبى ندارند و احيانا از وجود او رنج مى برند .
ولى دوران خلافت على و همچنين دوره هاى بعد از وفاتش , يعنى دوران ظهور
تاريخى على , دوره تجلى بيشتر جاذبه و دافعه او است . به همان نسبت كه
قبل از خلافت تماسش با اجتماع كمتر بود تجلى جاذبه و دافعه اش كمتر بود
.
على مردى دشمن ساز و ناراضى ساز بود . اين يكى ديگر از افتخارات بزرگ
او است . هر آدم مسلكى و هدفدار و مبارز و
مخصوصا انقلابى كه در پى عملى ساختن هدفهاى مقدس خويش است و مصداق قول
خدا است كه :
& يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لومة لائم & ( 1 ) .
} ( در راه خدا مى كوشند و از سرزنش سرزنشگرى بيم نمى كنند( .
دشمن ساز و ناراضى درست كن است . لهذا دشمنانش مخصوصا در زمان خودش
اگر از دوستانش بيشتر نبوده اند كمتر هم نبوده و نيستند .
اگر شخصيت على , امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود ,
بسيارى از مدعيان دوستيش در رديفدشمنانش قرار خواهند گرفت.
پيغمبر على را به فرماندهى لشكرى به يمن فرستاد . در برگشتن براى
ملاقات پيغمبر عزم مكه كرد . در نزديكيهاى مكه يكى از لشكريان را به جاى
خويش گذاشت و خود براى گزارش سفر زودتر به سوى رسول الله شتافت . آن
شخص حله هائى را كه على همراه آورده بود در بين لشكريان تقسيم كرد تا با
لباسهاى نو وارد مكه شوند . على كه برگشت به اين عمل اعتراض كرد و آنرا
بى انضباطى دانست , زيرا نمى بايست قبل از اينكه پيغمبر اكرم ( ص ) كسب
تكليف شود تصميمى درباره حمله ها گرفته شود و در حقيقت از نظر على ( ع )
اين كار نوعى تصرف در بيت المال بود
بدون اطلاع و اجازه پيشواى مسلمين . از اينرو على ( ع ) دستور داد حله ها
را از تن خود بكنند و آنها را در جايگاه مخصوص قرار داد كه تحويل پيغمبر
اكرم ( ص ) داده شود و آن حضرت خودشان درباره آنها تصميم بگيرد .
لشكريان على ( ع ) از اين عمل ناراحت شدند . همينكه به حضور پيغمبر اكرم
( ص ) رسيدند و رسول اكرم ( ص ) احوال آنها را جويا شد از خشونت على (
ع ) در مورد حله ها شكايتكردند . پيغمبر اكرم ( ص ) آنان را مخاطب
ساخت و گفت :
| يا ايها الناس لا تشكوا عليا فو الله انه لاخشن فى ذات الله من ان
يشكى | ( 1 ) .
} ( مردم ! از على شكوه نكنيد كه به خدا سوگند او در راه خدا شديدتر از
اينست كه كسى درباره وى شكايت كند( .
على در راه خدا از كسى ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسى عنايت مى ورزيد و
از كسى ملاحظه مى كرد به خاطر خدا بود . قهرا اين حالت دشمن ساز استو
روحهاى پرطمع و پر آرزو را رنجيده مى كند و به درد مىآورد .
در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند على دوستانى فداكار نداشت,
همچنانكه هيچكس مانند او دشمنانى اينچنين جسور و خطرناك نداشت . مردى
بود كه حتى بعد از مرگ , جنازه اش مورد هجوم دشمنان واقع گشت . او خود
از اين جريان آگاه بود و آن را پيش بينى مى كرد و لذا وصيت كرد كه قبرش
مخفى باشد و جز
فرزندانش ديگران ندانند , تا آنكه حدود يكقرن گذشت و دولتامويان
منقرض گشت , خوارج نيز منقرض شدند و يا سخت ناتوان گشتند , كينه ها و
كينه توزيها كم شد و به دستامام صادق تربتمقدسش اعلان گشت.
ناكثين و قاسطين و مارقين
على در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار
برخاست : اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها
را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنى خوارج كه خود آنها را مارقين
مى خواند ( 1 ) .
| فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون | ( 2 ) .
} ( پس چون به امر خلافت قيام كردم , طائفه اى نقض بيعت
كردند , جمعيتى از دين بيرون رفتند , جمعيتى از اول سركشى و طغيان كردند
( .
ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند , صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض
. سخنان او درباره عدل و مساواتبيشتر متوجه اين جمعيتاست.
اما روح قاسطين روح سياست و تقلبو نفاق بود . آنها مى كوشيدند تا
زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامدارى على را درهم فرو
ريزند . عده اى پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودى مطامعشان را
تأمين كند . او نمى پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود . او آمده بود
كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند . و از طرفى معاويه و تيپ
او با اساس حكومت على مخالف بودند . آنها مى خواستند كه خود مسند خلافت
اسلامى را اشغال كنند , و در حقيقت جنگعلى با آنها جنگ با نفاق و
دوروئى بود .
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهاى ناروا و خشكه مقدسيها و
جهالتهاى خطرناك بود . على نسبت به همه اينها دافعه اى نيرومند و حالتى
آشتى ناپذير داشت .
يكى از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن على اينست كه در مقام اثبات
و عمل با فرقه هاى گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه
مبارزه كرده است . گاهى او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و
دنياپرستان متجمل مى بينيم , گاهى هم در
صحنه مبارزه با سياست پيشه هاى ده رو و صد رو , گاهى با مقدس نماهاى
جاهل و منحرف .
