اقدامات معاويه جهت مقابله با حضرت على

نامه معاويه به عمرو عاص

براى جلب همكارى عمرو عاص , گرگ باران ديدهء ميدان سياست , معاويه نامه اى به عمرو عاص , كه در آن زمان به عنوان عنصرى نامطلوب و مطرود در فلسطين زندگى مى كرد, به شرح زير نگاشت :
ماجراى على و طلحه و زبير به تو رسيده است . مروان بن حكم با گروهى از مردم بصره به شام آمده اند و جرير بن عبدالله به نمايندگى از جانب على براى اخذ بيعت وارد شام شده است . من از هر نوع تصميم خوددارى كرده ام تا نظر تو را دريابم . هر چه زودتر خود را برسان تا در اين موضوع به تبادل نظر بپردازيم .(1)
چون نامه به دست عمرو رسيد, مضمون آن را با دو فرزند خود عبدالله و محمد در ميان نهاد و از آنها نظر خواست .فرزند نخست كه در تاريخ تا حدودى به پاكى معروف است (والله اعلم ) چنين گفت : روزى كه رسول خدا و دو خليفهء بعد از او درگذشتند همگى از تو راضى بودند و روزى كه عثمان كشته شد تو در مدينه نبودى . اكنون چه بهتر كه در خانهء خود بنشينى و براى كسب منافعى اندك حاشيه نشينى معاويه را ترك كنى . زير تو هرگز به خلافت نخواهى رسيد ونزديك است كه آفتاب عمرت غروب كند و در پايان زندگى بدبخت شوى .
ولى فرزند دوم او, بر خلاف نظر فرزند نخست , او را به همكارى با معاويه دعوت كرد و گفت : تو يكى از بزرگان قريش هستى و اگر در اين امور خاموش بنشينى در انظار كوچك مى شوى . حق با مردم شام است . آنها را كمك كن و خون عثمان را بطلب , كه در آن صورت بنى اميه بر اين كار قيام مى كنند.
عمروعاص كه فردى هوشيار بود رو به عبدالله كرد و گفت : نظر تو به نفع دين من است , در حالى كه نظر محمد نفع دنياى من را در بر دارد. در اين موضوع بايد مطالعه كنم . آن گاه اشعارى سرود و نظر هر دو فرزند خود را در آن منعكس كرد و پس از آن از فرزند كوچكتر خود به نام وردان نظر خواست . او گفت : مى خواهى از آنچه كه در دل دارى خبر دهم ؟عمرو گفت : بگو آنچه مى دانى . او گفت : دنيا و آخرت بر قلب تو هجوم آورده اند. پيروى از على مايهء سعادت در آخرت است و هر چند در پيروى از او دنيا نيست , ولى زندگى اخروى جبران كنندهء ناكاميهاى دنيا ست ; در حالى كه همراهى با معاويه دنيا را دارد ولى فاقد آخرت است و زندگى دنيوى جبران كنندهء سعادت اخروى نيست . تو اكنون ميان اين دو قرار دارى و نمى دانى كدام را برگزينى . عمرو گفت : درست گفتى ; حال نظر تو چيست ؟ وى گفت : در خانهء خود بنشين ,اگر دين پيروز شد تو در پوشش آن زندگى مى كنى و اگر اهل دنيا پيروز شدند, آنان از تو بى نياز نيستند. عمرو گفت : آيا اكنون در خانه بنشينم در حالى كه حركت من به سوى معاويه به گوش عرب رسيده است ؟(2)
او به سائقهء درونى يك فرد دنيا پرست بود, لذا جانب معاويه را گرفت , ولى گفتار فرزند كوچك خود را در قالب اشعارى ظريفى چنين سرود:
اما على فدين ليس يشركه دنيا و ذال له دنيا و سلطان
فاخترت من طمعى دنيا على بصرو ما معى بالذى اختار برهان (3)
پيروى از على همراه با دين است و دنيا با آن نيست , در صورتى كه پيروى از معاويه واجد دنيا و قدرت است .
از روى آرزو و طمعى كه در قدرت دارم با كمال بصيرت دنيا را پذيرفتم , ولى اين گزينش عذر و حجتى ندارم .
آن گاه روانهء شام شد و با دوست ديرينهء خود به بحث و گفتگو پرداخت و نقشه هايى براى براندازى امام على (ع ) طرح كرد كه بعداً بيان خواهد شد .

