مفاد واقعى آيه تطهير به نحو روشن بر هر فرد با انصاف و دور از غرض و مرضى، واضح است كه هدفى جز تنصيص بر عصمت گروهى كه اسامى و مشخصات آنان در احاديث نبوى وارد شده است ندارد و از نخستين روز نزول آيه صحابه و تابعان و دانشمندان جز اين معنا، چيز ديگرى به ذهن آنان خطور نكرده است.
ولى در طول قرون، افراد انگشتشمارى، در برابر اين نظريه مسلم، نظريههاى ديگرى ابراز كردهاند كه جزيكى، هيچ يك ارزش بحث و بررسى را ندارند و ما براى تكميل بحث، همگى را مطرح مىنمائيم و به نقد هر كدام مىپردازيم:
نظريه 1: مقصود از «بيت» در آيه همان «بيتالله الحرام» است و مراد از اهل آن ساكنان مكه كه، بالأخص متقيان از آنها است .
نظريه 2: مقصود از «بيت» در آيه «مسجد پيامبر» گرامى است و مراد از اهل آن كسانى هستند كه در اطراف مسجد خانههائى داشتند و درب آنها به مسجد باز مىشد.
نظريه 3: مقصود كسانى است كه صدقه بر آنها حرام مىباشد و آنان عبارتنداز: فرزندان على (ع)، عقيل، جعفر و عباس.
نظريه 4: مقصود خصوص همسران پيامبر گرامى است .
نظريه 5: مراد از آن همسران به اضافه فرزندان پيامبر و حضرت امير است و علت شمول لفظ نسبت به على (ع) اين است كه امام، با بيت پيامبر مراوده زيادى داشت 1
اين آراء پنج گانه، جز نظريه چهارم و پنجم، همگى نوعى تفسير به رأى مىباشند و شاهد و گواهى از قرآن مجيد و حديث بر آنها نيست.
در سستى دو نظريه نخست همين بس كه لفظ «اهل البيت» علاوه بر اين آيه، در جاى ديگر قرآن نيز آمده است آنجا كه فرشتگان به همسر پير ابراهيم چنين گفتند: «قالوا اتعجبين من امر الله رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيت» (هود /73).
«آيا از كار خدا در شگفت هستى؟ رحمت و بركت او بر شما خاندان است».
خواهر مادر موسى به دربار فرعون رفت و به آنان گفت: «هل ادلكم على اهل بيت يكفلونه لكم» (قصص /12): «آيا شما را به خانوادهاى كه تربيت موسى را بر دوش بگيرند هدايت كنم؟».
بنابراين لفظ، يك لفظ مأنوس و شناخته شدهاى است و تفسير آن به مردم مكه و يا همسايگان مسجد النبى ،كاملاً بى پايه است بالأخص كه محور سخن در ما قبل و ما بعد آيه پيامبر و همسران اوست در اين صورت تفسير آيه به مجاوران بيت الله الحرام و همسايگان مسجد النبى، كاملاً مردود مىباشد.
نظريه سوم دست كم از اين دو نظريه ندارد، زيرا تفسير (اهل بيت) بر افرادى كه صدقه بر آنها حرام است، كاملاً بى گواه است، بالأخص كسانى كه هنگام نزول قرآن در نقطهاى دور از مدينه زندگى مىكردند و هيچ نوع ارتباطى با «بيت» پيامبر نداشتند كه به نوعى (اهل) بيت پيامبر محسوب گردند، خواه بيت به معناى خشت و گل باشد، يا به معناى ديگر به نحوى كه توضيح آن گذشت .
گذشته از اين، صدقه بر خصوص فرزندان سه گانه ابوطالب و اولاد عباس حرام نيست، بلكه از نظر شيعه صدقه بر تمام اولاد هاشم حرام مىباشد و همگى مىدانيم حضرت هاشم تنها از حضرت عبدالمطلب نسل پيدا كرد، در اين صورت تمام فرزندان عبدالمطلب مانند: حارث و ابى لهب و... صدقه بر آنها حرام مىباشد.
