قرينه سيزدهم: مرگ بدون شناخت امام, مرگ جاهليت است
قرينه ديگر, رواياتى است كه مرگ كسى را كه امام زمان خويش را نشناخته و يابيعت امامى را برگردن نداشته, مرگ جاهليت(مرگ در حال كفر و بت پرستى) دانسته است.
اين دسته از روايات, در منابع اهل سنّت, از طرق مختلف و با تعابير گوناگون و تنوع فراوانى نقل شده است. بنگريد:
1ـ تفتازانى در(شرح المقاصد) در ذيل آيه(اطيعواللّه و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم) از پيامبر(ص) نقل مى كند:
من مات ولم يعرف امام زمانه, مات ميتة جاهلية.1
2ـ معاويه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات بغير امام, مات ميتة جاهلية.2
3ـ ابن عباس از رسول خدا(ص) روايت مى كند:
من مات ليس على امام, فميتة جاهلية.3
4ـ عبداللّه بن عمر, از رسول خدا(ص) روايت مى كند:
من مات مفارقا للجماعة, فقد مات ميتة الجاهلية.4
5ـ همو نقل مى كند:
من مات من غير امام جماعة, مات ميتة جاهلية.5
6ـ همو نيز روايت كرده است:
من مات وليس عليه امام جماعة, فانّ موتته موتة جاهلية. 4
7ـ از رسول خدا(ص) نقل شده است:
من مات وليس عليه امام مات ميتة جاهلية.04
8ـ عامربن ربيعه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات وليس عليه طاعة, مات ميتة جاهلية.6
9ـ معاويه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات وليس فى عنقه بيعة, مات ميتة جاهلية.7
10ـ عبداللّه بن عمر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات بغير امام, مات ميتة جاهلية ومن نزع يدا من طاعة, جاء يوم القيامة لاحجة له.8
11ـ همو از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات وهو مفارق للجماعة, فانه يموت ميتة جاهلية.9
12ـ همو از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من فارق عليّا, فارقنى ومن فارقنى فارق اللّه.10
13ـ ابوهريره از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من خرج من الطاعة وفارق الجماعة, فمات مات ميتة جاهلية.11
14ـ عبداللّه بن عمر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من مات وهو يبغضك يا علىّ, مات ميتة جاهلية....12
15ـ عرفجه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
انّه ستكون هنات و هنات, فمن اراد ان يفرق امر هذه الامة وهى جميع, فاضربوه بالسيف كائنا من كان.25
16ـ عبداللّه بن مسعود از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من فارق الجماعة, فاقتلوه. 5
17ـ معاويه از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من فارق الجماعة شبرا, دخل النار.05
18ـ عبداللّه عمر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من فارق الجماعة شبرا, اخرج من عنقه ربق الاسلام.26
19ـ ابن حزم از عمربن خطاب نقل مى كند:
سمعت رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وسلم ـ يقول:(من خلع يدا من طاعة, لقى اللّه يوم القيامة لاحجّة له, ومن مات وليس فى عنقه بيعة, مات ميتة جاهلية.)27
20ـ ابن حزم از طريق عبداللّه بن عمروبن عاص از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
...من بايع اماما فاعطاه صفقه يده و ثمرة قلبه, فليطعه ان استطاع, فان جاء آخر ينازعه فاضربوا عنق الآخر.28
21ـ ابن حزم از عرفجه نقل مى كند كه او از رسول خدا(ص) شنيده است:
من اتاكم وامركم جميع على رجل واحد يريد ان يشق عصاكم او يفرق جماعتكم فاقتلوه.29
22ـ وى همچنين از طريق ابوسعيد خدرى از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
اذا بويع لخليفتين, فاقتلوا الآخر منهما.30
23ـ ابوذر از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
من فارق الجماعة شبرا, فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه. 31
24ـ ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل مى كند:
...ليس احد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت, الاّ مات ميتة جاهلية.32
از مجموعه روايات پيش گفته كه در صحاح, مسانيد وديگر مصنفات اهل سنّت آمده است, نكاتى مى آموزيم:
ـ در هر عصر و زمانى, همواره امام و رهبرى مشخص و معيّن وجود دارد كه شناخت او بر مسلمانان تكليف است, تا حدى كه مرگ كسى كه توفيق شناخت امامش را نيابد, مرگ جاهليت (يعنى مرگ در حال كفر و شرك) است.