بحث خود را معطوفمى داريم به دسته اخير يعنى خوارج . اينها , ولو
اينكه منقرض شده اند اما تاريخچه اى آموزنده و عبرتانگيز دارند .
افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين
چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتى نامشان از ميان رفته است
ولى روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمى سخت
براى پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار مى رود .
پيدايش خوارج
خوارج يعنى شورشيان . اين واژه از ( خروج( ( 1 ) به معناى سركشى و
طغيان گرفته شده است. پيدايش آنان در جريان حكميتاست . در جنگ
صفين در آخرين روزى كه جنگ داشت به نفع
على خاتمه مى يافت , معاويه با مشورت عمرو عاص دستبه يكنيرنگ
ماهرانه اى زد . او ديد تمام فعاليتها و رنجهايش بى نتيجه ماند و با شكست
يك قدم بيشتر فاصله ندارد . فكر كرد كه جز با اشتباهكارى راه به نجات
نمى يابد . دستور داد قرآنها را بر سر نيزه ها بلند كنند كه مردم ! ما اهل
قبله و قرآنيم , بيائيد آنرا در بين خويش حكم قرار دهيم . اين سخن
تازه اى نبود كه آنها ابتكار كرده باشند . همان حرفى است كه قبلا على گفته
بود و تسليم نشدند و اكنون هم تسليم نشده اند . بهانه اى است تا راه
نجات يابند و از شكست قطعى خود را برهانند .
على فرياد برآورد بزنيد آنها را , اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه
كرده مى خواهند در پناه لفظ و كتابتقرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به
همان روش ضد قرآنى خود ادامه دهند . كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن
, ارزش و احترامى ندارد . حقيقت و جلوه راستين قرآن منم . اينها كاغذ و
خط را دستاويز كرده اند تا حقيقت و معنى را نابود سازند .
عده اى از نادانها و مقدس نماهاى بى تشخيص كه جمعيتكثيرى را تشكيل
مى دادند با ي كديگر اشاره كردند كه على چه مى گويد ؟ فرياد برآوردند كه با
قرآن بجنگيم ؟ ! جنگ ما به خاطر احياء قرآن است آنها هم كه خود تسليم
قرآنند پس ديگر جنگ چرا ؟ على گفت من نيز مى گويم به خاطر قرآن بجنگيد
, اما اينها با قرآن سر و كار ندارند , لفظ و كتابت قرآن را وسيله حفظ
جان خود قرار داده اند .
در فقه اسلامى , در كتاب الجهاد , مسئله اى است تحت عنوان ( تترس
كفار به مسلمين( . مسئله اينست كه اگر دشمنان اسلام در حالى كه با
مسلمين در حال جنگ اند عده اى از اسراى مسلمان را در مقدم جبهه سپر خويش
قرار دهند و خود در پشت اين جبهه مشغول فعاليت و پيشروى باشند به طورى
كه سپاه اسلام اگر بخواهد از خود دفاع كند و يا به آنها حمله كند و جلو
پيشروى آنها را بگيرد چاره اى نيست جز اينكه برادران مسلمان خود را كه
سپر واقع شده اند نيز به حكم ضرورت از ميان بردارد , يعنى دسترسى به دشمن
ستيزه گر و مهاجم امكان پذير نيستجز با كشتن مسلمانان , در اينجا قتل
مسلم به خاطر مصالح عاليه اسلام و به خاطر حفظ جان بقيه مسلمين در قانون
اسلام تجويز شده است . آنها نيز در حقيقت سرباز اسلامند و در راه خدا
شهيد شده اند منتها بايد خونبهاى آنان را به بازماندگانشان از بودجه اسلامى
بپردازند ( 1 ) و اين تنها از خصائص فقه
اسلامى نيست بلكه در قوانين نظامى و جنگى جهان يك قانون مسلم استكه
اگر دشمن خواست از نيروهاى داخلى استفاده كند آن نيرو را نابود مى كنند
تا به دشمن دست يابند و وى را به عقب برانند .
در صورتى كه مسلمان و موجود زنده اى را اسلام مى گويد بزن تا پيروزى اسلام
بدست آيد , كاغذ و جلد كه ديگر جاى سخن نبايد قرار گيرد . كاغذ و كتابت
احترامش به خاطر معنى و محتوا است . امروز جنگ به خاطر محتواى قرآن
است . اينها كاغذ را وسيله قرار دادند تا معنى و محتواى قرآن را از بين
ببرند .
اما نادانى و بى خبرى همچون پرده اى سياه جلو چشم عقلشان را گرفت و از
حقيقت بازشان داشت . گفتند ما علاوه بر اينكه با قرآن نمى جنگيم , جنگ
با قرآن خود منكرى است و بايد براى نهى از آن بكوشيم و با كسانى كه با
قرآن مى جنگند بجنگيم . تا پيروزى نهائى ساعتى بيش نمانده بود . مالك
اشتر كه افسرى رشيد و فداكار و از جان گذشته بود , همچنان مى رفت تا خيمه
فرماندهى معاويه را سرنگون كند و راه اسلام را از خارها پاك نمايد . در
همين وقت اين گروه به على فشار آوردند كه ما از پشت حمله مى كنيم . هر
چه على اصرار مى كرد آنها بر انكارشان مى افزودند و بيشتر لجاجت مى كردند .
على براى مالك پيغام فرستاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد .
او به پيام على جوابداد كه اگر چند لحظه اى را اجازتم دهى جنگبه
پايان رسيده و دشمن نيز نابود گشته است .
شمشيرها را كشيدند كه يا قطعه قطعه اتمى كنيم يا بگو برگردد .
باز به دنبالش فرستاد كه اگر مى خواهى على را زنده ببينى جنگرا
متوقف كن و خود برگرد . او برگشت و دشمن شادمان كه نيرنگش خوبكارگر
افتاد .
جنگ متوقف شد تا قرآن را حاكم قرار دهند , مجلس حكميت تشكيل شود و
حكمهاى دو طرف بر آنچه در قرآن و سنت , اتفاقى طرفين است حكومتكنند
و خصومتها را پايان دهند و يا اختلافى را بر اختلافات بيفزايند و آنچنان
را آنچنانتر كنند .
على گفت آنها حكم خود را تعيين كنند تا ما نيز حكم خويش را تعيين
كنيم . آنها بدون كوچكترين اختلافى با اتفاق نظر عمر و عاص عصاره نيرنگها
را انتخاب كردند . على عبدالله بن عباس سياستمدار و يا مالك اشتر مرد
فداكار و روشن بين با ايمان را پيشنهاد كرد و يا مردى از آن قبيل را اما
آن احمقها به دنبال همجنس خويش مى گشتند و مردى چون ابوموسى را كه مردى
بى تدبير بود و با على عليه السلام ميانه خوبى نداشت انتخاب كردند . هر
چه على و دوستان او خواستند اين مردم را روشن كنند كه ابوموسى مرد اين
كار نيست و شايستگى اين مقام را ندارد , گفتند غير او را ما موافقت
نكنيم . گفت حالا كه اينچنين استهر چه مى خواهيد بكنيد . بالاخره او را
به عنوان حكم از طرفعلى و اصحابش به مجلس حكميتفرستادند .
پس از ماهها مشورت , عمر و عاص به ابوموسى گفت بهتر
اينست كه به خاطر مصالح مسلمين نه على باشد و نه معاويه , سومى را
انتخاب كنيم و آن جز عبدالله بن عمر , داماد تو , ديگرى نيست . ابوموسى
گفت راست گفتى , اكنون تكليف چيست ؟ ! گفت تو على را از خلافتخلع
مى كنى , من هم معاويه را , بعد مسلمين مى روند يكفرد شايسته اى را كه
حتما عبدالله بن عمر است انتخابمى كنند و ريشه فتنه ها كنده مى شود .
بر اين مطلب توافق كردند و اعلام كردند كه مردم جمع شوند براى استماع
نتائج حكميت .
مردم اجتماع كردند . ابوموسى رو كرد به عمر و عاص كه بفرمائيد منبر و
نظريه خويش را اعلام داريد . عمر و عاص گفت من ؟ ! تو مرد ريش سفيد
محترم از صحابه پيغمبر , حاشا كه من چنين جسارتى را بكنم و پيش از تو
سخنى بگويم . ابوموسى از جا حركت كرد و بر منبر قرار گرفت . اكنون دلها
مى طپد , چشمها خيره گشته و نفسها در سينه ها بند آمده است . همگان در
انتظار كه نتيجه چيست ؟ او به سخن درآمد كه ما پس از مشورت صلاح امت
را در آن ديديم كه نه على باشد و نه معاويه , ديگر مسلمين خود مى دانند هر
كه را خواسته انتخاب كنند و انگشترش را از انگشت دست راستبيرون
آورد و گفت من على را از خلافتخلع كردم همچنانكه اين انگشتر را از
انگشت بيرون آوردم . اين را گفت و از منبر به زير آمد .
عمر و عاص حركت كرد و بر منبر نشست و گفت سخنان ابوموسى را شنيديد
كه على را از خلافت خلع كرد و من نيز او را از خلافت خلع مى كنم همچنانكه
ابوموسى كرد و انگشترش را از دست
راست بيرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ كرد و گفت معاويه را
به خلافت نصب مى كنم همچنانكه انگشترم را در انگشت كردم . اين را گفت و
از منبر فرود آمد .
مجلس آشوب شد . مردم به ابوموسى حمله بردند و بعضى با تازيانه بر وى
شوريدند . او به مكه فرار كرد و عمر و عاص نيز به شام رفت .
خوارج كه به وجود آورنده اين جريان بودند رسوائى حكميترا با چشم
ديدند و به اشتباه خود پى بردند . اما نمى فهميدند اشتباه در كجا بوده است
؟ نمى گفتند خطاى ما در اين بود كه تسليم نيرنگ معاويه و عمر و عاص شديم
و جنگرا متوقفكرديم و هم نمى گفتند كه پس از قرار حكميت , در
انتخاب ( داور( خطا كرديم كه ابوموسى را حريف عمر و عاص قرار داديم
, بلكه مى گفتند اينكه دو نفر انسان را در دين خدا حكم و داور قرار داديم
خلاف شرع و كفر بود , حاكم منحصرا خدا است و نه انسانها .
آمدند پيش على كه نفهميديم و تن به حكميت داديم , هم تو كافر گشتى و
هم ما , ما توبه كرديم تو هم توبه كن . مصيبتتجديد و مضاعف شد .
