در احاديث ياد شده، چنانكه ديديم از فرد فرد خلفا نام برده نشده است. اينك به احاديثى مىپردازيم كه به نام خليفه و زمامدار بعد از پيامبر (ص) تصريح دارد و با بررسى آنها دامنه سخن را جمع مىكنيم.
پيامبر در اولين دعوت علنى جانشين آينده خويش را معرفى مىنمايداولين متن مورد استناد ما در اين زمينه، حديث انذار يا حديث يوم الدار است كه مربوط به اولين تبليغ آشكار پيغمبر (ص) بوده است. اين حديث در بسيارى از مصادر و مدارك تاريخى و روائى معتبر مكتب خلفا، چون تاريخ طبرى، تاريخ ابن اثير و ابوالفداء، مسند احمد، كنزالعمال، تاريخ ابن الوردى، دلائل النبوه بيهقى و... وجود دارد كه البته از نظر اجمال و تفصيل با هم اندك فرقى دارند. ما حادثه مزبور را از تاريخ طبرى نقل مىكنيم كه از قديمىترين مصادر ما در اين زمينه، و در شمار معتبرترين متون تاريخى مكتب خلفا مىباشد:
امام اميرالمؤمنين (ع) مىگويد: آنگاه كه آيه كريمه «اَنْذِر عشيرتك الاَقربين» 1 نزول يافت، رسول اكرم (ص) مرا احضار كرده فرمود:
اى على، خداوند به من فرمان داده است كه خويشان و عشيره نزديك خويش را به سوى خدا دعوت كنم، و آنها را انذار نمايم. من توان اين كار را نداشتم و مىدانستم كه هرگاه آغاز آن نمايم، با آنچه آن را ناخوش دارم (يعنى انكار و ستيزه نزديكان) روبرو مىگردم. در نتيجه (هنوز) اقدامى نكرده بودم؛ تا اينكه جبرئيل بر من نازل شده گفت: اى محمد، اگر آنچه را بدان فرمان داده شدهاى عمل ننمائى (و باز هم به تأخير بيندازى) پروردگارت تو را عقاب خواهد نمود. بنابراين (اى على، ديگر جاى درنگ نيست، برخيز و) اندكى طعام آماده ساز... سپس فرزندان عبدالمطلب (بنى هاشم) را گردآور تا من با آنان سخن گويم و آنچه را بدان مأمور شدهام ابلاغ نمايم. 2
على (ع) مىگويد: آنچه را حضرتش فرموده بود انجام دادم، و سپس آنان را به ميهمانى فراخواندم. آنان در آن زمان چهل تن - يك تن بيشتر يا كمتر - بودند. هنگامى كه همگى نزد آن حضرت گردآمدند، ايشان طعامى را كه آماده ساخته بودم طلبيد. چون آن را بياوردم و بر زمين نهادم، رسول خدا (ص) قطعهاى از گوشت را برداشت و آن را با دندان خويش تكه تكه نمود و در اطراف ظرف غذا بيفكند. سپس فرمود: به نام خدا برداريد و شروع كنيد.
حاضران بخوردند تا سير شدند... و قسم به خدائى كه جان على به دست اوست، آنان چنان بودند كه يك نفرشان به تنهايى (بايستى) تمامى آنچه را كه من براى همه آورده بودم مىخورد( تا سير گردد).
پس از آن پيامبر به من فرمود: ايشان را سيراب ساز. دوغى را كه آماده كرده بودم بهر آنان بياوردم و از آن بياشاميدند تا اينكه همگى سيراب شدند. و قسم به خدا كه يك نفر از آنان (بايستى) همه آن دوغ را مىنوشيد (تا سيراب شود).
وقتى رسول خدا (ص) خواست با آنان سخن گويد، ابولهب بر آن حضرت پيشدستى نمود و گفت: او سخت شما را سحر كرده است !
وقتى ابولهب چنين گفت، حاضران بدون اينكه رسول خدا با آنان سخن گفته باشد، پراكنده گشته برفتند.