از نظر شافعى صدقه بر تمام فرزندان عبد مناف حرام مىباشد، در اين صورت فرزندان مطلب (برادر هاشم) را نيز شامل مىباشد و در هر تقدير در تاريخ فقه اسلام، قولى مبنى بر اينكه صدقه بر خصوص فرزندان ابوطالب و عباس حرام باشد، وجود ندارد 2.
در اينجا يادآور مىشويم كه اين نظريه در صحيح مسلم از صحابى بزرگ «زيدبن ارقم» نقل شده، آنگاه كه گروهى اصرار ورزيدند كه وى از پيامبر (ص) حديث نقل كند وى گفت: پيامبر روزى در كنار آبى به نام (خم) ميان مكه و مدينه برخاست و خدا را ستايش كرد و گفت: اى مردم من بشر هستم و نزديك است كه نماينده خدا بيايد و دعوت او را لبيك بگويم و من در ميان شما دو چيز نفيس مىگذارم يكى كتاب خدا، آن را برگيريد و به آن چنگ بزنيد و تمسك به كتاب خدا را ترغيب فرمود، سپس گفت: دومى اهل بيت من، من خدا را درباره اهل بيت خود به ياد شما مىآورم. اين جمله را سه بار تكرار كرد، راوى مىگويد: من از «زيد» پرسيدم كه اهل بيت او كيست؟ آيا زنان او از اهل بيت او نيستند؟ گفت: چرا! ولى مقصود از اهل بيت در اين آيه كسانى است كه صدقه بر آنها پس از پيامبر حرام شده است و آنان فرزندان على و عقيل و جعفر و عباس است، صدقه بر همه آنها حرام مىباشد.
در روايت ديگر دارد: وقتى راوى از او پرسيد كه همسران او از اهل بيت او هستند؟ وى گفت: نه! زيرا زن مدتى با شوهر خود زندگى مىكند، و آنگاه مرد او را طلاق مىدهد و او به سوى پدر و خويشان خود باز مىگردد، اهل بيت او ريشههاى او مىباشند كه از صدقه محروم شدهاند .3
و ما در گذشته در توضيح اين نظريه به گونهاى كه نوشتيم و يادآور شديم، گفتار زيد ناظر به عالىترين فرد از مصاديق اهل بيت از نظر لغت است، در حالى كه از غير اين ديدگاه، اهل بيت مفهوم وسيع و گستردهاى دارد.
به هر حال اين نظريه متقن و استوار نيست، بالأخص كه مفاد آيه ناظر به عصمت و مصونيت «اهل البيت» است و هرگز افراد اين بيوت چهارگانه تنها مصون و معصوم از گناه نبودهاند، بلكه برخى عادل و دادگر نيز نبودند.
اين نظريه با توجه به توضيحاتى كه پيرامون نظريه نخست بيان داشتيم، كاملاً روشن مىگردد و توجه مختصر به متن آيه و ما قبل و ما بعد آن بىپايه بودن آن را روشن مىسازد.
اولاً: در مجموع اين آيات، از همسران پيامبر به لفظ «ازواجك» و «نساء النبى» تعبير آورده است، هرگاه مقصود از«اهل البيت» همسران و به اصطلاح ازواج پيامبر است چرا يك مرتبه از آن تعبير دست كشيد و بر لفظ «اهل بيت» تكيه كرد؟.
ثانياً: لسان آيه تطهير، لسان مدح و ستايش و نويد از مقام بلند آنان است، در حالى كه لسان آيههاى مربوط به همسران پيامبر، لسان نكوهش و مذمت است و هرگز نمىتوان هر دو لسان را مربوط به يك گروه دانست .
