وقايع پس از نهروان و شهادت حضرت على

يغماگرى و ايجاد نا امنى و كشتار فجيع

غائلهء نهراوان با قاطعيت امام (ع ) و همت ياران با وفاى آن حضرت پايان پذيرفت و هنگام آن بود كه امام , باپاكسازى ارتش خود از اخلالگران , بار ديگر آرامش را به سرزمينهاى اسلامى بازگرداند و به خودكامگى معاويه و شاميان فريب خورده پايان بخشد, زيرا تمام فتنه و فسادها زير سر فرزند ابى سفيان بود.
معاويه در سرزمين عراق جاسوسانى داشت كه وقايع را مرتب براى او گزارش مى كردند برخى از اين جاسوسان , كينه توزانى ديرينه نسبت به على (ع ) بودند, مانند عمارة بن عقبه برادر وليد بن عقبه . اين دو برادر,كه از شاخه هاى درخت ناپاك بنى اميه بودند, از آنجا كه امام (ع ) ضربتهاى شكننده اى بر پيكر اين خاندان خبيث فرود آورده بود, دشمنى آن حضرت را به دل داشتند. بالاخص كه پدر وليد در جنگ بدر به دست على (ع ) كشته شده بود. وليد همان كسى است كه قرآن در آيهء ششم سورهء حجرات او را فاسق خوانده است و حدشرابخوارى بر او جارى شد. از اين رو تعجب آور نيست كه برادر او عماره جاسوس معاويه در كوفه و خود وليدنيز از مشوقان معاويه در نبرد همه جانبه با على (ع ) باشد.
عماره در نامه اى پرده از اختلاف و دو دستگى ميان ياران على (ع ) برداشت و واقعهء نهروان را گزارش كرد ويادآور شد كه گروهى از قراء قرآن در اين واقعه به دست على (ع ) و يارانش كشته شده اند و بدين سبب اختلاف و نارضايتى در ميان آنان بالا گرفته است . او نامه را به وسيلهء مسافرى به شام فرستاد. معاويه نامه را خواند و ازهر دو برادر كه يكى حاضر و ديگرى غايب بود, تشكر كرد.(1)
معاويه زمينه را براى ايجاد نا امنى و يغماگرى وقتل شيعيان امام (ع ) مناسب ديد و از اين جهت با اعزام گروههايى به مناطق حجاز و يمن و عراق به جنگ روانى دست زد و با ايجاد اغتشاش و قتل افراد بيگناه و غارت اموال زنان و بيچارگان , نه تنها امام را از انديشهء تسخير مجدد شام باز مى داشت , بلكه عملاً مى خواست ثابت كند كه حكومت مركزى قادر به حراست مرزهاى خود نيست .
اين سياست , كه بحق سياستى شيطانى بود, اثر خود را كرد. معاويه با اعزام سنگدلانى به قلمرو حكومت على (ع ) هزاران تن را را به قتل رسانيد. اين ياغيان مهاجم حتى به كودكان و زنان نيز رحم نمى كردند و چنانكه خواهدآمد دو كودك عبيدالله بن عباس را در برابر چشم مردم سربريدند.
اين برگ از تاريخ حكومت امام (ع ) بسيار دردآلود و اندوهبار است . البته اين بدان معنانيست كه على (ع ) كفايت و تدبير سياسى براى نابود كردن دشمن نداشت , بلكه آنچه در اختيار آن حضرت بود تنها مشتى مردم فضول وبهانه گير و راحت طلب و بدتر از همه دهن بين بودند و از اين رو, امام (ع ) نتوانست به اهداف عالى خود دست يابد. تاريخ , شرح اين هجومهاى وحشيانه را به دقت نگاشته است و ما در اينجا تصويرى روشن از اين هجومهارا ترسيم مى كنيم تا ميزان تعهد معاويه نسبت به اصول اسلام و مبانى انسانى روشن شود.

