بيعت مردم با امام على (ع)
كمترين ترديدى وجود ندارد كه امام در دوره خلافت سه خليفه نخست, مشاركت فعال سياسى درامور جارى نداشت و جز مشورتهايى كه در برخى امور قضايى, و محدودتر از آن در مسايل سياسى در كار بوده, حضور جدى در صحنه سياست نداشته است. به عبارت ديگر, در مجموع تركيب حكومتى خلفا, امام على (ع) عضويتى نداشته و مى توان گفت كه دورادور رهبرى حزب مخالف را عهده دار بوده است. پيروزى امام على (ع) پس از عثمان, تا حدودى زيادى, به معناى غلبه مخالفان قريش و خط ضد اموى بود. اين مخالفان اولاً از حمايت قبايل عراقى و مهاجران مصرى و ثانياً از همدلى و همراهى انصار و مردم بومى مدينه بهره مند بودند. تعدادى از مهاجرين نيز كه در راس آنان عمار بن ياسر بود, جزو اين گروه به حساب مىآمدند. اينها بخشى از مخالفان عثمان را تشكيل مى دادند. در كنار اينان, گروهى از خود قريش , به دليل بى توجهى عثمان به آنان, و توجه خاصش به امويان, در كنار مخالفان قرار داشتند. در راس اين گروه, طلحه و زبير و عايشه بودند. عمروبن عاص نيز كه از حكومت مصر معزول شده بود بر ضد عثمان فعاليت مى كرد.البته همه اينان مدعى آن بودند كه عثمان از سنت رسول خدا (ص) فاصله گرفته است. بدين ترتيب, جهت گيرى كلى آن شورش, بازگشت به سيره رسول خدا (ص), رعايت عدل و انصاف و عدم ظلم و اجحاف در حق مردم بود.
كسانى كه از سران صحابه زنده مانده بودند, و پيش از آن در شوراى عمر مشاركت داشتند. بويژه طلحه كه مورد حمايت عايشه نيز بود ـ به عنوان كانديداهاى خلافت شناخته مى شدند. پيوستن آنان به مخالفان, مى توانست نقطه اميدى براى رسيدن به خلافت باشد. با وجود شهرتى كه آنان در عراق و حجاز داشتند, از جهت سوابق, موقعيت علمى و بويژه زهد, كسى از آنان توان برابرى با شخصيت على (ع) را نداشت. به علاوه, اكنون كه عثمان به عنوان نماينده حزب قريش, شكست مى خورد, طبيعى قضيه بود اين كه نماينده گروه مخالف بر سر كار آيد و او جز على (ع) كه از آغاز با خط حاكم از در مخالفت درآمده بود, كس ديگرى نمى توانست باشد.
از همان آغاز اعتراضات مردم بر ضد عثمان, امام على (ع), واسطه دو گروه و به عبارتى سخنگوى مخالفان و منتقل كننده اعتراضات مردم به عثمان بود. با اين حال در اين نقش ميانجى گرايانه خود, ميانه روى را حفظ كرد. آن حضرت گرچه خود به برخى از اعمال ناشايست عثمان اعتراض مى كرد, 1 امام در شرايطى كه ميانجى بود حقوق عثمان را نيز رعايت كرده, با گرفتن تعهد از وى, در رعايت شرايط معترضان, مخالفان را آرام مى كرد. البته طبيعى بود كه وقتى عثمان كشته شود و على (ع) سركار آيد, بنى اميه و برخى از جناحهاى قريش, على (ع) را در اين باره متهم كنند; در حالى كه امام نقشى در اين رخداد نداشت. با وجود اين, بسيارى از كسانى كه به صورت ياران نزديك آن حضرت درآمدند جزو معترضان بوده و حتى متهم بودند كه مستقيم در قتل عثمان نقش داشته اند. كسانى كه امام على (ع) را مطرح كردند, همگى ضد عثمان بودند و همان گونه كه اشاره شد, اين آغاز نضج گيرى تشيع در ميان كوفيان است كه مهمترين فعاليت سياسى خود را در آغاز, در ضديت با خليفه حاكم شكل دادند. آنان نسبت به ابوبكر و عمر گويى رضايت كلى داشته اند.
به هر روى قوت جناح طرفدار امام كه متشكل از انصار, بسيارى از صحابه, و نيز قرا كوفه بودند آن اندازه قوى بود كه اجازه بروز و ظهور به طلحه و زبير نداد. همين طور يادى از سعد بن ابى وقاص نيز نشد. 2 در ادامه روايت طولان سعيد بن مسيب درباره قضاياى قتل عثمان كه پيش از اين نقل كرديم, آمده است كه پس از آن على (ع) به منزل خود آمد و تمامى مردم به سمت خانه او هجوم آورده و اظهار مى كردند كه على (ع) خليفه است, آنان از آن حضرت مى خواستند تا دست خود را براى بيعت بسوى آنان دراز كند. امام فرمود كه بيعت مربوط به شما نيست, بيعت از آن ((اصحاب بدر)) است. هر كسى را كه آنها خليفه كنند خليفه مى شود پس از آن تمامى اهل بدر كه زنده بودند نزد على (ع) آمدند و خواستار بيعت با آن حضرت شدند.3
در برابر اصرار صحابه رسول خدا (ص), امام از پذيرفتن خلافت خوددارى كرد. طبرى از محمد بن حنفيه آورده است: پس از كشته شدن عثمان, جمعى اصحاب نزد پدرم آمدند و گفتند: ما سزاتر از تو به خلافت, كسى را نمى شناسيم; على (ع) گفت: من وزير شما باشم بهتر از آن است تا امير شما باشم. آنان گفتند: جز بيعت با تو, چيزى نمى پذيريم.4 آن حضرت گفت كه بيعت او در خفا نمى تواند باشد و بايد در مسجد باشد. ابن عباس مى گويد: ترس آن داشتم مبادا در مسجد مشكلى پيش آيد. 5 وقتى به مسجد رفت مهاجرين و انصار به مسجد آمده با او بيعت كردند. از ابوبشير عابدى نيز نقل شده كه مردم, پس از كشته شدن عثمان, بارها به سراغ على (ع) آمدند تا بالاخره او را وادار به پذيرفتن خلافت كردند. آن حضرت بر منبر رفت و فرمود: نيازى به خلافت نداشته و با كراهت آن را پذيرفته و تنها با تعهد پذيرش اين كه مردم كاملا با وى همراهى كنند, حكومت بر آنان را خواهد پذيرفت.