در اينجا مىبينيم كه پيامبر سكوت فرمود و چيزى نگفت. او مأمور به دعوت بود، و بدين منظور نيز آنان را جمع كرده بود، ولى در مجلسى كه بر كار او نام «سحر» نهاده شد، ديگر سخن گفتن صحيح نبود. 3 بنابراين مجلس پايان يافت و همه به خانههايشان رفتند.
روز ديگر نيز امام مأمور به دعوت شد، و مجلس مهمانى با همان شرايط و افراد تكرار شد. و البته اين بار پيامبر اجازه سخن به ابولهب نداد، و جمع خويشانش رامخاطب قرار داده فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب! سوگند به خداوند! من جوانى را در عرب سراغ ندارم كه چيزى براى قوم خود آورده باشد، بهتر از آنچه من براى شما به ارمغان آوردهام. من براى شما خير دنيا و آخرت را آوردهام. خداوند تعالى به من امر فرموده است كه شما را به سوى او دعوت كنم. اينك كداميك از شما شريك رنجهاى من و كمك كار در اداء رسالت من مىشود تا او برادر و وصى و خليفه من در ميان شما باشد؟
امام مىفرمايد:
همه افراد سكوت كردند و كسى نداى پيامبر را پاسخ مثبت نداد. اما من كه كوچكترينشان بودم... گفتم:
«انا يا نَبِىّ اللّه اَكُونُ وَ زيرَكَ عَلَيْه»: من اى پيامبر خدا وزير و مدد كار تو مىشوم در تحمل بار رسالت. 4
پيامبر گردن مرا گرفت، و فرمود:
«ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم. فاسمعوا له و اطيعوا»: اين برادر من و وصى من، و خليفه من است در ميان شما. از او فرمان بريد، و به گفته و دستورش گوش فرا دهيد.
پيرمردان بنى هاشم و بزرگان قوم از جاى برخاستند، و در حالى كه ازسر تمسخر و استهزاء مىخنديدند، به ابوطالب گفتند: اين برادرزادهات به تو امر مىكند كه از كودك خردسالت فرمانبردراى كنى! (با اين كه توشيخ و رئيس قريش هستى!)5
اين اولين روزى است كه پيامبر (ص) على (ع) را به عنوان امامت بر امت مشخص مىكند. در اين روز كه نخستين روز دعوت رسمى و علنى اسلام و پيامبر مىباشد، آن حضرت به سه چيز اساسى دعوت مىكند:
1- خداوندى حق تعالى3- وزارت و خلافت و وصايت على بن ابى طالب؛ كه اولين عنوان (وزارت) مربوط به دوران حيات آن حضرت است، و دومين و سومين عنوان (وصايت و خلافت) مربوط به بعد از رحلت وى مىباشند.
«وزارت» همكارى على (ع) را با پيامبر (ص) در تحمل مشاق تبليغ در عصر حيات او مىفهماند؛ و «وصايت و خلافت» مفهوم عهدهدار شدن تحميل اين بار گران را به تنهائى، بعد از رحلت خود آن حضرت .
اين حقيقت را گفته بوديم كه خليفه هر كس، همان كارى را مىكند كه او كرده است. خليفه پيامبر كار پيامبر را به عهده دارد؛ شريك پيامبر است در كار خاص او يعنى تبليغ؛ و بعد از وى ادامه دهنده راه اوست، نه اين كه حكومت كند. البته حكومت و رهبرى ازشؤون جدائى ناپذيرى پيامبر است 6 نه تمام آن، و بنابراين از شؤون خليفه پيامبر است نه تمام شخصيت خليفه. پيامبر بايد حاكم باشد، و در عصر او حاكم بر حق وجود ندارد، و حكومت ديگرى صحيح و مشورع نيست؛ ولى پيامبر نيامده است كه حاكم باشد، كه اگر حكومت نيافت، به پيامبرى او لطمه و ضررى وارد گردد، و نقض غرض شود. عيسى (ع) در تمام دوران پيامبريش حكومت و قدرت مادى نيافت، اما سراسر عمر خويش را به تبليغ رسالات الهى گذارنيد. آيا در پيامبرى او خللى وارد آمد؟!