ثالثاً: اگر مقصود خصوص همسران پيامبر است، پس چرا ضمائر دگرگون شده و در دو مورد به جاى ضمير مؤنث، ضمير مذكر آورده است؟
رابعاً: مفاد آيه، عصمت و مصونيت اعضاى اهل البيت است و اين حقيقت با توجه به مطالبى كه در توضيح نظريه نخست آورديم، كاملاً روشن است، در حالى كه همسران پيامبر به اتفاق مسلمين مصون و معصوم از گناه نمىباشند.
اين دلائل چهارگانه به ضميمه روايات و احاديثى كه در اين زمينه وارد شده و اينكه پيامبر از ورود ام سلمه به داخل كساء جلوگيرى كرد، گواه روشنى بر اين است كه زنان پيامبر در مفاد آيه، به طور خصوص داخل نمىباشند و اما به طور عموم و در ضمن ديگران اين همان نظريه پنجم است كه بعداً از آن بحث مىكنيم .
تخصيص مفاد آيه، به همسران پيامبر (ص) جز از افرادى مانند: «عكرمه» و «عروة بن الزبير» و «مقاتل بن سليمان» از كسى نقلى نشده است و «عكرمه» در بازار داد مىزد: «آنچنان نيست كه مردم درباره اين آيه مىانديشند، بلكه اين آيه در حق همسران پيامبر فرود آمده است» 4.
حتى گاهى به اين اندازه اكتفا نمىكرد و مىگفت: «هر كس آماده است من حاضرم با او مباهله كنم، اين آيه فقط درباره همسران پيامبر نازل شده است» 5.
اصرار عكرمه در اين باره و آمادگى او براى مباهله در خصوص اين آيه، نه آيات ديگر، انسان را به شك و ترديد مىاندازد، و اينكه اين آيه با ديگر آيات چه تفاوتى دارد كه وى پيرامون اين آيه تا اين حد، شدت عمل به خرج مىدهد و در بازار بسان خوارج شعار مىدهد و مىگويد: «ايها الناس» كه محل نزول آنكه، آنچنان نيست ،اين چنين است، من حاضرم مباهله كنم.
مراجعه به بيوگرافى«عكرمه» علت سروصدا كردن او را روشن مىسازد، زيرا علماى رجال او را چنين توصيف مىكنند:
عكرمه غلام ابن عباس بوده و علم و دانش خود را به او نسبت مىدهد وى در سال 105 و يا 106 و 107 درگذشته است و اگر برخى با روايت او احتجاج كردهاند، گروه كثيرى از او نقل روايت نكردهاند زيرا: او جزو خوارج و از فرقه «اباضيه» بود.
يحيى بن بكير مىگويد: او وارد مصر شد و عازم «مغرب» (مراكش) بود تمام خوارج مغرب از او اخذ حديث كردند.
ابن المدينى مىگويد: او از نجده حرورى پيروى مىكرد.
مصعب بن زبير مىگويد: او پيرو مكتب خوارج بود و مدعى بود كه ابن عباس نيز چنين بوده است .
عطاء بن ابى رباح مىگويد: عكرمه اباضى بود، احمد بن حنبل مىگويد: او از گروه «صغريه» (فرقهاى از خوارج) بود و بيشتر به نزد اميران مىرفت و جوائز آنان را مىپذيرفت.
سليمان بن معبد مىگويد: عكرمه و كثير در يك روز مردند و مردم فقط بر جنازه دومى نماز گزاردند، و بر جنازه عكرمه تنها سياهان مدينه نماز گزاردند.
عبدالله بن حارث مىگويد: بر على بن عبدالله بن عباس وارد شدم و ديدم عكرمه را بر باب الحش بسته است، علت آن پرسيدم گفت: بر پدرم دروغ مىبندد.
محمد بن بحرينى مىگويد: بدم نمىآيد كه عكرمه اهل بهشت باشد ولى او مردى «كذاب» است.
