اظهارات چاره انديشانه دانشمندان اهل سنت درباره اين احاديث
در بررسىِ نظرات دانشمندان اهل سنت نيز بنا بر اختصار است, و تنها به ذكر چند نمونه
از اين اظهار نظرها اكتفا مى كنيم. پس به گذشته باز مى گرديم و بحث را از عصر
صحابه آغاز مى كنيم.
1 ـ عبداللّه بن عمر
از عبدالله بن عمر نقل شده كه روزى
درباره خلافت اسلامى سخن مى
گفت, او در همين رابطه به بحث خلفاى دوازده
گانه بعد از رسول خدا پرداخت كه
چنانكه در روايت آمده, همگىِ آنان از قريش اند.
وى سپس خلفاى دوازده گانه رسول گرامى اسلام را به اين ترتيب نام مى برد: 1 ـ ابوبكر;
2 ـ عمر; 3 ـ عثمان; 4 ـ معاويه; 5 ـ يزيد; 6 ـ سفاح; 7 ـ منصور; 8 ـ جابر; 9 ـ
امين; 10 ـ سلام; 11 ـ مهدى; 12 ـ اميرالعصب5; و مى افزايد كه همه آنها صالح اند
و نظيرشان يافت نمى شود!
در صورت حديث عبداللّه عمر, نكاتى قابل ذكر است:
الف ـ نخست اينكه ايشان, معاويه و يزيد و منصور را ازجانشينان پيغمبر دانسته, امّا
از اميرالمؤمنين على(ع), پسر عم, داماد و برادر رسول خدا(ص) سخنى به ميان نياورده
است, در حالى كه تمام امت اسلامى, آن حضرت را خليفه و جانشين پيامبر مى دانند.
شيعيان آن حضرت را خليفه بلا فصل پيامبر مى دانند واهل سنت نيز ايشان را ـ گرچه
در مراتب بعد ـ جانشين پيامبر مى دانند امّا گويا عبدالله عمر از اجتماع امت
اسلامى كناره گيرى كرده و نظر آنان را نمى پذيرد. شواهد و قرائنى نيز در زندگى او
يافت مى شود كه بيانگر اين واقعيت است; مثلاً اينكه او از سر خصومتى كه با
اميرالمؤمنين(ع) داشت, با آن حضرت بيعت نكرد و از بيان فضايل وى نيز خود دارى
نمود. ولى در عوض با يزيدبن معاويه بيعت كرد و رهبرى او را به عنوان
خليفه
پيغمبر(ص) پذيرفت!
براستى چه شباهتى ميان اعتقاد و عملِ يزيد با پيامبر خدا(ص) وجود داشته كه عبدالله
عمر او را به عنوان جانشين پيغمبر خدا مى پذيرد, ولى اميرالمؤمنين(ع) را به عنوان
جانشين آن حضرت نمى پذيرد؟
ب ـ چنانكه مى دانيم, پيامبر خدا(ص) پرچم دار عدالت و ارزشهاى الهى و انسانى و
نمونه
كامل ايمان و تقواست, و يزيد مظهر فساد و ظلم و
نمونه مجسّم همه رذائل انسانى
است و چنين فردى نمى تواند جانشين پيغمبر خدا باشد؟ معاويه و منصور و... نيز چنين
اند و دست كمى از يزيد ندارند بلكه از او بدترند.
ج ـ ايشان, (جابر) و (سلام) و (اميرالعصب) را از جانشينان پيامبر معرفى نموده است.
