حكميت
تغيير مسير جنگ صفين و تاريخ اسلام
امام (ع ) در روز سه شنبه دهم ماه ربيع
الاول سال 38هجرى در ابتداى فجر, كه هنوز هوا تاريك بود, نماز صبح را با ياران خود
بجا آورد. آن حضرت از ناتوانى و خستگى سپاه شام كاملاً آگاه بود و مى دانست كه
دشمن به آخرين سنگر عقب نشينى كرده و با يك حملهء جانانه مى توان به خرگاه آتش
افروز جنگ معاويه دست يافت . از اين رو, به اشتر دستور داد كه به تنظيم سپاه
بپردازد. مالك , در حالى كه در پوششى از آهن فرو رفته بود به ميان سپاه آمد و در
حالى كه بر نيزهء خود تكيه كرده بود فرياد كشيد: <سووا صفوفكم رحمكم الله >:صفهاى
خود را مرتب كنيد. چيزى نگذشت كه حمله آغاز شد و از همان ابتدا نشانه هاى شكست
دشمن با فرار آنان از ميدان نبرد آشكار گرديد.
در اين موقع , مردى از سپاه شام بيرون آمد و خواستار مذاكرهء حضورى با امام (ع )
شد. امام در ميان دو صف با او به مذاكره پرداخت . او پيشنهاد كرد كه هر دو طرف به
جايگاه نخستين خود عقب نشينى كند و امام شام را به معاويه واگذار نمايد. امام (ع )
با تشكر از پيشنهاد او يادآور شد كه من در اين موضوع مدتها انديشيده ام و در آن جز
دو راه براى خودنديده ام , يا نبرد با ياغيگران يا كفر بر خدا و آنچه كه بر پيامبر
او نازل شده است . و خدا هرگز راضى نيست كه در ملك او عصيان و گناه شود و ديگران
در برابر آن سكوت كنند و از امربه معروف و نهى از منكر سرباز زنند. از اين رو جنگ
با متمردان را بهتر از هم آغوشى با غل و زنجير يافته ام .
آن مرد از جلب موافقت امام (ع ) مأيوس شد و در حالى كه آيهء <انا لله و انا اليه راجعون >را
بر زبان جارى مى كرد به سوى سپاه شام بازگشت .(1)
نبرد بى امان ميان طرفين بار ديگر
آغاز گرديد. در اين نبرد از هر وسيلهء ممكن استفاده مى شد, از تير و سنگ و از
شمشير و نيزه و عمودهاى آهنين كه كوه آسا بر سر طرفين فرودمى آمد. نبرد تا صبح روز
چهارشنبه ادامه داشت . سپاه معاويه در شب آن روز از فزونى كشته ها و زخميها مانند
سگ زوزه مى كشيد و از اين جهت در تاريخ آن شب چهارشنبه را<ليلة الهرير> خوانده
اند.
اشتر در ميان سربازان حركت مى كرد و مى گفت : مردم تا پيروزى به اندازهء يك كمان بيش
باقى نمانده است و فرياد مى زد: <الا من يشرى نفسه لله و يقاتل مع الاشتر حتى يظهر او يلحق بالله ؟>يعنى
: آيا كسى هست كه جان خود را به خدا بفروشد و در اين راه به همراه اشتر نبرد كند,
تا پيروز گردد يا به خدا بپيوندد؟(2)
امام (ع ) در اين لحظات حساس در
مقابل فرماندهان و افراد مؤثر سپاه خود سخنرانى كرد و فرمود:
اى مردم , مى بينيد كه كار شما و دشمن به كجا انجاميده و از دشمن جز آخرين نفس
چيزى باقى نمانده است . آغاز كارها با پايان آن سنجيده مى شود. من صبحگاهان آنان
را به محكمهء الهى خواهم كشيد و به زندگى ننگينشان پايان خواهم داد.(3)
معاويه از مضمون سخنرانى آن حضرت آگاه شد. لذا رو به عمرو عاص كرد و گفت : اين
همان شبى است كه على فرداى آن كار جنگ را يكسره خواهد كرد. اكنون چه بايد كرد؟
عمروعاص گفت : نه سربازان تو مانند سربازان او هستند و نه تو مانند او هستى . او
به انگيزهء دينى و عقيدتى نبرد مى كند, در حالى كه تو به انگيزهء ديگر. تو خواهان
زندگى هستى واو خواهان شهادت . سپاه عراق از پيروزى تو بر خود مى ترسد, در حالى كه
سپاه شام او پيروزى على هراسى ندارد.
معاويه : پس چه بايد كرد؟
عمروعاص : بايد پيشنهادى كرد كه اگر بپذيرند دچار اختلاف شوند و اگر نپذيرند نيز
دچار دو دستگى گردند; آنان را به كتاب خدا دعوت كن تا ميان تو و آنان حاكم باشد.
در اين پپصورت تو به خواستهء خود نائل مى آيى . اين مطلب مدتها در ذهن من بود ولى
از ابراز آن خوددارى مى كردم تا وقت آن برسد.
پپمعاويه از پختگى نقشهء همكار خود تشكر كرد و در صدد اجراى آن برآمد.
بامداد روز پنجشنبه سيزدهم ربيع الاول , و به قولى سيزدهم صفر, سپاه امام (ع ) با
نيرنگ كاملاً بى سابقه اى روبرو شد و خدمتى كه فرزند عاص به طاغيان شام كرد بحق
مايهء حيات مجدد تيرهء اموى و بازگشت آنان به صحنهء اجتماع شد.
سپاه شام , طبق دستور عمرو, قرآنها را بر نوك نيزه ها بستند و صفوف خود را با
مصاحف آراستند. قرآن بزرگ دمشق به كمك ده نفر بر نوك نيزه حمل مى شد. آن گاه همگى
يكصداشعار سر دادند كه : <حاكم ميان ما و شما كتاب خداست >.
گوشهاى عراقيان متوجه فريادها شد و چشمهايشان به نوك نيزه ها افتاد از سپاه شام جز
شعارها و فريادهاى ترحم انگيز چيزى شنيده نمى شد. همگى مى گفتند:
اى مردم عرب , براى زنان و دخترانتان , خدا را در نظر بگيريد.
خدا را خداى را دربارهء دينتان !
پس از مردم شام چه كسى از مرزهاى شام پاسدارى خواهد كرد و پس از مردم عراق چه كسى
از مرزهاى عراق حفاظت خواهد نمود؟
چه كسى براى جهاد با روم و ترك و ديگر كافران , باقى خواهد ماند؟(4)
منظرهء روح انگيز مصاحب و ناله هاى
مهر آفرين , عقل و هوش را از بسيارى از سربازان امام (ع ) ربود و آنان را مبهوت و
مدهوش ساخت . مردان جنگى كه تا ساعاتى پيش افتخارمى آفريدند و در يك قدمى پيروزى
كامل قرار داشتند, همچون افسون شدگان , بر جاى خود ميخكوب شدند. ولى شيرمردانى ,
مانند عدى بن حاتم و مالك اشتر و عمرو بن الحمق , از واقعيت نيرنگ آگاه بودند و مى
دانستند كه چون دشمنان را ياراى مقابله نيست و در آستانهء سقوط و نابودى قرار
گرفته اند از اين راه مى خواهند خود را نجات دهند و گرنه آنان هيچ گاه تن به قرآن
نداده و نخواهند داد. از اين جهت , فرزند حاتم به امام (ع ) گفت :
هيچ گاه سپاه باطل را ياراى مقابله با حق نيت . از هر دو طرف گروهى كشته و مجروح
شده اند و آنان كه با ما باقى مانده اند از آنان نيرومندترند, به ناله هاى شاميان
گوش فرانده و ماپيرو تو هستيم .
اشتر گفت : معاويه فاقد جانشين است ولى تو جانشين دارى . اگر او سرباز دارد ولى
صبر سربازان تو را ندارد. آهن را با آهن بكوب و از خدا كمك بگير.
سومى گفت : على جان , ما از روى تعصب به حمايت تو برنخاسته ايم , بلكه براى خدا
دعوت تو را پاسخ گفته ايم ... اكنون حق به آخرين نقطهء خود رسيده است و ما را با
وجود تونظرى نيست .(5)
ولى اشعث بن قيس , كه خود را در
جرگهء ياران على (ع ) قرار داده بود و از روز نخست حركات مرموزى داشت و ارتباط او
با معاويه كم و بيش آشكار شده بود, رو به امام (ع ) كرد وگفت : دعوت قوم را پاسخ
گو كه تو به پاسخگويى به درخواست آنان شايسته ترى . و مردم خواهان زندگى هستند و
جنگ را خوش ندارند.
امام (ع ) كه از نيت ناپاك او آگاه بود, فرمود: بايد در اين مورد انديشيد.(6)
معاويه براى تحريك عواطف سپاه امام
به عبدالله فرزند عمروعاص كه از مقدس نماهاى جامعهء آن روز بود, فرمان داد كه در
ميان صفوف دو گروه قرار گيرد و آنان را به پذيرفتن داورى كتاب خود دعوت كند. او
نيز در ميان دو صف قرار گرفت و گفت : مردم ! اگر نبرد ما براى دين بود, هر دو گروه
حجت را بر گروه مخالف تمام كرد و اگر براى دنيا بود, هر دوگروه از حد تجاوز كردند
ما شما را به حكومت كتاب خدا دعوت مى كنيم و اگر شما دعوت مى كرديد ما اجابت مى
نموديم . فرصت را مغتنم شماريد.
اين شعارها دشمن پراكنده و مردم ساده لوح عراق را فريفت و جمعيت در خور ملاحظه اى
رو به امام (ع ) آوردند كه دعوت آنان را بپذيرد.
امام (ع ) در اين لحظات حساس , براى روشن ساختن اذهان فريب خوردگان , رو به آنان
گرد و گفت :
بندگان خدا, من از هر كسى براى پذيرش دعوت به حكم قرآن شايسته ترم ولى معاويه و
عمروعاص و ابن ابى معيط و حبيب بن مسلمه و ابن ابى سرح اهل دين و قرآن نيستند. من
بهتر از شما آنان را مى شناسم . من با آنان از دوران كودكى تاكنون معاشرت كرده ام
; آنان در تمام احوال بدترين كودكان و بدترين مردان بودند. به خدا سوگند, آنان
قرآنها را بلندنكرده اند كه قرآن را مى شناسند و مى خواهند به آن عمل كنند, بلكه
اين كار جز حيله و نيرنگ نيست . بندگان خدا, سرها و بازوان خود را لختى به من
عاريه دهيد كه حق به نتيجه ءقطعى رسيده و چيزى تا بريده شدن ريشهء ستمگران باقى
نمانده است .
در حالى كه افراد مخلص از نظر امام (ع ) طرفدارى مى كردند, ناگهان بيست هزار نفر
از رزمندگان سپاه عراق , در حالى كه در پوششى از آهن فرو رفته بودند و پيشانى آنها
از سجده پينه بسته بود و شمشير بر دوش داشتند(7), ميدان نبرد را ترك گفته و به مقر
فرماندهى رو آوردند. اين گروه را افرادى همچون مسعر بن فدكى و زيدبن حصين و برخى
از قراء
عراق رهبرى مى كردند كه بعداً از
سران خوارج شدند. آنان در برابر جايگاه امام (ع ) ايستادند و او را به جاى <يا أميرالمؤمنين >به
<يا على >خطاب كردند و با كمال بى ادبى گفتند:
دعوت قوم را بپذير و گرنه تو را مى كشيم , همچنان كه عثمان بن عفان را كشتيم . به
خدا سوگند, اگر دعوت آنان را اجابت نكنى تو را مى كشيم !
