اهتمام حضرت على (ع ) در امر حكومت و ولايت , به پايه ى بوده است كه معاويه بن ابوسفيان , آن حضرت را به قدرت خواهى و جاه طلبى متهم مى كرد. بدون شك على (ع ) در زعامت يافتن بر مردم و بدست گرفتن زمام حكومت تلاش مى كرد و خود را در امر زعامت و رهبرى اسلامى , از هر كسى , اولى و احقّ مى دانست و از اين كه زعامت و حكومت را از او گرفتند, متأثر بود و به اعتراض برخاست , اما وقتى مخالفت هايى عليه اسلام از گوشه و كنار جزيرة العرب آغاز شد, به خاطر حفظ اسلام نوپا دست از اعتراض كشيد.
هر چند بعدها دردمندانه و بطور مكرر ياد فرمود از اين كه خلافت تنها حق او بود, و وجود او محورى است كه دستگاه خلافت و نظام حكومت اسلامى به دور او مى چرخد:
<ولقد تقمصها ابن ابى قحافة و هو يعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى >
<جامه ى خلافت را بر تن كرد, و حال آن كه مى دانست جايگاه من نسبت به خلافت اسلامى , مانند قطب است به آسياب >.
سكوت آن حضرت در مورد پايمال شدن حقش , صرفاً براى حفظ اسلام بود, و اين كه مبادا تزتزلى در اركان اسلام جوان وايمان نوپاى مردم جزيرة العرب پديد آيد, و در نامه ى كه به محمد بن ابى بكر نوشته است اين منظور را آشكارا بيان كرده است :
<... فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلماً او هدماً تكون المصيبة به علىَّ اعظم من فوت ولايتكم الّتى انّما هى متاع ايام قلائل ...> .
<من ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمين را يارى نكنم چه بسا ضربتى بر آن وارد شود كه مصيبت آن بر من سنگين تر است , از مصيبت از دست دادن حاكميت بر شما, حاكميتى كه چند روزى بيش ادامه ندارد>. اين در حالى بود كه امام (ع ) هيچ گاه از اظهار اين امر كه خلافت , تنها حق او است , خوددارى نكرد. بنابراين حفظ اسلام از هرگونه تحريف و بدعت و حفظ امت اسلامى بدور از هرگونه تفرقه و تجزيه , يكى از اصول سياسى عملى حضرت امام على (ع ) بود. آن حضرت اگر دست به عملى مى زد, تنها مقدمه حفظ اسلام بود, و مى خواست جامعه را بر طبق موازين دينى اصلاح و جايگاه روابط دينى را در روابط اجتماعى مردم مستحكم كند, و طبعاً براى اجراى چنين كارى , شيوه ى اسلامى و اخلاقى خاص خود را اعمال مى كرد, و حاضر نمى شد كه خارج از حدود دينى دست به عملى بزند.
اما امت , جز عده اى قليل كه از تربيت شدگان صحيح اسلام بودند, رسوبات عصر جاهليت در روح و وجدانشان باقى بود, از اين رو معيارهاى ديگرى را الگو قرار داده بودند, و ارزش هاى جاهلى روز به روز رونق پيدا مى كرد. بينش دينى و شعور اسلامى , به تدريج كاستى مى گرفت و جامعه ى اسلامى به سوى دنيا پرستى و تجمل و زندگى طبقاتى پيش مى رفت و علت عمده ى اين امر دو چيز بود:
1 فتوحات وسيع و سرازير شدن سيل غنايم و توزيع و تقسيم آن .
2 بى توجهى حكام زمان به تربيت اصيل دينى مردم .
سعى و همت حاكميت , تسخير بيشتر اراضى و توسعه ى كشور اسلامى بود, اما متأسفانه به دلايل زيادى نتوانستند, خود را از لغزشگاه انحرافات دينى كه از روى غرض ورزى ها و جهالت ها شيوع مى يافت , نجات دهند. با گذشت زمان اين انحرافات گسترش مى يافت و كتاب خدا و سنت رسول او, مهجور مى گشت و رأى و بدعت ]; بعنوان بدعت حسنه !! جاى آن را مى گرفت .
اين مطلب در كلام امام على (ع ) به خوبى منعكس است :
<جفاة طغام عبيد اقزام , جمعوا من كل اوب و تلقتوا من كل شوب , ممن ينبغى ان يفقه و يؤدب و يعلم و يدرب و يولى عليه ويؤخذ على يديه ليسوا من المهاجرين و الانصار و لا من الذين تبئوا الدار و الايمان >.
<اين ها مردمى هستند خش و غليظ القلب , با طبيعت هاى پست كه از هرگوشه ى گرد آمده و از هر ناحيه ى چيده شده , مردمى كه سزاوار است بدانان احكام دين آموخته شود و تأديب شوند, تعليم شان داده شود و كار آزموده گردند, بر آنان سرپرست گمارده شود و چون كودكان از دست شان گرفته شود, نه از مهاجرين هستند و نه از انصار و نه از آن ها كه با ايمان هاى استوار درخانه هاى شان مانده اند>.
بدين سان ازكلام خود آن حضرت استظهار مى گردد كه در زمان بخلافت رسيدن او, تازه مسلمان هاى اين چنين خام و بى خبر از مبانى اسلام , زياد وجود داشتند كه به دست يابى به غنايم بيشتر و كسب مال و گرفتن سهميه اى زيادتر از بيت المال , بيشتر فكر مى كردند تا به اصول و مبانى دينى و انحرافات كه در دين وار مى شود. تنها وقتى مردم علم مخالفت را بر افراشتند كه احساس كردند غنايم بى شمار جنگى , در ميان خاندان خليفه ى مسلمين بدون حضور آن ها قسمت مى شود.