1- غارتگرى ضحاك بن قيس

به معاويه گزارش رسيد كه امير مؤمنان آمادهء حركت به سوى شام است تا بار ديگر نبرد را از سر گيرد. معاويه نامه اى در اين باره نوشت و كارگزاران خود را به تمام نقاط شام فرستاد تا آن را براى مردم بخوانند. گروهى ازمردم شام آمادهء حركت به سوى عراق شدند. فردى به نام حبيب بن مسلمه خطاب به آنان گفت : از صفين تجاوزنكنيد, زيرا ما در آن نقطه بر دشمن پيروز شديم . ولى عمروعاص نظر داد كه معاويه با سپاه خود به عمق سرزمين عراق وارد شود, زيرا اين كار مايهء تقويت روحيهء سربازان شام و ذلت اهل عراق است . معاويه نظر او راتصويب كرد ولى گفت : مردم شام آمادگى تجاوز از صفين را ندارند. بحث بر سر محل استقرار سپاه ادامه داشت كه ناگهان خبر رسيد كه درگيرى شديدى ميان امام (ع ) و خوارج رخ داده و او بر متمردان سپاه خود پيروز شده است و از مردم خواسته است كه به سوى شام حركت كنند ولى آنان مهلت خواسته اند. باز نامه اى از عمارة بن عقبة ابن ابى معيط رسيد كه در آن از تفرقهء ميان ياران على (ع ) سخن گفته بود و اين كه قاريان قرآن و عابدان سپاه او سر به شورش نهاده اند و على رغم جنگ شديد و سركوب آنان هنوز اختلاف كلمه باقى است .
در چنين وضعى معاويه ضحاك بن قيس فهرى را به فرماندهى سه الى چهار هزار نفر برگزيد و فرمان داد كه به سمت كوفه برود و قبايلى را كه در اطاعت امام هستند غارت كند و اين كار را به سرعت انجام دهد, به نحوى كه اگر بامدادان وارد شهرى شد عصر آن روز در شهر ديگر باشد و هرگز در نقطه اى متوقف نشود كه با گروهى رودررو نبرد كند به صورت جنگ و گريز كار خود را ادامه دهد.
ضحاك در مسير خود به روستاى ثعلبيه رسيد كه مسير حجاج عراق به سوى مكه بود. وى به غارت اموال حجاج پرادخت و سپس به مسير خود ادامه داد و با عمرو بن عميس برادر زادهء عبدالله بن مسعود روبرو شد واو را با گروهى از مردم كشت .
چون گزارش غارتگرى ضحاك به على (ع ) رسيد, امام بر فراز منبر قرار گرفت و گفت :
اى مردم , به سوى بندهء صالح عمرو بن عميس بشتابيد. به يارى گروهى از ياران خود كه از حملهء دشمن آسيب ديده اند برخيزيد. حركت كنيد.
آنان در برابر سخنرانى امام (ع ) واكنش چشمگرى ندادند. امام كه ناتوانى و سستى آنان را مشاهده كرد فرمود:
سوگند به خدا كه من حاضرم ده نفر از شما را با يك نفر از ياران معاويه عوض كنم ! واى بر شما كه همراه من بيرون بياييد و سپس مرا در وسط ميدان تنها بگذاريد و فرار كنيد. به خدا سوگند كه من مرگ با بصيرت راناخوش ندارم و در آن براى من آسايش بزرگى است و از شما و سختيهاى شما نجات مى يابم .(2)
امام (ع ) از منبر فرود آمد و حركت كرد تا به سرزمين غريبين رسيد. آن گاه حجر بن عدى را به فرماندهى چهارهزار نفر برگزيد و پرچمى براى او بست . حجر حركت كرد و به سرزمين سماوه رسيد و پيوسته در دنبال ضحاك بود تا در نقطه اى به نام تدمر به او برخورد. جنگ ميان دو گروه آغاز شد و از دشمن نوزده نفر و از ياران على (ع )دو نفر كشته شدند. ضحاك از تاريكى شب استفاده كرد و پا به فرار نهاد و بامدادان اثرى از او پيدا نبود.
ضحاك در فرار خود از عراق با بى آبى روبرو شد, زيرا شترى كه حامل آب براى او بود در راه گم شد. ولى سرانجام راه را يافت و از ساكنان اطراف آب طلبيد و رفع عطش كرد.
امام (ع ) دربارهء غارتگرى ضحاك خطبه اى دارد كه قسمتهايى از آن را مى نويسيم :
<ايها الناس , المجتمعه ابدانهم المختلفة اهواوهم كلامكم يوهى الصم الصلاب و فعلكم يطمع فيكم الاعداء! تقولون فى المجالس : كيت و كيت فاذا جاء القتال قلتم حيدى حياد>.
اين مردمى كه بدنهايشان در كنار هم و گرايشهايشان مختلف است , سخنان شما سنگهاى سخت را نرم مى كند,ولى كارتان دشمنان را به طمع مى اندازد. در مجالس دور هم مى نشينيد و لاف و گزاف مى گوييد, ولى در وقت نبرد با دشمن مى گوييد: اى جنگ از ما دور شو.
<... اى دار بعد دار كم نمنعون ؟ و مع اى امام بعديب تقاتلون ؟ المغرور و الله من غررتموه . و من فازبكم فقد فاز و الله بالسهم الاخيب و من رمى ببكم فقد رمى بافوق ناصل >.

