امام على (ع) از منظر پيامبر(ص)

رواياتى كه در آنها به نام امام و خليفه پس از پيامبر تصريح شده است

در احاديث ياد شده، چنانكه ديديم از فرد فرد خلفا نام برده نشده است. اينك به احاديثى مى‏پردازيم كه به نام خليفه و زمامدار بعد از پيامبر (ص) تصريح دارد و با بررسى آنها دامنه سخن را جمع مى‏كنيم.

پيامبر در اولين دعوت علنى جانشين آينده خويش را معرفى مى‏نمايد

اولين متن مورد استناد ما در اين زمينه، حديث انذار يا حديث يوم الدار است كه مربوط به اولين تبليغ آشكار پيغمبر (ص) بوده است. اين حديث در بسيارى از مصادر و مدارك تاريخى و روائى معتبر مكتب خلفا، چون تاريخ طبرى، تاريخ ابن اثير و ابوالفداء، مسند احمد، كنزالعمال، تاريخ ابن الوردى، دلائل النبوه بيهقى و... وجود دارد كه البته از نظر اجمال و تفصيل با هم اندك فرقى دارند. ما حادثه مزبور را از تاريخ طبرى نقل مى‏كنيم كه از قديمى‏ترين مصادر ما در اين زمينه، و در شمار معتبرترين متون تاريخى مكتب خلفا مى‏باشد:

امام اميرالمؤمنين (ع) مى‏گويد: آنگاه كه آيه كريمه «اَنْذِر عشيرتك الاَقربين» 1 نزول يافت، رسول اكرم (ص) مرا احضار كرده فرمود:

اى على، خداوند به من فرمان داده است كه خويشان و عشيره نزديك خويش را به سوى خدا دعوت كنم، و آنها را انذار نمايم. من توان اين كار را نداشتم و مى‏دانستم كه هرگاه آغاز آن نمايم، با آنچه آن را ناخوش دارم (يعنى انكار و ستيزه نزديكان) روبرو مى‏گردم. در نتيجه (هنوز) اقدامى نكرده بودم؛ تا اينكه جبرئيل بر من نازل شده گفت: اى محمد، اگر آنچه را بدان فرمان داده شده‏اى عمل ننمائى (و باز هم به تأخير بيندازى) پروردگارت تو را عقاب خواهد نمود. بنابراين (اى على، ديگر جاى درنگ نيست، برخيز و) اندكى طعام آماده ساز... سپس فرزندان عبدالمطلب (بنى هاشم) را گردآور تا من با آنان سخن گويم و آنچه را بدان مأمور شده‏ام ابلاغ نمايم. 2

على (ع) مى‏گويد: آنچه را حضرتش فرموده بود انجام دادم، و سپس آنان را به ميهمانى فراخواندم. آنان در آن زمان چهل تن - يك تن بيشتر يا كمتر - بودند. هنگامى كه همگى نزد آن حضرت گردآمدند، ايشان طعامى را كه آماده ساخته بودم طلبيد. چون آن را بياوردم و بر زمين نهادم، رسول خدا (ص) قطعه‏اى از گوشت را برداشت و آن را با دندان خويش تكه تكه نمود و در اطراف ظرف غذا بيفكند. سپس فرمود: به نام خدا برداريد و شروع كنيد.

حاضران بخوردند تا سير شدند... و قسم به خدائى كه جان على به دست اوست، آنان چنان بودند كه يك نفرشان به تنهايى (بايستى) تمامى آنچه را كه من براى همه آورده بودم مى‏خورد( تا سير گردد).

پس از آن پيامبر به من فرمود: ايشان را سيراب ساز. دوغى را كه آماده كرده بودم بهر آنان بياوردم و از آن بياشاميدند تا اينكه همگى سيراب شدند. و قسم به خدا كه يك نفر از آنان (بايستى) همه آن دوغ را مى‏نوشيد (تا سيراب شود).

وقتى رسول خدا (ص) خواست با آنان سخن گويد، ابولهب بر آن حضرت پيشدستى نمود و گفت: او سخت شما را سحر كرده است !

وقتى ابولهب چنين گفت، حاضران بدون اينكه رسول خدا با آنان سخن گفته باشد، پراكنده گشته برفتند.

