نگرشي به حزب منحرف خوارج از زاويه اى ديگر

جنگ نهروان يا ره آورد شوم سياست قرآن بر نيزه كردن

سياست شوم و ناجوانمردانهء فرزند ابوسفيان و عقل منفصل وى عمروعاص , پيامدهاى تلخ و درد آورى داشت . طراح نقشه از روز نخست از آثار و خيم آن آگاه بود و به پيروزى خود در مسألهء تحكيم اطمينان كامل داشت . براى ارزيابى ابن سياست , كافى است بدانيم كه در سايهء آن دشمن به آرزوهاى ديرينهء خود رسيد و نتايجى به دست آورد كه از آن جمله موارد زير را مى توان نام برد:
1- سلطهء معاويه بر شامات تثبيت شد و كليهء فرمانداران و بخشداران آن حومه اطاعت او را از صيميم دل پذيرفتند. و اگر بنا به علل و اغراضى , نيمدلى به على (ع ) بسته بودند, از اوبريسدند و به معاويه پيوستند .
2- امام (ع ) كه در آستانهء پيروزى بود, فرسنگها از آن دور شد و بازگشت مجدد به آن كار آسانى نبود, زيرا روحيهء جهادگرى در ارتش آن حضرت به شدت افول كرده , ديگر از آن شوق و شور شهادت طلبى خبرى نبود .
3- ارتش رو به زوال معاويه تجديد سازمان يافت و به اصطلاح نفس تازه كرد و براى تضعيف روحيهء مردم عراق دست به تطاول و غارتگرى زد تا امنيت منطقه را به خطر افكند وحكومت مركز را فاقد كفايت معرفى كند.
4- بدتر از همه , در ميان ارتش عراق دو دستگى پديد آمد. گروهى تحكيم را پذيرفتند و گروه ديگر آن را كفر و ذنب شمردند و بر امام (ع ) لازم دانستند كه از اين كار توبه كند وگرنه ربقهء اطاعت او را از گردن باز مى كنند تو با وى مانند معاويه به نبرد بر مى خيزند.
5- در سايه اين طرز تفكر, مخالفان تحكيم كه روزى خود طرفدار آن بودند و امام (ع ) تحت فشار اين گروه بر خلاف ميل و عقيدهء باطنى خود به آن رأى داد, پس از وردود آن حضرت به كوفه , شهر را به عنوان مخالفان حكومت وقت ترك گفتند و در دو ميلى كوفه گرد آمدند. هنوز آثار ناگوار جنگ صفين ترميم نيافته بود كه نبرد شومى به نام <نهروان >پيش آمد و گروه ياغى , هر چند به ظاهر تار و مار شدند, اما بقاياى اين گروه در گوشه و كنار دست به تحريكات مى زدند. و سرانجام در اثر همين تحريكات , در شب نوزدهم سال چهلم هجرت على (ع ) قربانى توطئه خوارج شد و در محراب عبادت به شهادت رسيد.
بارى , اما (ع ) در دوران حكومت خود با سه نبرد سخت و سهمگين روبرو شد كه در تاريخ اسلام از جهاتى بى سابقه است .
ر نبرد نخست , طرف مقابل پيمان شكنانى مانند طلحه و زبير بودند كه حيثيت ام المؤمنين را, كه حيثيت رسول اكرم (ص ) بود, به بازى گرفتند و نبرد خونينى به راه انداختند وسرانجام سركوب شدند.
در نبرد دوم , طرف مخالف فرزند ابوسفيان بود كه انتقام و خونخواهى عثمان را دستاويز قرار داد و با ياغيگرى به مخالفت با حكومت مركزى و امام منصوص و برگزيدهء مهاجران وانصار برخاست و از جادهء حق و عدالت منحرف شد.
در نبرد سوم , طرف جنگ ياران ديرينهء امام (ع ) بودند كه از كثرت عبادت پيشانيهايشان پينه بسته بود و آهنگ تلاوت قرآن آنان در همه جا مى پيچيد. نبرد با اين گروه دشوارتر از دوگروه نخست بود. ولى امام (ع ), پس از ماهها صبر و شكيبايى و ايراد سخنرانى و اعزام شخصيتهاى مؤثر, از اصلاح آنان مأيوس شد و چون با قيام مسلحانهء آنان مواجه شد به نبرد باآنان پرداخت و به تعبير خود <چشم فتنه را از كاسه در آورد>.
جز امام (ع ) كسى را ياراى نبرد با اين مقدس نماها نبود, ولى سوابق على (ع ) در اسلام و هجرت و ايثارگريهاى او در ميادين نبرد در عهد رسول خدا و زهد و پيراستگى او در طول زندگى و علم و دانش سرشار و منطق نيرومند او در مقام مناظره , اين صلاحيت را به او مى داد كه با قاطعيت و بدون ترديد ريشهء فساد را بر كند.
اين گروههاى سه گانه در تاريخ اسلام به نامهاى <ناكثين >(پيمان شكنان و <قاسطين >(ستمگران و متجاوزان از خط حق ) و <مارقين >(گمراهان و از دين بيرون رفتگان ) معروف اند.سابقهء اين نامگذارى مربوط به عصر پيامبر گرامى (ص ) است . آن حضرت خود از اين سه گروه چنين توصيفى كرده و به على (ع ) و ديگران يادآور شده بود كه على با اين سه گروه نبرد خواهد كرد. اين سخن پيامبر (ص ) يكى از ملاحم و خبرهاى غيبى اوست كه محدثان اسلامى در كتابهاى حديث به مناشبتهاى مختلف از آن ياد كرده اند كه به عنوان نمونه يكى از آنها را يادآور مى شويم . على (ع ) مى فرمايد :
<امرنى رسول الله (ص ) بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين >.(1)
پيامبر خدا (ص ) به من امر فرمود كه با ناكثان و قاسطان و مارقان نبرد كنم .
ابن كثير, متوفاى 774هق , در تاريخ خود قسمتى از اين احاديث را گرد آورده است . از جمله يادآور شده كه پيامبر (ص ) وارد خانهء ام سلمه شد و بعداً على نيز آمد. پيامبر رو به همسر خود كرد و گفت : <يا ام سلمة, هذا و الله قاتل الناكثين و القاسطين و المارقين من بعدى >(2). يعنى : اى ام سلمه , اين (= على ) نبرد كننده با ناكثان و قاسطان و مارقان بعد از من است .
مراجعه به كتابهاى حديث و تاريخ صحت و استوارى حديث فوق را ثابت مى كند. از اين جهت , دامن سخن را در اين مورد كوتاه كرده , يادآور مى شويم كه محقق بزرگ مرحوم علامهء امينى در كتاب <الغدير>قسمتى از صور حديث و مدارك آن را جمع كرده است .(3)
تاريخ مارقين گواهى مى دهد كه آنان پيوسته پرخاشگران بر حكومتهاى زمان بودند و زير بار هيچ حكومتى نمى رفتند. نه حاكمى را به رسميت مى شناختند و نه حكومتى را. حاكم عادل و منحرف , مانند على (ع ) و معاويه , در نظر آنان فرق نمى كرد و رفتار آنان با يزيد و مروان با رفتار آنان با عمر بن عبدالعزيز نيز يكسان بود.

ريشه هاى خوارج

ريشهء خوارج به گونه اى مرتبط به عصر رسول خداست . اين گروه در عصر پيامبر (ص ) فكر و ايدهء خود را اظهار مى كردند و سخنانى مى گفتند كه روح عدم تسليم و پرخاشگرى درآنها نمايان بود. مورد زير از نمونه هاى بارز اين موضوع است :
پيامبر گرامى (ص ) غنائم <حنين >را بنابر مصالحى تقسيم كرد و براى تأليف قلوب مشركان تازه مسلمان , كه ساليان درازى با اسلام در حال جنگ بودند, به آنان سهم بيشترى داد. دراين موقع حرقوص بن زهير زبان به اعتراض گشود و بى ادبانه رو به پيامبر كرد و گفت : عدالت كن !
گفتار دوم ازادب وى پيامبر (ص ) را ناراحت كرد و در پاسخ فرمود: واى بر تو, اگر عدالت نزد من نباشد, در كجا خواهد بود؟ عمر در اين هنگام پيشنهاد كرد كه گردن او را بزنند, ولى پيامبر نپذيرفت و از آيندهء خطرناك او گزارش داد و فرمود: او را رها كنيد كه پيروانى خواهد داشت كه در امر دين بيش از حد كنجكاوى خواهند كرد و همچون پرتاب تير از كمان ازدين بيرون خواهند رفت .(4)
بخارى در كتاب <المؤلفة القلوب >اين حادثه را به طور گسترده نقل كرده است و مى گويد:
پيامبر دربارهء او و يارانش چنين گفت : <يمرقون من الدين ما يمرق السهم من الرمية>(5)
پيامبر (ص ) لفظ <مرق >را كه به معنى پرتاب شدن است به كار مى برد. زيرا اين گروه به سبب اعوجاج و كجى در فهم دين به جايى رسيدند كه از حقيقت دين دور ماندند و در ميان مسلمانان <مارقين >لقب گرفتند.(6)
شايستهء روحيهء حرقوص معترض اين بود كه در دوران خلافت شيخين , مهر خاموشى را بشكند و به نحوهء گزينش آن دو خليفه و سيرهء آنان اعتراض كند, ولى تاريخ در اين موردچيزى از او نقل نمى كند فقط ابن اثير در <كامل >يادآور مى شود كه در فتح اهواز, حرقوص فرماندهى سپاه اسلام را از جانب خليفه بر عهده داشته و متن نامه اى را كه عمر به او پس از فتح اهواز و <دورق >نوشته آورده است .(7)
طبرى نقل مى كند كه در سال 35هجرى حرقوص در رأس بصريان شورش كرده بر حكومت عثمان وارد مدينه شد و با شورشيان مصر و كوفه بر ضد خليفه هم صدا گرديد.(8)
از آن به بعد در تاريخ نام و نشانى از او ثبت نشده است تا موقعى كه امام على (ع ) مى خواست ابوموسى را براى داورى اعزام كند كه ناگهان حرقوص به همراه زرعة بن نوح طائى برامام وارد شدند و مذاكرهء تندى ميان آن دو انجام گرفت كه در ذيل يادآور مى شويم .
حرقوص : از خطايى كه مرتكب شدى توبه كن و از پذيرش حكمين باز گردد و ما را به نبرد با دشمن اعزام كن تا با او بجنگيم و به لقاء الله نائل آييم .
امام (ع ) فرمود: به هنگام طرح مسئلهء حكمين من اين مطلب را گوشزد كردم ولى شما با من مخالفت كرديد. اكنون كه تعهد داده ايم و ميثاق بسته ايم , از ما درخواست بازگشت مى كنيد؟ خداوند مى فرمايد: <و اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلاً ان يعلم ما تفعلون >(نحل : 91 يعنى : به پيمان الهى , آن گاه كه پيمان بستيد, وفادار باشيد و سوگندهاى خود را بعد ازاستوار ساختن آنها مشكنيد, در حالى كه خدا را بر اين سوگندهاى خود ضامن قرار داده ايد, كه خدا از آنچه كه مى كنيد آگاه است .
حرقوص : اين گناهى است كه بايد از آن توبه كنى .
امام (ع ) گناهى در كار نبود, بلكه يك نوع سستى در فكر و عمل بود كه از ناحيهء شما بر ما تحميل شد و من همان موقع شما را متوجه آن كردم و از آن بازداشتم .
زرعة بن نوح طائى : اگر از تحكيم دست بر ندارى , براى خدا و كسب رضاى او با تو مى جنگيم !
على (ع ) بيچارهء بدبخت ! جسد كشتهء تو را در ميدان نبرد مى بينم كه باد بر آن خاك مى ريزد.
زرعه : دوست دارم چنين باشم .
على (ع ): شيطان شما دو تن را گمراه كرده است .
مذاكرات بى ادبانه و وقيحانهء حرقوص با پيامبر اكرم (ص ) و امير مؤمنان (ع ) آن گاه بر خلاف انتظار است كه او را يك مسلمان عادى بدانيم , در حالى كه وى از نظر مفسران اسلامى (9) جزو منافقان بوده و آيهء زير دربارهء او نازل شده است :
<و منهم من يلمزك فى الصدقات فان اعطوامنها رضوا و ان لم يعطوا منها اذا هم يسخطون >(توبه : 58
برخى از منافقان دربارهء تقسيم غنائم بر تو ايراد مى گيرند. اگر به آنان سهمى داده شود راضى مى گردند و اگر محروم شوند ناگهان خشمگين مى گردند.