اما وقتى كه امت بخانه ى او هجوم بردند و با اصرار و سماجت به او بيعت كردند, علت پذيرفتن خلافت را اين چنين مى فرمايد:
<ولكننى أسى ان يلى امر هذه الامة و فجارها فيتخذوا مال الله دو لا و عباده خولا و الصالحين حرباو الفاسقين حزباً> .
<نگرانى شديد من از اين بود كه سفيهان و فجار, حاكميت اين امت را بدست گرفته , و مال خدا را براى خود بياندوزند, و بندگان خدا را بردهء خود سازند, و با صالحان بجنگ برخيزند و فاسقان را در حزب خود آورند>. و نيز فرمود:
<لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر, و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و سغب مظلوم لاءَ لقيت حبلها الى غاربها> .
<اگر گروه حاضرين نبود و بوجود ياران حجت تمام نشده بود, اگر نبود كه خداوند ازعلماء پيمان گرفته است ];ّّ كه در برابر سيرى ظالمان و گرسنگى مظلومان بى تفاوت نمانند, زمام شتر خلافت را روى كوهانش مى انداختم >. در اين خطبه نيز يكى از دلايل پذيرفتن خلافت همين را مى داند كه حفره ى طبقاتى عميقى بوجود آمده است كه عده ى از سيرى , خوابشان نمى برند و عده ى هم از گرسنگى , و منشاء اين شكاف طبقاتى همان توزيع ظالمانه در بيت المال بود.
بلى در آغاز مردم , براى بيعت به خانه ى آن حضرت چنان هجوم آوردند كه نزديك بود حسنين زير پا شوند, اما از آن جا كه از تربيت اسلامى دور مانده بودند و رسوبات جاهليت در آن ها باقى بود, تحمل حكومت عدل على را نتوانستند, غايت امر بيعت ها و تعهدها شكسته شد, و امتياز طلبان از هرگوشه و كنار دنياى اسلام پرچم هاى مخالفت بلند كردند, و على را نگذاشتند كه بدون مانع , حكومتش را رور معيار دينى و عدالت اسلامى پياده نمايند, و عاقبت برخلاف سنت جارى در جوامع بشرى كه در آن همواره مردم مظلوم واقع شده و حاكم , ظالم مى باشند, اين ابر حاكم مظلوم واقع شده و رعيت امير و ظالم گشتند, چنان كه آن حضرت فرمود: <لقد اصحبت الامم تخاف ظلم دعاتها و اصحبت اخاف ظلم رعيتى >.
اما اين انحرافات دينى را به صراحت بيان مى كرد و جامعه ى زمان خويش را به گونه ى مى ديد كه گويا روش هاى عصر جاهليت را مجدداً تجربه مى كنند:
<الا و ان بليتكم عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه > .
گرفتارى و مصيبت شما به همان شكلى كه خداوند پيامبرش را برگزيد, دوباره عودت كرد و اين بليه همان سنت هاى جاهليت بود كه از نو زنده مى شد؟
از سوى ديگر فرهنگ اهل كتاب در قالب اسرائيليات , به جامعه ى اسلامى سرايت مى كرد و رونق مى يافت و امام مردم را از پيروى اهل كتاب ممانعت مى كرد.
و در جمله ى ديگر فرمود:
<اى مردم بدانيد كه شما پس از آن كه مهاجرت كرديد, باز به روحيه ى اعرابى خويش بازگشتيد, و پس از آن كه پيوند ولايت بين شما برقرار گرديد, راه تفرقه را در پيش گرفتيد>.
<ما تتعلقون من الاسلام الا باسمه , و ما تعرفون من الايمان الا رسمه ... الا و قد قطعتم قيد الاسلام و عطلتم حدوده و امتم ];ّّ احكامه >.
<شما همراه خود جز اسمى از اسلام نداريد, و از ايمان جز شكل آن را نمى شناسيد, و تقيّد و دلبستگى خود را به اسلام قطع كرده و حدود الهى را تعطيل كرديد و احكام آن را از بين برديد>. يكى ازمسايلى كه بعنوان مشكل بزرگى , بر سر راه اصلاح جامعه ى اسلامى در هنگام روى كار آمدن اميرالمؤمنين (ع ) وجود داشت اين بود كه بعضى از انحرافات صريح دينى , بعنوان يك امر دينى در ميان مردم مقبول بود, و عده ى با وجود قرآن و سنت , براى خود حق تشريع قايل بودند و از خود در حل مسايل , رأى مستقل مى دادند, و امام (ع ) آن ها را مورد توبيخ قرار داده و مى فرمود: <ام انزل سيحانه ديناً ناقصاً فاستعان بهم على اتمامه >.
آيا خداوند سبحان دين ناقص فرو فرستاده و بر اتمام آن از اينان كمك خواسته است ؟ و بى ترديد كه مسئله ى رأى دادن و براى خود حق تشريع قائل شدن , و بعد هم باور كردن مردم كه اين كارها جنبه ى شرعى دارد, بسيارى از مفاسد را به دنبال داشت .
