اهل بيت(ع)درآيه تطهير(2)

آشنايان با قرآن ، با آيه «تطهير» كمال آشنايى را دارند، حتى معمولاً آن گروه از مردم كه انس زيادى با قرآن ندارند، آن را به حفظ دارند، و متن آيه چنين است :

«و قرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى واقمن الصلوة و اتين الزكوة و اطعن الله ورسوله، انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» (احزاب /33).

«در خانه‏هاى خود بمانيد و همچون جاهليت نخستين ظاهر نشويد ، نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد ، خدا و پيامبر را اطاعت نمائيد. خداوند فقط مى‏خواهد پليدى را از خصوص شما اهل بيت دور كند و شما را كاملاً پاك گرداند».

علماى شيعه از نخستين روز تدوين حديث و تفسير با اين آيه بر عصمت «اهل بيت» استدلال كرده و آن را يكى از دلائل عصمت اين گروه دانسته‏اند، حالا مقصود از«اهل البيت» چيست و آيه چگونه بر عصمت آنان دلالت دارد، پيرامون اين دو مطلب و همچنين ديگر مطالب مربوط به آيه به تدريج بحث مى‏نمائيم.

پايه‏هاى دلالت آيه بر عصمت ، اثبات امور ياد شده در زير است :

1- مقصود از «رجس» هر نوع گناه و خلاف است ، اعم از شرك و غيره و گناه كبيره و صغيره.

2- مقصود از اراده در جمله «انما يريد» اراده تكوينى است نه تشريعى يعنى خدا «ازاله رجس» را انجام مى دهد نه اينكه آن را از «اهل بيت» مى خواهد و مى‏طلبد.

3- تحديد مفهوم «اهل البيت» و تعيين مصاديق آن در روز نزول آيه.

با اثبات امور ياد شده ، عصمت مطلقه «اهل البيت» از آيه كاملاً ثابت مى شود اينك بحث پيرامون امور ياد شده:

1- مقصود از «رجس» چيست؟

يكى از مسائل مورد نظر در آيه، توضيح معناى «رجس» است لغت شناس بزرگ عرب، ابن فارس آن را به معناى «قذر» (كثافت و آلودگى) مى داند 1 و در قرآن اين لفظ بيش از هشت بار وارد شده و موضوعاتى مانند ميته ، خون ، گوشت خوك ، شراب، قمار و بت ازلام (نوعى از قمار به شكل بخت آزمائى) و كافر 2 و مانند آنها به آن توصيف شده است و از ملاحظه مجموع آيات، مى توان گفت كه اين لفظ معادل لفظ «پليدى» و «آلودگى» و يا كثافت و قذارت است خواه به صورت محسوس و آشكار باشد. مانند خون و ميته و گوشت خوك و يا به صورت معنوى و نامحسوس، مانند بت و قمار و كافر كه چه بسا از نظر ظاهر تميز و نظيف باشند ولى با توجه به مفاسدى كه در استعمال قمار و نيايش بت و عقائد كافر وجود دارد، همه اين موضوعات «رجس» خوانده شده‏اند.

شكى نيست كه مقصود از آن در آيه مورد بحث «قذارت» ظاهرى و آلودگى حسى نيست ، بلكه مقصود پليديهاى معنويست كه در افراد كافر و عاصى وجود دارد و آن جز «گناه» و نافرمانى چيز ديگرى نخواهد بود و پاكى انسانى از اين نوع قذارتها و پليديها، ملازم با عصمت و پيراستگى از گناه مى‏باشد.

گواه اين مطلب جمله «و يطهركم تطهيرا» كه به عنوان تأكيد جمله قبل «ليذهب عنكم الرجس» وارد شده و همين جمله در قرآن در مورد پاكى از گناه و پيراستگى از خلاف به كار رفته است مانند: «ان الله اصطفيك وطهرك وصطفيك على نساء العالمين» (آل عمران /42).

«خدا تو را (اى مريم!) برگزيد وپاكيزه گردانيد و نسبت به زنان ديگر برترى بخشيده است ».

اين تطهير جز پاكى از پليديهاى روحى و قذارتهاى معنوى كه ملازم با عصمت است چيز ديگرى نيست.

البته «تطهير» داراى مراتب و درجاتى است و همه مراتب آن ملازم با عصمت نيست، چنانكه قرآن مجيد درباره مسجد قبا و نمازگزاران در آن مسجد مى‏فرمايد:

«فيه رجال يحبون ان يتطهروا والله يحب المطهرين» (توبه /108).

«در آنجا شخصيتهائى است كه مى خواهند پاكيزه گردند خداوند نيز افراد پاكيزه را دوست دارد».

ولى از آنجا كه در آيه، پليدى به صورت مطلق و همراه با (الف ولام) جنس ، (الرجس) وارد شده و به حكم مضمون (ليذهب) طبيعت (الرجس) ازآنان نفى شده و آنگاه با جمله (ليطهركم تطهيراً) مورد تأكيد قرار گرفته است ، قطعاً مقصود، نفى همه نوع پليدى خواهد بود و يك چنين نفى و به تعبير قرآن (اذهاب الرجس) ، ملازم با عصمت خواهد بود و اگر مقصود نفى مرتبه‏اى از «رجس» مانند گناه كبيره بود، نفى رجس به صورت نفى (جنس) و تأكيد آن با جمله «ليطهركم» مناسب نبود.

خلاصه به دو دليل بايد گفت : مطلق پليدى و آلودگى معنوى اعم از صغيره و كبيره از اهل بيت نفى شده است :

1- جنس و طبيعت «رجس» و «پليدى» از آنان سلب شده است و نفى جنس ملازم با نفى تمام مراتب و افراد آن است .

2- نفى پليدى با جمله «ليطهركم تطهيراً» مؤكد شده است و اگر مقصود نفى تمام مراحل نبود، تأكيد چندان مناسب نبود.

از اين بيان روشن مى گردد كه نظريه برخى از مفسران كه مى‏گويند : مقصود از «الرجس» شرك و يا گناهان كبيره است ، پايه‏اى ندارد و با ظاهر آيه مخالف مى باشد ؛ زيرا «رجس» نه به معناى بت‏پرستى است و نه به معناى گناه كبيره، بلكه معناى وسيع و گسترده‏اى دارد كه به صورت مطلق از اهل بيت نفى شده است و نفى يك شى‏ء به صورت مطلق و بدون قيد و شرط ، ملازم با نفى تمام مراتب آنست نه مرتبه‏اى از آن؛ مانند : «لا رجل فى الدار» : «اصلاً مردى در خانه نيست» و يا «لا خير فى الحياة» :«اصلاً خيرى درزندگى وجود ندارد».

2- اراده تكوينى است نه تشريعى

توضيح واقعيت اراده تكوينى و تشريعى در خدا به بحث گسترده‏اى نياز دارد، ولى به طور اجمال مى‏توان گفت : اگر اراده و مشيت حق، بر فعل خود (مانند آفرينش آسمانها و زمين ) تعلق بگيرد، آن اراده را اراده تكوينى مى‏نامند و آيه ياد شده در زير به گونه‏اى اين حقيقت را توضيح مى‏دهد: «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون» (يس /82).

«فرمان او جز اين نيست كه هرگاه هستى چيزى را بخواهد، به آن فرمان (باش) مى‏دهد و آن نيز موجود مى‏گردد».

ولى هرگاه اراده او بر فعل ديگرى تعلق بگيرد - با توضيحى كه بعداً در اين مورد خواهيم داد - و خدا ازشخصى به عنوان انجام وظيفه چيزى را بطلبد مثلاً بفرمايد: نمازبگزار و زكات بده، چنين اراده‏اى ، اراده تشريعى بوده و بنده خدا پس از تكليف، در انجام و عدم آن كاملاً حر و آزاد خواهد بود.

البته اين دو اراده از خصائص خدا نبوده، بلكه هر انسانى داراى اراده تكوينى بوده و اگر منصب و مقامى داشته باشد، طبعاً اراده «قانونى» نيز خواهد داشت. فرماندهى كه در جبهه ، آنجا كه خود بخواهد آتش كند و تير بيندازد، اراده او تكوينى است، آنجا كه فرمان آتش صادر كند، اراده او تشريعى مى‏باشد.

قرائنى برتكوينى بودن اراده‏

1- اراده‏اى كه آيه از آن سخن مى‏گويد: اراده تكوينى است نه تشريعى ؛ زيرا ظاهر آيه اين است كه اراده خدا بر فعل خويش به نام «اذهاب رجس» و «تطهير» تعلق گرفته است نه بر فعل ديگرى و چنين اراده‏اى جز اراده تكوينى چيزى نيست .

2- اراده تشريعى خدا دائر بر پاكيزه شدن انسانها به صورت تكليف و درخواست ، به گروه خاصى اختصاص ندارد، بلكه او خواهان پاكى همه انسانها به صورت تكليف است و هدف از اعزام پيامبران و رسولان جز اين چيزى نيست و - لذا - خداوند پس از تكليف به وضوء، فلسفه آن را چنين بيان مى‏كند : «ولكن يُريُد ليُطَهّرَكُم ولِيُتِمّ نِعمَته عَلَيكُم» (مائده /6).

«ولى او مى‏خواهد شما را پاك گرداند و نعمت خود را در حق شما به اتمام برساند».

ولى در آيه سخن از اراده طهارت گروه خاصى به نام «اهل بيت» به ميان آمده است، از اين جهت نمى‏توان آن را بر اراده تشريعى و اينكه خداوند با بيان تكاليفى و ظايفى خواهان طهارت اين گروه است، حمل نمود، بلكه بايد گفت خداوند طهارت و پاكى اين گروه بالخصوص را علاوه بر اراده تشريعى ،به صورت يك پديده عينى از طريق اراده تكوينى خواسته است .

3- دقت در الفاظ آيه به روشنى ثابت مى‏كند كه خدا نسبت به «اهل البيت» عنايت خاصى دارد و تعلق اراده او بر تطهير در اين مورد مانند تعلق اراده او بر تطهير و تقواى نوع انسانها نيست، درست است كه اراده او به معنى تكليف ، بر طهارت همه انسانها تعلق گرفته است و اهل البيت نيزمشمول اين اراده مى‏باشند، ولى در باره اين گروه اراده ديگرى وجود دارد كه منحصر به آنها است و از جنس آن اراده كلى و گسترده كه همه مردم را دربر مى‏گيرد، نيست و امور ياد شده در زير نشانه انحصار اين اراده بر اين گروه مى‏باشد و اين اراده و راى آن اراده كلى است كه در باره همه مكلفين وجود دارد.