همكارى دو سياست باز كهنه كار

سرانجام عمرو عاص , سياستباز كهنه كار <بنى سمهم >و ماكياوليست معروف عصر خود, دنيا را بر آخرت ترجيح داد و از فلسطين روانهء شام شد تا در دوران پيروى و فرتوتى بارديگر حكمران مصر شود او از نياز معاويه به تدبير و سياست خود كاملاً آگاه بود, لذا كوشش كرد كه به ازاى دادن قول همكارى به معاويه او را ملزم به پرداخت بهاى سنگينى سازد() و در طى مذاكره پيوسته مطالب را دست به دست مى كرد تا علاقهء معاويه را به خود بيش از پيش جلب كند.
در نخستين جلسهء مذاكره , معاويه سه مشكل را مطرح كرد كه از آن ميان , آمادگى على (ع ) براى حمله به سرزمين شام بيش از هر چيز ذهن او را مشوش ساخته بود. اينك متن مذاكرهء آن دو را, بدون كم و زياد, از <تاريخ صفين >نصر بن مزاحم نقل مى كنيم .
معاويه : چند روز است كه سه موضوع فكر مرا به خود مشغول ساخته است و پيوسته در اطراف آنها مى انديشم و از تو مى خواهم كه راه حلى براى آنها نشان دهى .
عمرو عاص : اين سه مشكل چيست ؟
معاويه : محمد بن ابى حذيفه زندان مصر را شكسته و او از آفات دين (فى الواقع حكومت معاويه ) است .
(توضيح اينكه در دوران خلافت عثمان ادارهء امور استان مصر به عبدالله بن سعد بن ابى سرح واگذار شده بود و محمد بن ابى حذيفه از كسانى بود كه مردم را به شورش بر ضداستاندار وقت تشويق مى كرد. پس از قتل عثمان , استاندار او از ترس مردم خاك مصر را ترك گفت و نماينده اى به جاى خود نصب كرد. اما فرزند اوبحذيفه مردم را به شورش به نمايندهء استاندار نيز دعوت كرد و سرانجام او را از مصر بيرون كرد و خود زمان امور را به دست گرفت . در آغاز خلافت امام على (ع ), استاندارى مصر به قيس بن سعد واگذار شد ومحمد معزول گرديد. وقتى معاويه بر مصر استيلا يافت محمد را زندانى كرد ولى او و يارانش به گونه اى از زندان گريختند.(5) بارى , محمد بن ابى حذيفه مردى بسيار متحرك و حادثه آفرين بود, ضمن آنكه دايى زادهء معاويه نيز بود).
عمروعاص : اين حادثه چندان اهميت ندارد. تو مى توانى گروهى را اعزام كنى كه او را بكشند يا دستگير كنند و زنده تحويل تو دهند, و اگر هم بر او دست نيافتى او چندان خطرناك نيست كه بتواند حكومت را از تو باز گيرد.
معاويه : قيصر روم با گروهى از روميان آمادهء حركت به سوى شام است كه اين ولايت را از ما باز پس گيرد.
عمروعاص : مشكل قيصر را بايد از طريق ارسال هدايايى چون غلامان و كنيزان رومى و ظروف طلا و نقره بر طرف كنى و او را به زندگى مسالمت آميز دعوت نمايى كه به زودى به اين كار كشيده مى شود.
معاويه : على در كوفه فرود آمده و آمادهء حركت به سوى ماست . نظر تو دربارهء اين مشكل چيست ؟
عمروعاص : عرب هرگز تو را همسان و همسنگ على نمى داند. على به رموز نبرد آشناست و در قريش براى او نظيرى نيست و او بحق صاحب حكومتى است كه آن را در دست دارد, مگر اينكه بر او ستم كنى و حق را از او سلب نمايى .
معاويه : من از تو خواهان نبرد با اين مرد هستم كه خدا را نافرمانى كرده و خليفه را كشته و فتنه بر پا نموده و اجتماع را از هم گسسته و پيوند خويشاوندى را بريده است .
عمروعاص : به خدا سوگند, تو و على هرگز در شرف و فضيلت يكسان نيستيد. تو هرگز نه فضل مهاجرت او را دارى و نه ديگر سوابق او را; نه مصاحبت او را با پيامبر دارى و نه جهاد او را با مشركان و نه فهم و دانش او را. به خدا سوگند, على فكرى تيز, ذهنى صاف و تلاشى پيگير دارد. او فردى با فضيلت و سعادتمند و در نزد خدا مجرب و ممتحن است .براى نبرد با چنين فرد با فضيلت و سعادتمند و در نزد خدا مجرب و ممتحن است . براى نبرد با چنين فرد با فضيلتى چه بهايى مى پردازى تا من با تو همگام شوم ؟ تو مى دانى كه دراين همكارى چه خطرهايى وجود دارد.
معاويه : اختيار با تو, چه مى خواهى ؟
عمروعاص : حكومت مصر.
معاويه (در حالى كه يكه خورده بود) مكارانه مسئلهء دنيا و آخرت را پيش كشيد و گفت : من دوست ندارم كه عرب دربارهء تو چنين بينديشند كه تو به خاطر غرض دنيوى در جناح ماوارد شده اى . چه بهتر كه تصور كنند كه تو براى رضاى خدا و پاداش اخروى ما را يارى نموده اى , و هرگز متاع كم و ناچيز دنيا با پاداشهاى اخروى برابرى نمى كند.
عمروعاص : اين سخنان (بى اساس ) را رها كن .(6)
معاويه : من اگر بخواهم تو را فريب دهم مى توانم .
عمرو: مثل من فريب نمى خورد و من زيركتر از آن هستم كه تصور مى كنى .
معاويه : نزديك بيا تا راز درون خود را به تو بگويم .
عمرو نزديك رفت و گوش در برابر دهان معاويه قرار داد تا راز درونى او را بشنود. ناگهان معاويه گوش او را گاز گرفت و گفت : حالا ديدى كه من مى توانم تو را نيز فريب دهم . سپس گفت : مى دانى كه مصر مانند عراق است و هر دو استان بزرگ شمرده مى شوند.
عمرو: بلى مى دانى , ولى عراق وقتى از آن تو خواهد بود كه مصر از آن من باشد. در حالى كه مردم عراق به اطاعت على سر نهاده اند و در ركاب او آمادهء نبرد هستند.
در اين همگام كه دو سوداگر غرقر جر و بحث بودند برادر معاويه , عتبة بن ابى سفيان , بر او وارد شد و گفت : تچرا عمرو را به بهاى واگذارى سرزمين مصر نمى خرى ؟ اى كاش همين حكومت شام براى تو بماند و كسى مزاحم تو نشود. آن گاه اشعارى سرود و ماهيت همكارى عمرو را با معاويه فاش ساخت كه يكى از ابيات شعر او چنين است :
اعط عمروا ان عمروا تارك دينه اليوم الدنيا لم تجز(7)
خواسته عمرو را به او بده . او امروز دين خود را به خاطر دنيا, ترك و رها ساخته است .
سرانجام معاويه تصميم گرفت كه به هر نحو همكارى عمرو را با خود جلب كند و تسليم خواسته او شود. ولى عمرو از خدعه و حيلهء او مطمئن نبود و احتمال مى داد كه از او به عنوان پل پيروزى استفاده كند و پس از پايان كار او را كنار بزند. لذا رو به معاويه كرد و گفت : بايد قرارداد ما بر روى كاغذ بيايد و پيمانى در اين زمينه نوشته شود و به امضاى طرفين برسد. قرار داد نوشته و آمادهء امضا شد, ولى امضا كنندگان , هر كدام جمله اى را در كنار مهر و امضاى خود نوشتند كه فريب و نفاق خود را ظاهر ساختند. معاويه در كنار نام خودنوشت : <على ان لا ينقض شرط طاعة>يعنى : اين قرارداد تا لحظه اى اعتبار دارد كه شرطى اطاعتى را نشكند.
و عمرو نيز در كنار نام و مهر نگاشت : <على ان لا تنقض طاعة شرطاً>(8) يعنى : مشروط بر اينكه طاعتى شرطى را نشكند.
آن دو با افزودن اين دو قيد يكديگر را فريب دادند و راه تخلف را باز گذاردند. زيرا مقصود معاويه از ذكر آن قيد اين بود كه عمرو به طور مطلق و بدون قيد و شرط با معاويه بيعت كرده است و اگر روزى معاويه مصر را به او واگذار نكرد حق نداشته باشد بيعت خود را, به بهانهء اينكه معاويه به شرط و عهد خود وفا نكرده است , بكشند. اما وقتى حريف كهنه كارمعاويه از حيلهء او آگاه شد اين راه را به روى او بست و نوشت كهبيعت او تا هنگامى معتبر است كه اطاعت از معاويه مايهء بر هم خوردن شرط پيمان (حكومت مصر) نگردد و معاويه بايد مصر را تسليم عمرو كند.
حقا كه هر دو نفر سياستبازانى روباه صفت بودند كه گذشته از تقواى دينى , تقواى سياسى نيز نداشتند.
عمرو, در حالى كه از شادى در پوست خود نمى گنجيد, از منزل معاويه بيرون آمد و با افرادى كه در بيرون انتظار او را مى كشيدند روبرو شد و سؤال و جوابهايى به صورت زير ميان آنان رد و بدل شد:
فرزندان عمرو: پدر, سرانجام كار چه شد؟
عمرو: حكومت مصر را به ما دادند.
فرزندان : سرزمين مصر در برابر قلمرو قدرت عرب چيزى نيست .
عمرو: اگر سرزمين مصر شما را سير نكند, خدا شما را هرگز سير نگرداند.(9)
برادر زادهء عمر: به چه عنوان مى خواهى در ميان قريش زندگى كنى ؟ دين خود را فروختى و فريب دنياى ديگران را خوردى . آيا مردم مصر, كه قاتلان عثمان هستند, با وجود على آنجا را در اختيار معاويه مى گذارند؟ و بر فرض كه معاويه بر آنجا مسلط شود, آيا دست تو را, به بهانهء جمله اى كه در كنار امضاى خود نوشته است , از سرزمين مصر كوتاه نمى كند؟
عمرو لحظه اى در فكر فرو رفت و بنابر عادت عرب و نه از روى ايمان به سخن خود, گفت : كار با خداست , نه با على و نه با معاويه . اگر من با على بودم خانه ام براى من كفايت مى كرد, ولى اكنون با معاويه هستم !
برادر زادهء عمرو: تو اگر معاويه را نمى خواستى , معاويه هم تو را نمى خواست . تو چشم طمع به دنياى او دوخته اى و او مشترى دين توست .
مذاكرهء برادر زادهء عمرو با عموى خود در بيرون دربار به گوش معاويه رسيد. معاويه خواست او را دستگير كند ولى او به سوى عراق گريخت و به سپاه امام على (ع ) پيوست و او رااز مذاكره و داد و ستد دو پير سياست آگاه ساخت و سرانجام نزد آن حضرت موقعيت خاصى پيدا كرد.(10)
مروان بن حكم نيز چون از معاملهء سياسى معاويه و عمرو آگاه شد زبان به اعتراض گشود و گفت : چرا ما را همچون عمرو نمى خرند( و به بهاى دين اموى خود, بخشى از ممالك اسلامى را به ما نمى سپارند؟) وقتى معاويه از سخن او آگاه شد وى را تسلى داد و گفت : افرادى مانند عمرو براى امثال تو خريدارى مى شوند تا حكومت اموى را, كه تو جزئى از آن هستى , استحكام بخشند.(11)

اجراى نقشه هاى شيطانى عمرو

داد و ستد دو سياستمدار نيرنگباز به پايان رسيد و وقت آن بود كه معاويه طرحهاى عمرو را به مورد اجرا بگذارد. طرحى كه عمرو در مورد مقابله با محمد بن ابى حذيفه و انديشه ءحملهء قيصر به شام داده بود به دقت مورد اجرا قرار گرفت و در هر دو موفقيتى به دست آمد. ولى مشكل بزرگ مقابله با على (ع ) كه آمادهء حركت به سوى شام مى شد همچنان باقى بود. عمرو براى مقابله با امام (ع ) طرحى داد كه سبب شد اكثر مردم شام با كمال ميل به زير پرچم معاويه در آينده و آمادهء نبرد با على (ع ) شوند. بايد ديد چگونه اين طرح سبب شد كه مردم مرفه و راحت طلبى مانند مردم شام آمادهء خروج از شام شوند و مرگ را بر زندگى آسوده ترجيح دهند.
<گويند يكى از پيران صحابه , پيش معاويه رفت . معاويه او را استقبال نمود و تعظيم تمام كرد. او ميان معاويه و عمرو عاص بنشست و گفت : مى دانيد كه چرا در ميان شما نشستم ؟گفتند نه . گفت : روزى شما به حضور پيامبر (ص ) با يكديگر سخن پنهانى مى گفتيد; پيغمبر فرمود كه خدا تعالى بر آن كس رحمت كناد كه ايشان را از هم دور گرداند, چه اتفاق ايشان بر خير نباشد>. (12) هيچ عاملى مانند ايمان و حركتزا و تلاش آفرين نيست . در عين حال , احساسات مذهبى به سان شمشير دو دم است كه اگر به دست زمامداران فرصت طلب افتد قدرت تخريبى آن خارج از وصف مى گردد.
طرح عمروعاص براى مقابله با على (ع ) آن بود كه احساسات دينى مردم شام را بر ضد آن حضرت بشورانند و او را متهم به قتل خليفه كنند و در نشر اين انديشه از وجود زاهدان وناكسان جامعه كه مورد احترام مردم هستند استفاده برند. او, علاوه بر اينها, خطاب به معاويه گفت : شرحبيل كندى () مورد احترام مردم شام است و دشمن هم ولايتى خود
جرير نمايندهء على است . بايد او را از جريان آگاه سازى , گونه اى كه باور كند كه على قاتل عثان است و به افرادى كه مورد وثوق تو و او هستند مأموريت دهى كه در سرتاسر شام اين انديشه را بپراكنند. و اگر چيزى در قلب شرحبيل بنشيند به اين زودى از دل او نمى رود.(14)

نامهء معاويه به شرحبيل

معاويه نامه اى به شرحبيل نوشت و او را از آمدن جريراز طرف على (ع ) آگاه ساخت . شرحبيل در آن هنگام در حمص سوريه زندگى مى كرد. معاويه از او دعوت كرد كه هر چه زودتر به شام بيايد و آن گاه به جيره خواران دربار خود, كه همگى از يمن قحطان بودند و با شرحبيل روابط خوبى داشتند, مأموريت داد كه به حمص بروند و همه يكزبان و يكصداعلى را قاتل خليفهء سوم معرفى كنند. وقتى نامهء معاويه به دست شرحبيل رسيد ياران خود را دعوت كرد و دعوت معاويه را با آنان در ميان نهاد. مردى به نام عبدالرحمان بن غنم ازدى , كه فهميده ترين مردم شام بود, برخاست و از عاقبت بد اين كار به اين زاهد و ناسك هشدار داد و گفت :
تو از روزى كه از كفر به اسلام مهاجرت كردى پيوسته مورد لطف الهى بوده اى و تا از ناحيهء مردم اداى شكر الهى قطع نشود اعطاى نعمت او قطع نخواهد شد و <خداوند هرگز وضع مردم را دگرگون نمى سازد مگر اينكه آنان وضع خود را دگرگون كنند>. خبر قتل عثمان به وسيلهء على به ما رسيده است . اگر واقعاً على او را كشته است , مهاجران و انصار با او بيعت كرده اند و آنان حاكمان بر مردم هستند, و اگر على او را نكشته است چرا معاويه را تصديق مى كنى ؟ درخواست مى كنم كه خود و بستگان خود را در دام هلاكت ميانداز. و اگرمى ترسى كه جرير به مقامى برسد, تو نيز مى توانى به سوى على بروى و با قوم خود و مردم شام با او بيعت كنى .
ولى خير خواهى آن مرد ازدى مؤثر نيفتاد و شرحبيل به دعوت معاويه پاسخ مثبت گفت و راهى شد.(15)

