حزب پيمان شكن از نگاه ديگر(1)
هجوم بى سابقهء
ياران پيامبر (ص ) ازمهاجرين و انصار براى بيعت با على (ع ) و در خواست اعادهء
حكومت حق و عدالت , سبب شد كه امام زمام امور را به دست بگيرد تا مطابق سنن و
قوانين اسلامى با مردم رفتار كند.
روش امام (ع ) در دوران حكومت پنجسالهء خود با سه گروه سركش رو به رو شد كه
ياغيگرى و عصيان آنان حد و مرزى نداشت و خواسته اى جز تجديد اوضاع حكومت عثمان
وبذل و بخششهاى بى جهت و اسرافكارى و امضاء و تثبيت حكومت افراد نالايق و خود خواه
مانند معاويه و تحكيم فرمانروايى استانداران حكومت پيشين و مانند اينها نداشتند.
در اين نبردها كه خون برادران مسلمان ريخته شد, گروهى از ياران پيامبر (ص ) كه <بدرى >و
<احدى >بودند, يعنى در حساسترين لحظات تاريخ اسلام در ركاب پيامبر اكرم شمشيرزده
بودند, اين بار در ركاب خليفه و جانشين راستين او به نبرد پرداختند و در پيشبرد
اهداف امام (ع ) جان خود را از دست دادند.
گذشته از اين , وقت گرانبهاى امام (ع ) كه بايد در تربيت افراد و هدايت امت و
تعليم معارف اسلامى صرف مى شد,در دفع اين سه گروه كه سد راه اهداف مقدس آن حضرت
بودند مصرف گرديد و سرانجام پيش از آنكه امام به هدف نهايى خود, كه ايجاد يك حكومت
جهانى براساس اصول وسنن اسلامى بود, برسد خورشيد حكومت وى پس از پنج سال نور
افشانى غروب كرد و حكومت اسلامى , پس از درگذشت وى , به صورت سلطنت موروثى درآمد و
فرزندان اميه و عباس آن را دست به دست گردانيدند و حكومت اسلامى به صورت يك آرزو
در دلهاى مؤمنان باقى ماند.
اين سه گروه عبارت بودنداز:
(قدس)ـ <ناكثان >يا گروه پيمانشكن . سردمداران اين گروه , خصوصاً طلحه و زبير, كه
در پوشش احترام عايشه همسر پيامبر (ص ) و كمكهاى بى دريغ بنى اميه , كه در حكومت
امام (ع )دستشان از همه جا كوتاه شده بود, سپاهس گران براى تصرف كوفه و بصره ترتيب
دادند و خود را به بصره رسانده و آنجا را تصرف كردند. امام (ع ) به تعقيب آنان
پرداخت و نبردى ميان طرفين برپا شد كه در آن طلحه و زبير كشته شدند و سپاه آنان
متفرق شد و گروهى از آنان به اسارت درآمدند كه بعداً مورد بخشش امام (ع ) قرار
گرفتند.
(رض)ـ <قاسطان >يا گروه ستمگر و بيرون از جادهء حقيقت . رئيس اين گروه معاويه بود
كه , با خدعه و حيله و آفريدن حوادث فريبنده , قريب دو سال و بلكه تا پايان عمر
امام , فكر آن حضرت را به خود مشغول ساخت و نبرد صفين , در منطقه اى ميان عرقا و
شام , بين او و على (ع ) رخ داد كه در آن خون متجاوز از صد هزار مسلمان ريخته شد و
لى امام (ع ) به هدف نهايى خود نرسيد, هر چند معاويه در منطقهء شام منزوى شد.
(س)ـ <مارقان >يا گروه خارج از دين . اين جمعيت همان گروه <خوارج >است . آنان تا
پايان نبرد صفين در ركاب على (ع ) بودند و به نفع آن حضرت شمشير مى زدند, ولى
كارهاى فريبندهء معاويه سبب شد كه آنان بر امام خود بشورند و گروه سومى تشكيل دهند
كه بر ضد امام و معاويه , هر دو باشد. خطر اين گروه بر اسلام و مسلمين و بر حكومت
امام (ع )بيش از دو گروه نخست بود على (ع ) با اين گروه در منطقه اى به نام <نهروان >رو
به رو شد و جمع آنان را متفرق ساخت و نزديك بود كه بار ديگر خود را براى براندختن
ريشهء فساد وطاغوت شام آماده كند كه به دست يكى از خوارج از پاى درآمد و شربت
شهادت نوشيد و انسانيت يكى از شريفترين و عزيزترين مردان خود را و اسلام شايسته
ترين فرد پس ازپيامبر (ص ) را از دست داد و ماه حكومت عدل اسلامى تا ظهور حضرت
مهدى (عج ) در محاق فرو رفت .
امام (ع ) پيش از آنكه با اين حوادث جانكاه رو به رو گردد از وقوع آنها آگاه بود.
به اين جهت , وقتى پس از قتل عثمان , انقلابيون به خانهء على (ع ) ريختند و از او
درخواست كردند كه دست بيعت به آنان بدهد فرمود:
<دعونى و التمسوا غيرى فانا مستقبلون امراله وجوه والوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول >(1)
مرا رها كنيد و سراغ ديگرى برويد كه
ما با حوادثى رو به رو هستيم كه چهره هاى گوناگونى دارد; حوادثى كه دلها و خردها
هرگز توانايى تحمل آنها را ندارد.
يكى از منابع آگاهى امام (ع ) از اين حوادث جانكاه در دوران زمامدارى خود, گزارش
پيامبر گرامى (ص ) از آن رويدادها بود. محدثان اسلامى از پيامبر اكرم نقل كرده اند
كه آن حضرت به على (ع ) چنين گفت :
<يا على تقاتل الناكثين و القاسطين و المارقين >.(2)
على ! تو با پيمانشكنان و ستمگران و
خارجان از دين خواهى جنگيد.
اين حديث به صورتهاى مختلف , كه همگى حاكى از يك مضمون اند, در كتابهاى حديث و
تاريخ نقل شده است و صورت روشن آن همان است كه گذشت .
نه تنها على (ع ) از وجود چنين حوادث خونين و اسفبارى آگاه بود, بلكه سردمداران
ناكثان , كه در تاريخ از آنان به <اصحاب جمل >نام مى برند, از رسول خدا (ص )
سخنانى درباره ءنبرد خود با على (ع ) شنيده بودند و پيامبر (ص 9شخصاً به زبير و
عايشه در اين باره سخت هشدار داده بود. ولى متأسفانه شيفتگى به حكومت چنان ايشان
را مفتون آمال مادى زودگذر ساخته بود كه هرگز به خود اجازهء بازگشت نمى دادند و راهى
را كه سرانجام آن عصيان و گناه و خشم الهى بود در پيش گرفتند و رفتند. سخنان
پيامبر (ص ) را دربارهء حادثه ءجمل در محل مناسب خود يادآور خواهيم شد.
بسيار جاى تأسف است كه در دوران شكوفايى اسلام و هنگامى كه حق به محور خود باز
گشته و زمام امور را مردى كه از روز نخست بارى زمامدارى و رهبرى تربيت شده بود به
دست گرفته بود و انتظار مى رفت كه در اين فصل از زندگى اسلام پيشرفت معنوى و مادى
عظيمى نصيب مسلمانان گردد و حكومت اسلامى به طور كامل به دست تواناى امام (ع
)تجديد شود تا حزمت او نمونهء بارز و نسخهء كاملى براى آينده باشد, گروهى فرصت طلب
به مخالفت با امام (ع ) برخاستند و علم نبرد را بر ضد آن حضرت برافراشتند. امام (ع
) دريكى از خطبه هاى خود از اين پيشامد اظهار تأسف كرده و مى گويد:
<فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون . كانهم لم يسمعوا كلام الله حجث يقول : ><تلك الدار الاخرة تجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فساداً و العاقبةللمتقين >بلى
و الله لاقد سمعوها و وعوها و لكنهم حليث الدنيا فى اعينهم وراقهم زبر جها>(3)
وقتى به ادارهء امور بپا خاستم ,
جمعى بيعت مرا شكستند و گروهى از آيين خدا بيرون رفتند و گروهى ديگر از جاده حق
خارج شدند. گويا آنان سخن خدا را نشنيده اند كه فرمود: <آن سراى جاودانى از آن كسانى است كه سركش نباشند و در روى زمين فساد نكنند>بلى
, به خدا سوگند آنان شنيده بودند و حفظ كرده بودند, ولى دنيا در ديدگاه آنان
آراسته شد وزيور آن ايشان را فريفت .
عذر كودكانه !
گروه پيمانشكن , يعنى طلحه و زبير و پيروان آن دو, با آنكه با امام (ع
) در روز روشن بيعت كرده بودند و فشار افكار عمومى و هجوم مهاجرين و انصار آنان را
به بيعت واداشته بود, بااين حال , در هنگام برافراشتن پرچم مخالفت مدعى شدند كه ما
بر حسب ظاهر و زبانى بيعت كرده بوديم و هرگز از صميم دل به حكومت على رأى نداده
بوديم .
امام (ع ) در يكى از سخنرانيهاى خود در پاسخ آنان چنين مى گويد:
<فقد اقرا بالبيعة و ادعى الوليجة فليات عليها بامر يعرف والا فليد خل فيها خرج منه >(4).
او به بيعت خود اعتراف كرده ولى
مدعى است كه در باطن خلاف آن را پيمان داشته بود. او بايد براى اين مطلب شاهد و
گواه بياورد يا آنكه به بيعت خود باز گردد.
نفاق و دو رويى
طلحه و زبير به حضور امام (ع ) رسيدند و گفتند: ما با تو بيعت كرديم كه
در رهبرى با تو شريك باشيم . امام شرط آنان را تكذيب كرد و گفت : شما با من بيعت
كرديد كه مرا در وقت ناتوانى كمك كنيد.(5)
ابن قتيبه در كتاب <خلفا>شرح
مذاكرهء آنان را با امام (ع ) نقل كرده است . او مى گويد: آنان رو به على كردند و
گفتند: مى دانى كه ما بر چه اساسى با تو بيعت كرديم ؟ امام فرمود: چرامى دانم ;
شما بر اساس اطاعت از من بيعت كرديد, همان طور كه بر اين اساس با ابوبكر و عمر
بيعت كرديد.
زبير گمان داشت كه امام (ع ) فرمانروايى عراق را به وى واگذار مى كند, همان طور كه
طلحه مى پنداشت كه حكومت يمن از آن او خواهد بود. (6) ولى روش امام (ع ) در تقسيم
بيت المال و اعزام ديگران به ادارهء
امور استانها اسلامى , آنان را از نيل به آرزويشان محروم ساخت . لذا نقشه كشيدند
كه از مدينه فرار كنند و دست به توطئه بر ضد امام (ع ) بزنند.پيش از فرار, زبير در
مجمع عمومى قريش چنين اظهار كرد: آيا اين است سزاى ما؟ ما بر ضد عثمان قيام كرديم
و وسيلهء قتل او را فراهم ساختيم , در حالى كه على در خانه نشسته بود. وقتى زمام
كار را به دست گرفت , كار را به ديگران واگذار كرد.(7)
ريشهء قيام ناكثان
طلحه و زبير از اينكه در حكومت على (ع ) به استاندارى منطقه اى منصوب
شوند مأيوس و نوميد شدند. از طرف ديگر, از جانب معاويه به هر دو نفر نامه اى ,
تقريباً به يك مضمون ,رسيد كه آنان را به <اميرالمؤمنين >توصيف كرده و يادآور شده
بود كه از مردم شام براى آن دو بيعت گرفته است و بايد هر چه زودتر شهرهاى كوفه و
بصره را اشتغال كنند, پيش ازآنكه فرزند ابوطالب بر آن دو مسلط شود و شعار آنان در
همه جا اين باشد كه خواهان خون عثمان هستند و مردم را بر گرفتن انتقام او دعوت
كنند.
اين دو صحابى ساده لوح فريب نامهء معاويه را خوردند و تصميم گرفتند كه از مدينه به
مكه بروند و در آنجا به گردآورى افراد و ساز و برگ جنگ بپردازند. آنان در اجراى
نقشهء فرزندابوسفيان به حضور امام (ع ) رسيدند و گفتند: ستمگريهاى عثمان را در
امور مربوط به ولايت و حكومت مشاهده كردى و ديدى كه وى جو به بنى اميه به كسى نظر
و توجه نداشت .اكنون كه خدا خلافت را نصيب تو ساخته است ما را به فرمانروايى بصره
و كوفه منصوب كن . امام (ع ) فرمود: آنچه خدا نصيب شما فرموده است به آن راضى
باشيد تا من در اين موضوع بينديشم . آگاه باشيد كه من افرادى را براى حكومت مى
گمارم كه به دين و امانت آنان مطمئن و از روحيات آنان آگاه باشم .
هر دو نفر با شنيدن اين سخن , بيش از پيش مأيوس شدند; چه امام (ع ) آب پاكى روى
دست آنان ريخت و دريافتند كه آن حضرت به آن دو اعتماد ندارد. لذا جهت سخن را
دگرگون كردند و گفتند: پس اجازه بده ما مدينه را به قصد عمر ترك كنيم . امام (ع )
فرمود: در پوشش عمر هدف ديگرى داريد. آنان به خدا سوگند ياد كردند كه غير عمره هدف
ديگرى ندارند. امام (ع ) فرمود: شما در صدد خدعه و شكستن بيعت هستيد. آنان سوگند
خودرا تكرار كردند و بار ديگر با امام بيعت نمودند. وقتى آن دو خانهء على (ع ) را
ترك كردند, امام به حاضران در جلسه فرمود: مى بينم كه آنان در فتنه اى كشته مى
شوند. برخى از حضار گفتند: از مسافرت آنان جلوگيرى كن . امام (ع ) فرمود: بايد
تقدير و قضاى الهى تحقق پذيرد.
