علل وقوع جنگ صفين
يام قاطع امام (ع ) به معاويه
پس از استقرار پايه هاى حكومت حقهء الهى امير المؤمنين (ع ) از طريق
اعزام استانداران صالح و عزل افراد ناصالح , وقت آن رسيد كه امام (ع ) ريشهء شجرهء
خبيثه را در سرزمين شام قطع كند و شر آن را از جامعهء اسلامى دفع سازد اين تصميم
هنگامى قطعى شد كه جرير, استاندار همدان , وارد كوفه شد و چون از نيت امام (ع )
آگاه گرديد از او خواست كه وى حامل پيام امام باشد و چنين گفت : من با معاويه
دوستى ديرينه اى دارم . او را دعوت مى كنم كه حكومت بر حق تو را به رسميت بشناسد و
تا روزى كه در اطاعت خدا باشد استاندارتو در شام باقى بماند.
امام (ع ) در برابر شرط اخير او سكوت كرد و چيزى نگفت , زيرا مى دانست كه جرير
براى اين كار صلاحيت ندارد. مالك اشتر به نمايندگى جرير از طرف امام (ع ) مخالفت
كرد و اورا متهم به همكارى با معاويه ساخت . ولى امام , بر خلاف نظر او, جرير را
برگزيد(1) و آينده نيز درستى نظر آن حضرت را ثابت كرد. هنگامى كه امام (ع ) جرير
را اعزام مى كرد به
او فرمود: مشاهده كردى كه ياران رسول خدا
(ص ) كه همگى اهل دين و تشخيص هستند, با من همراهند... پيامبر تو را نيكو مردى
يمنى توصيف كرد. تو با نامهء من به سوى معاويه برو. اگر بر آنچه كه مسلمانان اتفاق
دارند وارد شد چه بهتر, در غير اين صورت به او اعلام كن كه سكوت و آرامش كه تاكنون
وجود داشته است ديگر وجود نخواهد داشت (2) و به او برسان كه من هرگز بر استاندارى او راضى نبوده ام و مردم
نيز بر جانشينى او راضى نخواهند بود.(3)
جرير با نامهء امام (ع ) رهسپار شام
شد. وقتى بر معاويه وارد شد گفت : با پسر عمويت على , مردم مكه و مدينه و كوفه و
بصره و حجاز و يمن و مصر و عمان و بحرين و يمامه بيعت كرده اند و جز همين چند قلعه
كه تو در ميان آن هستى كسى باقى نمانده است و اگر سيلى از بيابانهاى آنجا جارى
گردد همه را غرق مى كند. من آمده ام كه تو را به آنچه رستگارى درآن است دعوت كنم و
به بيعت از اين مرد رهنمود گردم .(4)
آن گاه نامهء امام (ع ) را تسليم معاويه كرد. در نامه چنين آمده
بود:
بيعت (مهاجران و انصار با من ) در مدينه حجت را بر تو در شام تمام كرد و تو را
ملزم به اطاعت ساخت . كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند, با همان كيفيت
, با من بيعت كردند. پس از اين بيعت , ديگر نه حاضران اختيار مخالفت با آن را
دارند و نه غايبان مانند تو اجازهء رد كردن آن را.
شورا (بنابر رأى شما) از حقوق مهاجران و انصار است كه اگر به امامت كسى اتفاق
كردند و او را امام ناميدند اين كار مورد رضايت خداست و اگر كسى از فرمان آنان ,
به صورت اعتراض يا به قصد ايجاد شكاف , بيرون رود او را به جاى خود مى نشانند و
اگر طغيان كند با او به سبب پيروى از غير راه مؤمنان پيكار مى كنند و خدا او را در
بيراهه رها مى كند و درقيامت وارد دوزخ سازد كه چه سرنوشت بدى است .(5)
طلحه و زبير با من بيعت كردند و سپس
بيعت خود را شكستند. شكستن بيعت مانند رد آن است (يعنى مانند كار تو اى معاويه ).