كدام خانه را بعد از خانهء خود از تصرف دشمن باز مى داريد؟ و با كدام امام و امينى بعد از من نبرد مى كنيد؟ به خدا سوگند, فريب خورده كسى است كه شما او را فريب داده ايد. آن كس كه به وسيلهء شما كارى را صورت دهد, به خدا سوگند كه جز نوميدى چيزى نصيب او نمى شود و كسى كه به وسيلهء شما تيراندازه همانا با تيرسرشكسته و بى پيكان تيراندازى كرده است .
و در پايان خطبه مى فرمايد:
<القوم رجال امثالكم . اقولا بغير علم ؟ و غفلة من غير ورع ؟ و طمعاً فى غير حق ؟!(3>شاميان مردانى چون شما هستيد آيا صحيح است گفتار بدون اعتقاد؟ و غفلت از خدا در عين بى تقوايى ؟ آيا درغير حق طمع مى ورزيد؟
عقيل , برادر امام (ع ) از جملهء ناجوانمردانهء ضحاك آگاه شد و از مكه نامه اى به عنوان همدردى به وى نگاشت و در پايان نامه درخواست كرد كه اگر امام اجازه دهد با فرزندانش به عراق بيايد و در غم و شادى برادر شريك باشد, زيرا او دوست ندارد كه پس از آن حضرت زنده بماند. امام (ع ) در پاسخ نامهء برادر, كه از نامه هاى تاريخى آن حضرت است , وضع قريش و ستم پيشگى آنان را نسبت به خود چنين شرح مى دهد:
<الا و ان العرب قدا جمعت على حرب اخيك اليوم اجماعها على حرب رسول الله قبل اليوم . فاصبحوا قد جهلوا حقه و جحدوا فضله و بادروه العداوة و نصبوا له الحرب و جحدوا عليه كل الجحد و جرو اليه جيش الاحزاب >.(4)
همانا عرب امروز براى جنگ با برادرت همپيمان شده اند, چنانكه قبلاً براى نبرد با پيامبر خدا همپيمان شده بودند. آنان به انكار حق برادرت پرداختند و برترى او را ناديده گرفتند و به دشمنى با او مبادرت ورزيدند و ازكوششهاى او در سخت ترين لحظات عصر رسالت چشم پوشيدند و سرانجام سپاه احزاب را به سوى او به حركت در آوردند.
اين كلمات حاكى است كه امام (ع ) نبرد با معاويه را دنبالهء نبرد پيامبر اكرم (ص ) با ابوسفيان مى داند. درحقيقت , نبرد احزاب , در پوشش گرفتن انتقام خون عثمان , در سرزمين صفين تجديد شد.

2- اعزام بسر به حجاز و يمن

امام (ع ) ادارهء بخشى از سرزمين يمن را به عهدهء عبيدالله بن عباس و ادارهء بخشى ديگر را به نام جند (5 به سعيد بن نمران واگذار كرده بود. در منطقهء مركزى يمن گروهى بودند كه از روش عثمان و عثمانيان پيروى مى كردند و علاقه اى به حكومت على (ع ) نداشتند و پيوسته در فكر اغتشاش و شورش بودند. اينان وقتى ازجريان خوارج و پيدايش دو دستگى در سپاه على (ع ) آگاه شدند پرچم مخالفت بر افراشتند, تا آنجا كه سعيدبن نمران را از منطقهء جند بيرون راندند. گروهى نيز كه از نظر فكرى عثمانى نبودند, به سبب نپرداختن ماليات باشورشيان همصدا شدند.
سعيد بن نمران و عبيدالله بن عباس وضع مخالفان را به امام (ع ) گزارش كردند. امام (ع ) در كوفه با يكى ازشخصيتهاى يمن به نام يزيد بن قيس ارحبى به مشاوره پرداخت و سرانجام بر آن شد كه نامه اى به شورشيان بنويسد و آنان را نصيحت كند و همه را بار ديگر به اطاعت و پيروى از حكومت مركزى دعوت نمايد. امام (ع )نامه را به وسيلهء يك مرد يمنى از قبيله همدان براى آنان فرستاد. پيك امام (ع ) در يك اجتماع بزرگنامهء آن حضرت را براى آنان خواند. لحن نامه بسيار آموزنده و مؤثر بود,ولى مخالفان بازگشت به اطاعت را مشروط به بركنارى عبيدالله و سعيد اعلام كردند.