در اين روايات آمده كه در جمع اين مردم, طلحه و زبير نيز حضور داشتند. زمانى كه همه در مسجد گرد آمدند طلحه نخستين فردى بود كه بيعت كرد. سعد بن ابى وقاص از بيعت خوددارى كرد و گفت: تا وقتى همه مردم بيعت نكنند او بيعت نخواهد كرد. عبدالله بن عمر نيز از بيعت خوددارى كرد. روايتى در اين باره كه طلحه و زبير از ترس شمشير مالك بيعت كردند در طبرى آمده كه با نقلهاى ديگر سازگار و هماهنگ نيست. امام از آنان خواست تا خود خليفه باشند و او با آنان بيعت كند. اما آنها كه هيچ زمينه اى براى خود نمى شناختند, به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق, جايى براى خود دست و پا كنند. از قضا از سخنان بعدى آنها معلوم شد كه مقصود آنان از بيعت زور, همين بوده است كه كسى را در مدينه نداشته اند تا با آنها بيعت كند, در حالى كه امام على (ع) هواداران فراوانى داشته است. قبل از اين در بحث بيعت اشاره كرديم كه اصولا امام اهل آن نبود كه از كسى به زور بيعت بگيرد, همانگونه كه بعد از غأله شورشيان جمل, از مروان كه مى گفت: تنها اگر زور باشد بيعت خواهد كرد, بيعت نگرفت .6
بلافاصله پس از بيعت, از آن حضرت خواستند بصره و كوفه را به آنان واگذار كند; اما, امام نپذيرفت. محمد بن حنيفه مى گويد: ((همگى انصار جز چند نفر با على (ع) بيعت كردند. مخالفان عبارت بودند از حسان بن ثابت, كعب بن مالك, مسلمة بن مخلّد و محمد بن مسلمه و تنى چند نفر ديگر كه از ((عثمانيه)) به شمار مىآمدند. از مخالفان غير انصارى, مى توان به عبدالله بن عمر, زيدبن ثابت, و اسامة بن زيد اشاره كرد كه همه از بهره مندان خان نعمت خلافت عثمان بودند. طبرى مى گويد: تا آنجا كه ما مى دانيم احدى از انصار از بيعت با على (ع) تخلف نكرد.7 بنابراين محتمل است كه برخى از كسانى كه از آنان چنين ياد شده كه با على (ع) بيعت نكردند, كسانى باشند كه بعدها در جمل, صفين و نهروان شركت نكردند, نه آنكه در اصل براى خلافت نيز با على (ع) بيعت نكرده باشند.8 به روايت دياربكرى, تمامى شركت كنندگان در بدر كه تا آن زمان زنده بودند, با على (ع) بيعت كردند. 9 از عبدالرحمن بن ابزى نقل شده كه مى گفت: ما تعداد هشتصد نفر از كسانى كه در بيعت رضوان حاضر بوديم در صفين شركت كرديم كه شصت و سه نفرمان, كه عمار از آن جمله بود, كشته شدند.10
به روايت اين اعثم, امام در آغاز از بيعت خوددارى كرد و فرمود: من كار را آن چنان متشتت مى بينم كه قلبها بر آن آرام نگرفته و عقلها بر آن ثبات ندارند. آنگاه با مردم نزد طلحه رفت و از او خواست تا به عنوان خليفه با او بيعت شود! اما طلحه گفت كه سزاتر از تو بر خلافت كسى نيست. نظير همين سخن با زبير نيز مطرح شد و هر دو تعهد سپردند كه كارى بر خلاف ميل او مرتكب نشوند.11 ابن اعثم از نقش انصار در بيعت گرفتن براى امام على (ع) سخن مى گويد و اين كه نمايندگان انصار در مسجد براى مردم كه بخشى از آنان مهاجران عراقى و مصرى بودند, سخن گفتند. مردم گفتند كه شما ((انصار الله)) هستيد و هر چه بگوييد ما خواهيم پذيرفت. آنان نيز على (ع) را براى خلافت معرفى نمودند. و مردم نيز با فريادهاى خود او را تاييد كردند. آن روز, مردم مسجد را ترك كردند. فرداى آن روز, امام به مسجد آمد و فرمود:
براى امر خود, كسى را برگزينيد, من نيز تابع شما هستم; آنان گفتند: بر همان تصميم ديروز خود هستيم. در آغاز, طلحه كه دستش چلاق بود بيعت كرد. اين را به فال بد گرفتند! آنگاه زبير بيعت كرد و بعد از او مهاجرين و انصار و هر آن كس از عرب و عجم و موالى كه در مدينه حاضر بود, بيعت كرد.12
در اين باره كه چرا امام زير بار بيعت با مردم نمى رفت, سخنان امام گوياتر از هر چيزى است. نخستين مساله آن بود
كه امام جامعه موجود را فاسدتر از آن مى دانست كه او بتواند آن را رهبرى كرده و معيارها و منويات خود را در آن به
اجرا درآورد. امام در روز بيعت فرمود:
مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد كه ما پيشاپيش كارى مى رويم كه آن را رويه هاست و گونه گون رنگهاست.