در اينجا مى‏بينيم كه پيامبر سكوت فرمود و چيزى نگفت. او مأمور به دعوت بود، و بدين منظور نيز آنان را جمع كرده بود، ولى در مجلسى كه بر كار او نام «سحر» نهاده شد، ديگر سخن گفتن صحيح نبود. 3 بنابراين مجلس پايان يافت و همه به خانه‏هايشان رفتند.

روز ديگر نيز امام مأمور به دعوت شد، و مجلس مهمانى با همان شرايط و افراد تكرار شد. و البته اين بار پيامبر اجازه سخن به ابولهب نداد، و جمع خويشانش رامخاطب قرار داده فرمود:

اى فرزندان عبدالمطلب! سوگند به خداوند! من جوانى را در عرب سراغ ندارم كه چيزى براى قوم خود آورده باشد، بهتر از آنچه من براى شما به ارمغان آورده‏ام. من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده‏ام. خداوند تعالى به من امر فرموده است كه شما را به سوى او دعوت كنم. اينك كداميك از شما شريك رنجهاى من و كمك كار در اداء رسالت من مى‏شود تا او برادر و وصى و خليفه من در ميان شما باشد؟

امام مى‏فرمايد:

همه افراد سكوت كردند و كسى نداى پيامبر را پاسخ مثبت نداد. اما من كه كوچكترينشان بودم... گفتم:

«انا يا نَبِىّ اللّه اَكُونُ وَ زيرَكَ عَلَيْه»: من اى پيامبر خدا وزير و مدد كار تو مى‏شوم در تحمل بار رسالت. 4

پيامبر گردن مرا گرفت، و فرمود:

«ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم. فاسمعوا له و اطيعوا»: اين برادر من و وصى من، و خليفه من است در ميان شما. از او فرمان بريد، و به گفته و دستورش گوش فرا دهيد.

پيرمردان بنى هاشم و بزرگان قوم از جاى برخاستند، و در حالى كه ازسر تمسخر و استهزاء مى‏خنديدند، به ابوطالب گفتند: اين برادرزاده‏ات به تو امر مى‏كند كه از كودك خردسالت فرمانبردراى كنى! (با اين كه توشيخ و رئيس قريش هستى!)5

اين اولين روزى است كه پيامبر (ص) على (ع) را به عنوان امامت بر امت مشخص مى‏كند. در اين روز كه نخستين روز دعوت رسمى و علنى اسلام و پيامبر مى‏باشد، آن حضرت به سه چيز اساسى دعوت مى‏كند:

1- خداوندى حق تعالى‏
2- پيامبرى آن حضرت .

3- وزارت و خلافت و وصايت على بن ابى طالب؛ كه اولين عنوان (وزارت) مربوط به دوران حيات آن حضرت است، و دومين و سومين عنوان (وصايت و خلافت) مربوط به بعد از رحلت وى مى‏باشند.

«وزارت» همكارى على (ع) را با پيامبر (ص) در تحمل مشاق تبليغ در عصر حيات او مى‏فهماند؛ و «وصايت و خلافت» مفهوم عهده‏دار شدن تحميل اين بار گران را به تنهائى، بعد از رحلت خود آن حضرت .

اين حقيقت را گفته بوديم كه خليفه هر كس، همان كارى را مى‏كند كه او كرده است. خليفه پيامبر كار پيامبر را به عهده دارد؛ شريك پيامبر است در كار خاص او يعنى تبليغ؛ و بعد از وى ادامه دهنده راه اوست، نه اين كه حكومت كند. البته حكومت و رهبرى ازشؤون جدائى ناپذيرى پيامبر است 6 نه تمام آن، و بنابراين از شؤون خليفه پيامبر است نه تمام شخصيت خليفه. پيامبر بايد حاكم باشد، و در عصر او حاكم بر حق وجود ندارد، و حكومت ديگرى صحيح و مشورع نيست؛ ولى پيامبر نيامده است كه حاكم باشد، كه اگر حكومت نيافت، به پيامبرى او لطمه و ضررى وارد گردد، و نقض غرض شود. عيسى (ع) در تمام دوران پيامبريش حكومت و قدرت مادى نيافت، اما سراسر عمر خويش را به تبليغ رسالات الهى گذارنيد. آيا در پيامبرى او خللى وارد آمد؟!