ابن ابى ذئب مىگويد: عكرمه را ديدم ولى قابل اعتماد نبود.
فضل سينائى از مردى نقل مىكند، عكرمه را در حال بازى با «نرد» ديدم. يزيدبن هارون از سه شخصيت به نامهاى: ايوب، يونس و سليمان تيمى نقل مىكند: عكرمه «غنا» را شنيد آنگاه درباره خواننده گفت: خدا او را بكشد چه قدر زيبا مىخواند.
احمد بن حنبل مىگويد: مالك فقط يك حديث از او نقل كرده است 6.اين نوع كلمات حاكى از انحراف اين مرد از خاندان على و عدم وثاقت اوست، آيا مىتوان به روايت چنين فردى احتجاج كرد؟
دومين فردى كه اين نظريه را از او نقل كردهاند مقاتل بن سليمان بلخى است كه وى نيز از نظر ضعف دست كمى از عكرمه ندارد.
ابن حيان مىگويد: تفسير قرآن را در آن قسمت كه مربوط به اهل كتاب باشد از علماى يهود و نصارى مىگرفته و خدا را به مخلوقات او تشبيه مىكرد و در حديث دروغ مىگفت.
خارجه بن مصعب مىگويد: من خون يهودى را حلال نمىشمارم ولى اگر دستم بر مقاتل برسد، شكم او را مىدرم.
ابن ابى حاتم مىگويد: حديث او گواه بر عدم راستگوئى اوست .
ابن مبارك مىگويد: تفسير او خوب است اگر راستگو باشد.
وكيع مىگويد: وى مرد كذاب بود.
نسائى مىگويد: او دروغ مىگفت.
جرجانى مىگويد: او دجال جسورى بود 7.
اين كلمات همگى حاكى از عدم وثاقت مرد است آيا صحيح است بر گفتار وى اعتماد كرد؟
ابن خلكان در ترجمه «مقاتل» از ابراهيم حزبى نقل مىكند: سليمان به عنوان مقابله با اميرمؤمنان (ع) مىگفت: از پائين عرش تا زمين از من بپرسيد، مردى به او گفت سر آدم را در موقع حج چه كسى تراشيد او مبهوت ماند. 8
با توجه به اين مطالب هرگز نمىتوان با قول «مقاتل» استدلال و احتجاج كرد و عجيب اين است كه تمام تفاسير شيعه و سنى در بسيارى از موارد از اقوال اين دو نفر و هم قماشانشان، مانند ضحاك، پر و مملو است و احاديث همين افراد است كه امت اسلامى را ساليان درازى از استفاده از قرآن باز داشته است. سومين فردى كه اين نظريه از او نقل شده است عروة بن الزبير است.
شكى نيست كه عروه فرزند زبير، مانند برادرش عبدالله بن زبير، از دشمنان خاندان على (ع) بود.
مسعودى مىنويسد: حمادبن سلمه نقل مىكند كه عروة بن زبير، كار برادر خود «عبدالله» را كه براى سوزاندن بنىهاشم در «شعب» هيزم جمع كرد، توجيه مىنمود و مىگفت هدف ارعاب بود نه سوزاندن تا از اين طريق اطاعت او را بپذيرد، همچنانكه در سقيفه اين كار براى ارعاب بنى هاشم انجام گرفت.
ابن ابى الحديد مىنويسد: اسكافى گفته است كه زهرى از عروه نقل كرده كه عائشه به او گفته است كه روزى در حضور پيامبر (ص) بودم، ناگهان عباس و على وارد شدند پيامبر گفت: عائشه! اين دو نفر بر غير طريقه من مىميرند!
معمر مىگويد نزد زهرى دو حديث از عروه درباره على بود از او پرسيدم، گفت: وى درباره بنى هاشم متهم است!