تا حق فرا رسيد و فرمان خدا پيروز شد. بهترين كارها در نزد من براى تو عافيت و
سلامتى توست , ولى اگر خود را در معرض بلا قرار دهى با تو نبرد مى كنم و از خدا در
اين راه كمك مى جويم . دربارهء قاتلان عثمان زياد سخن گفتى . تو نيز در آنچه كه
ساير مسلمانان وارد شده اند وارد شو و آن گاه حادثه را نزد من مطرح كن . من همگان
را بر عمل به كتاب خدا وادار مى سازم . (اينكه مى گويى من قبلاً قاتلان عثمان را
تحويل تو دهم تا با من بيعت كنى ) اين درخواست تو همچون فريب دادن كودك از شير است
. به جان خودم سوگند, تو اگر به خرد خود و نه به هواى نفست بازگردى مراپاكترين فرد
نسبت به خون عثمان مى يابى . بدان كه تو از <طلقا>و آزاد شدگان پس از اسارت در
اسلام هستى و براى ان گروه خلافت حلال نيست و حق عضويت در شورا ندارند.من به سوى
تو و كسانى كه از ناحيهء تو مشغول كار هستند جرير من عبدالله را, كه از اهل ايمان
و هجرت است , اعزام كردم تا بيعت كنى و وفادارى خود را اعلام دارى .(6)
نمايندهء امام (ع ) در شام
سفير و نمايندهء انسان ترسيم كنندهء شخصيت اوست و حق انتخاب و گزينش
مناسب از پختگى و كمال عقل وى حكايت مى كند. لذا از دير باز انديشمندان گفته اند: <حسن الانتخاب دليل عقل المرء و مبلغ رشده >يعنى
: گزينش نيكو نشانهء خرد مرد و ميزان رشد اوست .
امام على (ع ) براى ابلاغ فرمان عزل معاويه شخصى را برگزيد كه سوابق ممتدى در
مسائل سياسى و حكومتى داشت و معاويه را به خوبى مى شناخت و خود سخنورى توانا
وگوينده اى چيره دست بود. اين شخص جرير بن عبدالله بجلى بود .(7) او نامهء امام (ع
) را در يك مجلس رسمى به معاويه داد و هنگامى كه وى از خواندن نامه شد, جرير, به عنوان
سخنگوى رسمى على (ع ) از جاى برخاست و خطبه اى بس شيرين و دلپذير ايراد كرد. در آن
خطبه , پس از حمد و ستايش خداوند و درود بر پيامبر اكرم (ص ) چنين گفت :
كار عثمان (كشته شدن او به دست ياران پيامبر) حاضر را در مدينه عاجز و ناتوان
ساخته است , چه رسد به كسانى كه از واقعه غايب بودند. و مردم با على بيعت كردند و
طلحه وزبير نيز از كسانى بودند كه با او بيعت كردند ولى بعد بيعت خود را, بى هيچ
دليل موجه , شكستند. آيين اسلام فتنه را بر نمى تابد و مردم عرب نيز شمشير را تحمل
نمى كنند. ديروزدر بصره حادثهء غم انگيزى رخ داد كه اگر تكرار شود ديگر كسى باقى
نمى ماند. بدانيد كه تودهء مردم با على بيعت كردند و اگر خدا كار را به ما مى سپرد
ما جز او را انتخاب نمى كرديم .هر كس با گزينش عمومى مخالفت ورزد استرضاى خاطر مى
شود (كه او نيز بيشواى متخب مردم را بپذيرد). تو نيز اى معاويه به راهى كه مردم به
آن وارد شده اند وارد شو و على رابه عنوان زمامدار مسلمين بپذير. اگر بگويى كه
عثمان تو را به اين مقام برگزيده و هنوز عزل نكرده است , اين سخنى است كه اگر
پذيرفته شود براى خدا دينى باقى نمى ماند وهركس آنچه را كه در دست دارد محكم نگه
مى دارد.(8)
وقتى سخنان نمايندهء امام (ع ) به
پايان رسيد معاويه گفت : صبر كن تا من از مردم شام نظر خواهى كنم و آن گاه نتيجه
را اعلام دارم .(9)
هدف امام (ع ) از اخذ بيعت , عزل معاويه بود
امام (ع )از روز نخست حكومت خود, هرگز بر اخذ بيعت از كسى اصرار نكرد.