پيامبر خاتم (ص) در مكه به مدت سيزده سال پيش از هجرت حاكم نبود و قدرت حكومتى نداشت، اما به پيامبرى وى كمترين نقص و خدشه و خللى وارد نيامده است .

بنابراين على (ع) آن روز كه زعيم امت و زمامدار و حاكم است، و يا آن وقت كه نيست، در خلافت او فرقى نمى‏كند و به اساس امامت او صدمه‏اى وارد نمى‏آيد.

اين كه پيامبر در اين جا اميرالمؤمنين على (ع) را به خلافت خويش معرفى نمود چه معنائى در نظر داشت؟ آيا مى‏خواست آن حضرت را به زمامدارى و زعامت جامعه اسلامى معرفى كند، و حكومت او را پس از خويش تثبيت نمايد؟ نه خير، او فقط حاكم تعيين نكرد، بلكه بالاتر و برتر از حاكم را معين نمود. او وصى و وزير پيامبر و مبلغ رسالت الهى پس از خود را معرفى كرد.

خلافت پيامبر با اين مفهوم كه مقامى بس بلند را نشان مى‏دهد، هم شامل حفظ و نشر اسلام دست ناخورده و خالص است، و هم شامل حكومت عدل اسلامى، و هم شامل منصب بزرگ قضاوت، و هم شامل امامت جمعه و جماعت. اما مساوى با هيچكدام به تنهائى و منهاى بقيه نمى‏باشد.

سرپرست بعد از پيامبر (ص)

در يك روايت ديگر كه در گذشته (جزء اول) بدان اشاره داشتيم، ديديم كه پيامبر (ص) دو دسته سرباز به يمن فرستاد: يكى به سركردگى امام (ع) و ديگرى به فرماندهى خالدبن وليد، و فرمود كه اگر دو لشكر بهم رسيدند، فرماندهى با على (ع) خواهد بود. خالد كه عادات و خصائل جاهلى را بكمال داشت از اين سخن ناراحت شد. لذا پس از پايان مأموريت، چند نفر را نزد پيامبر فرستاد تا شكايتنامه‏اى از آن حضرت به نزد پيامبر (ص) برند.

بريده، صحابى حامل نامه، مى‏گويد: من نامه‏اى را كه به همراهم بود، به محضر پيامبر تقديم داشتم. نامه را براى وى خواندند .آن حضرت چنان به خشم اندر شد كه من اثرات آن را در سيماى مباركش مشاهده كردم. در اينجإ؛ ّّ بود كه عرضه داشتم: يا رسول الله من به تو پناه مى‏آورم. نامه را خالد فرستاده و به من دستور رسانيدن آن را به محضرتان داده است. من اطاعت او را كرده‏ام كه فرمانده من بوده است. پيامبر (ص) فرمود:

از على بدگوئى نكن! او از من است، و من از اويم. و او ولى و سرپرست و صاحب اختيار شماست پس از من .7

در يكى از متون حديثى، علاوه بر حديث بالا، اضافه‏اى وجود دارد. و آن اين كه بريده پس از اين كه رفتار پيامبر و خشم شديد او را مى‏بيند، گويا در اسلام خويش شك مى‏كند؛ بنابراين عرض مى‏كند: يا رسول الله! شما را به حقوق هم صحبتى كه در ميان ماست، سوگند مى‏دهم (كه چون من شما را به خشم آورده‏ام) دوباره شما دست مبارك را دراز كنيد، تا من ديگر بار با شما بر اسلام بيعت كنم، و گناهم آمرزيده شود. 8

براساس اين روايت، امام على (ع) سرپرست و صاحب اختيار و ولى مسلمانان پس از پيامبر است؛ يعنى به طور دقيق جانشين آن حضرت مى‏باشد در مقام ولايتى كه بر جان و مال مردم دارد، كه البته اين نيرو و اختيار را در همه جوانب به مصلحت دينى و دنيائى ايشان به كار مى‏برد.