ابن قتيبه مى نويسد:
هر دو پس از خروج از خانهء على در مجمع قريش گفتند: اين پاداش ما بود كه على به ما
داد! ما بر ضد عثمان قيام كرديم و وسيلهء قتل او را فراهم ساختيم , در حالى كه على
در خانه ءخود نشسته بود. حال كه به خلافت رسيده است ديگران را بر ما ترجيح مى دهد.
طلحه و زبير با آنكه سوگندهاى شديدى در خانهء امام (ع ) ياد كرده بودند, پس از
خروج از مدينه در ميان راه مكه به هر كس رسيدند بيعت خود را با على (ع ) انكار
كردند.(8)
بازگشت عايشه از نيمه راه مدينه به مكه
پيشتر گذشت كه در هنگام محاصرهء خانهء عثمان از طرف انقلابيون مصرى و
عراقى , عايشه مدينه را به عزم حج ترك گفت و در مكه بود كه خبر قتل عثمان را شنيد
ولى خبر نرسيدكه مسئلهء خلافت پس از قتل خليفه به كجا منجر شد. از اين جهت تصميم
گرفت كه مكه را به عزم مدينه ترك گويد.
در مراجعت از مكه , در منزلى به نام <سرف >, با مردى به نام ابن ام كلاب ملاقات
كرد و از اوضاع مدينه پرسيد. وى گفت كه محاصرهء خانهء خليفه هشتاد روز به طول
انجاميد و سپس او را كشتند و بعد از چند روز با على (ع ) بيعت كردند.
وقتى عايشه از اتفاق مهاجرين و انصار بر بيعت با امام آگاه شد سخت برآشفت و گفت :
اى كاش آسمان بر سرم فرو مى ريخت . سپس دستور داد كه كجاوهء او را به سوى مكه
بازگردانند, در حالى كه نظر خود را دربارهء عثمان دگرگون كرده بود و مى گفت : به
خدا سوگند, عثمان مظلوم كشته شده است و من انتقام او را از قاتلان او مى ستانم .
آن مرد گزارشگر رو به او كرد و گفت : تو نخستين كسى بودى كه به مردم مى گفتى عثمان
كافر شده است و بايد او را كه , از حيث قيافه , شبيه نعثل يهودى است بكشند. اكنون
چه شده كه از سخن نخست خود بازگشتى ؟ وى در پاسخ , به سان كسى كه تير در تاريكى
رها كند, گفت : قاتلان عثمان او را تو به دادند و سپس كشتند. دربارهء عثمان همه
سخن مى گفتند و من نيز مى گفتم , اما سخن اخير من ابيات آن چنين است :
به قتل خليفه فرمان دادى و به ما گفتى كه او از دين خدا خارج شده است . مسلم است
كه ما در كشتن او به فرمان تو گوش كرديم , از اين رو, قاتل او نزد ما كسى است كه
فرمان به قتل او داده است !
عليشه در برابر مسجد الحرام از كجاوه پياده شد و به حجر اسماعيل رفت و پرده اى در
آنجا آويخت . مردم دور او گرد مى آمدند و او خطاب به آنان مى گفت : مردم ! عثمان
به ناحق كشته شده است و من انتقام خون او را مى گيرم .(9)
پايگاه مخالفان امام (ع )
پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امام (ع ) سرزمين مكه مركز مخالفان آن
حضرت به شمار مى رفت و افرادى كه با على (ع ) مخالف بودند يا از دادگرى او مى
ترسيدند, خصوصاًفرمانداران و استانداران عثمان كه مى دانستند امام دارايى آنان را
مصاده مى كند و آنان را به سبب خيانتهايى كه مرتكب شده اند بازخواست خواهد كرد, همه
و همه در مكه درپوشش حرمت حرم خدا گرد آمدند و نقشهء نبرد جمل را طرح كردند.
هزينهء جنگ جمل
هزينه جنگ جمل را استانداران عثمان , كه در دوران حكومت او بيت المال
را غارت كرده و ثروت هنگفتى به دست آورده بودند, پرداختند و هدف اين بود كه دولت
جوان على (ع ) را سرنگون كنند و اوضاع به حال سابق باز گردد.
اسامى برخى از افرادى كه هزينهء كمرشكن اين نبرد را تأمين كردند عبارت است از:
1- عبدالله بن ابى ربيعه , استاندار عثمان در صنعاى يمن . او از صنعا به منظور كمك
به عثمان خارج شد و چون در نيمهء راه از قتل او آگاه گرديد به مكه بازگشت . وقتى
شنيد كه پپعايشه مردم را براى گرفتن انتقام خون عثمان دعوت مى كند وارد مسجد شد و
در حالى كه روى تخت نشسته بود فرياد زد: هركس كه بخواهد براى گرفتن انتقام خون
خليفه در اين جهاد شركت كند من هزينهء رفتن او را تأمين مى كنم . او گروه كثيرى
براى شركت در نبرد مجهز كرد.
2- يعلى بن اميه , يكى از فرمانداران سپاه عثمان . وى به پيروى از عبدالله پول
هنگفتى در اين راه خرج كرد. او ششصد شتر خريد(10) و در بيرون مكه آمادهء حركت ساخت
و گروهى را بر آن حمل كرد و ده هزار
دينار در اين راه پرداخت .
وقتى امام (ع ) از بذل و بخشش يعلى آگاه شد فرمود: فرزند اميه ده هزار دينار را از
كجا آورده است ؟ جز اين است كه از بيت المال دزديده است ؟ به خدا سوگند, اگر به او
و فرزندابى ربيعه دست يابم ثروت آنان را مصادره مى كنم و جزو بيت المال قرار مى
دهم .(11)
3- عبدالله بن عامر, استاندار بصره . او با اموال زيادى از بصره به مكه فرار كرده
بود و هم او بود كه نقشهء تصرف بصره را طرح كرد و طلحه و زبير و عايشه را به باز
پس گرفتن اين استان تشويق نمود. (12) در مكه استانداران فرارى عثمان دور هم گرد
آمده بودند و عبدالله بن عمر و برادر او عبيدالله , همچنين مروان بن حكم و فرزندان
عثمان و غلامان او و
گروهى از بنى اميه به آنان پيوسته
بودند.(13) با اين همه , نداى اين گروه و دعوت آنان كه چهره هايى شناخته شده بودند
تودهء مردم را از مكه و نيمه راه براى قيام بر ضد امام (ع )
تحريك نمى كرد. از اين جهت , ناچار بودند كه در كنار نيروهاى عادى , كه با بذل و
بخشش استاندارهاى بركنار شدهء عثمان و بنى اميه فراهم شده بود,تكيه گاه معنوى نيز
داشته باشند و از اين راه , عواطف دينى اعرابى را كه در مسير راه زندگى مى كردند
تحريك كنند. از اين جهت , از عايشه و حفصه دعوت كردند كه رهبرى معنوى اين گروه را
به عهده بگيرند و با آنان به سوى بصره حركت كنند.
درست است كه عايشه از لحظهء ورود به مكه پرچم مخالفت با على (ع ) را برافراشته
بود, ولى هرگز براى اجراى نظر مخالف خود نقشه اى نداشت و هرگز در فكر او خطور نمى
كردكه رهبرى لشگرى را بر عهده بگيرد و رهسپار بصره شود. لذا هنگامى كه زبير فرزند
خود عبدالله را كه خواهر زادهء عايشه بود روانهء خانه او كرد, تا عايشه را براى
قيام و رفتن به بصره تشويق كند. وى در پاسخ درخواست عبدالله گفت : من هرگز به مردم
دستور قيام نداده ام . من به مكه آمده ام كه به مردم اعلام كنم كه امام آنان چگونه
كشته شده است و اين كه گروهى , با اينكه خليفه را توبه دادند او را كشته اند, تا
مردم خود بر ضد كسانى قيام كنند كه بر او شوريدند و او را كشتند و زمام امور را
بدون مشورت به دست گرفتند.
عبدالله گفت : اكنون كه نظر تو دربارهء على و قاتلان عثمان چنين است چرا از مساعدت
و كمك بر ضد على باز مى نشينى ؟ در حالى كه گروهى از مسلمانان آمادگى خود را براى
قيام اعلام كرده اند. عايشه در پاسخ گفت : صبر كن در اين موضوع كمى فكر كنم .
عبدالله از فحواى سخنان او احساس رضايت كرد. لذا در بازگشت به خانه , به زبير و
طلحه وعده داده كه ام المؤمنين درخواست ما را اجابت كرد. و براى تحكيم مطلب ,
فرداى آن روز به نزد عايشه رفت و موافقت قطعى و صريح او را به دست آورد و براى
ابلاغ آن منادى گروه , درمسجد و بازار, خروج عايشه را با طلحه و زبير اعلام كرد و
بدين سان مسئلهء قيام بر ضد على (ع ) و انديشهء تصرف بصره قطعى شد.(14)
طبرى متن نداى خروج كنندگان را چنين نقل
مى كند:
آگاه باشيد كه ام المؤمنين و طلحه و زبير عازم بصره هستند. هر كس مى خواهد اسلام
را عزيز گرداند و با كسانى كه خون مسلمانان را حلال شمرده اند نبرد كند و آن كس كه
مى خواهد انتقام خون عثمان را بازستاند با اين گروه حركت كند و هر كس مركب و
هزينهء رفتن ندارد, اين مركب او و اين هزينهء مسافرت او .(15)
بازيگران صحنهء سياست براى تحريك
بيشتر عواطف دينى مردم به سراغ حفصه همسر ديگر رسول خدا (ص ) نيز رفتند, وى گفت :
من تابع عايشه هستم . اكنون آه او آماده ءمسافرت است , من نيز آمادگى خود را اعلام
مى كنم . اما وقتى آمادهء رفتن شد برادرش عبدالله او را از مسافرت بازداشت و حفصه
به عايشه پيام فرستاد كه : برادرم مرا از همراهى باشما جلوگيرى كرد.
امام (ع ) براى دستگيرى ناكثان
برنامهء
اميرمؤمنان (ع ) در نخستين روزهاى حكومت خويش پاكسازى محيط جامعهء اسلامى از حكام
خودكامه اى بود كه بيت المال مسلمانان را تيول خويش قرار داده , بخش مهمى از آن را
به صورت گنج درآورده بودند و بخش ديگر را در راه مصالح شخصى خود مصرف مى كردذند و
هر كدام در گوشه اى , حاكمى خود مختار و غارتگر و آفرينندهء اختناق بود.در رأس
آنان معاويه فرزند ابوسفيان بود كه از دوران خليفهء دوم , به اين بهانه كه در
همسايگى قيصر قرار دارد, در قصرهاى قيصرى غرق در ناز و نعمت بود و هر كس كه سخنى
برضد او مى گفت فوراً تبعيد يا نابود مى شد.
وقتى خبر سرپيچى حاكم خودكامهء شام به امام (ع ) رسيد, وى با سپاه رزمندهء خويش
تصميم گرفت كه به تمرد معاويه با قدرت پاسخ بگويد و در اين فكر بود كه ناگهان
نامهء ام الفضل , دختر حارث بن عبدالمطلب , به وسيله پيك تندرو رسيد و امام (ع )
را از پيمانشكنى طلحه و زبير و حركت آنان به سوى بصره آگاه ساخت .(1) وصول نامه
تصميم امام را دگرگون ساخت و سبب شد
كه آن حضرت با همان گروهى كه عازم شام بود به سمت بصره حركت كند تا پيمانشكنان را
در نيمه راه دستگير كند و فتنه را در نطفه خفه سازد. از اين جهت , <تمام >فرزند
عباس را به فرماندارى مدينه و <قثم >فرزند ديگر او را به فرماندارى مكه نصب كرد(2)
و با هفتصد نفر (3) فدايى از مدينه راه بصره را در پيش گرفت . وقتى - الامامة و
السياسة, ص 51 به نقل تاريخ طبرى (ص 169 تعداد آنان نهصد نفر بود.
به <ربذه >رسيد آگاه شد كه
پيمانشكنان قبلاً احتمال دستگيرى خود را در نيمه راه پيش بينى كرده بودند و به
وسيلهء افراد آشنا از بيراهه عازم بصره شده اند.(4)
اگر امام (ع ) از حركت آنان زودتر
آگاه شده بود در نيمهء راه دستگيرشان مى كرد و دستگيرى آنان بسيار آسان بود و با
مقاومتى روبرو نمى شد. زيرا اتحاد زبير با طلحه اتحادى صورى بود و هر يك مى خواست
خود زمام امر را به دست بگيرد و ديگرى را از صحنه طرد كند. نفاق آنان به حدى بود
كه از لحظهء حركت از مكه آثار اختلاف در بين آن دو آشكار شد.حتى در مسير بصره كار
امامت در نماز به جاى باريك كشيد و هر كدام مى خواست پيشواى همراهان در نماز شود به
سبب همين اختلاف , به فرمان عايشه , هر دو از امامت درجماعت محروم شدند و امامت
نماز به فرزند زبير, عبدالله واگذار شد معاذ مى گويد: به خدا سوگند اگر اين دو نفر
بر على پيروز مى شدند هرگز در مسئلهء خلافت به توافق نمى رسيدند(5).
برخى از ياران امام يادآور شدند كه
از تعقيب طلحه و زبير منصرف شود, ولى امام نظر آنان را نپذيرفت . على (ع ) در اين
مورد سخنى دارد كه يادآور مى شويم :
<والله لا اكون كالضبع تنام على طول اللدام حتى يصل اليها طالبها و يختلها راصدها. و لكنى اضرب بالمقبل الى الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصى المريب ابد حتى ياتى على يومى >(6).
به خدا قسم , من هرگز مانند كفتار
نيستم كه با نواختن ضربات آرام و ملايم بر در لانه اش به خواب رود و ناگهان
دستگيرش سازند. بلكه من با شمشير برندهء علاقه مندان حق آنان راكه پشت به آن كنند
مى زنم و به يارى دستهاى فرمانبرداران , عاصيان و ترديد كنندگان را عقب مى رانم تا
آن گاه كه مرگ من فرا رسد.