پيامبر خاتم (ص) در مكه به مدت سيزده سال پيش از هجرت حاكم نبود و قدرت حكومتى نداشت، اما به پيامبرى وى كمترين نقص و خدشه و خللى وارد نيامده است .
بنابراين على (ع) آن روز كه زعيم امت و زمامدار و حاكم است، و يا آن وقت كه نيست، در خلافت او فرقى نمىكند و به اساس امامت او صدمهاى وارد نمىآيد.
اين كه پيامبر در اين جا اميرالمؤمنين على (ع) را به خلافت خويش معرفى نمود چه معنائى در نظر داشت؟ آيا مىخواست آن حضرت را به زمامدارى و زعامت جامعه اسلامى معرفى كند، و حكومت او را پس از خويش تثبيت نمايد؟ نه خير، او فقط حاكم تعيين نكرد، بلكه بالاتر و برتر از حاكم را معين نمود. او وصى و وزير پيامبر و مبلغ رسالت الهى پس از خود را معرفى كرد.
خلافت پيامبر با اين مفهوم كه مقامى بس بلند را نشان مىدهد، هم شامل حفظ و نشر اسلام دست ناخورده و خالص است، و هم شامل حكومت عدل اسلامى، و هم شامل منصب بزرگ قضاوت، و هم شامل امامت جمعه و جماعت. اما مساوى با هيچكدام به تنهائى و منهاى بقيه نمىباشد.
در يك روايت ديگر كه در گذشته (جزء اول) بدان اشاره داشتيم، ديديم كه پيامبر (ص) دو دسته سرباز به يمن فرستاد: يكى به سركردگى امام (ع) و ديگرى به فرماندهى خالدبن وليد، و فرمود كه اگر دو لشكر بهم رسيدند، فرماندهى با على (ع) خواهد بود. خالد كه عادات و خصائل جاهلى را بكمال داشت از اين سخن ناراحت شد. لذا پس از پايان مأموريت، چند نفر را نزد پيامبر فرستاد تا شكايتنامهاى از آن حضرت به نزد پيامبر (ص) برند.
بريده، صحابى حامل نامه، مىگويد: من نامهاى را كه به همراهم بود، به محضر پيامبر تقديم داشتم. نامه را براى وى خواندند .آن حضرت چنان به خشم اندر شد كه من اثرات آن را در سيماى مباركش مشاهده كردم. در اينجإ؛ ّّ بود كه عرضه داشتم: يا رسول الله من به تو پناه مىآورم. نامه را خالد فرستاده و به من دستور رسانيدن آن را به محضرتان داده است. من اطاعت او را كردهام كه فرمانده من بوده است. پيامبر (ص) فرمود:
از على بدگوئى نكن! او از من است، و من از اويم. و او ولى و سرپرست و صاحب اختيار شماست پس از من .7
در يكى از متون حديثى، علاوه بر حديث بالا، اضافهاى وجود دارد. و آن اين كه بريده پس از اين كه رفتار پيامبر و خشم شديد او را مىبيند، گويا در اسلام خويش شك مىكند؛ بنابراين عرض مىكند: يا رسول الله! شما را به حقوق هم صحبتى كه در ميان ماست، سوگند مىدهم (كه چون من شما را به خشم آوردهام) دوباره شما دست مبارك را دراز كنيد، تا من ديگر بار با شما بر اسلام بيعت كنم، و گناهم آمرزيده شود. 8
براساس اين روايت، امام على (ع) سرپرست و صاحب اختيار و ولى مسلمانان پس از پيامبر است؛ يعنى به طور دقيق جانشين آن حضرت مىباشد در مقام ولايتى كه بر جان و مال مردم دارد، كه البته اين نيرو و اختيار را در همه جوانب به مصلحت دينى و دنيائى ايشان به كار مىبرد.