از جمله انحرافات دينى اين است كه كارهاى خلفاء براى مردم بصورت سنت شرعى و دينى درآمد, چنان كه عثمان صريحاً سنت را شامل عمل پيامبر و نيز اعمال ابى بكر و عمر مى دانست . تحريفاتى از ناحيه ى يهود و نصارى كه اظهار اسلام كرده بودند, و نيز كسانى چون قصّاص و اهل حديث و كسانى كه طالب شهرت و مال بودند, و نيزسلاطين و حكامى كه بدنبال تحريف اسلام بودند, تا آن را موافق مذهب و مشرب هاى سياسى و مصالح شخصى يا قبيله ى يا اقليمى خود نشان دهند.
از ثمرات حكومت پنج ساله ى على بكارگيرى سياست هايى است كه بر پايه هاى ضوابط دينى و ارزش هاى اسلامى و انسانى شكل مى گرفت و حاضر نبود كه ذره ى از آن عدول نمايد. آن حضرت اصلاح فسادهاى سياسى و فرهنگى و عفيدتى را بر فتوحات و تسخير اراضى بيشتر ترجيح مى داد و لازم مى دانست كشور اسلامى در همين حدود جغرافيايى كه دارد, باقى بماند اما در درون , فساد سياسى حاكم نبوده و عناصرى بر مردم حكومت كنند كه در صلاحين دينى و سياسى آنان , جاى هيچ گونه شك و ترديدى نباشد.
محصول اين حكومت , پى ريزى اصولى اسلامى براى سياستى بود كه در آينده مى بايست , در فرصت هاى ];ّّ مناسب , در جوامع انسانى پياده شود, سياست آن حضرت توأم با آموزش هاى لازمى بود كه جوامع آينده مى بايست در پرتو آن ها خود را از پرتگاه دنياطلبى به صراط مستقيم تقوا رسانده و مجرى فرآمين الهى باشند. خطبه هاى بليغ آن حضرت در بيان حال مفسدين , ظالمين , طغاة و خوارج , و همچنين كلمات قصار او كه هر كدام دنياى از شعور و بينش را در خود جاى داده است , همه سرمايه هاى فرهنگى , دينى و سياسى است كه از ثمرات پنج ساله حكومت آن حضرت بحساب مى آيد.
امام (ع ) با اين نگرش كه نسبت به جامعه داشت , در صدد برآمد كه انحرافات دينى را اصلاح نمايد و فرمود: <قد ركزت فيكم آية الايمان و وقفتكم على حدود الحلال و الحرام > .
<من پرچم ايمان را در ميان شما مستقر كردم و شما را بر حدود حلال و حرام الهى آگاه نمودم >. عمر با شناختى كه از على داشت درباره ى او چنين گفت :
<انى لاءرى ان ولى شيئاً من امركم سيحملكم على طريق الحق >.
<عقيده ى من بر اين است كه اگر على زمام اين امت را بدست گيرد, شما را در راه خدا هدايت خواهد كرد>. در قضاوتى كه على (ع ) به عمر اعتراض كرد كه چرا او را به كنيت ياد كرده است ؟ عمر گفت : <بابى بكم هدآنا الله و بكم اخرجنا من الظمات الى النور>.
<پدرم بفدايت بسبب شما خدا ما را هدايت كرد, و به سبب شما ما را از ظلمات شرك به نور اسلام بيرون آورد>.
حسن بصرى كه به على چندان ديد مثبتى نداشت , وقتى مى خواست امام را توصيف كند فرمود: <أراهم السبيل و اقام لهم الدين اذا اعوج >.
<على (ع ) راه به مردم نشان داد, و هنگامى كه دين كج شده بود, آن را راست كرد>. با توجه به شواهد فوق مى توان بخوبى درك كرد كه يكى از كارهاى پراهميت امام (ع ) در طول حياتش بعنوان يك سياست و برخورد منطقى با مسايل زندگى , حفظ اصول و فروع دينى و قراردادن كتاب خدا و سنت رسول , بعنوان تنها محور تلاش هاى خود و مردم بود. ابوموسى كه پس از گذشت 25سال از رحلت پيامبر پشت سر امام على (ع ) نماز خواند گفت :
<ذكرنا ابن ابيطالب صلواة النبى (ص )>.
<فرزند ابى طالب نماز خواندن پيامبر را در خاطره ى ما زنده كرد>.
طبيعى است سياستى بر مبناى اصول و معيارهاى اسلامى كه على (ع ) آن را اعمال مى كرد, با روى كار بودن عناصر مفسد و فرصت طلب و منحرف بر امور و شئون مسلمين قابل سازش نبود. لذا وقتى به آن حضرت پيشنهاد كردند كه با معاويه كنار بيايد, فرمود:
<والله لا دهنت فى دينى > .
<به خدا قسم كه در امر دين هرگز سازش نكرده ام >.
و از سياست هاى اصولى آن حضرت اين بود كه در اين راه از شيوه هاى غير اسلامى , هرگز بهره نمى گرفت و بارها به او پيشنهاد شد كه اشراف امتياز طلب را گرامى بدارد, و به خواسته هاى آنان تن دهد, تا از خطر مخالفت آن ها ايمن بوده و هم از آن ها يارى بگيرد اما امام با اتكاء به اين اصل كه : <و ما كنت متخذ المضلين عضداً> گمراهان را به كمك خود نمى گيرم , به پذيرش چنين روشى حاضرنبود و اين جمله را بارها بعنوان يك اصل مهم در حاكميت خود مطرح مى كرد كه :
<أتا مرونى أن اطلب النصر بالجور؟...>
<مرا دستور مى دهيد كه با ستم بر مردم مسلط شوم ؟...>
مشى كلى امام على (ع ) بر اين بود كه با خطبه هاى مفصل در طول خلافتش خطوط اصلى و اصول كلى سياست خويش را عنوان و تشريح مى كرد, و در صورت مخالفت باز به روشنگرى مى پرداخت , وقتى كه نمى پذيرفتند هم سعى بر تحميل خواسته هاى خود نمى كرد و مى فرمود:
<ليس لى ان احملكم على ما تكرهون >.