على (ع ) با اين سخن برنامهء خود را اعلام كرد و سكوت را در برابر ياغيان و
باجيگران روانداشت و براى تحقق اين هدف به فكر تجديد سازمان سپاهيان خود افتاد.
تجديد سازمان ارتش
امام (ع ) پس از آگاهى از فرار ناكثان تصميم گرفت كه آنان را تا بصره
تعقيب كند, ولى گروهى كه همراه آن حضرت بود از هفتصد يا نهصد نفر تجاوز نمى كرد.
هر چند اكثر آنان رارزمندگان زبدهء مهاجرين و انصار, كه برخى در نبرد بدر نيز شركت
داشتند, تشكيل مى داد, اما اين تعداد براى مقابله با گروهى كه براى نبرد اجير شده
بودند و قبايلى از اطراف بصره را نيز با خود هماهنگ ساخته بودند كافى نبود. از اين
رو, امام تصميم گرفت كه به ارتش خود سازمان جديد دهد و از قبايل اطراف كه تحت
اطاعت امام بودند كمك بگيرند. بر اين اساس , عدى بن اتم به سوى قبيلهء خود (طى )
رفت و آنان را از حركت على (ع ) براى سركوبى پيشمانشكنان آگاه ساخت و در انجمن
سران قبيله چنين گفت :
بزرگان قبيلهء طى ! شما در دوران پيامبر از نبرد با او خوددارى كرديد و خدا و
پيامبرش را حادثهء <مرتدان >يارى داديد. آگاه باشيد كه على بر شما وارد مى شود.
شما در عصر جاهلى براى دنيا نبرد مى كرديد; هم اكنون , در عصر اسلام , براى آخرت
بجنگيد. اگر دنيا را بخواهيد, نزد خدا غنيمتهاى فراوانى وجود دارد. من شما را به
دنيا و آخرت دعوت مى كنم . هم اكنون على و مجاهدان بزرگ اسلام , از مهاجرين و
انصار و بدرى و غير بدرى , به سوى شما مى آيند و بر شما وارد مى شوند. تا دير نشده
است برخيزيد و به استقبال امام بشتابيد.
سخنرانى عدى شور عجيبى در آن انجمن پديد آور دو صداى تأييد و تصويب از هر طرف بلند
شد و اعضاى انجمن , همگى , آمادگى خود را براى نصرت و كمك امام (ع ) اعلام كردند.
هنگامى كه امام بر آنان وارد شد, پيرمرد در برابر آن حضرت ايستاد و به او به اين
نحو خوش آمد گفت :
آفرين بر تو اى اميرالمؤمنين , به خدا سوگند, اگر بيعت تو بر گردن ما نبود ما تو
را به سبب خويشاونديت با پيامبر و سوابق درخشانت يارى مى كرديم . تو راه جهاد را
در پيش بگير وهمهء مردم قبيلهء طى پشت سرتو قرار دارند و هيچ كس از آنان از سپاه
تو تخلف نمى كند.
نتيجهء اقدام عدى اين بود كه گروهى سوار نظام به ارتش امام (ع ) پيوستند و ارتش او
تجديد سازمان يافت .
در كنار قبيلهء طى قبيلهء بنى اسد زندگى مى كردند . يك نفر از سران آن قبيله به
نام زفر, كه از مدينه ملازم امام (ع ) بود, از حضرتش اجازه گرفت كه وى نيز به ميان
قبيلهء خود برود وآنان را به يارى امام دعوت كند. وى پس از مذاكره با افراد قبيلهء
خود موفق شدكه گروهياز آنان را براى يارى على (ع ) آماده سازد و همراه خود به
اردوگاه آن حضرت بياورد. البته نتيجهء اقدام زفر, از نظر موفقيت , به سان عدى نبود
و علت آن اين بود كه عدى , به سبب اصالت خانوادگى و بذل و بخششهاى پدرش (حاتم ) در
ميان قوم خود نفوذ فوق العاده اى داشت , در حالى كه زفر از اين موقعيت برخوردار
نبود . گذشته از اين , قبيلهء طى استوارى عقيده و انضباط اسلامى خود را در حادثهء
مرتدان به خوبى نشان داده بود و پس ازدرگذشت پيامبر (ص ) يك نفر از آنان مرتد نشد,
در صورتى كه قبيلهء بنى اسد راه ارتداد را در پيش گرفت و بار ديگر, بر اثر
مجاهدتهاى قبيلهء طى , بنى اسد به اسلام بازگشتند.(7)
سرگذشت ناكثان در راه بصره
طلحه و زبير از ياران رسول اكرم (ص ) بودند ولى از چنان موقعيت و قدرتى
برخوردار نبودند كه به تنهايى بر ضد حكومت مركزى بشورند و سپاهى را از مكه تا بصره
رهبرى كنند.اگر همسر رسول خدا (ص ) در ميان آنان نبود و اگر ثروت كلان امويان را
در اختيار نداشتند در همان مكه توطئه آنان بر ملا و نقشه هايشان نقش بر آب مى شد .
بارى , آنان در پوشش خونخواهى عثمان و اينكه على (ع ) قاتل يا هوادار قاتلان اوست
مكه را به عزم بصره ترك گفتند و در طى راه پيوسته شعار <يا الثارات عثمان >سر مى
دادند ولى اين شعار چندان مسخره بود كه حتى نزديكان عثمان نيز بر آن مى خنديدند .
دو ماجراى زير شاهد صدق اين مطلب است :
سعيد بن عاص در منطقهء <ذات عرق >با كاروان ناكثان , كه در رأس آنان طلحه و زبير
بودند , ملاقات كرد. سعيد كه خود از آل اميه بود, رو به مروان كرد و گفت : كجا مى
رويد؟ قاتلان عثمان همانان هستند كه در پشت سر شما حركت مى كنند (يعنى طلحه و
زبير).(8)
ابن قتيبه در اين مورد روشنتر سخن
گفته است . او مى نويسد:
وقتى طلحه و زبير و عايشه در سرزمين <ابوطاس >از منطقهء خيبر فرود آمدند, سعيد بن
عاص , در حاليكه مغيرة بن شعبه او را همراهى مى كرد, با كمان سياهى كه بر دست داشت
به سراغ عايشه رفت و گفت : كجا مى روى ؟ گفت : به بصره . سعيد گفت : چه مى خواهى ؟
گفت : انتقام خون عثمان را. سعيد گفت : اى ام المؤمنين ! قاتلان عثمان در ركاب تو
هستند. آن گاه به سراغ مروان رفت و همين گفتگو را با او نيز داشت و گفت : قاتلان
عثمان همين طلحه و زبير هستند كه با كشتن او حكومت را براى خود مى خواستند, اما
چون به هدف خودنرسيده اند مى خواهند خون را با خون و گناه را با توبه بشويند.(9)
مغيرة بن شعبه , كه پس از شهادت على
(ع ) دست راست معاويه به شمار مى رفت , در آن روز رو به مردم كرد و گفت : اى مردم
, اگر با ام المؤمنين بيرون آمده ايد براى او نيكفرجامى بخواهيد, و اگر براى گرفتن
انتقام خون عثمان خروج كرده ايد قاتلان عثمان همين سران شمايند, و اگر به منظور
انتقاد بر على به راه افتاده ايد بگوييد چه اشكالى بر او گرفته ايد. شمارا به خدا,
در ظرف يك سال از برپا كردن دو فتنه (قتل عثمان و نبرد با على ) بپرهيزيد. ولى نه
سخنان سعيد و نه كلام مغيره , هيچ يك در آنان اثر نكرد. پس سعيد راه يمن را و
مغيره را طائف را در پيش گرفت و هيچ كدام در نبردهاى جمل و صفين شركت نجستند.
شتاب در حركت
طلحه و زبير براى پرهيز از گرفتارى به دست امام (ع ) منازل ميان مكه و
بصره را به سرعت طى مى كردند. از اين رو, به فكر تهيهء شترى تندرو افتادند كه هر
چه زودتر عايشه را به بصره برساند. در نيمهء راه , عربى را از قبيلهء <عرنيه >ديدند
كه بر جمل (شتر نر) تيزپايى سوار است . از او خواستند كه جمل خود را بفروشد. او
ارزش شتر خود را هزار درهم گفت .خريدار اعتراض كرد و گفت : مگر ديوانه اى ؟ كجا
ارزش يك جمل هزار درهم است ؟ صاحب شتر گفت : تو از وضع آن آگاه نيستى . هيچ شترى
را ياراى مسابقه با آن نيست . خريدارگفت : اگر بدانى اين جمل را براى چه مى خواهم
بدون دريافت درهمى آن را مى بخشى . پرسيد: براى چه كسى مى خواهى ؟ گفت براى عايشه
ام المؤمنين , صاحب شتر, از روى اخلاص به ساحت نبوت , جمل را قديم كرد و در برابر
آن چيزى نخواست . خريدار براى اينكه از او به عنوان راهنما استفاده كند, او را به
محلى كه كاروان عايشه در آنجا فرود آمده بود برد و در مقابل آن جمل يك شتر ماده به
ضميمهء چهارصد يا ششصد درهم به وى داد و از او خواست كه آنان را در پيمودن بخشى از
اين بيابان كمك كند و او نيز پذيرفت .
راهنما, كه از آشناترين افراد به آن سرزمين بود, مى گويد: از هر آبادى و چاه آبى
كه عبور مى كرديم عايشه نام آنجا را از من سؤال مى كرد; تا اينكه وقتى از سرزمين <حواب >عبوركرديم
صداى سگان آنجا بلند شد. ام المؤمنين سر از هودج بيرون آورد و پرسيد: اينجا كجاست
؟ گفتم : حوأب است . عايشه تا نام حوأب را از من شنيد فريادش بلند شد و فوراً به
بازوى جمل زد و آن را خوابانيد و گفت : به خدا سوگند, من همان زنى هستن كه از
سرزمين حوأب مى گذرد و سگان آنجا بر شتر وى پارس مى كنند. اين جمله را سه بار
تكرار كرد وفرياد زد كه او را باز گردانند. توقف ام المؤمنين سبب شد كه كاروان نيز
توقف كند و شتران را بخوابانند. اصرار بر حركت مؤثر نيفتاد و تا روز بعد عايشه در
آنجا توقف كرد. اماسرانجام خواهرزادهء او, عبدالله بن زبير, آمد و گفت : هر چه
زودتر حركت كن كه على در تعقيب ماست و ممكن است همگى در چند او گرفتار شويم .(10)
طبرى , از روى تعصب و پنهان كارى , جريان را به نحوى كه نقل كرديم آورده است , ولى
ابن قتيبه كه متقدم بر وى است (متوفا به سال 276 مى نويسد:
هنگامى كه ام المؤمنين از نام سرزمين حوأب آگاه شد به فرزند طلحه گفت : من بايد
برگردم , زيرا رسول خدا روزى در ميان همسران خود, كه من نيز در جمع آنها بودم ,
سخن مى گفت و از جمله فرمود: <مى بينم كه يكى از شما از سرزمين حوأب مى گذرد و سگان آنجا بر او پارس مى كنند>.
سپس رو به من كرد و گفت : <حميرا, مبادا تو آن زن باشى >. در اين هنگام فرزند طلحه
درخواست ادامهء مسير را كرد و لى مؤثر نيفتاد. خواهر زادهء او, عبدالله بن زبير,
منافقانه سوگند ياد كرد كه : نام اين سرزمين حوأب نيست و ما حوأب را در اول شب پشت
سر نهاديم . بر اين سخن نيز اكتفا نكردند و گروهى از اعراب باديه نشين را آوردند و
همگى به دروغ گواهى دادند كه نام اين سرزمين حوأب نيست . اين نوع شهادت دروغ , در
هوع خود, در تاريخ اسلام بى سابقه است . پس كاروانيان به مسير خود ادامه دادند و
در نزديكى بصره براى تسخير اين شهر, كه عثمان بن حنيف از طرف على (ع )استاندار
آنجا بود, فرود آمدند.(11)
پيمانشكنان به بصره نزديك مى شوند
وقتى كاروان ناكثان به نزديكى بصره رسيد مردم از قبيلهء تميم از عايشه
درخواست كرد كه پيش از وردو به بصره سران آنجا را از هدف خود آگاه سازد. از اين
رو, عايشه نامه هايى به شخصيتهاى بزرگ بصره نوشت و خود در محلى به نام <حفير>فرود
آمد و منتظر پاسخ نامه هاى خود شد.
ابن ابى الحديد از ابى مخنف نقل مى كند كه طلحه و زبير نيز نامه اى به عثمان بن
حنيف استاندار بصره نوشت و از او درخواست كردند كه دراالاماره را در اختيار آنان
بگذارد. وقتى نامهء آنان به عثمان رسيد, وى احنف بن قيس را خواست و او را از مضمون
نامه آگاه كرد. احنف به عنوان مشورت گفت : آنان كه براى خونخواهى عثمان قيام كرده
اند, خود, خون اورا ريخته اند و من لازم مى دانم كه آمادهء مقابله با آنان باشى .
تو استاندارى و مردم سخن تو را گوش مى كنند. لذا پيش از آنكه آنان بر تو وارد شوند
تو به سوى آنان برو. عثمان گفت :نظر من نيز همين است , ولى منتظر دستور امام (ع )
هستم .
پس از احنف , حكيم بن جبلهء عبدى وارد شد. عثمان نامهء طلحه و زبير را براى او
خواند و او نيز همان سخن احنف را تكرار كرد و گفت : اجازه بده من براى مقابله با
آنان برخيزم , اگرگردن به اطاعت امير مؤمنان نهادند چه بهتر و گرنه با همه نبرد
كنم . عثمان گفت : اگر تصميم بر مقابله باشد خودم براى اين كار اولى هستم . حكيم
گفت : هر چه زودتر دست به كارشود, كه اگر ناكثان وارد بصره شوند دلهاى مردم را, به
سبب همراه بودن همسر پيامبر با آنان , به سوى خود متوجه مى سازند و تو را از اين
مقام خلع مى كنند.