در روايت ديگر از ابن عباس مىخوانيم كه پيامبر به امام اميرالمؤمنين فرمود:
«انت ولىّ كُلّ مُؤمِنٍ بَعْدى»: تو ولى و سرپرست و صاحب اختيار هر مؤمنى هستى پس از من.9
و در روايتى ديگر مىبينيم كه چون راوى از امام به نزد پيامبر (ص) شكايت مىبرد، آن حضرت مىفرمايد:
نه! اين گونه در مورد على سخن نگو! او بعد از من، از همه كس بر مردم ولايت و نفوذ حكم و اراده بيشترى دارد. 10
براساس رواياتى كه تاكنون ديديم، پيامبر مقاماتى مانند خلافت و وزارت و وصايت خويش را درباره آن حضرت بيان و تصريح مىكند، و او را بدان درجات و مراتب معرفى مىنمايد، و نيز مىفرمايد: على ولى همه مؤمنان پس از من است .
در داستان انگشترى و بخشيدن آن به سائل در مسجد و نزول آيه شريفه «اِنّما وَلِيّكُم اللّهُ و رسولُه و الذين آمنوا الذين يُقيمُون الصّلوةَ و يُؤتُونَ الّزكوةَ وهم راكعون» 11 نيز به ولايت عامه امام تصريح شده، و در روايات فراوان از كتب مكتب خلفا بدين مطلب اشاره گشته است .
اينها همه رواياتى بود از مصادر معتبر مكتب خلفا، و نشان مىداد كه چگونه پيامبر در زمانهاى گوناگون وصيت كرده است. و در گذشته ملاحظه كرديد كه در آخرين بيمارى پيامبر (ص) داستان وصيت كردن آن حضرت به كجا منتهى شد:
آن حضرت در آن لحظات خطير، مىخواست آخرين سخنان خويش را كه در مورد خليفه و وصى و زعيم مردم بود بنويسد، و بر آن شاهد بگيرد.
هرگاه پيامبر (ص) مىخواست نامهاى بنويسد، يكى از اصحاب بنا به فرمان پيامبر (ص) نامه را مىنوشت و حضرتش آن را مهر مىكرد، و بر آن شاهد مىگرفت. آنگاه براى قبايل عرب يا سران غير عرب مىفرستاد.
حضرتش در آخرين ساعات عمرش نيز چنين قصد داشت و مىخواست وصيتنامهاى بنويسد كه مانع گمراهى مردم در آينده شود... اما نگذاشتند... و چنان با او سخن گفتند كه اساس پذيرش پيامبرى او در جامعه در معرض خطر قرار گرفت. و در اينجا بود كه آن حضرت سكوت را ترجيح داد.
آرى، چنانچه مشاهده كرديم، مسأله جانشينى، تنها در چنين لحظهاى مطرح نشده بود؛ بلكه در سراسر عمر آن حضرت، و در تمام لحظات حساس؛ جنگها، صلحها، و ساعات خطير از حيات اسلام، اين مسأله در تمام ابعادش اعلام گشته بود. تا آنجا كه با همه اختناق دوران بعد از وفات پيامبر (ص) و با همه قتل و غارتهاى امويان و عباسيان، و با همه جنايتها و دست و پا بريدنها - براى اين كه اين ميراثها نقل نشود و محبتها در نسلها جريان نيابد - باز هم مىبينيم امروز اين نصوص معتبر از مصادر درجه اول مكتب خلفا به دست ما رسيده است .
براى اينكه اين بحث «ختامه مسك» شود در اينجا دو حديث از مكتب خلفا درباره وصى و وصيت پيامبر نقل مىنمائيم.
طبرانى و ديگر محدثين بزرگ مكتب خلفا، از سلمان، صحابى بزرگوار پيامبر (ص) روايت كردهاند كه گفت:
به پيامبر عرض كردم: يا رسول الله هر پيامبرى را وصيى مىباشد. پس وصى شما كيست؟
پيامبر (ص) در جواب من سكوت فرمود؛ تا اينكه بعد از آن مرا ملاقات كرد و مرا خوانده و فرمود:
«اى سلمان!»