<مرا روا نيست كه چيزى را كه شما از آن اباء داريد, بر شما تحميل كنم >. ضابطه ى كلى سياست آن حضرت , صداقت و صراحت بود و با مكر و حيله در پيشبرد كارهاى سياسى , پايگاهش را در ميان مردم تقويت نمى نمود.
فخرى مى نويسد:
<ولم يكن الخدع و الحيل من مذهب على ٍّ...>
<فريب و حيله در روال كار على (ع ) جاى نداشت >.
صراحت و قاطعيت حضرت على (ع ) و عدم تخطى او از اصول و ارزش هاى اسلامى , در امور سياسى موجب شد كه او را به عدم درايت سياسى متهم نمايند, و معاويه را بحيث يك سياستمدار, تلقى كنند ولى آن حضرت فرمود:
<والله ما معاوية بادهى منّى لكنه يغدر و يفجر...>.
<بخدا سوگند كه معاويه سياستمدارتر از من نيست , ولى او پيمان شكنى مى كند و گناهكارانه كار خود را پيش مى برد>.
شمشير او وقتى به جنگ كشيده شد كه مخالفين به هيچ وجه تسليم رهنمودهاى او نشدند و شرايطى را پيش آوردند كه جز جنگ چاره اى نداشت . حورهاى مهم سياسى در نهج البلاغه در اين جا بطور اختصار بعضى از محورهاى مهم سياسى و حكومتى را از منظر نهج البلاغه امام على (ع ) پى مى گيريم .
تشكيل حكومت براى هر جامعه اى امرى ضرورى و لازم است . نهج البلاغه نيز بر آن تأكيد دارد و ضرورت و تشكيل حكومت را امرى اجتناب ناپذير مى داند. حكومت نوعاً از سوى زمامداران كه فعليت پيدا مى كند چه زمامدار صالح باشد يا فاسد.
<... و انه لابد للناس من امير بّراً او فاجرا يعمل فى امرته المؤمن و يستمتع فيها الكافر...> .
<مردم به زمامدار صالح يا ناصالح نيازمندند تا مؤمنان در سايه حكومت , بكار مشغول و كافران هم بهره مند شوند>.
در خطبه ديگر نيز جايگاه و اهميت زمامدار را مطرح مى سازد و آن را موجب ثبات جامعه مى داند كه فقدان آن پاشيدگى و هرج و مرج را در جامعه همراه دارد, مى فرمايد:
<و مكان القيم بالامر مكان النظام من الحزر يجمعه و يضمه فاذا انقطع النظام تفرق الخرز و ذهب ثم لم تجتمع بخذا فيره ابداً> .
<نقش زمامدار نسبت به ملت همانند رشته اى است كه مهره ها را گرد آورده و به يكديگر پيوند مى دهد; پس اگر رشته بگسلد دانه ها از هم مى پاشد و هرگز تمام آن ها گرد نمى آيد>.
على (ع ) در ضمن نامه اى به عثمان بن حنيف با بيان شايستگى خود براى امر رهبرى جامعه اسلامى مى فرمايد: <الا وان لكل مأموم اماما يقتدى به ويستضىء بنور علمه ...> .
<هشدار كه هر رهروى را رهبرى است كه بناچار بايد به او تأسى جويد و از نور علم او اقتباس كند...> بينش نهج البلاغه اين است كه افراد جامعه نياز به رهبر و مراد دارند, البته با اين ويژگى كه رهبر بايد از انوار علوم بهره مند باشد تا در سايه آن جامعه را هدايت و موجبات سعادت آن را فراهم آورد. تأسى افراد جامعه به رهبرى خردانديش بيان ديگرى از ضرورت رهبرى و امامت در جامعه است , به هر صورت ديدگاه نهج البلاغه تأكيد بر وجود امام و رهبر و زمامدار است كه با اندك تأملى هدايت افراد بشر را به رهبرى رهبر عالم و شايسته و دور انديش را مى تواند از متن نهج البلاغه استنباط كرد.
بيان صفات و خصوصيات رهبر لايق و شايسته از نكته هاى مهم ديگرى است كه نهج البلاغه نسبت به آن اهتمام داشته و در صدد هدايت و بيان آن مى باشد. در خطبه اى مى فرمايد: <ايها الناس ان احق الناس بهذ الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامرالله فيه >. <هان اى مردم ! لايق ترين فرد براى اين امر كسى است كه داراى قدرت و توان اداره آن باشد و فرامين الهى را در اين خصوص بهتر از هر كس بشناسد>.
در فرازى از خطبه ديگر نهج البلاغه هدايت يافتن و هدايت كردن را عنصر كارآمد زمامدار مى داند. <فاعلم ان افضل عباد الله امام هُدِى و هَدى ...> .
<بدان كه بهترين بندگان نزد خدا زمامدار دادگر است كه هدايت يافته و هدايت نمايد>.