فرماندهى كه ديروز مطاع مطلق بود, اكنون كارش به جايى انجاميده بود كه به او دستور
تسليم و پذيرش صلح تحميلى مى دادند. امام (ع ) در پاسخ آنان گفت :
من نخستين كسى هستم كه به كتاب خدا دعوت كردم و نخستين كسى هستم كه دعوت كتاب را
اجابت گفتم و بر من جايز نيست كه شما را به غير كتاب خدا بخوانم . من با آنان مى
جنگم زيرا گوش به حكم قرآن نمى دهند, آنان خدا را نافرمانى كردند و پيمان او را
شكستند و كتاب او را پشت سر افكندند. من به شما اعلام مى كنم كه آنان شما را
فريفته اند.آنان خواهان عمل به قرآن نيستند.
سخنان منطقى و مستدل امام (ع ) در آنان مؤثر نيفتاد و مرور زمان نشان داد كه آنان
افرادى تندرو و دور از فهم و درك حقايق بودند كه تحت تأثير شعارهاى تو خالى شاميان
قرارگرفته بودند و هر چه امام آنان را نصيحت مى كرد بر اصرار و لجاجت خود مى
افزودند و مى گفتند كه بايد امام دستور دهد كه اشتر دست از نبرد بردارد. هيچ چيز
براى يك ارتش درحال نبرد زيانبارتر از اختلاف و دو دستگى نيست . از آن بدتر, شورش
گروه ساده لوح و دور از مسائل سياسى بر فرمانده خردمند و داناى خود است . امام (ع
) خود را در آستانه ءپيروزى مى ديد و از واقعيت پيشنهاد دشمن آگاه بود, اما چه كند
كه اختلاف شيرازهء وحدت سپاه را از هم مى گسست .
امام (ع ) مقاومت در برابر بيست هزار نفر مسلح مقدس نما را, كه پيشانى آنان از
كثرت سجده پينه بسته بود, صلاح نديد و يكى از نزديكان خود به نام يزيد بن هانى را
خواست و به او چنين گفت :
خود را به نقطه اى كه اشتر در آنجا مشغول نبرد است برسان و بگو كه دست از نبرد
بكشد و هر چه زودتر به سوى من آيد.
اشتر: سلام مرا به امام برسان و بگو كه اكنون وقت آن نيست كه مرا از ميدان
فراخوانى . اميد است كه به همين زودى نسيم پيروزى بر پرچم اسلام بوزد.
قاصد بازگشت و گفت : اشتر مراجعت را مقرون به مصلحت نمى داند و مى گويد كه در
آستانهء پيروزى است .
شورشيان رو به امام كردند و گفتند: اباء اشتر از بازگشت به دستور توست . تو پيام
دادى كه در ميدان نبرد مقاومت كند.
على (ع ) با كمال متانت فرمود: من هرگز با مأمور خود محرمانه سخن نگفتم . هر چه
گفتم شما آن را شنيديد. چگونه من را بر خلاف آنچه كه آشكارا گفتم متهم مى كنيد؟
شورشيان : هر چه زودتر پيام بده كه اشتر از ميدان باز گردد و گرنه تو را مانند
عثمان مى كشيم يا زنده تحويل معاويه مى دهيم .
امام (ع ) رو به يزيد بن هانى كرد و گفت : آنچه را مشاهده كردى به اشتر برسان .
مالك از پيام امام (ع ) آگاه شد و رو به قاصد كرد و گفت : اين فتنه زاييده بلند
كردن قرآنها بر سر نيزه هاست و اين نقشهء فرزند عاص است . سپس با اندوه گفت : آيا
پيروزى را نمى بينى و آيهء خدا را مشاهده نمى كنى ؟ آيا رواست كه در اين اوضاع
صحنهء نبرد را رها كنم ؟
قاصد: آيا رواست كه تو در اينجا باشى و امير مؤمنان كشته يا تحويل دشمن شود؟
مالك از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد. فوراً دست از نبرد كشيد و خود را به حضور
امام (ع ) رساند. وقتى چشمش به آشوبگران ذلت طلب افتاد رو به آنان كرد و گفت :
اكنون كه بردشمن برترى يافته و در آستانهء پيروزى قرار گرفته ايد فريب آنان را مى
خوريد؟ به خدا سوگند كه آنان فرمان خدا را ترك و سنت پيامبر را رها كرده اند. هرگز
با درخواست آنان موافقت نكنيد و به من كمى مهلت دهيد تا كار را يكسره كنم .
آشوبگران : موافقت با تو مشاركت در خطاى توست .
اشتر: وا اسفا كه افراد ارزندهء شما كشته شده اند و گروه زبونتان باقى مانده است .
به من بگوييد در چه زمانى شما بر حق بوديد؟ آيا كه زمان كه نبرد مى كرديد بر حق
بوديد و اكنون كه دست از نبرد كشيده ايد بر باطل هستيد؟ يا در آن زمان كه نبرد مى
كرديد بر باطل بوديد و اكنون بر حق هستيد؟ اگر چنين گمان داريد, يعنى همهء كشتگان
شما, كه به ايمان و تقوا واخلاص آنان اعتراض داريد, بايد در آتش باشند.
آشوبگران : در راه خدا نبرد كرديم و براى خدا دست از نبرد بر مى داريم . ما از تو
پيروى نمى كنيم , از ما دورى جوى .
مالك : فريب خورده ايد و از اين طريق به ترك نبرد دعوت شده ايد. اى روسياهان
پيشانى پينه بسته , من نمازهاى شما را نشانهء وارستگى از دنيا و نشانهء شوق به
شهادت مى پنداشتم ; اكنون ثابت شد كه هدف شما فرار از مرگ و روى كردن به دنياست .
اف بر شما, اى بمانند جانوران فضله خوار. هرگز روى عزت نخواهيد ديد. دور شويد
همچنان كه ستمگران دور شدند.
در اين هنگام , آشوبگران از يك طرف و اشتر از طرف ديگر, همديگر را به باد فحش و
بدگويى گرفتند و بر صورت اسبهاى يكيديگر تازيانه نواختند. اين منظرهء ناگوار در
پيشگاه امام (ع ) به اندازه اى رنج آور بود كه فرياد كشيد كه از همديگر فاصله
بگيرند.
در اين اوضاع , از طرف آشوبگران فرصت طلب , در برابر چشمان امام (ع ) فرياد رضايت
او به داورى قرآن بلند شد تا امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. امام (ع )
ساكت بود و سخن نمى گفت و در درياى تفكر فرو رفته بود. (8)
فصل بيستم : مسئلهء حكميت و گروه فشار
پيشنهاد عمروعاص به معاويه , كه سپاه امام (ع ) رابه حكومت قرآن دعوت
كند كه اگر بپذيرند يا نپذيرند دچار اختلاف مى شوند, كاملاً نتيجه بخشيد و سپاه
امام را به دو دستگى عجيبى مبتلا كرد. ولى اكثريت با ساده لوحانى بود كه , بر اثر
خستگى از جنگ , فريب ظاهر سازى معاويه را خورده و بدون اجازهء امام (ع ) شعار مى
دادند كه على به حكميت قرآن رضا داده است ; در حالى كه آن حضرت در سكوت مطلق فرو
رفته بود و دربارهء آيندهء اسلام مى انديشيد.(9)
نامهء معاويه به امام (ع )
در اين اوضاع بحرانى معاويه در نامه اى به امام (ع ) چنين نوشت :
كشمكش ميان ما طولانى شده و هر يك از ما خود را در تحصيل آنچه از طرف مقابل مى
طلبد حق مى داند, در حالى كه هيچ يك از طرفين دست طاعت به ديگرى نمى دهد. از هردو
طرف افراد زيادى كشته شده اند و مى ترسم كه آينده بدتر از گذشته باشد. ما مسئول
اين نبرد بوده ايم و جز من و تو كسى مسئول آن نيست . من پيشنهادى دارم كه در آن
زندگى وصلاح امت و حفظ خون آنان و آشتى دينى و كنار رفتن كينه هاست و آن اينكه دو
نفر, يكى از ياران من و ديگرى از اصحاب تو كه مورد رضايت اند, ميان ما بر طبق قرآن
حكومت وداورى كنند. اين براى من و تو خوب و رافع فتنه است . از خدا در اين مورد
بترس و به حكم قرآن رضا بده اگر اهل آن هستى .(10)
بلند كردن قرآن بر سر نيزه جز يك
ترفند تبليغاتى اختلاف انداز نبود و هرگز راه داورى قرآن را نمى آموخت , ولى
معاويه در اين نامه اين ابهام را از سر راه برداشت و گزينش دو نفر ازطرفين را مطرح
كرد و در پايان نامه , با كمال وقاحت , امام (ع ) را به تقوا و پيروى از قرآن دعوت
نمود!
پاسخ امام (ع ) به نامهء معاويه
ستمگرى و دروغگويى شخص را در دين و دنيايش تباه مى كند و لغزش او را
نزد عيبجو آشكار مى سازد. تو مى دانى كه بر جبران گذشته قادر نيستى . گروهى به
ناحق , با شكستن پيمان , آهنگ خلافت كردند خلافت كردند و دستور صريح خدا را تأويل
نمودند و خداوند دروغ آنان را آشكار ساخت . از روزى بترس كه در آن روز كسى كه
پايان كارش ستوده است خوشحال مى شود و آن كس كه رهبرى خود را به دست شيطان سپرده و
با او به نبرد برنخاسته است پشيمان مى گردد; دنيا او را قريب داده و به آن دل بسته
است .
ما را به حكم قرآن دعوت كردى و تو اهل آن نيستى . ما تو را پاسخ نگفتيم ولى داورى
قرآن را پذيرفتيم .(11)
اشعث بن قيس , كه از روز نسخت متهم
به داشتن روابط سرى با معاويه بود و در اثناى نبرد از اين روابط گهگاه چيزى ديده
مى شد, اين بار اصرار ورزيد كه به سوى معاويه برود وهدف او را از بلند كردن قرآنها
جويا شود.(12)
برخورد اشعث با امام (ع ) از روز
نخست صادقانه نبود. انديشهء صلح در ذهن او از طريق مذاكره با عتبه برادر معاويه به
وجود آمد. در ليلة الهرير ادامهء نبرد را مايهء تباهى طرفين معرفى كرد و به هنگام
وقوع فتنهء <رفع المصاحف >اصرار مى ورزيد كه على (ع ) دعوت سپاه شام را پاسخ بگويد
و از خستگى سپاه سخن در مرود صلح دريافت كند در همين بحث خواهيم آورد كه وى قدرت
را از امام (ع ) در تعيين نماينده سلب مى كند و نمايندهء مرود نظر آن حضرت را به
بهانه اى عقب مى زند و شخص مورد نظر خود را تحميل مى كند كه كاملاً به ضرر سپاه
عراق بود. بارى , اشعث , پس از ملاقات با معاويه , سخن تازه اى همراه خود نياورد و
مضمون نامهء معاويه را تكرار كرد.
فشار گروه مسلح , امام (ع ) را بر آن داشت كه داورى كتاب را بپذيرد. از اين رو,
قاريان هر دو گروه در ميان دو سپاه گرد آمدند و بر قرآن نگريستند و تصميم گرفتند
كه حكم قرآن رازنده سازد. سپس به موضع خويش باز گشتند و ندا از هر دو طرف برخاست
كه ما به حكم قرآن و داورى آن راضى هستيم .(13)
گزينش داوران (حكمين )
شكى نيست كه قرآن خود سخن نمى گويد و بايد افراد قرآن شناس آن را به
سخن در آورند; در آن بنگرند و حكم خدا را دريابند تا به فصل خصومت بپردازند. براى
رسيدن به اين هدف قرار شد كه افرادى از طرف شاميان و افراد ديگرى از طرف عراقيان
برگزيده شوند. مردم شام بدون قيد و شرط پيرو معاويه بودند كه او هر كس را انتخاب
كند به او رأى دهندو همه مى دانستند كه او جز عمروعاص , طراح فتنه , كسى را انتخاب
نخواهد كرد. به تعبير معروف , مردم شام براى مخلوق , فرمانبردارتر از همه و براى
خالق , عاصيترين افرادبودند.