از طرفى , در آن اوضاع , شورشيان فرصت را مغتنم شمردند و نامه اى متضمن اشعارى به معاويه نوشتند و از اودرخواست كردند كه نماينده اى را به صنعاء و جند اعزام كند تا با او بيعت كنند و اگر در اين كار تأخير كندناچارند با على (ع ) و مشاور او يزيد ارحبى بيعت نمايند.
وقتى نامهء شورشيان به دست معاويه رسيد تصميم گرفت كه سياست قتل و ايجاد نامنى و شورش را به خاك حجاز و يمن گسترش دهد. از اين جهت , يكى از سنگدلترين فرماندهان سپه خود به نام بسر بن ارطاة را به حضور طلبيد و به او گفت : راه حجاز و مدينه را در رأس يك سپاه سه هزار نفرى در پيش گير و در سر راه خود به هر جا رسيدى كه مردم آنجا پيرو حكومت على بودند زبان به بدگويى و دشنام آنان باز كن . آن گاه همگى را به بيعت با من دعوت نما و بيعت كنندگان را رها ساز و كسانى را كه تن به بيعت ندادند بكش و در هر نقطه اى كه به شيعيان على دست يافتى خون آنان را بريز.
معاويه اين روش را دنبال مى كرد و در حالى كه خود در شام بود و با على (ع ) به صورت روياروى جنگ نمى كردولى همان نتيجهء جنگ روياروى را مى برد و كسانى چون وليد بن عقبه را كه پيشنهاد جنگ روياروى با امم (ع ) رامى دادند ابله مى خواند و معتقد بود كه تجربهء سياسى كافى ندارند.
ابن ابى الحديد در اين مورد تحليل زيبايى دارد و مى نويسد:
وليد كانون خشم بر امام بود, زيرا پدر او در جنگ بدر به دست آن حضرت كشته شده بود و در زمان حكومت عثمان خود او از دست امام تازيانه خورده بود. وى كه مدتها بر سرزمين كوفه حكومت مى كرد, اكنون ميراث خود را در دست على مى ديد و طبعاً انديشه اى جز رويارويى با على در سر نداشت . معاويه , بر خلاف وليد,دور انديش بود, چه مقابله با امام را در جنگ صفين تجربه كرده و دريافته بود كه اگر در آن جنگ به نيرنگ قرآن كردن بر نيزه متوسل نمى شد هرگز نمى توانست از چنگ على (ع ) جان به سلامت ببردو اگر بار دوم به مقابله برمى خاست ممكن بود در شعله هاى جنگ بسوزد. از اين جهت , مصلحت مى ديد كه با ايجاد رعب و ناامنى درقلمرو حكومت على به تضعيف او بپردازد و ناتوانى امام را در زمينهء ادارهء سرزمينه اسلامى ثابت كند.(6)

حركت بسر

بسر با سه هزار نفر از شام حركت كرد. وقتى به دير مروان رسيد چهارصد نفر از آنان بر اثر بيمارى مردند و او بادو هزار و ششصد نفر راه حجاز را در پيش گرفت . او به هر آبادى كه مى رسيد شتران مردم را به زور مى گرفت وخود و سربازانش بر آنها سوار مى شدند تا به آبادى ديگر برسند, آن گاه آنها را رها مى كردند و از شتران آبادى بعد بهره مى گرفتند. بدين ترتيب اين راه طولانى را پيمودند تا وارد مدينه شدند. بسر, در بدو وردود به مدينه ,فحاشى و بدزبانى به مردم آنجا را آغاز كرد و مسئلهء قتل عثمان را پيش كشيد و گفت :
همهء شما در قتل عثمان دست داشته ايد يا لااقل به سبب بى طرفى خود, او را خوار و ذليل ساخته ايد. به خداسوگند كارى انجام دهم كه مايهء آرامش قلب خاندان عثمان باشد.
سپس تهديدهاى خود را آغاز كرد و مردم از ترس به خانهء حويطب بن عبدالعزى , كه شوهر مادر او بود, پناه بردند و در سايهء شفاعت او خشم بسر فرو نشست . آن گاه همگان را به بيعت با معاويه دعوت كرد. گروهى با اوبيعت كردند, ولى او به بيعت اين گروه اكتفا نكرد و خانه هاى سرشناسان مدينه را كه از نظر فكرى با معاويه مخالف بودند يا در عراق با على (ع ) همكارى نزديك داشتند به آتش كشيد. خانهء زرارة بن حرون و رفاعة بن رافع و ابو ايوب انصارى به اين طريق دستخوش حريق شد. آن گاه سران بنى مسلمه را خواست و از آنان پرسيد:جابربن عبدالله كجاست ؟ يا او را حاضر كنيد يا آمادهء كشته شدن باشيد.