استمداد معاويه از شيوخ قبايل و زاهدان ساده لوح

در اجتماعات قبيله اى دست شيخ قبيله در تصميم گيرى كاملاً باز است و تمايل او به يك طرف , موجب تمايل تمام افراد قبيله با تيره اى از آن مى گردد و در حقيقت رأى واحد اوجانشين آراء و نظرها مى شود, بالاخص اگر رئيس از قداست ظاهرى برخوردار باشد.
معاويه در بسيج كردن مردم بومى شام و مهاجران يمنى كه در آنجا سكنى گزيده بودند, به جلب تمايل چنين افرادى نياز داشت و عقل منفصل او, عمرو عاص , نيز او را به اين كاروادار كرد و در اين ميان شرحبيل يمنى (16) مقيم حمص شام واجد هر دو شرط بود هم مقدس مآب بود و هم بزرگ يمنيهاى مهاجر به شمار مى رفت و با جلب نظر او تحولى در افكار عمومى نسبت به امام (ع ) پديد مى آمد.
از اين جهت , معاويه نامه اى به وى نگاشت و او را به شام دعوت كرد (17) و افرادى را كه مورد وثوق شرحبيل بود مأمور كرد كه پيوسته با او در تماس باشند و على (ع ) را قاتل عثمان معرفى كنند و او را شستشو مغزى دهند تا جز <قاتل بودن امام >انديشهء ديگرى بر صفحهء مغز او نقش نبندد. او وقتى از حمص وارد شام شد مورد احترام همگان قرار گرفت .معاويه با او جلسه كرد و به زاهد شام چنين گفت : جرير بن عبدالله بجلى از عراق آمده است و ما را به بيعت با على دعوت مى كند و على بهترين افراد است جز اينكه او قاتل عثمان است . من از هر نوع تصميم خوددارى كرده ام , زيرا فردى از مردم شام هستم و به آنچه كه آنها رأى دهند نظر مى دهم و آنچه را كه آنان مكروه بشمارند من نيز ناخوش مى دارم .
زاهد شام از اظهار نظر خوددارى كرد و گفت : مى بايد تحقيق كنم و آن گاه نظر دهم . لذا مجلس را ترك گفت و در مسير تحقيق افتاد.(18) افرادى كه معاويه قبلاً آنان را به تغذيهء فكرى او مأمور كرده بود به عناوين گوناگون با او تماس مى گرفتند و قاتل بودن امام را تصديق مى كردند و در دل او شك ترديد دربارهء على (ع ) ايجاد مى كردند.
تبليغات مسموم و سراپا دروغ , افكار اين زاهد ساده لوح را دگرگون ساخت و او را به صورت كاسه اى داغ تر از آش و دايه اى مهربانتر از مادر در آورد. لذا بار ديگر كه با معاويه تماس گرفت به وى گفت : من از مردم جز قاتل بودن على چيزى نشنيدم . از اين رو, تو حق ندارى با او بيعت كنى و اگر چنين كنى تو را از شام بيرون مى كنيم و يا مى كشيم .(19)
معاويه با شنيدن اين مطلب مطمئن شد كه خود فروخته ها, زاهد ساده دل را خوب فريفته اند. پس به وى گفت : من فردى از مردم شام هستم و هرگز با شما مخالفت نمى كنم . زاهدشام مجلس معاويه را ترك گفت و به سراغ حصين بن نمير رفت و از او درخواست كرد كه كسى را در پى جرير نمايندهء امام (ع ) بفرستد تا با او نيز به مذاكره بپردازد.

مذاكرهء زاهد شام با نمايندهء امام (ع )

پس از آنكه جرير به همراه حصين بر شرحبيل وارد شد هر سه نفر به بحث و گفتگو نشستند. زاهد شامى رو به نمايندهء امام (ع ) كرد و گفت : تو با گزارش مبهمى به سوى ما آمده اى .گويا مى خواهى ما را در دهان شير بيفكنى و عراق و شام را بهم بريزى . على را ستايش مى كنى در حالى كه او قاتل عثمان است , و تو نزد خدا در روز رستاخير مسئول هستى . وقتى سخنان شرحبيل به پايان رسيد نمايندهء امام (ع ) چنين پاسخ گفت :
من هرگز با گزارش مبهمى به سوى شما نيامده ام . چگونه مى تواند خلافت على مبهم باشد در حالى كه مهاجران و انصار با او بيعت كرده اند و به سبب نقض آن , طلحه و زبير كشته شدند؟ تو خود را در دامان شير افكنده اى و من هرگز چنين كارى نكرده ام اگر عراق و شام براى حفظ حق متحد شوند بهتر از آن است كه به جهت يك امر باطل از هم جدا گردند.اينكه مى گويى على قاتل عثمان است , به خدا سوگند, اين سخن جز پرتاب تير تهمت , آن هم از نقطه ءدور, چيزى ديگرى نيست . تو به دنيا ميل كرده اى و در گذشته در زمان سعد وقاص چيزى در دل داشتى . (20)ً
مجلس به پايان رسيد و جرير بعداً ضمن قصيده اى به همتاى يمنى خود شرحبيل پيامبر به شرح زير به شام فرستاد:
شرحبيل , اى فرزند سمط, از هوى و هوس پيروى مكن كه هرگز بدلى براى دين دراين دنيا نيست . و به فرزند حرب بگو كه تو امروز ديگر احترامى ندارى تا به آنچه كه قصد كردى برسى , پس اميد او را قطع كن .(21)
وقتى معاويه از مذاكرهء جرير با زاهد متنفذ شام و پيام جرير به او آگاه شد, نمايندهء امام (ع ) را توبيخ كرد و براى خنثى كردن سخنان جرير گروهى را واداشت كه به طور مرتب باشرحبيل تماس بگيرند و قتل عثمان را به وسيلهء امام (ع ) در نظر او قطعى جلوه دهند و در اين مرود از شهادت دروغ هم ابا نكنند و نامه هاى ساختگى را در اختيار او بگذارند.
اين گروه مزدور كار را به جايى رساندند كه آن زاهد بيدار شده را با ديگر فريفتند و او فريب <شاهدان زور>را خورد و در عزم خود استوار گرديد.(22)
وقتى سران ديگر قبايل يمنى از تصميم شرحبيل و فريب خوردن او آگاه شدند چاره اى جز اين نديدند كه خواهر زادهء او را به حضور او بفرستند تا با او سخن بگويد و وى را روشن سازد. او از افراد انگشت شمارى از مردم شام بود كه با امام (ع ) بيعت كرده بود و از زاهدان و عابدان شام به شمار مى رفت .
او ضمن قصيده اى از دسيسه ها و خدعه هاى معاويه پرده برداشت و يادآور شد كه اين گواهها و نامه ها جز صحنه سازى نيست و هيچ يك واقعيت ندارد.
وقتى عابد شام از مضمون شعر او آگاه شد گفت : اين فرستادهء شيطان است . به خدا سوگند كه او را از شام بيرون مى كنم , مگر اينكه بر او دست نيابم .(23)
معاويه كه به وسيلهء افراد خود سير فكرى شرحبيل را تعقيب مى كرد وقتى او را در تصميم خود جدى يافت پيامى به شرح زير براى او فرستاد:
ازاينكه حق را پاسخ گفتى پاداش تو با خدا باد. مى دانيد كه صالحان جامعه نظر تو را پذيرفته اند ولى رضايت و آگاهى اين گروه براى مبارزه با على كافى نيست , بلكه بايد رضايت عمومى را براى جهاد با على جلب كرد. چاره اى جز اين نيست كه به شهرهاى شام سفر كنى و اعلام نمايى كه عثمان را على كشته و بر مسلمانان واجب است كه انتقام او را از قاتل باز ستانند.
او سفر خود را به شهرهاى شام آغاز كرد. نخست به منطقهء حمص رفت و در آنجا خطابه اى ايراد كرد و گفت : اى مردم , عثمان را على كشته و گروهى را كه بر او خشمگين شدند نيزكشته است . و سرانجام على بر تمام ممالك اسلامى مسلط شده و فقط شام مانده است . او شمشير بر دوش خود نهاده و در گردابهاى مرگ فرو مى رود تا به شما برسد مگر اينكه ازپ پپجانب خدا حادثهء جديدى رخ دهد. و براى مقابله با او نيرومندتر از معاويه كسى نيست . برخيزيد و حركت كنيد.
پ پپسخنان عابد فريب خورده در مردم حمص كه علاقهء خاصى به او داشتند مؤثر افتاد و همگان به درخواست او پاسخ مثبت گفتند جز عابدان و زاهدان آنجا, كه همگى او را تخطئه كردند. آن گاه شرحبيل به ديگر شهرهاى شام سفر كرد و مردم را براى شركت در جهاد با على دعوت نمود و پاسخ مثبت نيز شنيد.
شرحبيل از مسافرت دوره اى خود به دمشق بازگشت و سرمست از پيروزى خود بر معاويه وارد شد و سخن پيشين خود را به شدت مطرح كرد و گفت : تو اگر با على و قاتلان عثمان جهاد كنى ما يا انتقام خود را مى گيريم يا فداى راه هدف مى شويم و در اين صورت در مقام خود مى مانى و در غير اين صورت تو را عزل مى كنيم و ديگرى را بر جاى تو مى نشانيم تادر سايهء او جهاد كنيم و انتقام خون عثمان را از على بگيريم يا كشته شويم .(24)
معاويه با شنيدن سخنان حاد و تند زاهد فريب خورده از خوشحالى در پوست نمى گنجيد.