ابن حزم درباره اهميت شناخت امام مى گويد:
براى مسلمان روا نيست كه دو شب را بدون آنكه بيعت امامى بر عهده اش باشد, سپرى كند.26
0ـ از جمله (مات ميتة جاهلية) كه در پايان بيشتر روايات اين باب به چشم مى خورد, استفاده مى شود كه مقصود از امام, شخص صالح(و شخصيت معنوى فوق العاده اى) است كه جانشين رسول خدا(ص) ـ و از خلفاى دوازده گانه آن حضرت ـ باشد; چرا كه هدف بعثت پيامبر(ص), بيرون آوردن انسانها از جاهليت و هدايت آنها به سوى بندگى خدا و حيات طيّبه است. پس, (مرگ جاهلى), مجازات و عقوبت بسيار بزرگى است كه لابد براى خطا و جرم بزرگى وضع شده است. آيا نشناختن هر پيشوايى از سوى مسلمان مؤمن, مى تواند خداوند را چنان به خشم آورد كه همه حسنات يك مسلمان را به خاطر آن, حبط نمايد(آنچنان كه گويى وى اصلا از رسالت نبىّ خاتم, بى خبر و بى بهره مانده است)؟ به علاوه, پيشواى غير صالح و فاقد شرايط امامت, اصولا توان هدايت مسلمانان را نخواهد داشت; چه رسد به اينكه نشناختن او, دليل گمراهى كسى و موجب بى ارزش شدن اعمال او باشد!
3ـ نكته ديگر, تاكيد بر همراهى با جماعت مسلمانان است; به طورى كه اگر كسى حتى (مثلا) يك وجب از جمعيت مسلمانان كناره گيرى كند و اسباب تفرقه را فراهم آورد و در همين حال بميرد, مرگش مرگ جاهليت و جايگاه او در آتش است (احاديث 4, ,3 ,6 ,7 ,8 ).
4ـ نكته چهارم اينكه اگر كسى از اطاعت و فرمان امام مفترض الطاعه مسلمانان سرباز زند و در چنين حالى مرگ را دريابد, به مرگ جاهليت از دنيا رفته است و در روز قيامت و در پيشگاه خداوند, براى عملكرد خود, هيچ دليل و برهانى ندارد (احاديث 3 و 9 ).
5ـ روايت چهاردهم, مرگ كسى را كه بغض و كينه اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) را در دل داشته باشد, مرگ جاهليت مى داند.
6ـ روايت دوازدهم, مفارقت و جدايى از اميرالمؤمنين على(ع) را جدايى از رسول خدا(ص) و جدايى از رسول خدا(ص) را جدايى از خداوند متعال مى داند. پر واضح است, كسى كه رابطه اش را با پروردگارش قطع كند, چه عاقبت بدى در انتظار او خواهد بود.
بنابر آنچه گذشت, آيا كسى كه از فرمان امام زمانش (على و فرزندش ـ ع ـ ) كه جانشين رسول خدا(ص) است و اطاعتش واجب و مسلمانان با او بيعت كرده اند, سرپيچى كرده, با او به جنگ مى پردازد و مردمان شام را از بيعت با او باز مى دارد و باعث تفرقه جماعت مسلمانان مى شود, مرگش, مرگ جاهليت نيست؟ آيا كسى كه بغض و كينه اميرالمؤمنين(ع) و فرزندانش را در دل دارد, از خدا و رسولش(ص) جدا نيست و فاصله نگرفته است؟ آيا چنين كسى را مى توان جانشين رسول اللّه(ص) و امام مسلمانان دانست؟ آيا غاصبان امامت و ولايت را مى توان جانشين پيامبر(ص) و مفترض الطاعه دانست؟
گروهى از فقهاى اهل سنت, معاويه و ياران او را از اهل (بغى) دانسته اند. در كتاب (الفقه على المذاهب الاربعة) مى خوانيم:
الحنفية قالوا: يشترط فى تغسيل الميّت المسلم ان لايكون باغيا; والبغاة عند الحنفية هم الخارجون عن طاعة الامام العادل وجماعة المسلمين ليقلبوا النظم الاجتماعية طبقا لشهواتهم, فكل جماعة لهم قوّة يتغلبون بها ويقاتلون اهل العدل, هم البغات عند الحنفية. 6
دانشمند ديگر اهل سنّت, (ابوبكر كاسانى حنفى) در بحث (شهيد) و اينكه چه كسى شهيد است, مى نويسد:
... كسى كه در جنگ با اهل بغى به قتل رسيده باشد, شهيد است. دليل ما مطلبى است كه از عمار ياسر نقل شده كه وى هنگامى كه در صفين در زير پرچم اميرالمؤمنين على در معرض شهادت قرار گرفت, گفت: (خونى را كه از من بر بدن و لباسم ريخته مى شود, نشوييد و لباسهايم را از تنم بيرون نياوريد; چرا كه من و معاويه, يكديگر را در پل صراط ملاقات خواهيم كرد).