جابرر در آن هنگام به خانهء ام سلمه همسر رسول خدا پناه برده بود و در پاسخ ام سلمه كه از او پرسيد چه مى بينى گفت : اگر بيعت نكنم كشته مى شوم و اگر بيعت كنم با ضلالت و گمراهى همپيمان شده ام . ولى به نوشته ء<الغارات > سرانجام جابر به تصويب ام سلمه با بسر بيعت كرد.
وقتى بسر به مأموريت خود در مدينه پايان داد رهسپار مكه شد و عجيب اين كه ابوهريره را براى جانشينى خوددر مدينه برگزيد. او در مسير خود از مدينه تا مكه گروهى را كشت و اموالى را غارت كرد. وقتى به نزديكى مكه رسيد, فرماندار امام (ع ) به نام قثم بن عباس شهر را ترك گفت . بسر, به هنگام ورود به مكه , به برنامهء خود ادامه داد و مردم را به باد فحش و ناسزا گرفت و از همگان براى معاويه اخذ بيعت كرد و آنان را از مخالفت با او برحذرداشت و گفت : اگر از جانب شما خبر مخالفت با معاويه به من برسد, ريشه هاى شما را قطع و اموالتان را غارت و خانه هايتان را ويران مى سازم .
بسر پس از مدتى مكه را به عزم طائف ترك گفت و از جانب خود مردى را در رأس گروهى روانه تباله كرد, زيرامى دانست كه مردم آنجا از شيعيان على (ع ) هيتند و دستور داد كه همگان را بدون كوچكترين گفتگو و سؤال وجواب از دم تيغ بگذراند.
مأمور بسر به سرزمين تباله رسيد و همهء مردم را به بند كشيد. مردى به نام منيع از او درخواست كرد تا امان نامه اى از بسر براى او بياورد. او پيشنهاد منيع را پذيرفت . قاصد راهى طائف شد و سرانجام توانست با بسرملاقات كند و امان نامه اى از او بگيرد. ولى بسر در دادن امان نامه آن قدر دفع الوقت كرد تا امان نامه هنگامى به سرزمين تباله برسد كه همگى به قتل رسيده باشند. سرانجام منيع با امان نامه به سرزمين خود قدم نهاد و درهنگامى رسيد كه همه را براى گردن زدن به خارج شهر آورده بودند. مردى را پيش كشيده بودند تا گردن او رابزنند, ولى شمشير جلاد شكست . سربازان به يكديگر گفتند: شمشيرهاى خود را بيرون بكشيد تا بر اثر گرمى خورشيد نرم شود و آنها را در هوا به گردش در آوريد. قاصد برق شمشيرها را از دور ديد و با تكان دادن لباس خود اشاره كرد كه دست نگه دارند. شاميان گفتند: اين مرد خبر خوشى به همراه دارد. دست نگه داريد. اورسيد و امان نامه را به فرمانده تسليم كرد و از اين طريق جان همه را خريد. جالب آن كه كسى را كه براى اعدام آماده كرده بودند و به سبب شكستگى شمشير در قتل او وقفه افتاد برادر او بود.
بسر, پس از انجام مأموريت , طائف را ترك گفت و مغيرة بن شعبه سياستمدار معروف عرب او را بدرقه كرد. اودر مسير خود به يمن به سرزمين بنى كنانه رسيد و آگاه شد كه دو كودك خردسال عبيدالله بن عباس فرماندارامام (ع ) در صنعاء به همراه مادرشان در آن سرزمين هستند. عبيدالله فرزندان خود را به مردى از بنى كنانه سپرده بود آن مرد با شمشير برهنه به سوى شاميان آمد. بسر به او گفت : مادرت به عزايت بنشيند ,ما قصد قتل تو را نداشتيم بلكه خواهان كودكان عبيدالله هستيم . آن مرد در پاسخ بسر گفت : من در راه كسانى كه در حمايت من هستند آمادهء كشته شدن هستم . اين جمله را گفت و بر شاميان حمله كرد و سرانجام كشته شد. كودكان خردسال عبيدالله را براى اعدام آوردند و با كمال قساوت هر دو را كشتند. زنى از بنى كنانه فرياد كشيد: شمامردان را مى كشيد; كودكان چه تقصيرى دارند؟ به خدا سوگند, نه در جاهليت و نه در اسلام كودكى رانمى كشتند. سوگند به خدا, آن حكومتى كه پايه هاى قدرت خود را با كشتن پيران و كودكان استوار سازدحكومت سستى است . بسر گفت : به خدا سوگند كه تصميم داشتم زنان را نيز بكشم آن زن در پاسخ گفت : ازخدا مى خاستم كه تو اين كار را بكنى .