اتمام حجت از جانب جرير

جرير از اين پيشامد, كه هرگز انتظارش را نداشت , سخت ناراحت شد و بار ديگر با دوست ديرينه و زاهد قبيلهء خود تماس گرفت و او را از نتايج وخيم تصميمش آگاه ساخت وگفت :
خدا امت اسلامى را از خونريزى باز داشته و دو دستگى را بر طرف كرده و نزديك است كه ممالك اسلامى به سكون و آرامش برسد. مبادا در ميان مردم فساد كنى . سخن خود راپنهان بدار كه مبادا كار به جايى برسد كه ديگر نتوانى آن را بازگردانى .
شرحبيل گفت : نه , هرگز نظر خود را كتمان نمى كنم . آن گاه برخاست و در يك مجلس عمومى سخن گفت . مردم نيز با توجه به سوابق او در عبادت , نظر او را تصديق كردند. در اين هنگام بود كه نمايندهء امام (ع ) را يأس و نوميدى فرا گرفت و ديگر ندانست كه چه كند.(25)

علل شكست نمايندهء امام (ع ) در شام

شكى نيست كه جرير نمايندهء امير مؤمنان على (ع ), كه براى اخذ بيعت به شام اعزام شده بود, در مأموريت خود با شكست روبرو شد و نه تنها كارى از پيش نبرد, بلكه وقتى امام (ع ) را از تصميم نهايى معاويه آگاه ساخت كه كار از كار گذشته بود و معاويه مردم شام را آمادهء نبرد با امام (ع ) كرده بود علت سهل انگارى او اين بود كه از هنگام ورود به شام فريب وعده هاى امروز و فرداى معاويه را خورد و حاكم معزول شام با شيطنتهاى اموى خود از هر نوع اظهار نظر خوددارى كرده و نمايندهء امام (ع ) را بين خوف و رجاء نگاه داشت وجرير به اميد اينكه بتواند معاويه را وادار به بيعت كند و شكاف را از بين ببرد, توقف را بر خود شايسته ديد و پيوسته خواهان نظر قاطع معاويه بود.
اظهار نظر قاطع براى معاويه در روزهاى نخست مقرون به صلاح نبود.البته نظر او از نخستين روزهاى ورود نمايندهء امام (ع ) مخالفت و سركشى و ياغيگرى بر خلافت مركزى بود,اما چنين اظهار نظرى در آن روزها سبب مى شد كه نمايندهء امام (ع ) به كوفه باز گردد و آن حضرت را در جريان مخالفت معاويه بگذارد و طبعاً امام (ع ) نيز در سركوبى مخالفان حق درنگ نمى كرد و او را با ارتشى گران بر سر او مى ريخت و ريشهء فساد را مى كند.
بارى , معاويه نمايندهء امام (ع ) را به عناوين گوناگون در شام معطل كرد تا همكارى عمرو عاص را در نبرد با حكومت مركزى به دست آورد و آن گاه با اعزام گروههاى تبليغى به اطراف شام , سيماى بس زننده اى از على (ع ) در دلهاى مردم آن منطقه ترسيم كرد و از علاقهء آنان به خلافت و جانشينى رسول خدا (ص ) به نفع شخص خود استفاده برد. او بر اين نيز اكتفا نكرد و موافقت زاهد معروف شام شرحبيل را, كه نفوذ خاصى در افكار عمومى داشت , براى مخالفت با امام جلب نمود و اين زاهد فريب خورده آنچنان بر جنگ با على (ع ) همت گماشت كه اگر, بر فرض , معاويه هم كوتاه مى آمد او مردم ساده لوح شام را بر ضد امام بسيج مى كرد.
اين موفقيتهاى شيطانى براى معاويه از آن جهت رخ داد كه جرير نمايندهء امام (ع ) در انجام وظيفه اى كه به او محول شده بود فريب ظاهر سازى معاويه را خورد و امام (ع ) را در اخذتصميم بر قلع مادهء فساد معطل كرد و هنگامى به سوى امام بازگشت كه معاويه بخش عظيمى از ممالك اسلامى را بر ضد امام بسيج كرده و انديشهء خونخواهى و انتقام از قاتلان عثمان , كه از نظر آنان على (ع ) در رأس آنها قرار داشت , در وجود آنان لانه گزيده بود.

آخرين نقشهء معاويه

آخرين برگى كه معاويه در اختيار داشت آزمون امام (ع ) در آخرين فرصتها بود و اينكه آيا او به راستى بر خلع معاويه از مقامش مصمم است يا نه . از اين جهت , به خانهء جرير نماينده ءامام رفت و گفت : فكر تازه اى دارم و آن اينكه به دوست خود بنويس كه حكومت شام را به من واگذار كند و خراج مصر را نيز به من بدهد و چون مرگ او فرا رسيد بيعت كسى را برگردن من نگذارد. در اين صورت من تسليم او مى شوم و حكومت او را كتباً تأييد مى كنم .(26)
نمايندهء امام (ع ) در پاسخ او گفت : تو نامه ات را بنويس و من آن را تأييد مى كنم . سرانجام نامه ها نوشته شد و پيكى , هر دو نامه را به كوفه برد.
متن نامهء معاويه در ميان قبايل عرب معروف شد. گروهى از همفكران معاويه مانند وليد عقبه او را در نوشتن چنين نامه اى انتقاد كردند. وليد در ضمن اشعارى به معاويه نوشت :
;سالت عليا فيه ما لن تناله و لو نلته لم يبق الا لياليا(27)
چيزى عقبه در نخستين مصراع از شعر خود به درستى سخن گفته بود, زيرا على (ع ) هرگز با باطل معامله و آشتى نمى كرد, ولى مصراع دوم شعر او كاملاً اشتباه است , زيرا بر فرض محال اگر مصالح ايجاب مى كرد و على (ع ) از در مصالحه وارد مى شد هرگز آن را نقض نمى كرد, چنان كه امام (ع ) تعهد و پايبندى خود را به پيمان , در مسئلهء <حكمين >كاملاً روشن ساخت .
معاويه , على (ع ) را بهتر از وليد مى شناخت و مى دانست كه در هر دو صورت جريان به نفع او است . چه , اگر على (ع ) حكومت را به او واگذار مى كرد, حكومتى مستمر و بدون دردسرنصيب او شده بود و اگر چنين نمى كرد معاويه چكمه هاى خود را براى ريختن خون مردم بپا خاستهء حجاز و عراق محكمتر به پا مى كرد. گذشته از اين نوع وقت گذرانى و معطل كردن نمايندهء امام (ع ) در شام , خود به نفع معاويه بود, زيرا بر توان رزمى خود مى افزود و آمادگى بيشترى در مردم شام براى جنگ به امام پديد مى آورد.

پاسخ امام (ع ) به نمايندهء خود

... هدف معاويه اين است كه من در گردن او بيعتى نداشته باشم تا هر چه مى خواهد برگزيند و مى خواهد تو را معطل نگاه دارد تا مردم شام را براى جنگ بيازمايد. در همان روزهاى نخست كه من در مدينه بودم مغيرة بن شعبه نظر داد كه من معاويه را بر مقام خود ابقا كنم , ولى من نپذيرفتم . خدا روزى را نياورد كه من افراد گمراه را به كمك بگيرم . اگر دست بيعت داد (كه هيچ ), در غير اين صورت , به سوى من باز گرد.(28)
امام (ع ) در اين نامه به يكى از اهداف معاويه اشاره كرده است و آن اينكه وى با اين پيشنهاد به سياست <دفع الوقت >متشبث شده و مى خواهد در فاصلهء نگاشتن و بازگشت پاسخ آن , به توان رزمى خود بيفزايد و اگر پاسخ امام (ع ) منفى باشد (كه خواهد بود), با قدرت بيشتر در مقابل آن حضرت صف آرايى كند.