الف : خدا سخن خود را با ادوات حصر (انما) آغاز كرده و اين نشانه حصر اراده بر اين گروه است و اينكه از آنان تجاوز نمى‏كند.

ب : مورد اراده را با لفظ «اهل البيت» مشخص كرده ومنصوب بودن اين كلمه از حيث اعراب، به خاطر تقدير حرف «ندا» يا جمله «اخصكم» مى‏باشد، يعنى شما را مى‏گويم نه ديگران را.

ج : متعلق اراده را با لفظ «ليذهب عنكم الرجس» بيان كرده ولى به آن اكتفا نكرده و جمله دومى يعنى «و يطهركم» را بعنوان تأكيد آورده است .

د : در مقام تأكيد به اصل فعل «ليطهركم» اكتفا نكرده و پس از آن مفعول مطلقى بنام «تطهيراً» كه خود تأكيد جديدى است ، آورده است .

ه' : مفعول مطلق را به صورت «نكره» (تطهيراً) آورده كه حاكى از عظمت اين تطهير است ، «اى يطهركم تطهيراً عظيماً عجيباً» : يعنى پاكيزه كرد آنان را به نوعى كه مردم با آن آشنائى ندارند و نهايت آن را درك نمى‏كنند.

و : اين آيه بدون شك به گواهى سياق آيه و اين قرائن پنج‏گانه در مقام مدح و ستايش «اهل بيت » است و اگر اراده در مورد اين آيه، همان اراده تشريعى باشد كه درباره ديگر بندگان نيز حكمفرما است، هرگز مفاد آيه، مايه ستايش اهل البيت نخواهد بود، در حالى كه وجدان هر انسان آگاه از زبان عربى مفاد و هدف آيه را ثنا و ستايش تلقى مى‏كند و آن را فضيلتى بر اهل البيت مى‏داند و برداشت تمام مفسران و محدثان و مورخان نيز همين مى‏باشد.

اين نوع عنايت حاكى است كه اين اراده غير از آن اراده كلى است كه بر تمام انسانها تعلق گرفته است و طبعاً به حكم «مغايرت دو اراده» دومى اراده تكوينى خواهد بود، اراده‏اى كه تفكيك آن از مراد، امكان پذير نيست، چنانكه بعداً خواهيم گفت :

در پايان يادآور مى‏شويم كه در آيه دو حصر وجود دارد:

1- لفظ «انما» از ادوات حصر است كه معمولاً در زبان فارسى به «اين است و جز اين نيست» ترجمه مى‏گردد.

2- لفظ اهل البيت پس از خطاب «عنكم» وارد شده است و نصب آن به خاطر تقدير فعل و يا حرف «ندا» است مانند:«اخص اهل البيت » و «يا اهل البيت» .

هدف از هر دو «حصر» اين است كه مورد نظر از افاضه عصمت فقط «اهل البيت» مى‏باشد و غير آن را شامل نمى‏شود.

ويرگيهاى دو اراده‏

براى بازشناسى و جداسازى دو اراده از يكديگر ، مى‏توان از دو ضابطه كمك گرفت .

الف : در اراده تكوينى متعلق آن ، فعل خود مريد است در حالى كه در اراده تشريعى متعلق آن، فعل ديگرى است؛ البته بيان اين ضابطه به اين شكل چندان استوار نيست؛ زيرا از نظر براهين فلسفى اراده مريد بر چيزى تعلق مى‏گيرد كه انجام آن در اختيار مريد باشد، در حالى كه فعل ديگرى از قلمرو اختيار و توان مريد بيرون است در اين صورت چگونه مى‏تواند آن را اراده كند حتى در مورد «تقنين» و «تشريع» اراده قانونگذار بر فعل خود تعلق مى‏گيرد نه بر فعل ديگرى و فعل او در اين مورد، ابراز طلب و اظهار خواست او است كه آن را در قالب «انشا» مى‏ريزد و مى‏گويد: «بكن» از اين جهت براى اصلاح اين ضابطه بايد گفت : كه نتيجه اراده تشريعى ، صدور فعل از غير مريد است نه اينكه متعلق اراده ، فعل ديگرى مى‏باشد.

ب : در اراده تكوينى مطلقاً خواه مريد خدا باشد يا بنده «تفكيك» مراد از اراده امكان پذير نيست و اگر اين مطلب را به صورت ضابطه كلى در مطلق مريدها نپذيريم ولى به طور مسلم در مورد خدا «اراده» و «تحقق» و «خواست» و «شدن» با يكديگر متلازم مى‏باشند و خواست خدا با شدن آن شى‏ء توأم است زيرا نه نقصى در قدرت و توان «فاعل» وجود دارد و نه متعلق اراده يك شى‏ء ممتنع و محال مى‏باشد ، در اين صورت جهتى ندارد كه اراده او بر وجود چيزى تعلق بگيرد، اما آن شى‏ء تحقق نپذيرد.

در اين صورت در مورد آيه بايد گفت كه : خداوند «عصمت» «اهل البيت» را خواسته و به آن نيز جامه عمل پوشانده است و مصونيت به صورت يك پديده ضرورى در روح و روان آنان تحقق پذيرفته است؛ در اين صورت پرسشهائى پيش مى آيد كه به تدريج مطرح مى‏گردند.

الف : اراده تكوينى و آزادى معصوم

قرائن ياد شده به روشنى ثابت كرد كه منظور از «اراده» در اين آيه، اراده تكوينى است و خواست خداوند در مورد آن با «شدن» همراه و همگان است و او عصمت «اهل البيت» را خواسته، و خواسته اونيز جامه عمل پوشيده است.

در اين جا پرسشى مطرح مى‏شود و آن اينكه: اگر اراده خدا در مورد عصمت «اهل البيت» تحقق پذيرفته است و آنان به حكم «امتناع تفكيك مراد از اراده» حتماً بايد مصون و معصوم از گناه باشند در اين صورت يك چنين عصمت حتمى و قطعى ، با اختيار و حريت آنان منافى مى‏باشد و در ترك گناه و انجام واجبات مجبور خواهند بودو برخلاف ، و گناه و تمرد و طغيان قادر نخواهند بود، در حالى كه برداشت ما از«عصمت» اين است كه معصوم در عين عصمت، قادر بر انجام گناه نيز هست، هر چند با توجه به آن، انجام نمى‏دهد و اگر عصمت اهل بيت مورد اراده تكوينى خدا باشد به حكم «امتناع تفكيك مراد از اراده» بايد الزاماً معصوم باشند و چنين عصمت الزامى ، بإ؛ّّ اختيارو آزادى معصوم سازگار نيست .

و به ديگر سخن: يا بايد اختيار و آزادى معصوم را حفظ كرد و او را در ميدان عمل و كار ، حر و آزاد گذارد به طورى كه مى تواند يكى از دو طرف كار را صورت دهد و يا بايد از آن دست كشيد و او را جبراً والزاماً معصوم انگاشت كه ناخواسته معصوم گرديده و پيراسته شده است، در اين صورت براى حفظ آزادى معصوم و حريت او ناچاريم اراده خدا را در اين مورد تشريعى بدانيم و عصمت اهل بيت را از قلمرو اراده تكوينى خدا خارج بدانيم.

پاسخ : اين اشكال و به تعبير ديگر اين پرسش يكى از ديرينه‏ترين اشكالها پيرامون استدلال به آيه بر عصمت اهل بيت است وعلماى شيعه، در تفسير و در رساله‏هايى كه پيرامون آن نوشته‏اند به گونه‏اى به آن پاسخ گفته‏اند ، و ما نيز در آغاز بحث، پس از اثبات «موهوبى بودن عصمت» درباره «افتخار بودن عصمت موهوبى» بحث و گفتگو كرديم كه مى توان پاسخ اين پرسش را از آن استخراج نمود، ولى چون اين پرسش در زواياى ذهن بسيارى از خوانندگان گرامى هست از اين جهت مجدداً آن را مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم:

توجه به معناى «عصمت» و واقعيت آن، مى تواند راهگشاى مشكل ما باشد ، براى عصمت سه نوع واقعيت و يا به عبارت بهتر يك واقعيت به سه صورت مى‏توان انديشيد و آن واقعيت‏ها و يا صورتهاى سه‏گانه يك واقعيت عبارتنداز:

1- عصمت: درجه والائى از تقوا و خداترسى.
2- عصمت : علم تخلف ناپذير به عواقب مخالف و عصيان.
3- عصمت : عشق و علاقه به كمال و جمال حق.

اينها واقعيت‏هاى عصمت و يا صورتهاى مختلفى از واقعيت آن مى‏باشند، حالا اگر اراده تكوينى خدا بر اين تعلبق گيرد كه بر فرد و يا گروهى نعمت عصمت بخشد، اين كار جز اين كه به آنان درجه والايى از تقوا و يا علم قاطع به عواقب گناه و يا اشتياق به جمال و جلال حق بخشد و آنان را به خاطر يك رشته لياقت‏ها و شايستگيهاى موروثى واكتسابى ، با چنين نعمتى مجهز سازد، چيز ديگرى نمى تواند باشد، حالا بايد ديد كه آيا اعطاى چنين نعمتى به صورت حتم و قطع ، موجب سلب قدرت و اختيار و آزادى از طرف مى‏گردد، يا طرف در عين داشتن چنين تجهيزى ، باز در انجام يكى از دو طرف كار، حر و آزاد مى‏باشد؟

درست است كه اراده تكوينى از «مراد» جدا نمى‏گردد و اگر عصمت فردى در قلمرو اراده خدا قرار گرفت، او حتماً و قطعاً و الزاماً بايد معصوم باشد و پديده عصمت در روح و روان او پديد آيد و نمى‏تواند پس از اراده و خواست خدا ، تحقق نپذيرد ولى عصمت موهوب واين نعمت الزامى به گونه‏اى نيست كه در اختيار را از صاحب آن سلب كند و دست او را در ميدان عمل ببندد؛ زيرا نتيجه اين اراده تكوينى اين مى شود كه : انسان در سايه اين موهبت الهى، حتماً داراى درجه والائى از تقوا گشته و علم و ادراكى راسخ و غير مغلوب نسبت به آثار و عواقب گناهان بدست آورد، و يا شوق وعشق سوزانى به عظمت حق وجمال و جلال پيدا كند ولى وجود حتمى و قطعى اينگونه ملكات وكمالات درروح و روان پيامبران و امامان ، مايه سلب حريت ، نفى آزادى و اختيار نمى‏گردد، بلكه آنان با داشتن چنين موهبت خارج از اختيار خود ، قادر برخلاف و عصيان مى‏باشند؛ زيرا اين ملكات وكمالات نفسانى ، علت تامه بر ترك گناه و نفى عصيان نمى‏باشند، بلكه مقتضى كاملى هستند كه آخرين جزء از اين علت، مربوط به خود معصومان است .