دلها برابر آن برجا نمى ماند و خردها بر پاى; همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده; و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرفتم با شما چنان كار مى كنم كه خود مى دانم و به گفته گوينده و ملامت سرزنش كننده گوش نمى دارم.13
احساس امام اين بود كه در ميان اين فتنه ها, نمى توان به سلامت, جامعه را رهبرى كرد. پس از آنى كه امام احساس كرد كه از او دست بردار نيستند, با انكار خود خواست تا از مردم اين تعهد را بگيرد كه از وى پيروى كامل كنند و به آنچه او خواست تن در دهند.14
حوادث و رخدادهاى بعدى, اين تصور امام را كه كار كردن در ((فتنه)) و ((شبهه)) بسيار دشوار است, روشن كرد و زمانى امام فرمود: اگر مى دانستم كه كار به اين حد بالا مى گيرد. از اول در آن داخل نمى شدم15. بعدها آن حضرت دربارهئ روز بيعت چنين نوشت:
تا آنگاه كه به خلافت عثمان برخاستيد, آمديد و او را كشتيد; روى به من نهاديد كه با من بيعت كنيد و من سرباز مى زدم و دستم را واپس داشته بودم. با من به كشاكش پرداختيد تا دستم بگشاييد و من مانع مى شدم و شما دستم را مى كشيديد و من نمى گذاشتيم. پس بر سر من چنان ازدهام كرديد كه پنداشتم يا يكديگر را خواهيد كشت, يا مرا; و گفتيد كه بيعت مى كنيم چون جز تو كسى را نيابيم و جز تو به كسى رضا ندهيم و زمانى كه بيعت كرديم نه پراكنده مى شويم و نه خلافى ميان ما پديد خواهد آمد. به ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خود فراخواندم. هر كس به ميل خود بيعت كرد, از او پذيرفتم و هركس نخواست اكراهش نكردم و به حال خودش واگذاشتم. در ميان كسانى كه با من بيعت كردند, طلحه و زبير هم بودند; اگر نمى خواستند بيعت كنند, من به زور وادارشان نمى كردم, نه آنها را و نه ديگران را .16
زمانى امام شخصى را با نام ابومريم در كوفه ديد. از او دليل آمدنش را به كوفه پرسيد. ابو مريم گفت: بخاطر عهدم با تو آمدم كه گفتى اگر بر سر كار بيايم چه و چه خواهم كرد. امام فرمود: من بر عهد خود ايستاده ام اما مبتلاى به خبيث ترين مردمان روى زمين شده ام كه هيچ به سخن من گوش نمى داريد.17
درباره انتخاب امام على (ع) به رهبرى جامعه, چند نكته قابل توجه وجود دارد:
نكته اول آن كه شركت مردم در انتخاب خليفه اول, در آغاز محدود به شركت كنندگان در سقيفه بوده و قراينى وجود دارد ه حكايت از نوعى توطئه قبلى و يا حداقل تفاهم و هماهنگى حزب مخالف بنى هاشم پيش از بيعت را داشت. 18
انتخاب عمر در شكل استخلاف بوده و عثمان نيز برگزيده شورايى محدود بود. در مقايسه با اين نمونه ها, انتخاب على (ع) به صورت گسترده, خواست اكثريت مردم حاضر در مدينه بود. در واقع, اين تنها بيعت و انتخابى بود كه مى توان آن را يك بيعت عمومى و مردمى خواند.
نكته تازه اين بيعت آن بوده كه علاوه بر مهاجرين و انصار, نمايندگان مردم عراق و مصر نيز شركت داشتند. البته در آن موقع, راى آنان ازحيث سنت عرفى جا افتاده پيشين, كه در آن تنها راى مهاجرين و انصار را معتبر مى شمردند, اعتبارى نداشت, اما به هر روى, حضور آنان جنبه مردمى انتخاب امام را بالا مى برد اين امر, پديده ناشناخته براى امام و ديگران نبوده است. امام ضمن خطبه اى فرمود: بيعت شما با من ((فلتة)) و ناگهانى (بى انديشه و تدبير) نبوده و كار من و شما يكسان نيست, من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد.19 اين سخن, همانگونه كه ابن ابى الحديد ياد آور شده, 20 كنايه از انتخاب ابوبكر است. آن حضرت براى اينكه تصور توطئه و فرصت طلبى در اذهان به وجود نيايد, حاضر به بيعت مردم با خود, در خانه اش نشد و فرمود: بيعت با او نمى توان بدون رضايت مسلمانان باشد.21 آن حضرت فرمود: بيعت با من نبايد به صورت سرى باشد, به مسجد مى روم, هر كسى خواست به آنجا آمده, با من بيعت كند; آنگاه به مسجد درآمد و مردم با او بيعت كردند .22 اين يكى از دلايل تاخير امام در پذيرش درخواست مردم است .
نكته دوم: آن كه به جز آنچه درباره اعتقاد امام و شيعيان خالص او درباره امامت آن حضرت مطرح شد, روال جارى بر پايه سنت بيعت شكل گرفته و امام نمى توانست خارج از آن عمل كند. اين روال براى امام كه به صورت كاملاً مردمى بر سر كار آمده بود,مستند جالبى در برابر مخالفانش بود. به نقل دينورى, پس از بيعت, امام على (ع) ضمن سخنانى فرمود: شما مردم بر پايه آنچه پيش از من جارى بوده, با من بيعت كرديد. تنها پيش از بيعت اختيار وجود دارد; اما زمانى كه بيعت صورت گرفت, اختيارى در كار نيست; امام مى بايد پايدارى كند و رعيت بايد تسليم او باشد.