على گفت توبه به هر حال خوب است | استغفر الله من كل ذنب | ما
همواره از هر گناهى استغفار مى كنيم . گفتند اين كافى نيست بلكه بايد
اعتراف كنى كه ( حكميت( گناه بوده و از اين گناه توبه كنى . گفت
آخر من مسئله تحكيم را به وجود نياوردم ,
خودتان به وجود آورديد و نتيجه اش را نيز ديديد , و از طرفى ديگر چيزى كه
در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد كنم و گناهى كه مرتكب نشده ام
, به آن اعتراف كنم .
از اينجا به عنوان يك فرقه مذهبى دست به فعاليت زدند . در ابتدا يك
فرقه ياغى و سركش بودند و به همين جهت ( خوارج( ناميده شدند ولى كم
كم براى خود اصول و عقائدى تنظيم كردند و حزبى كه در ابتدا فقط رنگ
سياست داشت , تدريجا به صورت يك فقره مذهبى درآمد و رنگ مذهببه
خود گرفت . خوارج بعدها به عنوان طرفداران يكمذهب, دستبه
فعاليتهاى تبليغى حادى زدند . كم كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه
مفاسد دنياى اسلام را كشف كنند . به اين نتيجه رسيدند كه عثمان و على و
معاويه همه برخطا و گناهكارند و ما بايد با مفاسدى كه به وجود آمده
مبارزه كنيم , امر به معروفو نهى از منكر نمائيم . لهذا مذهبخوارج
تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به وجود آمد .
وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسى دارد :
يكى بصيرت در دين و ديگرى بصيرت در عمل .
بصيرت در دين - همچنانكه در روايت آمده است- اگر نباشد زيان اين
كار از سودش بيشتر است . و اما بصيرت در عمل لازمه دو شرطى است كه در
فقه از آنها به ( احتمال تأثير( و ( عدم ترتب مفسده( تعبير شده
است و مال آن به دخالتدادن منطق است در اين دو تكليف ( 1 ) .
خوارج نه بصيرت دينى داشتند و نه بصيرت عملى . مردمى نادان و فاقد
بصيرت بودند بلكه اساسا منكر بصيرت در عمل بودند
زيرا اين تكليف را امرى تعبدى مى دانستند و مدعى بودند بايد با چشم بسته
انجام داد .
اصول عقائد خوارج
ريشه اصلى خارجيگرى را چند چيز تشكيل مى داد :
1 - تكفير على و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم - كسانى
كه به حكميت رضا دهند - عموما , مگر آنان كه به حكميت رأى داده و سپس
توبه كرده اند .
2 - تكفير كسانى كه قائل به كفر على و عثمان و ديگران كه يادآور شديم
نباشند .
3 - ايمان تنها عقيده قلبى نيست , بلكه عمل به اوامر و ترك نواهى جزء
ايمان است . ايمان امر مركبى است از اعتقاد و عمل .
4 - وجوب بلا شرط شورش بر والى و امام ستمگر . مى گفتند امر به معروف
و نهى از منكر مشروط به چيزى نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين
دستور الهى انجام گيرد ( 1 ) .
اينها به واسطه اين عقائد , صبح كردند در حالى كه تمام مردم روى زمين
را كافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش مى دانستند .
قيده خوارج در باب خلافت
تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقى مى شود , تئورى
آنان در باب خلافت بود . انديشه اى دموكرات مابانه داشتند . مى گفتند
خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسى استكه
از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش
, از قبائل برجسته و نامى باشد يا از قبائل گمنام و عقب افتاده , عرب
باشد و يا غير عرب .
آنگاه پس از انتخابو اتمام بيعت اگر خلاف مصالح جامعه اسلامى گام
برداشت از خلافت عزل مى شود و اگر ابا كرد بايد با او پيكار كرد تا كشته
شود ( 1 ) .
اينها در باب خلافت در مقابل شيعه قرار گرفته اند كه مى گويد خلافت امرى
است الهى و خليفه بايد تنها از جانب خدا
تعيين گردد و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند كه مى گويند خلافت تنها از
آن قريش است و به جمله انما الائمة من قريش تمسك مى جويند .
ظاهرا نظريه آنان در باب خلافت, چيزى نيستكه در اولين مرحله
پيدايش خويش به آن رسيده باشند بلكه آنچنان كه شعار معروفشان - لا حكم
الا لله - حكايت مى كند و از نهج البلاغه ( 1 ) نيز استفاده مى شود در ابتدا
قائل بوده اند كه مردم و اجتماع , احتياجى به امام و حكومت ندارند و مردم
خود بايد به كتاب خدا عمل كنند .
اما بعد , از اين عقيده رجوع كردند و خود با عبدالله بن وهبراسبى
بيعت كردند ( 2 ) .
عقيده خوارج درباره خلفا
انقراض خوارج
اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجرى در اثر يكاشتباهكارى
خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند . در اثر تهورها
و بى باكيهاى جنون آميز مورد تعقيب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را
به نابودى و اضمحلال كشاندند و در اوائل تأسيس دولت عباسى يكسره منقرض
گشتند . منطق خشك و بى روح آ نها و خشكى و خشونت رفتار آنها , مباينت
روش آنها با زندگى , و بالاخره تهور آنها كه ( تقيه( را حتى به مفهوم
صحيح و منطقى آن كنار گذاشته بودند آنها را نابود ساخت . مكتبخوارج
مكتبى نبود كه بتواند واقعا باقى بماند , ولى اين مكتب اثر خود را باقى
گذاشت . افكار و عقائد خارجيگرى در ساير فرق اسلامى نفوذ كرد و هم اكنون
( نهروانى( هاى فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد على خطرناكترين
دشمن داخلى اسلام همينها هستند , همچنانكه معاويه ها و عمر و عاص ها نيز
همواره وجود داشته و وجود
دارند و از وجود ( نهروانى( ها كه دشمن آنها شمرده مى شوند به موقع
استفاده مى كنند .