در گذشته مرحوم شيخ مفيد براى توضيح «عصمت» مثالى را مطرح كرد وگفت :بخشيدن «عصمت» از جانب خدا به يك نفر بسان دادن «ريسمان» به «غريق» و يا افتاده در درون چاه است كه مى‏تواند به آن ريسمان چنگ بزند و بيرون آيد ، همچنان كه مى تواند آن را رها كند و غرق گردد، و يا در ميانچاه بماند و دادن ريسمان و به تعبير شيخ مفيد «عصام» ملازم با نجات از غرق و بيرون آمدن از چاه نيست، بلكه بايد طرف نيز تكانى بخورد، و به آن چنگ بزند واز آن به نفع خود استفاده كند.

ما نيز در اين مورد مى‏گوئيم :

اعطاء «عصمت» به يكى از معانى سه گانه، علت تامه بر ترك گناه نيست، بلكه جزء ديگرى نيز لازم دارد كه بايد خود معصوم آن را پديد آورد و آن خواست و اراده او است كه از عصام الهى براى سعادت خود بهره بگيرد، تا به صورت پاك و وارسته درآيد و به همان حالت بماند.

درست است كه خدا خواسته است كه او داراى عصمت گردد، و خواست او با شدن مساوى و برابر است و تفكيك پذير نيست،ولى معناى خواست او در اين مورد جز اين نيست كه حتماً فرد، داراى چنين ملكه وكمالى گردد و ممكن نيست كه او خواهان تحقق چنين حالتى درباره او باشد ولى وى داراى چنين حالتى نشود، ولى دارإ؛ّّ شدن چنين حالتى به صورت الزامى ، جز دارا بودن «مقتضى» و جزئى از علت تامه ، چيز ديگرى نيست و بايد شخص معصوم بقيه اجزا و علت را تكميل كند، تا عملاً پيراستگى از گناه و پاكى از خلاف كه نتيجه عصمت است ، تحقق پذيرد و معناى مقتضى ، جز ايجاد زمينه براى ترك گناه چيز ديگرى نيست و شخص معصوم با آزادى و حريتى كه دارد، مى تواند از اين زمينه بهره بگيرد، همچنانكه مى‏تواند آن را خنثى و بى‏اثر سازد.

ريشه اشكال و يا اصرار بر سؤال اين است كه تصور شده است كه عصمت موهوبى، همان ترك گناه و خلاف است آنگاه نتيجه گرفته شده است كه ترك گناه در اين صورت الزامى خواهد بود ولى از يك نقطه غفلت شده است و آن اينكه: مركز عصمت و محل فرود اين نعمت، روح و روان انسان است ، در حالى كه مركز انجام و يا ترك گناه مربوط به اعمال خارجى انسان است در اين صورت چگونه مى‏توانند يكى باشند.

آنچه كه به معصوم به صورت الزام داده مى شود، عصمت و حالت نفسانى است، چيزى كه در قلمرو اختيار و آزادى انسان قرار مى‏گيرد، اعمال خارجى و رفتار و گفتار اوست، الزامى بودن يكى ، منافى با اختيارى بودن دومى نيست، براى اينكه عصمت نسبت به ترك گناه و تمرد، بسان علت تام به معلول خود نيست كه جبرى و الزامى بودن يكى ، مايه جبرى بودن دومى نيز شود، بلكه اين حالت زمينه پاكى را در انسان افزايش مى دهد به قدرى كه انسان در پرتو آن، با كمال آزادى و حريت بر دواعى گناه وخلاف پيروز مى‏گردد و در عين حال عكس جريان نيز

ممكن است ، هر چند انجام نمى‏گيرد.

خلاصه: نتيجه تفكيك ناپذيرى اراده از مراد وتلازم قطعى ميان خواستن و شدن درباره عصمت پيامبران وامامان، جز اين نيست كه آنان چه بخواهند و چه نخواهند داراى چنين موهبت الهى و نعمت عظماى معنوى مى‏شوند. ولى در عين برخوردارى از آن دست آنان در انجام و ترك هر فعلى باز است و آنان در برخوردارى از عصمت مجبورند، نه در ترك گناه وانجام واجبات! و اين مطلب با توجه به مقتضى بودن ملكه عصمت و با توجه به دو مثال ياد شده در زير كاملاً واضح مى گردد.

1- هيچ فرد عاقل و خردمندى حاضر نمى‏شود كه در برابر بهاى كمى (در برابر چند ريال) آبروى خود را بريزد بلكه نسبت به اين عمل معصوم است در حالى كه از انجام آن عاجز و ناتوان نيست و انجام ندادن گواه بر نتوانستن نيست.

2- خداى بزرگ بر انجام قبيح و كار زشت قادر و توانا است، ولى هرگز انجام نمى‏دهد و نكردن دليل بر نتوانستن او نيست.

بنابراين معصوم در طول عمر، مصدر گناه نمى‏شود و هرگز مرتكب خلاف نمى‏گردد، ولى مرتكب نشدن و انجام ندادن گواه بر نتوانستن نيست 3.

ب - آيا اين نوع عصمت افتخار نيست؟

در اين جا پرسش ديگرى نيز مطرح مى‏گردد و آن اينكه : درست است كه عصمت الزامى و جبرى ، ملازم با ترك گناه و به صورت اجبار و الزام نيست و عصمت مسأله‏اى است و ترك گناه مسأله‏اى ديگر، هر چند دومى به گونه‏اى از آثار اولى شمرده مى‏شود ولى در هر حال عصمت موهوبى و تفضلى كه از جانب بالا افاضه مى‏گردد و خود انسان آن را كسب نكند قابل ستايش نمى‏شود، زيرا كمالى قابل ستايش است كه انسان آن را با كمال اختيار كسب كند، نه اينكه نخواسته از عالم غيب به او داده شود.

پاسخ: اين پرسش تازگى ندارد و درباره كليه مواهب غيبى جارى و حاكم است و پاسخ اين پرسش را در مسأله «موهوبى» بودن عصمت در گذشته داديم ديگر به آن باز نمى‏گرديم و حاصل آن گفتار اين است : افاضه عصمت نياز به وجود زمينه‏هاى پيشين دارد كه در آنها ايجاد لياقت و شايستگى نمايد، و بخشى از اين زمينه‏ها ارثى است و بخشى ديگر اكتسابى است كه خود معصومان در طول زندگى آن را تحصيل مى‏كنند.

ج - آيا آيه گواه بر فعليت تطهير نيست؟

آيه در صورتى گواه بر عصمت خاندان رسالت شمرده مى‏شود كه اراده خدا در اين مورد فعليت يافته و جامه عمل پوشيده باشد و استظهار اين معنى در صورتى صحيح است كه به جاى «يريد» «اراد» كه از فعليت و تحقق اراده حاكى است ، گفته شود، در حالى كه در آيه لفظ «يريد» كه صيغه مستقبل است وارد شده و بيش از اين دلالت نمى‏كند كه خداوند در آينده چنين اراده‏اى خواهد كرد، و چنين تعبيرى فقط از امكان آن حكايت مى‏كند، و نه از وقوع آن 4.

پاسخ : اين خرده گيرى منشأ اى جز بى مهرى به خاندان رسالت ندارد، در حالى كه اگر اين آيه و يا اين لفظ درباره ديگران و يا در مورد ديگرى وارد شده بود، هرگز چنين اشكال تراشيهايى انجام نمى‏گرفت و به گواه اينكه ما الان يك سرى آياتى را مطرح مى‏كنيم كه همين لفظ «يريد» در آنها وارد شده است ، در صورتى كه به ذهن هيچ كس اين اشكال خطور نمى‏كند.

خداوند پس از نكوهش شراب و قمار مى‏فرمايد:

«انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر» (مائده /91).

«اين است و جز اين نيست كه شيطان مى‏خواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما ايجاد عداوات و كينه كند».

قرآن پس از بحث گسترده پيرامون «نكاح» و «ازدواج» و بيان يك رشته احكام پيرامون آن، مى‏فرمايد:

«يريد الله ليبين لكم ».

«خداوند مى خواهد احكام خود را بيان كند».

و در مورد ديگرى مى فرمايد:

«و الله يريد ان يتوب عليكم ».

«خداوند مى‏خواهد با رحمت به سوى شما باز گردد».

«يريد الله ان يخفف عنكم » (سوره نساء /26-28).

«خداوند مى خواهد بار شما را سبك كند».

چنانكه درباره گروهى از متخلفان از جهاد، كه در مدينه ماندند و در ركاب پيامبر شركت نجستند، مى فرمايد: «يريدون ان يبدلوا كلام الله» (فتح /15).

«مى خواهند سخن خدا را دگرگون كنند».

آيا به ذهن يك عرب زبان و يا عربى دانى اشكال يادشده خطور مى كند، و يا همگان آنها را بر فعليت و تحقق اراده حمل مى نمايند و مى گويند، كه فعل مضارع در اين موارد به معناى «حال» است نه استقبال.

گذشته از اين، اگر مقصود بيان امكان اراده باشد، در اين صورت آيه مدح و ستايش در حق اهل بيت نخواهد بود؛ زيراچنين امكانى درباره همه وجود دارد.