ولى وقتى نوبت به امام (ع ) رسيد گروه فشار (كه بعدها نام <خوارج >به خود گرفتند و
مسئلهء <حكميت >را گناه كبيره پنداشتند و خود از پذيرفتن آن توبه كردند و از على
(ع ) نيزخواستند كه او نيز توبه كند) دو مطلب را بر آن حضرت تحميل كردند:
1- پذيرفتن حكميت .
2- انتخاب حكم مورد نظر خود, نه حكم مورد نظر امام (ع ).
اين بخش از تاريخ را, كه كاملاً آموزنده است , به گونه اى مى نگاريم :
گروه فشار: ما ابوموسى اشعرى را براى حكميت مى پذيريم .
امام (ع ) من هرگز به اين كار راضى نمى شوم و چنين حقى به او نمى دهم .
گروه فشار: ما نيز جز به او به كسى رأى نمى دهيم . او بود كه ما را از روز نخست از
اين جنگ بازداشت و آن را فتنه خواند.
امام (ع ): ابوموسى اشعرى كسى است كه در روزهاى نخست خلافت از من جدا شد و مردم را
از يارى من بازداشت و براى دورى از كيفر پا به فرار نهاد تا اينكه او را امان دادم
و به سوى من بازگشت . من ابن عباس را براى داورى بر مى گزينم .
گروه فشار: براى ما, تو و ابن عباس فرق نمى كنيد. كسى را برگزين كه نسبت به تو و
معاويه يكسان باشد.
امام (ع ): مالك اشتر را بر اين كار انتخاب مى كنم .
گروه فشار: اشتر آتش جنگ را بر افروخته و ما الان به حكم او محكوم هستيم .
امام (ع ): حكم اشتر چيست ؟
گروه فشار: او مى خواهد مردم را به جان هم بيندازد تا خواستهء خود و تو را انجام
دهد.
امام (ع ): اگر معاويه در گزيشن داور خود كاملاً آزاد است , در برابر فرد قرشى
(عمروعاس ) جز گزينش قرشى (ابن عباس ) مناسب نيست . شما هم در برابر او عبدالله بن
عباس رابرگزينيد, زيرا فرزند عاص گرهى را نمى بندد مگر اينكه ابن عباس آن را مى
گشايد, يا گرهى را باز نمى كند مگر اينكه آن را مى بندد; امرى را محكم نمى كند مگر
اينكه ابن عباس آن را سست مى گرداند و كارى را سست نمى كند مگر اينكه آن را محكم
مى سازد.
اشعث : عمروعاص و عبدالله بن عباس هر دو از قبيله مضر هستند و دو فرد مضرى نبايد
با هم به داورى بنشينند. اگر يكى مضرى باشد (مثلاً عمروعاص ) حتماً بايد دومى يمنى
(ابوموسى اشعرى ) باشد.
(كسى از اين مرد نپرسيد كه مدرك او بر اين قانون و تشريع چيست !)
امام (ع ): از آن بيم دارم كه يمنى شما فريب بخورد, زيرا عمروعاص شخصى است كه در
انجام مقاصد خود از هيچ چيز ابا ندارد.
اشعث : به خدا سوگند كه هرگاه يكى از آن دو حكم يمنى باشد, براى ما بهتر است , هر
چند بر خلاف خواستهء خواستهء ما داورى كند. و هرگاه هر دو مضرى باشند براى
ماناخوشايند است , هر چند مطابق خواستهء ما داورى نمايند.
امام (ع ): اكنون كه بر ابوموسى اشعرى اصرار داريد, خود دانيد; هر كارى مى خواهيد
بكنيد.(14)
ابوموسى اشعرى هنگامى كه فرماندار
كوفه بود مردم را از حركت به سوى امام (ع ) براى براندازى فتنهء جمل باز مى داشت و
بهانه اش گفتار پيامبر اكرم (ص ) بود كه : <هرگاه در ميان امت من فتنه اى پديد آمد كناره گيرى كنيد>.
اكنون چنين فردى مى خواست نمايندهء امام (ع ) در مسئلهء حكميت شود. شكى نبود كه
گذشته از سادگى او, چون طبعاً مخالف امام بود,هرگز به نفع امام رأى نمى داد.
امام (ع ) از كوشش براى بازگرداندن گروه فشار از نظر باطل و زيانبارشان باز
نايستاد. از اين رو, همهء فرماندهان خود را در نقطه اى گردآورد و مطالب را در يك
مجمع عمومى چنين مطرح كرد:
آگاه باشيد كه شاميان براى خويش نزديكترين فردى را كه دوست داشتند برگزيده اند و
شما نزديكترين فرد را از ميان كسانى كه از آنها نا خشنود بوديد (ابو موسى ) به
حكميت انتخاب كرده ايد. سروكار شما با (امثال ) عبدالله بن قيس (15) است , همان
كسى كه ديروز مى گفت : <جنگ فتنه است ; بند كمانها را ببريد و شمشيرها را در نيام كنيد>.
اگر راستگوست چرا خود بدون اجبار در
ميدان نبرد شركت كرد, و اگر دروغگوست پس متهم است سينهء عمروعاص را با مشت گره
كردهء عبدالله بن عباس بشكنيد و از مهلت دهندگان استفاده كنيد و مرزهاى اسلام را
در اختيار بگيريد. مگر نمى بينيد كه شهرهاى شما مورد تجاوز قرار گرفته و سرزمينتان
هدف تير دشمن شده است ؟(چ)
سرزميى قرواــپ ن سخنان امام (ع )
در فرماندهان اثرى جز يك رشته ملاقاتهاى فردى با آن حضرت نداشت . از اين رو, احنف
بن قيس به امام گفت : من ابو موسى را آزموده ام و او را فردى كم عمق يافته ام . او
فردى است كه در آغاز اسلام با آن مبارزه كرد. اگر مايل هستى مرا به حكميت برگزين و
اگر مصلحت نمى دانى مرا حكم دوم يا سوم قرار بده تا ببينى كه عمروعاص گرهى نمى
بندد مگر اينكه من آن را باز مى كنم و گرهى را باز نمى كند مگر اينكه من آن را مى
بندم .
امام (ع ) نمايندگى احنف را بر سپاه عرضه كرد ولى آنان چنان گمراه و لجوج بودند كه
جز به نمايندگى ابوموسى به كسى رأى ندادند. اين انتخاب آنچنان ضرربار بود كه شاعرى
شامى در شعر خود از آن پرده بر مى دارد و مى گويد:
اگر براى مردم عراق رأى استوارى بود آنان را از گمراهى حفظ مى كرد و ابن عباس را
بر مى گزيدند, ولى پير يمنى را برگزيدند كه در پنج و شش گير است . به على برسانيد
گفتار كسى را كه از گفتن حق پروا ندارد: ابوموسى اشعرى فرد امينى نيست .(چ)
در آينده خواهيم آورد كه همين
افرادى كه صلح با معاويه را بر امام (ع ) تحميل كردند و دست او را در انتخاب حكم
بستند, نخستين كسانى بودند كه موضوع حكميت را گناهى بزرگ پنداشتند و پس از نوشتن
پيمان نامه , امام (ع ) را بر نقض آن وادار كردند. ولى هيهات كه امام نقض پيمان
كند و بار ديگر به سخنان اين مقدس نماهاى بى خرد گوش فرار دهد.
اكنون بايد ديد كه متن حكميت چگونه نوشته شد و آيا براى بار سوم نيز اما (ع ) تحت
فشار آراء گروه فشار قرار گرفت ؟
تحميل پيمان حكميت
حادثهء حكميت يدر سرزمين صفين از حوادث بى سابقهء تاريخ اسلام به شمار
مى رود. اميرالمؤمنين (ع ) كه در دو قدمى پيروزى قرار داشت و اگر ياران نادان و
ناآگاه وى دست ازحمايت او بر نمى داشتند يا لااقل براى او ايجاد مزاحمت نمى كردند
چشم فتنه را از كاسه در مى آورد و به حكومت دودمان خبيث اموى , كه بعدها هشتاد سال
يا كمى بيشتر طول كشيد, پايان مى بخشيد و چهرهء تاريخ اسلام و تمدن مسلمين را
دگرگون مى كرد, به سبب نيرنگ عمروعاص و فريب خوردن تعداد درخور توجهى از سربازان
نادانش , از ادامهء نبردو دست يافتن به پيروزى باز ماند.
اين دوستان نادان , كه زيانشان بيش از دشمنان داناست , چهار مطلب را بر امام (ع )
تحميل كردند كه دود آن نخست به چشم خودشان و سپس به چشم ساير مسلمين رفت . اين
موارد عبارت بودند از:
1- پذيرفتن آتش بس و قبول حكميت قرآن و سنت پيامبر (ص ).
2- پذيرفتن ابوموسى اشعرى به عنوان نمايندگى از طرف امام (ع ).
3- حذف لقب <امير المؤمنين >از متن پيمان حكميت .
4- اصرار بر شكستن پيمان حكميت پس از امضاى آن .
در بحث گذشته شيوهء تحميل موارد اول و دوم روشن شد. اكنون با شيوهء تحميل موارد
سوم و چهارم و متن پيمان صلح آشنا شويم .
گرد و غبار جنگ سرد و مناقشه هاى لفظى پس از سياست قرآن به نيزه كردن فرو نشست و
قرار شد كه سران هر دو گروه به تنظيم پيمان حكميت بپردازند. در يك طرف امام (ع )
وياران او و در طرف دير معاويه و عقل منفصل ولى عمروعاص و گروهى از محافظان او
قرار داشتند. براى نوشتن پيمان , دو برگ زرد كه آغاز و پايان آنها با مهر امام (ع
) كه <محمدرسول الله >(ص ) بود و مهر معاويه كه آن نيز <محمد رسول الله >(ص ) بود
مهر خورده و آماده شده بود. امام (ع ) املاى پيمان و دبير وى عبيدالله بن رافع
نوشتن آن را بر عهده گرفت . امام (ع ) سخن خود را چنين آغاز كرد:
بسم الله الرحمن الرحيم . هذا ما تقاضى عليه على امير المؤمنين و معاوية بن ابى
سفيان و شيعتهما فيما تراضيا به من الحكم بكتاب الله و سنة نبيه (ص ).
اين بيانيه اى است كه على امير مؤمنان و معاويه و پيروان آن دو بنابر آن داورى
كتاب خدا و سنت پيامبر او را پذيرفته اند.
در اين هنگام معاويه اسپندوار از جاى جهيد و گفت : بدآدمى است كسى كه فردى را به
عنوان <اميرمؤمنان >بپذيرد و آن گاه با او نبرد كند. عمروعاص فوراً به كاتب امام
(ع ) گفت :نام على و نام پدر او را بنويس . او امير شماست , نه امير ما. احنف ,
سردار شجاع امام (ع ) به آن حضرت گفت : مبادا لقب امير مؤمنان را از كنار نام خود
پاك كنى ; از آن مى ترسم كه بارديگر به تو باز نگردد. تن به اين كار مده , هر چند
به كشت و كشتار انجامد. سخن به درازا كشيد وبخشى از روز به مذاكره به اين مطلب
گذشت و امام (ع ) حاضر به حذف لفظ اميرمؤمنان از كنار نام خود نشد. اشعث بن قيس ,
مرد مرموزى كه از نخستين روز در لباس دوستى بر ضد امام كار مى كرد و با معاويه سر
و سرى داشت , اصرار ورزيد كه لقب برداشته شود.