در روايت ديگر از ابن عباس مى‏خوانيم كه پيامبر به امام اميرالمؤمنين فرمود:

«انت ولىّ كُلّ مُؤمِنٍ بَعْدى»: تو ولى و سرپرست و صاحب اختيار هر مؤمنى هستى پس از من.9

و در روايتى ديگر مى‏بينيم كه چون راوى از امام به نزد پيامبر (ص) شكايت مى‏برد، آن حضرت مى‏فرمايد:

نه! اين گونه در مورد على سخن نگو! او بعد از من، از همه كس بر مردم ولايت و نفوذ حكم و اراده بيشترى دارد. 10

براساس رواياتى كه تاكنون ديديم، پيامبر مقاماتى مانند خلافت و وزارت و وصايت خويش را درباره آن حضرت بيان و تصريح مى‏كند، و او را بدان درجات و مراتب معرفى مى‏نمايد، و نيز مى‏فرمايد: على ولى همه مؤمنان پس از من است .

در داستان انگشترى و بخشيدن آن به سائل در مسجد و نزول آيه شريفه «اِنّما وَلِيّكُم اللّهُ و رسولُه و الذين آمنوا الذين يُقيمُون الصّلوةَ و يُؤتُونَ الّزكوةَ وهم راكعون» 11 نيز به ولايت عامه امام تصريح شده، و در روايات فراوان از كتب مكتب خلفا بدين مطلب اشاره گشته است .

اينها همه رواياتى بود از مصادر معتبر مكتب خلفا، و نشان مى‏داد كه چگونه پيامبر در زمانهاى گوناگون وصيت كرده است. و در گذشته ملاحظه كرديد كه در آخرين بيمارى پيامبر (ص) داستان وصيت كردن آن حضرت به كجا منتهى شد:

آن حضرت در آن لحظات خطير، مى‏خواست آخرين سخنان خويش را كه در مورد خليفه و وصى و زعيم مردم بود بنويسد، و بر آن شاهد بگيرد.

هرگاه پيامبر (ص) مى‏خواست نامه‏اى بنويسد، يكى از اصحاب بنا به فرمان پيامبر (ص) نامه را مى‏نوشت و حضرتش آن را مهر مى‏كرد، و بر آن شاهد مى‏گرفت. آنگاه براى قبايل عرب يا سران غير عرب مى‏فرستاد.

حضرتش در آخرين ساعات عمرش نيز چنين قصد داشت و مى‏خواست وصيتنامه‏اى بنويسد كه مانع گمراهى مردم در آينده شود... اما نگذاشتند... و چنان با او سخن گفتند كه اساس پذيرش پيامبرى او در جامعه در معرض خطر قرار گرفت. و در اينجا بود كه آن حضرت سكوت را ترجيح داد.

آرى، چنانچه مشاهده كرديم، مسأله جانشينى، تنها در چنين لحظه‏اى مطرح نشده بود؛ بلكه در سراسر عمر آن حضرت، و در تمام لحظات حساس؛ جنگها، صلحها، و ساعات خطير از حيات اسلام، اين مسأله در تمام ابعادش اعلام گشته بود. تا آنجا كه با همه اختناق دوران بعد از وفات پيامبر (ص) و با همه قتل و غارتهاى امويان و عباسيان، و با همه جنايتها و دست و پا بريدن‏ها - براى اين كه اين ميراثها نقل نشود و محبت‏ها در نسلها جريان نيابد - باز هم مى‏بينيم امروز اين نصوص معتبر از مصادر درجه اول مكتب خلفا به دست ما رسيده است .

براى اينكه اين بحث «ختامه مسك» شود در اينجا دو حديث از مكتب خلفا درباره وصى و وصيت پيامبر نقل مى‏نمائيم.

* * *

حديث اول:

طبرانى و ديگر محدثين بزرگ مكتب خلفا، از سلمان، صحابى بزرگوار پيامبر (ص) روايت كرده‏اند كه گفت:

به پيامبر عرض كردم: يا رسول الله هر پيامبرى را وصيى مى‏باشد. پس وصى شما كيست؟

پيامبر (ص) در جواب من سكوت فرمود؛ تا اينكه بعد از آن مرا ملاقات كرد و مرا خوانده و فرمود:

«اى سلمان!»