جرير به سازش با معاويه متهم مى شود

ق ث پپتأخير جرير در سرزمين شام مردم عراق را بر آن داشت كه او را به سازش با دشمن متهم كنند. چون سخن مردم به گوش امام (ع ) رسيد دربارهء او گفت : مجدداً نامه اى مى نويسم و به اقامت او در شام خاتمه مى دهم . اگر از اين به بعد نيز در شام اقامت گزيد, يا فريب خورده و يا فرمان ما را ناديده گرفته و از در مخالفت درآمده است . از اين جهت , امام (ع ) نامه اى به شرح زير به جرير نوشت :
ق ث پپ... هرگاه نامهء من به تو رسيد, معاويه را بر اظهار نظر قاطع وادار كن و او را در ميان جنگ كوچ دهنده (كه مايهء آوارگى جنگجويان مى شود) يا تسليم خوار كننده مخير ساز. هرگاه جنگ را برگزيد هر نوع امان و عهدى را كه در ميان بوده از او بردار و اگر تسليم شد از او بيعت بگير.(29)
وقتى جرير نامهء امام (ع ) را دريافت آن را براى معاويه خواند و به او چنين گفت : قلب آدمى در سايهء گناه بسته مى شود و در پرتو توبه باز مى گردد, و من قلب تو را بسته مى انديشم .ميان حق و باطل قرار گرفته اى و به چيزى مى نگرى كه در دست غير توست . معاويه به وى گفت : در مجلس ديگر نظر قطعى خود را اعلام مى دارم . او وقتى نظر خود را اعلام كرد كه مردم شام با او بيعت كرده و معاويه آنان را آزموده بود. در آن هنگام بود كه نمايندهء امام (ع ) را مرخص كرد كه به آن حضرت ملحق شود و نامه اى به امام نوشت كه گروهى ازتاريخنگاران آن را آورده اند:
... چنانچه مهاجران و انصار در حالى با تو بيعت مى كردند كه تو از خون عثمان برى بودى در آن صورت خلافت تو به سان خلافت سه خليفهء قبلى بود, ولى تو مهاجران را بر ريختن خون عثمان تحريك كردى و انصار را از حمايت او بازداشتى . در نتيجه جاهل از تو اطاعت كرد و ناتوان توانا شد. مردم شام تصميم گرفته اند كه با تو بجنگند تا هنگامى كه قاتلان عثمان را به آن تحويل دهى . هرگاه چنين كنى , مسئلهء خلافت در شوراى مسلمين مطرح مى شود. به جانم سوگند كه وضع تو با من مانند وضع تو با طلحه و زبير نيست , زيرا آن دونفر با تو بيعت كرده بودند ولى من بيعت نكرده ام . همچنين مردم شام مانند مردم بصره نيستند, چه مردم بصره با تو بيعت كرده و در اطاعت تو وارد شده بودند, در حالى كه مردم شام خلافت تو را نپذيرفته اند و از در اطاعت وارد نشده اند. اما افتخارات تو در اسلام و قرابت تو با رسول خدا و موقعيت تو در ميان قريش را هرگز انكار نمى كنم .(30)
اين نامه كه با مركب دروغ نوشته شده بود از نيرنگهاى ماكياولى معاويه است كه در پيشبرد اهداف خود از ايراد هر نوع تهمت بر رقيب خوددارى نمى كرد. ولى امام (ع ) در نامه هاى خود از واقعيات كمك مى گرفت و در مسند دفاع از حق , صرفاً حقايق را مطرح مى كرد. آن حضرت در نامه اى خطاب به معاويه پاسخ تهمت او را چنين مى نگارد:
... نامهء شخصى به دستم رسيد كه نه فكرى دارد كه او را هدايت كند و نه پيشوايى كه او را به راه آورد. هوى و هوس او را فرا خوانده و او اجابت كرده و از آن پيروى نموده است .تصور كردى كه كار من دربارهء عثمان بيعت مرا بر تو باطل كرده است . به جانم سوگند كه من فردى از مهاجران بودم كه از هركجا كه وارد شدند من نيز وارد شدم و هرگز خدا آنان را برگمراهى گرد نمى آورد و پرده بر ديدگان آنان نمى زند. و دربارهء قتل عثمان نه دستورى دادم كه خطاى در فرمان , مرا بگيرد و نه او را كشته ام تا بر من قصاص واجب شود. اينكه مى گويى مردم شام امروز حاكمان بر اهل حجازند, شخصى را از اهل شام نشان بده كه عضويت او در شورا پذيرفته شود و جانشينى پيامبر براى او برازنده باشد. اگر چنين تصورمى كنى , مهاجران و انصار تو را تكذيب مى كنند.
و اينكه مى گويى قاتلان عثمان را تحويل تو بدهم , سخن بس نابجايى است . تو را چه به عثمان ؟ تو مردى از بنى اميه هستى و فرزندان عثمان بر اين كار از تو شايسته ترند. اگرمى انديشى كه تو براى گرفتن انتقام خون پدر آنان قويتر و نيرومندترى در حوزهء اطاعت ما وارد شو و آن گاه از كشندگان او شكايت كن . من همگان را بر پيمودن راه راست وادارمى كنم . اما داورى تو در مورد شام و بصره و خود و طلحه و زبير بى پايه است و در همگان حكم يكى است , زيرا آن يك بيعت همگانى بود و قابل تجديد نظر نيست و خيار فسخ ندارد. اما اصرار تو بر اتهام من دربارهء تقل عثمان , هرگز آن را از راه حق نگفتى و خبرى در اين باره به تو نرسيده است . فضيلت و نزديكى مرا با پيامبر و شرف مرا در ميان قريش پذيرفتى ; به جانم سوگند كه اگر مى توانستى آنها را نيز انكار مى كردى .(31)
آن گاه به نجاشى , سخنگوى حكومت خود, دستور داد كه نامهء معاويه را با يك سرودهء حماسى پاسخ بگويد و هر دو براى معاويه ارسال گردد.

بازگشت نمايندهء امام (ع ) از شام

در سخنورى و تيز هوشى و شكيبايى و بردبارى جرير نمايندهء امام (ع ) كه از شروط اساسى يك نمانيده و ديپلمات سياسى است , سخنى نيست و در اينكه او كوشش بسيار كرد كه بدون خونريزى نظر امام (ع ) را تأمين كند و معاويه را وادار به اطاعت از حكومت مركزى سازد نيز كلامى نيست , ولى او يك اشتباه كرد و آن اينكه فريب امروز و فردا كردنهاى دوسياست باز كهنه كار اموى را خورد, و معاويه در آن فرصت مردم شام را آزمود و آنان را براى نبرد با امام (ع ) آماده كرد و هنگامى نظر قاطع خود را اعلام نمود كه از مردم شام براى اخذ انتقام خون خليفه بيعت گرفته بود.
نتيجهء اشتباه جرير اين شد كه امام (ع ) كه در نخستين روز ماه رجب سال سى و ششم وارد كوفه شده بود تا ماهها در انتظار جرير بسر برد تا از نظر قاطع معاويه آگاه گردد و در نتيجه معاويه در طى اين مدت شاميان را تا دندان مسلح كرد و همگان را براى نبرد با امام آماده ساخت و مسئلهء غافلگيرى دشمن از ميان رفت .
هرگز دليل قاطعى در دست نيست كه جرير خيانت كرده باشد, ولى به طور مسلم تقصير يا قصور او در روند تاريخ اسلام مؤثر افتاد و استمرار حيات منحوس قاسطين تا حدى مرهون اشتباه مأمور امام (ع ) بود.
البته امام (ع ) در مدت اقامت خود در كوفه كارهايى صورت داد و زمامداران و استاندارانى را عزل و افراد صالح و خدمتگزار را بر كارها نصب كرد و نمى توان علت اقامت على (ع )را در اين مدت به حساب تأخير جرير گذارد, بالاخص كه امام پس از اقامتى در كوفه , جرير را از استاندارى همدان به كوفه فرا خواند و چنان مأموريت خطيرى را به او سپرد.
يكى از مشكلات امام (ع ) در اين مدت , مراجعهء دلاوران و جوانانى بود كه آمادهء نبرد با دشمن بودند و از او درخواست حركت و خروج به مرزهاى شام مى كردند. ولى از آنجا كه امام از خونريزى پرهيز داشت و مى خواست بدون برخورد نظامى ماجرا فيصله يابد, با حركت آنان موافقت نمى كرد و به آنان چنين مى فرمود:
صدور فرمان آماده باش , در حالى كه نمايندهء من جرير در شام است , درهاى صلح را به روى مردم شام مى بندد و اگر نيت خيرى داشته باشند از ميان مى رود. من براى جرير نامه نوشته ام و مدت اقامت او را محدود ساخته ام . اگر تأخير كند يا فريب خورده , يا با امام خود مخالفت كرده است . من ترجيح مى دهم كه در اين كار قدرى تأنى كنم , ولى اين كار مانع از آن نيست كه افراد به تدريج آماده شوند تا در موقع اعلام حركت , وقفه اى در كار نباشد.(32)

محاكمهء جرير در نزد امام (ع )

جرير, پس از آن همه معطلى , با نوميدى به سوى امام (ع ) بازگشت . مالك اشتر او را در محضر امام به محاكمه كشيد و سخنان تندى ميان آنان رد و بدل شد كه برخى را مى آوريم .
مالك : اماما, اگر مرا به جاى او مى فرستادى كار را به صورت صحيح انجام مى دادم . اين مرد هر نوع باب اميد را به روى ما بست . خاندان اميه در گذشته با گماردن او بر استاندارى همدان دين او را خريده اند. او شايسته نيست كه بر روى زمين راه برود. اكنون كه از شام بازگشته ما را به قدرت آنان مى ترساند. اگر امام اجازه بفرمايد او و همفكران او را زندانى كنم تا جريان روشن گردد و ستمگران نابود شوند.
جرير: اى كاش به جاى من , تو مى رفتى و در آن صورت بازگشتى نداشتى , زيرا عمروعاص يا ذى الكلام وحوشب ذى ظلم تو را مى كشتند, چه تو را از قاتلان عثمان مى پندارند.
اشتر: اگر مى رفتم پاسخ آنان مرا ناتوان نمى كرد. من معاويه را به راهى دعوت مى كردم و به او مجال تفكر نمى دادم .
جرير: هم اكنون راه باز است ; برو.
مالك : حالا كه كار از كار گذشته و جريان به نفع معاويه تمام شده است ؟(33)
شكى نيست تكه منطق اشتر از قوت برخوردار بود و جرير در مقابل انتقاد منطقى او پاسخ درستى نداشت . شايستهء يك چنين ديپلمات شكست خورده اى اين بود كه به تقصير ياقصور خود اعتراف كند و درخواست پوزش نمايد, ولى او در مقابل انتقاد مالك مقاومت به خرج داد و كم كم از امام (ع ) فاصله گرفت و به سرزمين <فرقيسيا>(34) كه بر ساحل فرات قرار داشت پناهنده شد.
اگر جرير تا آن زمان مرتكب جرمى نشده بود تقصير او قابل بخشش بود, ولى از آن به بعد كار او بر خلاف اصول بود, زيرا ترك جوار امام و زندگى در نقطه اى دور, عملاً اعتراض به حكومت امام (ع ) بود گذشته از اين به سبب كناره گيرى جرير, تعصبات قبيله اى كار خود را كرد و از قبيلهء جرير عدهء اندكى (فقط نوزده نفر) به نام <قسر>كه تيره اى از بجيله بودند درركاب امام به سوى صفين حركت كردند; هر چند از برخى از شاخه هاى بجيله به نام <اخمس >هفتصد نفر شركت داشتند.
عمل جرير يك نوع ياغيگرى و خروج بر حكومت حقه بود و امام (ع ) براى اينكه ريشهء اين كارها را بسوزاند خانهء جرير و همفكر او ثوير بن عامر را ويران كرد تا براى ديگران درس عبرت باشد.(35)