اين يك بيعت عمومى (بيعت عامه) بود, كسى كه آن را رد كند اسلام را رد كرده است, (بيعت با من) بيعتى ناگهانى (فلتة) نبوده.23 با اين همه امام مصمم بود تا به اجبار از كسى بيعت نگيرد. حتى امام از كسانى كه بيعت كرده اما به فرمان او در عزيمت به عراق براى روشن كردن وضعيت ناكثين بى توجهى كردند بازخواست نكرد. زمانى كه سعد بن ابى وقاص, عبدالله بن عمر, محمد بن مسلمه و اسامة بن زيد بهانه هايى براى عدم اجراى اين فرمان آوردند, مالك اشتر گفت: اى امير موئمنان! اگر ما از مهاجرين و انصار نيستيم اما از ((تابعين به احسان)) 24 هستيم. اگر اينان بدانچه در آن سبقت گرفته اند (اسلام) او لايند, در آنچه ما با آنان در آن شريك بوده ايم اولويتى ندارند. اين ((بيعت عامى)) بوده, كسى كه از آن خارج شود مطعون و سزاوار سرزنش است. اينان را كه قصد تخلف از بيعت دارند با زبانت تحريك كن و اگر نپذيرفتند به حبس بينداز, امام فرمود: من آنان را دعوت مى كنم و راى آنان همان است كه برآنند.25
مروان كه پس از قتل عثمان با على (ع) بيعت كرده بود, در جمل به اسارت درآمد, حسنين (ع) به پدرشان گفتند كه او با شما بيعت مى كند, حضرت فرمود: مگر بعد از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازى نيست ـ كه پيمان شكن است و غدار ـ با دستى چون دست جهود.26 بلاذرى از مروان نقل كرده است كه بعد از جمل به امام على (ع) گفت: جز آنكه مجبورم كنى, با تو بيعت نمى كنم .27 روشن است كه بيعت نكردن امرى جز شورش كردن است.
زمانى كه مردم با معيارهاى پذيرفته شده با كسى بيعت كردند, و ((بيعت عامه)) تحقق يافت, اگر كسى تخلف شورش گونه كرده و يا مدعى خلافت شد, مى بايست آرام شود در غير آن صورت, خلافت چه معنايى خواهد داشت؟ 28 با اين حال افتخار امام على (ع) اين بود كه كسى را بر بيعت با خود, مجبور نكرده است .29 عدى بن حاتم نيز نزد معاويه گفت:
على (ع) هيچ كسى را بر بيعت با خود مجبور نكرد.30
نكته سوم: آن كه شيوه پذيرفته شده در بيعت, بيعت مهاجرين و انصار بود, امرى كه در شهرها به استناد آن, امام را به عنوان خليفه پذيرفتند و ناكثين را رد كردند. 31 و حتى گفته شد: حتى اگر على (ع) عثمان را كشته (باز خليفه است زيرا) مهاجرين و انصار كه حكام بر مردم هستند با او بيعت كردند. 32
به خوبى روشن است كه اگر امام به اين شيوه استناد مى كرد به آن دليل بود تا مخالفانش را كه بيعت خلفاى قبل را به استند همان شيوه مشروع مى دانستند قانع كند. گذشت كه در بيعت با امام, جز مهاجر و انصار نمايندگان قبايل عراق و مردم مصر حضور داشتند و اين نكته اى است كه مورد توجه مالك اشتر نيز بود.33 امام ضمن نامه اى به معاويه نوشتند:
مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند, هم بدانسان بيعت مرا پذيرفتند. پس كسى كه حاضر است, نتواند ديگرى را خليفه گيرد, و آن كه غايب است نتواند كرده حاضران را نپذيرد. شورا ازآن مهاجران است و انصار; پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند, و او را امام خود ناميدند, خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد يا بدعتى پديد آرد, او را به جمعى كه از آن برون شده باز گردانند و اگر سرباز زد با وى به خاطر رفتن به راهى جز راه مسلمين پيكار كنند.34
اين اصل درباره خلفاى نخست مورد پذيرش قرار گرفته جز آنكه بعدها, عثمانى مذهبان به عدم بيعت تنى چند از صحابه استناد كردند, و آنان نيز براى گريز از فرمان على (ع) در جنگ با مخالفانش, برادر كشى مسلمانان را دستاويز قرار دادند. 35 معتمر بن سليمان گويد: به پدرم گفتم: مردم مى گويند بيعت با على (ع) تمام نشد! او گفت: فرزندم! بيعت از آن اهالى حرمين است و مردمان آن, با او بيعت كردند.36
نكته ديگر آن بود كه بيعت بر سر چه چيز صورت گرفت. عثمان به دليل تخلف از احكام خدا مطرود شناخته شده و در دوره خلفاى نخست, عمل به كتاب خدا و سنت رسول (ص) يك اصل پذيرفته شده بود. گرچه برخى از آنان به جنبه هايى از سيره و حتى قرآن بى توجهى كردند. پس از عمر, شرط سيره شيخين در بيعت آمد كه امام على (ع) آن را نپذيرفت. به گزارش طبرى بيعت با على (ع) چنين شد كه به كتاب خدا درباره قريب و بعيد و عزيز و ذليل عمل شود .37