پس چرا اين همه اصرار بر بيعت معاويه داشت ؟ علت آن بود كه مى خواست او را از طريق
اخذبيعت كنار بزند و دست او را از اموال و حقوق مسلمانان كوتاه سازد. زيرا كسانى
كه دست على (ع ) را به عنوان امام مسلمين فشردند شرط كردند كه وى اوضاع مسلمانان
را به وضع زمان پيامبر (ص ) بازگرداند و در حفظ مصالح آنان و پيشبرد اهداف اسلامى
كوتاهى نكند. وجود افرادى مانند معاويه بزرگترين سد در اين راه بود. اصولاً انقلاب
عليه عثمان به اين جهت شكل گرفت كه كليهء زمامداران و فرمانداران سابق از كار
بركنار شوند و دست زر اندوزان و دنيا پرستان از حقوق بيچارگان كوتاه گردد.
طرح مسئله با مردم شام از طرف معاويه
روزى منادى دربار معاويه , گروهى از مردم شام را براى اجتماع در مسجد
گردآورد. معاويه بر منبر رفت و پس از حمد و ستايش خدا و توصيف سرزمين شام با اين
عنوان كه خداآنجا را سرزمين پيامبر و بندگان صالح خود قرار داده است و مردم اين
مرز و بوم پيوسته خدا و بپا دارندگان فرمان او و دفاع كنندگان از آيين و شريعت او
را اطاعت كرده و آنها را يارى نموده اند, رو به مردم كرد و گفت :
مى دانيد كه من نمايندهء امير مؤمنان عمر بن خطاب و عثمان بن عفان هستم . من
دربارهء كسى كارى صورت نداده ام كه از او شرمنده باشم . من ولى عثمان هستم كه
مظلوم كشته شده است و خدا مى گويد: <آن كس كه مظلوم كشته شود ما به ولى او قدرت بخشيديم ; ولى در كشتن اسراف نورزيد كه مقتول از جانب خدا يارى شده است >.
(10) آن گاه افزود كه من مايل هستم
نظر شما را دربارهء قتل عثمان بدانم .
در اين موقع حاضران در مسجد برخاستند و گفتند: ما خواهان انتقام خون عثمان هستيم .
سپس با او بر اين كار بيعت كردند و تأكيد نمودند كه در اين راه جان و مال خود را
فداخواهند كرد.(11)
تحليل سخنان معاويه
1- معاويه از سرزمين شام به عنوان سرزمين پيامبران و از مردم شام به
عنوان ياوران نمايندگان انبيا و مدافعان از دين و شرايع خدا توصيف مى كند تا از
اين طريق هم خود را مدافع آيين الهى قلمداد نمايد و هم احساسات مردم را به نفع خود
تحريك كند و همگان را در مسير جنگ خانمان براندازى قرار دهد.
2- خليفهء مقتول را فرد مظلومى معرفى مى كند كه خون او به وسيلهء گروهى از ظالمان
ريخته شده است . در صورتى خون او به دست صحابهء پيامبر اكرم (ص ) و تابعان ريخته
شد ودر منطق آنان صحابه و تابعان از پيروان راه حق و عادل و دادگرند.
3- فرض كنيد كه عثمان مظلومانه كشته شد و بايد ولى او دربارهء قاتلان تصميم بگرد,
اما مقصود از <ولى الدم >همان وارث اموال مقتول است . آيا معاويه وارث اموال او
بود, يا باوجود وارث نزديك , ديگر نوبت به او نمى رسيد؟ درست است كه عثمان فرزند
عفان و او فرزند ابى العاص بن اميه و معاويه فرزند ابوسفيان و او فرزند حرب بن
اميه بود و همگى در اميه به هم مى رسيدند, ولى آيا اين پيوند دور, با وجود اولياى
نزديكتر, كافى بود كه معاويه خود را ولى دم عثمان معرفى كند؟
امير مؤمنان (ع ) در نامه اى به معاويه مى نويسد:
<انما انت رجل من بنى اميه و بنو عثمان اولى بذلك منك >(12). يعنى : تو مردى از
اولاد اميه هستى و اولاد عثمان بر گرفتن انتقام خون پدر خود شايسته تر از تو
هستند.