نامه هاى معاويه به شخصيتهاى اسلامي

معاويه پيش از آنكه به سوى صفين حركت كند به عمرو عاص گفت : مى خواهم با سه نفر مكاتبه كنم و آنها را بر ضد على (ع ) بشورانم . اين سه نفر عبارتنداز عبدالله بن عمر, سعدبن وقاص , محمد بن مسلمه .
مشاور معاويه نظر او را نپذيرفت و گفت : اين سه نفر از سه حالت برون نيستند; يا هوادار على هستند كه در اين صورت نامهء تو مايهء استوارى آنان در راه على مى شود, يا هوادارعثمان هستند كه در اين صورت چيزى بر استوارى آنان نمى افزايد, و اگر از افراد بى طرف باشند هرگز تو در نظر آنان موثقتر از على نيستى و در نتيجه نامهء تو تأثيرى بر ايشان نخواهد گذاشت .(1)
معاويه نظر مشاور خود را نپذيرفت و سرانجام نامه اى به امضاى خود و عمرو عاص به عبدالله بن عمر نوشت كه مضمون آن چنين است :
حقايق اگر از ما مخفى و پنهان باشد هرگز از تو مخفى نيست . عثمان را على كشت , به گواه اينكه قاتلان او را امان داده است . ما خواهان خون عثمان هستيم , تا آنان را به حكم قرآن بكشيم . و اگر على قاتلان عثمان را به ما بدهد ما از او دست بر مى داريم و آن گاه مسئلهء خلافت را مانند عمر بن خطاب به صورت شورا در ميان مسلمانان مطرح مى كنيم . ما هرگزخواهان خلافت نبوده و نيستيم . ما از تو مى خواهيم كه بپا خيزى و ما در اين راه كمك كنى . اگر ما و شما با هم متحد شويم على مرعوب مى گردد و عقب نيشينى مى كند.(2)

پاسخ عبدالله بن عمر

... به جانم سوگند كه شما هر دو نفر بصيرت و واقع بينى را از دست داده ايد و از دور به وقايع مى نگريد و نامهء شما بر شك و ترديد اهل شك افزود. شما را چه با خلافت ؟ معاويه ,تو طليق و آزاد شده اى , و عمرو, تو هم شخصى متهم و غير قابل اعتمادى از اين كار دست برداريد كه من و شما كمك نداريم (3).
پاسخ عبدالله بن عمر به معاويه دورنگرى و مردمشناسى عمروعاص را ثابت كرد و روشن ساخت كه معاويه هنوز به پايه حريف كهنه كار خود نرسيده است و اگر در بخشى ازمشائل سياسى تفوق دارد (مثلاً با سينهء باز سخن مخالف را مى شنود و اگر به او رو آورند گذشته ها را ناديده مى گيرد و اگر در مذاكره به بن بست برسد فوراً عنوان سخن را عوض كرده و رشتهء بحث را به جاى ديگر مى برد) هنوز مردم شناس كاملى نيست .

هدف معاويه از نگارش اين نامه ها

هدف معاويه از اين نامه پراكنيها جلب نظر شخصيتهاى بى طرف بود كه در صف موافقان قرار نگرفته اند و قيافهء مخالف نيز نداشتند. آنان افراد متنفذ در مدينه و مكه و مورد احترام بودند و جلب نظر آنان ملازم با ايجاد كانون مخالفت در دو شهر بزرگ مكه و مدينه بود كه مركز شورا و ثقل گزينش خليفهء اسلامى به شمار مى رفتند.
ولى اين افراد با هوشتر از آن بودند كه فريب معاويه را بخورند و دست او را بفشارند. لذا ديگران نيز, يعنى سعد وقاص و محمد بن مسلمه , مشابه عبدالله بن عمر پاسخ گفتند.(4)
نصر بن مزاحم در كتاب <وقعهء صفين >نامهء ديگرى را از معاويه نقل كرده كه به عبدالله بن عمر نوشته است و او را در آن نامه به مخالفت با امام (ع ) متهم كرده و از اين طريق خواسته است بذر مخالفت را در قلب او بيفشاند و آن گاه نوشته است : من خلافت را براى خود نمى خواهم , مبلكه براى تو مى خواهم و اگر تو هم نپذيرى , مسئلهء خلافت بايد در شوراى مسلمين مطرح شود.
فرزند عمر, با اينكه به سادگى معروف بود, دست معاويه را خواند و در پاسخ او نوشت : نوشته بودى كه من بر على خرده گرفته ام . به جانم سوگند, من كجا و سابقهء ايمان و هجرت علاى و مقام و منزلت او نزد رسول خدا و صلابت او در مقابل مشركان كجا؟ اگر من با او از در موافقت وارد نشدم به جهت آن بود كه در اين حادثه از پيامبر سخنى نرسيده بود و لذااز تمايل به يكى از دو طرف خوددارى ورزيدم .(5)

نامهء معاويه به سعد وقاص

معاويه طى نامه اى به سعد وقاص , فاتح سرزمين ايران , چنين نوشت :
شايسته ترين مردم براى كمك به عثمان شوراى قريش بود. آنان او را برگزيدند و بر ديگران مقدم داشتند. طلحه و زبير به كمك او شتافتند و آنان همكاران تو در شورا و همانند تو دراسلام بودند. ام المؤمنين (عايشه ) نيز به كمك او شتافت . شايستهء تو نيست كه آنچه را آنان پسنديده اند مكروه بشمارى و آنچه را كه آنان پذيرفته اند رد كنى . ما بايد خلافت را به شورا باز گردانيم .(6)

پاسخ سعد وقاص

عمر بن خطاب افرادى را وارد شورا كرد كه خلافت براى آنان جايز بود. هيچ كس ازما بر خلافت شايسته نبود مگر اينكه ما بر خلافت او اتفاق كنيم . اگر ما فضيلتى را دارا بوديم ,على نيز آن را دارا بود ضمن آنكه على داراى فضايل بسيارى است كه در ما نيست . و اگر طلحه و زبير در خانهء خود مى نشستند بهتر بود. خدا ام المؤمنين را براى كارى كه انجام دادبيامرزد.(7)
معاويه در نامهء خود كوشيد كه براى خليفهء سوم فضيلتى برتر از ساير اعضاى شورا ثابت كند, ولى سعد وقاص آن را نپذيرفت و زمامدارى و جلو افتادن وى را از طريق رأى اعضاى شورا توجيه مى كند و در ضمن از طلحه و زبير انتقاد مى نمايد.

نامهء معاويه به محمد بن مسلمه

معاويه در اين نامه او را فارس انصار خوانده و در پايان نامه مى نويسد:
انصار, كه قوم تو باشند, خدا را نافرمانى كرده و عثمان را خوار ساختند و خدا از تو و از آنان در روز رستاخيز سؤال خواهد كرد.(8)
فرزند مسلمه در پاسخ , پس از مقدمه اى , انگيزهء معاويه را از اين نامه پراكنى توضيح مى دهد و مى گويد:
تو جز دنيا چيزى را نمى خواهى و جز هواى و هوس از چيزى پيروى نمى كنى . پس از مرگ عثمان , از او دفاع مى كنى , ولى در حال حيات او را خوار ساختى و او را يارى نكردى .(9)

مضمون نامه هاى معاويه و انگيزه هاى او

مضمون نامه هاى معاويه كاملاً تحريك آميز بود و نويسنده مى كوشيد با دست گذاشتن بر نقاط قوت مخاطبان , آنها را به مخالفت امام (ع ) برانگيزد. فى المثل , فرزند عمر را براى قبضه كردن خلافت مى خواند, چون او ناظر شورا بوده است . سعد وقاص چون عضو شوراى شش نفرى و همتاى طلحه و زبير دعوت مى كند و محمد بن مسلمه را سوار كار انصارو بسيج كنندهء مهاجران مى خواند و يادآور مى شود كه آنان براى جبران گذشته , كه عثمان را يارى نكردند, هم اكنون بپا خيزند و او را يارى كنند.
مجموع اين نامه ها مى رساند كه معاويه جز برهم زدن نظام و تحريك جامعهء اسلامى بر ضد على (ع ) هدف ديگرى نداشت و بر فرض اينكه بپذيريم او ولى دم عثمان بوده است ,هرگز قابل توجيه نيست كه براى انتقام خون ييك مسلمان بتوان مسلمانان را به جان هم انداخت . معاويه اصرار مى ورزيد كه حتى خليفه بايد از طريق شورا برگزيده شود. عده ءاعضاى شوراى عمر از شش نفر تجاوز نمى كرد. اگر گزينش شورا تكليف آفرين است , اتفاق مهاجر و انصار, به طريق اولى , الزام آور است . همگان مى دانيم كه امام (ع ) از طريق مهاجرين و انصار به اين مقام برگزيده شد. آن حضرت در خانهء خود نشسته بود كه مردم به آنجا هجوم آوردند و با اصرار او را به مسجد بردند و با او بيعت كردند و جز چند نفرمعدود, هيچ كس از بيعت با او مخالفت نكرد.
گذشته از اين , اگر مهاجران و انصار عثمان را يارى نكردند, خود معاويه نيز او را يارى نكرد, با اينكه محاصرهء خانهء عثمان مدتها طول كشيد و او از اين محاصره آگاه بود مى توانست با نيرويى كه در اختيار داشت به كمك خليفه بشتابد ولى او هرگز چنين كارى نكرد و تماشاگر ريخن خون او شد.
به علاوه , عثمان شخصاً به مردم شام و حاكم آن معاويه نامه نوشته و از آنها استمداد جسته بود و حتى در پايان نامه خود افزوده بود: <فياغوثاخ يا غوثاه و لا امير عليكم دونى , فالعجل العجل يا معاويه و ادرك ثم ادرك و ما اراك تدرك >.(10) مع الوصف , معاويه اين نامه هاى استمدادآميز را ناديده گرفته و كوچكترين حمايتى از خليفهء خود نكرده بود, ولى پس از مرگ او به فكر انتقام خون او افتاد!
مورخان براى عثمان دو نوع محاصره نوشته ام كه ميان محاصرهء نخست و محاصرهء دوم مدت زيادى فاصله شده است . برخى مدت محاصره ها را چهل و نه روز و برخى ديگر دوماه و ده روز و بعضى چهل روز و بعضى ديگر بيش از يك ماه نوشته اند. بنابراين بسيار بعيد است كه خبر محاصرهء عثمان به گوش معاويه نرسيده و او از جريان به كلى غافل مانده باشد.