بسر سرزمين كنانه را ترك گفت و بر سر راه خود در نجران عبدالله بن عبدالمدان , داماد عبيدالله بن عباس , راكشت و آن گاه گفت : اى مردم نجران , اى مسيحيان , به خدا سوگند كه اگر كارى انجام دهيد كه من آن را خوش ندارم باز مى گردم و كارى مى كنم كه نسل شما قطع شود و زراعت شما نابود و خانه هايتان ويران گردد.
سپس به راه خود ادامه داد و بر سر راه خود ابوكرب را, كه از شيعيان على (ع ) بود و از بزرگان همدان به شمارمى رفت , كشت و سرانجام به سرزمين صنعاء رسيد. فرماندهان امام (ع ), به نامهاى عبيدالله بن عباس و سعيدبن نمران شهر را ترك گفته و مردى را به نام عمروثقفى جانشين خود قرار داده بودند. جانشين عبيدالله قدرى دربرابر بسر مقاومت كرد, ولى سرانجام كشته شد. بسر سفاك وارد شهر شد و گروهى از مردم را كشت و حتى هيئتى را كه از مآرب به سوى او آمدند به جز يك نفر از دم تيغ گذراند. فرد نجات يافته به مآرب بازگشت و گفت :من به پيروان و جوانان هشدار مى دهم كه مرگ سرخ در كمين آنهاست .
بسر صنعاء را به قصد نقطه اى به نام جيشان ترك گفت . اهل اين منطقه همگى از شيعيان على (ع ) بودند نبردميان آنان و بسر در گرفت و سرانجام , پس از دادن تلفاتى , مغلوب و اسير شدند و به وضع فجيعى به شهادت رسيدند وى بار ديگر به صنعاء بازگشت و صد تن ديگر را نيز كشت , به جرم اينكه زنى از آنان فرزندان عبيدالله بن عباس را پناه داده بود.
اين برگى از پروندهء سياه جنايات بسر بن ارطاة بود كه تاريخ ضبط كرده است چون خبر جنايات بسر به على (ع )رسيد, آن حضرت فرماندهء ارشدى را به نام جارية بن قدامه در رأس دو هزار رزمنده براى تعقيب و مجازات بسرروانهء حجاز كرد. او از طريق بصره راه حجاز را در پيش گرفت تا به يمن رسيد و پيوسته در تعقيب بسر بود تا آگاه شد كه وى در سرزمين بنى تميم است . هنگامى كه بسر از تعقيب جاريه آگاه شد به سوى تمامه متوجه شد.وقتى مردم از عزيمت جاريه آگاه شدند, در مسير بسر كار را بر او سخت گرفتند ولى او سرانجام توانست خود رابه سلامت به شام برساند و گزارش سفر خود را به معاويه بدهد.
او گفت : من دشمنان تو را در رفت و برگشت كشتم . معاويه گفت : تو اين كار را نكردى , خدا اين كار را كرد!
تاريخ مى نويسد: بسر در اين سفر سى هزار نفر را كشت و گروهى را با آتش سوزاند.
امير مؤمنان (ع ) پيوسته او را نفرين مى كرد و مى فرمود: خدايا, او را نميران تا عقل او را از او بازگيرى . خدايا بسرو عمروعاص و معاويه را لعنت كن و خشم خود را دربارهء آنان نازل كن . نفرين امام (ع ) به هدف اجابت رسيد وچيزى نگذشت كه بسر ديوانه شد و وپيوسته مى گفت : شمشيرى به من بدهيد تا آدم بكشم . مراقبان او چاره اى نديدند جز اينكه شمشيرى از چوب به او دادند و او پيوسته با آن شمشير به در و ديوار مى كوبيد تا هلاك شد.