اخبار و رواياتى درباره عروه به حد تواتر رسيده كه: هر موقع نام على درمجلس او به ميان مىآمد لرزه او را مىگرفت و او را سب مىكرد و دستهاى خود را به هم مىزد. 9
اينها روايان نزول آيه درباره همسران پيامبر هستند و آن شخصيتهاى عظيمى كه در آغاز بحث معرفى كرديم، راويان نزول آيه درباره على و فرزندان او مىباشند كداميك از دو گروه شايسته پيروى است؟.
در اين مورد يادآور مىشويم كه: اين نظريه از ابن عباس، نقل شده است در حالى كه نظريه مقابل آن نيز از او نقل شده است ناقل آن از ابن عباس طبق نقل سيوطى در الدرالمنثور دو نفرند:
1- عكرمه كه حال وى روشن گرديد.
2- سعيد بن جبير: ولى سند اين نقل در اختيار ما نيست كه وضع ديگر راويان حديث مورد بررسى قرار گيرد، گذشته از اين، چنين خبر واحدى در مقابل آن همه راويات متواتر، كاملاً بىارزش مىباشد، هيچ عاقلى به خاطر يك روايت مبهم آن همه روايات را ترك نمىكند.
نظريه پنجم تلفيقى است از نظريه مشهور و نظريه چهارم و در حقيقت طراحان آن خواستهاند هر دو گروه را از خود راضى سازند و به دلائل هر دو عمل كنند!
از يك طرف قرائن داخلى و خارجى نزول آيه را درباره خمسه طيبه قطعى مىسازد و از طرف ديگر سياق آيات ايجاب مىكند كه همسران پيامبر نيز مشمول آيه باشند.
بنابراين به نظرشان رسيده است كه بگويند: مقصود كليه كسانى است كه با پيامبر نوعى پيوند حسبى و نسبى دارند و طبعاً همسران پيامبر و على و فاطمه و فرزندان او نيز مشمول آيه خواهند بود.
طرفداراران اين نظريه با بن بستهائى روبرو هستند كه هرگز نمىتوانند از آنها بيرون بيايند و ما در اينجا برخى را يادآور مىشويم:
اولاً: الف و لام «البيت» براى جنس و يا استغراق نيست، بلكه الف و لام عهد است و به خانه مشخصى كه در ذهن مخاطب و متكلم نوعى تشخيص دارد اشاره مىنمايد، حالا اگر مقصود از آن خانه، خانه خشت و گلى و سنگ، و آجرى باشد، چنين خانهاى خانه معهود است و آن خانه معهود جز خانه دخت پيامبر، خانه ديگرى نيست؛ زيرا همان طور كه يادآور شديم، شمول آيه بر اين خانه قطعى است، شك و شبهه درباره ديگران است و چون الف و لام براى عهد است، طبعاً خانه واحدى به نام خانه زهرا را دربر خواهد گرفت و بس؟ ولى همان طور كه گفتيم مقصود از آن، خانه معنوى افراد منسوب به صاحب نبوت و رسالت مىباشد.
و اين اولين بارى نيست كه عرب لفظ «بيت» را در يك امر معنوى (نه خانه خشتى) به كار مىبرد، به گواهى اين كه عرب اين كلمه را مىگويد: مانند «بيوتات العرب» و آن را در انساب و قبائل به كار مىبرد.
روى اين اساس نمىتوان براى آن معناى وسيعى قائل شد و آن را بسان «اهل بيت الرجل» وسيع و گسترده گرفت، بلكه بايد گفت مقصود كسانى هستند كه با اين بيت به نوعى در ارتباط و پيوند باشند و بيت نبوت و رسالت به نحوى بر آنها سايه افكند و از بيت معنوى به نحوى تغذيه شوند و در پوشش و شعاع اين موهبت الهى قرار گيرند و چون به حكم خاتميّت پيامبر اين گروه، نبى و پيامبرنيستند بايد از جهاتى شبيه پيامبر باشند و در قله كمال قرار گيرند و به طور مسلم همسران پيامبر داراى چنين كمالاتى و جزو چنين بيتى نبودهاند.