و عمار, كشته شده اهل بغى بود; زيرا پيامبر اكرم(ص) به عمار فرموده بود: (تو را گروه طغيانگر(باغى) به قتل خواهند رساند).06
در اين باره, نظر فقهاى شافعى هم همانند نظر حنفيه است.36
ابن حجر نيز مى نويسد:
اين مطلب ثابت شده است كه اهل جمل, صفين و نهروان, (باغى) بوده اند و مؤيد اين مطلب, حديث على است كه فرمود: (امر شدم تا با ناكثين وقاسطين و مارقين, بجنگم). ناكثين, اهل جمل اند; زيرا آنان بيعت خويش را با اميرالمؤمنين شكستند. قاسطين, اهل شام اند; چون آنان از حق برگشتند و با على بيعت نكردند.
مارقين, اهل نهروانند; زيرا درباره آنان خبر صحيحى وجود دارد كه مى گويد:
(آنها از دين خارج مى شوند, چنانكه تير از كمان خارج مى شود). در مورد اهل شام, حديث عمار ثابت شده است كه (فرقه باغيه او را مى كشند).46
حال آيا معاويه را كه به اجبار و در روز فتح مكّه ايمان آورده65 و از اطاعت امامى عادل خارج شده و نظم اجتماعى جامعه اسلامى را بر هم زده است,66 مى توان جانشين و خليفه رسول خدا(ص) دانست؟!
شايسته ذكر است كه فريضه شناخت امام و پيروى از وى, اختصاص به عصر و زمان خاصى ندارد; بلكه فاصله زمانى پس از رحلت پيامبر(ص) تا روز قيامت را دربرمى گيرد و اكنون جاى سؤال از همه مسلمانان است كه آيا براى شناخت امام حق كوشيده اند و آيا او را مى شناسند؟
اگر پيروان هر يك از مذاهب چهارگانه اهل سنّت ادعا كنندكه از امام مذهب خويش پيروى مى كنند, و بيعت همان امام را برگردن دارند, يا ادعا كنند كه از خلفاى راشدين پيروى مى كنند و در بيعت آنان به سر مى برند, پاسخ مى گوييم:
اولا, امامان مذاهب چهارگانه, صرفا پيشواى فقهى بوده اند, و به عبارت ديگر, هر يك از آنان فقيهى بوده اند كه در حوزه مباحث فقهى, به اجتهاد پرداخته و فتوا داده اند.
ثانيا, هيچ يك از آنان در عصر خويش, زعامت و رهبرى سياسى مردم را برعهده نداشته اند, و از اين روى, هرگز كسى از بيعت با آنان سخن نگفته است; بلكه آنچه همواره مورد توجه همگان قرار داشته, نظريات فقهى آنان بوده است و بس.
ثالثا, چنانكه ملاحظه شد, در شمار زيادى از روايات اين مبحث, سخن از بيعت و اطاعت به ميان آمده است, و اين مسئله تنها در مورد امام و پيشواى زنده قابل تصور است; از اين جهت, بيعت با خلفاى راشدين يا با امامان مذاهب چهارگانه, براى مسلمانانى كه پس از عصر آنها زندگى كرده اند و مى كنند, غير قابل قبول و نابجاست و تاكنون از كسى چنين سخنى شنيده نشده است.