من به سرعت به سوى او شتافتم و گفتم: لبيك! فرمود:

«مى‏دانى وصى موسى كه بود؟»

گفتم آرى! يوشع بن نون بود. فرمود:

«به چه سبب او - وصى موسى - بود؟»

گفتم: براى آنكه در آن زمان او (يوشع) اعلم ايشان بود. پيامبر فرمود:

«پس وصى من، و محل اسرار من، و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مى‏گذارم، و وعده‏هاى مرا وفا مى‏كند، و دين مرا ادا مى‏كند، على بن ابى طالب است.»

بررسى حديث‏

سائل از پيامبر در اين حديث، «سلمان» صحابى بزرگوار پيامبر (ص) مى‏باشد.

سلمان پيش از آنكه درك صحبت پيامبر (ص) را بنمايد، نخست در «جى» اصفهان زندگى مى‏كرده، و فرزند يك نفر از بزرگان مجوس بوده است. سپس طى برخورد با قافله‏اى از نصارى، به دين نصرانيت رغبت مى‏نمايد، و از خانه پدر گريخته، همراه با آن قافله از ايران خارج مى‏شود.

پس از آن، ساليان دراز در ديرهاى راهبان نصارى در شام و عراق درك صحبت بزرگان علماء نصارى نموده، نزد ايشان كتابهاى انبياء گذشته - مانند تورات و انجيل و زبور - و سيره و روش پيامبران و اوصيا و امم ايشان را مى‏آموزد، و به راهنمائى ايشان رهسپار مدينه مى‏شود تا درك صحبت پيامبر خاتم (ص) بنمايد.12

پس از درك اين فيض عظيم، و اسلام آوردن، و از نزديكترين صحابه پيامبر (ص) شدن، از حضرتش چنين سؤال مى‏كند:

«هر پيامبرى را وصيّى مى‏باشد، وصى شماكيست؟»

پيامبر (ص) جواب سؤال او را نمى‏دهد.

آيا سكوت پيامبر (ص) در اينجا بدين سبب بوده است كه تعيين وصى بر جماعتى از اصحاب بسى گران بوده، و پيامبر از ايشان نگرانى داشته است!؟ و شايد سلمان در برابر ايشان سؤال نموده باشد.

ما در سيره پيامبر (ص) مواردى از اينگونه نگرانيها را ديده‏ايم؛ مانند داستان نكاح آن حضرت با زينب دختر جحش، مطلقه زيد - پسر خوانده پيامبر (ص) - كه خداوند در اين باره به حضرتش چنين مى‏فرمايد: «و در نفس خود پنهان مى‏دارى آنچه را كه خدا آشكار مى‏سازد، و از مردم بيم دارى.» 13

سكوت پيامبر (ص) در جواب سلمان، مى‏تواند مانند داستان نكاح زينب باشد.

به هر حال پيامبر (ص) پس از آن، سلمان را ملاقات نموده و او را صدا مى‏كند: سلمان !

سلمان مى‏گويد: به سوى حضرتش شتافتم و گفتم: لبيك! فرمود: «مى‏دانى وصى موسى كه بود؟».

سلمان مى‏گويد: گفتم: آرى! يوشع بن نون.

پيامبر (ص) دوباره از سلمان مى‏پرسد: «چرا يوشع وصى موسى بود؟»

سلمان در جواب مى‏گويد: يوشع آن روز اعلم ايشان - يعنى بنى اسرائيل - بود.

در اين هنگام پيامبر مى‏فرمايد:

«پس وصى من، و نگاهدارنده سر من، و بهترين بازمانده بعد از من، و آنكه وعده‏هاى مرا وفا مى‏نمايد، و دين مرا ادا مى‏كند، على بن ابى‏طالب است.»

در اين گونه جوابگوئى پيامبر چند حكمت است:

الف: از سلمان كه به فرموده اميرالمؤمنين: «علم اول و علم آخر را آموخته بود» - يعنى علم كتابهاى گذشته و علم سيره و سنت پيامبران گذشته را از علماى اهل كتاب آموخته بود، و از پيامبر خاتم علم قرآن و سنت را فرا گرفته بود - مى‏پرسد:

وصى موسى كه بود؟

پس از آنكه سلمان گفت: «يوشع» از او مى‏پرسد:

چرا يوشع وصى موسى بود؟

دوباره سلمان جواب مى‏گويد:

به سبب آنكه او اعلم ايشان - امت موسى - بود.