د - «رجس» موجود برطرف شده است .

جمله «ليذهب عنكم الرجس» حاكى از وجود رجس به معنى گناه در اهل بيت است، چيزى كه هست به اراده خداوند زدوده شده و آنان پاك گشته‏اند و اينگونه تفسير با عقيده شيعه سازگار نيست؛ زيرا شيعه آنان را در تمام عمر معصوم مى داند.

پاسخ : جواب اين اشكال نيز روشن است زيرا لازمه «اذهاب رجس» اين نيست كه حتماً در طرف «رجس» و پليدى باشد، سپس از بين برود ، بلكه در صدق آن كافى است كه زمينه گناه در طرف باشد هر چند خود آن در كار نباشد.

توضيح اينكه : هر انسانى از تن و روان ،از ماده و معنا ، از نفس و عقل، از تمايلات پايين و بالا آفريده شده و هر كدام براى خود درخواست و تقاضائى دارند و نيمى از شخصيت انسان را غرائز مرزنشناس و تمايلات نفسانى، تشكيل مى‏دهد كه اگر كنترل نشود انسان را در مسير گناه و خلاف قرار مى دهد و سرانجام او را آلوده به «رجس» مى‏نمايد و چون چنين زمينه‏اى در تمام افراد اعم از معصوم و غير معصوم وجود دارد، نتيجه عصمت خنثى كردن تقاضاى اين زمينه‏ها مى‏باشد، به گونه‏اى كه ديگر اثرى از اين مقتضى‏ها در زندگى معصوم ديده نمى‏شود؛ براى توضيح بيشتر مى‏توان از مثال زير كمك گرفت:

كودكى از پدر و مادر سالم متولد مى‏شود و در محيط سالم پرورش پيدا مى‏كند و سرانجام به صورت نوجوانى قوى و نيرومند در مى‏آيد، درباره اين كودك مى‏گوئيم : خداوند هر نوع بدبختى و بيمارى را در زندگى اين جوان از بين برده است در صورتى كه از روز نخست كوچكترين بيمارى و مايه بدبختى در زندگى او وجود نداشته است ولى چنين تعبيرى با توجه به كودكان و نوجوانان بدبخت و بيمار و با توجه به وجود مقتضى بيمارى در نوع نوزادها و امكان آن در خصوص اين نوزاد، صحيح و استوار خواهد بود.

اين نوع اشكالها و ايرادها، سرچشمه‏اى جز پيشداورى در حق اهل بيت ندارد، چه بهتر كه ابتدا به تبيين مسأله مهم در تفسير آيه و «تحديد» مفهوم «اهل البيت» و آنگاه به مصاديق آن بپردازيم.

3- تحديد مفهوم «اهل البيت»

مسأله مهم در تحليل آيه ، تحديد مفهوم اهل البيت و پس از آن ، تعيين مصاديق آن در روز نزول آيه است و اگر مفسر و يا محدث و يا نويسنده‏اى در تفسير آيه دچار اشتباه شده و لغزش قلم پيدا كرده است، بيشتر روى همين مسأله بوده است و ما نخست به تحديد مفهوم «اهل البيت» و سپس به تبيين مصاديق آن، وقت نزول آيه، مى‏پردازيم.

لفظ «اهل البيت » به صورت مركب در قرآن در دو مورد وارد شده است ، يكى در همين آيه، ديگرى در سوره هود آيه 73 آنجا كه فرشتگان به همسر ابراهيم مى‏گويند:

«رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت» : «رحمت و بركات الهى متوجه شما خاندان است».

اين لفظ از دو كلمه 1 - اهل 2- البيت . تركيب يافته و مفهوم هر يك از دو كلمه، واضح و آشكار است و به نقل سخنان فرهنگ نويسان عرب نيازى نيست و تركيب اين دو كلمه او وضوح آن نمى‏كاهد.

واژه «اهل» اگر چه عربى است ولى به خاطر ورود آن به زبان فارسى و انس ما با اين لفظ در طول قرون آن را در رديف ديگر كلمات فارسى درآورده است و وضع هر نوع معادلى براى آن در اين زبان مفيد نبوده و از خود آن واضح‏تر نخواهد بود و از مجموع استعمالات آن به صورت «مضاف» مفاد واقعى آن را مى‏توان به دست آورد.

عرب مى گويد:

«اهل الامر: زمامداران».
«اهل الانجيل (مائده /47): پيروان انجيل».
«اهل الكتاب (آل عمران /64) : پيروان كتابهاى آسمانى».
«اهل الاسلام : پيرو آئين اسلام ».
«اهل الرجل: كسانى كه با مرد به نوعى پيوند نسبى و حسبى دارند».
«اهل البيت: كسانى كه در خانه‏اى به صورت مشترك زندگى مى‏نمايند».
اهل الماء:موجوداتى كه در آن زيست مى كنند».
تأهل در لغت عرب به معنى ازدواج ، در مقابل «تعزب» است.

و در بسيارى از موارد لفظ «آل» دوشادوش لفظ «اهل» به كار مى‏رود و ازنظر فرهنگ نويسان ريشه آن همان «اهل» بوده است و با تبديل « ه'» به «همزه» «أأ ل» و قلب همزه دوم به الف به صورت «آل » درآمده است . 4

«عبدالمطلب» در حمله «ابرهه» به مكه، حلقه باب كعبه را به دست گرفت و از خداوند خواست كه حمله صليبى‏ها را از سرزمين حرم دفع كند و چنين گفت :

«وانصر على آل الصليب ... و عابديه اليوم آلك» 5

با توجه به موارد استعمال اين كلمه مى توان مفهوم اين لفظ را به شرح زير تحديد كرد: هر انسانى كه نسبت به موضوعى (مضاف اليه) يك نوع انتساب و يا اختصاص و الفت و انسى دارد، به آن «اهل » آن شى‏ء مى‏گويند : از اين جهت «ابن منظور» در «لسان العرب» مى‏گويد: «اهل الرجل اخص الناس به » : «خصيصان هر مردى، اهل او است».

و به ديگر سخن : هر موقع گفته شود. «اهل الرجل» مقصود كسانى است كه به او وابسته بوده و از اتباع و متعلقان او به شمار مى روند.

روى اين بيان نبايد شك كرد كه اين لفظ داراى مفهوم وسيعى است و همان طور كه فرزندان انسان را شامل است هنچين همسر و يا همسران او را نيز دربر مى‏گيرد.

آرى مسلم در صحيح خود از «زيدبن ارقم» روايت مى‏كند كه پيامبر ميان مكه و مدينه در سرزمين «خم» به سخنرانى پرداخت و كتاب خداو «اهل بيت» خود را سفارش كرد.

آنگاه كه زيد به روايت خود ازپيامبر پايان داد يك نفر به نام «حصين» از وى پرسيد: «اهل بيت» پيامبر كيست؟ آيا همسران او از«اهل بيت» او نيستند؟ وى گفت : نه به خدا سوگند همسر ، يك عمر با مرد زندگى مى كند، سپس مرد او را طلاق مى دهد و او به سوى پدر و وابستگان خود باز مى گردد. 6

البته اين تفسير ، ناظر به بيان درجه اعلاى اهل بيت است و اگر از آن صرف نظر كنيم، طبعاً همسران انسان در مدتى كه پيوند زناشوئى او با شوهر باقى است، جزو آنان مى‏باشد.

شگفت از نويسنده بد زبان و بدانديشى است كه جريان را معكوس فرض كرده و مى گويد:

لفظ «اهل بيت» تنها بر همسر انسان گفته مى شود، آنگاه به صورت مجاز به فرزندان و نزديكان انسان اطلاق مى‏گردد . 7

اين جمله را به صورت استنتاج ازكلمات لغويين مى‏گويد، در حالى كه از آنان قبلاً اين جمله‏ها را نقل مى كند:

از صاحب قاموس اللغه نقل مى كند : «وللنبى ازواجه و بناته: اهل بيت پيامبر همسران و دختران او است».

از شارح قاموس نقل مى كند: «والاهل للرجل زوجه و يدخل ويدخل فى اولاده » : «اهل مرد همسر او است و فرزندان نيز در «اهل» داخل مى باشند».

از لسان العرب نقل مى كند: «اهل الرجل اخص الناس به :خصيصان مرد را اهل مى‏نامند».

در مجمع البحرين مى‏گويد: «اهل الرجل آله و هم اشياعه و اتباعه».

در اقرب الموارد مى‏گويد: «اهل الرجل عشيرته و اقرباه».

خلاصه : اگر نگوئيم اهل بيت انسان تنها كسانى هستند كه پيوند ثابت و استوارى با مرد دارند، قطعاً عكس آن را نيز نمى‏توان گفت: (يعنى اين لفظ همسران را در درجه نخست و فرزندان را در دوم - آن هم به صورت مجاز - شامل گردد) و اگر برخى از لغويين «اهل الرجل» را به همسر تفسير كرداند، هدف بيان مثال و نمونه است وگرنه هر فردى كه به نوعى با مرد خانه پيوندى داشته باشد، همگان «اهل بيت مرد» مى باشند.

خلاصه:فرزندان انسان «اهل بيت» مرد به شمار مى روند . سخن درباره همسران است و از نظر لغت و قرآن نيز اين لفظ آنها را دربر مى‏گيرد به گواه اين آيات :

«انا منجوك و اهلك الا امراتك كانت من الغابرين» (عنكبوت /33).

«ما تو و كليه اهل خانه تو را نجات خواهيم داد، جز همسرت كه از هلاك شوندگان است».

استثناء «امراتك» از لفظ «اهلك » نشانه روشنى بر شمول آن بر همسر است و دليلى ندارد كه استثنا را استثناى منقطع بگيريم.

موسى (ع) در راه خود از مدين به مصر، آتش را از دور مشاهد مى كند و مى گويد: «قال لاهله امكثوا انى انست نارا لعلى اتيكم منها بخبر» (قصص /29).

«به خانواده خود گفت : در اين جا توقف كنيد، من از نقطه‏اى كه آتش روشن است خبرى بياوريم» و به همين مضمون است آيه هفتم از سوره نمل كه درباره ابراهيم مى فرمايد: «فراغ الى اهله فجاء بعجل سمين» (الذاريات /26).