در اين كشمكش امام (ع ) خاطرهء تلخ <صلح حديبيه >را به زبان آورد و فرمود: من در
سرزمين حديبيه كاتب پيامبر (ص ) بودم . در يك طرف پيامبر خدا و در يك طرف پيامبر
خدا ودر طرف مشركان سهيل بن عمرو قرار داشتند. من صلحنانمه را به اين صورت تنظيم
كردم : <هذا ما تصالح عليه محمد رسول الله (ص ) و سهيل بن عمرو>اما نمايندهء
مشركان رو به پيامبر كرد و گفت : من هرگز نامه اى را كه در آن خود را <پيامبر خدا>بخوانى
امضا نمى كنم . اگر من مى دانستم كه تو پيامبر خدا هستى هرگز با تو نبرد نمى كردم
. من بايد ظالم و ستمگرباشم كه تو را از طواف خدا باز دارم , در صورتى كه تو
پيامبر خدا باشى . لكن بنويس <محمد بن عبدالله >تا من آن را بپذيرم .
در اين هنگام پيامبر (ص ) به من فرمود: على , من پيامبر خدا هستم , همچنان كه
فرزند عبدالله هستم . هرگز رسالت من با محو عنوان رسول الله از كنار نام من از بين
نمى رود. بنويس محمد بن عبدالله . بارى , در آن روزفشار مشركان بر من زياد شد كه
لقب رسول الله را از كنار نام او بردارم . اگر آن روز پيامبر (ص ) صلحنامه اى براى
مشركان نوشت , امروز من براى فرزندان آنان مى نويسم . راه و روش من و پيامبر خدا
يكى است .
عمروعاص رو به على (ع ) كرد و گفت : سبحان الله , ما را به كافران تشبيه مى كنى ,
در حالى كه ما مؤمن هستيم . امام (ع ) فرمود: كدام روز بوده كه تو حامى كافران و
دشمن مسلمانان نبوده اى . تو شبيه مادرت هستى كه تو را زاييده است . با شنيدن اين
سخن , عمرو از مجلس برخاست و گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين با تو در مجلسى نمى
نشينم .
فشار دوستنماهاى امام (ع ) كه لقب امير مؤمنان را از كنار نام خود بر دارد بر
مظلوميت آن حضرت جلوهء تازه اى بخشيد. (چ) ولى در مقابل , گروهى از ياران صديق
امام , با شمشيرهاى
آخته به حضور آن حضرت آمدند و گفتند:
فرمان بده تا ما اجرا كنيم . عثمان بن حنيف آنان را پند داد و گفت : من در صلح
حديبيه بوده ام و ما نيز فعلاً همان راه پيامبر (ص ) رامى پيماييم .(چ)
امام (ع ) فرمود: پيامبر (ص ) در
حديبيه از اين ماجرا به من خبر داد, آنجا كه فرمود: <ان لك مثلها ستعطيها و انت مضطهد>يعنى
: چنين روزى براى تو نيز هست و چنين كارى انجام مى دهى در حالى كه مجبورى .
متن پيمان صلح
اختلاف طرفين در اين مورد با انعطاف امام (ع ) و الهام از روش پيامبر
(ص ) پايان يافت و على (ع ) رضا داد كه نام مبارك او بدون لقب <امير مؤمنان >نوشته
شود و نگارش پيمان حكميت ادامه يافت . مواد مهم آن به قرار زير است :
1- هر دو گروه راضى شدند كه در برابر داورى قرآن سر فرود آورند و از دستورهاى او
گام فراتر ننهند و جز قرآن چيزى آنان را متحد نسازد و كتاب خدا را, از آغاز تا
پايان , در مسائل مورد اختلاف داور خود قرار دهند.
2- على و پيروان او, عبدالله بن قيس (ابوموسى اشعرى ) را به عنوان ناظر و داور خود
برگزيدند و معاويه و پيروان او, عمروعاص را به همين عنوان انتخاب كردند.
3- از هر دو نفر به بزرگترين پيمانى كه خدا از بندهء خود گرفته است ميثاق گرفته شد
كه كتاب خدا را پيشواى خود قرار دهند و آنجا كه داورى آن را يافتند از آن فراتر
نروند و آنجا كه داورى آن را نيافتند به سنت و سيرهء پيامبر (ص ) مراجعه كنند. به
اختلاف دامن نزنند و از هوا و هوس پيروى نكنند و در كارهاى مشتبه وارد نشوند.
4- عبدالله بن قيس و عمروعاص هر كدام از پيشواى خود پيمان الهى گرفتند كه به داورى
هر دو, كه براساس كتاب و سنت پيامبر انجام گيرد, راضى شوند و نبايد آن را بشكنند
وغير آن را برگزينند, و جان و مال و ناموس آنان در حكومت هر دو نفر, تا هنگامى كه
از حق فراتر نروند, محترم است .
5- هرگاه يكى از دو داور پيش از انجام وظيفه درگذرد, امام آن گروه داور عادلى را
به جاى او بر مى گزيند, به همان شرايطى كه داور پيشين را برگزيده بود. و اگر يكى
از پيشوايان نيزپيش از انجام داورى درگذرد, پيروان او مى توانند فردى را به جاى او
برگزينند.
6- از هر دو داور پيمان گرفته شد كه از سعى و كوشش فرو گذار نباشند و داورى ناروا
نكنند. و اگر بر تعهد خود عمل نكردند, امت از داورى هر دو بيزارى جويد و در برابر
آنان تعهدى ندارد. عمل به اين قرارداد بر اميران و داوران و امت , لازم و واجب
شمرده شد و از اين به بعد, تا مدت انقضاى اين پيمان , جان و مال و اعراض مردم در
امن و امان است .بايد سلاح بر زمين نهاده شود و راهها امن گردد و در اين مورد بين
حاضر در اين واقعه و غايب از آن تفاوتى نيست .
7- بر هر دو داوراست كه در نقطه اى ميان عراق و شام فرود آيند و در آنجا جز كسانى
كه مورد علاقهء آنان است حاضر نشوند و آنان تا آخر ماه مبارك رمضان مهلت دارند كه
امر داوررا به پايان برسانند و اگر خواستند مى توانند زودتر از آن موعد داورى
كنند, همچنان كه مى توانند امر داورى را تا انقضاى موسم حج عقب بيندازند.
8- اگر هر دو داور بر طبق كتاب خدا و سنت پيامبر داورى نكنند مسلمانان به نبرد خود
ادامه خواهند داد و هيچ تعهدى ميان طرفين نيست . بر امت اسلامى است كه به آنچه در
اين پيمان است عمل كنند و همگى در برابر كسى كه بخواهد زور بگويد يا تصميم به نقض
آن بگيرد امت واحدى باشند.(چ)
ان گاه , به نقل طبرى , از هر دو
طرف ده نفر به عنوان شهود پيمان حكميت را امضا كردند. در ميان امضا كنندگان از
جانب امام (ع ) اسامى عبدالله بن عباس , اشعث بن قيس , مالك اشتر, سعيد بن قيس
همدان , خباب بن ارت , سهل بن حنيف , عمرو بن الحمق خزاعى و فرزندان امام (ع ),
حسن و حسين (ع ) ديده مى شود.(چ) پيمان نامه در عصر روز چهارشنبه
واكنش عقد پيمان حكميت در ارتش امام (ع )
پس از تنظيم پيمان نامه قرار شد كه مردم شام و عراق از نتيجهء مذاكرات
آگاه شوند. از اين جهت , اشعث پيمان حكميت را بر شاميان و عراقيان عرضه داشت . در
ناحيهء نخست هيچ نوع مخالفتى مشاهده نشد, در حالى كه گروهى از طوايف عراقى مانند <عنزه >ابراز
مخالفت كردند و براى نخستين بار شعار <لا حكم الا لله >از حلقوم دو جوان عنزى به
نام معدان وجعد برآمد و هر دو جوان با شمشير كشيده بر ارتش معاويه حمله بردند و در
نزديك خيمهء معاويه كشته شدند. وقتى پيمان نامه بر قبيلهء مراد عرضه شد رئيس آنان
, صالح بن شفيق , همان شعار آن دو جوان را سر داد و گفت :<لا حكم الا الله و لو كره المشركون >.
سپس اين شعر را سرود:
];ما لعلى فى الدماء قد حكم لو قاتل الاحزاب يوماً ما ظلم
]چه شد كه على دربارهء خونهاى ريخته شده تن به حكميت داد, حال آنكه اگر با احزاب
)معاويه و همفكران او) مى جنگيد كار او نقصى نداشت .
اشعث به كار خود ادامه داد: وقتى در برابر پرچمهاى قبيلهء بنى تميم قرار گرفت و
پيمان حكميت را بر آنان خواند شعار (لا حكم الا لله يقضى بالحق و هو خير الفاصلين
> از آنان برخاست و عروهء تميمى گفت : <اتحكمون الرجال فى امر الله ؟ لا حكم الا لله . اين قتلانا يا اشعث ؟>(چ)
يعنى : آيا مردان را بر دين خدا مقدم مى داريد و حكم قرار مى دهيد؟ حكم و
هفدهم صفر سال 37تنظيم شد و به امضاى طرفين رسيد .(چ)
هر دو داور تصميم گرفتند كه در سرزمين <اذرح >(منطقهء مرزى ميان شام و حجاز) فرود
آيند و در آنجا به داورى بپردازند و از هر دو طرف چهار صد نفر به عنوان ناظر اعزام
شدند كه داورى را تحت نظر بگيرند.
داورى از آن خداست . پس تكليف كشته
هاى ما چيست اى اشعث ؟ (آيا آنان در راه حق كشته شدند يا در راه باطل ؟).
سپس با شمشير خود بر اشعث حمله كرد ولى ضربه اش بر اسب او اصابت كرد و اشعث را از
اسب به زمين انداخت و اگر كمك ديگران نبود اشعث به دست عروهء تميمى كشته شده بود.
اشعث پس از يك گشت در ميان سپاه عراق به حضور امام (ع ) رسيد و طورى وانمود كرد كه
اكثر حاميان امام (ع ) بر پيمان حكميت راضى هستند و جز يك يا دو گروه كسى با آن
مخالفت ندارد. ولى چيزى نگذشت كه از هر سو شعار <لا حكم الا لله >و <الحكم لله يا على لا لك >بلند
شد و فرياد مى زدند: ما هرگز اجازه نمى دهيم كه رجال در دين خدا حاكم باشند(و حكم
خدا را دگرگون سازند). خدا فرمان داده است كه معاويه و ياران او كشته شوند يا تحت
فرمان ما درآيند حادثهء حكميت لغزشى بود كه از ما سرزد و ما از آن برگشتيم وتوبه
كرديم . تو نيز باز گرد و توبه كن , در غير اين صورت از تو هم بيزارى مى جوييم
.(چ)
تحميل چهارم
دوستان نادان امام (ع ) اين بار در صدد تحميل امر چهارمى بودند و آن
اينكه بايد امام در همان روز پيمان حكميت را ناديده بگيرد و آن را از اعتبار
بيفكند. ولى اين بار امام (ع )سرسختانه مقاومت كرد و بر سر آنان فرياد زد:
و يحكم , ابعد الرضا و العهد نرجع ؟ اليس الله تعالى قد قال : <او فوا بالعقود(چ)>و
قال : <و او فوا بعهدالله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلاً ان الله ]چچچ( م ى قرواــپ ع - سورهء مائده , آيهء 1>
يعلم ما تفعلون (چ)>.(چ)
واى بر شما, حالا اين سخن را مى
گوييد؟ اكنون كه راضى شده ايم و پيمان بسته ايم دو مرتبه به جنگ باز گرديم ؟ مگر
خدا نمى گويد <بر پيمانها وفا كنيد>و باز مى گويد <به پيمانهاى الهى , آن گاه كه پيمان بستيد, وفا كنيد و سوگندها را پس از استوار كردن مشكنيد, در حالى كه خدا را بر كار خود ضامن قرار داده ايد, كه خدا بر آنچه انجام مى دهيد آگاه است >.
اما سخنان امام (ع ) در آن مؤثر نيفتاد و از اطاعت امام (ع ) بيرون رفتند و مسئلهء
حكميت را گمراهى شمردند و از امام (ع ) بيزارى جستند و در تاريخ به <خوارج >و يا <محكمه >معروف
شدند و خطرناكترين گروه را در بين طوايف اسلامى تشكيل دادند.