اين جهت گيرى, انعكاس مسأل دوره عثمان است. به گزارش ابن اعثم, شخصى مصرى با نام سودان بن حمران مرادى ـ كه گفته اند قاتل عثمان بوده ـ گفت: اى ابو حسن! ما بدين شرط با تو بيعت مى كنيم كه اگر چونان عثمان در ميان ما عمل كردى, تو را بكشيم; على (ع) پاسخ داد: آرى; آنگاه مردم بر پايه كتاب خدا و سنت رسول (ص) عمل كردند .38 يك نفر نيز اصرار داشت تا علاوه بر كتاب خدا و سنت رسول (ص) سيره شيخين را جزو شروط بيعت آورد; اما, امام نپذيرفته و فرمود: حتى اگر ابوبكر و عمر به چيزى جز كتاب خدا و سنت رسول (ص) عمل كنند بر حق نيستند.39
امام تنها در برابر قرآن و سنت, خود را تسليم مى ديد و حاضر به تخطى از آن نبود. اصحاب و فرمانداران آن امام نيز چنين بودند; قيس بن سعد خطاب به مردم گفت: اى مردم! ما با كسى بيعت كرديم كه پس از پيامبرمان (ص) بهتر از او نمى شناسيم. برخيزيد و بر كتاب خدا و سنت پيامبرش بيعت كنيد. اگر ما با شما بر طبق كتاب خدا و سنت رسولش عمل نكرديم, بيعتى بر عهده شما نخواهيم داشت. 40 محمد بن ابى بكر حاكم مصر خطاب به مردم گفت: اگر در اعمال من اطاعت ازفرمان خدا و ترس از او را مشاهده كرديد, من خدا را به سبب اين نعمت كه مرا ارزانى داشته سپاس مى گويم زيرا او راهنماى من به اين كارها بوده است. اما اگر در اعمال من چيزى بر خلاف حق مشاهد كرديد آن را نپذيريد و مرا سرزنش كنيد.41 خود امام در برابر برخى از بستگان عثمان كه خواستند در بيعت شرط كنند تا امام از آنچه در دست آنهاست صرفنظر كند, مخالفت كرده و فرمود: تنها حقى كه آنان بر عهده او دارند عمل به كتاب خدا و سنت رسول است و بس .42

قاعدين و عدم شكل گيرى جماعت

در جريان بيعت با امام, با وجود بيعت مهاجران و انصار, توافقى كه در زمان شيخين بود پديد نيامد. در جريان بيعت با ابوبكر, كسانى مخالفت كردند, اما جماعت شكل گرفت, چون بعدها, مخالفين نيز بيعت كردند. در همانجا, ادعاى عمر آن بود كه مخالفان بايد داخل ((جماعت)) شوند. اين ((جماعت)) در زمان عمر مواجه با اشكالى نشد.
نخستين بار زمان عثمان بود كه شورشى بر ضد وى شكل گرفت و جماعت از هم گسست. برخورد نادرست عثمان ,سبب انشعاب و افتراق در جامعه اسلامى شد. در آن زمان كوفى ها و بخش عمده مصريان, عثمان را خطا كار دانسته و اگر رضايت به كشتن او نمى دادند, او را لايق خلافت نيز نمى دانستند. اين اعتقاد در كوفه, ريشه محكمى يافت و عثمان هيچگاه مقبول اين مردم قرار نگرفت. بعدها شهرت يافت كه اگر كسى خواستار ((شهادت)) (!) است به محلهئ دارالبطيخ كوفه رود و بر عثمان رحمت فرستد. 43 مردم مدينه در اين باره دو دل بودند; درباره آنان نيز گفته شده كه بوبكرى و عمرى هستند. آنان بر عثمان تاكيد ويژه اى نداشتند بلكه توان گفت كه موافقتى هم نداشتند.
اين شاميان و امويان بودند كه تقدس عثمان را مطرح و حفظ كرده و مذهب ((عثمانيه)) 44 را كه از آن با عنوان مذهب ((نابته و نواصب)) ياد مى شود, بنياد گذاشتند. به مرور زمان, سنيان عثمان را پذيرفتند. كما اينكه از قرآن سوم به بعد, عثمانيه, بتدريج با تغيير نام به اهل سنت و جماعت, على (ع) را پذيرفتند. به هر روى ((جماعت)) تا عهد عمر و نهايت تا نيمه حكومت عثمان پا بر جا بود45 و پس از آن به افتراق و انشقاق كشيده شد. اين جماعت به معناى كامل آن تا عصر معاويه كه با ((زور)) و ((حيله)) همه مخالفتها را خاموش كرده به جامعه باز نگشت. اما روشن است كه آن جماعت با جماعت پيشين از لحاظ مبانى تفاوت بسيار داشت. بيعت با امام على (ع), شرايط يك بيعت صحيح را داشت.!
مهاجرين و انصار به علاوه نمايندگان مصر و عراق با وى بيعت كردند. اما به دليل مخالفتهايى كه در ادامه, توسط قاعدين ,ناكثين, قاسطين و مارقين به وجود آمد و يك جماعت تمام عيار شكل نگرفت, گرچه جماعت مزبور آن مقدار از نظر اكثريت صحابه مشروعيت داشت كه بتوان به پشتوانه آن در برابر مخالفتها ايستادگى كرده و بانيان آنها را ((باغى)) و ((شورشگر)) ناميد. اين مساله در ميان اهل سنت پذيرفته شد جز آنكه مبناى شورشهاى مزبور را كه از ناحيهئ صحابه بوجود آمده بود ((اجتهاد)) دانستند و بدين ترتيب آنان را تبرئه كردند. آنان چنين تحليلى را درباره خوارج نداشته و آنان را شورشى واقعى مى شمردند. پيشتوانه ايستادگى ((جماعت مشروع)) در برابر ((شورش)), آيه اى ازقرآن بود كه در سوره حجرات آمده بود: ((اگر دو گروه ازموئمنان با يكديگر به جنگ برخاستند,ميانشان آشتى افكنيد. و اگر يك گروه بر ديگرى تعدى كرد, با آن كه تعدى كرده است بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر بازگشت, ميانشان صلحى عادلانه برقرار كنيد و عدالت ورزيد كه خدا عادلان را دوست دارد.))46 بعدها ابوحنفيه گفت: اگر سيرهئ اميرالموئمنين (ع) درباره جهاد با اهل بغى نبود, ما احكام جنگ با بغات را نمى شناختيم.47