«ابراهيم به سوى اهل بيت خود رفت و براى مهمانان خود گوسفند چاقى آورد».

اين آيات و نظاير آنها نشانه اين است كه همسر انسان نيزجزو اهل بيت است همچنانكه فرزندان نيز جزو اهل خانه به شمار مى روند.

تحديد «اهل البيت» از نظر مصداق‏

تا اينجا توانستيم لفظ «اهل بيت» را از نظر مفهوم روشن سازيم، اكنون وقت آن رسيده است كه به بيان مصاديق آن در روز نزول آيه بپردازيم.

شكى نيست كه اگر دليلى در خود آيه و يا خارج آن بر تخصيص اين مفهوم وسيع، بر افراد معينى وجود نداشته باشد بايد آن را بر تمام افرادى كه اين مفهوم آنها را دربر مى گيرد، حمل كنيم و بگوئيم كه مقصود كليه كسانى است كه به نوعى با پيامبر پيوند نسبى و حسبى دارند و به نوعى جزو بيت او شمرده مى‏شوند ولى اگر قرائن قاطع، بر تخصيص آن بر افراد معينى گواهى دادند وشواهدى در خود آيه و يا در كلمات پيامبر گرامى (ص) بر اختصاص آن بر گروه خاصى دلالت كند در اين صورت بايد از آنها تجاوز نكرد.

قرائنى بر محدود بودن مصاديق‏

قرائنى داخلى و خارجى به روشنى گواهى مى‏دهند كه مقصود از«اهل البيت» گروه بس معدودى است و هرگز همسران پيامبر و يا ديگر بستگان او را دربر نمى‏گيرد مجموع اين قرائن را به ترتيب بيان مى‏كنيم تا احاطه و تسلط بر مطلب آسان باشد.

الف : مقصود بيت معهود است ، نه هر بيت و يا چند بيت‏

نخست بايد توجه نمود كه الف و لام «البيت» چيست؟ آيا «الف و لام» جنس است يا استغراق و يا «عهد»؟ شكى نيست كه احتمال نخست كاملاً مردود است، زيرا اولى در مواردى به كار مى رود كه مقصود بيان ويژگى طبيعت باشد مانند الرجل خير من المرئة - يا - الجرادة خير من تمره، و هدف آيه بيان حكم طبيعت اهالى متعلق به جنس بيت نيست، همچنانكه دومى نيز مقصود نيست وگرنه شايسته بود مانند آغاز «آيه (و قرن فى بيوتكن) به جاى مفرد صيغه جمع بياورد و بگويد «اهل البيوت» در اين صورت احتمال سوم متعين است و بايد گفت خانه معهودى ميان متكلم و مخاطب ، مورد نظر متكلم است و اين خانه معهود جز خانه على (ع) و فاطمه (س) كه شمول آيه بر آن، مورد اتفاق تمام مفسران است، خانه ديگرى نيست، زيرا جز دو نفر از خوارج مانند عكرمه و مقاتل ، احدى ازمفسران ومحدثان در شمول آيه بر اين بيت شك و ترديد نكرده است و اگر سخنى هست درباره افراد ديگر است وچون جز يك خانه معهود ، خانه ديگرى مورد نظر آيه نيست، طبعاً اين خانه، خانه على خواهد بود واحتمال شمول آن بر افراد ديگر مستلزم ابطال «عهد» بودن الف و لام است .

خلاصه : آيه ناظر به اهل يك بيت معهود، و مشخصى مى‏باشد و چنين بيتى جز بيت امام، بيت ديگرى نمى باشد و هر نوع احتمال گسترش ، مستلزم مخالفت با اتفاق مسلمانان و يا نفى معهود بودن «البيت» است؛ اگر بگوئيم مقصود فقط بيت عائشه يا بيت حفصه است در اين صورت بيت فاطمه از تحت آيه بيرون مى‏رود و اين برخلاف اتفاق مسلمين است و اگر بگوئيم هر دو را شامل است، لازمه آن ، ابطال «عهد» بودن الف و لام است.

ولى با توجه به رواياتى كه حاكى از نزول آيه در خانه «ام سلمه» است مى توان گفت كه مقصود از «البيت» خانه«ام سلمه» است كه حادثه انداختن كسا بر سر افراد معين در آنجا اتفاق افتاد و آيه به افراد حاضر در آن بيت اشاره مى‏كند ، و اگر «ام سلمه» را استثناء نمى كرد او را نيز دربر مى‏گرفت.

ب : مقصود از «البيت» بنا و ساختمان نيست

دليل پيش بر اين اساس بود كه مقصود از «البيت» خانه خشتى و گلى است، ولى مى توان گفت كه اساساً مقصود از «البيت » خانه خشتى و گلى نيست، بلكه مقصود بيت نبوت و مركز وحى و مهبط نور الهى است .

بيت به معناى «خشت و گل» و اهل به معناى كسانى كه در درون آن به عللى زندگى مشترك دارند، همان است كه در آغاز اين آيه آمده ، آنجا كه قرآن به همسران پيامبر (ص) دستور مى دهد كه در خانه‏هاى خود قرار بگيرند و مانند زنان جاهليت نخست، در مجامع عمومى ظاهر نشوند، چنانكه مى‏فرمايد:

«وقرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى».

«در خانه‏هاى خود قرار گيريد و مانند دوران جاهليت نخست بيرون نياييد!».

در اين آيه هر اتاقى از اتاقهاى زنان رسول خدا «بيتى» حساب شده كه متعلق به يكى از همسران بوده است دستور داده شده است كه در آن استقرار يابند و به نحو زننده بيرون نيايند.

در حالى كه در آيه مورد بحث، مسأله «بيوت» يا «خانه‏ها» مطرح نيست ، مسأله «بيت » و «خانه» واحد وكسانى كه به نوعى با اين بيت ارتباط دارند و از منسوبين آن به حساب مى آيند مطرح است و در اين صورت بايد گفت:مقصود از «البيت» ،بيت معنوى و غير مادى است كه از آن به «بيت النبوه» و يا «بيت الوحى» تعبير مى آوريم و از باب قياس «معقول» به «محسوس» براى امور معنوى مانند «نبوت» و «وحى» بيت و خانه و مسكن و مأوائى فرض مى‏نمائيم و مى‏گوئيم «بيت النبوه».

روى اين فرض اين لفظ تنها افرادى را شامل مى گردد كه از نظر طهارت و پاكى، علم و دانش به پايه‏اى برسند كه واقعاً بتوان آنها را اهل اين بيت و جزو اين دودمان خواند، در چنين انتسابى تنها پيوند مادى مطرح نيست، بلكه پيوند معنوى نيز مطرح مى‏باشد كه در عده انگشت‏شمارى محصور مى‏باشد.

روى اين بيان اضافه «اهل » به «البيت» در آيه (اهل البيت) مانند اضافه «اهل» به «الكتاب»و «الانجيل» است كه در قرآن وارد شده است يعنى كسانى كه با «كتاب» و يا خصوص «انجيل» يك نوع ممارست و مخالطت دارند وگرد آن مى‏گردند مانند:

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم (آل عمران/64) : بگو اى اهل كتاب بيائيد همگى دور كلمه مشتركى كه ميان ما هست گرد آئيم».

ومانند: «وليحكم اهل الانجيل بما انزل الله فيه » (مائده /47).

«اهل انجيل به آنچه كه در آن وارد شده است حكم كنند» اهل انجيل يعنى كسانى كه به نوعى به كتاب و انجيل نسبت دارند.

خلاصه : مقصود از «البيت» بيت نبوت و مهبط وحى و مركز تنزيل است و مقصود كسانى هستند كه از نظر فكرى وروحى به نوعى با بيت نبوت و خانه وحى از آن نظر كه مركز اين امور است در ارتباط و پيوند باشند، نه هر كسى كه باپيامبر پيوند مادى و ارتباط نسبى و حسبى دارد، هر چند از نظر روح و فكر در قطب مخالف و يا در طرف بسيار نازل قرار گيرد.

زمخشرى در كشاف در تفسير آيه هفتاد و سوم سوره هود همين نكته را يادآور شده است و اگر در تفسير سوره احزاب گفتار قبلى خود را به خاطر داشت، در اين جا نيز درست‏تر و بهتر فكر مى‏كرد.

وى مى‏گويد: فرشتگان به ابراهيم و همسر او ساره نويد مى‏دهند كه به همين زودى داراى فرزندى به نام اسحاق مى‏شوى ساره مى‏گويد: آيا ممكن است من پيرزن از شوهرى پير، داراى فرزند گردم در اين موقع فرشتگان مى‏گويند:

«اتعجبين من امر الله رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيت انه حميد مجيد».

«آيا از فرمان و دستور خدا در شگفت هستى، رحمت و بركتهاى او بر شما خاندان است او ستوده ونيكوكار است ».

كشاف در تفسير آيه مى‏گويد: ساره در خانه آيه‏هاى الهى ومركز اعجاز و امور خارق عادت زندگى مى‏كرد، از اين جهت شايسته بود به جاى تعجب ، خدا را سپاسگزار گردد و فرشتگان با جمله «رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيت» مى‏خواهند بگويند: خداوند با اين نوع اعجازها و كرامتها شماها را عزيز گردانيده و نعمت‏هاى خود را بر شما خانواده ارزانى داشته است ديگر نبايد تعجب كنيد 8.

بنابراين، بيت در اين موارد، كنايه از محل نبوت، و مركز وحى و مهبط رسالت است و اهل چنين مكانى بايد كسانى باشند كه از هر جهت با صاحب نبوت متناسب و هماهنگ باشند و تنهاانتساب نسبى ويا حسبى بدون هماهنگى روحى و روانى كافى نيست .

اتفاقاً در مذاكره گسترده‏اى كه ميان ابوجعفر امام باقر (ع) با قتاده بن دعامه بصرى انجام گرفت، خود قتاده با طبع عربى خود دريافت كه مقصود از «بيوت» در آيه «فى بيوت اذن الله ان ترفع ويذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو والا صال» (نور /36)، خانه‏هاى سنگى و گلى نيست ابوحمزه ثمالى مى گويد: امام به قتاده گفت : «و يحك اتدرى اين انت، انت بين يدى بيوت اذن الله ان ترفع ... فانت ثم و نحن اولئك».