اينان در طول تاريخ با هيچ حكمتى نساختند و براى خود تفكر و راه و روشى خاص
برگزيدند. ما در فصل <مارقين >به طور گسترده انگشت روى اشتباه فكرى اين گروه
خواهيم گذاشت و يادآور خواهيم شد كه مسئلهء حكميت , مسئلهء حاكميت رجال در دين
الهى نبود, بلكه مرد حاكميت قرآن و سنت پيامبر (ص ) در اختلاف ميان دو گروه بود و
اين حاكميت در جاى بسيار صحيح و استوار است , هر چند عنوان كردن آن در آن شرايط از
طرف عمروعاص باخدعه و حيله همراه بود.
امام (ع ) در اين مورد مى فرمايد:
انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن و هذا القران انما هو خط مسطور بين الدفتين
لا ينطق بلسان و لابد من ترجمان و انما ينطق عنه الرجال . و لما دعانا القوم الى
ان نحكم بينناالقرآن لم نكن الفريق المتولى عن كتاب الله و قد قال سبحانه : <فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول >فرده
الى الله ان نحكم بكتابه و رده الى الرسول ان ناخذ بسنته .(چ)
ما مردم را حاكم در دين خدا قرار
ندايم , بلكه قرآن را حاكم قرار داديم . و اين قرآن خطى است كه در ميان دو جلد
قرار گرفته است و با زبان سخن نمى گويد و بيانگرى لازم دارد, وبيانگران از آن سخن
مى گويند. وقتى شاميان از ما خواستند كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانى نبوديم
كه از آن روگردان شويم , چه خدا در قرآن مى فرمايد: <اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر او بازگردانيد>.
رجوع به خدا بازگشت به قرآن و رجوع به پيامبر بازگشت به سنت اوست .
امام (ع ) در ضمن اين خطبه جمله اى دارد كه شايان توجه است . مى فرمايد: <فاذا حكم بالصدق فى كتاب الله فنحن احسن الناس به و ان حكم بسنة رسول الله فنحن اولاهم به >اگر
به راستى به كتاب خدا حكم شود ما سزاوارترين مردم به آن هستيم و اگر به سنت پيامبر
خدا داورى گردد ما به آن اولى مى باشيم .
بارى , سرانجام در چنين روزى نبرد صفين , كه ماهها وقت ارزندهء امام (ع ) و يارانش
را اشغال كرد, با به جاى گذاشتن بيست تا بيست و پنج هزار شهيد از سپاه عراق و چهل
و پنج هزار و به قولى نود هزار كشته از سپاه شام خاتمه يافت و دو لشكر از هم فاصله
گرفتند و راهى سرزمينهاى خود شدند.(چ)
(پـاورقى چ)- نبرد صفين كه در هفدهم صفر سال 37هجرى به پايان رسيد مدت 110روز به
دراز كشيد و در اين مدت نود بار حمله صورت گرفت . مسعودى , التنبيه و الاشراف , ص
256طبع قاهره . هم او در مروج الذهب (ج 2 ص 305 تعداد كشته شدگان را جمعاً 110هزار
نفر (20هزار سپاه امام و 90هزار از سپاه معاويه ) و به قول ديگر 70هزار نفر
(25هزار از سپاه امام و 45هزار از سپاه معاويه ) نقل كرده است .
آزاد كردن اسرا
چون كار نگارش و امضا و ابلاغ صحيفه به پايان رسيد, امير مؤمنان (ع )
كليهء اسيران دشمن را به طور يكجانبه آزاد كرد. در حالى كه پيش از آزاد سازى
اسيران شامى , عمروعاص اصرار مى ورزيد كه معاويه اسيران سپاه امام (ع ) را اعدام
كند. وقتى معاويه كار بزرگواراهء امام را ديد سخت به خود لرزيد و به فرزند عاص گفت
: اگر ما اسيران را مى كشتيم در ميان دوست و دشمن رسوا مى شديم .
روش امام (ع ) با اسيران دشمن در هنگام نبرد به صورتى ديگر بود اگر فردى اسير مى
شد او را آزاد مى ساخت مگر اينكه كسى را كشته باشد كه در اين صورت به عنوان قصاص
كشته مى شد. و اگر اسير آزاد شده اى براى بار دوم اسير مى گشت بدون چون و چرا
اعدام مى شد, چه بازگشت او به سپه دشمن از نيت پليد او حكايت مى كرد.(چ)
امام (ع ) وضع حكميت را تحت نظر مى گيرد
امام (ع ) پس از حركت از صفين به سوى كوفه از جريان حكميت غافل نبود و پيوسته
سفارشهاى لازم را به ابن عباس (كه در رأس چهار صد نفر به آن منطقه اعزام شده بود)
مى كرد.معاويه نيز از كار حكمين غافل نبود و او نيز چهارصد نفر را به آن منطقه اعزام
كرده بود. تفاوت ياران امام (ع ) با پيروان معاويه اين بود كه شاميه به صورت افراد
چشم و گوش بسته ,مطيع و تسليم سرپرست خود بودند و هرگاه نامه اى از معاويه مى رسيد
هرگز نمى پرسيدند كه معاويه چه نوشته است , در حالى كه هر موقع نامه اى از امام (ع
) به ابن عباس مى رسيدگردنها كشيده مى شد تا آگاه شوند كه امام (ع ) چه دستورى به
او داده است . از اين جهت , ابن عباس آنان را نكوهش كرد و گفت : هر وقت پيامبر از
امام مى رسد مى پرسيد چه دستورى آمده است . اگر آن را پنهان كنم مى گوييد چرا
پنهان كردى و اگر آن را بازبگويم راز ما فاش مى شود و براى ما رازى باقى نمى
ماند.(چ)
بازگشت امام (ع ) از صفين به كوفه
مسئلهء حكميت
امرى بود كه امام (ع ) از روى جبر و اكراه و پس از مسدود شدن تمام راهها به آن تن
داد, زيرا اگر در برابر آن مقاومت مى كرد مخالفان داخلى , با همكارى سپاه معاويه ,
به نبرد با امام بر مى خواستند كه پايانى جز نابودى او و ياران با وفايش نداشت .
از اين جهت وقت كار تصويب حكميت به پايان رسد, امام (ع ) براى اعزام نماينده و
اعزام هيأت ناظر بر داورى و حل و فصل مشكلات به كوفه بازگشت , در حالى كه در موقع
حركت , اين دعا را كه از پيامبر اكرم (ص ) نيز نقل شده است قرائت مى فرمود:
<با الها, از مشقت سفر و اندوه بازگشت و از چشم انداز بلا در اهل و مال به تو پناه مى برم >.
امام (ع ) اين دعا را تلاوت كرد و راه ساحلى فرات را به مقصد كوفه در پيش گرفت .
وقتى به شهر <صندوداء>(چ) رسيد قبيلهء بنوسعيد به استقبال آن حضرت شتافتند و
درخواست كردند كه بر آنان وارد شود
ولى امام دعوت آنان را نپذيرفت (چ) وقتى به نزديك نخيلهء كوفه رسيد با پير مردى
روبرو شد كه در سايهء خانه اى نشسته بود و آثار بيمارى بر چهره داشت و گفتگويى
ميان آن دو به شرح زير انجام گرفت .
امام (ع ): چرا رنگ تو پريده است ؟ آيا بيمارى ؟
پيرمرد: آرى .
امام (ع ):بيمارى را خوش نداشتى ؟
پيرمرد:نه , دوست نداشتم بيمار شوم .
امام (ع ):آيا اين نوع بيماريها در پيشگاه خدا امر خير حساب نمى شود؟
پيرمرد:چرا.
امام (ع ):مژده بده كه رحمت حق تو را فرا گرفته و گناهان تو آمرزيده شده است . نام
تو چيست ؟
پيرمرد:من صالح فرزند سليم از قبيلهء سلامان بن طى وهمپيمان قبيلهء سليم بن منصور
هستم .
امام (ع ):با شگفتى خاصى فرمود: چقدر نام تو و نام پدرت و نام هم پيمانان تو
نيكوست . آيا در نبردهاى ما شركت داشتى ؟
پيرمرد: نه , شركت نداشتم ولى به آن مايل بودم . همان طور كه مى بينى ناتوانى جسمى
, كه از عوارض تب است , مرا ازكار بازداشته است .
امام (ع ): به كلام خدا گوش فرا ده كه مى فرمايد: <ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لا يجدون ما ينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل و الله غفور رحيم >(توبه
: 91 يعنى : بر ناتوانان و بيماران و كسانى كه مالى ندارند كه در راه جهاد انفاق
كنند ايرادى نيست آن گاه كه براى خدا و پيامبر او خيرخواهى نمايند. بر نيكوكاران
مزاحمتى نيست و خداوند بخشنده و رحيم است .
امام (ع ):مردم دربارهء كار ما با شاميان چه مى گويند؟
پيرمرد:بدخواهان تو از اين كار خوشحال اند ولى ياران واقعى تو خشمگين و متأثرند.
امام (ع ):راست مى گويى . خدا بيمارى تو را مايهء آمرزش گناهان تو قرار داد. چه در
بيمارى پاداشى نيست ولى مايهء آمرزش گناهان مى شود. پاداش , مربوط به گفتار و
كردار است ولى در عين حال از حسن نيست نبايد غفلت كرد, زيرا خداوند گروه كثيرى را
به سبب نيت خيرشان وارد بهشت مى كند. امام (ع ) اين سخن را گفت و راه خود را در
پيش گرفت .(چ)
پس از پيمودن مقدارى راه , با
عبدالله بن وديعهء انصارى مواجه گرديد و مايل شد كه از نظر مردم دربارهء قرارداد
تحمليل با معاويه آگاه گردد. لذا با او به گفتگويى پرداخت كه نقل مى شود .
امام (ع ): مردم دربارهء كار ما چه مى گويند؟
انصارى : مردم دو نظر دارند برخى آن را پسنديده اند و برخى ديگر آن را خوش ندارند
و (به تعبير قرآن : <و لايزالون مختلفين >) پيوسته در اختلاف هستند.
امام (ع ) صاحبنظران چه مى گويند؟
انصارى : آنان مى گويند كه گروهى دور على بودند اما على آنان را متفرق ساخت . دژ
استوارى داشت ولى آن را ويران كرد. ديگر على كى مى تواند مانند آنان را كه متفرق
ساخت گردآورد و بنايى را كه ويران كرد از نو بسازد؟ اگر او با همان گروهى كه به
فرمان او بودند به نبرد ادامه مى داد تا پيروز گردد يا نابود شود, كارى مطابق با
خرد و سياست صحيح انجام داده بود.
امام (ع ): من ويران كردم يا آنان (خوارج )؟ من آن جمع را متفرق ساختم يا آنان
اختلاف و دودستگى پديد آوردند؟ اينكه مى گويى حسن تدبير آن بود كه در آن زمان كه
گروهى پرچم مخالفت با من برافراشتند من بايد با گروه وفادار خود به نبرد ادامه مى
دادم , اين نظرى نبود كه من از آن غافل باشم . من حاضر بودم كه جان خود را بذل كنم
و مرگ را با روى گشاده پذيرا شوم , ولى بر حسن و حسين نگريستم و ديدم كه در شهادت
بر من سبقت مى گيرند. از آن ترسيدم كه , با مرگ آن دو, نسل پيامبر (ص ) منقطع شود.
لذا اين كار رانپسنديدم . به خدا سوگند كه اگر اين بار با شاميان روبه رو شوم اين
راه بر مى گزينم و هرگز آن دو (حسن و حسين ) با من همراه نخواهند بود.(چ)
گفتگوى رك و بى پردهء انصارى با امام (ع ) دو مطلب را روشن مى كند:
الف ) محيطى كه امام (ع ) در آن مى زيست محيط آزادى بود و افراد مى توانستند افكار
و آراء مختلف خود را دربارهء حكومت وقت ابراز دارند و موافق و مخالف , در اظهار
عقيده , درپيشگاه امام (ع ) يكسال بودند و تا وقتى كه مخالف دست به سلاح نمى برد و
به قيام مسلحانه نمى پرداخت از آزادى كامل برخوردار بود.