سخنورى در شام

اگر در هر زمان و مكانى افرادى هستند كه نان به نرخ روز مى خورند و چاپلوسان ستايشگر براى خوشايند صاحبان زور وزر سخن مى گويند و حق را نا حق و باطل و حق جلوه مى دهند, ولى در طول تاريخ با راد مردانى نيز روبرو مى شويم كه حقيقت را با چيزى معامله نمى كنند و زبان آنان جز به حقيقت نمى گردد.
افراد قبيلهء <طى >كه در سرزمينى وسط دو كوه ميان مدينه و شام زندگى مى كردند, همگى و در رأس آنان عدى بن حاتم , به على (ع ) عشق مى ورزيدند. عدى به حضور على (ع )رسيد و گفت : مردى از قبيلهء ما به نام خفاف براى ديدار پسر عموى خود حابس عازم شام است . خفاف فردى خطيب و سخنور و شاعر است . اگر اجازه بفرماييد به او بگوييم بامعاويه ملاقات كند و با تشريح موقعيت شما در مدينه و عراق روحيهء معاويه و شاميان را بشكند. امام (ع ) با پيشنهاد عدى موافقت فرمود و او راهى شام شد و بر پسر عموى خودحابس وارد شد و به او گفت كه وى در حادثهء قتل عثمان در مدينه بوده , سپس در ركاب على (ع ) از مدينه به كوفه آمده است و از اوضاع كاملاً آگاه مى باشد. مذاكرهء دو پسر عمو به آنجا منتهى شد كه روز بعد به حضور معاويه بروند و او را از وقايع آگاه سازد. فرداى آن روز هر دو به ملاقات معاويه رفتند. حابس به معرفى پسر عموى خود پرداخت و گفت كه اودر حادثهء <يوم الدار>و قتل عثمان حضور داشته و با على به كوفه آمده است و در گفتار خود كاملاً مورد اطمينان است . معاويه رو به خفاف كرد و گفت لا از جريان عثمان ما را آگاه ساز.
خفاف با جمله هاى فشرده رويداد قتل عثمان را چنين بيان كرد:
مكشوح او را محاصره كرد و فردى به نام حكيم فرمان حمله داد. محمد بن ابى بكر و عمار و عمار مباشر قتل بودند و سه نفر, عدى بن حاتم و اشتر نخعى و عمرو بن الحمق در اين واقعه فعال بودند, همچنان كه طلحه و زبير در قتل سعى بليغ داشتند. و مبراترين فرد اين گروه على است كه در قتل عثمان نقشى نداشت .
معاويه گفت : بعد چه شد؟
خفاف گفت : مردم پس از قتل عثمان , در حالى كه هنوز جنازهء او بر زمين بود, پروانه وار بر على هجوم بردند, به نحوى كه كفشها گم شد و رداها از دوشها بيفتاد و افراد پير به زيردست و پا رفتند و همگى با على به عنوان امام و پيشوا بيعت كردند. وقتى پيمانشكنى طلحه و زبير پيش آمد, امام آمادهء حركت شد و مهاجران و انصار سبكبالان با او به حركت درآمدند. اين حركت بر سه نفر به نامهاى سعد بن مالك , عبدالله بن عمر و محمد بن مسلمه سنگين آمد و هر سه انزوا گزيددند. ولى على به وسيلهء گروه نخست از اين سه نفر بى نيازشد. امام در مسير خود به سرزمين <طى >رسيد و گروهى از قبيلهء ما به او پيوستند. وقتى در نيمه راه از مسير طلحه و زبير به بصره آگاه شد, گروهى را به كوفه اعزام كرد و آنان نيزدعوت او را اجابت كردند و به سوى بصره رهسپار شدند. بصره سقوط كرد و شهر در اختيار او درآمد. سپس آهنگ كوفه كرد. غلغله اى در اين شهر بر پا شد. كودكان به سوى محل شتافتند و پير و جوان با شادى به سوى او روى آوردند. هم اكنون وى در كوفه است و جز تسخير شام فكر و انديشه اى ندارد.
وقتى سخنان خفاف به پايان رسيد ترس سراسر وجود معاويه را فرا گرفت .
در اين موقع حابس رو به معاويه كرد و گفت : پسر عموى من خفاف شاعر زير دستى است . براى من در حوادث مورد مذاكره شعرى خواند و نظر مراد دربارهء عثمان دگرگون كرد و به على عظمت بخشيد. معاويه درخواست كرد كه سرودهء خود را براى او نيز باز خواند. او اشعارى خود را كه در غايت لطافت بود براى او خواند.
روحيهء معاويه پس از استماع شعر خفاف سخت درهم شكست و رو به حابس كرد و گفت : فكر مى كنم اين مرد جاسوس على باشد. هر چه زودتر او را از شام بيرون كن . اما بار ديگرمعاويه او را به حضور خود طلبيد و گفت : مرا از كارهاى مردم آگاه ساز. وى سخنان پيشين خود را تكرار كرد و معاويه از خرد و لطافت بيان او در شگفت ماند.(11)

استمداد از فرزندان صحابه

فرزند ابوسفيان در ميدان مقابله با امام (ع ) كه موقعيت بس عظيمى از نظر سبقت در ايمان و جهاد با شرك داشت , مى كوشيد كه با گردآورى برخى از ياران پيامبر (ص ) فرزندان ايشان براى خود كسب حيثيت كند. وقتى از ورود عبيدالله بن عمر به شام و فرار او از عدل على (ع ) كه مى خواست او را به سبب قتل هرمزان قصاص كند. آگاه شد (12) از شادى
در پوست نمى گنجد. لذا با مشاور و عقل منفصل خود (عمروعاص ) تماس گرفت و ورود عبيدالله را به او تبريك گفت و آن را مايهء بقاى ملك شام براى خود انديشيد.(13) سپس هر دو تصميم گرفتند كه از او درخواست كنند كه در اجتماعى بر منبر برود و دربارهء على بدگويى كند. وقتى عبيدالله وارد مجلس معاويه شد, معاويه به او گفت : برادر زادهء من , نام پدر تو (عمر بن الخطاب ) بر روى توست . با چشمان پر بنگر و با وسعت دهانت سخن بگو كه تو مورد اعتماد و وثوق مردم هستى . بر عرشهء منبر قرار بگير على را دشنام بگو وشهادت بده كه او عثمان را كشته است .
زمام امور را چنين فتنه گرانى به دست گرفته بودند كه فرزندان خلفا را به كارهاى زشت و ناستوده وادار مى كردند تا از اين راه از عظمت امام (ع ) بكاهند, ولى شخصيت امام به اندازه اى عظيم و گسترده بود كه دشمن را نيز ياراى انكار آن نبود. عبيدالله كه از عدالت امام (ع ) گريخته بود, رو به معاويه كرد و گفت : مرا يارى سب و بدگويى على نيست . او فرزندفاطمه بنت اسد فرزند هاشم است . دربارهء نسب او چه بگويم ؟ در قدرت جسمى و روحى او همين بس كه او شجاعى كوبنده است . من همين قر مى توانم كه خون عثمن را برگردن او بگذارم .
عمروعاص از جاى خود پريد و فه وى گفت :
به خدا سوگند كه در آن هنگام زخم سرباز مى كند (و عقده ها بيرون مى ريزد) چون عبيدالله مجلس را ترك كرد معاويه رو به عمرو عاص كرد و گفت : اگر او هرمزان را نكشته بود و ازقصاص على نمى ترسيد به سوى ما نمى آمد. نديدى كه چگونه على را ستايش كرد؟
بارى , عبيدالله به سخنرانى پرداخت و چون رشته سخن به على (ع ) رسيد كلام خود را بريد و دربارهء او چيزى نگفت و از منبر پايين آمد.
معاويه به او پيغام داد و گفت : برادر زاده ام , سكوت تو دربارهء على به دو علت بود: ناتوانى , يا خيانت .
وى در پاسخ معاويه گفت : نخواستم دربارهء مردى شهادت بدهم كه هرگز در قتل عثمان شركت نداشته است و اگر مى گفتم مردم از من مى پذيرفتند. معاويه از پاسخ وى ناراحت شدو او را طرد كرد و براى او مقام و موقعيتى قائل نشد.
عبيدالله در سروده اى , به نحوى , سخن خود را ترميم كرد و در آن يادآور شد كه :
هر چند على در قتل عثمان نقشى نداشت ولى قاتلان او گرد او را گرفتند و او كار آنان را نه تحسين كرد و نه تقبيح . و دربارهء عثمان گواهى مى دهم كه او در حال كه از اعمال خودتوجه كرده بود به قتل رسيد. (14)
چنين انعطافى از فرزند عمر براى معاويه كافى بود و لذا, به سبب همين انعطاف , دل او را به دست آورد و او را از مقربان خود قرار داد.