ريشهء ديگر خوارج

يكى ديگر از ريشه هاى خوارج ذوالثديه است كه در كتابهاى رجال به نام نافع از او ياد شده است . بسيارى از محدثان تصور كرده اند كه حرقوص معروف به ذو الخويصره همان ذوالثديه است , ولى شهرستان در كتاب ملل و نحل بر خلاف آن نظر داده و مى گويد: <اولهم ذو الخويصرة و آخرهم ذوالثدية>(10). از آنجا كه شيوهء اعتراض هر دو به پيامبر گرامى (ص ) يكسال بوده است و هر دو در تقسيم غنائم به پيامبر گفته بودند كه <عدالت كن >و آن حضرت پاسخ واحدى به هر دو داده بود(), غالباً تصور شده كه اين دو اسم يك مسمى دارند, ولى توصيفى كه از ذوالثديه در تاريخ و در لسان پيامبر وارد شده هرگز مانند آن دربارهء ذوالخويصره وارد نشده است . ابن كثير كه تاريخ و روايات مربوط به مارقين راگردآورده است در آن يادآور مى شود كه پيامبر (ص ) فرمود: گروهى همچون پرتاب شدن تير از كمان از دين خارج مى شوند و ديگر به آن باز نمى گردند. نشانهء اين گروه آن است كه در ميان آنان مرد سياه چهرهء ناقص دستى است كه منتهاى آن گوشتى است بسان پستان زن كه حالت ارتجاعى و كشش دارد.(12)
امام على (ع ) پس از فراغ از نبرد نهروان , دستور داد كه جسد ذوالثديه را در ميان كشتگان پيدا كنند و دست ناقص او را مورد بررسى قرار دهند. وقتى جسد او را آوردند, دست او رابه همان وصفى ديدند كه رسول خدا (ص ) توصيف كرده بود.

مكاتب عقيدتى در ميان خوارج

خوارج نخست بر سر مسئلهء حكميت با امام (ع ) به مخالفت برخاستند و آن را بر خلاف كتاب خدا مى انگاشتند. در اين مورد علت ديگرى در كار نبود, ولى بر اثر مرور زمان اين جريان به صورت يك مكتب عقيدتى درآمد و شاخ و برگهايى پيدا كرد و مكاتبى را علاوه بر نام <محكمه >پديد آورد مانند ازارقه , نجدات , بيهسيه , عجارده , ثعالبه و اباضيه وصفريه . همهء اين گروهها به مرور زمان منقرض شدند و فقط فرقهء اباضيه (پيروان عبدالله بن اباض كه در اواخر دولت مروانيها خروج كرد) كه از معتدلين خوارج به شمار مى روندباقى مانده اند در عمان و خليج فارس و مغرب مانند الجزاير منتشرند.
تاريخ خوارج علاوه بر سرگذشت نهروان مورد توجه مورخان اسلامى بوده است و در اين مورد طبرى در <تاريخ >و مبرد در <كامل >و بلاذرى در <انساب >و... به گردآورى متون حوادث مربوط به خوارج پرداخته و حوادث را به صورت تاريخ نقلى گردآورده اند. در ميان متأخران , اعم از اسلامى و غيره , كتابهاى تحليلى متعدد در اين مورد نگاشته شده است كه از آن جمله اند:
1- ملخص تاريخ الخوارج , نگارش محمد شريف سليم كه در سال 1342در قاهره چاپ شده است .
2- الخوارج فى الاسلام , تأليف عمر ابوالنصر كه در سال 1949در بيروت منتشر شده است .
3- وقهة النهروان , تأليف خطيب هاشمى كه در سال 1372در تهران چاپ شده است .
4- الخوارج فى العصر الاموى , تأليف دكتر نايف محمود معروف كه در بيروت دوبار چاپ شده و تاريخ دومين چاپ آن 1401است .
از ميان شرق شناسان نيز افرادى به اين موضوع توجه كرده و رساله هايى در اين مورد نوشته اند, مانند:
5- الخوارج و الشيعة, تأليف فلوزن آلمانى كه در سال 1902به زبان آلمانى نوشته شده و عبدالرحمان بدوى آن را به عربى ترجمه كرده است .
6- ادب الخوارج , كه رسالهء فوق ليسانس زهير قلماوى در سالهاى 1930تا 1940است . قلماوى در اين رساله دربارهء برخى از شعراى خوارج مانند عمران بن حطان سخن گفته است . كتاب در سال 1940منتشر شده است .
نگارنده در تحليل حوادث تاريخ خوارج به مصادر اصيل اسلامى مراجعه كرده است و با شيوهء خاصى كه در تحليل تاريخ اسلامى دارد موضوع را تعقيب مى كند و البته خود را ازمراجعه به نوشته هاى ياد شده بى نياز نمى داند.

تظاهرات ننگين خوارج

واژهء خوارج از واژه هاى متداولى است كه در علم كلام و تاريخ زياد به كار مى رود. در فرهنگ عربى اين واژه در مورد شورشيان بر حكومتها استعمال مى شود و خوارج گروهى رامى گويند كه بر دولت وقت بشورند و آن را قانونى ندانند,ولى در اصطلاح علماى كلام و تاريخ , اقليتى از سربازان على (ع ) را مى نامند كه به سبب پذيرفته شدن مسئلهء حكميت ابوموسى و عمروعاص حساب خود را از امام (ع ) جدا كردند و شعار خود را جملهء <ان الحكم الا لله >قرار دادند و اين شعار به طور ثابت در ميان آنان باقى ماند و به جهت همين شعار آنان را در علم ملل و نحل <محكمه >مى نامند.
امام (ع ) پس از بستن پيمان تحكيم مصلحت ديد كه ميدان صفين را ترك گويد و به كوفه باز گردد و در انتظار نتيجهء داورى ابوموسى و عمروعاص بنشيند. آن حضرت , به هنگام ورود به كوفه , با انشعاب ناجوانمردانه اى در سپاه خود مواجه شد. او و ياران جانبازش مشاهده كردند كه سپاهيانى كه تعداد آنان به دوازده هزار نفر مى رسيد از ورود به كوفه خوددارى كردند و به عنوان اعتراض به پذيرفتن حكميت , به جاى ورود به كوفه , روانهء دهكده اى به نام <حروراء>شدند و برخى ديگر در اردوگاه <نخيله >سكنى گزيدند.
حكميتى كه خوارج آن را پيراهن عثمان كرده و به رخ امام (ع ) مى كشيدند, همان موضوعى بود كه آنان خود در روز <بر نيزه كردن قرآنها>امام را براى تصويب آن تحت فشار قراردادند و حتى او را تهديد به قتل كردند, ولى پس از اندكى , به سبب اعوجاج فكرى و روحيهء اشكالتراشى , از عقيدهء خود برگشتند و آن را مايهء گناه و خلاف و بلكه شرك و خروج ازدين دانستند و خود توبه كردند و از امام (ع ) خواستند كه او نيز به گناه خود اقرار و از آن توبه كند و پيش از اعلام نتيجهء حكميت مجدداً لشكركشى كند و جنگ با معاويه را ادامه دهد.
امام على (ع ) مردى نبود كه گرد گناه بگردد و كار نامشروعى را پذيرا شود و پيمانى را كه بسته است ناديده بگيرد. امام (ع ) به انشعاب آنان وقعى ننهاد و پس از ورود به كوفه زندگى عادى را آغاز كرد. ولى خوارج لجوج , براى رسيدن به مقاصد شوم خود, دست به كارهاى مختلفى مى زدند كه بعضاً عبارتند بودند از:
1- انجام ملاقاتهاى خصوصى با امام (ع ) تا بتوانند او را به نقض پيمان وادار سازند.
2- سرپيچى از حضور در نماز جماعت .
3- سردادن شعارهاى تند و زننده در مسجد بر ضد على (ع ).
4- تكفير على (ع ) و كليهء كسانى كه پيمان صفين را محترم بشمارند.
5- ترور شخصيتها و ايجاد نا امنى در عراق .
6- قيام مسلحانه و رودرويى با حكومت امام (ع ).
متقابلاً, كارهايى كه امام (ع ) براى خاموش كردن فتنهء خوارج انجام داد در امور زير خلاصه مى شود:
1- روشن كردن موضوع خود در صفين نسبت به مسئلهء حكميت و اينكه او از لحظهء نخست با آن مخالفت كرد و جز جبر و فشار چيزى او را به امضاى آن وادار نساخت .
2- پاسخگويى به همهء ايرادها و اشكالات آنان در گفت و گوها و سخنرانيهاى متين و استوار خود.
3 اعزام اشخاصى مانند ابن عباس براى هدايت و روشن كردن اذهان آنان .
4- دادن وعده و نويد به عموم آنان كه اگر سكوت پيشه سازند, هر چند از نظر فكر و نظر تغيير نكنند, با ديگر مسلمانان تفاوتى نخواهند داشت . از اين رو, سهم آنان را از بيت المال مى پرداخت و مسترى آنان را قطع نكرد.
5- تعقيب خوارج جنايتكار كه خون عبدالله خباب و همسر باردار او را ريخته بودند.
6- مقابله با قيام مسلحانهء آنان و قطع ريشهء فساد.
اين عناوين محور مجموع بحثهاى ما را در اين بخش تشكيل مى دهد. خوشبختانه تاريخ به طور دقيق وقت وقوع اين جريانها را ضبط كرده است و ما براساس محاسبات طبيعى ,همهء جريانها را مى آوريم .

1- ملاقاتهاى خصوصى

روزى دو نفر از سران خوارج به نامهاى زرعهء طائى و حرقوص به حضور امام (ع ) رسيدند و گفتگوى تندى ميان آنان و امام انجام گرفت كه به نقل آن مى پردازيم .
زرعه و حرقوص : <لا حكم الا لله >.
امام (ع ): من نيز مى گويم : <لا حكم الا لله >.
حرقوص : از خطاى خود توبه كن و از مسئلهء تحكيم باز گرد و ما را به نبرد با معاويه گسيل ده , تا با او نبرد كنيم و به لقاى پروردگار خود نايل آييم .
امام (ع ): من اين كار را مى خواستم ولى شما در صفين بر من شوريديد و تحكيم را شما بر من تحميل كرديد. اكنون ما ميان خود و آنان پيمانى را امضا كرده و شروطى را پذيرفته ايم ومواثيق به آنان داده ايم و خدا مى فرمايد: <و اوفوا بعهدالله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلاً ان الله يعلم ما تفعلوم ><نحل : 91.>
حرقوص : اين گناهى بود كه شايسته است از آن توبه كنى .
امام (ع ): اين كار گناه نبود, بلكه ناتوانى در رأى وضعف در تدبير بود (و منشأ آن خود شما بوديد) و من قبلاً شما را از اين كار مطلع كردم و از آن بازداشتم .
زرعه : به خدا سوگند اگر حاكميت مردان را در كتاب خدا (13) ترك نكنى با تو براى رضاى خدا نبرد مى كنم !
امام (با چهرهء بر افروخته ): اى بدبخت , چه بد مردى هستى ! به همين زودى تور را كشته مى بينم و باد بر بدنت مى وزد.
زرعه : آرزو مى كنم چنين باشد.
امام (ع ) شيطانعقل شما دو تن را ربوده است . از عذاب خدا بپرهيز. در اين دنيايى كه براى آن نبرد مى كنيد سودى نيست .
در اين موقع هر دو نفر محضر امام (ع ) را با دادن شعار <لا حكم الا لله >ترك گفتند.(14)