ب ) حفظ نسل رسول خدا (ص ) كه قرآن از آن به لفظ <كوثر>تعبير كرده از واجبات مهم
اسلامى است . ادامهء نبرد امام (ع ) بر ضد معاويه و مخالفان داخلى , كه تعداد آنان
كم نبود,منجر به شهادت امام و حسنين (ع ) و برچيده شدن نسل پيامبر (ص ) و در نتيجه
نابودى <امامت >مى شد. ارادهء الهى در باقى ماندن نسل معصومان تا هنگام ظهور امام
زمان (ع )ايجاب مى كند كه على (ع ) حكميت را پذيرا شود. اين مطلب , هر چند تنها
دليل براى پذيرفتن حكميت نبود, ولى يكى از عللى بود كه امام را به آن وادار ساخت .
امام (ع ) در برابر قبر خباب بن ارت
امام به سير خود امامه داد تا در برابر خانه هاى بنى عوف قرار گرفت .
در سمت راست جاده در نقطهء بلندى هفت يا هشت قبر مشاهده كرد. امام (ع ) از اسامى
افرادى كه در آنجا به خاك سپرده شده بودند پرسيد. قدامة بن عجلان ازدى پاسخ داد:
خباب ارت پس از عزيمت شما به صفين درگذشت و سفارش كرد كه او را در نقطهء بلندى به
خاك بسپارند. دفن اودر اين نقطه سبب شد كه ديگران نيز اموات خود را در اطراف قبر
او به خاك بسپارند. امام (ع ) پس از طلب رحمت براى خباب دربارهء او گفت : وى از
صميم دل اسلام آورد و با ميل و رغبت هجرت كرد و يك عمر جهاد نمود و سرانجام با
ناتوانى تن روبرو شد. خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى سازد. آن گاه با ارواح
مردگان آن نقطه چنين سخن گفت :
درود بر شما اى ساكنان سرزمينهاى وحشتناك و محلهاى بى آب و گياه , از مردان و زنان
مؤمن و مسلمان . شما بر ما پيشى گرفتيد و ما به دنبال شما هستيم و پس از اندكى به
شمامى پيونديم . پروردگارا, ما و آنان را ببخش و از ما و آنان درگذر.
(سپس فرمود:)
سپاس خداى را كه زمين را براى زندگان و مردگان محل اجتماع قرار داد. سپاس خدا را
كه همه را از آن آفريد و ما را به آن باز مى گرداند و بر آن محشور مى سازد. خوشا
به آنان كه معاد را به يادآورند و براى روز حساب كار كنند و به اندازهء كفايت
قناعت ورزند.(چ)
آن گاه امام (ع ) به مسير خود ادامه
داد و از كنار خانه هاى قبايل همدان عبور كرد و صداى ناله هاى زنانى را شنيد كه بر
كشتگان خود در صفين گريه مى كردند.
امام (ع ) شرحبيل را خواست و به او گفت : به زنان خود توصيه كنيد كه خويشتندار
باشند و فرياد نكشند. او در پاسخ امام (ع ) گفت : اگر مسئله به چند خانه محدود مى
شد امكان عمل به اين سفارش بود, ولى تنها از اين تيره صد و هشتاد نفر كشته شده اند
و خانه اى نيست كه در آنجا گريه نباشد. ولى ما مردان هرگز گريه نمى كنيم بلكه از
شهادت آنان خوشحال هستيم .
امام (ع ) برگذشتگان آنان رحمت فرستاد و چون شرحبيل خواست امام را, حكه بر مركب
سوار بود, بدرقه كند به او گفت : <ارجع فان مشى مثلك فتنة للوالى و مذلة للمؤمنين >.(چ)
يعنى : برگرد كه اين نحوه مشايعت
موجب غرور والى و ذلت مؤمنان است .
وقتى وارد كوفه شد چهار صد نفر را به عنوان ناظر بر اعمال حكميت برگزيد و شريح را
به عنوان فرمانده نظامى و اين عباس را به عنوان پيشواى مذهبى آنان منصوب كرد و سپس
وقت آن رسيد كه نمايندهء تحميلى خود يعنى ابوموسى اشعرى را اعزام بدارد.(چ)
امام از آغاز خلافت خود از بى تفاوتى او نسبت به رهبرى آن حضرت آگاه بود و مردم
نيز از سادگى و بلاهت او اطلاع داشتند. از اين جهت , به هنگام اعزام , امام (ع ) و
مردم با او به گفتگو پرداختند كه برخى از آنان سخنان را نقل مى كنيم .
گفتگوى امام (ع ) با ابوموسى
دوست و دشمن بر سادگى و كم عمقى ابوموسى اتفاق نظر داشتند و او را <چاقوى كند و بى دسته >و
كم ظرفيت مى خواندند. ولى على (ع ) چه مى توانست بكند؟ دوستان ساده لوح و بى ظرفيت
او كه غالباً از همان قماش ابوموسى بودند, دو مطلب را بر او تحميل كردند: هم اصل
حكميت را و هم شخص حكم را .
امام (ع ) به هنگام اعزام ابوموسى به <دومة الجندل >با او و با دبير خود عبيدالله
بن ابى رافع چنين به سخن پرداخت :
امام (ع ) خطاب به ابوموسى : <احكم بكتاب الله و لا تجاوز>يعنى براساس كتاب خدا
داورى كن و از آن گام فراتر منه .
وقتى ابوموسى به راه افتاد, امام فرمود: مى بينم كه او در اين جريان فريب خواهد
خورد.
عبيدالله , اگر جريان چنين است و او فريب خواهد خورد چرا او را اعزام مى كنى ؟
امام (ع ) <لو عمل الله فى خلقه بعلمه ما احتج عليهم بالرسل >(چ). يعنى : اگر
خداوند با علم خود با بندگانش رفتار مى كرد ديگر بارى آنان پيامبرانى اعزام نمى
كرد و به وسيلهء آنان با ايشان احتجاج نمى نمود.
گفتگوى فرمانده نظامى امام با ابوموسى
شريح بن هانى , فرماندهى كه امام (ع ) او را در رأى يك گروه چهارصد
نفرى به دومة الجندل اعزام كرد, دست ابوموسى را گرفت به او چنين گفت : تو مسئوليت
بزرگى را به دوش گرفته اى , كارى كه شكاف آن مرمت پذير نيست . بدان اگر معاويه بر
عراق مسلط شود ديگر عراقى وجود ندارد, ولى اگر على بر شام مسلط شود براى شاميان
مشكلى وجودنخواهد داشت . تو در آغاز حكومت امام از خود وقفه نشان داد; اگر باز
چنين كارى كنى گمان به يقين و اميد به نوميدى تبديل مى شود.
ابوموسى در پاسخ او گفت : گروهى كه مرا متهم مى سازند شايسته نيست كه مرا به داورى
برگزينند تا باطل را از آنان دفع و حق را بر ايشان جلب كنم .(چ)
نجاشى , شاعر معروف سپاه امام و
دوست ديرينهء ابوموسى , طى اشعارى او را به رعايت حق و عدالت توصيه كرد و چون آن
اشعار را بر ابوموسى خواندند گفت : از خدا مى خواهم كه افق روشن گردد و طبق رضاى
خدا انجام وظيفه كنم .(چ)
گفتگوى احنف با ابوموسى
آخرين فردى كه با ابوموسى وداع كرد احنف بود. وى دست ابوموسى را گرفت و
به او چنين گفت : عظمت كار را درك كن و بدان كه كار ادامه دارد. اگر عراق را ضايع
كنى ديگرعراقى نيست . از مخالفت خدا بپرهيز كه خدا دنيا و آخرت را براى تو جمع مى
كند. اگر فردا با عمروعاص روبه رو شدى , تو ابتدا به سلام مكن , هر چند سبقت بر
سلام سنت است ولى او شايستهء اين كار نيست . دست در دست او مگذار, زيرا دست تو
امانت امت است . مبادا تو را در صدر مجلس بنشاند, ه اين كار خدعه و قريب است . از
اينكه با تو در اطاق تنها سخن بگويد بپرهيز, زيرا ممكن است در آنجا گروهى را, به
عنوان شهود, مخفى سازد تا بر ضد تو گواهى دهند.
آن گاه احنف براى آزمودن اخلاص ابوموسى نسبت به امام (ع ) به او چنين پيشنهاد كرد:
اگر با عمرو دربارهء امام به توافق نرسيدى به او پيشنهاد كن كه عراقيان مى توانند
از قريشيان ساكن شام كسى را به عنوان خليفه برگزينند و اگر اين را نپذيرفتند
پيشنهاد ديگرى كن و آن اينكه شاميان مى توانند از قريشيان ساكن عراق فردى را به
عنوان خليفه انتخاب كنند .(چ) ابوموسى در برابر اين سخن را كه به معنى عزل امام (ع
) از خلافت و تعيين خليفه ديگر بود,
شنيد ولى واكنشى نشان نداد.
احنف فوراً به محضر امام (ع ) بازگشت و جريان را به او گفت و يادآور شد كه ما كسى
را براى احقاق حق خود اعزام مى كنيم كه از خلع و عزل تو پروايى ندارد. امام (ع )
فرمود: <ان الله غالب على امره >احنف يادآور شد كه اين كار مايهء ناراحتى ماست
.(چ)
سعد وقاص و فرزند او عمر
سعد وقاص از كسانى بود كه از بيعت با امام (ع ) سرباز زده بود ولى خود
را در كشمكش وارد نساخته بود. پس از برافروخته شدن آتش نبرد صفين , در سرزمين بنى
سليم فرود آمده ,پيوسته مراقب اخبار طرفين بود. در همين انديشه ها بود كه روزى از
دور سوارى را ديد كه به سوى او مى آيد. وقتى نزديك آمد معلوم شد كه وى فرزند او
عمر است .(همو كه دركربلا امام حسين و يارانش را به قتل رساند).
پدر از اوضاع و احوال جويا شد و عمر از ماجراى حكميت تحميلى و اجتماع حكمين در
دومة الجندل خبر داد و از پدر خواست كه به سبب سوابقى كه در اسلام دارد خود را به
آن منطقه برساند, شايد كه خلافت اسلامى را قبضه كند. پدر گفت : فرزندم , آرام
باشد. من از پيامبر شنيده ام كه مى گفت پس از او فتنه اى رخ مى دهد و بهترين مردم
كسى است كه درآن پنهان شود و از آن وارد نشدم و ديگر نيز وارد نخواهم شد. و اگر
بنا باشد دستم را در آن فرو ببرم با على فرو مى برم . مردم با تيزى شمشير مرا
تهديد كردند ولى آن را بر آتش مقدم داشتم .(چ)
سعد وقاص مساعدت هر يك از دو طرف را
مساعدتى پرفتنه مى انديشيد و پايان آن را آتش مى انگاشت , ولى در عين حال , موقعيت
على (ع ) را بر معاويه كاملاً ترجيح مى داد و دراشعارى كه در همان شب سرود و فرزندش
نيز آن را شنيد على (ع ) را ستود و معاويه را نكوهش كرد و گفت :
;و لو كنت يوما لا محالة و افداتبعت عليا و الهوى حيث يجعل
اگر بنا باشد كه روزى به اين امر اقدام كنم از على پيروى مى كنم آنجا كه او تمايل
نشان دهد.
در كوردلى او همين بس كه پيروى از امامى را كه امامت و پيشوايى او در غدير خم
برهمگان روشن شد و پس از قتل عثمان كليهء مهاجران و انصار با او بيعت كردند دخول
در فتنه مى پندارد. حال آنكه رويگردانى از چنين امامى مايهء ورود در دوزخ است .(چ)
نگرانى معاويه از اوضاع
گروهى از صحابه و فرزندانشان , كه در عين دورى از على (ع ) با معاويه
همكارى نكرده بودند, پس از خاموش شدن آتش نبرد به درخواست معاويه به شام آمدند,
مانند عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر, و مغيرة بن شعبه .