اينك اين سؤال مطرح است كه:
اينان كيانند؟ اصل و نسبشان چيست؟ آيا جزء خلفاى اموى اند يا عباسى؟ در چه عصر مى
زيسته اند؟ تاريخ زندگى آنان را كدام يك از مورخان به
رشته تحرير در آورده است؟
در چه تاريخى به حكومت دست يافته و در چه نقطه اى از جهان, سمت جانشينى پيامبر
اكرم(ص) را عهده دار بوده اند؟ از عملكردشان در آن دوران چه اطلاعاتى در دست است؟
و آيا اصولاً چنين افرادى وجود خارجى داشته اند يا اينكه وجودشان از نوع وجود ذهنى
و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟
د ـ چنانكه مى دانيم, خلافت از زمان يزيدبن معاويه در سال 64 هجرى تا زمان(سفاح) در
سال 132 هجرى قطع مى شود, و امت اسلامى در طول اين مدت مهمل و بدون سرپرست باقى مى
ماند. لابد به نظر عبدالله عمر, مردم مسلمانى كه در طول اين شصت و هشت سال مى
زيسته اند نياز به رهبر نداشته اند! در حالى كه خود او از رسول خدا(ص) نقل مى كند
كه:
من مات بغير امام مات ميتة جاهلية.7
بدين ترتيب آيا مرگ كسانى كه در طول اين مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهليت نخواهد
بود؟
نيز ابن حزم است كه مى گويد:
براى مسلمان روانيست كه دو شب را بدون آنكه بيعت امامى بر عهده اش باشد سپرى گرداند.8
ه ـ از اينها كه بگذريم, منصور ستمگر چه شخصيتِ برجسته اى دارد كه رسول خدا(ص) به
خلافتش نسبت به مسلمانان تصريح نمايد؟ نيز چرا عمربن عبدالعزيز كه بهترين
خليفه
اموى بوده به جاى يزيد معرفى نشده است؟ و چرا شرابخوارى چون يزيد و معاويه بايد
لباس خلافت اسلامى را بپوشند, ولى عمربن عبدالعزيز ومعاوية بن يزيد ـ كه چهل روز
لباس خلافت را پوشيد و سپس كند و دور انداخت ـ حق ندارند آن را بپوشند و مورد
تصريح قرار گيرند؟ در صورتى كه بسيارى از ائمه حديث, چنانكه در تاريخ ابن كثير9
و تاريخ الخلفاء10 سيوطى آمده, تصريح به خلافت و عدالتِ عمربن عبدالعزيز كرده و او
را از خلفاى راشدين دانسته اند.
و ـ متن حديث گواه صادقى بر ساختگى بودن آن است, زيرا خليفه اى كه بشارت آمدنش داده
مى شود, اگر چون معاويه پسر هند باشد و يا چون (جابر) و (سلام) و (اميرالعصب) وجود
خارجى نداشته باشند معلوم است كه چنين خبرى ساختگى و دروغ است.
گذشته بر اين, وقتى رسول خدا(ص) فرمود: (خلفاى پس از من دوازده نفرند), به طور قطع
به افراد مشخصّى نظر داشته است; چرا كه در غير اين صورت چه تفاوت مى كندكه عدد
آنان دوازده تن باشد يا بيشتر و كمتر.
از اين گذشته, پيامبر(ص) فصيح ترين مرد عرب است و مشكل است باور كنيم كه فصيح ترين
فرد روزگار خود22 و يا همه روزگاران, سخنى بگويد كه در مخاطبانش ايجاد سؤال كند,
ولى اين گوينده فصيح, آنان را براى هميشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ
ندهد! نيز نمى توان باور كرد كه اين گوينده فصيح و معصوم كه ريزترين مسائل مورد
نياز جامعه اسلامى را به صراحت بيان نموده, در مورد چنين
مسئله مهم و سرنوشت
سازى, سخن را مجمل بيان كند و تفسير و تعيين مصاديق آن را به عالمان دربار سلاطين
اموى وعباسى و... واگذار كند, تا آنان براساس تمايلات نفسانى خود به تفسير سخن
پيامبر بپردازند و هر كسى را كه خواستند انتخاب كنند و به عنوان جانشينان رسول خدا
معرفى نمايند, و هركسى را نخواستند يا سياست روز اقتضا نكرد رد كنند, گرچه مورد
توجه خاص رسول اكرم(ص) باشد؟
گذشته بر اين, صحابه و ياران رسول خدا(ص) كه
درباره ريزترين مسائل از آن حضرت سؤال
مى كردند, وقتى مسئله اى چنين مهم را از پيامبر گرامى نشنيدند چرا از رسول(ص) خدا
درباره جانشينان آن حضرت سؤال نكردند؟ بخصوص كه آنان با
همه وجود, اين حقيقت را
لمس كرده بودند كه عزت مسلمانان, مرهون رهبرىِ شايسته پيامبر است.