«مى‏دانى تو كجا هستى؟ تو در برابر خانه‏هائى هستى كه خدا اجازه داده است كه رفعت پيدا كنند، تو اى قتاده آنجا هستى و ما ، بين همين بيوت و خانه‏ها هستيم».

در اين موقع قتاده به تصديق امام برخاست و در تأييد او گفت : «صدقت و الله جعلنى الله فداك والله ماهى بيوت حجارة ولا طين».

«درست گفتى! خدا مرا فداى تو قرار دهد، اين خانه‏ها خانه‏هاى سنگى وگلى نيست» يعنى مقصود گروهى است كه به بيت نبوت وشجره رسالت منتسب گردد. 9

اين احتمال اگر هم در آغاز نزول آيه قطعى نباشد ولى پس از مرور زمان لفظ «اهل البيت» در معنى بيت نبوت، تعيّن پيدا كرده و جز اين معنى ديگرى از اين لفظ به اذهان خطور نمى‏نمود، و هم اكنون نيز چنين است.

ج : مذكر آوردن ضمائر

قرآن پيرامون همسران پيامبر در سوره احزاب از آيه بيست و نهم تا آيه سى و چهارم بحث و گفتگو مى‏كند و در تمام آيات ، ضمائر مربوط به همسران پيامبر را مطابق قواعد ادبى مؤنث مى‏آورد ، دراين مورد متجاوز از بيست ضمير مؤنث به كار مى‏برد و مى‏فرمايد: «كنتن فتعالين ، امتعكن، اسرحكن، تردن، لستن، اتقيتن، فلا تخضعن، فلن، قرن بيوتكن، تبرجن، اتين ، اطعن، واذكرن و ...».

ولى هنگامى كه به آيه مورد بحث مى‏رسد كه در ذيل آيه سى و سه قرار دارد يك مرتبه لحن سخن دگرگون مى شود و مخاطب عوض مى‏گردد و ضمائر را مذكر مى آورد و مى‏گويد: «عنكم الرجس» و «يطهركم» در اين صورت بايد دقت كرد كه هدف از اين دگرگونى چيست؟

اين دگرگونى جز اين نيست كه آيه درباره غير اين گروه نازل شده هر چند در سياق آيات مربوط به آنها آمده است، حالا نكته اين «تداخل» چيست و چرا در اثناى گفتگوى با همسران، يك مرتبه طرف خطاب دگرگون مى شود و مطلب مربوط به غير آنان به ميان مى‏آيد آنگاه ، دو مرتبه به بحث پيرامون همسران باز مى‏گردد؟ فعلاً درباره آن بحث نمى‏كنيم و آن را به آينده واگذار مى‏كنيم.

كسانى كه اصرار مى‏ورزند آيه مورد بحث را مربوط به همسران پيامبر بدانند در توجيه مذكر بودن ضمائر به قدرى دچار تكلف مى‏شوند كه صرف وقت در نقل كلمات آنان چندان سودى ندارد.

د : مسأله تكوينى بودن اراده

در گذشته روشن كرديم كه اراده وارد در آيه، تكوينى است نه تشريعى، و به ديگر سخن اراده‏اى است كه متعلق آن قطعاً تحقق پذيرفته - نه اين كه اراده‏اى است كه هم ممكن است تحقق بپذيرد و هم ممكن است كه تحقق نپذيرد - يعنى از قبيل اراده آفرينش آسمانها و زمين است كه اراده از مراد تفكيك نمى‏پذيرد، نه از قبيل درخواست ايمان و تقوى يا نماز و روزه از مكلفين كه در برخى مؤثر است و در برخى ديگر مؤثر نيست .

بنابراين مراد خدا در آيه كه عبارتست از : بردن پليديهاى روحى و آلودگى معنوى و پاكيزگى از خلاف و گناه، قطعاً تحقق پذيرفته است و«اهل البيت» وارد در آيه مصون از گناه و پيراسته از خلاف مى‏باشند و مصاديق اين مفهوم بسيار محدود و معدود خواهد بود و هرگز نمى‏توان گفت كه كسانى كه به نوعى به بيت نبوى ، پيوند نسبى و حسبى داشتند مشمول مفاد آيه مى‏باشند . و هيچ كس نيز ادعاى عصمت درباره ديگران نكرده است .

اهل البيت در لسان پيامبر (ص)

قرائن موجود در متن آيه به گونه‏اى پرده از روى مصاديق «اهل البيت» برداشت و ثابت نمود فقط عده بس معدودى مى‏توانند مصداق آيه باشند، هر چند انگشت روى اسامى و ديگر مشخصات آنان ننهاد.

اكنون وقت آن رسيده است كه براى تعيين مصاديق آن ، به احاديث اسلامى و سخنان پيامبر گرامى مراجعه نمود، و مشكل را از اين راه باز گشود و آنان را به درستى شناخت.

خوشبختانه در اين مورد روايات بس انبوهى وارد شده و مسأله را به خوبى روشن ساخته است و بيش از همه دو مفسر و محدث بزرگ آنها را در كتابهاى تفسير خود آورده‏اند و نقل مجموع اين روايات آن هم با اسناد و متون، مايه گستردگى سخن مى‏باشد همين اندازه يادآور مى‏شويم كه طبرى در تفسير خود، ج 2، ص 5 - 7، هفده حديث و جلال الدين سيوطى در «الدرالمنثور» ج 5، ص 198 - 199 ، چهارده حديث نقل كرده‏اند و اساتيد همگى به صحابه و تابعان منتهى مى‏گردد و بخشى از اين احاديث از حديثهاى صحيح بشمار مى‏رود ، و به خاطر كثرت و فزونى طرق حديث نيازى به بررسى اسناد و روايات نيست ، بالأخص كه در طول قرون ، بزرگان تفسير و حديث و تاريخ ، اين احاديث را پذيرفته و با آنها احتجاج نموده‏اند و مراجعه به اين احاديث در كتب ياد شده در مورد آيه، ثابت مى‏كند كه آن عده معدودى كه به حكم اراده تكوينى خداى بزرگ ، از خلاف و گناه پيراسته مى‏باشند عبارتنداز: خمسه طيبه، يعنى پيامبر گرامى، و على امير مؤمنان ، فاطمه سيدة نساء العالمين و دو سبط پيامبر حسن مجتبى و حسين سالار شهيدان (سلام الله عليهم اجمعين» . البته در برابر اين احاديث ، دو حديث مخالف نيز

نقل شده كه بعداً مورد بحث و بررسى قرار مى‏گيرند.

و ما قبل از نقل متن برخى از اين روايات ، اسامى شخصيتهائى از صحابه و تابعين ، را كه اين احاديث را از پيامبر نقل كرده‏اند ، در اينجا منعكس مى‏كنيم :

محمد بن جرير طبرى متوفاى سال 310 ، در تفسير خود 10احاديث هفده گانه را از شخصيتهائى مانند: 1- ابوسعيد خدرى 2- انس بن مالك 3- ابواسحاق 4- واثلة الاسقع 5- ابوهريره 6- ابوالحمراء 7- سعد بن وقاص 8- على بن الحسين 9- عائشه و ... كه سند شش حديث از آن احاديث به «ام سلمه» منتهى مى‏گردد، نقل كرده است.

جلال الدين سيوطى در «الدارمنثور» 11 احاديث چهارده گانه خود را علاوه بر شخصيت‏هاى گذشته ، از «ابن عباس» نيز نقل مى كند و مفاد مجموع روايات جز منحصر كردن «مفهوم» آيه در خمسه طيبه چيز ديگرى نيست، آيا مى توان اين روايات را در تفسير آيه ناديده گرفت، و از كنار آنها بى‏تفاوت گذشت؟ اگر يك دهم اين روايات در مورد ديگران وارد شده بود، همگان آن رااخذ مى‏كرديم و ابهام آيه را از نظر مصداق بر طرف مى ساختيم و اگر بر اين بخش از اين روايات بخشى ديگر از رواياتى كه علماى شيعه از خود پيامبر (ص) و از فرزندان آگاه و پاكدامن او نقل كرده‏اند، بيفزائيم در اين صورت مسأله به مرتبه «بداهت» مى‏رسد و هر نوع شك و ترديد، ريشه‏اى جز لجاجت در برابر فضائل فرزندان رسول خدا نخواهد داشت .

محدثان شيعه، احاديثى فراوان پيرامون نزول آيه درباره خمسه طيبه نقل كرده‏اند كه به خلاصه آنهااشاره مى‏شود:

سيد هاشم بحرانى متوفاى سال 1107 در كتاب «غاية المرام» صفحات 287 - 292 چهل و يك حديث از كتابهاى اهل تسنن و سى و چهار حديث از كتابهاى شيعه نقل كرده است و باز در كتاب تفسير برهان، ج 3، ص 309 - 325 شصت و پنج حديث نقل نموده است .

شيخ عبد على عروسى در تفسير نورالثقلين ج 4، ص 270 - 277 بيست و پنج حديث نقل نموده است .

مضمون احاديث حاكى است كه پيامبر گرامى براى تحديد مصاديق «اهل البيت» به دو نوع عمل دست زده كه هر كدام در مورد خود بسيار جالب است :

1- كسا و عبا و يا قطيفه‏اى بر سر پنج تن افكند و ام سلمه را كه قصد ورود به زير كسا را داشت از دخول تحت كساء بازداشت و اين جمله را گفت: «خدايا اينان اهل بيت من مى‏باشند پروردگارا پليدى را از آنان دور ساز! ».

2- به مدت هشت ماه و يا بيشتر، موقع رفتن به مسجد براى گزاردن نماز صبح در خانه زهرا را مى‏زد وآنان را براى نماز دعوت مى‏كرد و آيه را تلاوت مى‏نمود.

بنابراين ، پيامبر با اين دو عمل، كاملاً مصاديق آيه را روشن مى‏كرد؛ اينك به صورت فشرده به ترجمه و نقل برخى از احاديث مى‏پردازيم .

1- ابوسعيد خدرى مى گويد: «قال رسول الله (ص) : نزلت هذه الاية فى وفى على و فاطمة و حسن و حسين».