عقيده امير موئمنان (ع) آن بود كه نفس بيعت نكردن, و حتى ابراز مخالفت در حد سخن گفتن, نمى تواند توجيه كننده مبارزه مسلحانه بر ضد آنان باشد. نخستين مخالفت از قاعدين بود, كسانى كه به احتمال با على (ع) بيعت كردند اما از همراهى وى در جنگ با پيمان شكنان و ستمكاران (ناكثين و قاسطين) خوددارى كردند. روايت بلاذرى حكايت از عدم بيعت آنها دارد. برخى از آنان همچون عبدالله بن عمر گفتند: آخرين فردى خواهند بود كه بيعت مى كنند. 48 اين افراد بر اين بارو بودند كه ((جماعت)) شكل نگرفته است. سعد بن ابى وقاص مى گفت: زمانى بيعت خواهد كرد كه جز او كسى باقى نمانده باشد.49 امام در برابر اين مخالفتها, آنان را آزاد گذاشت. نكته اى كه در اينجا بايد بدان توجه كرد اين كه درباره اجبار به بيعت در مرحله بيعت خاصه و عامه بايد تفاوت گذاشت. در واقع وقتى ((خاصه)) بيعت كردند, خلافت تثبيت مى شود, پس از آن در بيعت عامه, همه بايد حضور يابند. از سخن مالك اشتر در برابر مخالفت قاعدين چنين امرى استفاده مى شود. امام در همان جا نيز اجبار را نمى پسنديد.50 در برابر اعتراض خوارج نيز گفته شد كه اگر ساكت شوند كارى با آنها نخواهد داشت; اگر سخن بگويند در برابر آنان استدلال خواهد آورد, و اگر دست به شمشير ببرند در برابر آنها خواهد ايستاد. و فرمودند: تا وقتى كه نام خدا را مى بريد مساجدمان را به روى شما نمى بنديم, تا زمانى كه در كنار ما قرار داريد فى را از شما دريغ نمى كنيم و تا وقتى دست به سلاح نبريد, جنگ را با شما آغاز نخواهيم كرد.51
به هر روى قاعدين براى توجيه مخالفت خود((جماعت)) را ناقص دانسته و طبعاً خلافت على (ع) را زير سوئال مى برند. آنان مردم شام را مكمل اين جماعت مى دانستند, در حالى كه تا آن زمان بيعت اهل حرمين كافى دانسته مى شد. معاويه نيز كه ((جمعيت)) فراوان شام را در اختيار داشت, منكر شكل گيرى ((جماعت)) در كنار على (ع) و طبعاً منكر خلافت او بود. معاويه در برابر دعوت على (ع) به طاعت و جماعت نوشت: اين جماعتى كه شما مى گوييد نزد ما نيز وجود دارد. او على (ع) را متهم مى كرد كه خليفه ما را كشته و جماعت ما را متفرق كرده است .52 درباره پيمان شكنان هيچ توجيه معقولى وجود ندارد. شواهد و قراين حكايت از آن دارد كه اين افراد بر خلاف تعهداتى كه در امر بيعت داشتند و صرفاً از روى قدرت طلبى, دست به مخالفت زدند. امام براى باز گرداندن آرامش تلاش فراوانى كرد. و در هيچ مورد, ابتدا دست به سلاح نبرد. امام تنها مجوز جنگ با آنها را, آغاز جنگ از سوى آنان مطرح مى كرد.53
صرفنظر از همه انگيزه ها و مسايل باطنى, رخدادهاى اين دوره از خلافت, منجربه ايجاد گرايشات مذهبى و فرقه اى مختلفى شد كه نه تنها در مسايل عقيدتى و فقهى, بلكه در خصوص مباحث امامت, آثارى را از خود بر جاى گذاشت.
بعدها ((جماعت سياسى)) مجدداً مطرح شد و اهل سنت نيز كه خود را جداى از ((اهل بدعت)) مى ناميدند و ارزشى براى حضور يا عدم حضور آنان در ((جماعت)) قايل نبودند خود را ((اهل الجماعة)) ناميدند. ابوحاتم رازى دربارهئ اصطلاح جماعت نزد عامه (سنيان) مى نويسد: از آنجايى كه اكثريت مردم در دوره معاويه و پس از وى, در دورهئ مروانيان, خلافت امويان را پذيرفتند, عوام از تابعين, اين عنوان را ادعا كرده خود را اهل جماعت ناميدند... و گفتند:
كسى كه با ما مخالفت كند وحدت را شكسته, با امت مخالفت كرده و سنت را ترك كرده است. مقصود آنان از ((اهل السنة و الجماعة)) آن بود كه با تمام اختلافى كه در آراى فرقه اى با يكديگر داشتند, چون بر امام واحدى متفق بودند خود را بدين نام, مى ناميدند.54 در واقع نقش محورى در ((جماعت)), همان امامت است. در ذهنيت سنى, امام به هر صورتى كه بر سر كار آمده, وقتى همه بر او متفق باشند جماعت به دست مىآيد چنين امامى در انديشه سنى كاملاً مشروعيت دارد. در تفكر شيعى ,امام وراى صرف اتفاق نظر سياسى بوده و طبعاً جماعت, معناى خاص خود را داراست.
بيعت با امام در روز جمعه, هيجدهم ماه ذى حجه سال 36 هجرى انجام شد.