در اين اوضاع نامه اى از امام (ع ) به عثمان بن حنيف رسيد كه او را از پيمانشكنى
طلحه و زبير و حركتشان به سوى بصره آگاه ساخته و دستور داده بود كه آنان را به
وفاى به عهد وپيمان دعوت كند; اگرپذيرفتند با آنان رفتارى نيكو داشته باشد والا
كار را با جنگ فيصله دهد تا خدا ميان از و آنان داورى كند. امام (ع ) نامه را از
ربذه ارسال كرده بود. نامه به املاى آن حضرت به خط منشى او عبيدالله بود .(12)
استاندار بصره پس از مشورت با ياران و بعد از وصول نامهء امام (ع ) فوراً دو شخصيت
بزرگ بصره , عمران بن حصين و ابوالاسود دوئلى (13), را طلبيد و به آنان مأموريت
داد كه از بصره بيرون روند و با طلح
و زبير در محلى كه سران ناكثان فرود آمده اند ملاقات كننده و از هدف آنان از
لشگركشى به بصره جويا شوند. آنان نيز فوراً به لشگرگاه ناكثان رفتند و باعايشه و
طلحه و زبير ملاقات كردند. عايشه در پاسخشان چنين گفت : گروهى امام مسلمانان را
بدون تفسير كشتند و خون محترمى را ريختند و مال حرامى را غارت كردند و احترام ماه
حرام را از بين بردند. من به اينجا آمده ام تا از جرائم اين گروه پرده بردارم و به
مردم بگويم كه در اين مورد چه كنند.(14) (و به نقلى گفت :) من به اينجا آمده ام تا
سپاهى فراهم سازم و به كمك آن
دشمنان عثمان را مجازات كنم .
هر دو نفر از حضور ام المؤمنين برخاستند و به نزد طلحه و زبير رفتند و به آنان
گفتند: براى چه آمده ايد؟ گفتند: براى خونخواهى عثمان . نمايندگان استاندار
پرسيدند: مگر با على بيعت نكرده ايد؟ گفتند: بيعت ما از ترس شمشير اشتر بود. آن
گاه نمايندگان به حضور استاندار بازگشتند و او را از هدف پيمانشكنان آگاه ساختند.
استاندار امام (ع ) تصميم گرفت كه با نيروى مردم از نزديك شدن آنان به بصره
جلوگيرى كند. از اين جهت , مناديان در شهر و اطراف ندا سر دادند و مردم را به
اجتماع در مسجددعوت كردند. سخنگوى استاندار, براى ردگم كردن , خود را يك فرد كوفى
و از قبيلهء <قيس >معرفى كرد و گفت :
اگر اين گروه مى گويند كه از ترس جان خود به بصره آمده اند, اما سخن بى پايه اى مى
گويند; زيرا آنان در حرم الهى (مكه ) بودند كه مرغان هوا نيز در آنجا در امن و
امان هستند. و اگربراى گرفتن خود عثمان به اينجا آمده اند, قاتلان عثمان در بصره
نيستند كه به سراغ آنان بيايند. اى مردم , لازم است كه در برابر آنان قيام كنيد و
آنان را به همانجا كه آمده اندبازگردانيد.
در اين ميان مردى به نام اسود برخاست و گفت : آنان ما را قاتلان عثمان نمى دانند,
بلكه آمده اند از ما كمك بگيرند و انتقام خون او را بستانند. سخن اسود هر چند با
مخالفت اكثريت روبرو شد ولى معلوم شد طلحه و زبير در ميان مردم بصره حاميانى
دارند.
كاروان ناكثان از محلى كه فرود آمده بودند به سوى بصره حركت كردند و عثمان بن حنيف
نيز براى مقابله و جلوگيرى از آنان حركت كرد و در منطقه اى به نام <مربد>رو در روى
يكديگر قرار گرفتند. سپاهيان طلحه و زبير در سمت راست منطقه و عثمان بن حنيف و
ياران او در سمت چپ آن قرار داشتند. طلحه و زبير درباره فضايل عثمان و مظلوميت
اوسخن گفتند و مردم را بر گرفتن انتقام او دعوت كردند. صداى تصديق از طرفداران آن
دو برخاست , ولى ياران استاندار به تكذيب گفتار هر دو برخاستند و نزاع ميان طرفين
بالاگرفت . اما كوچكترين شكافى در ميان ياران عثمان پديد نيامد.
وقتى عايشه وضع را چنين ديد شروع به سخن كرد و گفت :
مردم پيوسته از كاركنان عثمان در اطراف شكوه داشتند و مطالب را با ما در ميان مى
گذاشتند. ما در اين مورد نگريستيم و او را فردى بى گناه و پرهيزگار و وفادار و
گزارشگران راحيله گر و دروغگو يافتيم . منتقدان وقتى نيرومند برخانهء او هجوم
بردند و خون او را در ماه حرام و بدون عذر ريختند. آگاه باشيد كه آنچه بر شما
شايسته است و بر غير شما شايسته نيست اين كه كه قاتلان را بگيريد و حكم خدا را
دربارهء آنان اجرا كنيد (سپس اين آيه را خواند:) <الم تر الى الذين اوتوا نصيباً من الكتاب يدعون الى كتاب الله اليحكم بينهم >.(15)
پپسخنان عايشه شكافى در ميان ياران
استاندار پديد آورد. گروهى به تصديق عايشه و گروهى به تكذيب او پرداختند و خاك
پرانى و سنگ اندازى به سوى هم در جبهه متحد عثمان بن حنيف آغاز شد. در اين هنگام
عايشه <مربد>را به عزم نقطه اى به نام <دباغين >ترك گفت , در حالى كه دو دستگى بر
ياران عثمان حكومت مى كرد و سرانجام گروهى از آنان به ناكثين پيوستند.
استيضاح ناكثان
در محلى كه عايشه فرود آمد مردى از قبيلهء بنى سعد به استيضاح او
پرداخت و گفت :
اى ام المؤمنين ! كشتن عثمان براى ما آسانتر از خروج تو از خانه و ركوب تو بر اين
جمل ملعون است . تو از جانب خدا ستر و پردهء حركت و احترام داشتى (16), ولى پردهء
احترام خود را دريدى و حرمت خود را
از ميان بردى . اگر با اختيار خود آمده اى از همين جا باز گردد و اگر به اكراه
آمده اى از ما كمك بگير.
جوانى ديگر از همان قبيله رو به زبير و طلحه كرد و گفت :
اما تو اى زبير, حوارى پيامبر به شمار مى رود و تو اى طلحه , با دست خود رسول خدا
را از آسيب حفظ كردى . مادرتان را همراه مى بينم . آيا زنان خود را نيز همراه
آورده ايد؟ گفتند:نه . گفت : من در اين لحظه از شما جدا مى شوم .
سپس اشعارى سرود كه نخستين بيت آن اين است :
;صنتم حلائلكم و قدتم امكم هذا لعمرك قلة الانصاب
همسران خود را در پشت پرده نشانده ايد ولى مادر خود را سوق داده ايد, سوگند به جان
تو اين نشانه كمى انصاف است . (17)
در اين هنگام حكيم بن جبلهء عبدى با ياران خود به كمك استاندار امام (ع ) قيام كرد
و نبرد شديدى ميان او و طرفداران طلحه و زبير در گرفت . عايشه براى جداسازى هر دو
گروه دستور داد كه از آن نقطه برخيزند و به سوى قبرستان <بنى مازن >حركت كنند.
وقتى به آن نقطه رسيدند تاريكى شب در ميان دو گروه فاصله انداخت و استاندار نيز به
شهر بازگشت .
ياران عايشه شبانه در محلى به نام <دار الرزق >گرد آمدند و خود را آمادهء نبرد
ساختند. فرداى آن روز حكيم بن جبله بر آنها حمله برد و نبرد خونينى ميان طرفين رخ
داد و تعدادى ازهر دو گروه كشته و زخمى شدند.
صلح موقت ميان دو گروه
تا اينجا تاريخ نگاران وقايع را متفقاً به نحوى كه يادآور شديم نوشته
اند. سخن در وقايع بعدى است كه چگونه اين دو گروه به توافق رسيدند كه دست از نبرد
بردارند و منتظر حادثه ءديگر شوند. در اينجا طبرى , و به پيروى از او جزرى در <كامل >,
مطلب را به دو صورت نوشته اند. به نظر مى رسد كه صورت دوم قريب به واقع باشد, ولى
ما هر دو صورت رامى نگاريم .
لف ـ استفسار از كيفيت بيعت طلحه و زبير
طبرى مى نويسد: طرفين توافق كردند كه نامه اى به مردم مدينه نوشته شود
و از كيفيت بيعت طلحه و زبير با على (ع ) استفسار شود. چنانكه مردم مدينه گواهى
دادند كه بيعت آنان از روى اختيار و آزادى بوده است , هر دو نف ربايد از آن محل به
مدينه باز گردند و متعرض عثمان بن حنيف نشوند و اگر گواهى دادند كه بيعت آنان به
اكراه و از روى خوف بوده است در آن صورت بايد عثمان بصره را ترك گويد و دار
الاماره و بيت المال را و آنچه را مربوط به حكومت است در اختيار طلحه و زبير
بگذارد.
طبرى متن صلحنامه را در تاريخ خود آورده است و يادآور شده كه كعب بن سور حامل آن
شد و به سوى مدينه رهسپار گشت . در روز جمعه در مسجد مدينه پيام مردم بصره را به
سمع مدينه رسانيد ولى جز يك نفر به نام اسامه كسى پاسخ او را نگفت . اسامه گفت :
بيعت آنان اختيارى نبود و از روى اكراه و ترس بوده است . در اين هنگام مردم از
كثرت خشم خواستند او را بكشند و اگر برخى مانند صهيب و محمد بن مسلمه به داد او
نرسيده بودند خون او ريخته مى شد. كعب آنچه را در مسجد مدينه ديده بود پس از
بازگشت به بصره نقل كرد و اين امر سبب شد كه طلحه و زبير بر عثمان بن حنيف پيام
فرستادند كه دارالاماره را ترك كند, زيرا ثابت شد كه بيعت آن دو با ميل و رغبت
نبوده است .
صلح و سازش بر اين اساس بسيار بعيد به نظر مى رسد و اين نقل از جهاتى دور از واقع
است , زيرا:
1- ناقل آن سيف بن عمر است كه محققان او را فردى صالح و راستگو نمى دانند, ولى
متأسفانه قسمتى از تاريخ طبرى (از حوادث سال 11تا حوادث سال 36هجرى ) انباشته
ازمنقولات اوست .
2- پيمودن راه بصره به مدينه و بازگشت مجدد به بصره وقت زيادى مى طلبيد و ناكثان
مى دانستند كه امام (ع ) از مدينه حركت كرده و در تعقيب آنهاست . بنابراين , هرگز
مصلحت نبود كه پيمانشكنان , با احساس چنين خطرى در پشت گوش خود, به چنان شرطى تن
دهند و دست روى دست بگذارند و به تسخير شهر و خلع استاندار نپردازند و منتظر پاسخ
شوند.
3- كسانى به چنان شرطى تن مى دهند كه مطمئن باشند كه ياران پيامبر به بيعت اكراهى
آنان گواهى خواهند داد, در صورتى كه چنين اطمينانى براى آنان وجود نداشت , بلكه
بايدگفت كه بر خلاف آن اطمينانى براى آنان وجود نداشت , بلكه بايد گفت كه بر خلاف
آن اطمينان داشتند و لذا, بنا به نقل طبرى از سيف بن عمر, فقط يك نفر كه او نيز از
متقاعدين بيعت با امام (ع ) بود, بر بيعت اكراهى آن دو گواهى داد و ديگران , طبق
نقل خود سيف , در پاسخ سكوت كردند.
4- روشنترين گواه بر اينكه بيعت آنان اكراهى نبوده اين است كه گروهى مانند سعد
وقاص , عبدالله بن عمر, اسامه و حسان و... از بيعت امتناع كردند و از همه چيز
كناره گيرى كردندو كسى متعرض آنان نشد. اگر طلح و زبير نيز مايل به بيعت نبودند مى
توانستند در رديف قاعدان قرار گيرند. چنانچه وقتى امام (ع ) از اين مطلب آگاه شد
دربارهء زبير فرمود:
زبير گمان مى كند كه به دست بيعت كرده و در دل مخالف بوده است . او, در هر حال ,
به بيعت خود اقرار كرده , مدعى شده است كه در باطن خلاف آن را پنهان داشته است .
بايدبراى اين مطلب گواه بياورد و اگر نداشت , بيعت او به حال خود باقى است و بايد
مطيع و فرمانبر باشد.(18)
بعدها نيز, پس از كشته شدن سران
پيمانشكنان , امام (ع ) وضع آن دو را چنين تشريح مى كند:
<اللهم انهما قطعانى و ظلمانى و نكثا بيعتى و البا الناس على فاحلل ما عقد او لا تحكم لهما ما ابرما و ارهما المساءة فيما املا و عملا. و لقد استثبتهما قبل القتال , و استانيت بهما امام الوقاع فغمطا النعمة وردا العافية>.(19)
پروردگارا, طلحه و زبير پيوند خود
را با من قطع كردند و بر من ستم نمودند و بيعت خود را شكستند و مردم را بر من
شوراندند.
خدايا, آنچه را بسته اند بگشا و آنچه را تابيده اند استوار مگردان و كيفر آنچه را
كه آرزو داشتند و انجام دادند به آنان بنما. من پيش از شروع جنگ آنان را مهلت دادم
كه به بيعتى كه كرده بودند باز گردند, ولى كفران نعمت كردند و سلامت دو جهان را از
دست دادند.