شعار يا روح ؟
بحث از خارجيگرى و خوارج به عنوان يك بحث مذهبى , بحثى بدون مورد و
فاقد اثر است , زيرا امروز چنين مذهبى در جهان وجود ندارد . اما در عين
حال بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان براى ما و اجتماع ما آموزنده است
, زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است . روح (
خارجيگرى( در پيكر بسيارى از ما حلول كرده است .
لازم است مقدمه اى ذكر كنم :
بعضى از مذاهب ممكن استاز نظر شعار بميرند ولى از نظر روح زنده
باشند , كما اينكه بر عكس نيز ممكن است مسلكى از نظر شعار , زنده ولى
از نظر روح به كلى مرده باشد و لهذا ممكن است فرد يا افرادى از لحاظ
شعار تابع و پيرو يك مذهبشمرده شوند و از نظر روح پيرو آن مذهب
نباشند و به عكس ممكن است بعضى روحا پيرو مذهبى باشند و حال آنكه
شعارهاى آن مذهب را نپذيرفته اند .
مثلا چنانكه همه مى دانيم , از بدو امر بعد از رحلت نبى اكرم مسلمين به
دو فرقه تقسيم شدند : سنى و شيعه . سنيها در يك شعار و چهارچوبعقيده
هستند و شيعه در شعار و چهارچوب عقيده اى ديگر .
شيعه مى گويد خليفه بلا فصل پيغمبر على است , و آن حضرت على را براى
خلافت و جانشينى خويش به امر الهى تعيين كرده است و اين مقام حق خاص
اوست پس از پيغمبر , و اهل سنت مى گويند اسلام در قانونگزارى خود , در
موضوع خلافت و امامت پيش بينى خاصى نكرده است بلكه امر انتخابزعيم
را به خود مردم واگذار كرده است. حداكثر اينست كه از ميان قريش
انتخاب شود .
شيعه بسيارى از صحابه پيغمبر را كه از شخصيتها و اكابر و معاريفبه
شمار مى روند مورد انتقاد قرار مى دهد و اهل سنت, درست در نقطه مقابل
شيعه از اين جهت قرار گرفته اند , به هر كس كه نام ( صحابى( دارد با
خوشبينى افراطى عجيبى مى نگرند . مى گويند صحابه پيغمبر همه عادل و درستكار
بوده اند . بناى تشيع بر انتقاد و بررسى و اعتراض و مو را از ماست كشيدن
است و بناى تسنن بر حمل به صحتو توجيه و ( انشاء الله گر به بوده
است(.
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافى است كه هر كس بگويد : على خليفه
بلا فصل پيغمبر است , ما او را شيعه بدانيم و چيز ديگرى از او توقع
نداشته باشيم . او داراى هر روح و هر نوع طرز تفكرى كه هست باشد .
ولى اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيه خاصى
برمى خوريم كه آن روحيه , روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه
مى توانستند وصيت پيغمبر را در مورد على , صد درصد بپذيرند و دچار ترديد
و تزلزل نشوند . نقطه مقابل آن روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر
ديگرى بوده است كه وصيتهاى پيغمبر اكرم را با همه ايمان كامل به آن
حضرت با نوعى توجيه و تفسير و تأويل ناديده مى گرفتند .
و در حقيقت اين انشعاب اسلامى از اينجا به وجود آمد كه يك دسته كه
البته اكثريت بودند فقط ظاهر را مى نگريستند و ديدشان آنقدر تيز بين نبود
و عمق نداشت كه باطن و حقيقت هر واقعه اى را نيز ببينند . ظاهر را
مى ديدند و در همه جا حمل به صحت مى كردند . مى گفتند عده اى از بزرگان
صحابه و پيرمردها و سابقه دارهاى اسلام راهى را رفته اند و نمى توان گفت
اشتباه كرده اند . اما دسته ديگر كه اقليت بودند در همان هنگام مى گفتند
شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه به حقيقت احترام بگذارند .
اما آنجا كه مى بينيم اصول اسلامى به دست همين سابقه دارها پايمال مى شود ,
ديگر احترامى ندارند . ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها . تشيع با اين
روح به وجود آمده است .
ما وقتى در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسى و ابوذر غفارى و مقداد كندى
و عمار ياسر و امثال آنان مى رويم و مى خواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار
كرد كه دور على را بگيرند و اكثريت را رها كنند ؟ , مى بينيم آنها مردمى
بودند اصولى و اصول شناس , هم ديندار و هم دين شناس . مى گفتند ما نبايد
درك و
فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتى آنها اشتباه كردند ما نيز
اشتباه كنيم . و در حقيقتروح آنان روحى بود كه اصول و حقايق بر آن
حكومت مى كرد نه اشخاص و شخصيتها !
مردى از صحابه اميرالمؤمنين در جريان جنگجمل سختدر ترديد قرار
گرفته بود . او دو طرف را مى نگريست . از يكطرف على را مى ديد و
شخصيتهاى بزرگ اسلامى را كه در ركابعلى شمشير مى زدند و از طرفى نيز
همسر نبى اكرم عايشه را مى ديد كه قرآن درباره زوجات آن حضرت مى فرمايد :
& و ازواجه امهاتهم & ( 1 ) ( همسران او مادران امتند ) , و در ركاب
عايشه , طلحه را مى ديد از پيشتازان در اسلام , مرد خوش سابقه و تيرانداز
ماهر ميدان جنگهاى اسلامى و مردى كه به اسلام خدمتهاى ارزنده اى كرده است ,
و باز زبير را مى ديد , خوش سابقه تر از طلحه , آنكه حتى در روز سقيفه از
جمله متحصنين در خانه على بود .