2- اعتراض به حكومت با اعراض از جماعت

اقامهء نماز با جماعت يك تكليف استحبابى است و تخلف از آن گناه نيست , ولى وضع در آغاز اسلام به گونه اى ديگر بود و عدم شركت در آن به طور متوالى نشانهء اعتراض به حكومت و نفاق و دو رويى بود. از اين جهت , در روايات اسلامى تأكيد بر اقامهء نماز با جماعت شده است كه فعلاً مجال نقل آنها نيست .(15)
خوارج با حضور در مسجد و عدم شركت در نماز, مخالفت خود را اظهار مى داشتند و به هنگام اقامهء نماز به دادن شعارهاى تند مى پرداختند.
روزى امام (ع ) به نماز ايستاده بود. ابن كواء, از سران خوارج , به عنوان اعتراض اين آيه را تلاوت كرد:
<و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشتركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين >(زمر: 65.
به تو و به پيامبران پيش از تو وحى كرديم كه اگر شرك و رزى عمل تو تباه مى شود و از زيانكاران به شمار مى آيى .
امام (ع ) با كمال متانت و به حكم قرآن كه <و اذا قرء القران فاستمعواله و انصتوالعلكم ترحمون >(16) (اعراف : 204 سكوت كرد تا ابو كواء آيه را تمام كرد و سپس به نماز خود ادامه
داد. ولى او مجدداً آيه را خواند و امام نيز سكوت كرد. ابن كواء چند بار اين عمل را تكرار كرد و امام (ع ) با كمال صبر و حوصله سكوت را برگزيد. سرانجام امام (ع ) با تلاوت آيهء زيربه او پاسخ گفت , به گونه اى كه آسيبى به نماز او نرسيد و هم او را ساكت و منكوب كرد:
<فاصبر ان وعده الله حق و لا يستخفنك الذين لا يومنون >(روم : 60.
صبر را پيشهء خود ساز و كارهاى افراد غير مؤمن تو را خشمگين نسازد.(17) اپپابن كواء با تلاوت آيهء ياد شده , با كمال وقاحت , نخستين مؤمن پس از پيامبر (ص ) را مشرك قلمداد مى كرد زيرا غير خدا را در مسئلهء حكم شريك قرار داده بود. ما بعداً درباره ءمسئلهء حاكميت الهى بحث گسترده اى خواهيم داشت .

3- سر دادن شعار <لا حكم الا لله >

خوارج براى اعلام موجوديت خود و ابراز مخالفت با حكومت امام (ع ) كراراً در مسجد و بيرون آن شعار <لا حكم الا لله >را سر مى دادند. و شعار يادشده متخذ از قرآن است و ازجمله در موارد ذيل وارد شده است :
الف : <ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين >(انعام : 57.
حكم مخصوص خداست , به حق دستور مى دهد و او بهترين داورهاست .
ب : <الا له الحكم و هو اسرع الحاسبين >(انعام : 62.
آگاه باشد كه حكم براى اوست و او سريعتر محاسب است .
ج : <ان الحكم الا لله امر الا تعبدوا الا اياه >(يوسف : 40.
حكم از آن خداست ; فرمان داده كه جز او را نپرستيد.
د: <ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون >(يوسف : 67.
حكم مخصوص خداست ; بر او توكل كرده ام و متوكلان نيز بر او توكل مى كنند.
ه: <له الحمد فى الاولى و الاخرة و له الحكم و اليه ترجعون >(قصص : 70
ستايش در دنيا و آخرت مربوط به او و حكم از آن اوست و به سوى او باز مى گرديد.
ز: <و ان يشرك به تؤمنوا فالحكم لله العلى الكبير>(غافر: 12
اگر براى او شريك قرار دهند به او ايمان مى آوريد; پس حكم از آن خداى بزرگ و بلند مرتبه است .
شكى نيست كه در اين آيات <حكم >از آن خدا دانسته شده است و انتساب آن به غير او مايهء شرك به شمار خواهد رفت . اما در آيه اى ديگر يادآور شده كه به بنى اسرائيل كتاب وحكم و نبوت داديم : <و لقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة>(جاثية: 16.
در مورد ديگر خدا پيامبر را مأمور مى كند كه به حق حكم كند.
<فاحكم بينهم بما انزل الله و لا تتبع اهواءهم >(مائده 48.
در ميان آنان به آنچه كه خدا نازل كرده است داورى كن و از هوى و هوس آنان پيروى مكن .
و در جاى ديگر به حضرت داوود دستور مى دهد كه در ميان مردم به حق داورى كند:
<فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوى >(ص : 26.
بسيار دردآور است كه امام (ع ) دچار يك مشت جاهل و نادان شده بود كه ظاهر آيات را دستاويز خود قرار مى دادند و به اغو و گمراه كردن جامعه مى پرداختند.
گروه خوارج قاريان قرآن و حافظان آيات آن بودند, ولى به گفتهء پيامبر (ص ) <قرآن از گلو و سينه هاى آنان فراتر نمى رفت و در محيط انديشهء آنان وارد نمى شد>.
آنان در اين فكر نبودند كه به محضر امام (ع ) و مفسر واقعى قرآن يا دست پرورده هاى او برسند تا آنان را به مفاد آيات الهى رهبرى كنند و به آنان بفهمانند كه حكم به كدام معنى ازاپپآن خداست . زيرا, چنانكه گذشت , حكم داراى معانى يا به اصطلاح مواردى است كه به طور اجمال يادآور مى شويم :
1- تدبير جهان آفرينش و نفوذ ارادهء خدا (يوسف : 67.
2- تشريع و قانونگذارى (انعام : 57.
3- حاكميت بر مردم و سلطه بر آنان به صورت يك حق اصيل (يوسف : 40.
4- قضاوت و داورى در منازعات مردم طبق اصول الهى (مائده : 49.
5- زعامت و سرپرستى و زمامدارى مردم به عنوان امانت دار الهى (جاثيه : 16.
اكنون كه دانسته شد حكم براى خود مفاهيم يا, به عبارت صحيحتر, موارد گوناگونى دارد, چگونه مى توان به ظاهر يك آيه استناد كرد و مراجعه به حكمين را در صفين با آن مخالف دانست ؟
نخست بايد ديد كدام حكم فقط از آن خداست و سپس عمل امام (ع ) را بررسى كرد و موافقت و مخالفت آن را با قرآن سنجيد و اين امرى است كه صبر و حوصله و تدبير و انديشه لازم دارد و هرگز با شعار و جنجال مفهوم نمى گردد.
از قضا امام (ع ) با صبر و حوصلهء مخصوص خويش , در برخى از احتجاجات خود, آنان را به اهداف آيات آشنا مى ساخت و ايشان را از اين جهت خلغ سلاح مى كرد, ولى لجاجت و عناد درد بى درمانى است كه تمام پيامبران و مصلحان جهان از مداواى آن عاجز و ناتوان بوده اند.
ما, پيش از تحليل مفاد آيات ياد شده , به نقل برخى از برخوردهاى تند و زنندهء خوارج مى پردازيم تا لجاجت و خودكامگى اين گروه به خوبى روشن گردد.

آزاد منشى و بزرگوارى امام (ع )

هر صاحب قدرت واسطه اى بود اين بى ادبان جسور را, كه رئيس كشور را مشرك و كافر مى خواندند, ادب مى كرد, ولى امام (ع ) بر خلاف روش اغلب سلطه گران , با كمال سماحت و سعهء صدر, با آنان روبرو مى شد.
روزى امام (ع ) بر كرسى خطابه قرار گرفته بود و مردم را پند مى داد. ناگهان يك نفر از خوارج از گوشهء مسجد فرياد زد: <لا حكم الا لله >وقتى شعار او تمام شد فرد ديگرى برخاست و همان شعار را تكرار كرد و بعد گروهى برخاستند و همان شعار را سردادند.
امام (ع ) در پاسخ به آنان فرمود: سخنى است به ظاهر حق , اما آنان باطلى را دنبال مى كنند. سپس فرمود: <اما ان لكم عندنا ثلاثاً فاسبحتمونا>يعنى : تا وقتى كه با ما هستيد از سه حق برخورداريد( و جسارتها و بى ادبيهاى شما مانع از آن نيست كه شما را از اين حقوق محروم سازيم ).
1 <لا نمنعكم مساجد الله ان تذكروا فيها اسمه >: از ورود شما به مساجد خدا جلوگيرى نمى كنيم تا در آنجا نماز بگزاريد.
2 <لا نمنعكم من الفىء ما دامت ايديكم مع ايدينا>: شما را از بيت المال محروم نمى كنيم مادامى كه در مصاحبت ما هستيد (و به دشمن نپيوسته ايد).
3 <لا نقاتلكم حتى تبدؤونا>: تا آغاز به جنگ نكرده ايد با شما نبرد نمى كنيم .(18)
روزى ديگر امام (ع ) در مسجد مشغول سخنرانى بود كه يك نفر از خوارج شعار داد و توجه مردم را به خود جلب كرد.
امام (ع ) فرمود: <الله اكبر,كلمة حق يراد بها الباطل >. يعنى سخنى حق است ولى از آن معنى غير حق قصد شده است . سپس افزود: اگر سكوت كنند با آنان همچون ديگران معامله مى كنيم و اگر سخن بگويند پاسخ مى گوئيم و اگر شورش كنند با ايشان مى جنگيم .
آن گاه يك نفر ديگر از خوارج به نام يزيد بن عاصم محاربى برخاست و پس از حمد و ثناى خدا گفت : به خدا پناه مى برم از پذيرش ذلت در آيين خدا. يك چنين كارى خدعه در امرخدا و ذلتى است كه صاحب آن را به خشم الهى دچار مى سازد. على , ما را به قتل مى ترسانى ؟
... امام (ع ) در پاسخ او سكوت كرد و در انتظار حوادث آينده نشست .(19)

تلاشهاى هدايتگرانهء امام (ع )

شورش بخشى از ارتش امام (ع ) كه بازوى محكم و استوار او به شمار مى رفت , عرصه راتنگتر و دشوارتر ساخت . اين شورش دوباره صورت گرفت : يك بار در صفين و خواسته ءشورشيان در آنجا اين بود كه امام (ع ) جنگ را متوقف سازد و داورى حكمين را بپذيرد و گرنه به قتل مى رسد; با ديگر پس از امضاى پيمان و پذيرش حكميت از طرف همان گروه كه اين بار خواسته اى كاملاً به عكس خواستهء نخست داشتند و خواهان نقض عهد و ناديده گرفتن ميثاق پيشين بودند.
خواستهء نخست , هر چند پيروزى امام (ع ) را از بين برد, ولى تن دادن به صلح در آن شرايط كه سپاهيان ساده لوح امام نه تنها حاضر به نبرد نبودند بلكه آماده بودند حتى آن حضرت را ترور كند كارى نامشروع و بر خلاف اصول و مقررات عقلى به شمار نمى رفت و به تعبير خود امام خطاب به سران خوارج <پذيرش داورى حكمين به سبب فشار ياران يك ناتوانى در تدبير وضعف د رانجام كار بود كه از ناحيهء آنان بر او تحميل شد>. (20) در حالى كه خواستهء دوم درست بر خلاف صريح قرآن بود كه همگان را بر حفظ مواثيق و پيمانها دعوت مى كند.
در اين صورت , امام (ع ) چاره اى جز ثبات و استوارى و ارشاد و هدايت فريب خوردگان و احياناً كوشش در تفريق جمع آنان نداشت . از اين رو, نخست به تلاشهاى هدايتگرانه مبادرت كرد, ولى چون اين حربه مؤثر واقع نشد, به تناسب شرايط, از حربه هاى ديگر بهره گرفت , از جمله براى هدايت آنان از ياران فاضل و دانمشند خود, كه در ميان مسلمين به آگاهى از كتاب و سنت اشتهار داشتند, كمك گرفت و آنان را به اردوگاه خوارج فرستاد.