كار بسر مشابه كار مسلم بن عقبه است كه از طرف يزيد در سرزمين مدينه در نقطه اى به نام حره انجام داد. درحقيقت اين پدر و پسر (معاويه و يزيد) نه تنها از نظر روحيات شبيه يكديگر بودند, بلكه مزدوران آن دو نيز درقساوت و سنگدلى همسان بودند و به تعبير ابن ابى الحديد: <و من اشبه اباه فما ظلم >. (7)
در پايان اين قسمت , خطبهء امام (ع ) را دربارهء بسر يادآور مى شويم :
در تصرف من جز كوفه جايى نيست و تنها اختيار قبض و بسط آن را دارم . اگر بنا باشد تو هم (اى كوفه ) درگردبادهاى سياسى متزلزل شوى , خدا تو را زشت گرداند. به من خبر رسيد كه بسر وارد يمن شده است . سوگندبه خدا كه من گمان مى كنم به همين زودى ايشان بر شما مسلط مى شوند, و بر شما فرمان مى رانند, زيرا آنان درباطل خويش با هم وحدت و يگانگى دارند ولى شما در راه حق خود با يكديگر اختلاف داريد. شما با پيشواى بر حق خود مخالفت مى كنيد و آنان پيشواى باطل خود را اطاعت مى نمايند. آنان امانت را به پيشواى خود بازمى گردانند و شما به به امانت امام خود خيانت مى ورزيد. اگر يكى از شما را بر قدحى چوبى بگمارم مى ترسم بند آن را بربايد. بار خدايا! من از مردم كوفه بيزار و دلتنگ شده ام و ايشان هم از من ملول و سير گشته اند; پس بهتر از آنان را به من عطا كن و به جاى من شرى را به آنان عوض ده . بارالها! دلهاى آنان را مانند نمك در آب ذوب كن . به خدا سوگند كه دوست داشتم در برابر همهء شما هزار سوار از فرزندان فراس بن غنم در اختيار من بود.(8)

3- غارتگرى سفيان بن عوف

سفيان بن عوف غامدى از طرف معاويه مأمور شد كه در رأس لشگرى مجهز و بى باك به سمت فرات حركت كند تا به شهرستان هيت كه در بالاى انبار قرار داشت برسد و از آنجا به سمت انبار برود و اگر در مسير خود بامقاومتى روبرو شد بر آنان يورش برد و آنان را غارت كند و اگر با مقاومتى روبرو نشد غارت كنان تا شهر انباربرود و اگر در آنجا لشگرى را نديد تا به مدائن برود و از آنجا به شام باز گردد و زنها كه به كوفه نزديك نشود.
سپس معاويه او را چنين مورد خطاب قرار داد:
اگر تو انبار و مدائن را غارت كنى مثل اين است كه كوفه را غارت كرده باشى اين يورشهاى غارتگرانه اهل عراق را مرعوب مى سازد و هواداران ما را خوشحال مى كند و كسانى را كه از همكارى با ما بيمناكند به سوى ما فرارمى خواند. در مسير خود كسانى را كه با تو موافق نيستند بكش و روستاها را ويران ساز و اموال آنان را به غنيمت بگير, زيرا غنيمت گرفتن از آنان به سان كشتن ايشان است و چنين كارى دلها را مى سوزاند.
سفيان مى گويد: من در اردوگاه شام حاضر شدم . معاويه سخنرانى كرد و مردم را به همراهى با من دعوت نمود.چيزى نگذشت كه شش هزار نفر آمادهء حركت با من شدند. آن گاه جانب فرات را در پيش گرفتم تا به نقطهء هيت رسيدم مردم آنجا از حضور من آگاه شدند و از فرات عبور كردند من نيز از فرات گذشتم و با كسى برخورد نكردم .سپس به نقطه اى به نام صندوداء رسيدم . مردم آنجا نيز از برابر من گريختند. تصميم گرفتم كه به سمت انبارحركت كنم . دو نفر از جوانان آن منطقه را به اسارت گرفتم از آنان پرسيدم كه نيروهاى مسلح على چند نفرند.
گفتند: آنان پانصد نفر بودند, ولى تعدادى از ايشان به سوى كوفه رفته اند و نمى دانيم اكنون چند نفر از آنها باقى مانده اند. شايد در حدود دويست نفر مانده باشند. من سربازان تحت فرمان خود را گروه گروه كردم و آنان را به نوبت به سمت انبار روانه مى كردم تا در شهر به جنگ تن به تن بپردازند. ولى چون ديدم اين كار به نتيجه نمى رسد دويست نفر از پياده نظام را فرستادم و آنها را با سواره نظام تقويت كردم در چنين شرايطى همه ءنيروهاى امام متفرق شدند و فرماندهء آنان به همراه سى نفر ديگر كشته شد. آن گاه آنچه را در انبار بود به غارت بردم و سپس به سوى شام بازگشتم . وقتى به نزد معاويه رسيدم وقايع را نقل كردم . او گفت : من چنين گمانى رادر حق تو داشتم . چيزى نگذشت كه رعبى در مردم عراق پديد آمد و گروه گروه از آنان به سوى شام معاجرت كردند.(9)
به على (ع ) گزارش رسيد كه سفيان وارد انبار شده و فرماندار او را به نام حسان حسان كشته است . آن حضرت خشمگين از خانه بيرون آمد و به اردوگاه نخيله رفت و مردم نيز در پشت سر او آمدند امام (ع ) بر نقطهء بلندى رفت و خدا را ستود و بر پيامبر او درود فرستاد و سپس سخنان خود را چنين آغاز كرد:
اى مردم ! جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند آن را به روى خواص دوستان خود گشوده است , و آن لباس تقوا و پرهيزگارى و زرهى محكم و سپرى نيرومند است هر كس آن را به اختيار ترك كند خدا جامه ذلت ولباس بلا بر او مى پوشاند و سرانجام زبون و بيچاره مى شود و خداوند رحمت خود را از دل او بر مى دارد و به بى خردى مبتلا مى گردد... .