مشكل تحويل قاتلان عثمان

بزرگترين بهانهء معاويه در برافراشتن پرچن مخالفت و گردآوردن سپاه براى نبرد با على (ع ) مسئلهء حمايت امام از قاتلان عثمان بود .
پيشتر دربارهء علل قتل عثمان به تفصيل سخن گفته شد. آنچه در اينجا بايد مطرح شود اين است كه وضع مهاجمان و موقعيت آنان در جامعه به گونه اى بود كه على (ع ) هم قادر برتحويل آنان نبود. درست است كه گروهى خانهء عثمان را محاصره كردند و گروهى ديگر او را به قتل رساندند, ولى موقعيت اين گروه به سبب ستمهايى كه واليان اموى خليفه برمردم رو داشته بودند آنچنان در ميان مردم بالا رفته بود كه تحويل آنان بر هر مقامى مشكل بزرگى پديد مى آورد. در اين مورد به رويداد زير توجه فرماييد.
نبرد با على (ع ) كار آسانى نبود. از اين جهت , وقتى ابومسلم خولانى , زاهد يمنى ساكن شام , از تلاش معاويه براى نبرد با امام (ع ) آگاه شد با گروهى از قاريان قرآن به نزد معاويه رفت و از وى پرسيد: چرا مى خواهى با على نبرد كنى , در حالى كه از هيچ نظر به پايهء او نمى رسى ؟ نه مصاحبت او را با پيامبر (ص ) و نه سابقهء او را در اسلام دارى و نه مهاجرت وخويشاوندى او را با پيامبر. معاويه در پاسخ آنان گفت : من هرگز مدعى نيستم كه فضائلى مانند فضائل على را دارم , ولى از شما مى پرسم كه آيا مى دانيد كه عثمان مظلوم كشته شد؟گفتند: آرى . گفت : على قاتلان او را در اختيار ما بگذارد تا ما آنان را قصاص كنيم . در اين صورت ما با او نبردى نداريم .
ابومسلم و همفكران او از معاويه درخواست نگارش نامه اى براى على كردند معاويه در اين زمينه نامه اى نوشت به ابو مسلم داد تا آن را به امام برساند. (بعداً متن نامهء معاويه وپاسخ امام را خواهيم آورد).
ابومسلم وارد كوفه شد و نامهء معاويه را به على (ع ) تسليم كرد و برخاست و چنين گفت :
تو كارى را بر عهده گرفتى كه به خدا سوگند هرگز دوست ندارم كه براى غير تو باشد, ولى عثمان , در حالى كه مسلمان محترمى بود, مظلومانه كشته شد. قاتلان او را به ما تحويل بده و تو امير و پيشواى ما هستى . اگر كسى با تو مخالفت ورزد دستهاى ما كمك تو و زبان ما گواه بر توست و در اين حالت معذور خواهى بود.
امام در پاسخ او چيزى نگفت و فقط فرمود: فردا بيا و پاسخ نامهء خود را بگير فرداى آن روز ابومسلم براى دريافت پاسخ نامه به حضور امام (ع ) رفت و ديد كه گروه انبوهى در1پپمسجد كوفه گردآمده و تا دندان زير سلاح رفته اند و همگى شعار مى دهند: ما قاتلان عثمان هستيم .
ابومسلم اين منظره را مشاهده كرد و براى دريافت پاسخ به حضور امام (ع ) رسيد و به او گفت :
گروهى از ديدم . آيا آنان با تو ارتباطى دارند؟ امام فرمود: چه ديدى ؟ ابومسلم گفت : به گروهى خبر رسيده است كه تو مى خواهى قاتلان عثمان را به ما تحويل دهى , از اين جهت دور هم گردآمده اند و مسلح شده اند و شعار مى دهند كه همگان در قتل عثمان دست داشته اند. على (ع ) فرمود:
به خدا سوگند كه هرگز يك لحظه هم تصميم بر تحويل آنان نداشته ام . من اين كار را به دقت بررسى كرده ام و ديدم كه هرگز صحيح نيست آنان را به تو و يا به غير تو تحويل دهم .(15)
اين رويداد حاكى از آن است كه قاتلان عثمان در آن روز داراى موقعيتى والا بودند و تحويل آنان به هر مقام و منصبى مايهء شورش و كشتار عظيمى مى گرديد.
اين اجتماع و پيوستگى يك امر طبيعى بود و هرگز به دستور امام (ع ) صورت نگرفته بود و گرنه امام در پاسخ پرسش ابومسلم خولانى اظهار بى اطلاعى نمى كرد. اين سادگى ابومسلم بود كه مأموريت خود را در مجمعى فاش ساخت و خبر آن دهن به دهن منتشر شد و افراد انقلابى را, كه از ظلم و جور استانداران اموى خليفهء سوم به ستوه آمده بودند و به همين سبب خون او را ريختند, آنچنان متحد و پيوسته كرد. و اگر امام (ع ) گفت كه اين مسئله را بررسى كرده و ديده است كه هرگز شايسته نيست . كه آنان را تحويل شاميان و ياديگران بدهد, به جهت اين بود كه هر نوع تصميم دربارهء يكى از آنان موجب تحريك همهء آنان مى شد.
گذشته از اين , درخواست قصاص مربوط به ولى دم است و آن فرزندان عثمان بودند نه معاويه كه پيوند بس دورى با او داشت و قتل عثمان را براى ماجراجوييهاى خود سپر و بهانه قرار داده بود.

1- الامامة و السياسة, ص 84 وقعهء صفين , ص 34
2- الامامة و السياسة, ص 87
3- وقعهء صفين , ص 36
4- الامامة و السياسة, ج 1 ص 87 تاريخ يعقوبى , ج 2 ص 186
5- اسدالغابة, ج 4 صص 316ـ 315
6- ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه (ج 2 ص 65 طبع ) مى نويسد: به استاد خود ابوالقاسم بلخى گفتم كه آيا اين سخن عمرو عاص نشانهء بى دينى و بى ايمانى او به سراى آخرت نيست ؟ گفت :عمرو هرگز اسلام نياورده بود و بر همان كفر دوران جاهليت خود باقى بود.
7- رسول اكرم (ص ) در يكى از سخنان خود به عنوان يك حكم شرعى فرمود: <لا تبع ما ليس عندك >. يعنى هرگز چيزى را كه مالك نيستى مفروش . اكنون بايد ديد كه عمرو در برابر حكومت مصر چه چيزرا فروخت و چه چيز را از دست داد. او كه به تصريح ابن ابى الحديد تا لحظهء معامله با معاويه فاقد دين و اعتقاد بود, طبعاً در اين معامله نيز از راه خدعه و نيرنگ وارد شد و دست خالى و مفت حكومت مصررا خريد.
8- وقعهء صفين , ص 40
9- همان , صص 37تا 40; الامامة و السياسة, صص 87و 88(با اندكى تفاوت ).
10- وقعهء صفين , ص 41 در الامامة و السياسة (ص 88 نصر بن مزاحم اين جوان را <ابن عم >(عمو زاده ء) عمروعاص نوشته است .
11- الامامة السياسة, ص 88
12- هندوشاه نخجوانى , تجارب السلف , به تصحيح عباس اقبال , ص 46
13- كنده بر وزن <غبطه >نام يكى از قبايل يمن است كه در جنوب شبه جزيره عربستان سكونت داشتند و سپس گروه كثيرى از آنها به نقاط تديگر مانند شام هجرت كردند. شرحبيل از اين قبيله بود كه نياكان او از يمن به شام كوچه كرده بودند.
14- وقعهء صفين , ص 44 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 71
15- وقعهء صفين , صص 44و 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 71
16- ابن ابى حاتم در كتاب الجرح و التعديل (ج 4 ص 338 نامى از او مى برد و بخارى در تاريخ خود (ج 2 ص 249 شرحى از او نگاشته است .
17- وقعء صفين , صص 44و 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 71 كامل ابن اثير, ج 3 ص 143
18- وقعهء صفين , صص 44و 45 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 71 كامل ابن اثير, ج 3 ص 143
19- وقعهء صفين , صص 47و 48 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 73
20- متن عبارت جرير چنين است : <فوالله ما فى يديك فى ذلك الاالقذف بالغيب من مكان بعيد>. و اين جمله اقتباس از آيهء مباركه است كه مى فرمايد: <و يقذفون بالغيب من مكان بعيد>(سورهء سبأ: آيه ء53 وقعهء صفين , ص 47و 48
21- وقعهء صفين , صص 48و 49 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2صص 70و 81
22- وقعهء صفين , ص 49; شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 81
23- وقعهء صفين , صص 49و 50
24- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 صص 83ـ 82 وقعهء صفين , صص 52و 50
25- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 صص 84; وقعهء صفين , ص 52
26و27- وقعهء صفين , ص 52; شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 84.
28- وقعهء صفين , ص 52; شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 84.
29- نهج البلاغه , نامهء هشتم ; وقعهء صفين ,ص 55 با تفاوتى در متن نامه .
30- الامامة و السياسة, ج 1 ص 91 كامل مبرد, ج 3 ص 184 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 88
31- الامامة و السياسة, صص 92ـ 91 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 89 كامل ابن مبرد, ج 3 ص 224 وقعهء صفين , صص 58ـ 57 در نامه هاى ششم و هفتم نهج البلاغه نيز اشاره اى به مضامين اين نامه شده است .
32- نهج البلاغه , خطبهء 42(طبع عبده ).
33- وقعهء صفين , ص 60; شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 صص 115ـ 114.
34- منطقه اى است بالاتر از <رجعه >و نزديك به <خابور>.
35- وقعهء صفين , صص 60و 61
1- الامامة و السياسة, ج 1 صص 88و 89
2- وقعهء صفين , ص 63 طبق نظر ابن قتيبه دينورى , اين نامه را معاويه به اهل مكه و مدينه نوشته است . الامامة و السياسة, ص 89
3- وقعهء صفين , ص 63 ولى ابن قتيبه , نامه ديگرى را در پاسخ نامه معاويه آورده است . الامامة و السياسة, صص 89و 90
4- عين نامهء معاويه به سعد بن ابى وقاص و محمد بن مسلمهء انصارى و پاسخ آنها را ابن قتيبه در الامامة و السياسة (صفحات 90و 91 درج كرده است .
5- وقعهء صفين , صص 72و 73
6- الامامة و السياسة, ج 1 ص 90 وقعهء صفين , ص 74
7 و 8- الامامة و السياسة, ج 1 ص 90 وقعهء صفين , صص 77ـ 75
9- الامامة و السياسة, ج 1 ص 90 وقعهء صفين , صص 77ـ 75
10- الامامة و السياسة, ص 38
11- وقعهء صفين , صص 66ـ 64 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 صص 122ـ 110
12- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 5 صص 42ـ 41 كامل ابن اثير, ج 3 ص 40
13- الامامة و السياسة, ج 1 ص 92
14- وقعهء صفين , صص 84ـ 82
15- وقعهء صفين , صص 86ـ 85 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 15 صص 75ـ 74

(فروغ ولايت , آية الله جعفر سبحاني, ص 524 - 489)