اينها پرسشهايى است كه پاسخ به آنها
پرده از ضمير فرزند ابوسفيان بر مى دارد و روشن مى سازد كه مسئلهء خون عثمان مطرح
نبوده است , بلكه قبضه كردن حكومت و كنار زدن امامى منظور بوده كه مهاجرين و انصار
به اتفاق با او بيعت كرده بودند. شگفت تر از همه نظر خواهى اوست . وى در حالى كه
از مردم نظرخواهى مى كرد رأى قاطع خود را داير براخذ انتقام خون خليفه نيز ابراز
داشت و بر آن پافشارى نمود. اين نوع صحنه سازيها, از قديم الايام رواج داشته و
تحميل عقيده نام <نظرخواهى >بر خود مى گرفته است .
تاريخ مى نويسد: با اينكه معاويه پاسخ مثبت حضار را شنيد ولى هاله اى از اندوه قلب
او را فرا گرفته بود و زير لب اشعارى را زمزمه مى كرد كه آخرين بيت آن چنين است :
و انى لارجو خير ما نال نائل و ما انا من ملك العراق بآيس (13) من به بهترين چيزى
اميدوارم كه اميدمندى به آن اميدوار است , و از ملك عراق مأيوس نيستم .
او براى رسيدن به اين مقصود از هواداران خود دعوت كرد و در آن ميان عتبة بن ابى
سفيان به او گفت : مسئلهء جنگ با على را بايد با عمرو عاص در ميان بگذارى و دين او
را بخرى ,چه او كسى است كه در حكومت عثمان از او كناره گرفت و طبعاً در حكومت تو
بيشتر دورى خواهد جست , مگر او را از طريق درهم و دينار راضى كنى .(14)
1- تاريخ طبرى , ج 3 جزء 5 ص 235 تاريخ
يعقوبى , ج 2 ص 184(طبع بيروت ) ; كامل ابن اثير, ج 3 ص 141 شرح (نهج البلاغهء ابن
ابى الحديد, ج 3 ص 74.
2- حاكم اسلامى پيش از اعلام جنگ بايد اخطار كند كه هر نوع امانى كه سابقاً وجود
داشته است مرتفع شده است . قرآن كريم ذبه اين مسئله در اين آيه تصريح مى فرمايد: <و اما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء>(انفال
:58.
3- وقعهء صفين , صص 27و 28 تاريخ طبرى
, ج 5 ص 235.
4- الامامة و السياسة, ج 1 ص 847 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 75 وقعهء
صفين , ص 28.
5- اشاره به اين آيهء كريمه است : <و من يشافق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما2ولى و نصله جهنم و ساءت مصيراً>(نساء:
115.
6- وقعهء صفين , صص 29و 30 الامامة السياسة, ج 1 صص 84و 85 عقد الفريد, ج 4 ص 322
تاريخ طبرى , ج 3 جزءخ5 ص 235(چاپ ليدن ) ; ابن عساكر در تاريخ دمشق در شرح حال
معاويه , و مرحوم شريف رضى در نهج البلاغه قسمتى از>آغاز اين نامه را حذف كرده
اند. ر.ك . نهج البلاغه , نامهء ششم .
7- هر چند وى بعدها متهم به مسامحه در انجام وظيفه گرديد ولى اتهام او ثابت نيست و
ما در اين باره سخن خواهيم گفت .
8- الامامة السياسة, ج 1 ص 85 وقعهء صفين , صص 30 31 شرح نهج البلاغهء ابن ابى
الحديد, ج 3 صص 76و 77.
9- شرح نهج البلاغهء ابن ابى
الحديد, ج 3 ص 77.
10- سورهء اسرارء, آيهء 33.
11- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 صص 7778 وقعهء صفين , صص 31و 32.
12- وقعهء صفين , ص 58 الامامة السياسة, ج 1 صص 9291.
13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 3 ص 78.
14- وقعهء صفين , ص 33 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 3 ص 79.
(فروغ ولايت , آية الله جعفر سبحاني, ص 487- 481 )