من به سرعت به سوى او شتافتم و گفتم: لبيك! فرمود:
«مىدانى وصى موسى كه بود؟»
گفتم آرى! يوشع بن نون بود. فرمود:
«به چه سبب او - وصى موسى - بود؟»
گفتم: براى آنكه در آن زمان او (يوشع) اعلم ايشان بود. پيامبر فرمود:
«پس وصى من، و محل اسرار من، و بهترين كسى كه بعد از خود باقى مىگذارم، و وعدههاى مرا وفا مىكند، و دين مرا ادا مىكند، على بن ابى طالب است.»
سائل از پيامبر در اين حديث، «سلمان» صحابى بزرگوار پيامبر (ص) مىباشد.
سلمان پيش از آنكه درك صحبت پيامبر (ص) را بنمايد، نخست در «جى» اصفهان زندگى مىكرده، و فرزند يك نفر از بزرگان مجوس بوده است. سپس طى برخورد با قافلهاى از نصارى، به دين نصرانيت رغبت مىنمايد، و از خانه پدر گريخته، همراه با آن قافله از ايران خارج مىشود.
پس از آن، ساليان دراز در ديرهاى راهبان نصارى در شام و عراق درك صحبت بزرگان علماء نصارى نموده، نزد ايشان كتابهاى انبياء گذشته - مانند تورات و انجيل و زبور - و سيره و روش پيامبران و اوصيا و امم ايشان را مىآموزد، و به راهنمائى ايشان رهسپار مدينه مىشود تا درك صحبت پيامبر خاتم (ص) بنمايد.12
پس از درك اين فيض عظيم، و اسلام آوردن، و از نزديكترين صحابه پيامبر (ص) شدن، از حضرتش چنين سؤال مىكند:
«هر پيامبرى را وصيّى مىباشد، وصى شماكيست؟»
پيامبر (ص) جواب سؤال او را نمىدهد.
آيا سكوت پيامبر (ص) در اينجا بدين سبب بوده است كه تعيين وصى بر جماعتى از اصحاب بسى گران بوده، و پيامبر از ايشان نگرانى داشته است!؟ و شايد سلمان در برابر ايشان سؤال نموده باشد.
ما در سيره پيامبر (ص) مواردى از اينگونه نگرانيها را ديدهايم؛ مانند داستان نكاح آن حضرت با زينب دختر جحش، مطلقه زيد - پسر خوانده پيامبر (ص) - كه خداوند در اين باره به حضرتش چنين مىفرمايد: «و در نفس خود پنهان مىدارى آنچه را كه خدا آشكار مىسازد، و از مردم بيم دارى.» 13
سكوت پيامبر (ص) در جواب سلمان، مىتواند مانند داستان نكاح زينب باشد.
به هر حال پيامبر (ص) پس از آن، سلمان را ملاقات نموده و او را صدا مىكند: سلمان !
سلمان مىگويد: به سوى حضرتش شتافتم و گفتم: لبيك! فرمود: «مىدانى وصى موسى كه بود؟».
سلمان مىگويد: گفتم: آرى! يوشع بن نون.
پيامبر (ص) دوباره از سلمان مىپرسد: «چرا يوشع وصى موسى بود؟»
سلمان در جواب مىگويد: يوشع آن روز اعلم ايشان - يعنى بنى اسرائيل - بود.
در اين هنگام پيامبر مىفرمايد:
«پس وصى من، و نگاهدارنده سر من، و بهترين بازمانده بعد از من، و آنكه وعدههاى مرا وفا مىنمايد، و دين مرا ادا مىكند، على بن ابىطالب است.»
در اين گونه جوابگوئى پيامبر چند حكمت است:
الف: از سلمان كه به فرموده اميرالمؤمنين: «علم اول و علم آخر را آموخته بود» - يعنى علم كتابهاى گذشته و علم سيره و سنت پيامبران گذشته را از علماى اهل كتاب آموخته بود، و از پيامبر خاتم علم قرآن و سنت را فرا گرفته بود - مىپرسد:
وصى موسى كه بود؟
پس از آنكه سلمان گفت: «يوشع» از او مىپرسد:
چرا يوشع وصى موسى بود؟
دوباره سلمان جواب مىگويد:
به سبب آنكه او اعلم ايشان - امت موسى - بود.