يكى از نكاتى كه به خوبى در نهج البلاغه روى آن تأكيد شده و بيان گرديده مسؤؤليت هاى امام و رهبر عادل جامعه اسلامى است , مى توان گفت از محورهاى حكومت سالم دينى در اين گفتارها بيان گرديده است . نهج البلاغه اصل و زيربناى حركت حاكم عادل را تكليف و امر الهى مى داند مى فرمايد: <انه ليس على الامام الا ما حمل من امر ربه : الا بلاع فى الموعظة و الاجهتاد فى النصيحة والا حياء للسنة و اقامة الحدود على مستحقيها و اصدار السهمان على اهلها> .
<امام را مسؤوليتى نيست مگر به چيزى كه از سوى خدا بدان مكلف است : رساندن مواعظ, تلاش در نصيحت , احياى سنت ها, اجراى حدود در موارد آن و پرداخت سهام مردم (از بيت المال )>. امام على (ع ) در بينش خود هدايت معنوى جامعه را يكى از اصول روشن حاكم دينى مى داند چرا كه در صورت حساسيت رهبرى جامعه اسلامى به امور معنوى و فرهنگى جامعه از كجروى و انحراف نجات مى يابد. به عبارت ديگر تمركز روى مسائل فكرى و فرهنگى جامعه و اقامه سنت و روشن سازى بدعت و انحراف جزء اساسى ترين كارهاى امام عادل است چرا كه جامعه در صورتى به خوشبختى و سعادت مى رسد كه از هجوم بدعت ها و القائات انحرافى مصون و محفوظ باشد. مى فرمايد:
<... فاقام سنة معلومة و امات بدعة مجهولة و ان السنن لنيرة لها اعلام و ان البدع لظاهرة لها اعلام ...> .
(زمامدار عادل ) سنت هاى معلوم را زنده كند و بدعت هاى مجهول را بيمراند همانا سنت ها روشن است و نشانه هايى مشخص دارد همان گونه كه بدعت ها نيز آشكار و مشخص است >. امام على (ع ) فلسفه رهبرى و حكومت اسلامى خود را نفى دنيا و ثروت دانسته و انگيزه حكومت را چنين بيان مى كند:
<اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسة فى سلطان و الا التماس شى من فضول الحطام ولكن نرد المعالم من ];ّّ دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيا من المظلوم مون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك >. <خدايا تو مى دانى كه جنگ و درگيرى ما براى بدست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود. بلكه مى خواستيم نشانه هاى حق و دين تو را در جايگاه خويش بازگردانيم , و در سرزمين هاى تو اصلاح را ظاهر كنيم , تا بندگان ستمديده ات در امن و امان زندگى كنند, و قوانين و مقررات فراموش شده تو بار ديگر اجرا گردد>. پس به روشنى پيداست كه امام (ع ) ضرورت حكومت در جامعه را تبيين و جايگاه رهبر شايسته و امام عادل را بيان و محورهاى حركت او را كه محورهاى حركتى حكومت اسلامى است را در زيباترين شكل خود در نهج البلاغه بيان فرمود كه بطور خلاصه مى توان گفت : حركت در مسير الهى و حق , احياء سنت ها, نفى بدعت ها, ارشاد و هدايت مردم عدالت اجتماعى , ايجاد اصلاحات و امنيت اجتماعى از اساسى ترين وظايف حكومت دينى است .
نوع بينش حاكم بر نهج البلاغه چنين است كه زمامدار و مردم را مخاطب هم مى داند كه هر كدام از حقوق و مسؤوليتى خاص در قبال ديگرى برخوردار است . نهج البلاغه مردم را دعوت به مشاركت و نظارت بر حكومت و از سويى حمايت و اطاعت از امام عادل فرا مى خواند.
<ايها الناس ! ان لى عليكم حقا ولكم علىَّ حق , فاما حقكم علىَّ فالنصيحة لكم و تو فيرفيئكم عليكم و تعليمكم كيلا تجهلوا و تأديبكم كيما تعلموا. و اما حقى عليكم فالوفاء بالبيعة و النصيحة فى الشهد و الغيب والاجابة حين ادعوكم والا طاعة حين امركم >.
<هان اى مردم ! مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى . اما حق شما بر من آن است كه در نصيحت شما بكوشم و حقوق هر يك را بدون كم وكاست از بيت المال ادا كنم و براى رهايى از جهل تعليم دهم و ادب آموزم تا خردمند شويد و اما حق من بر شما آن است كه بر بيعت وفادار بوده و در حضور و غياب در انديشهء خيرخواهى باشيد و هرگاه شما را بخوانم اجابت نماييد و چون فرمان دهم اطاعت كنيد>. امام (ع ) نيز در نامه اى به سران لشكرهايش وظايف و مسؤوليت هاى متقابل زمامدار و مردم را بر مى شمارد و];ّّ آنان را نسبت به حقوق امام و رهبر خويش آشنا مى سازد. امام على (ع ) يكى از اصول مهم زمامدارى را نيز چنين مطرح مى فرمايند:
<اما بعد فان حقا على الوالى الا. بغيّره على رعيته فضل ناله ولا طول خص به , و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفاً على اخوانه > .
<همانا بر زمامدار است كه با برترى يافتن و دستيابى به نعمت , در برابر رعيت تغيير چهره ندهد, و نعمت هاى الهى او را به بندگان خدا نزديك و بر برادرانش مهربان تر سازد>.