ابن عباس و احتجاج او با خوارج

ابن عباس به امر امام (ع ) به اردوگاه خوارج رفت و با آنان گفتگويى انجام داد كه ذيلاً نقل مى شود:
ابن عباس : سخن شما چيست و بر امير مؤمنان چه ايرادى داريد؟
خوارج : او امير مؤمنان بود, ولى وقتى تن به حكميت داد كافر شد. بايد به كفر خود اعتراف و از آن توبه كند تا ما به سوى او بازگرديم .
ابن عباس : هرگز بر مؤمن شايسته نيست مادامى كه يقين او به اصول اسلامى آلوده به شك نشده به كفر خود اقرار كند.
خوارج : علت كفر او اين است كه تن به حكميت داد.
ابن عباس : پذيرش حكميت يك مسئلهء قرآنى است كه خدا در مواردى آن را يادكرده است , از جمله مى فرمايد:
<و من قتله منكم متعمداً فجراء مقل ما قتل من النعم يحكم به ذوا عدل منكم >(مائده : 95.
(اى افراد با ايمان شكار را در حال احرام به قتل نرسانيد) و هر كس از شما عمداً آن را به قتل رساند بايد كفاره اى معادل آن از چهار پايان بدهد, كفاره اى كه دو نفر عادل از شمامعادل بودن آن را تصديق كند.
هرگاه خداوند در مسئلهء شكار در حال احرام كه از پيچيدگى كمترى برخوردار است به تحكيم فرمان دهد, چرا در مسئلهء امامت , آن گاه كه براى مسلمانان مشكلى پيش آورد, اين تحكيم روا نباشد؟
خوارج : داوران بر نظر او رأى داده اند ولى او نپذيرفته است .
ابن عباس : موقعيت داور بالاتر از موقعيت خود امام نيست . هرگاه امام مسلمانان راه خلاف در پيش گيرد بايد امت با او به مخالفت برخيزند, چه رسد به قاضى آن گاه كه بر خلاف حق حكم كند.
در اين هنگام كه خوارج محكوميت خود را احساس كردند, همچون كافران كوردل , از باب لجاج وارد شده به انتقاد از ابن عباس پرداختند و گفتند:
تو از همان قبيلهء قريش هستى كه خدا دربارهء آنها گفته است : <بل هم قوم خصمون >(زخرف : 58, يعنى : قريش گروهى كينه توزند. و نيز گفته است : <و تنذر به قوما لدا>(مريم : 97يعنى : تا به وسيلهء قرآن گروه كينه توز را بيم دهى .(21)
اگر آنان افرادى حق طلب بودند و كوردلى و استبداد فكرى بر آنها حكومت نمى كرد منطق استوار فرزند عباس را مى پذيرفتند و سلاح را به زمين مى نهادند و به امام مى پيوستند. وبه نبرد با دشمن واقعى مى پرداختند, ولى با كمال تأسف , در پاسخ پسر عموى امام (ع ) آياتى را تلاوت كردند كه مربوط به مشركان قريش است نه افراد با ايمان از آنان .
مراجعه به حكم مطلبى است كه قرآن آن را در نزاعهاى كوچك نيز, از قبيل اختلافات خانوادگى , تجويز كرده و نتيجهء آن را در صورت حسن نيست طرفين نيكو خوانده است ;چنانكه مى فرمايد:
(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكماً من اهلها ان يريدا اصلاحاً يوفق الله بينهما ان الله كان عليما خبيراً< (نساء: 35.
اگر از اختلاف زوجى بيم داريد داورى از خانوادهء مرد و داورى ديگر از خانوادهء زن برانگيزيد; اگر خواهان اصلاح باشند خدا آن دو را براى رسيدن به هدف موفق مى گرداند, كه خدا دانا و آگاه است .
هرگز نمى توان گفت اختلاف امت پس از نبرى كوبنده در طى سه ماه , كمتر از اختلاف زن و شوهر است و اگر امت خواهان داورى دو نفر از طرفين در پرتو كتاب و سنت شدند كارى بر خلاف انجام داده و كفر ورزيده اند و بايد توبه كنند(22)
كنندبا توجه به اين آيات , تخطئهء مسئلهء حكمين از ناحيهء خوارج , جز لجاجت و عناد و ابراز استبداد انانيت علت ديگرى نداشت . به طور مسلم احتجاج ابن عباس منحصر به يك بارنبود و بار ديگر نيز براى راهنمايى آنان از طرف امم (ع ) مبعوث شده است , به گواه اينكه وى در مناظرهء مذكور به آيات قرآن احتجاج كرده , در حالى كه امام (ع ) در يكى از سخنان خود به وى دستور داده است كه با خوارج به <سنت >پيامبر (ص ) مناظره كندآ زيرا آيات قرآن متحمل احتمالات و توجيهات مختلف است و ممكن است خوارج احتمالى رابگيرند كه به حال آنان مفيد باشد ; چنان كه آن حضرت مى فرمايد:
<لا تخاصمهم بالقرآن , فان القرآن حمال ذو وجوده تقول و يقولون و لكن حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصاً>(23)
با خوارج به آيات قرآن مناظره مكن , زيرا آيات قرآن توان احتمالات زيادى دارد و در اين صورت تو مى گويى و آنان نيز مى گويند (و كار به جايى نمى رسد). ولى با سنت بر ايشان استدلال كن كه چاره اى جز پذيرش نخواهند داشت .

امام (ع ) شخصاً به اردوگاه خوارج مى رود

وقتى امام (ع ) از هدايت آنان از طريق اعزام اشخاصى مانند صعصعة بن صوحان عبدى , زياد بن النضر و ابن عباس مأيوس شد, تصميم گرفت كه خود شخصاً با آنها روبرو شود تاشايد با تشريح مقدمات و انگيزه هاى پذيرش حكمين و اينكه آنان خود باعث اين كار شدند, بتواند همه يا گروهى از آنان را ا شورش باز دارد.
امام به هنگام حركت از صعصعه پرسيد كه گروه شورشگر در پى كدام يك از سران خوارج هستند. گفت : يزيد بن قيس ارحبى (24). از اين رو, امام (ع ) بر مركب خود سوار شد و از ميان اردوگاه گذشت و در برابر خيمهء يزيد فرود آمد و دو ركعت نماز گزارد و سپس بر كمان خود تكيه كرد و رو به خوارج سخن را چنين آغاز كرد:
آيا همهء شما در صفين حاضر بوديد؟ گفتند: خير, فرمود: به دو گروه جداگانه تقسيم شويد تا با هر گروه در حد آن سخن بگويم . سپس با صداى بلند فرمود: <خاموش باشيد وهمهمه مكنيد و به سخنانم گوش فرا دهيد و دلهايتان را متوجه من سازيد. از هر كس شهادت طلبيدم مطابق آگاهى خود گواهى دهد>. آن گاه , پيش از آنكه با آنان سخن بگويد,توجهى به مقام ربوبى كرد و همگان را به او متوجه ساخت و گفت :
خدايا اين مقامى است كه هر كس در آن پيروز شود در روز رستاخيز نيز پيروز خواهد شد و هر كس در آن محكوم گردد در سراى ديگر نابينا و گمراه خواهد شد.
آيا شما به هنگام بلند كردن قرآن بر نيزه ها, آن هم به صورت خدعه و حيله , نگفتيد كه آنان برادران و همكيشان ما هستند و كارهاى گذشتهء خود را فسخ كرده و پشيمان شده اند و به كتاب خدا پناه آورده اند و بايد نظر آنان را پذيرفت و اندوه آنان را بر طرف ساخت ؟ (و من در پاسخ شما گفتم :)
اين پيشنهادى است كه برون آن ايمان و درون آن عدوان و كينه توزى است ; آغاز آن رحمت و دلپذير و پايان آن ندامت و پشيمانى است . بر سر كار خود بمانيد و راه خود را ترك مكنيد و داندآنهارا براى جهاد با دشمن بفشاريد و به فرياد هيچ نعره كننده اى توجه مكنيد, كه اگر با او موافقت شود گمراه مى كند و اگر به حال خود واگذار گردد خوار مى شود.
سرانجام اين كار (تسليم در برابر خواستهء آنان ) بر خلاف تأكيد من انجام گرفت و ديديم كه شما چنين فرصتى به دشمن داديد.(25)
ابن ابى الحديد در شرح خطبهء سى و ششم مى گويد:
خوارج گفتند كه آنچه مى گويى همه حق و بجاست , ولى چه مى توان كرد كه ما گناه بزرگى مرتكب شده ايم و از آن توبه كرده ايم و تو نيز بايد توبه كنى . امام , بدون اينكه به گناه خاصى اشاره كند, به طور كلى گفت : <استغفر الله من كل ذنب >. در اين موقع شش هزار نفر از اردوگاه خوارج , به عنوان انصار امام , خارج شدند و به وى پيوستند.
ابن ابى الحديد در تفسير اين استغفار مى گويد:
توبهء امام يك نوع تريه و از مصاديق <الحرب خدعة>بوده است . او سخن مجملى گفت كه تمام پيامبران آن را مى گويند و دشمن نيز به آن راضى شد, بدون اينكه امام به گناهى اقراركرده باشد.(26)

شرارت دشمن دوست نما

پس از بازگشت خوارج از اردوگاه به كوفه , در ميان مردم شايع كردند كه امام از پذيرش حكميت بازگشته و آن را ضلال و گمراهى دانسته است و در صدد تهيه وسايل است كه مردم را براى نبرد با معاويه , پيش از اعلام رأى حكمين حركت دهد.
در اين ميان اشعث بن قيس , كه زندگى و نحوهء پيوستن او به امام (ع ) كاملاً مرموز بوده است , در ظاهرى دوستانه , اما در باطن به نفع معاويه ,وارد كار شد و گفت : من مى گويند اميرمؤمنان از پيمان خود برگشته و مسئلهء حكميت را كفر و گمراهى انگاشته است و انتظار بر انقضاى مدت را خلاف مى داند.
سخنان اشعث آنچنان امام (ع ) را در محذور قرار داد كه ناچار به بيان حقيقت پرداخت و گفت : هر كس مى انديشد كه من از پيمان تحكيم برگشته ام دروغ گفته و هر كس آن ارگمراهى مى پندارد خود گمراه شده است .
بيان حقيقت چنان به خوارج سنگين آمد كه با دادن شعار <لا حكم الا لله >مسجد را ترك گفتند و مجدداً به اردوگاه خود بازگشتند.
ابن ابى الحديد در اينجان يادآور مى شود كه هر نوع خلل در حكومت امام (ع ) زير سر اشعث بوده است , چه اگر او اين مسئله را مطرح نمى كرد امام را مجبور به بيان حقيقت نمى ساخت و خوارج كه به همان استغفار كلى قناعت كرده بودند در خدمت امام براى نبرد با معاويه مى شتادتند. ولى او سبب شد كه امام (ع ) پرده توريه را بدرد و سيماى حقيقت را آشكار سازد.