«رسول الله فرمود: اين آيه درباره من و على و فاطمه وحسن و حسين فرود آمده است ».

ام سلمه مى‏گويد: اين آيه در خانه من نازل گرديد، و همان روز زهرا غذائى به حضور پيامبر آورد، پيامبر فرمود: برو ابن عمت على و دو فرزند خود را بياور، زهرا در حالى كه دست فرزندان خود را گفته بود و على نيز پشت سر او حركت مى كرد ، وارد محضر رسول خدا شد.

پيامبر حسنين را در آغوش خود گرفت و على در سمت راست پيامبر و دخت او در سمت چپ او نشستند و هر پنج نفر مشغول خوردن غذائى شدند كه دخت گرامى پيامبر درست كرده و به حضور پيامبر آورده بود، ناگهان وحى الهى نازل شد . و آيه تطهير را آورد، در اين موقع پيامبر كسائى را كه شبها آن را به روى خود مى‏كشيد، برداشت و همه را زير آن كساء قرار داد و دست خود را از زير كساء بيرون آورد و به آسمان اشاره كرد و سه بار گفت: «اللهم ان هولاء اهل بيتى وخاصّتى فاذهب عنهما الرجس و طهرهم تطهيراً».

من با شنيدن اين جمله خواستم زير كساء درآيم و مشمول چنين فضيلتى گردم ازاين جهت گوشه كساء را بالا زدم تا ضميمه آنان گردم ، پيامبر آن را از دست من كشيد ، گفتم : اى رسول خدا من جزو اهل بيت تو نيستم، پيامبر بدون اينكه يكى از دو طرف قضيه را تصديق كند فرمود: «انك على خير انك من ازواج النبى».

«تو زن نيكى هستى و از همسران پيامبر مى‏باشى».

مضمون حديث كه در كتابهاى حديث و تفسير نقل شده، همگى مى‏رساند كه مفاد آيه از خصايص اين پنج نفر است و غير آن پنج نفر، حتى بهترين و پاكترين همسران او در اين فضيلت شركت ندارند.

رسول گرامى به روايتى چهل روز و به روايت ديگر هشت ماه و به روايت سوم، نه ماه، هنگامى كه براى گزاردن نماز صبح ، به مسجد مى‏رفت ، به درخانه على (ع) مى‏آمد و مى گفت: «الصلاة ، الصلاة، انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً» .

و اين حديث از ابوسعيد خدرى و ابى الحمراء نقل شده و متون روايت آنان در «الدارالمنثور» وارد شده است .

سيد علوى حداد مؤلف كتاب «القول الفصل فيما لبنى هاشم و قريش من الفضل » ج 9 ص 48 مى‏نويسد:

حديث ام سلمه را مسلم در صحيح ، ترمذى در جامع، احمد در مسند، حاكم در مستدرك ، بيهقى در سنن ، ابن حيان در صحيح ، و نسائى و طبرانى در معجم كبير، ابن جرير و ابن المنذر و ابن ابى حاتم در تفسير خود آورده‏اند و گروهى به صحت اسناد حديث اعتراف كرده و از ميان صحابه پانزده نفر مانند على و حسنين ، عبدالله بن جعفر ابن عباس و ام سلمه و عائشه و سعد بن ابى وقاص و انس بن مالك و ابو سعيد خدرى و ابن مسعود و معقل بن يسار و واثلة بن الاسقع و عمر بن ابى سلمه و ابوالحمراء نقل كرده‏اند.

آيا با توجه به اين روايات باز مى‏توان براى آيه، مفهوم و تفسير ديگرى جست شگفت از سردبير مجله «ترجمان الحديث» لاهور پاكستان «احسان الهى ظهير» است كه خود را مترجم و سخن گوى احاديث نبوى مى‏داند؛ اما با كمال وقاحت و بيشرمى اين همه احاديث را كه نشانگر اختصاص تطهير به اين گروه است ناديده گرفته و در كتاب «الشيعة و اهل البيت » به روايت (عكرمه) خارجى اعتماد كرده و مى‏گويد: مقصود همسران پيامبر است و مى‏افزايد كه فرزندان او نيز مجازاً در آن داخل است و ما در ميان نظريات ديگر، در اين باره گفتگو خواهيم كرد و به تحليل آن خواهيم پرداخت.

علماى اسلام و آيه تطهير

نقل حتى بخشى از كلمات و سخنان دانشمندان اهل تسنن پيرامون آيه، خواه در كتابهاى تفسيرى و خواه در حديثى براى ما امكان پذير تا چه رسد به همه آنها نيست، افرادى كه بخواهند از كلمات آنان آگاه گردند . به كتابهاى تفسير پيرامون آيات ياد شده مراجعه كنند:

1- آيه مباهله : «فمن حاجك فيه من بعدما جاءك من العلم...» (آل عمران /61).

ترمذى در صحيح خود مى‏نويسد: وقتى آيه ياد شده نازل گرديد : «دعا رسول الله عليا و فاطمة و حسنا و حسيناً فقال اللهم هولاء اهلى» 12

«پيامبر ، على و فاطمه و حسن وحسين را خواست و گفت : خدايا اينان اهل بيت من هستند».

2- در آيه مودت : «قل لا اسئلكم عليه اجراً الا المودة فى القربى» (شورى /23).

3- آيه مورد بحث «انما يريد الله ليذهب...».

و در بسيارى از تفاسير به هنگام تفسير اين آيات به نزول آيه تطهير درباره خمسه طيبه، اشاره شده است .

4- علامه مجلسى در بحارالانوار ، ج 35، ص 206 - 226 نزول آيه را درباره پنج تن از سى و چهار محدث و مفسر نقل كرده است .

5- در تعاليق ارزنده «احقاق الحق» ج 2، ص 502-544 نزول آيه درباره خمسه طيبه ، از هفتاد و دو كتاب حديثى و تفسيرى نقل شده و متون عبارت بسيارى از آنها نقل گرديده است و مراجعه به اين متون و نصوص با تعيين جلد و صفحات و محل طبع كتاب، نزول آيه را درباره خصوص پنج نفر به حد بداهت مى‏رساند و بايد هر نوع شك و ترديد را يك نوع انحراف از ولايت خاندان پيامبر دانست ،چون مصادر ياد شده در دسترس عموم قرار دارند، ما خوانندگان گرامى را به اين كتابها حواله مى‏نمائيم و پيش از تشريح ديگر نظريات پيرامون آيه، به پاسخ يك پرسش مبادرت مى‏ورزيم:

مشكل سياق آيات

مهمترين پرسش پس از تحديد «اهل البيت» ازنظر مفهوم و يا مصداق ، پاسخ به سؤال از سياق آيات است؛ زيرا آيه مورد بحث در ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر وارد شده و حتى در مصاحف جزئى از آيه سى و سوم بشمار آمده است كه مربوط به آنان مى‏باشد در اين صورت چگونه مى‏توان گفت: اين آيه از ما قبل و مابعد خود بريده است و مربوط به گروه ديگر مى‏باشد.

پاسخ : شكى نيست كه وحدت سياق يكى از امارات كشف مراد است ، و پيوسته ما از مطالب قبل و بعد سخن متكلم، مقصود او را به دست مى‏آوريم ، ولى وحدت سياق آنجا گواه بر مقصود متكلم است كه دليل قوى‏تر و نيرومندترى بر خلاف آن در كار نباشد در حالى كه در آيه مورد بحث جريان چنين است؛ زيرا احاديث متواتر و يا مافوق آن گواهى مى‏دهند كه آيه «تطهير» به صورت آيه مستقل نازل شده و در ذيل آيه سى و سوم قرار گرفته است و هرگز متمم آن نمى‏باشد چيزى كه بر استقلال آن گواهى مى‏دهند سه مطلب است :

گواه نخست بر استقلال نزول آيه

احاديث فزون از حد (خواه بگوئيم كه اين آيه مربوط به خمسه طيبه است يا غير آن) همگى به نزول استقلالى آن (نه نزول آن ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر) گواهى مى‏دهند و مى‏گويند : آيه «انما يريد الله ...» در خانه (ام سلمه) آنگاه كه فاطمه (س) غذائى پخت ... ، نازل گرديد و يا مى‏گويند اين آيه درباره على و فاطمه و ... نازل گرديده است و يا پيامبر مدت مديدى در خانه زهرا را مى‏زد و اين آيه را مى‏خواند...

در تمام اين احاديث به استقلال آيه و جدائى آن از آيات مربوط به همسران پيامبر تصريح شده است و در هيچ يك از اين روايات به نزول آن ضمن آيات مربوط به همسران پيامبر، تصريح و يا اشاره‏اى نشده است، حتى افراد شاذى مانند «عكرمه» و «عروه» كه مى‏گويند درباره زنان پيامبر نازل شده، آيه را به صورت مستقل عنوان مى‏كنند و مى‏گويند : آيه درباره همسران پيامبر نازل شده است .

و به ديگر سخن : خواه اين آيه را مربوط به «خمسه طيبه» بدانيم و يا مربوط به همسران پيامبر، مفسران و محدثان اتفاق نظر دارند كه آيه «انما يريد الله» به صورت مستقل و جدا از ديگر آيات نازل شده است ، خواه مربوط به دودمان على باشد خواه مربوط به همسران پيامبر (ص).

و با اين اتفاق نظر در شيوه نزول آن، ديگر نمى‏توان با وحدت سياق استدلال كرد، و آن را قرينه‏اى بر مقصود دانست؛ زيرا فرض احاديث اين است كه اين آيه به طور مستقل نازل گرديده و به امر پيامبر در همين مورد نوشته شده است و در تاريخ قرآن اين مطلب نظاير زيادى دارد، يعنى آيه‏اى به طور مستقل نازل شده و به دستور پيامبر در سوره‏اى ضمن آيات معينى قرار گرفته است .13

اينكه مى گوئيم : آيه تطهير آيه مستقلى است كه در اثناى آيات مربوط به همسران وارد شده ، لطمه‏اى بر بلاغت قرآن وارد نمى‏سازد و طبرسى در مجمع البيان مى گويد: رسم عرب بليغ اين بود كه هنوز از بحث پيرامون موضوعى فارغ نشده ، به بحث پيرامون موضوع ديگر مى‏پردازد آنگاه دو مرتبه به سخن نخست باز مى‏گردد.14

اتفاقاً در قرآن مجيد براى آن نظائرى وجود دارد كه به يكى از آنها اشاره مى‏كنيم : در داستان يوسف آنگاه كه پرده از خيانت همسر عزيز افتاد و شوهر از جريان آگاه شد ، روبه همسر خود كرد و گفت:

«قال انه من كيد كن ان كيد كن عظيم».