امام (ع ) نوع برخورد و رفتار حاكم و افراد جامعه را بدور از تشريفات و بزرگ بينى هاى كاذب مى داند, سهم افراد جامعه را در حاكميت تا بدانجا مى داند كه سهمى براى افراد جامعه در مشورت و سخن حق براى زمامدار قائل مى شود مى فرمايد:
<آن گونه كه با جباران سخن گفته مى شود, با من حرف نزنيد, و به نوعى محافظه كارانه كه با افراد خشمگين برخورد مى شود, با من برخورد نكنيد و از شيوهء سازشكارى و مدارا در رابطه با من بپرهيزيد. مپنداريد كه سخن حقى كه گفته مى شود براى من سنگين است , و يا چشم به راه تعظيم و احترام كسى نشسته ام . چه , هر آن كس كه سخن حقى بدو گويند, يا عدل و دادى بدو عرضه شود, و بر او گران آيد, به طور قطع عمل بحق و عدل , براى وى سنگين تر خواهد بود.
پس , از گفتن حق يا مشورت در عدالت دريغ نكنيد. زيرا من از لغزش و اشتباه كارى مبرا نيستم , مگر خدا مرا كفايت كند! خداوندى كه بيش از من بر من حاكم و مالك است و من و شما در مالكيت يك آفريدگاريم و جز او پروردگارى نيست >.
امام (ع ) در نامه اى ديگر دو صفت خدموم امت را چنين توصيف مى كند.
<و ان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة> .
همانا بزرگترين خيانت , خيانت امت است و زشت ترين نوع دغل دغلكارى با رهبران امت . امام (ع ) در نهج البلاغه اوصاف و مسؤوليتهاى مهمى را متوجه رهبر جامعه امّا نقش و حضور مثبت افراد جامعه را ركن بقا حكومت مى داند. لذا مردم را از اتصاف به او صاف خيانت و دغل كارى يا عهد شكنى بر حذر مى دارد. امام (ع ) بر اين باورند كه در برابر امام عادل و زمامدار دادگستر بايد اطاعت و همراهى باشد. امام (ع ) براى كسى كه در برابر رهبر شايسته و بحق قد علم كند و سرفتنه و آشوبگرى در پيش گيرد مى فرمايد: <فان شغب شاغب استعتب فان ابى فوتل >.
پس اگر كسى در برابر رهبر و زمامدار عادل سر به فتنه و توطئه برافراشت نخست وى را به تسليم در برابر حق فرا مى خواند, چنانچه نپذيرفت با وى خواهد جنگيد.
امام (ع ) مشاركت و حضور و حمايت مردم را امرى ضرورى مى داند.لذا امام (ع ) مردم را به همراهى و يارى فرا مى خواند.
<بيعت شما با من ناسنجيده نبوده و كار من و شما يكسان نيست من شما را براى خدا مى خواهم , ولى شما مرا براى خواسته هاى خودتان . اى مردم ! مرا براى مصلحت خويشتن يارى دهيد, به خدا سوگند كه داد مظلومان را از ظالم مى ستانم و مهار ظالم را گرفته و خواه ناخواه به آبشخور حق مى كشانم >.
<ايها الناس ! انى قد بثثت لكم المواعظ التى وعظ الانبياء بها اممهم , و اديت اليكم ما ادت الاوصياء الى مَنْ بعدهم و ادبتكم بسوطى فلم تستقيموا و حدتتتكم بالزواجر فلم تستو سقوا لله انتم ! اتتوفّعون اماماً غيرى يطابكم الطريق و يرشد كم السبيل >
<هان اى مردم ! پنده هايى را به شما دادم كه پيامبران امت هايشان را بدان موعظه مى نمودند و چيزهايى را به شما سپردند و با تازيانه تأديب به تربيتتان پرداختم و شما را به راه راست نيامديد و مواعظ تكان دهنده گفتم و شما گرد نيامديد! كارتان با خدا ! آيا امامى جز من مى جوئيد كه شما را به راه راست بياورد و ارشاد كند؟> يكى از رموز موفقيت هر انسانى اين است كه آنچه مى گويد عمل نمايد و قبل از آن كه ديگران را ودار به عمل نيك و خير مى كند خود اقدام بدان عمل نمايد. ترغيب صرف مؤثر نخواهد بود. اين مطلب با دائره وسيعترى بنام حكومت و حاكم صادق تر است . چرا كه حاكم و مردم او مخاطب مسؤول در برابر هستند. حرف دعوت زمامدار و عمل خلاف آن تأثير منفى بر افكار و روحيات افراد جامعه خواهد داشت , به گونه اى كه موجب سلب اعتماد مردم از حاكم خواهد شد . اين نكته بسيار مهمى است كه حكومت آن چه را از مردم مى خواهد و آنان را بدان ترغيب مى كند خود بايد بر آن پيشى بگيرد. على (ع ) اين نكته اعتماد ساز را مطرح و نيز او در حكومت خود بدان عنايت و توجه خاص داشت مى فرمايد: <ايها الناس ! انى و الله ما احتكم على طاعة الا و اسبقكم اليها ولا انهاكم عن معصية الا و انناهى قبلكم عنها>. <اى مردم ! به خدا سوگند, شما را به عمل صالحى تحريص و ترغيب نمى كنم , مگر آن كه بر شما بدان پيشى گرفته ام و از معصيتى نهى نمى نمايم , مگر اين كه قبل از شما از آن معصيت اجتناب نموده ام >.