به من گزارش كرده اند كه سفيان بن عوف به فرمان معاويه به شهر انبار يورش برده , حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا راكشته و مزداران آنجا را از شهر رانده است . به من گزارش رسيده است كه لشگريان سفيان بر زنان مسلمانان و زنان اهل ذمه حمله برده اند و دستبند و گردن بند و گوشواره هاى آنان راربوده اند و آن زنان سلاحى جز گريه و زارى نداشته اند. اين گوره با غنيمت فراوان به شام بازگشته اند و نه كسى از آنان زخمى شده و نه خونى از آنان به زمين ريخته است . اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه از فزونى اندوه بميرد بر او ملامتى نيست , بلكه به مردن نيز سزاوار است . جاى حيرت و شگفتى است كه آنان بر كار نادرست خويش متحدند وشما در حق و راه استوار خود متفرق . كار شما دل را مى ميراند و غم و اندوه به بار مى آورد. چهره هاى شما زشت و دلهاى شما غمگين باد... وقتى به شما در تابستان فرمان جهاد مى دهم مى گوييد هوا گرم است , ما را مهلت ده تا كمى گرما بشكند; و چون در ايام زمستان شما را به جنگ با آنان امر مى كنم مى گوييد هوا سرد است , به مامهلت ده تا سرما بر طرف شود. سرما و گرما بهانه اى بيش نيست ; شما از شمشير مى ترسيد. اى مردنماها كه آثار مردانگى در شما نيست ! عقل شما به اندازهء خرد كودكان و زنان تازه عروس است . اى كاش من شما رانمى ديدم و نمى شناختم .... (10)
برنامهء معاويه براى ايجاد ترس در دل مردم عراق منحصر به اعزام اين سه غارتگر خونريز نبود, بلكه افرادديگرى را نيز به چنين مأموريتهايى گسيل مى داشت . مثلاً نعمان بن بشير انصارى را وادار ساخت كه به عين التمر, كه شهرى در غرب فرات بود, حمله برد و آنجا را غارت كند. (11) و به يزيد بن شجره رهاوى مأموريت داد كه به سوى مكه برود و اموال مردم آنجا را به غارت برد. (12) سرانجام اين توطئه ها به نتيجه رسيد و رعب وترس شديدى بر دل مردم عراق نشست . البته اين فجايع پس از جنگ نهروان صورت گرفت كه فشار داخلى ازيك طرف و فشار خارجى از طرف ديگر مردم عراق و خصوصاً علاقه مندان امام (ع ) را سخت مى آزرد. اى كاش حوادث ناگوار در اينجا خاتمه مى يافت , ولى حوادث ديگرى نيز روح على (ع ) را آزرد و قلب او را فشرد كه هم اكنون آنها را مى نگاريم .


1- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 115ـ 114 به نقل از تاريخ طبرى .
2- نهج البلاغه , خطبهء 97
3- نهج البلاغه , خطبهء 29 الغارات ثقفى , ج 2 ص 416; تاريخ طبرى , ج 4 ص 104 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 111تا 125
4- الغارات , ج 2 ص 431
5- يمن در آن هنگام به سه بخش تقسيم مى شد: بخش مجاور با حجاز را <حضر موت >و بخش مركزى را <صنعا>و نقاط دورتررا <جند>مى ناميدند. مراصد الاطلاع , مادهء جند.
6- شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 8
7- الغارات , ج 2 ص 628ـ 591 شرح نهج البلاغهء ابن ابى الحديد, ج 2 ص 3تا 18 تاريخ طبرى , ج 3 ص 108ـ106 تاريخ يعقوبى , ج 1 ص 189ـ 186 كامل ابن اثير, ج 3 ص 385ـ 383
8- نهج البلاغه , خطبهء 25
9- الغارات , ج 2 ص 464تا 474; تاريخ طبرى , ج 4 ص 103
10- نهج البلاغه , خطبهء 27
11- الغارات , ج 2 ص 445
12- همان , ج 2 ص 504

(فروغ ولايت ,آية الله جعفر سبحاني, ص 750 - 735)