ب: پيامبر پس از يادآورى سلمان به سبب وصايت يوشع، و اينكه چون او اعلم اهل زمانش بود، وصى موسى گرديد، فرمود:

«پس على وصىّ من است.»

يعنى بنابر آنچه گفتى كه به سبب اعلم بودن يوشع وصى موسى شد، على نيز بدين سبب وصى من مى‏باشد.

ج - در اين پرسش و پاسخ بين پيامبر (ص) و سلمان، مقصود اصلى آگاهانيدن مسلمانان است كه:

وصايت على از پيامبر (ص) نه به سبب آن بوده كه خويشاوند پيامبر و عموزاده‏اش بوده؛ چه عموى او عباس نيز بوده است .

- و نه به سبب دامادى پيامبر (ص) بوده؛ كه شايد در آن روز پيامبر (ص) داماد ديگرى نيز داشته است .

- و نه به سبب فداكاريهاى او در جنگ با مشركان بوده؛ گرچه مانند او كسى در جنگها فداكارى مؤثّر نداشته است .

- و نه به سبب پيشى گرفتن او در اسلام آوردن بوده .

- و نه به سبب اينكه او - بر خلاف بقيه صحابه - هرگز بت نپرستيده است...

گرچه همه آنها و غير آنها كه در حضرتش بوده، در حساب اسلام فضيلت است، ليكن وصىّ پيامبر در درجه اول مسؤول حفظ شريعت آن پيامبر است، پس بايد اعلم ايشان به شريعت پيامبر باشد، و حضرت على (ع) اعلم صحابه به اسلام بوده است .

د - در گفتار سلمان شهادت است بر آنكه پيامبران گذشته را وصيّى بوده است، و چنين شهادتى از سلمان براى بعضى از مسلمانان از قبيل «بَلى‏ وَلكنْ لِيَطمئنّ قَلْبي» مى‏باشد، و براى بعضى از مسلمانان كه از منافقان بوده‏اند، روشنگرتر از فرمايش شخص پيامبر (ص) است .

حديث دوم:

صحابى ديگر پيامبر بريده 14 نيز چنين روايت مى‏كند و مى‏گويد: پيامبر فرمود:

هر پيامبرى را وصيّى مى‏باشد و على وصىّ من و وارث من مى‏باشد.15

اهمّيّت تعيين امام على (ع) به عنوان وصىّ بلافصل پيامبر (ص)

دانشمندان مكتب خلفا در طول قرنهاى گذشته، كوششهاى فراوانى داشته‏اند تا آنچه نصّ حديث از پيامبر (ص) درباره امامت حضرت على (ع) روايت شده است - مانند حديث غدير، و حديث منزلت: «اَنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هاروُنَ مِنْ موُسى‏» را تأويل نموده، و در دلالت آن بر امامت حضرتش خدشه وارد آورند، و اين نصوص را به معناى فضيلت آن حضرت تأويل نمايند.

سپس در برابر اين احاديث، درباره ديگر خلفا، احاديثى بسيار برتر و بالاتر، آنقدر ساخته و پرداخته و روايت كرده‏اند كه احاديث فضائل امام على (ع) در برابر آن بسيار ناچيز مى‏نمايد. 16

از آنجا كه احاديث وصايت امام على (ع) و اخبار آن دلالت قاطع دارد بر تعيين پيامبر ايشان را به جانشينى پس از خود و نيز دلالت همه احاديث ديگر را بر امامت آن حضرت مشخّص و آشكار مى‏سازد، مكتب خلفا، از زمان أم المؤمنين عايشه تا هفتصد سال بعد از او، در تحريف و كتمان الفاظ احاديث وصايت امام على (ع) كوشش فراوانى داشته‏اند، كه ده نوع از فعاليتهاى ايشان را، در بيش از هشتاد صفحه از جزء اول معالم المدرستين - به لطف بارى تعالى - بررسى نموده‏ايم. 17

در نتيجه كوششهاى مكتب خلفا لقب «الوصى» كه مشهورترين لقب آن حضرت بوده است، اكنون فراموش شده است !