ـ كسب تكليف از امام (ع )
صورت ديگر توافق اين است كه عثمان بن حنيف خطاب به ناكثان گفت كه مأمور
على (ع ) است و به هيچ وجه نمى تواند به خواستهء آنان تن دهد جز اينكه نامه اى به
امام بنويسد واز او كسب تكليف كند.(20) ابن قتيبه در كتاب <الامامة و السياسة>مى
افزايد: طرفين توافق كردند كه عثمان بن حنيف در موقعيت خود بماند و دارالاماره و
مسجد و بيت المال
تتدر اختيار او باشد و طلحه و زبير
در هر جا كه خواستند فرود آيند تا خبرى از على (ع ) برسد. اگر با امام به توافق
رسيدند كه هيچ ; در غير اين صورت هر كس در انتخاب راه و روش آزاد خواهد بود. و بر
اين مطلب ميثاق سپردند و گروهى را از طرفين گواه گرفتند.(21)
اين نقل صحيحتر به نظر مى رسد. البته اين بدان معنى نيست كه سران ناكثين واقعاً و
از صميم قلب به اين توافق تن دادند, بلكه آنان با پذيرش صورى توافق , تصميم داشتند
كه دراولين فرصت با شبيخون زدن دارالاماره را تسخير كنند و دست عثمان بن حنيف را
از امارت بصره كوتاه سازند. لذا مى نويسند كه عايشه نامه اى به زيد بن صوحان نوشت
و در آن نامه او را فرزند خاص خود خواند و درخواست كرد كه به گروه آنان بپيوندد يا
لااقل در خانه اش بنشيند و على را يارى نكند. زيد در پاسخ نامهء او نوشت : رحمت
خدا شامل حال ام المؤمنين باشد. به او امر شده است كه در خانهء خود بنشيند و به ما
امر شد است كه جهاد كنيم . او وظيفهء خود را ترك كرده است و ما را به انجام وظيفهء
خودش (جلوس در خانه )دعوت مى كند! از طرفى , به آنچه كه ما به آن موظف هستيم قيام
كرده است و ما را از عمل به وظيفهء خود باز مى دارد.
ابن ابى الحديد نقل مى كند كه سران ناكثين با هم به گفتگو پرداختند و يادآور شدند
كه با ضعفى كه دارند اگر على با سپاه خود برسد كار آنان پايان مى پذيرد. از اين
جهت , به سران قبايل اطراف نامه نوشتند و موافقت بعضى از قبايل (مانند: ازد, ضبه و
قيس بن غيلان ) را جلب كردند در عين حال , بعضى از قبايل نسبت به امام (ع ) وفادار
ماندند.(22)
تاى خونين
در چنان شرايطى بود كه سران ناكثان در خود
احساس قدرت كردند و هنوز از ارسال نامهء عثمان چيزى نگذشته بود كه در يك شب سرد كه
باد تندى نيز مى وزيد, به هنگام نمازعشاء و به نقلى به هنگام نماز صبح , به مسجد و
دارالاماره حمله بردند و با كشتن مأموران حفاظت مسجد و دارالاماره و زندان , كه
تعداد آنان مختلف نقل شده است , برحساسترين نقاط شهر مسلط شدند و سپس براى جلب
توجه مردم , هر يك از سران به سخنرانى پرداخت .
طلحه در ضمن تجليل از خليفهء مقتول گفت : خليفه گناهى مرتكب شد ولى به سبب آن توجه
كرد. ما نخست مى خواستيم او را توبيخ كنيم , ولى سفيان ما بر ما غلبه كردند و او
راكشتند. وقتى سخن او به اينجا رسيد, مردم لب به اعتراض گشودند و گفتند: نامه هايى
كه از تو دربارهء خليفه مى رسيد مضمونى غير از اين داشت . تو ما را بر قيام بر ضد
او دعوت مى كردى .
در اين هنگام زبير برخاست و در تبرئهء خود گفت : از من نامه اى به شما نرسيده است
.
در اين موقع مردى از قبيلهء <عبدالقيس >برخاست و سرگذشت خلافت خلفاى چهارگانه را
مطرح كرد و حاصل گفتار او اين بود كه نصب تمام خلفا به وسيلهء شما مهاجرين و
انصارصورت مى گرفت و كوچكترين مشورتى با ما نمى كرديد. تا اينكه سرانجام با على
بيعت كرديد بدون اينكه از ما نظر بخواهيد. حال چه ايرادى بر او گرفته ايد؟ آيا
مالى را به خوداختصاص داده ؟ آيا به غير حق عمل كرده ؟ آيا منكرى مرتكب شده است ؟
اگر هيچ يك از اين كارها صورت نگرفته است , چرا شورش كرده ايد؟
منطق محكم و نيرومند او خشم دنيا خواهان را تحريك كرد و مى خواستند او را بكشند,
ولى قبيلهء او مانع او شدند. اما فرداى آن روز بر سر او ريختند و او را با هفتاد
نفر ديگر كه به يارى او برخاسته بودند از دم تيغ گذراندند. سپس زمام امور را, از
امامت نماز گرفته تا بيت المال , در اختيار گرفتند و به بخشى از مراد خود رسيدند.(1)
سرنوشت استاندار
ثبات استاندار در حفظ مقام و موقعيت امام (ع ), ناكثان را سخت عصبانى
كرده بود. لذا در نخستين لحظاتى كه بر او دست يافتند او را لگدمال كردند و موهاى
سر و رويش را كندند.سپس در قتل او به مشاوره پرداختند و سرانجام تصويب كردند كه او
را رها كنند, زيرا از آن مى ترسيدند كه برادر او سهل بن حنيف در مدينه واكنش تندى
نشان دهد.
عثمان بن حنيف بصره را به عزم ديدار على (ع ) ترك گفت . هنگامى كه امام (ع ) او را
به آن صورت ديد از باب مطايبه فرمود: از سوى ما به صورت يك پيرمرد رفتى و اكنون به
صورت يك جوان برگشتى ! عثمان حادثه را بر امام (ع ) تشريح كرد.
تعداد كسانى كه در اين كودتاى خونين به قتل رسيدند مختلف نقل شده است . طبق نقل
طبرى در تاريخ خود و جزرى در <كامل >, كشته شدگان چهل نفر بودند ولى ابن ابى
الحديدتعداد آنان را هفتاد تن ذكر كرده است و به نقل ابو مخنف (در جمل ) چهار صد
تن كشته شدند.(2)
رقت آور آنكه ناكثان بر اين گروه , كه همگى نگهبانان مسجد و دارالاماره و زندان
بودند, با خدعه و حيله دست يافتند و همه را به طرز فجيعى سر بريدند.
قيام حكيم بن جبله
در اين ميان , حيكم بن جبلهء از خلع رقتبار عثمان و قتل فجيع نگهبانان
دارالاماره سخت آزرده شد و با سيصد تن از قبيلهء عبدالقيس تصميم گرفت با آنان نبرد
كند و با ترتيب دادن چهار گردان , و به همراهى سه برادرش و تعيين فرمانده بارى هر
يك , بر ناكثين حمله برد. ناكثان براى تشويق مردم به مقابله با حيكم , براى اولين
بار همسر رسول خدا (ص ) را برشتر نشاندند و با استفاده از موقعيت او عواطف مردم را
نسبت به خود جلب كردند. از اين جهت , روز قيام حيكم را نيز روز جمل ناميده اند و
براى امتياز آن با روز جمل معروف اولى را به صفت كوچك و دومى را به صفت بزرگ منسوب
كرده اند.
در اين نبرد تمام سيصد تن از ياران حكيم به همراه سه برادر او كشته شدند و بدين
ترتيب امارت سرزمين بصره به صورت بلامنازع در اختيار طلحه و زبير قرار گرفت . ولى
از آنجا كه هر دو نفر خواهان حكومت و فرمانروايى بودند بر سر امامت نماز, سخت به
نزاع برخاستند, زيرا امامت هر كدام در آن روز نشانهء امارت او بود. وقتى عايشه از
اختلاف آن دو آگاه شد دستور داد كه هر دو كنار بروند و امامت نماز را بر عهدهء
فرزندان زبير و طلحه نهاد. پس , يك روز عبدالله بن زبير و روز ديگر محمد بن طلحه
با مردم نماز مى گزارد.
وقتى در بيت المال را گشودند و ديدگان آنان به ثروت كلان خزانهء مسلمين افتاد زبير
اين آيه را تلاوت كرد:
<و عدكم الله مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه >(فتح : 20.
خداوند غنيمتهاى فراوانى به شما وعده داده است كه دريافت مى كنيد و اين غنيمت را
به جلو انداخت .
سپس افزود: ما به اين ثروت از مردم بصره اولى و شايسته تر هستيم . آن گاه همهء
اموال را ضبط كرد. وقتى امام (ع ) بر بصره مسلط شد, همهء اموال را به <بيت المال >باز
گرداند.(3)
آگاه شدن حضرت على (ع ) از كودتا
سرزمين ربذه سرزمين خاطره هاست . امام (ع ) از دير باز اين منطقه
آشنايى داشت , بالاخص از روزى كه ربذه به صورت تبعيدگاه برخى از ياران صميمى آن
حضرت درآمد و ازجمله ابوذر, صحابى بزرگ پيامبر (ص ), به جرم پرخاشگرى بر تبعيضها و
اسرافها به آن سرزمين تبعيد شد. پس از گذشت سالها, تقدير الهى على (ع ) را به اين
منطقه سوق داده بودتا براى دستگيرى پيمانشكنان نيرويى گرد آورد.
امام (ع ) در اين سرزمين بود كه خبر ناگوار كودتاى پيمانشكنان را شنيد و آگاه شد
كه طلحه و زبير وارد شهر بصره شده اند و مأموران حفاظت دارالاماره و مسجد و بيت
المال و زندان را كشته اند و با ريختن خون صدها نفر بر شهر مسلط شده اند و
استاندار امام را, پس از ضرب و شتم و كندن موى سر و صورت , از آنجا بيرون كرده اند
و با تبليغات مسموم توانسته اند گروهى از قبايل بصره را با خود همراه سازند.
در اين مرحله , نظر امام (ع ) اين بود كه براى سركوبى ناكثين از مردم كوفه كمك
بگيرد, چه تنها سنگرى كه براى او در سرزمين عراق باقى مانده بود شهر كوفه و قبايل
اطراف آن بود.ولى در اين راه والى كوفه ابوموسى اشعرى مانع بود, زيرا هر نوع قيام
را فتنه مى پنداشت و مردم را از يارى كردن امام (ع ) باز مى داشت .
ابوموسى پيش از بيعت مهاجرين و انصار با امام (ع ) والى كوفه بود و پس از روى كار
آمدن آن حضرت , به صلاحديد مالك اشتر, در پست خود باقى ماند. آنچه امام را بر
ابقاى او درمقام خود واداشت , علاوه بر نظر مالك اشتر, پيراستگى ابوموسى از اسراف
در بيت المال و حيف و ميل آن بود و از اين حيث با ساير استانداران عثمان تفاوت و
تمايز داشت .
بارى , امام (ع ) چاره را آن ديد كه شخصيتهايى را به كوفه اعزام كند و در اين مورد
نامه هايى براى ابوموسى و مردم كوفه بفرستد تا زمينه را براى اعزام نيرو آماده
سازند و در غير اين صورت , به عزل استاندار و نصب ديگرى بپردازد. اينك شرح كارهايى
كه امام (ع ) در اين زمينه انجام داد:
(قدس) ـ اعزام محمد بن ابى بكر به كوفه
امام (ع ) محمد بن ابوبكر و محمد بن جعفر را همراه با نامه اى به كوفه
اعزام كرد تا در يك مجمع عمومى نداى استمداد او را به سمع مردم كوفه برسانند, ولى
سماجت ابوموسى در رأى خود, تلاش هر دو نفر را بى نتيجه ساخت . هنگامى كه مرمد به
ابوموسى مراجعه مى كردند, مى گفت : <القعود سبيل الاخرة و الخروج سبيل الدنيا>(4)
يعنى : در خانه نشستن راه آخرت و
قيام راه دنيا است (هر كدام را مى خواهيد برگزينيد!). از اين رو, نمايندگان امام
(ع ) بدون اخذ نتيجه كوفه را ترك گفتند و در محلى به نام <ذى قار>با آن حضرت
ملاقات كردند و سرگذشت خود را بيان داشتند.
(رض) ـ اعزام ابن عباس و اشتر
امام (ع ) در اين مورد نيز, همچون ديگر موارد, بر آن بود كه تا كار به
بن بست نرسد دست به اقدام شديدتر نزند. لذا مصلحت ديد كه پيش از اعزام ابو موسى دو
شخصيت نامى ديگر, يعنى ابن عباس و مالك اشتر, را به كوفه روانه سازد تا از طريق
مذاكره مشكل را بگشايند. پس به اشتر فرمود: كارى را كه انجام دادى و اكنون نتيجهء
بدى داده است بايداصلاح كنى . آن گاه هر دو نفر رهسپار كوفه شدند و با ابوموسى
ملاقات و مذاكره كردند .
اين بار ابوموسى سخن خود را در قالب ديگرى ريخت و به آنان چنين گفت :
<هذه فتنه صماء النائم فيها خير من اليقظان و اليقظان خير من القاعد و القاعد خير من القائم و القائم خير من الراكب و الراكب خير من الساعى >.(5)
اين شورشى است , كه انسان خواب در
آن بهتر از بيدار است و بيدار بهتر از نشسته و او بهتر از ايستاده و او بهتر از
سوار بهتر از ساعى است .
سپس افزود: شمشيرها را در غلاف كنيد و...
اين بار نيز نمايندگان امام , پس از سعى و تلاش بسيار, مأيوسانه به سوى امام (ع )
بازگشتند و او را از عناد و موضعگيرى خاص ابوموسى آگاه ساختند.
(س) ـ اعزام امام حسن (ع ) و عمار ياسر
اين بار امام (ع ) تصميم گرفت كه براى ابلاغ پيام خود از افراد بلند
پايه تر كمك بگيرد و شايسته ترين افراد براى اينكار فرزند ارشد وى حضرت مجتبى (ع )
و عمار ياسر بودند. اولى فرزند دختر پيامبر (ص ) بود كه پيوسته مورد مهر او بود و
دومى از سابقان در اسلام كه مسلمانان ستايش او را از رسول اكرم (ص ) بسيار شنيده
بودند. اين دو بزرگوار نيز با نامه اى ازامام (ع ) وارد كوفه شدند. نخست حضرت
مجتبى (ع ) نامهء امام (ع ) را, كه بدين مضمون بود, بر مردم خواند:
از بندهء خدا على امير مؤمنان به مردم كوفه , ياوران (6) شرافتمند و بلند پايگان
عرب . اما بعد, من شما را از كار (قتل ) عثمان آنچنان آگاه سازم كه شنيدم آن به
سان ديدنش باشد.