تلاش مجدد براى هدايت خوارج

مبرد در <كامل >مناظرهء ديگرى براى امام نقل مى كند كه با مناظرهء پيشين كاملاً فرق دارد و احتمال مى رود كه مناظرهء دومى باشد كه امام با خوارج انجام داده است و فشردهء آن چنين است :
امام (ع ): آيا به خاطر داريد هنگامى كه قرآنها را بر نيزه بلند كردند من گفتم كه اين كار حيله و خدعه است و اگر آنان داورى قرآن را مى خواستند به نزد من مى آمدند و از من داورى مى طلبيدند؟ و آيا كسى را سراغ داريد كه مسئلهء حكميت آن دو نفر را اندازهء من بد و زشت بشمارد؟
خوارج : نه .
امام (ع ): آيا تصديق مى كنيد كه شما مرا, با كمال كراهت من , به اين كار وادار كرديد و من از روى ناچار ى به درخواست شما پاسخ گفتم و شرط كردم كه حكم داوران در صورتى نافذ خواهد بود كه به حكم خدا داورى كنند؟ و همگى مى دانيد كه حكم خدا از من تجاوز نمى كند (و من امام بر حق و خليفهء برگزيدهء مهاجر و انصار هستم ).
عبدالله بن كواء: صحيح است كه به اصرار ما آن دو نفر را در دين خدا حكم كردى , ولى ما اقرار مى كنيم كه با ايم عمل كافر شديم و اكنون از آن توبه مى كنيم و تو نيز مثل ما به كفرخود اقرار و از آن توبه كن و آن گاه همگان را براى نبرد با معاويه گسيل دار.
امام (ع ): آيا مى دانيد كه خدا در اختلاف زوجين فرمان داده است كه به دو داور مراجعه شود, آنجا كه فرموده : <فابعثوا حكماً من اهله و حكما من اهلها>؟ و نيز در تعيين كفارهء قتل صيد در حال احرام دستور داده است كه به دو عادل به عنوان حكم مراجعه شود, آنجا كه فرموده : <يحكم به ذوا عدل منكم >؟
ابن كواء: تو لقب امير مؤمنان را از كنار اسم خود پاك كردى و بدين طريق خود را از حكومت خلع نمودى .
امام (ع ): پيامبر براى ما اسوه است . در غزوهء حديبيه , آن گاه كه صلحنامه اى ميان پيامبر و قريش به اين صورت نوشته شد <هذا كتاب كتبه محمد رسول الله و سهيل بن عمرو>, نماينده ءقريش اعتراض كرد و گفت : اگر به رسالت تو اقرار داشتم با تو مخالفت نمى كردم . بايد لقب <رسول الله >را از كنار نام خود بردارى . و پيامبر به من فرمود: على , لقب رسول الله را ازكنار اسم من پاك كن . گفتم : اى پيامبر خدا, قلبم اجازه نمى دهد چنين كارى كنم . آن گاه پيامبر با دست خود آن را پاك كرد و لبخندى به من زد و گفت : تو نيز به سرنوشت من دچارمى شوى .
وقتى سخنان امام (ع ) به آخر رسيد دو هزار نفر از گروهى كه در حروراء جمع شده بودند به سوى آن حضرت بازگشتند و به سبب اينكه در آن نقطه گرد آمده بودند آنان را <حروريه >ناميده اند.(27)

مناظره اى ديگر

سياست امام (ع ) دربارهء خوارج اين بود كه تا خونى نريزند و دست به غارت اموال نزنند در كوفه و اطراف آن بتوانند به آزادى زندگى كنند, هر چند شب و روز نعره هاى انكار آنان مسجد را پر كند و بر ضد او شعار دهند. از اين رو, امام (ع ) بار ديگر ابن عباس را روانهء دهكدهء حروراء كرد. وى به آنان گفت : چه مى خواهيد؟ گفتند: بايد همهء كسانى كه در صفين بوده اند و با تحكيم موافقت كرده اند از كوفه خارج شوند و همگى به صفين برويم و سه شب در آنجا بمانيم و از كردهء خود توبه كنيم و آن گاه براى نبرد با معاويه رهسپار شام شويم !
در اين پيشنهاد آثار لجاجت و حماقت كاملاً پيداست . زيرا هرگاه مسئلهء حكميت كار خلاف و گناهى باشد ديگر لازم نيست كه حتماً توبه در مكانى صورت پذيرد كه گناه در آنجاصورت گرفته است , آن هم به شرطى كه سه شب در آنجا اقامت كنند! بلكه توبه با يك لحظه ندامت واقعى و با ذكر صيغهء استغفار صورت مى گيرد.
امام (ع ) در پاسخ آنان گفت : چرا اكنون اين سخن را مى گوييد كه دو حكم معين و اعزام شده اند و طرفين به يكديگر عهد و پيمان داده اند؟
گفتند: در آن وقت جنگ طول كشيد و سختى و فشار فزونى گرفت و مجروحان زياد شدند و ما اسلحه و چهار پايان بسيار از دست داده بوديم ; از اين رو, تحكيم را پذيرفتيم .
امام (ع ) فرمود: آيا در روزى كه فشار فزونى گرفته بود پذيرفتيد؟ پيامبر (ص ) پيمان خود را با مشركان محترم مى شمرد, ولى شما به من مى گوييد كه پيمان خود را بشكنم ؟
خوارج در درون احساس شرم كردند ولى به سبب تعصب بر عقيده , يكى پس از ديگرى وارد مى شدند و شعار مى دادند كه : <لا حكم الا لله و لوكره المشركون >.
روزى يكى از خوارج وارد مسجد شد و شعار يادشده را سر داد و مردم دور او را گرفتند و او شعار خود را تكرار كرد و اين بار گفت : <لا حكم الا لله و لوكره ابوالحسن >. امام (ع ) درپاسخ او گفت : من هرگز حكومت خدا را مكروه نمى شمارم , ولى منتظر حكم خدا دربارهء شما هستم . مردم به امام (ع ) گفتند: چرا به اينها اين همه مهلت و آزادى مى دهيد؟ چراريشهء آنان را قطع نمى كنيد؟ فرمود:
<لا يفنون انهم لفى اصلاب الرجل و ارحام النساء الى يوم القيامة>(28)
آنان نابود نمى شوند; گروهى از آنان در صلب پدران و رحم مادارن باقى هستند و به همين حال تا روز رستاخير خواهند بود.

1- تاريخ بغداد, ج 8 ص 340
2- البداية و النهاية, جزء هفتم , مجلد چهارم , ص 305
3- الغدير, ج 3 صص 195ـ 188 در نقد كتاب منهاج السنة.
4- سيرهء ابن هشام , ج 2 ص 497
5- صحيح بخارى .
6- التنبيه و الرد, ملطى , ص 501
7- كامل , ج 2 ص 545 طبع دار صادر.
8- تاريخ طبرى , ج 3 ص 386 طبع الاعلمى .
9- مجمع البيان , ج 3 ص 40
10- الملل و النحل , ج 1 ص 116 ولى هم او در صفحهء 115همين كتاب هر دو را يكى شمرده و مى گويد: <حرقوص بن زهيرالمعروف بذى الثدية.>
11- كامل مبرد, ج 3 ص 919طبع .
12- سيرهء ابن هشام , ج 2 ص 496
13- متن تاريخ طبرى , <كتاب الله >دارد, ولى ظاهراً <دين الله >صحيح است .
14- تاريخ طبرى , ج 4 ص 53
15- رجوع شود به : وسائل الشيعه , ج 5 ابواب نماز جماعت , باب 1 ص 370
16- هر موقع قرآن تلاوت شد به آن گوش فرا دهيد و آرام باشيد شايد مورد رحمت الهى قرار گيريد.
17- تاريخ طبرى , ج 4 ص 54و شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 269
18 و 19- تاريخ طبرى , ج 4 ص 53
20- ما هو ذنب و لكنه عجز فى الراى و ضعف فى الفعل . تاريخ طبرى , ج 4 ص 53
21- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 273 نقل از كامل مبرد( ص 582 طبع اروپا).
22- استدلال به آيهء مربوط به اختلاف زوجين در احتجاجات خود امام (ع ) خواهد آمد.
23- نهج البلاغه , نامهء 77
24- يكى از سران خوارج از قبيلهء يشكر بن بكر بن وائل .
25- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 280
26- همان , همانجا.
27- كامل مبرد, ص 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 صص 275ـ 274
28- شرح حديدى ,ج 2 صص 310ـ 311
تحليلى از انگيزه هاى مخالفت خوارج
علل مخالفت خوارج با امام (ع ) با انگيزهء مخالفت معاويه با آن حضرت كاملاً متفاوت بود. معاويه از دوران خلافت عمر مقدمات خود مختارى ولايت شام را آماده ساخته بود وخود را رئيس مطلق شام مى دانست . پس از قتل عثمان , وقتى دريافت كه امام (ع ) مى خواهد دست او را از ولايت شام قطع كند, به مخالفت برخاست و با تحريك طلحه و زبير وسپس به راه انداختن نبرد صفين در برابر امام (ع ) ايستاد و در واپسين لحظات با سياست شوم بر نيزه كردن قرآن دو دستگى عميقى در ميان ياران امام پديد آورد و سرانجام امام (ع )قربانى همين دو دستگى شد.
اما خوارج افرادى قشرى و ظاهر بين و به اصطلاح امروز خشكه مقدسانى بودند كه به جهت جهل و سطحى نگرى و نا آگاهى از مبانى اسلامى با امام (ع ) به مخالفت برخاستند و باتشبث به علل واهى در برابر مصباح هدايت الهى صف آرايى كردند و در خاموش ساختن آن حتى به بهاى نابودى خود از پاى ننشستند.
به سبب همين تفاوت ميان معاويه و خوارج , امام (ع ) پس از پيروزى بر آنها فرمود:
<لا تقاتلوا الخوارج بعدى , فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه >.(1)
پس از من با خوارج جنگ مكنيد, زيرا آن كسى كه جويندهء حق باشد ولى به عللى راه خطا برود با آن كس كه جويندهء باطل باشد و به آن برسد يكسان نيست .
تحليل انگيزه هاى مخالفت خوارج ثابت مى كند كه اين گروه , برخلاف شاميان , هرگز در طلب جاه و مقام نبودند, بلكه اعوجاج و عقب ماندگى فكرى خاصى بر آنها حكومت مى كرده است . اينك مهمترين اعتراضهاى خوارج را نقل مى كنيم .

1- حاكميت اشخاص بر دين

آنان پيوسته اين اعتراض را بر لب داشتند كه چگونه ممكن است دو نفر از دو گروه مخالف , بر طبق سليقه هاى شخصى خود, سرنوشت مسلمانان را به دست بگيرند و نظر خود رابر رأى رهبر شناخته شدهء مسلمين حاكم سازند. دين و سرنوشت مسلمانان بالاتر از آناست كه اشخاص با عقول ناقص خود بر آن حكومت كنند آنان پيوسته مى گفتند: <حكم الرجال فى دين الله >. يعنى : على اشخاص را در دين خدا حاكم قرار داده است .
اين اشكال حاكى از آن اسن كه آنان از شرايط پذيرش داورى حكمين آگاه نبودند و تصور مى كردند كه امام (ع ) دست آن دو را دربارهء سرنوشت مسلمانان بازگذاشته است كه به هرنحو بخواهند تصميم بگيرند و اعمال غرض كنند. امام در پاسخ اين اعتراض مى فرمايد: انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن . هذا القرآن انما هو خط مستور بين الدفتين لا ينطق بسان و لابد له من ترجمان . و انما ينطق عنه الرجال . و لما دعانا القوم الى ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولى عن كتاب الله سبحانه و تعالى , و قد قال الله سبحانه : <فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول >فرده الى الله ان نحكم بكتابه , و رده الى الرسول ان ناخذ بسنته فاذا حكم بالصدق فى كتاب الله فنحن احق الناس به , و ان حكم بسنة رسول الله (ص ) فنحن احق الناس و اولاهم بها>.(2)
ما هرگز اشخاص را حاكم قرار نداديم , بلكه قرآن را در ميان خود حاكم ساختيم . اما قرآن نوشته اى است در ميان دو جلد كه خود سخن نمى گويد و كسى بايد سخن او را بازگو كند. واشخاص معنى (مى توانند) دربارهء آن سخن گويند. وقتى مردم شام از ما خواستند كه قرآن را در ميان خود حاكم قرار دهيم ما گروهى نبوديم كه از كتاب خدا رويگردانباشيم , كه خداوند سبحان مى فرمايد: <اگر در مسئله اى دچار نزاع شديد, آن را به خدا و رسول او ارجاع كنيد>. ارجاع به خدا اين است كه با قرآن او داورى كنيم و ارجاع به پيامبر اين است كه سنت او را برگيريم . هرگاه داوران طبق كتاب خدا داورى كنند ما شايسته ترين مردم هستيم كه آن را باز گيريم و اگر مطابق سنت پيامبر داورى كنند باز هم ما شايسته ترين مردميم كه ازآن پيروى مى كنيم .
امام (ع ) در خطبه اى ديگر همين پاسخ را به عبارت ديگر بيان مى كند و مى فرمايد:
هر دو حكم براى اين برگزيده شدند كه آنچه را قرآن زنده كرده است زنده سازند و آنچه را كه قرآن ميرانده است بميرانند( = حق را احياء و باطل را نابود سازند) احياء قرآن گردآمدن بر آن , و اماتهء قرآن دورى از آن است . اگر قرآن ما را به سوى شاميان سوق دهد بايد از آن پيروى كنيم و اگر آنان را به سوى ما سوق دهد بايد از ما پيروى كنند. من شرى را به سوى شما نياوردم و شما را گول نزدم و مشتبه نساختم .(3)

2- تعيين مدت

دومين اعتراض آنان اين بود كه چرا براى داوران مدتى تعيين گرديد و قرار شد كه هر دو داور در نقطه اى بى طرف (دومة الجندل ) تا پايان ماه رمضان نظر خود را دربارهء اختلاف دوگروه صادر كنند و چرا اين كار در همان صحراى صفين در روزهاى بلند قرآنها بر نيزه انجام نگرفت ؟!
به راستى آيا اين نوع اشكالتراشى از جهالت آنها حكايت نمى كند؟ مگر چنين قضاوت خطيرى , آن هم در هنگامى كه دست هر يك از دو گروه تا مرفق در خون ديگرى فرو رفته بودكار آسانى بود كه در ظرف يك يا دو روز انجام گيرد و طرفين نيز آن را بپذيرد؟ يا آنكه هر چه در اين كار صبر و حوصله اعمال مى شد امكان بيدارى جاهل و استوارى علم فزونى مى يافت و زمينهء بازگشت صلح به ميان امت آماده تر مى شد؟
امام (ع ) در پاسخ اين اعتراض مى فرمايد:
<و اما قولكم : لم جعلت بينكم و بينهم اجلا فى التحكيم ؟ فانما فعلت ذلك ليتبين الجاهل و يتثبت العالم و لعل الله ان يصلح فى هذه الهدنة امر هذه الامة>. (4)
اينكه مى گوئيد چرا ميان شما و آنان مدتى معين كردم و به امر داورى سرعت نبخشيدم , من اين كار را انجام ندادم مگر براى اينكه افراد نادان آگاه شوند و دانايان استوار بمانند تاشايد خدا در اين فاصله كار امت را اصلاح كند.