(تاريخ خلفا, رسول جعفريان, ص 227 ـ 240)

بيعت از نگاه ديگر
مردم از حكومت عثمان به ستوه آمده بودند و ظلم و فساد او و كارگزارانش باعث شورش مردم و منجر به قتل او شد. در ضمن اين جريانات مردم فهميده بودند كسيكه به كتاب خدا و سنت پيامبر عمل مى كند و طرفدار عدالت و بفكر مردم است تنها على بن ابيطالب (ع) مى باشد لذا پس از قتل عثمان همه با طيب خاطر به خانه حضرت امير (ع) هجوم آوردند و به اصرار با او بيعت نمودند و نقشه هاى طلحه و زبير و عايشه را درهم ريختند. در طول خلافت اسلامى پس از پيامبر (ص) اين تنها موردى بود كه مسلمين با رضاى خودشان بيعت مى كردند چون در خلافت ابى بكر فقط چند نفر پيش قدم شدند و از بقيه با وعده و وعيد بيعت گرفتند و عمر هم با وصيت ابى بكر به خلافت رسيد, عثمان هم با شورائى كه عمر تعيين كرده بود خليفه شد و خلافتهاى بنى اميه و بنى عباس هم بعداً انتصابى و موروثى شد. نكته بسيار مهمى كه در اينجا بايد بيان كرد اين است كه به حكومت رسيدن حضرت امير (ع) براى حفظ اسلام نقش اساسى داشته است, هر چند كه در نظر پيروان مكتب اهل بيت, ائمه (ع) اگر به حكومت هم نرسند, امام و خليفهئ الله و وصى پيامبر و مبين احكام و مبلغ شريعت الهى و واجب الاطاعه مى باشند. اما در مكتب خلفا تنها كسانى اطاعت از آنها لازم است كه به خلافت و حكومت برسند و آيه ((اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم)) 1 شامل آنها شود. اگر حضرت امير (ع) خليفه نشده بود بعقيده آنها هيچ فرقى با ديگر صحابه نداشت و كارهايش ـ به عقيده آنها ـ داراى ارزش و اعتبار نبود و گفتارش موئثر واقع نمى شد. حضرت امير (ع) بعد از قبول خلافت ظاهرى در نزد تمام مسلمانهاى آنروز ولى امر واز جمله خلفاى راشدين محسوب گشت (در حاليكه خلفاى بعد مانند يزيد و مروان و عبدالملك و وليد چون تظاهر به فسق مى كردند و از شرابخوارى و زنا و سگ بازى ابا نداشتند از خلفاى راشيدين بحساب نمىآمدند).
از طرف ديگر چون مكتب خلفا براى صحابه پيامبر ارزش خاصى قائلند و حضرت امير از صحابه خاص پيامبر بودند, حجيّت كارهاى ايشان از ارزش و اعتبار بيشترى برخوردار شد و به اين طريق توانست خدمات بزرگى به اسلام انجام دهد كه در فصل سوم خواهيم خواند.
از اينجا معلوم مى شود چرا حضرت امير (ع) با آنكه مى دانست پس از عمر به خلافت نمى رسد در شوراى انتصابى خلافت شركت نمود؟ چون همانطور كه گذشت مصلحت اسلام و بقاى آن منوط به حكومت رسيدن آن حضرت بود.
اگر ايشان در شوراى خلافت شركت نمى كرد براى مقام خلافت كانديد نمى شد خصوصاً با مخالفتهائى كه دستگاه حكومت براى حذف و طرد آن حضرت از مركزيت حكومت داشت مردم توجه و آمادگى براى پذيرش خلافت ايشان پيدا نمى كردند و حضرت امير (ع) با اينكه مى دانست خليفه نمى شود و به نزديكانش هم اين مطلب را اظهار كرده بود ولى در شوراى شش نفرى وارد شد تا بين مسلمين كانديد خلافت شود و گرچه عثمان خليفه شد, ولى طلحه و زبير و سعد ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف و حضرت امير (ع) براى احراز خلافت در بين مردم مطرح شدند. اگر آن حضرت در شورا وارد نمى شد بعد از عثمان مردم با او بيعت نمى كردند علاوه آنكه آن حضرت با شركت در اين شورا, سنت خود عمر, مبنى بر كنار گذاشتن بنى هاشم را نقض كرد.
همچنين معلوم مى شود چرا حضرت امير (ع) زمان قتل عثمان از مدينه بيرون نرفت تا معاويه نتواند باسم خون خواهى عثمان لكشر كشى كند و جنگ صفين را بر حضرت تحميل نمايد. چون اگر حضرت امير (ع) در مدينه نبود, مردم با طلحه كه او هم كانديد خلافت بود و در را…س مخالفين عثمان خود را قلمداد كرده بود و عايشه هم از او طرفدارى مى كرد بيعت مى كردند و اگر طلحه خليفه مى شد قطعاً معاويه به عنوان خونخواهى عثمان به مدينه كه ارتش و آذوقه نداشت و آسيب پذير بود لشكر كشى مى كرد 2 و طلحه را ـ كه واقعاً در قتل عثمان موئثر بودـ با بقيه صحابه مى كشت و خود خليفه مى شد. بنابراين اگر حضرت امير (ع) در زمان قتل عثمان در مدينه نبود به حكومت نمى رسيد و در نتيجه اسلام واقعى در جامعه باقى نمى ماند.

1- سعيد بن مسيب مى گويد: شاهد منارعه لفظى تند على (ع) و عثمان بودم و كاربجايى رسيد كه عثمان براى على (ع) تازيانه بلند كرد و من آنان را مصالحه
دادم; نك: انساب الاشراف ج 4, ص 132, ش 112.
2- سعد در گيرودار حكميت مى گفت كه او از همه كس به خلافت اولى تر است چون دستى در قتل عثمان و فتنه هاى اخير نداشته است ; نك: انساب الاشراف, ج 2, ص 344.
3- انساب الاشراف, الجز الرابع, صص 560 ـ 559, ش 1419.
4- تاريخ الطبرى, ج 4, ص ;429 نك: انساب الاشراف, ج 2, ص 219.
5- در نقل اسكافى آمده: ابن عباس گفت: من ترسيدم كه برخى از سفيهان در مسجد سخنى بگويند يا كسانى كه پدر و يا عموى خويش را در جنگهاى رسول خدا (ص) از دست داده اند اعتراض كنند; المعيار و الموازنه, ص 50.
6- انساب الاشراف, ج 2, ص 263.
7- نك: تاريخ الطبرى, ج 4, صص 427 ـ 431 و درباره كلام امام با طلحه نك: ص 434 و درباره درخواست حكومت كوفه و بصره توسط طلحه و زبير نك:
انساب الاشراف, ج 2, ص 218.