اين مرد در حيرتى عجيب افتاده بود كه يعنى چه ؟ ! آخر على و طلحه و
زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سختترين دژهاى اسلامند , اكنون رو در رو
قرار گرفته اند ؟ كداميك به حق نزديكترند ؟ در اين گيرودار چه بايد كرد ؟
! توجه داشته باشيد ! نبايد آن مرد را در اين حيرتزياد ملامت كرد .
شايد اگر ما هم در شرائطى كه او قرار داشت قرار مى گرفتيم شخصيت و سابقه
زبير و طلحه چشم ما را خيره مى كرد .
ما الان كه على و عمار و اويس قرنى و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه
روبرو مى بينيم , مردد نمى شويم چون خيال مى كنيم دسته دوم مردمى جنايت
سيما بودند يعنى آثار جنايت و خيانت از چهره شان هويدا بود و با نگاه به
قيافه ها و چهره هاى آنان حدس زده مى شد كه اهل آتشند . اما اگر در آن زمان
مى زيستيم و سوابق آنان را از نزديكمى ديديم شايد از ترديد مصون
نمى مانديم .
امروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل مى دانيم از آن نظر
است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن حقايق , ماهيت على و عمار را از
يك طرف و زبير و طلحه و عايشه را از طرف ديگر شناخته ايم و در آن ميان
توانسته ايم خوب قضاوت كنيم . و يا لااقل اگر اهل تحقيق و مطالعه در
تاريخ نيستيم از اول كودكى به ما اين چنين تلقين شده است . اما در آن
روز هيچكدام از اين دو عامل وجود نداشت .
به هر حال اين مرد محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت : ايمكن ان
يجتمع زبير و طلحه و عائشة على باطل ؟ آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه
بر باطل اجتماع كنند ؟ شخصيتهائى مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله
چگونه اشتباه مى كنند و راه باطل را مى پيمايند آيا اين ممكن است؟
على در جواب سخنى دارد كه دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مصر مى گويد
سخنى محكمتر و بالاتر از اين نمى شود . بعد از آنكه وحى خاموش گشت و نداى
آسمانى منقطع شد سخنى به اين
بزرگى شنيده نشده است ( 1 ) .
فرمود :
| انك لملبوس عليك, ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال ,
اعرف الحق تعرف اهله , و اعرف الباطل تعرف اهله | :
} ( سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده . حق و باطل را با ميزان
قدر و شخصيت افراد نمى شود شناخت . اين صحيح نيست كه تو اول شخصيتهائى
را مقياس قرار دهى و بعد حق و باطل را با اين مقياسها بسنجى : فلان چيز
حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان
با آن مخالف . نه , اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند . اين حق
و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند( .
يعنى بايد حقشناس و باطل شناس باشى نه اشخاص و شخصيت شناس , افراد
را - خواه شخصيتهاى بزرگ و خواه شخصيتهاى كوچك - با حق مقايسه كنى .
اگر با آن منطبق شدند شخصيتشان را بپذيرى و الا نه . اين حرف نيستكه
آيا طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند ؟
در اينجا على معيار حقيقترا خود حقيقت قرار داده است و روح تشيع
نيز جز اين چيزى نيست . و در حقيقت فرقه شيعه مولود يك بينش مخصوص و
اهميت دادن به اصول اسلامى است نه به افراد و
اشخاص . قهرا شيعيان اوليه مردمى منتقد و بت شكن بار آمدند .
على بعد از پيغمبر جوانى سى و سه ساله است با يك اقليتى كمتر از عدد
انگشتان . در مقابلش پيرمردهاى شصت ساله با اكثريتى انبوه و بسيار .
منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اينستو بزرگان اشتباه
نمى كنند و ما راه آنان را مى رويم . منطق آن اقليت اين بود كه آنچه
اشتباه نمى كند حقيقت استبزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق دهند .
از اينجا معلوم مى شود چقدر فراوانند افرادى كه شعارشان شعار تشيع است
و اما روحشان روح تشيع نيست .
مسير تشيع همانند روح آن , تشخيص حقيقت و تعقيب آن است و از
بزرگترين اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر جذبى و هر دفعى - گفتيم
گاهى جذب , جذب باطل و جنايت و جانى است و دفع , دفع حقيقت و فضائل
انسانى - بلكه دفع و جذبى از سنخ جاذبه و دافعه على , زيرا شيعه يعنى
كپيه اى از سيرتهاى على , شيعه نيز بايد مانند على دو نيروئى باشد .