مردم بر كارهاى او خرده گرفتند و من
مردى از مهاجران بودم كه سعى مى كردم او را خرسند سازم و كمتر ملامتش كنم . در
حالى كه مثل طلح و زبير نسبت به او همچون شتررميده اى بود كه كمترين فشار بر او
موجب تند بردن شتر و آهسته راه بردن آن <حداء>هاى ناراحت كنندهء او باشد علاوه بر
اين دو, عايشه نيز ناگهان بر او خشمگين شد و سرانجام گروهى بر او دست يافتند و او
را كشتند. آن گاه مردم , بدون كمترين اكراه , بلكه با كمال رغبت , با من بيعت
كردند. اى مردم ! براى هجرت (مدينه ) اهل خود را بيرون رانده و به صورت ديگ جوشان
درآمده و فتنه بر پا شده است . به سوى فرمانده خود بشتابيد و به جهاد با دشمن خود
مبادرت ورزيد.(7)
پس از قرائت نامهء امام (ع ) وقت آن
رسيد كه نمايندگان آن حضرت نيز سخن بگويند و اذهان مردم را روشن سازند. وقتى فرزند
امام آغاز به سخن كرد چشمها به او دوخته شد وشنوندگان زير لب او را دعا مى كردند و
از خدا مى خواستند كه منطق او را استوارتر سازد. حضرت مجتبى (ع ) در حالى كه بر
عصا يا نيزه اى تكيه داده بود, سخن خود را چنين آغازكرد:
اى مردم ! ما آمده ايم كه شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش و به سوى داناترين و
دادگرترين و برترين و استوارترين فرد در امر بيعت از مسلمين بخوانيم . شما را به
سوى كسى دعوت كنيم كه قرآن بر او ايراد نگرفته , سنت او را انكار نكرده و در ايمان
به كسى كه با او دو پيوند داشت (: ايمان و خويشاوندى ) بر همه سبقت داشته و هرگز
او را تنها نگذاشته است . در روزى كه مردم از اطراف او (= پيامبر) پراكنده شده
بودند, خدا به كمك او اكتفا كرد. و او با پيامبر نماز مى گزارد, در حالى كه ديگران
مشرك بودند.
اى مردم ! چنين كسى از شما كمك مى طلبد و شما را به حق دعوت مى كند و از شما مى
خواهد كه او را پشتيبانى كنيد و بر ضد گروهى كه پيمان خود را شكسته اند و صالحان
ازياران او را كشته اند و بيت المال او را به غارت برده اند قيام كنيد. برخيزيد,
كه رحمت خدا بر شما باد و به سوى او حركت كنيد و به كارهاى نيك فرمان دهيد و از
بديها باز داريد وآنچه را كه نيكان آماده مى سازند شما نيز آماده سازيد.
ابن ابى الحديد از قول مورخ معروف ابومخنف براى امام حسن (ع ) دو سخنرانى نقل مى
كند كه ما به ترجمهء يكى اكتفا كرديم . هر دو سخنرانى حضرت مجتبى (ع ), در تحريك
عواطف و تشريح مواضع على (ع ), كاملاً اعجاب انگيز است .(8)
وقتى سخنان امام مجتبى (ع ) به پايان رسيد, عمار ياسر برخاست و خدا را ثنا گفت و
بر پيامبر او درود فرستاد و سپس چنين گفت :
اى مردم ! برادر و پسر عم پيامبر شما را براى كمك به دين خدا مى خواند. بر شما باد
امامى كه كار خلاف انجام نمى دهد و دانشمندى كه نياز به تعليم ندارد و صاحب قدرتى
كه هرگز نمى ترسد و داراى سابقه اى در اسلام كه كسى به پايهء او نمى رسد. اگر با
او روبرو شويد حقيقت را براى شما بازگو مى كند.
سخنان فرزند پيامبر و صحابى بلند پايهء او دلها را بيدار و وجدآنهارا بيدارتر كرد
و آنچه را كه استاندار ساده لوح رشته بود از هم گسست . چيزى نگذشت كه جوش و خروش
درسراسر جمعيت افتاد. خصوصاً وقتى كه زيد بن صوحان نامهء عايشه را بر مردم كوفه
خواند همه را در اعجاب فرو برد. او در نامهء خود به زيد نوشته بود كه در خانهء خود
بنشيند وعلى را يارى نكند. زيد پس از خواند نامه فرياد زد: مردم ! آگاه باشيد كه
وظيفهء ام المؤمنين در خانه نشستن است و وظيفه من نبرد كردن در ميدان جهاد. اكنون
او ما را به وظيفه ءخودش دعوت مى كند و خود وظيفهء ما را بر عهده مى گيرد!
مجموع اين وقايع وضع را به نفع امام (ع ) تغيير داد و گروهى آمادگى خيود را براى
يارى آن حضرت اعلام كردند و در حدود دوازده هزار نفر خانه و زندگى خود را براى
پيوستن به امام (ع ) ترك گفتند.
ابوالطفيل مى گويد: امام , پيش از ورود سپاهيان كوفه به اردوى او, به من گفت كه
تعداد يارانى كه از كوفه به سوى او مى آيند دوازده هزار و يك نفرند. من همه را پس
از ورودشمردم ; از آن عدد نه يك نفر كم بود و نه يك نفر فزون .()
ولى شيخ مفيد آمار سپاهيانى را كه
از كوفه به سوى امام (ع ) شتافتند شش هزار و ششصد نفر ذكر مى كند و مى گويد: امام
(ع ) به ابن عباس گفت كه در ظرف دو روز تعداد ياد شده به سوى او مى آيند و طلحه و
زبير را مى كشند. و ابن عباس مى گويد كه چون از آمار سپاهيان تحقيق كرد گفتند كه
شش هزار و ششصد نفرند.(10)
تلاش بى ثمر ابوموسى
ابوموسى از دگرگونى وضع كوفه سخن برآشفت و رو به عمار و مردم كرد و گفت
:
از پيامبر شنيده ام كه به زودى فتنه اى رخ مى دهد كه در آن نشسته بهتر از ايستاده
و هر دو بهتر از سواره اند, و خداوند خون و مال ما را به يكديگر حرام كرده است .
عمار, با روح پرخاشگرى كه داشت , گفت : آرى پيامبر خدا تو را قصد كرده و قعود تو
بهتر از قيام توست نه ديگران .(11) در اينجا بايد كمى دربارهء حديث ياد شده تأمل
كرد.
فرض مى كنيم كه پيامبر اكرم (ص ) چنين حديثى را بيان كرده است , ولى از كجا معلوم
كه مقصود او حادثهء جمل بوده است ؟ آيا جلوگيرى از تجاوز گروهى كه براى كسب قدرت
چهار صد نفر را مانند گوسفند سر بريدند فتنه اى است كه قاعده در آن بهتر از قائم
است ؟
پس از درگذشت پيامبر (ص ) حادثه هاى بسيار رخ داده است ; از سقيفه تا قتل عثمان .
چرا حديث پيامبر (ص ) ناظر به اين حوادث نباشد؟ اگر تاريخ را ورق بزنيم و حوداث
سالهاى 11تا 35هجرى را از نظر بگذارنيم خواهيم ديد كه برخى از آن حوادث بسيار اسف
انگيز بوده است . مگر مى توان از حادثهء تلخ مالك بن نويره به سادگى گذشت ؟ حوادث دوران
خليفهء سوم را, از جمله ضرب و شتم و تبعيد صالحان , مگر مى شود فراموش كرد؟ چرا
اين حديث ناظر به دوران خلافت معاويه و مروان و عبدالملك نباشد؟
به علاوه , اصولاً اسلام محكماتى دارد كه به هيچ وجه نمى توان آنها را ناديده گرفت
و از آن جمله اصل اطاعت از اولو الامر است . اطاعت خليفهء منصوص يا منتخب از جانب
مهاجرين و انصار يك وظيفهء اسلامى است كه همگان بر آن صحه گذارده اند و ابوموسى
نيز امام (ع ) را به عنوان <ولى امر>مى شناخت , زيرا فرمان آن حضرت را پذيرفت و در
پست استاندارى كوفه باقى ماند و از آن پس هر كارى انجام مى دهد به عنوان والى على
(ع ) انجام مى داد. در اين صورت نبايد در برابر آيه ء: <اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم >حديث
مجملى را دستاويز قرار مى داد و با نصر قرآنى مخالفت مى ورزيد.
عزل ابوموسى از مقام استاندارى
اعزام نمايندگان متعدد و بى ثمر ماندند تمام كوششها, امام (ع ) را بر
آن داشت كه ابوموسى را از مقام خود معزول دارد. آن حضرت قبلاً نيز در طى نامه اى
حجت را بر او تمام كرده ,به وى نوشته بود: من هشام بن عتبه را اعزام كردم كه به
كمك تو مسلمانان را به جانب ما روانه سازد, لذا بايد با او همكارى كنى . و ما تو
را به اين مقام گمارديم كه ياور حق باشى .
وقتى امام (ع ) از تأثير نامه ها و اعزام شخصيتها در تغيير تفكر و رأى استاندار
مأيوس گرديد, همراه با اعزام حضرت مجتبى (ع ) نامه اى نيز به ابوموسى نوشت و رسماً
او را از مقام ولايت معزول كرد و قرظة بن كعب را به جاى وى گمارد. متن نامهء امام
چنين است :
<فقد كنت ارى ان تعزب عن هذا الامر الذى لم يجعل لك منه نصيبا سيمنعك من رد امرى و قد بعثت الحسن بن على و عمار بن ياسر يستنفران الناس و بعثت قزظة بن كعب والياً على المصرفاعتزل عملنا مذموما مدحواراً>.
چنين مصلحت مى بينم كه از اين مقام كنار بروى ; مقامى كه خدا براى تو در آن نصيبى
قرار نداده است . و خدا از پيامد مخالفت تو مرا باز مى دارد. من حسن بن على و عمار
ياسر رااعزام كردم تا مردم را براى كمك به ما گسيل دارند و قزظة بن كعب را والى
شهر قرار دادم . از كارگزارى ما كنار برو, در حالى كه نكوهيد و رانده شده هستى .
مضمون نامه در شهر منتشر شد و چيزى نگذشت كه مالك اشتر, كه به درخواست خود او اين
بار نيز به كوفه اعزام شده بود دارالاماره را تحويل گرفت و در اختيار استاندار
جديدقرار داد و ابوموسى , پس از يك شب اقامت , كوفه را ترك گفت .(12)
امام (ع ) از ذى قار به سوى بصره
على (ع ) در ربذه
بود كه از كودتاى خونين ناكثان آگاه شد و در ذى قار بود كه تصميم قاطع بر تأديب
مخالفان گرفت .
اعزام شخصيتهايى مانند امام مجتبى (ع ) و عمار به كوفه , شور و هيجانى در مردم
كوفه پديد آورد و موجب شد كه گروهى به سوى اردوگاه امام (ع ) در ذى قار بشتابند.
پس , على (ع ) با قدرت رزمى بيشتر منطقهء ذى قار را به عزم بصره ترك گفت .
آن حضرت , همچون پيامبر اكرم (ص ) مى خواست پيش از رويارويى در ميدان نبرد حجت را
بر مخالفان تمام كند; هر چند حقيقت بر آنان آشكار بود. از اين رو, نامه هاى
جداگانه اى براى سران ناكثين , يعنى طلحه و زبير و عايشه , فرستاد و در هر سه نامه
عمل آنان را محكوم كرد و كشتار نگهبانان دارالاماره و بيت المال بصره را سخت مورد
انتقاد قرارداد و به سبب ستمى كه نسبت به عثمان بن حنيف روا داشته بودند آنان را
شديداً نكوهش نمود. امام (ع ) هر سه نامه را به وسيلهء صعصعة بن صوحان فرستاد. او
مى گويد:
نخست با طلحه ملاقات كردم و نامهء امام (ع ) را به او دادم . وى پس از خواندن نامه
گفت كه آيا اكنون كه جنگ بر على فشار آورده است انعطاف نشان مى دهد؟ سپس با زبير
ملاقات كردم و او را نرمتر از طلحه يافتم . سپس نامهء عايشه را به او دادم , ولى
او را در برپايى فتنه و جنگ آماده تر از ديگران يافتم . وى گفت : من به خونخواهى
عثمان قيام كرده ام و به خداسوگند كه اين كار را انجام خواهم داد.
صعصعه مى گويد: پيش از آنكه امام (ع ) وارد بصره شود به حضور او رسيدم . او از من
پرسيد كه در پشت سر چه خبر است . گفتم : گروهى را ديدم كه جز جنگ با تو خواسته
ديگرى ندارند. امام فرمود: والله المستعان .(1)
وقتى على (ع ) از تصميم قطعى سران آگاه شد, ابن عباس را خواست و به او گفت : با
اين سه نفر ملاقات كن و به سبب حق بيعتى كه بر گردنشان دارم با آنان احتجاج كن .
وى وقتى باطلحه ملاقات كرد و يادآور بيعت او با امام شد, در پاسخ ابن عباس گفت :
من بيعت كردم در حالى كه شمشير بر سرم بود. ابن عباس گفت : من تو را ديدم كه با
كمال آزادى بيعت كرد; به اين نشانه كه در وقت بيعت , على به تو گفت كه اگر مى
خواهى او با تو بيعت كند و تو گفتى كه تو با او بيعت مى كنى . طلحه گفت : درست است
كه على اين سخن را گفت ,ولى در آن هنگام گروهى با او بيعت كرده بودند و مرا امكان
مخالفت نبود... آنگاه افزود: ما خواهان خون عثمان هستيم و اگر پسر عم تو خواهان
حفظ خون مسلمانان است قاتلان عثمان را تحويل دهد و خود را از خلافت خلع كند تا
خلافت در اختيار شورا قرار گيرد و شورا هر كه را خواست انتخاب كند. در غير اين
صورت , هديهء ما به او شمشير است .