3- تعارض حاكميت انسان با حصر حاكميت خدا

خوارج در طول مدت مخالفت خود با امام (ع ) بر آيهء <لا حكم الا لله >تكيه كرده و كار آن حضرت را مخالف نص قرآن قلمداد مى كردند و در شعارهاى خود مى گفتند: <لا حكم الالله لا لك و لاصحابك يا على >. يعنى : حاكميت مخصوص خداست نه از آن تو و نه از آن ياران تو. شعار يادشده , چنان كه گذشت ,اقتباس از قرآن كريم است كه در سورهء يوسف آيه هاى 40و 67و غيره وارد شده است و مفاد آن از اصول توحيد به شمار مى رود و حاكى از آن است كه حاكميت و فرمانروايى , به عنوان يك حق اصيل , از آن خداست و هيچ انسانى چنين حقى بر انسان ديگر ندارد. و هيچ انسان خردمندى نمى تواند بگويد كه زندگى اجتماعى بدون حكومت امكان پذير است , چه انجام وظايف و حل تضادها وبرخوردها تنها در سايهء يك حاكميت تحقق مى پذيرد.
امام (ع ) وقتى شعار آنها را شنيد, فرمود: آرى درست است كه حق حاكميت از آن خداست ولى از اين سخن حق هدف باطلى تعقيب مى شود:
<كلمة حق يراد بها الباطل . نعم انه لا حكم الا لله ولكن هولاء يقولون لا امرة الا لله و انه لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل فى امرته المؤمنين و يستمتع فيها الكافر>.(5)
آرى حق حاكميت از آن خداست (و هيچ بنده اى بدون اذن الهى حق حكومت ندارد) ولى خوارج از شعار خود هدف ديگرى دارند و آن اينكه اصلاً در جامعه نبايد حكومتى باشد(خواه مأذون از خدا يا غير آن ). در حالى كه براى مردم وجود حاكمى , خواه نيكوكار و خواه بدكار, ضرورى است , تا در سايهء حكومت او مؤمن به كارهاى شايستهء خود بپردازد وكافر نيز از زندگى مادى بهره مند شود.
فقدان حكومت مايهء فقدان امنيت است , و در آن صورت , نه مؤمن به كارهاى خير موفق مى گردد و نه كافر از زندگى دنيوى بهره مند مى شود. اگر به راستى هدف نفى تأسيس حكومت است , دراين صورت حكومت پيامبر (ص ) و شيخين را چگونه مى توان توجيه كرد؟
خوارج در عقيده و عمل پيوسته در كشمكش بودند. از يك طرف مى دانستند كه حيات اجتماعى بدون يك مدير نافذ امكان پذير نيست و از طرف ديگر, بر اثر كج فهمى , اقامهء هرنوع حكومت را مخالف انحصار حاكميت خدا مى انگاشتند.
شگفت آنكه خوارج , خود در آغاز كارشنان براى حزب خويش رئيس برگزيدند! طبرى مى نويسد:
در ماه شوال سى و هشت هجرى گروهى از خوارج در منزل عبدالله بن وهب راسبى به دور هم گرد آمدند و عبدالله در سخنرانى خود گفت : شايسته نيست كه گروهى به خدا ايمان بياورند و به حكم قرآن تن در دهند و زندگى دنيوى در نظر آنان گزيده تر از امر به معروف و نهى از منكر باشد. پس از او حرقوص به زهير و حمزة بن سنان نيز سخن گفتند و سومى در پايان كلام خود گفت : <فولوا امركم رجلاً فانه لابد لكم من عماد و سناد و راية تحفون بها و ترجعون اليها>.(6)

حكميت , آخرين اميد

در ميان مسلمانان , پيش از نبرد صفين و پس از آن , مسائل ريشه دارى مطرح بود كه يكى از طرق حل آن انتخاب داورانى بود كه مسائل را با واقع بينى بررسى كنند و دربارهء آن نظردهند. اين مسائل عبارت بودند از:
1- قتل عثمان .
2- اتهام ياران امام (ع ) به قتل خليفه .
3- ادعاى معاويه كه ولى الدم عثمان است .
اساساً همين مسائل بود كه به نبرد صفين منتهى شد و حل اين مشكلات دو راه داشت :
راه نخست اينكه طرفين نزاع , اختلاف خود را نزد امام برگزيدهء مهاجران و انصار ببرند و او, در يك دادگاه كاملاً آزاد, حكم اليه را دربارهء آنان اجرا كند و اين همان راهى بود كه امام (ع ) پيش از نبرد صفين بر آن تأكيد داشت و در نامهء خود به معاويه نوشت :
<و قد اكثرت فى قتله عثمان فادخل فيما دخل فيه الناس ثم حاكم القوم الى احملك و اياهم على كتاب الله >.(7)
دربارهء قاتلان عثمان زياد سخن گفتى . در آنچه مردم وارد شدند و با من بيعت كردند تو نيز وارد شو و بيعت آن و آن گاه شكايت خود را مطرح ساز, و من همگى را به سوى كتاب خدا سوق مى دهم .
اين راه , به سب لجاجت معاويه و علاقهء او به فرمانروايى شام كاملاً مسدود شد و منتهى به نبرد صفين گرديد و... .
دومين راه صحيح حل اختلافات , ارجاع آنها به يك دادگاه صالح بود كه در آن داوران بى طرف و واقع بين گره را بگشايند و در امر داورى از مصالح واقعى اسلام و مسلمانان چشم نپوشند و از هر نوع سود جويى امثال عمروعاص و كنيه توزى امثال ابوموسى فارغ باشند. تدر چنين دادگاهى امام (ع ) مى توانست به اهداف واقعى خود برسد و مشكلات مطرح وحل و فصل شود.
قتل خليفه مسئلهء پيچيده اى نبود. انگيزه هاى آن ازساليان قبل وجود داشت و رو به افزايش بود. تا اينكه شدت فشار و اختناق و ضرب صالحان و شكنجهء خيرخواهان , مايهء انفجارشد; انفجارى كه على (ع ) نيز نتوانست جلو آن را بگيرد و خليفه را از قتل نجات بخشد.
ادعاى معاويه و وابسته هاى دستگاه خلافت عثمان بايد در يك دادگاه صالح مطرح شده و حق از باطل بازشناسى مى شد. در هيچ جاى جهان براى گرفتن خون مقتول , لشگركشى را روا نمى دانند چه رسد به اينكه مايهء قتل قريب به شصت و پنج هزار انسان گردد.
دادگاه <دومة الجندل >, اگر به درستى عمل مى كرد, مى توانست به اين مسائل رسيدگى كند و وظيفه مسلمانان را در برابر جريانها روشن سازد. ولى , با كمال تأسف , چيزى كه در آن دادگاه مطرح نشد ريشه هاى اختلافات بود. عمروعاس در فكر روبودن عقل و رأى رقيب بود كه امضاى خلع امام (ع ) را از او بگيرد تا بتواند خلافت معاويه را امضا كند و ابوموسى در اين فكر بود كه همفكر خود عبدالله بن عمر را به خلافت برساند, زيرا دست او آلوده به خون هيچيك از دو طرف نشده بود! وقتى رأى دادگاه اعلام شد, على (ع ) آن را به رسميت نشناخت و گفت داوران بر خلاف تعهد خود عمل كردند و تصميم گرفت كه با تنظيم سپاهى عازم شود, اما حادثهء خوارج او را از تعقيب معاويه بازداشت .