معاويه از مغيره درخواست كرد كه او را در اين جريان يارى كند و او را از انديشهء
حكمين آگاه سازد. مغيره اين مأموريت را پذيرفت و رهسپار دومة الجندل شد و براى
آگاهى از نظرحكمين با هر كدام جداگانه ملاقات كرد. نخست به ابوموسى گفت : نظر تو
دربارهء كسى كه از اين كشمكش پرهيز كرده و از خونريزى دورى جسته چيست ؟ ابوموسى
گفت : آنان نيكوترين افرادند! پشت آنان از بار خونها سبك و شكم آنان از اموال حرام
خلى است !
سپس با عمرو ملاقات كرد و همين مسئله را از او پرسيد. او در پاسخ گفت : گروه گوش
نشين بدترين مردم اند; نه حق را شناخته اند و نه باطل را انكار كرده اند.
مغيره به سوى شام بازگشت و به معاويه گفت : من هر دو حكم را به محك امتحان زدم .
ابوموسى , على را از خلافت خلع خواهد كرد و آن را به عبدالله بن عمر كه در اين
واقعه شركت نداشته است واگذار خواهد نمود. ولى عمروعاص رفيق ديرينهء توست . مردم
مى گويندكه او خلافت را براى خود مى خواهد و تو را شايسته تر از خود نمى داند.(چ)
پايان توطئهء حكميت
مسائلى كه لازم بود نمايندگان طرفين پيرامون آن به بحث و گفتگو بنشيند
و حكم آنها را از كتاب و سنت استخراج كنند و به اطلاع هواداران امام (ع ) و معاويه
برسانند عبارت بود از:
1- بررسى علل قتل عثمان .
2- قانونى بودن حكومت امام (ع ).
3- علت مخالفت معاويه با حكومت قانونى امام (ع ) و مبناى صحت آن .
4- آنچه در اوضاع كنونى موجب تضمين صلح مى شود.
ولى متأسفانه آنچه كه حكمين پيرامون آن بحث و گفتگو نكردند همين موضوعات چهارگانه
بود زيرا هر كدام با سابقهء خاصى وارد ميدان حكميت شدند و در صدد تحقق بخشيدن به
آراء و اميال شخصى خود بودند; تو گويى كه اين موضوعات اصلاً در دستور حكمين نبوده
است .
طولانى شدن اقامت حكمين و ناظران در دومة الجندل سبب شد كه ترس و تشويش جامعهء
اسلامى را فرا گيرد. هر كسى به گونه اى مى انديشيد: شتابزدگان و كم مايگان به نحوى
وافراد عميق و دورنگر به گونه اى ديگر.
بحث پيرامون موضع نخست مبتنى بر اين بود كه عمدهء اعمال مورد انتقاد خليفهء سوم و
عمالش , به استناد مدارك صحيح , مطرح شود و آن گاه با دعوت از دست اندركاران قتل
خليفه , از عراقى و مصرى و صحابى , مسئله به دقت مورد رسيدگى قرار گيرد و ادعاى
قاتلان , كه خليفه اصول اسلام را زير پا نهاده و از سيرهء رسول خدا (ص ) و حتى
شيخين منحرف شده بود, بى طرفانه بررسى شود. امام در اين مورد كارى جدى صورت
نپذيرفت و فقط عمروعاص براى پيشبرد اهداف خود (خلع امام و نصب معاويه يا فرزندش
عبدالله بر مسند خلافت ) به ابوموسى گفت : آيا قبول دارى كه عثمان مظلوم كشته شد؟
او نيز به نوعى تصديق كرد (1) و گفت : قاتلان خليفه او را توبه دادند و آن گاه
كشتند, در صورتى كه وقتى مجرم توبه كرد گناهان او بخشوده مى شود.
نيز آنچه اصلاً از آن بحثى به ميان نيامد مسئلهء قانونى بودن حكومت امام (ع ) بود,
حكومتى كه به اتفاق مهاجران و انصار بر على (ع ) تحميل شد و خود او در آغاز كار
پذيراى آن نبود و آن گاه كه اجتماع مهاجران و انصار را ديد, كه همگى اصرار مى
ورزيدند كه جز او به كسى رأى نمى دهند, احساس وظيفه كرد و حكومت را پذيرفت . اگر
خلافت خليفه ءنخست با بيعت افراد انگشت شمارى در سقيفه قانونى شد و خلافت خليفهء
دوم با نصب ابوبكر, خلافت امام (ع ) با بيعت تمام مهاجران و انصار (جز پنج نفر)
قطعاً رسمى وقانونى بوده و هرگز نبايد دربارهء آن شك و ترديد مى شد.
در محور سوم نيز, همچون محور دوم , سخن به ميان نيامد. چه هر دو حكم مى دانستند كه
علت مخالفت معاويه جز دفع امام (ع ) از مقام قانونى او و قبضه كردن خلافت نبوده
است . زندگى معاويه و گفتار و كردار او, چه پيش او قتل عثمان و چه پس از آن , همگى
حاكى است كه وى از مدتها پيش در صدد تأسيس خلافت اموى بوده است تا, به نام خلافت
اسلامى , سلطنت كسرى و قيصر را تجديد كند و مسئلهء <انتقام خون خليفه >و <قصاص قاتلان >بهانه
هايى براى قانون شكنى و توجيه مخالفت او بودند. اگر او واقعاً خود را ولى الدم مى
دانست لازم بود همچون ساير مسلمانان از حكومت قانونى امام (ع ) پيروى كند و آن گاه
از خليفهء وقت بخواهد كه دربارهء قصاص قاتلان عثمان اقدام كند.
امام (ع ) در نخستين روزهاى مخالفت معاويه , كراراً راه اقامهء دعوى بر ضد مخالفان
خليفه را به او نشان داد و يادآور شد كه وظيفهء نخست او حفظ وحدت كلمه و احترام به
شوراى مهاجران و انصار است و سپس طرح دعوا و درخواست قصاص و غيره , تا او حكومتى
را به رسميت نشناسد نمى تواند مسئله اى را مطرح كند.
پيرامون محور چهارم , ابوموسى به جاى اينكه ياغيگرى معاويه بر حكومتى را كه به
تصويب شوراى مهاجران و انصار رسيده بود محكوم سازد يا خود را به سبب توقف در
آغازخلافت امام (ع ) مقصر بداند, طرفين را خطا كار شمرده , مى خواست فردى را براى
خلافت نصب كند كه تنها افتخار او اين بود كه فرزند خليفه دوم است و از اين مناقشات
به دوربوده است . در حالى كه عبدالله بن عمر, از نظر كاردانى به حدى ضعيف بود كه
پدرش دربارهء او مى گفت : فرزندم چندان بى دست و پاست كه از طلاق دادن زنش هم عاجز
است .(2)
شايستهء حكمين اين بود كه بى طرفانه پيرامون محورهاى چهارگانه به بحث و گفتگو
بنشينند, و شايد توجه به قانونى بودن حكومت امام (ع ) و ياغيگرى معاويه بر حكومت
مركزى كافى بود كه در ديگر موارد نيز تصميم صحيح اتخاذ كنند. ولى متأسفانه دوستان
بد انديش امام (ع ) نماينده اى را بر او تحميل كرده بودند كه در مقام احتجاج و
داورى به سان خس بى مقدارى از اين سو به آن سو پرتاپ مى شد.
عمروعاص از نخستين روز ورود به دومة الجندال , ابوموسى را به عنوان صحابى پيامبر و
بزرگتر از خود, احترام مى كرد و در مقام سخن گفتن او را جلو مى انداخت . هنگامى كه
توافق كردن كه هر دو حكم , على و معاويه را خلع كنند, باز هم عمروعاص او را براى
اظهار عقيده و خلع موكل خود مقدم داشت , زيرا سيرهء طرفين در مدت اقامت آن دو در
دومةالجندل چنين بود. از اين رو, ابتدا ابوموسى به خلع امام (ع ) پرداخت و تمام
سفارشهايى را كه دوستانش در آغاز كار كرده بودند زير پا نهاد. ولى عمروعاص بى درنگ
معاويه را به خلافت نصب كرد! بلاهت و سادگى ابوموسى خسارت عظيمى به بار آورد كه
ديگر قابل جبران نبود. در اينجا نيز گفتگوى طرفين را منعكس مى كنيم تا روشن شود كه
بازى حكميت چگونه به پايان رسيد و لجاجت دوستان ساده لوح امام (ع ) چه خسارتى را
متوجه اسلام كرد.
اينك سخنان طرفين :
عمروعاص : آيا مى دانى كه عثمان مظلومانه كشته شد.
ابوموسى : آرى .
عمروعاص : مردم , شاهد باشيد كه نمايندهء على به قتل مظلومانهء خليفه اعتراف كرد.
آن گاه رو به ابوموسى كرد و گفت : چرا از معاويه , كه ولى عثمان است , روى گردانى
, در حالى كه او فردى قرشى است ؟ و اگر از اعتراض مردم مى ترسى كه بگويند فردى را
به خلافت برگزيدى كه سابقه اى در اسلام ندارد, مى توانى پاسخ دهى كه معاويه ولى
خليفهء مظلوم است كه براى گرفتن انتقام خون خليفه تواناست و از حيث تدبير و سياست
فردى ممتاز است و از نظر نسبت به پيامبر (ص ) برادر همسر رسول خدا (ام حبيبه ) است
. گذشته ازاينها, اگر او زمام خلافت را به دست گيرد به هيچ كس به اندازهء تو
احترام نخواهد كرد.
ابوموسى : از خدا بترس , خلافت از آن رجال دين و فضيلت است و اگر شرافت خانوادگى
ملاك خلافت باشد, شريفترين قريش على است . من هرگز مهاجران نخستين را رهانكرده ,
معاويه را به خلافت انتخاب نمى كنم . حتى اگر معاويه به نفع من از خلافت كنار برود
من به خلافت او رأى نمى دهم . اگر مى خواهى نام عمربن الخطاب را زنده كنيم عبدالله
بن عمر را براى خلافت در نظر بگيريم .
عمروعاص : اگر به خلافت عبدالله بن عمر علاقه مندى , چرا به فرزند عبدالله رأى نمى
دهى كه هرگز از او كمتر نيست و فضيلت و درستكارى او نيز روشن است ؟
ابوموسى : او به سان پدرش در اين فتنه دست داشته و ديگر شايستهء خلافت نيست .
عمروعاص : خلافت از آن فردى قاطع است كه بخورد و بخوراند, و فرزند عمر را چنين
توانى نيست .
اكنون كه دربارهء اين افراد به توافق نرسيديم بايد طرحى ديگر پيشنهاد كنى شايد در
آن به توافق برسيم . در اين هنگام طرفين به تشكيل جلسه سرى مبادرت كردند و در آن
به توافقى رسيدند كه يادآور مى شويم .
ابوموسى : نظر من اين است كه هر دو نفر (على و معاويه ) را از خلافت خلع كنيم و
سرنوشت خلافت را به شوراى مسلمانان واگذاريم تا هر كسى را كه خواستند به عنوان
خليفه برگزينند.
عمروعاص : موافقم و بايد نظر خود را به طور رسمى اعلام داريم .
ناظران و ديگر كسانى كه در انتظار رأى حكمين بودند دور هم گردآمدند تا به سخنان
داوران گوش فرا دهند. در اين هنگام عمرو از بلاهت و سادگى ابوموسى استفاده كرد و
او رامقدم داشت كه مجلس را افتتاح كند و نظر خود را اظهار نمايد, ابوموسى , نيز
غافل از آنكه ممكن است عمروعاص پس از سخنان وى از تأييد نظرى كه در خفا بر آن
توافق كرده بودند خوددارى كند, شروع به سخن كرد و گفت :
من و عمروعاص بر مطلبى اتفاق نظر پيدا كرديم و اميدواريم كه صلاح و رستگارى مسلمين
در آن باشد.