ابن عباس فرصت را غنيمت شمرد و پرده را بالا زد و گفت : به خاطر دارى كه تو عثمان
را ده روز تمام محاصره كردى و از رساندن آب به درون خانهء او مانع شدى و آن گاه كه
على باتو مذاكره كرد كه اجازه دهى آب به درون خانهء عثمان برساند تو موافقت نكردى
و وقتى كه مصريان چنين مقاومتى را مشاهده كردند وارد خانهء او شدند و او را كشتند
و آن گاه مردم با كسى كه سوابق درخشان و فضائل روشن و خويشاوندى نزديكى با پيامبر
داشت بيعت كردند و تو و زبير نيز بدون اكراه و اجبار بيعت كرديد اكنون آن را
شكستيد. شگفتا! تو درخلافت سه خليفهء پيشين ساكت و آرام بودى , اما نوبت به على كه
رسيد از جاى خود كنده شدى . به خدا سوگند, على كمتر از شماها نيست . اينكه مى گويى
بايد قاتلان عثمان راتحويل دهد, تو قاتلان او را بهتر مى شناسى , و نيز مى دانى كه
على از شمشير نمى ترسد.
در اين هنگام طلحه , كه در ضمير خود شرمندهء منطق نيرومند ابن عباس شده بود,
مذاكره را خاتمه داد و گفت : ابن عباس , از اين مجادله ها دست بردار. ابن عباس مى
گويد: من فوراًبه سوى على (ع ) شتافتم و نتيجهء مذاكره را يادآور شدم . آن حضرت به
من دستور داد كه با عايشه نيز مذاكره كنم و به او بگويم : لشگر كشى شأن زنان نيست
و تو هرگز به اين كارمأمور نشده اى , ولى به اين كار اقدام كردى و همراه با ديگران
به سوى بصره آمدى و مسلمانان را كشتى و كارگزاران را بيرون كردى و در را گشودى و
خون مسلمانان را مباح شمردى . به خودآى كه تو از سخت ترين دشمنان عثمان بودى .
ابن عباس سخنان امام (ع ) را به عايشه بازگو كرد و او در پاسخ گفت : پسر عموى تو
مى انديشد كه بر شهرها مسلط شده است . به خدا سوگند, اگر چيزى در دست اوست , در
اختيارما بيش از اوست .
ابن عباس گفت : براى على فضيلت و سوابقى در اسلام است و در راه آن رنج بسيار برده
است . وى گفت : طلحه نيز در نبرد احد رنج فراوان ديده است .
ابن عباس گفت : گمان نمى كنم در ميان اصحاب پيامبر كسى بيش از على در راه اسلام
رنج كشيده باشد. در اين هنگام عايشه از در انصاف وارد شد و گفت : على غير از اين ,
مقامات ديگرى نيز دارد. ابن عباس از فرصت استفاده كرد و گفت : تو را به خدا از
ريختن خود مسلمانان اجتناب كن . او در پاسخ گفت : خون مسلمانان تا لحظه اى ريخته
مى شود كه على وياران او خود را بكشند.
ابن عباس مى گويد: از سستى منطق ام المؤمنين تبسم كردم و گفتم : همراه على افراد
با بصيرتى هستند كه در اين راه خون خود را مى ريزند. سپس محضر او را ترك كرد.
ابن عباس مى گويد:
على (ع ) به من سفارش كرده بود كه با زبير نيز گفتگو كنم و حتى المقدور او را تنها
ملاقات نمايم و فرزند وى عبدالله در آنجا نباشد. من براى اينكه او را تنها بيابم
دوباره مراجعه كردم , ولى او را تنها نيافتم . بار سوم او را تنها ديدم و او از
خادم خود به نام <شرحش >خواست كه به احدى اجازه ندهد وارد شود. من رشتهء سخن را به
دست گرفتم . ابتدا او راخشمگين يافتم ولى به تدريج او را رام كردم . وقتى خادم او
از تأثير سخنان من آگاه شد فوراً فرزند او را خبر كرد و چون او وارد مجلس شد من
سخن خود را قطع كردم . فرزند زبيربراى اثبات حقانيت قيام پدرش خون خليفه و موافقت
ام المؤمنين را عنوان كرد. من در پاسخ گفتم : خون خليفه بر گردن پدر توست ; يا او
را كشته يا لااقل او را كمك نكرده است .موافقت ام المؤمنى هم دليل بر استوارى راه
او نيست . او را از خانه اش بيرون آورديد, در حالى كه رسول اكرم به او گفته بود: <عايشه ! مبادا روزى برسد كه سگان سرزمين حوأب برتو بانگ زنند>.
سرانجام به زبير گفتم : سوگند به خدا, ما تو را از بنى هاشم مى شمرديم . تو فرزند
صفيه خواهر ابوطالب و پسر عمهء على هستى . چون فرزندت عبدالله بزرگ شد پيوند
خويشاوندى را قطع كرد.(2)
ولى از سخنان على (ع ) در نهج
البلاغه استفاده مى شود كه وى از ارشاد طلحه كاملاً مأيوس بود و از اين رو به ابن
عباس دستور داده بود كه فقط با زبير ملاقات و مذاكره كند و شايداين دستور مربوط به
مأموريت دوم ابن عباس بوده است .
اينك كلام بليغ امام در اين مورد:
<لا تلقين طلحه فانك ان تلقه تجده كالثور عاقصا قرنه , يركب الصعب و يقول هو الدلول ! و لكن الق الزبير فانه الين عريكه فقل له يقول ابن خالك عرفتنى بالحجاز و انكرتنى بالعراق . فماعدا مما بدا؟>(3)
با طلحه ملاقات مكن , زيرا اگر
ملاقاتش كنى او را چون گاوى خواهى يافت تكه شاخهايش به دور گوشهايش پيچيده باشد.
او بر مركب سركش سوار مى شود و مى گويد رام و همواراست ! بلكه با زبير ملاقات كن
كه نرمتر است و به او بگو كه پسر دايى تو مى گويد: مرا در حجاز شناختى و در عراق
انكار كردى . چه چيز تو را از شناخت نخست بازداشت ؟
اعزام قعقاع بن عمرو
قعقاع بن عمرو, صحابى معروف رسول اكرم (ص ), در كوفه سكونت داشت و در
ميان قبيلهء خود از احترام خاصى برخوردار بود. او به دستور امام (ع ) مأمور شد كه
با سران ناكثين ملاقات كند. متن مذاكرهء او را با سران , طبرى در تاريخ خود و جزرى
در <كامل >آورده اند. او با منطق خاصى توانست در فكر ناكثان تصرف كند و آنان را
براى صلح با امام (ع ) آماده سازد. وقتى به سوى على (ع ) بازگشت و او را از نتيجهء
مذاكره آگاه ساخت , امام (ع ) از نرمش آنان متعجب شد.(4)
در اين هنگام گروهى از مردم بصره به
اردوگاه امام (ع ) آمدند تا از نظر آن حضرت و برادران كوفى خود كه به امام پيوسته
بودند آگاه شوند. پس از بازگشت آنان به بصره , امام (ع ) درميان سربازان خود به
سخنرانى پرداخت و سپس از آن منطقه حركت كرد و در محلى به نام <زاويه >فرود آمد.
طلحه و زبير و عايشه نيز از جايگاه خود حركت كردند و در منطقه اى كه بعدها محل قصر
عبيدالله بن زياد شد فرود آمدند و رو در روى سپاه امام (ع ) قرار گرفتند.
آرامش بر هر دو لشكر حاكم بود. امام (ع ) افرادى را اعزام مى كرد تا مسئلهء ياغيان
را از طريق مذاكره حل كند. حتى پيام فرستاد كه اگر بر قولى كه به قعقاع داده اند
باقى هستند به تبادل افكار بپردازند. ولى قرائن نشان مى داد كه مشكل از طريق
مذاكرات سياسى حل نخواهد شد و براى رفع فتنه بايد از سلاح بهره گرفت .
سياست امام (ع ) در كاستن از نيروى دشمن
احنف بن مالك علاوه بر آنكه رئيس قبيلهء خود بود در قبايل مجاوز نيز
نفوذ كلام داشت . به هنگام محاصرهء خانهء عثمان درمدينه بود و در آن ايام از طلحه
و زبير پرسيده بود كه پس از عثمان با چه كسى بايد بيعت كرد و هر دو نفر امام (ع )
را تعيين كرده بودند وقتى احنف از سفر حج بازگشت و عثمان را كشته ديد با امام (ع )
بيعت كرد و به بصره بازگشت . و هنگامى كه از پيمان شكستن طلحه و زبير آگاه شد
درشگفت ماند. وقتى از طرف عايشه دعوت شد كه آنان را يارى كند درخواستشان را رد كرد
و گفت : من به تصويب آن دو نفر با على بيعت كرده ام و هرگز با پسر عم پيامبر وارد
نبردنمى شوم , ولى جانب بى طرفى را مى گيرم . از اين رو, به حضور امام (ع ) رسيد و
گفت : قبيلهء من مى گويند كه اگر على پيروز شود مردان را مى كشد و زنان را به
اسارت مى گيرد .امام (ع ) در پاسخ او گفت : <از مثل من نبايد ترسيد. اين كار دربارهء كسانى رواست كه پشت به اسلام كنند و كفر ورزند, در حالى كه اين گروه مسلمانند>احنف
با شنيدن اين جمله رو به امام (ع ) كرد و گفت : يكى از دو كار را برگزين . يا در
ركاب تو نبرد كنم يا شر ده هزار شمشير زن را از تو برطرف سازم . امام (ع ) فرمود:
چه بهتر كه به وعدهء بى طرفى كه داده اى عمل كنى . احنف در پرتو نفوذى كه در
قبيلهء خود و قبايل مجاور داشت , همگان را از شركت در نبرد بازداشت . وقتى على (ع
) پيروز شد, همهء آنان از در بيعت با آن حضرت وارد شدند وبه او پيوستند.
امام (ع ) با طلحه و زبير ملاقات مى كند
در جمادى الثانى سال 36هجرى , امام (ع ) در ميان دو لشگر با سران
ناكثين ملاقات كرد و هر دو طرف به اندازه اى به هم نزديك شدند كه گوشهاى اسبانشان
به هم مى خورد. امام (ع ) نخست با طلحه و سپس با زبير به شرح زير سخن گفت :
امام (ع ): شما كه اسلحه و قواى پياده و سواره آماده كرده ايد, اگر براى اين كار
دليل و عذرى نيز داريد بياوريد, در غير اين صورت از مخالفت خدا بپرهيزيد و همچون
زنى نباشيد كه رشته هاى خود را پنبه كرد. آيا من برادر شما نبودم و خون شما را
حرام نمى شمردم و شما نيز خون مرا محترم نمى شمرديد؟ آيا كارى كرده ام كه امنون
خون مرا حلال مى شماريد؟
طلحه : تو مردم را بر كشتن عثمان تحريك كردى .
امام (ع ): اگر من چنين كارى كرده ام در روز معينى خداوند مردم را به سزاى
اعمالشان مى رساند و آن هنگام حق بر همگان آشكار خواهد شد. تو اى طلحه , آيا خون
عثمان رامى طلبى ؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت كند. تو همسر پيامبر را آورده اى كه
در سايهء او نبرد كنى , در حالى كه همسر خود را در خانه نشانده اى . آيا با من
بيعت نكرده اى ؟ طلحه : بيعت كردم , اما شمشير بر سرم بود.
سپس امام (ع ) رو به زبير كرد و گفت : علت اين سركشى چيست ؟
زبير: من تو را براى اين كار شايسته تر از خود نمى دانم .
امام (ع ) آيا من شايستهء اين كار نيستم ؟! (زبير در شوراى شش نفرى براى تعيين
خليفه رأى خود را به على داد). ما تو را از عبدالمطلب مى شمريم تا اينكه فرزندت
عبدالله بزرگ شدو ميان ما جدايى افكند. آيا به خاطر دارى روزى را كه پيامبر (ص )
از قبيلهء بنى غنم عبور مى كرد؟ رسول اكرم (ص ) به من نگريست و خنديد و من نيز
خنديدم . تو به پيامبر گفتى كه على از شوخى خود دست بر نمى دارد و پيامبر به تو
گفت : به خدا سوگند, تو اى زبير با او مى جنگى و در آن حال ستمگر هستى .
زبير: صحيح است و اگر اين ماجرا را به خاطر داشتم هرگز به اين راه نمى آمدم . به
خدا سوگند كه با تو نبرد نمى كنم .
زبير تحت تأثير سخنان امام (ع ) قرار گرفت و به سوى عايشه بازگشت و جريان را به او
گفت . وقتى عبدالله از تصميم پدر آگاه شد, براى بازگردانيدن او از تصميم خويش , به
شماتت او برخاست و گفت : اين دو گلاروه را در اينجا گردآورده اى و اكنون كه يك طرف
نيرومند شده است طرف ديگر را رها كرده و مى روى ؟ به خدا سوگند, تو از شمشيرهايى
كه على برافراشته است مى ترسى , زيرا مى دانى كه آنها را جوانمردانى به دوش مى
كشند.
زبير گفت : من قسم خورده ام كه با على نبرد نكنم . اكنون چه كنم ؟
عبدالله گفت : علاج آن كفاره است . چه بهتر كه غلامى را آزاد كنى . از اين رو,
زبير غلام خود مكحول را آزاد كرد.
اين جريان حاكى از نگرش سطحى زبير به حوادث است . او به يادآورى حديثى از پيامبر
(ص ) سوگند مى خورد كه با على (ع ) نبرد نكند, سپس با تحريك فرزند خود سخن پيامبر
راناديده مى گيرد و سوگند خود را با پرداخت كفاره زير پا مى گذارد.