بركندن ريشهء فساد

روش امام (ع ) در برخورد با خوارج , روش ملايمت و نرمش بود و در سخنان وى خطاب به آنان , جز تحبيب و تذكرات هدايتگرانه , چيز ديگرى شنيده نمى شد. آن حضتر درست بسان پدرى كه بخواهد فرزندان عاق و سركش خود را به راه بياورد با آنان معامله مى كرد و حقوق آنان را از بيت المال مى پرداخت و به داد و فريادشان در مسجد و اطراف آن اعتنانمى كرد و تمام همت او اين بود كه , از طريق رام ساختن اين گروه وحدت كلمه را به جامعه باز آورد و غدهء سرطانى شام را, كه خوارج نيز زاييدهء آن بود, ريشه كن ساز و پيمان صفين نيز اين حق را به امام (ع ) مى داد, زيرا در متن قرار داد قيد شده بود كه اگر حكمين بر خلاف قرآن و سنت پيامبر (ص ) داورى كردند امام (ع ) در موضع نخست خود باقى خواهدبود.(8)
امام (ع ) براى روشن ساختن مردم , كه از سرگرفتن نبرد با معاويه بر خلاف پيمان صفين نيست بلكه بر طبق آن بايد نبرد تجديد گردد تا دشمن از پاى در آيد, سخنرانيهاى متعددى انجام داد. در يكى از سخنان خود چنين گفت :
<و قد سبق استثناؤ نا عليهما فى الحكم بالعدل و العمل بالحق سوء رايهما و جور حكمهما. و الثقة فى ايدينا بانفسنا حين خالفا سبيل الحق و آتيا بما لا يعرف من معكوس الحكم >.(9)
شرط ما با آنان اين بود كه به عدل و داد داورى كنند و به حق عمل نمايند, و هر دو نفر شرط ما را, پيش از داورى ظالمانهء خود, پذيرفته بودند. اكنون با راه حق مخالفت ورزيده وحكم به باطل داده اند. حجت با ماست و بايد براى خاموش كردن فتنه جهاد را از سر گيريم .
در انديشهء امام (ع ) و ياران او مسئله اى جز بر انداختن شجرهء خبيثه و در آوردن غدهء فساد نبود و تمام تلاش و همت او صرف همين مى شد. اما ناگهان صفحهء تاريخ ورق خورد وجريان بر خلاف اين انديشه ها و طرحها پيش رفت و به جاى نبرد با معاويه , نبرد با خوارج به صورت يك مسئلهء قطعى ولى مقطعى رخ نمود. اكنون بايد ديد چه شد كه جام صبر وحوصلهء امام (ع ) لبريز شد و او را بر نبرد با آنان مصمم ساخت . علل مسئله را مى توان در مطالب زير به دست آورد:
1- گزارش رسيد كه خوارج در خانهء عبدالله بن وهب راسبى به دور هم گرد آمده اند و به عنوان امر به معروف و نهى از منكر تصميم بر قيام مسلحانه گرفته اند و به اين منظور نامه اى به همفكران خود در بصره نوشته و از آنان دعوت كرده اند كه هر چه زودتر به اردوگاه خوارج در كنار <خيبر>نهروان بپيوندند و خوارج بصره نيز اعلام آمادگى كرده اند.(10)
2- رأى دادگاه دومة الجندل , كه در آن با كمال وقاحت امام (ع ) را از منصب خود عزل و معاوى برجاى او منصوب شده بود, امام را بر آن داشت كه افكار عمومى را در اين موردروشن سازد. از اين رو, امام (ع ) در كوفه بر منبر قرار گرفت و پس از ستايش خدا فرمود:
مخالفت با انسان آگاه و خيرخواه مايهء حسرت و موجب پشيمانى است . من دربارهء مسئلهء تحكيم و داورى اين دو نفر نظر منفى داشتم ولى شما نظر مرا نپذيرفتيد و تن به حاكميت آن دو داديد و آنان بر خلاف تعهد خود آنچه را كه قرآن ميرانده بود زنده كردند و آنچه را كه احياء كرده بود ميراندند ; از هوى و هوس خود پيروى كردند و بدون حجت و دليل رأى دادند. از اين جهت , خدا و پيامبر او و مؤمنان از هر دو داور برى هستند. آماده ءجهاد و حركت به سوى شام باشيد و در روز دوشنبه در پادگان نخيله به دور هم گردآييد. به خداسوگند من با اين گروه (شاميان ) مى جنگم , هر چند احدى جز من در ميان نباشد.
3- امام (ع ) تصمى گرفت كه هر چه زودتر كوفه را به عزم صفين ترك كند. برخى از ياران وى يادآور شدند كه بهتر است خوارج ارا كه از ما فاصله گرفته اند نيز به شركت در جهاددعوت كنيد. از اين رو, امام (ع ) نامه اى به سران خوارج نوشت و در آنيادآور شد:
عمروعاص و ابوموسى دچار خطا شده , با كتاب خدا مخالفت كرهد و از هوس خود پيروى كرده اند; نه به سنت عمل كرده اند نه به قرآن . خدا و رسول او و مؤمنان از كردهء آنان برى هستند. وقتى نامهء من به شما رسيد به سوى من بشتابيد تا براى نبرد به سوى دشمن مشترك برويم .
4- نامهء امام (ع ) كوچكترين اثرى در روحيهء خوارج نگذاشت و به پيشنهاد آن حضرت پاسخ رد دادند. از اين رو, امام از آنان مأيوس شد و تصميم گرفت كه در انتظار شركت آنان ننشيند و با سپاهى كه در اختيار دارد يا مى تواند گردآورد به سوى صفين بشتابد. پس به ابن عباس , استاندار بصره , نامه نوشت و از او درخواست كمك كرد. وقتى نامهء امام (ع ) به استاندار بصره رسيد او نامه را بر مردم خواند, ولى با كمال تأسف جز هزار و پانصد نفر, به فرماندهى اخنف بن قيس , كسى به نداى امام (ع ) پاسخ مثبت نگفت .
ابن عباس از كمى داوطلبان سخت متأثر شد و در اجتماع با شكوهى سخنرانى كرد و گفت :
نامه اى از امير مؤمنان به من رسيده و در آن به من دستور داده است كه گروهى را به سوى او, براى شركت در جهاد, گسيل دارم . من فرمان شركت و حركت را صادر كردم , ولى فقطهزار و پانصد نفر موجود است . هر چه زودتر حركت كنيد و از عذرتراشى بپرهيزيد و هر كس با دعوت امام خود مخالفت ورزد پشيمانى سختى خواهد داشت . من به ابوالاسوددستور داده ام كه برنامهء حركت شما را ترتيب دهد.
با تمام تلاشى كه ابوالاسود و ديگران كردند فقط هزار و هشتصد نفر به گروه نخست پيوست و سرانجام لشگرى مركب از سه هزار و دويست نفر رهسپار كوفه شد.
امام (ع ) از كمى سپاه بصره در تأثر فرو رفت و در ميان مردم كوفه براى سخنرانى ايستاد و رو به آنان كرد و گفت :
اى مردم كوفه , شما برادران و ياران من در امر حق هستيد. من به كمك شما كسى را كه به حق پشت كند مى كوبم . اميداوارم كه شما پاسداران حق در اين راه ثابت و استوار باشيد.بدانيد كه از مردم بصره فقط سه هزار و دويست نفر به سوى ما آمده اند بر شماست كه مرا خالصانه و به دور از غل و غش يارى كنيد و رؤسا و قبايل به عشيره هاى خود بنويسند و ازآنان كه توانايى جنگ دارند بخواهند كه در اين نبرد شركت جويند.
اشخاصى مانند سعد بن قيس همدانى و عدى بن حاتم و حجر بن عدى و بزرگان قبايل , فرمان را به جان پذيرفتند و نامه هايى به قبايل خود نوشتند و بدين طريق چهل هزار نفررزمنده با هفده هزار نوجوان و هشت هزار غلام وارد كوفه شدند و لشگر بصره نيز به آن ضميمه شد و سرانجام سپاهى چشمگير و دشمن شكن در زير لواى امام (ع ) گرد آمد.
گروهى اصرار ورزيدند كه پيش از نبرد با معاويه كار خوارج را يكسره سازند. امام (ع ) به پيشنهاد آنان اهميت نداد و فرمود: آنان را رها سازيد و سراغ گروهى برويد كه مى خواهند درروى زمين شاهان ستمگر باشند و مؤمنان را به بردگى بگيرند. در اين هنگام از هر نقطهء سپاه ندا بلند شد و خطاب به امام (ع ) گفتند: ما را به هرجا كه مصلحت مى دانى سوق بده , كه قلوب جملگى ما همچون قلب يك نفر است و براى نصرت و پيروزى تو مى تپد.
5- در چنين اوضاع حساسى گزارش رسيد كه خوارج عبدالله بن خباب را در كنار نهر همچون گوسفند سربريده اند و به اين نيز ذبح كرده اند .
ابن قتيبه در <الامامة و السياسة>در اين باره مى نويستد:
وقتى خوارج با عبدالله روبرو شدند گفتند: تو كيستى ؟ گفت : بندها مؤمن به خدا. گفتند: نظر دربارهء على چيست ؟ گفت . او امير مؤمنان و نخستين مؤمن به خدا و رسول اوست گفتند: اسم تو چيست ؟ گفت : عبدالله بن خباب ب الارت . گفتند: پدر تو همان صحابى پيامبر است ؟ گفت : آرى . گفتند: تو را ناراحت كرديم ؟ گفت : آرى . گفتند: حديثى را كه ازپدرت و او از پيامبر شنيده است براى ما نقل كن . گفت : پدرم نقل كرد كه پيامبر (ص ) فرمود: <پس از من فتنه اى رخ مى دهد كه قلب مؤمن در آن مى ميرد; شب را با ايمان مى خوابدو روز كافر مى شود>. گفتند: هدف اين بود كه اين حديث را از تو بشنويم . به سوگند تو را به گونه اى مى كشيم كه تاكنون كسى را چنان نكشته ايم . پس فورا دست و پاى او را بستند وهمراه زن باردارش به زير نخلى آوردند. در اين هنگام دانه اى خرما از درخت افتاد و يكى از خوارج آن را به دهن خود نهاد. فوراً اعتراض همفكران او بلند شد كه از مال مردم , بدون رضايت يا بدون پرداخت بها, بهره مى گيرى ؟! فوراً خرما را از دهان خود در آورد و به دور انداخت ! همچنين خوكى كه متعلق به يكى از مسيحيان بود و از آن نقطه عبور مى كرد با تيريكى از خوارج از پاى درآمد. در اين وقت اعتراض ديگران بلند شد كه اين عمل فساد در زمين است و از اين رو از صاحب آن رضايت طلبيدند! آن گاه عبدالله را كه در بند كشيده شده بود به سوى نهر آب آوردند و بسان گوسفند سر بريدند و به اين اكتفا نكردند و همسر او را نيز به قتل رساندند و شكم او را دريدند و جنين را نيز سربريدند. باز به اين هم اكتفانكردند و سه زن ديگر را, كه يكى از آنان صحابيه و به نام ام سنان بود, نيز كشتند.(11)
خباب بن الارت , پدر عبدالله , از سابقان در اسلام بود و نشانهء شكنجه هاى قريش تا روز مرگ بر بدن او بود. او پيش از بازگشت امام (ع ) از صفين در كوفه درگذشت و امام دربازگشت خود از صفين بر كنار قبر او ايستاد و بر او ترحم كرد و او را ستود.
مبر در <كامل >خود وضع قتل فجيع عبدالله راآورده و يادآور شده است كه چون قاتل او را گرفتند او گفت : من از شما درخواست مى كنم كه آنچه را قرآن زنده كرده زنده كنيد و آنچه را ميرانده است بميرانيد. آن گاه پس از نقل داستان روايت عبدالله از پدرش از پيامبر, مى نويسدلا خوارج براى بهره گيرى از ثمر نخلى به صاحب آن پيشنهاد كردند كه بهاى آن رابگيرد. او گفت كه ميوهء درخت خود را به آنها بخشيد ولى آنان نپذيرفتند و گفتند: حتماً بايد بهاى آن را بپذيرى . در اين موقع فرياد مسيحى بلند شد كه شما از ريختن خون مسلمانى هراس نداريد, اما از خوردن ميوهء درختى كه صاحب آن اعلام رضايت كرده است خوددارى مى كنيد؟!(12)
6- امير مؤمنان (ع ) چون از قتل عبدالله آگاه شد, حارث بن مره را روانه پادگان خوارج كرد تا گزارش صحيحى از جريان بياورد. وقتى حارث وارد جمع آنان شد تا از جريان به طورصحيح آگاه گردد, بر خلاف تمام اصول اسلامى و انسانى , او را كشتند. قتل سفير امام بسيار بر تأثر آن حضرت افزود. در اين موقع گروهى به حضور امام رسيدند و گفتند: آيا صحيح است كه با وجود چنين خطرى كه پشت گوش ما وجود دارد به سوى شام برويم و زنان و فرزندان خود را در ميان آنان بگذاريم ؟