توصيه على (ع ) به زمانداران و دست اندركاران حكومت درخصوص برخورد با مردم و رعايت اصول اخلاقى و پرهيز از اجحاف و بى توجهى به مردم حقيقتى بزرگ را آشكار مى سازد و آن اين كه شأن و جايگاه تمام آحاد مردم در حكومت بسيار بالا و با ارزش است به گونه اى كه حكومت وسيله اى براى ايجاد امنيت و عدالت مطرح مى شود و كارگزاران خدمتگذاران براى مردم و نه افراد برتر بشمار مى آيند. امام على (ع ) در نامه اى خطاب به محمد ابن ابى بكر مى نويسد:
<در برابر مردم فروتن باش و با نرمى با آنان معاشرت كن و چهرهء خويش بر آن ها گشاده دار و به مساوات بدان ها نظر نما, تا گردنكشان را از تو توقع بى عدالتى نباشد و ضعيفان از عدل تو مأيوس نگردند. چه , خداوند متعال همهء شما بندگان را از هر كار كوچك يا بزرگ و آشكار و نهان مورد سؤال قرار خواهد داد. پس اگر عذاب كند شما ستمگريد, و اگر عفو نمايد او بسيار كريم است .>
اما (ع ) در نامه اى ديگر به عبدالله ابن عباس مى فرمايد:
<سع الناس بوجهك و مجلسك و حلمك و اياك و الغضب فانه طيرة من الشيطان و اعلم ان ما قربك من الله يباعدك من النار و ما با عدك من الله يقربك من النار>.
<مردم را با چهره و مجلس و حلمت به زير پوشش آور, و از خشم بپرهيز كه آن زمينه نفوذ شيطان است و بدان كه آن چه تو را به خدا نزديك كند از آتش دور نمايد و آن چه از خدا دور مى گرداند, به آتش نزديك خواهد ساخت >.
نامه امام (ع ) به مالك اشتر بسيار معروف و زبانزد همگان است .زواياى ريز و درشت حكومتدارى و مردمدارى در آن نمودار است . آن قدر حساب شده و دقيق نگاشته شده است كه حتى غير مسلمانان را به تعجب وا داشت تا جايى كه آن را نمادى از تعريف عدالت اجتماعى وحاكميت دادگستر دانستند. به يك بخش كوتاه از نامه امام (ع ) به مالك اشتر توجه نماييد.
امام مى فرمايد:
<... و اشعر قلبك الرحمة للرعية و المحبة لهم و اللطف بهم ولا تكونن عليهم سبعا ضارباً تغتنم اكلهم فانهم صغفان اما اخ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق ...> .
<مهربانى با مردم را پوشش دل خويش قرار ده و با همه دوست و مهربان باش , مبادا هرگز چونان حيوان شكارى باشى كه خوردن آنان را غنيمت دانى , زيرا مردم دو دسته اند دسته اى برادر دينى تو و دسته ديگر همانند تو در آفرينش مى باشند...>.
نهج البلاغه ضرورت و چگونگى حاكميت صالحان و زمامدار عادل را مطرح مى نمايد اما از آن جايى كه هر جامعه دستخوش حرص و ولع افراد جاه طلب و فاسد در امر زمامدارى مى باشد نكاتى را پيرامون حاكم فاسد مطرح مى كند و مشخصاتى از آن را بيان مى نمايد تا آيندگان از شناسايى رهبرى مستبد و فاسد بهره مند شوند. آن چه از ديدگاه على (ع ) مطرح مى شود براى جامعه اسلامى است و لذا تأكيد امام (ع ) بر امر سنت و بدعت بعنوان دو محور مورد توجه حكومت , شامل جامعه اسلامى خواهد بود. مى فرمايد:
<و ان شر الناس عندالله امام جائر ضَلّ و ضُلّ به , فامات سنة مأخوذة و احيا بدعة متروكة و انى سمعت رسول الله يقول : يوتى يوم القيامة بالامام الجائر و ليس معه نصير ولا عاذر فيلقى فى نارجهنم فيدور فيها كما تدور الرّحى ثم يرتبط فى قعرها>.
<و همانا بدترين انسان ها نزد خدا زمامدار ستم پيشه اى است كه گمراه است و گمراه مى كند, آنگاه سنت مستند را مى كشد و بدعت متروك را زنده مى كند من خود از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: روز قيامت زمامدار ستمگر را مى آورند و در حالى كه ياور و شفيعى ندارد در آتش دوزخ افكنده شده و با گردشى همانند گردش سنگ آسيا به قعر دوزخ كشيده مى شود>.
اما حاكم فاسد را از آن جا كه سابقه درخشان و پاكى و طهارت روح و از سويى تدبير و دورانديشى ندارد زير سؤال مى برد, مى فرمايد:
<و متى كنتم يا معاوية! ساسة الرعية و ولات امر الامة بغير قدم سابق و لا شرف باسق و نعوذ بالله من لزوم سوابق الشقاء و أُحذُّرك ان تكون متمادياً فى غرة الامنية مختلف العلانية و السريرة>. <اى معاويه ! شما كجا و تدبير امور ملت و زمامدارى امت ؟! حال آن كه نه سابقه درخشانى در دين داريد و نه شرافت چشمگير. به خدا پناه مى بريم از سابقه ناپاكى و تو را هشدار مى دهم كه در غرور آمال غوطه ور نشوى و آشكار و نهانت دوگونه نباشد>.