ب: پيامبر پس از يادآورى سلمان به سبب وصايت يوشع، و اينكه چون او اعلم اهل زمانش بود، وصى موسى گرديد، فرمود:
«پس على وصىّ من است.»
يعنى بنابر آنچه گفتى كه به سبب اعلم بودن يوشع وصى موسى شد، على نيز بدين سبب وصى من مىباشد.
ج - در اين پرسش و پاسخ بين پيامبر (ص) و سلمان، مقصود اصلى آگاهانيدن مسلمانان است كه:
وصايت على از پيامبر (ص) نه به سبب آن بوده كه خويشاوند پيامبر و عموزادهاش بوده؛ چه عموى او عباس نيز بوده است .
- و نه به سبب دامادى پيامبر (ص) بوده؛ كه شايد در آن روز پيامبر (ص) داماد ديگرى نيز داشته است .
- و نه به سبب فداكاريهاى او در جنگ با مشركان بوده؛ گرچه مانند او كسى در جنگها فداكارى مؤثّر نداشته است .
- و نه به سبب پيشى گرفتن او در اسلام آوردن بوده .
- و نه به سبب اينكه او - بر خلاف بقيه صحابه - هرگز بت نپرستيده است...
گرچه همه آنها و غير آنها كه در حضرتش بوده، در حساب اسلام فضيلت است، ليكن وصىّ پيامبر در درجه اول مسؤول حفظ شريعت آن پيامبر است، پس بايد اعلم ايشان به شريعت پيامبر باشد، و حضرت على (ع) اعلم صحابه به اسلام بوده است .
د - در گفتار سلمان شهادت است بر آنكه پيامبران گذشته را وصيّى بوده است، و چنين شهادتى از سلمان براى بعضى از مسلمانان از قبيل «بَلى وَلكنْ لِيَطمئنّ قَلْبي» مىباشد، و براى بعضى از مسلمانان كه از منافقان بودهاند، روشنگرتر از فرمايش شخص پيامبر (ص) است .
صحابى ديگر پيامبر بريده 14 نيز چنين روايت مىكند و مىگويد: پيامبر فرمود:
هر پيامبرى را وصيّى مىباشد و على وصىّ من و وارث من مىباشد.15
اهمّيّت تعيين امام على (ع) به عنوان وصىّ بلافصل پيامبر (ص)
دانشمندان مكتب خلفا در طول قرنهاى گذشته، كوششهاى فراوانى داشتهاند تا آنچه نصّ حديث از پيامبر (ص) درباره امامت حضرت على (ع) روايت شده است - مانند حديث غدير، و حديث منزلت: «اَنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هاروُنَ مِنْ موُسى» را تأويل نموده، و در دلالت آن بر امامت حضرتش خدشه وارد آورند، و اين نصوص را به معناى فضيلت آن حضرت تأويل نمايند.
سپس در برابر اين احاديث، درباره ديگر خلفا، احاديثى بسيار برتر و بالاتر، آنقدر ساخته و پرداخته و روايت كردهاند كه احاديث فضائل امام على (ع) در برابر آن بسيار ناچيز مىنمايد. 16
از آنجا كه احاديث وصايت امام على (ع) و اخبار آن دلالت قاطع دارد بر تعيين پيامبر ايشان را به جانشينى پس از خود و نيز دلالت همه احاديث ديگر را بر امامت آن حضرت مشخّص و آشكار مىسازد، مكتب خلفا، از زمان أم المؤمنين عايشه تا هفتصد سال بعد از او، در تحريف و كتمان الفاظ احاديث وصايت امام على (ع) كوشش فراوانى داشتهاند، كه ده نوع از فعاليتهاى ايشان را، در بيش از هشتاد صفحه از جزء اول معالم المدرستين - به لطف بارى تعالى - بررسى نمودهايم. 17
در نتيجه كوششهاى مكتب خلفا لقب «الوصى» كه مشهورترين لقب آن حضرت بوده است، اكنون فراموش شده است !