همچنين در تعدادى از احاديث, تصريح به شناخت (امام زمان) (من مات ولم يعرف امام زمانه...) شده است, كه به دليل سوم ما اشاره دارد.

1.شرح المقاصد, ج5, ص239
2. مسند احمدبن حنبل, ج4, ص;96 حليةالاولياء, ج3, ص224(با تصريح به صحت حديث); المعجم الكبير, ج19, ص;388 مجمع الزوائد, دارالفكر, ج5, ص;393 كنزالعمال, ج1, ص103وج6, ص65
3. اتحاف سادةالمتقين, ج6, ص334
4. الفقيه و المتفقه, خطيب بغدادى, دارالكتب العلمية, ج1, ص;165 مسند احمدبن حنبل, ج2, ص70, 93,97,;123 المعجم الكبير, چاپ عراق, ج12, ص;335 كنزالعمال, ج6, ص65, ح;14862 التاريخ الكبير, ج1, ص325
5. المعجم الكبير, داراحياء التراث, ج12, ص;337 اتّحاف سادة المتقين, ج6, ص334
6. مستدرك حاكم, ج1, ص;77 اتحاف سادةالمتقين, ج6, ص;122 مجمع الزوائد, چاپ قدسى, ج5, ص;225 الدرّالمنثور, سيوطى, چاپ اسلاميه, تهران, ج2, ص61
7.السنّة, ابن ابى عاصم, المكتب الاسلامى, ج2, ص;503 مجمع الزوائد, ج5, ص405
8. مجمع الزوائد, ج5, ص403
9. صحيح مسلم, كتاب الامارة, ح;58 سنن بيهقى, ج8, ص;156 المعجم الكبير,احياءالتراث, ج19, ص;335 اتحاف سادةالمتقين, ج6, ص;122 تفسير ابن كثير, ج2, ص;302 سلسلةالاحاديث الصحيحة, آلبانى, المكتب الاسلامى, ج2, ص;715 التاج الجامع للاصول, ج3, ص46
10. مسند ابى داود, دارالمعرفة, ص259
11. مسند احمدبن حنبل, ج2, ص83 و 154
12. المعجم الكبير, احياءالتراث, ج12, ص;323 مجمع الزوائد, ج9, ص173
13. صحيح مسلم, كتاب الامارة, ب13, ح;53 تيسير الوصول, ج2, ص39
14. المعجم الكبير, احياءالتراث, ج12, ص321
15. صحيح مسلم, كتاب الامارة, ب14, ح5
16. الفقيه والمتفقه, ج1, ص164
17. مستدرك حاكم, ج1, ص118
18. المعجم الكبير, احياءالتراث, ج12, ص;337 مجمع الزوائد, ج5, ص;398 الفقيه والمتفقه, ج1, ص164 و نيز رجوع شود به: الفقيه و المتفقه, ج1, ص164, روايت عبداللّه بن عباس.
19. المحلى, ج9, ص359
20. همان, ص360
56و57. المحلّى, ج9, ص360
21. سنن بيهقى, ج8, ص;157 مستدرك حاكم, ج1, ص117
22. سنن بيهقى, ج8, ص;157 صحيح بخارى, باب السمع والطاعة للامام.
23. المحلى, ج9, ص359
24. الفقه على المذاهب الاربعة, جزيرى, داراحياءالتراث, ج1, ص109
25. بدائع الصنائع, ابو بكر كاسانى حنفى, دارالكتاب العربى, ج1, ص323
26. رجوع شود به: مغنى المحتاج, خطيب شربينى, داراحياءالتراث, ج4, ص123
64. تلخيص الحبير, ج4, ص44
27. تاريخ الخلفاء, قم, انتشارات شريف رضى, ص194
28. امام نووى, شارح صحيح مسلم, در شرح حديث پانزدهم(كه گذشت) مى گويد: پيامبر اكرم در اين حديث, امر كرده اند به قتال هر كسى كه بر امام مسلمين خروج كند, يا اينكه درصدد آن باشد تا در اجتماع مسلمانان ايجاد تفرقه نموده, وحدت كلمه آنان را از ميان ببرد.(المنهاج: شرح النواوى على صحيح المسلم, بيروت, دارالقلم, ج12, ص483).