شايد براى عده اى به اشتباه چنين تصويرى پديد آيد كه اگر معاويه تدبير و دورانديشى نداشت چگونه توانست سال ها حاكميت خود را ادامه دهد و كشور و مملكت خود را اداره كند. پاسخ اين سؤال با اندك تأملى بدست مى آيد چرا كه بين تدبير و خدعه و نيرنگ و بين دورانديشى و مكر و فجور تفاوت بسيار روشن است . گرچه با حيله و نيرنگ و عمل فاجرانه افكار عمومى را مغلوب نمود اما معيارهاى جامعه سالم در گفتار على (ع ) همه در جامعه اى كه معاويه حاكميت داشت رخت بر بست و لذا نشانه اى از سنت و اسلام حقيقى در آن جامعه يافت نمى شود بدعت , فريب , ظلم و جور حاصل حاكميت معاويه بود در نتيجه مردم آن زمان صاحب كمالات نگرديدند بلكه مثل برده اى در سيطرهء حكومت معاويه زندگى روزانه خود را مى گذراندند.
امام مى فرمايد:
<و الله ما معاوية بادهى منى , لكنه يغدر و يفجر ولو لا كراهية الغدر لكنت من ادهى الناس , ولكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة ولكل غادر لواء يعرف به يوم القيامة و الله ما استغفل بالمكيدة ولا استغمز بالشديدة> .
<به خدا سوگند, معاويه از من زيركتر نيست . لكن او مكر و فجور مى كند و اگر نبود نفرت از مكر و فجور, من از زيركترين مردم بودم . اما هر نوع مكر و خدعه , عمل فاجرانه است , و عمل فاجرانه كفر است و براى هر خدعه گرى در روز قيامت پرچم و علامتى است كه بدان شناخته مى شود. به خدا كه من با خدعه گرى ها اغفال نشده ام , و مغلوب شدائد نگشته ام >.
امام (ع ) جايگاه كسانى كه دور حاكم فاسد جمع مى شوند و در صدد معاونت و يارى او هستند را بيان مى كند و با نامه اى به عمرو ابن عاص مشاور حيله گر معاويه , نقاب از چهرهء او بر مى دارد و حقيقت پنهانش را براى خود او و مردم بازگو مى كند مى فرمايد:
<حقا كه تو دينت را تابع دنياى كسى ساختى كه گمراهى او آشكار و پرده اش دريده است , بزرگان را در مجلس خود تحقير مى كند, و بردباران را در آميزش به سفاهت نسبت مى دهد. به دنبال او رفتى و چشم طمع به بخشش او دوختى . آن گونه كه سگى شيرى را دنبال كند و چنگال كشيده منتظر باشد چيزى از پس مانده صيدش را نزد او افكند.
سرانجام دنيا و آخرتت را تباه كردى , در حالى كه اگر حق را مى گرفتى به مطلوب و مقصود خود دست مى يافتى >.
<ولى من از اين اندوهنا كم كه افراد سفيه , سبك مغز, فاجر و منحرف , زمام كار اين امت را بدست گيرد, آنگاه ];ّّ مال خدا را در انحصار خويش در آورده , بندگان خدا را برده سازند و با صالحان دشمنى كنند و از فاسقان حزب و گروه تشكيل دهند.>
امام على (ع ) سپس آثار فاسد را در جامعه اسلامى چنين مطرح مى كنند:
<مردم چنين زمانى گرگ شوند, پادشاهان و زمامدارانش درندگان , قشر متوسط شكم پاره و بيچارگان مرده . صداقت رخت بر مى بندد و دروغ شايع مى گردد و زبانى مى شود و دل هاى دوستى ها مردم در حال مشاجره است فسق وفجورعامل همبستگى مى شود و پاكدامنى مايه شگفتى گردد و بر اسلام پوستين وارونه پوشانيده شود...>. از آن جاى كه امام على (ع ) از خصلت هاى شيطانى حاكمان طغيانگر و فاسد مطلع بوده و آثار مخرب اين حاكميت را بر روح و روان جامعه خطرناك مى دانسته هشدار مى دهد كه تن به حاكميت زمامداران جبار و فاجر ندهند و از فرمان آنان سرپيچى نمايند و عزت و سربلندى خود و جامعه را حفظ نمايند. مى فرمايد: <اطاعت نكنيد از عناصر بى هويتى كه آب گل آلودشان را با صفاى خود نوشيديد و بيمارى شان را با سلامتى خويش درآميختيد و باطلشان را در حق خود وارد ساختيد و اين ها سرمنشاء فسق و فجور و ملازم عصيان و سرپيچى اند>. با آن چه گفته شد(گرچه بطور خلاصه و اجمال ) مى توان ادعا نمود كه نهج البلاغه كتاب بزرگ سياست و حكومتدارى است و زيباترين وجه حكومت با محوريت عدالت اجتماعى را براى جامعه بيان نمود.
امام على (ع ) حدود مدت 5سال حكومت نمود,چنان حكومتى كه همگان را از هر آئينى به تعجب و ستايش وا داشت . عدالتى كه على (ع ) در حكومت خود بدان توجه داشت بى نظير و اعجاب برانگيز است . نهج البلاغه كه بسيارى از مطالب آن مربوط به دوران زمامدارى عدالت گستر جهان على (ع ) است مستقيم و غير مستقيم ابعاد حكومت و حكومت دارى ايده آل را مطرح و بيان مى سازد. انگيزه ستايش آشنايان به امر سياست و حكومت در عصر حاضر از على (ع ) به جهت دقت و ظرافتش است كه در امر حكومت دارى از نهج البلاغه نقل مى شود. حقيقت اين است كه نهج البلاغه بيان واقعياتى براى يك حكومت سالم كه در پرتو آن جامعه بشرى آسايش , آرامش و تكامل و هدايت مى يابد. لذا همگان نسبت به آن معطوف و مؤيد آن هستند.