تصميم بر تنبيه قاتلان عبدالله

وحشت و رعبى كه قتل عبدالله در ميان مردم ايجاد كرد امام (ع ) را بر آن داشت كه ريشهء جهالت و شقاوت را بر كند. از اين جهت مصمم شد كه به سوى حروراء يا نهروان حركت كند. به هنگام حركت , يكى از ياران او كه در علم نجوم سرآمد روزگار بود على (ع ) را از حركت در آن ساعت بازداشت و گفت : اگر در اين ساعت از روز حركت كنى آسيب شديدى به تو مى رسد. امام (ع ) به سخن او اعتنا نكرد و از به كارگيرى علم نجوم در كشف اين مسائل انتقاد كرد و فرمود:
از نجوم به عنوان راهنما در تاريكيهاى بيابان و دريا بايد استفاده كرد. از قضا در اين سفر امام (ع ) به پيروزى عظيمى دست يافت . امام مقدارى ازكوفه دور شده بود كه يكى از ياران او دوان دوان به سوى او آمد و گفت : اى اميرمؤمنان , بشارت بده كه گروه خوارج از حركت شما آگاه شدند و پا به فرار گذاشته , از نهر عبور كرده اند.
امام (ع ) فرمود: تو با ديدگان خود ديدى كه از آب عبور كردند؟ گفت : آرى . امام او را سه بار سوگند داد و او در هر سه بار سوگند يادكرد كه با چشم خود عبور خوارج را از آب و پل مشاهده كرده است . امام (ع ) فرمود:
<و الله ما عبروه و لن يعبروه و ان مضارعهم دون النطفة و الذى خلق الحبة و برا النسمة لن يبلغوا الاثلاث و لا قصر بوازن >.(13)
سوگند به خدا كه از آب عبور نكرده اند و هرگز عبور نخواهند كرد و قتلگاه آنان در كنار آب است . به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريده است به منطقهء <اثلاث >و <قصربوازن >نيز نمى رسند.
سخن اين فرد را دو نفر ديگر با همان مضمون تأييد كردند, ولى امام سخن آنان را نيز نپذيرفت . چگونه بپذيرد در حالى كه پيامبر معصوم به او گزارش داده بود كه باسه گروه نبردخواهد كرد؟ با دو گروه نبرد كرده بود و گروه سوم , مطابق نشانه هايى كه در سخن پيامبر (ص ) آمده بود همين گروه بودند.
در اين ميان جوانى در شك و ترديد قرار گرفت كه آيا سخن شاهدان عينى را بپذيرد يا گزارشهاى غيبى امام را. سرانجام با خود تصميم گرفت كه اگر سخن امام خلاف از آب در آمدبه دشمنان او بپيوندد.
امام (ع ) بر اسب خود سوار شد و سپاه نيز به دنبال او حركت كرد. وقتى به اردوگاه آنان رسيدند روشن شد كه آنان غلافهاى شمشير خود را شكسته و اسبها را رها كرده و همگى آمادهء جنگ شده اند. در اين هنگام جوان ساده لوح به حضور امام رسيد و از نيت بد خود پوزش طلبيد.
تاريخ يادآور مى شود كه امام (ع ) از مدائن گذشت و در نهروان فرود آمد و به آنان پيام داد كه قاتلان عبدالله و همسر و فرزند او را تحويل دهند تا قصاص شوند. وارج پيام دادند كه ما همگى قاتل او بوده ايم و خون او را حلال شمرده ايم . امام (ع ) به نزديك آنان آمد و گفت :
اى گروه <متمرد>, من به شما هشدار مى دهم كه مبادا فردا مورد لعنت امت اسلامى قرار گيريد و در كنار آب , بدون دليل روشن كشته شويد.
... من شما را از تن دادن به تحكيم بازداشتم و گفتم كه بنى اميه نه دين دارند و نه قرآن مى خواهند. من آنان را, از روزى كه كودك بودند تا اكنون كه بزرگ شده اند, به خوبى مى شناسم . آنان بدترين كودكان و بدترين مردم هستند. ولى شما به سخن من گوش فرا نداديد و با من مخالفت كرديد. و من براى چنين روزى از هر دو داور پيمان گرفتم كه آنچه راكه قرآن زنده كرده زنده كنند و آنچه را كه ميرانده است بميراند. اكنون كه آنان بر خلاف هر دو حكم كرده اند ما بر سخن نخست و راه و روش اول خود هستيم .(14)
خوارج در برابر منطق استوار امام (ع ) پاسخى جز تكرار سخنان بيهوده نداشتند و اصرار مى ورزيدند كه : همگى در سايهء پذيرفتن تحكيم كافر شده ايم و ما توبه كرديم , تو نيز بر كفرخود گواهى بده و از آن توبه كن , كه در اين صورت ما با تو همگاميم و در غير اين صورت ما را رها كن و اگر قصد نبرددارى ما آمادهء نبرد هستيم .
امام (ع ) فرمود: آيا پس از ايمان و جهاد در ركاب با رسول خدا (ص ) بر كفر خود شهادت دهم ؟ آيا تن دادن به تحكيم سبب مى شود كه شما شمشيرهاى خود را بر شانهء نهاده و آنهارا بر فرق مردم فرود آوريد و خون مردم را بريزيد؟ اين است خسران آشكار.

آخرين اتمام حجت

امام (ع ) از مذاكره با آنان مأيوس شد و به آرايش سپاه پرداخت . فرماندهى بخش راست سپاه را به حجر بن عدى و بخش چپ را به شبث بن ربعى واگذار كرد و ابو ايوب انصارى رافرمانده سواره نظام و ابوقتاده را فرمانده پياده نظام قرار داد. در اين نبرد هشتصد تن صحابى مدتى در ركاب امام (ع ) شركت داشتند و از اين رو, فرماندهى آنان را به قيس بن سعدبن عباده واگذار كرد و خود نيز در قلب لشكر قرار گرفت . آن گاه در بخش سواره نظام پرچم امانى برافراشت و به ابو ايوب انصارى دستور داد كه فرياد زند كه راه بازگشت باز است وكسانى كه به دور اين پرچم گردآينده توبهء آنان پذيرفته مى شود و هركس كه وارد كوفه گردد يا از اين گروه جدا شود در امن و امان است . ما اصرار به ريختن خون شما نداريم . در اين موقع گروهى دور پرچم گردآمدند و امام (ع ) توبهء آنان را پذيرفت .(15) برخى مى گويند هزار نفر از خوارج راه بازگشت را در پيش گرفتند و در گرداگرد پرچم قرار گرفتند. عده اى از سران خوارج كه به سوى امام بازگشتند عبارتنداز: مسعر بن فدكى , عبدالله طائى , ابومريم سعدى , اشرس بن عوف و سالم بن ربيعه . در حقيقت جز عبدالله بن وهب راسبى ,شخص سرشناسى با آنان باقى نماند.(16)
طبرى مى نويسد كه پس از بازگشت اين گروه به سوى امام , سپاه خوارج را دو هزار و هشتصد نفر سپاهى تشكيل مى داد (17), در حالى كه ابن اثير تعداد آنان را هزار و هشتصد نفر مى داند.
امام (ع ) به ياران خود دستور داد كه تا دشمن نبرد را آغاز نكرده آنان آغاز به نبرد نكنند. در اين هنگام مردى از صفوف خوارج بيرون آمد و بر ياران امام حمله كرد و سه نفر را از پاى درآورد. پس , امام (ع ) نبرد را با حملهء خود آغاز كرد و نخست آن فرد را از پاى درآورد و سپس به ياران خود فرمان حمله داد و فرمود: به خدا سوگند كه جز ء ده نفر از شما كشته نمى شود و جز ده نفر از آنان جان سالم به در نخواهد بود(18)
در اين موقع عبدالله بن وهب راسبى به ميدان آمد و گفت : اى فرزند ابوطالب , از تو دست بر نمى دارم تا تو را از پاى درآورم يا بر من دست يابى . امام (ع ) در پاسخ او گفت : خدا او رابكشد; چه مرد بى حيايى است ! مى داند كه من دوست شمشير و نيزه ام .
و افزود: او از زندگى مأيوس شده و طمع كاذب بر من دوخته است . سپس با يك ضربه او را به يارانش ملحق ساخت .(19)
در اين نبرد, در كمترين ساعات , پيروزى نصيب امام (ع ) شد. رزمندگان امام از راست و چپ و آن حضرت خود از قلب لشگر بر دشمن زبون حمله بردند وچيزى نگذشت كه اجساد بى جان خوارج به روى خاك افتادند. در اين نبرد همهء خوارج از پاى در آمدند و فقط نه نفر از آنان جان سالم به سلامت بردند; دو نفر به خراسان , دو نفر به عمان , دو نفر به يمن , دو نفر به جزيرهء عراق و يك نفر به <تل موزن >پناهنده شدند و در آنجا زاد ولد كردند و به نسل خوارج بقا بخشيدند.(20)
امام (ع ) در پايان نبرد در برابر اجساد بى روح آنان ايستاد و با حالتى پر از تأثر فرمود:
<بوسا لكم . لقد ضركم من غركم فقيل له : من غرهم يا امير المؤمنين ؟ فقال : الشيطان المضل و الانفس الامارة بالسوء. غرتهم بالامانى و فسحت لهم بالمعاصى و وعدتهم الاظهار فافتحمت بهم النار>.(21)
بدبختى بر شما باد. آن كس كه شما را فريب داد زيان بزرگى بر شما وارد ساخت . از امام پرسيدند: چه كسى آنان را فريب داد؟ فرمود: شيطان گمراه كننده و نفسهاى سركش . آنان رابا آرزوهايى فريب دادند و راههاى طغيان را بر آنان گشودند و وعدهء پيروزى به آنان دادند و سرانجام آنان را به آتش سوزان در افكندند.
ياران امام (ع ) تصور كردند كه نسل خوارج منقرض شده است , ولى امام در پاسخ آنان گفت :
<كلا, و الله انهم نطف فى اصلاب الرجال و قرارات النساء كلما نجم منهم قرن قطع حتى يكون آخرهم لصوصا سلابين >(22)
نه , چنين نيست , آنان به صورت نطفه هايى در صلب مردان و رحم زنان به سر مى برند. هرگاه شاخى از آنان برويد, (از طرف حكومتها) بريده مى شود (و شاخ ديگرى در جاى آن مى رويد) تا سرانجام به صورت گروههاى غارتگر و ربايندگان اموال در مى آيند.
آن گاه يادآور شد: پس از من سرگرم جنگ با خوارج نباشيد, كه دشمن اصلى شما معاويه است و من براى حفظ امنيت به نبرد با آنان اقدام كردم . اقليتى از آنان باقى مانده و شايسته ءجنگيدن نيستند.
امام (ع ) از غنائم جنگى اسلحه و چهار پايان را در ميان ياران خود تقسيم كرد و لوازم زندگى و كنيزان و غلامان ايشان را به وارثانشان باز گرداند. آن گاه در ميان سپاه خود قرار گرفت و از عمل آنان تقدير كرد و دستور داد كه از همين نقطه رهسپار صفين شوند وريشه فساد را بكنند. ولى آنان در پاسخ امام (ع ) گفتند: بازوان ما خسته شده و شمشيرهاى ما شكسته وتيرها پايان يافته است . چه بهتر كه به كوفه بازگرديم و بر نيروى خود بيفزاييم .
اصرار آنان بر بازگشت , مايهء تأسف امام (ع ) شد و ناچار به همراه آنان به پادگان كوفه در نخيله بازگشت . آنان به تدريج به كوفه مى رفتند و از زن و فرزند خود ديدار مى كردند و ديرنگذشت كه فقط گروهى اندك در پادگان باقى ماندند, گروهى كه هرگز نمى شد با آنان به نبرد شاميان رفت .

تاريخ پايان فتنه خوارج

نطفهء انديشهء خوارج بر امام (ع ) در سرزمين صفين در ماه صفر سال سى و هشت هجرى بسته شد و به مرور زمان انديشهء مخالفت تحكيم با كتاب خدا شدت گرفت . خوارج كوفه درهم ماه شوال همان سال در خانهء عبدالله بن وهب راسبى اجتماع و با او بيعت كردند و تصميم بر ترك كوفه گرفتند و از آنجا به حروراء و سپس به نهروان رفتند. امام (ع ) در مسيرخود به شام مجبور به تغيير برنامه و نبرد با خوارج شد و طبق نقل مورخان در نهم ماه صفر سال سى و هشتم ريشهء فساد كنده شد.(23)

1- نهج البلاغه , خطبهء 58طبع عبده ).
2- نهج البلاغه , خطبهء 121
3- همان , خطبهء 123و نيز خطبهء 17
4- نهج البلاغه , خطبهء 121
5- نهج البلاغه , خطبهء 40
6- تاريخ طبرى , ج 6 55
7- نهج البلاغه , نامهء 64
8- در متن پيمان چنين آمده است : <و ان كتاب الله سبحانه و تعالى بيننا عن فاتحته الى خاتمته , نحيى ما احبى القران و نميت ما امات القرآن . فان وجد الحكمان ذلك فى كتاب الله اتبعناه و ان لم يجداه اخذا بالسنة العادلة و غير المفرقة>. شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 234
9- نهج البلاغهء عبده , خطبهء 172
10- الامامة و السياسة, ج 1 ص 132
11- الامامة و السياسة, ص 136
12- الكامل , ص 560 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 282
13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 2 ص 272 <مضارعهم دون النطفة و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة>(خطبهء 58).
14- به خطبهء 36مراجعه فرماييد..
15- الاخبار الطوال , ص 210.
16- مقالات الاسلاميين , ج 1 ص 210.
17- كامل ابن اثير, ج 3 ص 346 تاريخ طبرى , ج 4 ص 64.
18- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 صص 273ـ 272.
19- الامامة و السياسة, ص 138.
20- كلمات قصار, شمارهء 315.
21- كشف الغمة , ج 1 ص 267.
22- نهج البلاغه , خطبهء 59.
23- تاريخ طبرى , ج 3 ص 98و الخوارج ..

(فروغ ولايت ,استاد آية الله جعفر سبحاني, ص 731 - 685)