* * *

اينك پس از بحثهايى كه گذشت در آينده نزديك - به خواست خدا - نمونه‏هايى از احاديثى را كه تحريف يا جعل گشته و به دروغ به پيامبر اسلام (ص) نسبت داده شده است، بررسى مى‏نمائيم. در نتيجه نشر اينگونه احاديث، بينشها و اعتقادات غلط و باطلى در صفات ربوبى و سيره انبياء عظام و احكام اسلام، در ميان گروههاى بسيارى از مسلمين پديدار گشته، و عقايد و احكام اسلامى تحريف و دگرگون شده است. 18


پى‏نوشتها:

1- شعراء /214.

2- اين اولين بارى است كه پيامبر دعوت را از خانه خويش كه در آن خود آن حضرت و على و خديجه زندگى مى‏كردند، بيرون برده است. تا اين روز، در سال سوم بعد از بعثت، اسلام در خانه پيامبر (ص) بوده و تنها مسلمانان روى زمين افراد اين خانه بوده‏اند.

3- معقول است كه در چنين هنگامى كه پيش از سخن گفتن پيامبر (ص) كسى او را تكذيب كرده است، و اثر كلام را خنثى نموده، وى نبايد چيزى بگويد. ولذاست كه مى‏بينيم همان حضرت در برابر سخن عمر نيز كه گفت: «ان الرجل ليهجر» اين مرد هذيان مى‏گويد، سكوت مى‏كند.

4- همچنانكه هارون وزير موسى بود. قرآن كريم: «واجعل لى وزيراً من أهلى هارون اخى اشدد به أزرى و أشركه فى أمرى» طه /29 - 33.( و لقد آتينا موسى الكتاب وجعلنا معه اخاه هارون و وزيراً» فرقان /35.

5- طبرى: تاريخ الرسل و الملوك 319/2، 321، چاپ دارالمعارف مصر 1968 م و تفسير طبرى 75/19 - 74؛ و ابن اثير: الكامل فى التاريخ 42/2 - 41، چاپ دارالكتاب العربى .

6- مقصود از پيامبرى در اينجا «رسالت» مى‏باشد كه با نبوت در معنى تفاوت دارد. ممكن است يك نبى در تمام عمر خود فقط مأمور ابلاغ يك پيام باشد و هيچگونه وظيفه ديگرى دارا نباشد؛ ولى صاحب مقام رسالت به نص قرآن كريم (نساء /64، و...) مأمور تبليغ شريعت الهى و مفترض الطاعه مى‏باشد، و لذا حكمرانى جامعه نيز از شؤون اوست .

7- مسند احمد 356/5 ؛ و خصائص نسائى /24؛ و مجمع الزوائد 127/9 ؛ و كنزالعمال 207/12 و 212.

8- مجمع الزوائد 128/9.

9- مسند طيالسى 360/11، و در عبارت ديگرى: «انك ولى المؤمنين بعدى».

10- اسدالغابه 94/5؛ و مجمع الزوائد 109/9.

11- مائده /55.

12- رجوع شود به شرح حال سلمان در: الاستيعاب، و اسدالغابه، والاصابه .

13- احزاب /37.

14- بريدة بن عبدالله اسلمى، كنيه‏اش ابوعبدالله است. وى پس از غزوه احد به مدينه هجرت نمود و ساير غزوات پيامبر (ص) را درك كرد و در زمان بناى شهر بصره به آنجا هجرت نمود. سپس در غزوه خراسان شركت نمود و در مرو وفات يافت. اسدالغابه 175/1.

15- اسناد دو حديث سلمان و بريده و احاديث ديگر در مورد وصايت امام على (ع) به همراه اشعار و احتجاجاتى كه در اين باره در طول چند قرن شده است، در جزء اول المعالم المدرستين (اثر مؤلف) آمده است .

16- رجوع شود به بحثهاى گذشته مانند احاديث غنا و موسيقى و حياء و شرم عثمان و موافقات عمر.

17- نمونه‏هائى برجسته از اين موارد را مى‏توانيد در پيوست شماره 2 ملاحظه فرمائيد.


نقش ائمه در احياء دين، علامه عسكرى، ج 11، ص 88 - 103.