اين مقدمه براى اين بود كه بدانيم ممكن است مذهبى مرده باشد ولى روح
آن مذهب در ميان مردم ديگرى كه به حسب ظاهر پيرو آن مذهب نيستند بلكه
خود را مخالف آن مذهب مى دانند زنده باشد . مذهب خوارج امروز مرده است
. يعنى ديگر امروز در روى زمين گروه قابل توجهى به نام خوارج كه عده اى
تحت همين نام از آن پيروى كنند وجود ندارد , ولى آيا روح مذهب خارجى هم
مرده است ؟ آيا اين روح در پيروان مذاهب ديگر حلول نكرده است ؟ آيا
مثلا خداى نكرده در ميان ما , مخصوصا در ميان طبقه به اصطلاح مقدس ماب ما
اين روح حلول نكرده است ؟
اينها مطلبى است كه جداگانه بايد بررسى شود . ما اگر روح مذهبخارجى
را درست بشناسيم شايد بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم . ارزش بحث
درباره خوارج از همين نظر است . ما بايد بدانيم على چرا آنها را ( دفع
( كرد , يعنى چرا جاذبه على آنها را نكشيد و برعكس , دافعه او آنها را
دفع كرد ؟
مسلما چنانكه بعدا خواهيم ديد تمام عناصر روحى كه در شخصيت خوارج و
تشكيل روحيه آنها مؤثر بود از عناصرى نبود كه تحت نفوذ و حكومتدافعه
على قرار گيرد . بسيارى از برجستگيها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها
وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمى بود آنها را تحت نفوذ
و تأثير جاذبه على قرار مى داد , ولى جنبه هاى تاريك روحشان آنقدر زياد
نبود كه آنها را در صف دشمنان على قرار داد .
دموكراسى على
اميرالمؤمنين با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد . او
خليفه است و آنها رعيتش , هر گونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما
او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهميه آنان را از بيت المال قطع
نكرد , به آنها نيز همچون ساير افراد مى نگريست . اين مطلب در تاريخ
زندگى على عجيب نيست اما چيزى است كه در دنيا كمتر نمونه دارد . آنها
در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده
آزاد با آنان روبرو مى شدند و صحبت مى كردند , طرفين استدلال مى كردند ,
استدلال يكديگر را جواب مى گفتند .
شايد اين مقدار آزادى در دنيا بى سابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود
تا اين درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد . مىآمدند در مسجد و در سخنرانى
و خطابه على پارازيت ايجاد مى كردند . روزى على اميرالمؤمنين بر منبر بود
. مردى آمد و سئوالى كرد . على
بالبديهة جواب گفت . يكى از خارجيها از بين مردم فرياد زد : قاتله الله
ما افقهه ( خدا بكشد اين را , چقدر دانشمند است ) , ديگران خواستند
متعرضش شوند اما على فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد .
خوارج در نماز جماعت به على اقتدا نمى كردند زيرا او را كافر
مى پنداشتند . به مسجد مىآمدند و با على نماز نمى گذاردند و احيانا او را
مىآزردند . على روزى به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كرده اند .
يكى از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيه اى را به عنوان
كنايه به على بلند خواند :
& و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملكو
لتكونن من الخاسرين & ( 1 ) .
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو
وحى شد كه اگر مشرك شوى اعمالت از بين مى رود و از زيانكاران خواهى بود
. ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به على گوشه بزند كه سوابق تو را
در اسلام مى دانيم , اول مسلمان هستى , پيغمبر تو را به برادرى انتخاب كرد
, در ليلة المبيت فداكارى درخشانى كردى و در بستر پيغمبر خفتى , خودت
را طعمه شمشيرها قراردادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست ,
اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوى اعمالتبه هدر مى رود , و
چون تو اكنون كافر شدى اعمال گذشته را به هدر دادى .
على در مقابل چه كرد ؟ ! تا صداى او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه
را به آخر رساند . همين كه به آخر رساند , على نماز را ادامه داد . باز
ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله على سكوت نمود .
على سكوت مى كرد چون دستور قرآن است كه :
& اذا قرىء القرآن فاستمعوا له و انصتوا & ( 1 ) .
} ( هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهيد و خاموش شويد(.
و به همين دليل است كه وقتى امام جماعت مشغول قرائت استمأمومين
بايد ساكت باشند و گوش كنند .
بعد از چند مرتبه اى كه آيه را تكرار كرد و مى خواست وضع نماز را به هم
زند , على اين آيه را خواند :
& فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون & ( 2 ) .
} ( صبر كن وعده خدا حق استو خواهد فرا رسيد . اين مردم بى ايمان و
يقين , تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند( .
ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد ( 3 ) .
1 - سوره مائده , آيه 54 .
1 - سيره ابن هشام , ج 4 , ص 250 .
1 - و قبل از آن حضرت , پيغمبر آنان را به اين نامها ناميد كه به وى
گفت : | ستقاتل بعدى الناكثين و القاسطين و المارقين | پس از من با
ناكثين و قاسطين و مارقين مقاتله خواهى كرد . اين روايترا ابن
ابى الحديد در شرح نهج البلاغه , ج 1 , ص 201 نقل مى كند و مى گويد اين
روايت يكى از دلائل نبوت حضرت ختمى مرتبت است , زيرا كه اخبارى صريح
است از آينده و غيب كه هيچگونه تأويل و اجمالى در آن راه ندارد .
2 - نهج البلاغه , خطبه شقشقيه , 3 .
1 - كلمه ( خروج(اگر به ( على(متعدى شود دو معناى نزديكبه
يكديگر دارد : يكى در مقام پيكار و جنگ بر آمدن و ديگرى تمرد و عصيان و
شورش . خرج فلان على فلان : برز لقتاله . و خرجتالرعية على الملك:
تمردت - المنجد .