«گفت : اين كار مكر شما زنان است و حيله‏هاى شما بزرگ است».

«يوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبك انك كنت من الخاطئين» (يوسف /28-29).

«يوسف ! از او در گذر ، تو (زليخا؟) نيز از گناهى كه انجام داده‏اى استغفار كن ، تو از خطا كاران بودى».

محور سخن وخطاب در دو آيه، همسر عزيز است ، ولى در اثناى خطابهاى او سخن از يوسف به ميان آمد و از او درخواست شده كه از همسر عزيز نيز درگذرد و در حقيقت جمله : «يوسف اعرض عن هذا» جمله معترضه است كه به مناسبتى در ميان خطابات متكرر و متوجه به همسر عزيز وارد شده است و چون يوسف نيز يك طرف جريان بود ، گفتگو با او لطمه‏اى به تناسب آيات وارد نمى‏سازد.

مطلب مهم اين است كه جمله و يا آيه معترضه ، با مطالب ما قبل و ما بعد تناسبى داشته باشد.

اتفاقاً تناسبى روشن ميان آيات مربوط به همسران با آيه تطهير وجود دارد كه به آن اشاره مى‏كنيم .

مطالعه مجموع آيه‏هاى 28 - 33 سوره احزاب مى‏رساند كه خداوند با همسران پيامبر با لحن حاد و تند سخن مى‏گويد و مى‏خواهد آنان را به وظائف سنگين و مسؤوليتهاى بزرگ خود كه در سراشيبى غفلت از آن قرار گرفته بودند، آشنا سازد اينك براى ايضاح مطلب آغاز برخى از آيه‏ها را مى‏آوريم:

1- «يا ايها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحيوة الدنيا ...».

«اى پيامبر به همسران خود بگو اگر (زرق و برق) زندگى دنيا را مى خواهند بيايند هديه‏اى به شما بدهم و به صورت نكوئى رها سازم ...».

2- «يا نساء النبى من يات منكن بفاحشة مبينة يضاعف لها العذاب ضعفين...».

«اى زنان پيامبر هر كدام از شما گناه آشكارى مرتكب شود عذاب او دو چندان مى شود».

3- يا نساء النبى لستن كاحد من النساء ان اتقيتن...».

«همسران پيامبر ! شما مانند زنان معمولى نيستيد اگر تقوى را پيشه كنيد...».

4- «و قرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى ...».

«در خانه‏هاى خود بنشينيد و بسان جاهليت نخستين در ميان مردم ظاهر نشويد!».

در ميان اين خطابهاى ارشادى و تنبيه آميز خداوند عصمت اهل بيت و طهارت خاندان رسالت را مطرح مى‏كند تا از اين طريق علاوه بر ارائه نمونه‏هاى تقوى و مدلهاى فضيلت كه زنان پيامبر بايد از اين اسوه و الگوها پيروى كنند، يادآور مى‏شود كه شما همسران پيامبر در كنار خاندانى زندگى مى‏كنيد كه سراپا طهارت و تقوى و عصمت و مصون از گناه مى‏باشند و شايسته چنين همجوارى اين است كه در درجه عالى ازطهارت و تقوى باشيد و انتساب شما به اين جمعيت ، مسؤوليت آفرين و وظيفه ساز است و به حق، شماها در حد تعبير خدا «لستن كاحد من النساء» از زنان معمولى و عادى نيستيد ؛ زيرا همسر پيامبر و منتسب به خانواده معصوم و پاك مى‏باشيد.

با توجه به اين بيان : طرح عصمت اهل بيت در اثناى آيات مربوط به همسران پيامبر كاملاً بليغانه خواهد بود .

گواه دوم بر استقلال‏

اين آيه به هيچ نحو نمى تواند مربوط به همسران پيامبر باشد؛ زيرا آيات مربوط به آنان در مقام تهديد آنان است در حالى كه لسان آيه تطهير ، لسان تعريف و ستايش است و ارجاع اين دو لسان به يك موضوع كاملاً بى ذوقى است ، در اين صورت بسيار مستحسن و زيبا خواهد بود كه بگوييم اين آيه به صورت مستقل نازل گرديده و روى جهتى در ميان آيات مربوط قرار گرفته است .

گواه سوم بر استقلال نزول آيه

گواه سوم بر استقلال آيه اين است كه اگر آيه تطهير را از ذيل آيه سى و سوم برداريد، انسجام آن با آيه بعدى كاملاً محفوظ مى‏باشد و كوچكترين آسيبى به مضمون و مفاد دو آيه وارد نمى‏شود.

در آيه سى و سوم چنين مى‏فرمايد:

«و قرن فى بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى واقمن الصلوة و اتين الزكوة و اطعن الله و رسوله انما يريد الله ليذهب ...».

در آيه سى و چهارم مى‏فرمايد:

«و اذكرن ما يتلى فى بيوتكن من ايات الله و الحكمة ان الله كان لطيفاً خبيراً»

هرگاه آيه تطهير از ذيل آيه نخست برداشته شود و آيه سى و چهارم به آن ضميمه گردد، كوچكترين لطمه‏اى به مضمون دو آيه وارد نمى‏گردد ، حالا خواه مجموع دو آيه را يك آيه حساب كنيم ، يا دو آيه ، هر دو محاسبه در اين مطلب تأثيرى ندارد هر چند براى حفظ فواصل آيات، احتمال نخست متعين است زيرا جمله (و اطعن الله و رسوله) نمى تواند ، آخر آيه و به اصطلاح فاصل آيه قرار گيرد.

اكنون سؤال مى‏شود كه چرا وحى الهى به اين شكل نازل شده است ؟

پاسخ آن اين است .

بسيارى از مسلمانان صدر اسلام درباره على و خاندان او كاملاً حساسيت داشتند، هيچ قبيله و عشيره‏اى نبود كه فردى از آنان به دست امم در غزوه‏هاى اسلامى كشته نشده باشد و - لذا - بسيارى از آنان از امام سخت دل آزرده و ناراحت بودند و اين نوع بغض و كينه، كار خود را پس از درگذشت پيامبر كرد و گروههاى زيادى به نوعى از امام و خانواده او انتقام گرفتند.

به خاطر چنين حساسيتى پيامبر به فرمان خدا آيه مربوط به طهارت و عصمت اين خاندان را در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر قرار داد تا تجلى زيادى نداشته باشد، آنگاه براى اينكه ايجاد اشتباه نكند، از طريق سنت و حديث به توضيح مفاد اين آيه پرداخت و پرده از مقصد حقيقى آيه برداشت.

اين جريان درست مانند اين است كه افراد خردمند و پخته اشياى بسيار قيمتى و گرانبها را در درون خانه در ميان اشيائى قرار مى‏دهند كه براى ببگانه چندان جلب توجه نكند هر چند خود اهل خانه، از درون آن آگاه مى‏باشند.

عين اين جريان بر آيه 3 از سوره مائده «اليوم يئس الذين كفرو من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا».

حاكم است اين بخش در ميان آيه مربوط به احكام لحوم وارد شده است و آيه از سه بخش تشكيل يافته است .

1- «حرمت عليكم الميته و الدم ...».
2- «اليوم يئس الذين كفروا ...».
3- «فمن اضطرفى مخمصة ...».

بخش دوم، ارتباطى به بخش اول و سوم ندارد حتى اگر از وسط آيه برداشته شود، لطمه‏اى به مضمون آيه وارد نمى سازد و فقط براى مصالح سياسى و عدم ايجاد حساسيت ، در ميان آيه مربوط به احكام گوشتها قرار گرفته است و ما تفصيل آن را در كتاب «تفسير صحيح آيات مشكله قرآن» آورده‏ايم.


پى نوشتها:

1- المقاييس ، ج 2، ص 49.
2- به المعجم المفهرس ، ماده «رجس» مراجعه فرمائيد.
3- به اين پرسش پاسخ ديگرى نيز داده شده است و ما نيز در تعليقه خود بر كتاب «قطاب الدوائر» ص 61 - 63 به اين پرسش پاسخ گفته‏ايم، ولى آنچه در اين جا نگارش يافت از وضوح بيشترى برخوردار است .
4- الصراط المستقيم ، ج 1، ص 184، تاليف زين الدين بياضى متوفاى 877 به (نقل مخالفان).
5- لسان العرب ، ج 11، ص 28 - 30.
6- تاج العروس ، ماده «اهل».
7- صحيح مسلم ج 7 باب فضائل على، ص 122 جامع الاصول ، ج 10، ص 103.
8- الشيعه و اهل البيت ، ص 16.
9- كشاف ، ج 2، ص 17: «ان هذه و امثالها مما يكرمكم به رب العزه و يخصكم بالانعام به يا اهل بيت النبوة فليست بمكان تعجب».
10- فروع كافى، ج 6، ص 256، چاپ دارالكتب الاسلاميه.
11- تفسير طبرى، ج 22، ص 5-7.
12- «الدالمنثور» ج 5، ص 198 - 199.
13- صحيح ترمذى ، جامع الاصول، ج 10، ص 100.
14- جلال الدين سيوطى در كتاب «الاتقان » ج 1، ص 176، در فصل هجدهم كه در جمع و ترتيب قرآن سخن مى گويد از «ابن الحصار» نقل مى كند: «ترتيب السور و وضع الايات مواضعها انما كان بالوحى كان رسول الله (ص) يقول: «ضعوا آية كذا فى موضع كذا» ترتيب سوره‏ها و قرارگيرى هر آيه در جاى خود از طريق وحى الهى انجام مى‏گرفت ، و پيامبر مى‏فرمود: اين آيه را در اين جا قرار دهيد».
15- مجمع البيان ، ج 8، ص 357.

تفسير منشور جاويد، آيت الله سبحانى ، ج 5، ص 281 - 313