اوضاع گواهى مى دهد كه برخورد نظامى قطعى است . لذا ناكثان بر آن شدند كه به تقويت
نيروهاى خود بپردازند.
در مناطقى كه مردم به صورت قبيله اى زندگى مى كنند زمام امور در دست رئيس قبيله
است و اگر به صورت مطلق مورد پذيرش است . در ميان قبايل اطراف بصره شخصيتى به نام
احنف بود كه پيوستن او به گروه ناكثان قدرت عظيمى به آنان تمى بخشيد و متجاوز از
شش هزار نفر به زير پرچم ناكثان در مى آمد و شمار آنان را افزون مى كرد. ولى احنف
باهوشيارى دريافت كه همكارى با آنان جز هوا و هوس نيست . او به روشنى درك كرد كه
خون عثمان بهانه اى بيش نيست و حقيقت امر جز قدرت طلبى و كنار زدن على (ع ) و قبضه
كردن خلافت چيز ديگر نيست . از اين رو, به تصويب امام (ع ), عزلت گزيد و از پيوستن
شش هزار نفر از افراد قبيلهء خود و قبايل اطراف به صفوف ناكثان جلوگيرى كرد.
كناره گيرى احنف براى ناكثان بسيار گران تمام شد. از او گذشته , چشم اميد به قاضى
بصره , كعب بن سور, دوخته بودند ولى چون براى او پيام فرستادند, او نيز از پيوستن
به صفوف ناكثان خوددارى كرد. وقتى امتناع او را مشاهده كردند تصميم گرفتند كه به
ملاقات او بروند و از نزديك با او مذاكره كنند, ولى او اجازهء ملاقات نداد. پس
چاره اى جز اين نيافتند كه به عايشه متوسل شوند تا او به ملاقات وى برود.
عايشه بر استرى سوار شد و گروهى از مردم بصره مركب او را گرفتند. او به اقامتگاه
قاضى , كه بزرگ قبيله ازد بود و مقامى نزد مردم يمن داشت , رفت و اجازهء ورود
خواست . به اواجازهء ورود داده شد. عايشه از علت عزلت او پرسيد. وى گفت : نيازى
نيست كه من دراين فتنه وارد شوم . عايشه گفت : فرزندم ! برخيز كه من چيزى را مى
بينم كه شما نمى بينيد.(مقصود او فرشتگان بود كه به حمايت مؤمنان , يعنى ناكثان ,
آمده بودند!) و افزود: من از خدا مى ترسم , كه او سخت كيفر است . و بدين ترتيب
موافقت قاضى بصره را براى همراهى با ناكثان جلب كرد.
سخنرانى فرزند زبير و پاسخ امام مجتبى (ع )
فرزند زبير پس از آرايش سپاه ناكثان به سخنرانى پرداخت و سخنان او در
ميان ياران امام پخش شد. در اين هنگام امام حسن مجتبى (ع ) با ايراد خطبه اى به
سخنان فرزند زبير پاسخ گفت . سپس شاعر توانايى در مدح فرزند امام (ع ) شعرى سرود
كه عواطف حاضران را تحريك كرد. سخنان امام مجتبى (ع ) و شعر شاعر در ميان سپاه
ناكثان مؤثر افتاد, زيرا فرزنددختر پيامبر (ص ) موضوع طلحه را نسبت به عثمان آشكار
ساخت . از اين رو, طلحه به سخنرانى پرداخت و قبايلى را كه پيرو على (ع ) بودند
منافق خواند.
سخنان طلحه بر بستگان آنان كه در سپاه طلحه بودند بسيار سنگين آمد. ناگهان مردى
برخاست و گفت : اى طلحه ! تو به قبايل مضر و ربيعه و يمن فحش مى دهى ؟ به خدا
سوگند,ما از آنان وآنان از ما هستند. اطرافيان زبير مى خواستند او را دستگير كنند
ولى قبيلهء بنى اسد ممانعت كردند. اما جريان به همين جا خاتمه نيافت و شخص ديگرى
به نام اسود بن عوف برخاست و سخن او را تكرار كرد. اين وقايع همگى حاكى از آن بود
كه طلحه مرد جنگ بود ولى از اصول سياست , آن هم در شرايط حساس , آگاهى نداشت .
سخنرانى حضرت على (ع )
امام (ع ) در چنان شرايط سرنوشت سازى برخاست و خطبه اى ايراد كرد و در
آن چنين يادآور شد:
طلحه و زبير وارد بصره شدند, در حالى كه مردم بصره در اطاعت و بيعت من بودند. آنان
را به تمرد و مخالفت با من دعوت كردند و هر كس با آنان مخالفت كرد او را كشتند.
همگى مى دانيد كه آنان حكيم بن جبله و نگهبانان بيت المال را كشتند و عثمان بن
حنيف را به صورت بسى شنيع از بصره بيرون راندند. اكنون كه نقاب از چهرهء آنان كنار
رفته است اعلان جنگ داده اند.
وقتى سخنان امام (ع ) به آخر رسيد, حكيم بن مناف با خواندن شعرى در مدح آن حضرت در
سپاه امام روح تازه اى دميد. دو بيت آن شعر چنين است :
ابا حسن ايقظت من كان نائماًو ماكل من يدعى الى الحق يسمع
اى ابوالحسن ! خفتگان را بيدار كردى , و نه هر كس كه به حق دعوت مى شود گوش مى
كند.
و انت امرء اعطيت من كل وجهةمحاسنها والله يعطى و يمنع
تو مردى هستى كه از هر كمالى بهترين آن به تو داده شده است , و خدا به هر كس
بخواهد مى بخشد و يا منع مى كند.
امام (ع ) به ناكثان سه روز مهلت داد, شايد كه از مخالفت خود دست بردارند و به
اطاعت او گردن نهند. اما وقتى از بازگشت آنان مأيوس شد, در ميان ياران خود به
ايراد خطابه اى پرداخت و در آن فجايع ناكثان را شرح داد. وقتى سخنان امام (ع ) به
پايان رسيد, شداد عبدى برخاست و در ضمن جملاتى كوتاه , شناخت صحيح خود را ازاهل
بيت پيامبر (ص )چنين بازگو كرد:
وقتى خطا كاران فزون شدند و معاندان به مخالفت برخاستند ما به اهل بيت پيامبرمان
پناه برديم ; كسانى كه خدا به وسيلهء آنان ما را عزيز گردانيد و از گمراهى به
هدايت رهنمودشد. بر شما مردم است كه دست به دامن آنان بزنيد و كسانى را كه به راست
و چپ چرخيده اند رها كنيد و بگذاريد تا در گرداب ضلالت فرو روند.(5)
آخرين اتمام حجت امام (ع )
در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولاى سال 36هجرى امام (ع ) در برابر صفوف
سپاهيان خود قرار گرفت و گفت : شتاب مكنيد تا حجت را براى آخرين بار بر اين گروه
تمام كنيم . آن گاه قرآنى را به دست ابن عباس داد و گفت : با اين قرآن به سوى سران
ناكثين برو و آنان را به اين قرآن دعوت كن و به طلحه و زبير بگو كه مگر با من بيعت
نكردند؟ چرا آن راشكستند؟ و بگو كه اين كتاب خدا ميان ما و شما داور باشد.
ابن عباس نخست به سراغ زبير رفت و سخن امام (ع ) را به او رساند. وى در پاسخ پيام
امام گفت : بيعت من اختيارى نبود و نيازى به محاكمهء قرآن نيز ندارم . سپس ابن
عباس به سوى طلحه رفت و گفت : امير مؤمنان مى گويد كه چرا بيعت را شكستى ؟ گفت :
من خواهان انتقام خون عثمان هستم . ابن عباس گفت : براى گرفتن انتقام خون او
فرزندش آبان ازهمه شايسته تر است . طلحه گفت : او فردى ناتوان است و ما از او
تواناتر هستيم . نهايتاً ابن عباس به سوى عايشه رفت و او را در ميان كجاوه اى ديد
كه بر پشت شترى قرار گرفته بودو زمام شتر را قاضى بصره , كعب بن سور, در دست داشت
و افرادى از قبيلهء ازد و ضبه اطراف او را احاطه كرده بودند. وقتى چشم عايشه به
ابن عباس افتاد گفت : براى چه آمده اى ؟ برو به على بگو كه ميان ما و او جز شمشير
چيز ديگرى نيست .
ابن عباس به سوى امام (ع ) آمد و جريان را بازگو كرد. امام بار ديگر خواست كه
اتمام حجت كند تا با عذر روشن دست به قبضهء شمشير ببرد. اين بار فرمود: آيا كيست
از شما كه اين قرآن را به سوى اين گروه ببرد و آنان را به آن دعوت كند و اگر دست
او را قطع كردند آن را به دست ديگر بگيرد و اگر هر دو را بريدند آن را به داندن
بگيرد؟ جوانى برخاست و گفت :من , اى امير مؤمنان , امام (ع ) بار ديگر در ميان
ياران خود ندا كرد و جز همان جوان كسى به امام پاسخ نگفت . پس , امام (ع ) مصحف را
به همان جوان داد و گفت : قرآن را بر اين گروه عرضه بدار و بگو كه اين كتاب , از
آغاز تا به پايان , ميان ما و شما حاكم و داور باد.
جوان به فرمان امام (ع ) و همراه با قرآن به سوى دشمن رفت . آنان هر دو دست او را
قطع كردند و او كتاب خدا را به دندان گرفت تا لحظه اى كه جان سپرد.(6)
وقوع اين جريان نبرد را قطعى ساخت و
عناد ناكثان را آشكار نمود. مع الوصف , باز هم امام (ع ) سماحت و بزرگوارى نشان
داد و پيش از حمله فرمود:
من مى دانم كه طلحه و زبير تا خون نريزند دست از كار خود بر نمى دارند, ولى شما
آغاز به نبرد نكنيد تا آنان آغاز كنند. اگر كسى از آنان فرار كرد او را تعقيب
نكنيد. زخمى را نكشيدو لباس دشمن را از تن در نياوريد.(7)
1- تاريخ طبرى , ج 3 ص 156.
2- مستدرك الوسائل , ج 3 ص 140.
3- نهج البلاغه , خطبهء 4.
4- نهج البلاغه , خطبهء 8.
5- همان , كلمات قصار شمارهء 198.
6 و 7 - تاريخ خلفا, طبع مصر, ج 1 ص 49.
8- تاريخ طبرى , ج 3 ص 163 الامامة و السياسة, ج 1 ص 49 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 1 صص 232ـ 231.
9- تاريخ طبرى , ج 3 ص 172.
10- تاريخ طبرى , ج 3 ص 166.
11- الجمل , صص 124ـ 123 و به نقل ابن قتيبه (خلفا, ص 56 وى 60هزار دينار در اختيار زبير و 40هزار دينار در اختيارطلحه نهاد..
12- الامامة و السياسة, ج 1 ص 55 تاريخ طبرى , ج 3 ص 166.
13- الجمل , ص 121.
14- الجمل , ص 123.
15- تاريخ طبرى , ج 3 ص 167.
17,18- تاريخ طبرى , ج 5 ص 169
19,20- تاريخ طبرى , ج 5 ص 169
21 - نهج البلاغه , خطبهء 6
22- الامامة و السياسة , ص 54ـ 53
23- تاريخ طبرى , ج 3 ص 472
24- الامامة و السياسة, ج 1 ص 58
25- تاريخ طبرى , ج 3 ص 975
26- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 9 ص 312
27- الامامة و السياسة, ج 1 ص 59
28- شاگردان ممتاز على (ع ) و پايه گذار علم نحو.
29- تاريخ طبرى , ج 5 ص 174
30- سورهء آل عمران , آيهء 23
31- اشاره به آيهء كريمه است دربارهء همسران پيامبر (ص ). <و قرن فى بيوتكن و لاتجرجن تبرج الجاهلية الاولى >(احزاب
:33).
32- تاريخ طبرى , ج 3 ص 482 الكامل ابن اثير, ج 3 صص 214ـ 213
33- نهج البلاغهء عبده , خطبهء 8
34- نهج البلاغهء عبده , خطبهء 133
35- تاريخ طبرى , ج 3 ص 486 كامل , ج 3 ص 216 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج
9 ص 319 كتاب اخير متن قرارداد را نقل كرده است .
36- الامامة و السياسة, ج 1 ص 64
37- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 9 ص 321ـ 320
38- تاريخ طبرى , ج 3 ص 485 كامل ; ج 3 ص 217 الامامة والسياسة, ج 1 ص 65
39- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 9 ص 321
40- همان , ج 9 ص 322 تاريخ طبرى , ج 3 كامل , ج 3
41- تاريخ طبرى , ج 3 ص 393 و ص 496
42- تاريخ طبرى , ج 3 ص 496
43- در نامهء امام (ع ) در اينجا لفظ <جبهة الانصار>آمده است . جبهه به معنى گروه و
پيشانى است و مقصود از انصار همان سياوران است , نه انصار در مقابل مهاجر, زيرا
پيش از مهاجرت امام (ع ) از مدينه به كوفه , اين شهر مركز انصار اصطلاحى نبود.
44- نهج البلاغه , نامهء نخست .
45- ر.ك . شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 14 ص 14ـ 11; تاريخ طبرى , ج 3 ص 500ـ 499
46- ر.ك . شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 14 ص 14ـ 11 تاريخ طبرى , ج 3 ص 500ـ 499
47- جمل , ص 157
48- تاريخ طبرى , ج 3 ص 498
49- تاريخ طبرى , ج 3 ص 501
50- الجمل , ص 167.
51- الجمل , ص , 170167.
52- نهج البلاغه , خطبهء 31.
53- تاريخ كامل ابن اثير, ج 3 ص 229.
54- الجمل , ص 179ـ 178.
55- تاريخ طبرى , ج 3 ص 520.
56- كامل ابن اثير, ج 3 ص 243 .
(فروغ ولايت , آية الله جعفر سبحاني, ص 442 - 391)