كلمه ( خوارج( كه معادل فارسى آن ( شورشيان( است از ( خروج(
به معناى دوم گرفته شده است . اين جمعيت را از آن نظر خوارج گفتند كه
از فرمان على تمرد كردند و عليه او شوريدند و چون تمرد خود را بر يك
عقيده و مسلك مذهبى مبتنى كردند , نحله اى شدند و اين اسم به آنها
اختصاص يافت و لذا به ساير كسانى كه بعد از آنها قيام كردند و بر حاكم
وقت طغيان نمودند خارجى گفته نشد . اگر اينها مكتبو عقيده خاصى
نمى داشتند مثل ساير ياغيهاى دوره هاى بعد بودند ولى اينها عقائدى داشتند و
بعدها خود اين عقائد موضوعيت پيدا كرد . اگر چه هيچوقت موفق نشدند
حكومتى تشكيل دهند اما موفق شدند فقه و ادبى براى خود به وجود بياورند .
( به ضحى الاسلام , ج 3 , ص 340 - 347 , طبع ششم مراجعه شود ) .
اشخاصى بودند كه هرگز اتفاق نيافتاد كه خروج كنند ولى بر عقيده خوارج
بودند . مثل آنچه درباره عمرو بن عبيد و بعضى ديگر از معتزله گفته مى شود
. افرادى از معتزله كه در عقيده امر به معروف و نهى از منكر و يا در
مسئله مخلد بودن مرتكبكبيره يا خوارج همفكر بوده اند درباره شان گفته
مى شود ( و كان يرى رأى الخو ارج( يعنى همچون خوارج مى انديشد .
حتى بعضى از زنها بوده اند كه عقيده خارجى داشته اند . در كامل مبرد , ج
2 , ص 154 داستان زنى را نقل مى كند كه عقيده خارجى داشته است.
بنابر اين بين مفهوم لغوى كلمه و مفهوم اصطلاحى آن عموم من وجه است.
1 - لمعه , ج 1 , كتاب الجهاد , فصل اول , و شرايع , كتاب الجهاد .
1 - يعنى امر به معروف و نهى از منكر براى اينست كه ( معروف(
رواج گيرد و <
>( منكر( محو شود . پس در جائى بايد امر به معروف كرد و نهى از
منكر نمود كه احتمال ترتب اين اثر در بين باشد . اگر مى دانيم كه قطعا
بى اثر است ديگر وجوب چرا ؟
و ديگر اينكه اصل تشريع اين عمل براى اين است كه مصلحتى انجام گيرد .
قهرا در جائى بايد صورت بگيرد كه مفسده بالاترى بر آن مرتب نشود . لازمه
اين دو شرط بصيرت در عمل است . آدمى كه بصيرت در عمل را فاقد است
نمى تواند پيش بينى كند كه آيا اثرى بر اين كار مترتب هست يا نيستو
آيا مفسده بالاترى را در بر دارد يا ندارد ؟ اينست كه امر به معروفهاى
جاهلانه همان طورى كه در حديثاستافسادش بيش از اصلاح است.
در ساير تكاليفگفته نشده كه شرطش احتمال ترتبفائده است و اگر
احتمال اثر دارد بايد انجام داد و اگر احتمال اثر ندارد نبايد انجام داد
و حال آنكه در هر تكليفى , فائده و مصلحتى منظور استاما تشخيص آن
مصلحتها بر عهده مردم گذاشته نشده است . درباره نماز گفته نشده اگر ديدى
به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدى مفيد نيست نخوان . در روزه هم گفته
نشده اگر احتمال مى دهى فائده دارد بگير و اگر احتمال نمى دهى نگير . در
روزه گفته شده اگر ديدى به حالت مضر است نگير . همچنين در حج يا زكات
يا جهاد اينچنين قيد نشده است. اما در باب امر به معروف و نهى از
منكر اين قيد هست كه بايد ديد چه اثر و چه عكس العملى دارد و آيا اين
عمل در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه ؟ يعنى تشخيص مصلحت بر عهده
خود عاملان اجرا است .
در اين تكليف هر كسى حق دارد بلكه واجب است كه منطق و عقل و بصيرت
در عمل و توجه به فائده را دخالت دهد , و اين عمل تعبدى صرف نيست . (
رجوع شود به گفتار ماه , جلد اول , سخنرانى امر به معروف و نهى از منكر
) .
اين شرط كه اعمال بصيرت در امر به معروفو نهى از منكر واجباست
مورد اتفاق جميع فرق اسلامى است به استثناء خوارج . آنها روى همان جمود و
خشكى و تعصب خاصى كه داشتند مى گفتند امر به معروف و نهى از منكر تعبد
محض است . شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد . نبايد نشستدر
اطرافش حساب كرد . طبق همين <
> عقيده با علم به اينكه كشته مى شوند و خونشان هدر مى رود و با علم به
اينكه هيچ اثر مفيدى بر قيامشان مترتب نيست قيام مى كردند و يا ترور
مى كردند .
1 - ضحى الاسلام , ج 3 , ص 330 به نقل از كتابالفرق بين الفرق .
1 - ضحى الاسلام , ج 3 , ص 332 .
1 - خطبه 40 و شرح ابن ابى الحديد , ج 2 , ص 308 .
2 - كامل ابن اثير , ج 3 , ص 336 .
از ساير خلفا نيز بيزارى مى جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند .
1 - الملل و النحل شهرستانى .
1 - سوره احزاب , آيه 6 .
1 - على و بنوه , ص 40 .
1 - سوره زمر , آيه 65 .
1 - سوره اعراف , آيه 204 .
2 - سوره روم , آيه 60 .
3 - ابن ابى الحديد , ج 2 , ص 311 .
جاذبه و دافعه علي (ع) , ص 141 - 107