اينك پس از بحثهايى كه گذشت در آينده نزديك - به خواست خدا - نمونههايى از احاديثى را كه تحريف يا جعل گشته و به دروغ به پيامبر اسلام (ص) نسبت داده شده است، بررسى مىنمائيم. در نتيجه نشر اينگونه احاديث، بينشها و اعتقادات غلط و باطلى در صفات ربوبى و سيره انبياء عظام و احكام اسلام، در ميان گروههاى بسيارى از مسلمين پديدار گشته، و عقايد و احكام اسلامى تحريف و دگرگون شده است. 18
2- اين اولين بارى است كه پيامبر دعوت را از خانه خويش كه در آن خود آن حضرت و على و خديجه زندگى مىكردند، بيرون برده است. تا اين روز، در سال سوم بعد از بعثت، اسلام در خانه پيامبر (ص) بوده و تنها مسلمانان روى زمين افراد اين خانه بودهاند.
3- معقول است كه در چنين هنگامى كه پيش از سخن گفتن پيامبر (ص) كسى او را تكذيب كرده است، و اثر كلام را خنثى نموده، وى نبايد چيزى بگويد. ولذاست كه مىبينيم همان حضرت در برابر سخن عمر نيز كه گفت: «ان الرجل ليهجر» اين مرد هذيان مىگويد، سكوت مىكند.
4- همچنانكه هارون وزير موسى بود. قرآن كريم: «واجعل لى وزيراً من أهلى هارون اخى اشدد به أزرى و أشركه فى أمرى» طه /29 - 33.( و لقد آتينا موسى الكتاب وجعلنا معه اخاه هارون و وزيراً» فرقان /35.
5- طبرى: تاريخ الرسل و الملوك 319/2، 321، چاپ دارالمعارف مصر 1968 م و تفسير طبرى 75/19 - 74؛ و ابن اثير: الكامل فى التاريخ 42/2 - 41، چاپ دارالكتاب العربى .
6- مقصود از پيامبرى در اينجا «رسالت» مىباشد كه با نبوت در معنى تفاوت دارد. ممكن است يك نبى در تمام عمر خود فقط مأمور ابلاغ يك پيام باشد و هيچگونه وظيفه ديگرى دارا نباشد؛ ولى صاحب مقام رسالت به نص قرآن كريم (نساء /64، و...) مأمور تبليغ شريعت الهى و مفترض الطاعه مىباشد، و لذا حكمرانى جامعه نيز از شؤون اوست .
7- مسند احمد 356/5 ؛ و خصائص نسائى /24؛ و مجمع الزوائد 127/9 ؛ و كنزالعمال 207/12 و 212.
8- مجمع الزوائد 128/9.
9- مسند طيالسى 360/11، و در عبارت ديگرى: «انك ولى المؤمنين بعدى».
10- اسدالغابه 94/5؛ و مجمع الزوائد 109/9.
11- مائده /55.
12- رجوع شود به شرح حال سلمان در: الاستيعاب، و اسدالغابه، والاصابه .
13- احزاب /37.
14- بريدة بن عبدالله اسلمى، كنيهاش ابوعبدالله است. وى پس از غزوه احد به مدينه هجرت نمود و ساير غزوات پيامبر (ص) را درك كرد و در زمان بناى شهر بصره به آنجا هجرت نمود. سپس در غزوه خراسان شركت نمود و در مرو وفات يافت. اسدالغابه 175/1.
15- اسناد دو حديث سلمان و بريده و احاديث ديگر در مورد وصايت امام على (ع) به همراه اشعار و احتجاجاتى كه در اين باره در طول چند قرن شده است، در جزء اول المعالم المدرستين (اثر مؤلف) آمده است .
16- رجوع شود به بحثهاى گذشته مانند احاديث غنا و موسيقى و حياء و شرم عثمان و موافقات عمر.
17- نمونههائى برجسته از اين موارد را مىتوانيد در پيوست شماره 2 ملاحظه فرمائيد.