ثانياً: مفاد آيه به حكم اراده تكوينى، عصمت اهل بيت را مىرساند و همسران رسول گرامى به اتفاق امت، معصوم نبودهاند.
ثالثاً: اگر دخول آنان در آيه به خاطر سياق آيه باشد، پس چرا در اين مورد ضمائر را مذكر آورده و به جاى «عنكن» و «يطهركن»، «عنكم» و «يطهركم» آورده است در حالى كه محور در اين آيات زنان پيامبر است؟
و اگر مذكر بودند ضمائر به خاطر «تغليب» باشد بايد به اين نكته توجه كرد كه محور تغليب، فزونى افراد يك طرف بر طرف ديگر است در حالى كه در اينجا تعداد زنان بيش از تعداد طرف مقابل (على و حسنين) است! البته تغليب به خاطر فزونى شرافت جانب اقل، در كلام عرب ديده شده است و در اين صورت نظريه ما ثابت مىشود.
رابعاً: چنين تفسيرى در حكم مقابله با نصوص نبوى و روايات متواتر است و هرگز صحيح نيست كه اين همه روايات متواتر را به خاطر وحدت سياق رد كنيم .
خداوند قرآن را به پيامبر فرو فرستاد و او را مأمور به تلاوت، آنگاه به تبيين و تفسير او كرد آنجا كه فرمود:
«و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون» (نحل /44).
«قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا براى مردم، آنچه را كه براى آنان نازل شده است، بيان كنى و شايد آنان نيز بينديشند».
وظيفه پيامبر در تلاوت قرآن خلاصه نمىشود، بلكه در كنار آن وظيفه ديگرى دارد و آن «تبيين» و «توضيح» مفاد آيات است، آنجا كه نياز به بيان و توضيح دارد، و در اين مورد، پيامبر به انحاء مختلف به توضيح آيه پرداخته است .
اگر طرفداران اين نظريه، به روايات شيعه عنايتى ندارند، لااقل به روايات اهل تسنن، آن هم روايات موجود در صحاح عنايتى نشان دهند و تا اين حد به احاديث اسلامى بى مهرى نشان ندهند.
ترمذى در صحيح خود از سعد وقاص نقل مىكند كه: در ماجراى مباهله، پيامبر، على و فاطمه و حسن و حسين را خواست و گفت: «اللهم هولاء اهلى» باز وى در صحيح خود نقل مىكند كه پيامبر حسن و حسين و على و فاطمه را با پارچه پوشانيد و فرمود: «اللهم هولاء اهل بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً قالت ام سلمة و انا معهم يا نبى الله قال انت على مكانك وانت على خير» 10
«خدايا آنان اهل بين من هستند، خدايا پليدى را از آنان دور ساز و آنان را به نحو خوبى، پاكيزه گردان! و ام سلمه مىگويد: گفتم: اى پيامبرخدا! من هم از آنان هستم؟ فرمود: تو بر جاى خود باش (وارد كساء مشو) تو زن خوبى هستى».
مسلم در صحيح خود نقل مىكند: پيامبر كساء مشكى نقشه دارى بر دوش افكنده بود، حسن وارد شد. او را در آن وارد ساخت سپس به ترتيب حسين و فاطمه و على وارد شدند؛ پيامبر كساء را بر سر همگان كشيد و فرمود: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت، و يطهركم تطهيراً» 11.
اينها رواياتى است كه در صحاح وارد شده و اگر روايات ديگرى را كه در غير اينهاوارد شده مانند (طبرى در تفسير و سيوطى در الدارالمنثور) بر آنها بيفزائيم، مطلب از حد تواتر بالا مىرود، و هر نوع مخالفتى با آنها، يك نوع تفسير به رأى و اجتهاد در مقابل نص خواهد بود.