عمروعاص : صحيح است ; به سخن خود ادامه بده .
در اين موقع ابن عباس خود را به ابوموسى رسانيد و به او هشدار داد و چنين گفت :
اگر بر مطلبى اتفاق نظر پيدا كرده ايد اجازه بده اول عمروعاص سخن بگويد و بعد تو
اظهار نظركن . زيرا هيچ بعيد نيست كه وى خلاف آنچه را كه بر آن اتفاق كرده ايد
مطرح سازد. ولى ابوموسى به هشدار ابن عباس توجه نكرد و گفت : رها كن , هر دو در
مسئلهء خلافت اتفاق نظر داريم . سپس برخاست و گفت :
ما وضع امت را مطالعه كرديم و براى رفع اختلاف و بازگشت به وحدت بهتر از اين
نديديم كه على و معاويه را از خلافت خلع كنيم و امر خلافت را به شوراى مسلمين
واگذار كنيم تا آنان هر كسى را كه بخواهند به عنوان خليفه برگزينند. بر اين اساس ,
من على و معاويه را از خلافت عزل كردم .
اين جمله را گفت و آن گاه عقب رفت و نشست . سپس عمرو در جايگاه قبلى ابوموسى قرار
گرفت و خدا را حمد و ثنا گفت و افزود:
مردم , سخنان ابوموسى را شنيديد. او امام خود را عزل كرد و من نيز در اين مورد با
او موافق هستم و او را از خلافت عزل مى كنم ولى , بر خلاف او, معاويه را بر خلافت
ابقاءمى نمايم . او ولى عثمان و خونخواه اوست و شايسته ترين مردم براى خلافت است .
ابوموسى با عصبانيت خاصى رو به عمرو كرد و گفت : رستگار نشوى كه حيله ورزيدى و
گناه كردى . حال تو همچون حال سگ است كه اگر بر او حمله كنند دهانش را باز مى كند
وزبان خود را بيرون مى آورد و اگر رهايش كنند نيز چنين است .(3)
عمروعاص : وضع تو نيز مانند خر است
كه كتابى چند بر او باشد.(4)
در اين هنگام خدعهء عمرو آشكار شد و
مجلس به هم خورد (5) شريح بن هانى برخاست و تازيانه اى بر فرق عمرو نواخت . فرزند
عمروعاص به كمك پدر شتافت و تازيه اى بر شريح زد و مردم ميان آن دو حائل شدند.
شريح بن هانى بعدها مى گفت : از آن پشيمانم كه چرا به جاى تازيانه با شمشير بر فرق
او نزدم .(6)
ابن عباس : خدا روى ابوموسى را زشت
سازد. من او را از حيلهء عمرو بر حذر داشتم ولى او توجه نكرد.
ابوموسى : صحيح است . ابن عباس مرا از حيلهء اين مرد فاسق برحذر داشت و لى من به
او اطمينان پيدا كردم و هرگز فكر نمى كردم كه جز خيرخواهى براى من چيزى بگويد.(7)
سعيد بن قيس خطاب به هر دو داور گفت : اگر بر درستكارى اجتماع
كرده بوديد چيزى بر حال ما نيم افزوديد, چه رسد كه بر ضلالت و گمراهى اتفاق كرديد.
نظر شما بر ما الزام آورنيست و امروز به همان وضع هستيم كه قبلاً بوديم و جنگ با
متمردان را ادامه خواهيم داد.(8)
در اين جريان , بيش از همه ,
ابوموسى و اشعث بن قيس (بازيگر صحنهء حكميت ) مورد سرزنش قرار گرفتند. ابوموسى
پيوسته به عمرو بد مى گفت و زبان اشعث كند شد و بند آمده بود و سخن نمى گفت .
سرانجام عمروعاص و هواداران معاويه بار و بنه ها را بستند و رهسپار شام شدند و
ماجرا را تفصيلاً براى معاويه بيان كردند و به او, به عنوان خليفه مسلمين ,سلام
گفتند. ابن عباس و شريح بن هانى نيز به سوى كوفه بازگشتند و جريان را تعريف كردند.
ولى ابوموسى , به جهت خطايى كه مرتكب شده بود, پناهندهء مكه شد كه در آنجا
بسربرد.(9)
سرانجام نبرد صفين و حادثهء حكميت ,
با كشته شدن چهل و پنج هزار و به قولى نود هزار شامى و شهادت بيست الى بيت و پنج
هزار عراقى (10), در ماه شعبان سال سى و هشت
هجرى پايان پذيرفت (11) و مشكلات متعددى براى حكومت اميرالمؤمنين (ع ) و خلافت
اسلامى پديد آورد كه بسيارى از آن هرگز رفع نشد.
1- الاخبار الطوال , ص 187 وقعهء صفين ص 474
اعيان الشيعه , ج 1 ص 510
2- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 26 وقعهء صفين , 475 كامل ابن اثير, ج 3 ص 160
3- وقعهء صفين , ص 476 الاخبار الطوال , ص 188 الامامة و السياسة, ج 1 ص 108
4- وقعهء صفين , ص 481 الاخبار الطوال , ص 188 مروچ الذهب , ج 2 ص 400 تاريخ طبرى
, ج 3 جزء 6 ص 26 كامل ابن اثير, ج 3 ص 160
5 و6- وقعهء صفين , ص 482 الامامة و السياسة, ج 1 ص 108 مروج الذهب , ج 2 ص 401
7- وقعهء صفين , ص 489 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 27 مروج الذهب , ج 2 ص 401كال ابن
اثير, ج 3 ص 161
8- وقعهء صفين , صص 492ـ 489 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 صص 219ـ 216
9- الامامة و السياسة, ج 1 ص 104
10- الاخبار الطوال , ص 191 وقعهء
صفين , ص 493
11- هر دو نامه را ابن مزاحم منقرى در كتاب وقعهء صفين (صص 493و 494 و ابن اعثم
كوفى در كتاب الفتوح (ج 3 ص ر322 نقل كرده اند. نامهء امام با اختلافى در متن , در
نهج البلاغه (تحت شمارهء 48 نيز آمده است . مختصرتر از نهج البلاغه ,2ينورى در
اخبار الطوال (ص 191 ذكر كرده است .
12- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 28 كامل ابن اثير, ج 3 ص 161
13- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6ص 28 كامل ابن اثير, ج 3 ص 161
14- الاخبار الطوال , ص 192 الامامة و السياسة, ج 1 ص 113 تاريخ يعقوبى , ج 2 ص
189 وقعهء صفين , ص 499 مروج الذهب , ج 2 ص 402
15- نام ابوموسى اشعرى است .
(پـاورقى چ)- نهج البلاغه عبده , خطبهء 233 عقد الفريد, ج 4 ص 309 كامل مبرد, ج 1
ص 11 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 13 ص 309
(ج)- وقعهء صفين , ص 502 الاخبار الطوال , ص 193
(پـاورقى چ)- وقعهء صفين (طبع دوم ـ مصر), صص 509ـ 508 اخبار الطوال , ص 194
الامامة و السياسة, ج 1 ص 114 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 29 كامل ابن اثير, ج 3 ص
162; تاريخ يعقوبى , ج 2ص 189 با كمى تفاوت ), شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج
2 ص 232
(ج) - الامامة و السياسة, ج 1 ص 112
(پـاورقى چ)- مروج الذهب , ج 2 ص
403 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 29 الاخبار الطوال , ص 195
(ج)- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 30 وقعهء صفين , ص 510 كام ابن اثير, ج 3 ص 162
(ج)- كامل ابن اثير, ج 3 ص 163
(پـاورقى چ)- عروه تصور مى كرد كه
بر اساس اين پيمان كارهاى پيشين سپاه عراق بر خطا بوده است و لذا همهء آنان در آتش
خواهند بود, وقعهء صفين , ص 512; شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص
237الاخبار الطوال , ص 197 كام ابن اثير, ج 3 ص 163 مروج الذهب , ج 2 ص 403
(پـاورقى چ)- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 237 وقعهء صفين , ص 513
(ج) - سورهء نحل , آيهء 91
(ج) - شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 238
(پـاورقى چ)- نهج البلاغه , خطبهء
125 طبرى در تاريخ خود (ج 3 جزء 6 ص 37 در ذكر حوادث سال 37هجرى و ابن اثير در
كامل (ج 3 ص 166 اين سخن را مختصرتر از آنچه در نهج البلاغه آمده نقل كرده اند.سبط
بن جوزى در كتاب تذكره (ص 100 ازهشام كلبى , شيخ مفيد در ارشاد (ص 129 و طبرسى در
احتجاج (ج 1 ص 275 نيز اين خطبه را نقل كرده اند.
(ج)- وقعهء صفين , ص 518.
(ج)- همان , ص 533 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 37;كامل ابن اثير, ج 3 ص 167 الاخبار
الطوال , ص 198
صندوداء, به فتح صاد و سكون نون و فتح دال ممدوده ,شهرى است در بين شام و عراق ,
معجم البلدان ياقوت حموى .
(ج) - وقعهء صفين , ص 528 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 86
(پـاورقى چ)- وقعهء صفين , ص 528 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 33
(چ).- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 34 كامل ابن اثير, ج 3 ص 164 وقعهء صفين , ص
530529
(پـاورقى چ)- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 34 كامل ابن اثير, ج 3 ص 164 وقعهء صفين ,
صص 530529
(چ) - وقعهء صفين , ص 531 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 35 كامل ابن اثير, ج 3 ص 164
(چ) - وقعهء صفين , ص 533 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 37 كامل ابن اثير, ج 2 ص 406
(پـاورقى چ)- مناقب ابن شهر آشوب , ج 2 ص 261
(چ)- الامامة و السياسة, ج 1 ص 155 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 245
(چ)- وقعهء صفين , ص 534 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, , ج 2 ص 247
(چ)- الامامة و السياسة, ج 1 ص 116 وقعهء صفين , ص 536 شرح نهج البلاغهء ابن ابى
الحديد, ج 2 ص 249
(پـاورقى چ)- وقعهء صفين , ص 537
(پـاورقى چ)-شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 249
(چ)- وقعهء صفين , ص 539
(پـاورقى چ)- وقعهء صفين , ص 539 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 251 كامل
ابن اثير, ج 3 ص 167
1- الاخبار الطوال , ص 199
2- طبقات ابن سعد, ج 3 ص 343 طبع بيروت .
3- مضمون آيهء كريمه اين است كه افرادى را كه آيات خدا را تكذيب مى كنند به سگ
تشبيه مى كند و مى فرمايد: <فمثله كمثل ج الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا>.(اعراف
: 176
4- اقتباس ازآيهء قرآن <كمثل الحمار يحمل اسفاراً>(جمعه : 5.
5- الاخبار الطوال , ص 199 الامامة و السياسة, ج 1 ص 118 تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص
38 كامل ابن اثير, ج 3 ص 1674 تجارب السلف , ص 48 مروج الذهب , ج 2 ص 408
6 و 7- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 40
كامل ابن اثير, ج 3 ص 168 وقعهء صفين , ص 546
8- وقعهء صفين , ص 547
9- الاخبار الطوال , ص 200; كامل ابن اثير, ج 3 ص 168 تجارب السلف , ص 49 الامامة
و السياسة, ج 1 ص 118
10- مروج الذهب , ج 2 ص 404
11- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 6 ص 40 طبرى اين قول را از واقدى نقل مى كند و مسعودى در
مروج الذهب (ج 2 ص 406 وذدر التنبيه و الاشراف (ص 256 همين قول را انتخاب كرده است
. ولى صحيح آن ماه صفر سال 37هجرى است . تجارب السلف ,ص 50
(فروغ ولايت , آية الله جعفر سبحاني, ص 684 - 639)