8- در ادامه شواهدى بر اين نظريه خواهد آمد; يعقوبى مى نويسد: همه مردم بيعت كردند جز سه نفر از قريش كه يكى نيز اول مخالفت نمود امام بعد بيعت كرد. نك: تاريخ اليعقوبى, ج 2, صص 179 ـ 178.
9- تاريخ الخميس, ج 2, ص 261. درباره بيعت مهاجرين و انصار نك: الجمل, صص 110 ـ 102.
10- تاريخ خليفة بن خياط, ص 196.
11- اين دو البته هواى خلافت در سر مى پروراندند و كسى چون طلحه از حمايت عايشه نيز برخوردار بود. بلاذرى مى گويد: عايشه در هنگامه قتل عثمان درمكه بود و به مدينه مىآمد. در راه شنيد كه مردم با طلحه بيعت كرده اند, خشنود گشت; اما وقتى شنيد با على (ع) بيعت شده از همانجا به مكه بازگشت و داد خونخواهى عثمان سر داد; انساب الاشراف, ج 2, ص 218.
12- الفتوح, ج 2, صص 245 ـ 243.
13- نهج البلاغه, خطبه 92.
14- تاريخ الطبرى ج 4, ص 428.
15- انساب الاشراف, ج 2, ص 213.
16- الغارات, ص 112.
17- اخبارالبلدان, ابن فقيه همدانى, صص 5 ـ 4 (چاپ سزگين).
18- عبدالعزيز الدورى عقيده لامنس را كه سقيفه را توطئه سه نفره ابوبكر, عمر, و ابو عبيده مى داند رد كرده اما خود تفاهم قبلى حزب مخالف بنى هاشم را
مى پذيرد نك: مقدمة فى تاريخ صدر الاسلام, ص 56.
19- نهج البلاغه, خطبه 136.
20- شرح نهج البلاغه, ج 9, ص 31.
21- تاريخ الطبرى, ج 4, ص 427.
22- انساب الاشراف, ج 2, ص 210.
23- اخبارالطوال, ص ;140 نك: المعيار و الموازنه, ص 105.
24- اشاره به آيه 100 از سوره توبه .
25- اخبارالطوال ص ;143 المعيار و الموازنه ص 106.
26- نهج البلاغه, خطبه 73.
27- انساب الاشراف, ج 2, ص 262.
28- امام در نامه اى به معاويه نوشتند:... و اما اينكه ميان شام و بصره و بين طلحه و زبير (با خودت) تفاوتى قايل شده اى حقيقت امر در اين مورد يكى است
زيرا بيعت با من ((بيعت عامه)) بوده و نظر خلاف كسى در آن راه نداشته و همه ناگزير بايد بپذيرند نك: وقعة صفين, ص 58.
29- المعيار و الموازنه, ص ;52 الجمل, ص ;131 و در نهج البلاغه نامه يكم آمده: مردم بطور آزادانه و بدون هيچگونه جبر و اكراهى با من بيعت كردند. روايان
اموى مسلك و عثمانى مذهب كوشش كرده اند نقش مالك را برجسته كنند و اظهار كنند كه ترس از او آنان را وادار به بيعت كرده است .
30- وقعة صفين, ص 65.
31- همان ص 16.
32- همان صفين, ص 45.
33- اخبار الطوال, ص 143, ش 10.
34- نهج البلاغه ,نامه 6.
35- نك: انساب الاشراف, ج 2, ص 208.
36- انسا الاشراف, ج 2, ص 208. مردم مصر كه در مدينه حضور داشتند به اهل مدينه مى گفتند: شما اهل شورى (مشورت در انتخاب خليفه) و كسانى هستيد
كه امامت را منعقد مى كنيد و امر شما جارى بر امت است; تاريخ الطبرى, ج 4, ص 434.
37- تاريخ الطبرى, ج 4, ص 435.
38- الفتوح, ج 2, صص 247 ـ 246.
39- تاريخ الطبرى, ج 5, ص 76.
40- الغارات, ص 75.
41- همان, ص 83.
42- تاريخ يعقوبى, ج 2, صص 179 ـ 178.
43- تاريخ يحيى بن معين, ج 2, ص 238.
44- به اين فرقه((سفيانيه)) و ((نابته)) و ((نواصب)) نيز گفته مى شد.
45- نك: الرسالة النابتة در رسأل الجاحظ (الرسأل الكلاميه), ص 239.
46- حجرات, آيه 9.
47- شرح اصول الخمسه, ص ;141 البحر الرأق, ج 5, صص 151, ;153 احكام القرآن, جصاص, ج 3, ص 400, جواهر الكلام, ج 21, ص 332.
48- انساب الاشراف, ج 2, ص 207.
49- انساب الاشراف, ج 2, ص ;207 در روايت اسكافى آمده كه آنان ابراز كردند كه از بيعت خوددارى نمى كنند بلكه از جنگ با ((اهل نماز)) بيزارند. امام در
برابر فرمود: ابوبكر نيز جنگ با اهل نماز را مجاز شمرد (و مقصود آن حضرت, كسانى بودند كه حاضر به پرداخت زكات نبودند) چگونه با او مخالفت نكرديد؟
نك: المعيار و الموازنه, ص 106.
50- تاريخ الطبرى, ج 5, صص 72 ـ 73.
51- المعيار و الموازنه, ص 106, اخبارالطوال, ص 143.
52- مختصر تاريخ دمشق, ج 25, ص 35.
53- نك: انساب الاشراف, ج 2, ص ;240 المعيار و الموازنه, ص 158.
54- كتبا الزينه, ص 225.
55- نسا… 59.
56- همانطور كه پس از حدود سى سال يزيد لشكر كوچكى به مدينه فرستاد و آنجا را قتل عام كرد.

نقش ائمه در احياء دين, علامه عسكرى, ج 14, ص 89 ـ 92