به طور قطع صحابه بارها در اين باره از پيامبر(ص) سؤال كرده اند اما مصالحِ سياسى
و اجتماعىِ حافظان حديث يا به تعبير بهتر, مصالح و منافع حكام اموى و عباسى اقتضا
نكرده تا اين بخش از فرمايشات نبى مكرّم اسلام را در آثار خود ذكر كنند.
سيوطى به نقل از (احمد) و (بزاز) از (ابن مسعود) چنين نقل مى كند:
از پيامبر(ص) در مورد عدد خلفايى كه بر اين امت حكومت مى كنند سؤال شد, حضرت
فرمود: دوازده نفرند به عدد نقباى بنى اسرائيل.10
نيز دانشمند ديگر اهل سنت, حنفى قندوزى از طريق ابن عباس حديثى را نقل مى كند
كه براساس آن از رسول خدا درباره جانشينان وى سؤال شده و حضرت در پاسخ از تك تك
آنان نام برده اند كه اول آنان على(ع) و آخرشان مهدى است.11
ز ـ خلفاى دوازده گانه رسول خدا(ص) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامى اند,
و امت اسلامى اختصاص به مردم مسلمانى كه در عصر خلفاى راشدين و سلاطين اموى و
اوايل دوران شاهان عباسى مى زيسته اند ندارد, بلكه مردم مسلمانى كه در سده هاى بعد
زندگى كرده و مى كنند نيز از امت محمد(ص) به حساب مى آيند.
بنابراين معقول نيست كه افرادى خواسته باشند خلفاى دوازده
گانه پيامبر را به آن
عصر اختصاص دهند.
احاديث متعددى نيز وجود دارد كه اين معنا را تائييد مى كند. مانند آنچه احمد حنبل
در مسند از رسول خدا نقل كرده كه فرمود: (يكون لهذه الامة اثنا عشر
خليفة)25, كه نشان مى دهد خلفاى دوازده گانه, به زمان و مردم خاصى اختصاص نداشته,
بلكه متعلق به تمام امت اسلامى, درهمه اعصار و قرون است. در اين باره احاديثِ
متعدد ديگرى نيز هست كه مواردى از آن خواهد آمد.
ح ـ در متن حديث نيز بنابر نقل (ابوداود سجستانى) به
جمله كلهم تجتمع عليه الامة
بر مى خوريم كه توجيهات دانشمندان اهل سنت را
درباره اين حديث نفى مى كند, از اين
جمله استفاده مى شود كه يكى از ويژگيهاى جانشينان دوازده
گانه رسول خدا(ص) اين
است كه همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشينىِ پيامبر
پذيرفته اند, در حالى كه مى دانيم خلفاى اهل سنت, نه در عصر خود و نه در عصرهاى
بعد, هيچ گاه مورد قبول همه امت اسلامى نبوده اند, چرا كه اولاً: در عصر خود
حاكمان اموى و عباسى هزاران انسان بى گناه از ميان شخصيتهاى
برجسته اسلامى بسر مى
برده اند و هزاران نفر ديگر نيز توسط آنان به قتل رسيده اند. آنچه اين افراد را به
چنين سرنوشتى دچار ساخته بود, مخالفت آنان با حكومت آن حكام بود. همچنين امامان
شيعه كه همگى آنان از اهل بيت و فرزندان پيامبر اكرم(ص) هستند, به دست همين خلفا
به شهادت رسيده اند. و شهادت آنان نيز به اين دليل بود كه نه تنها حكام اموى و
عباسى را قبول نداشتند, بلكه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.
گذشته بر اين, مسئله بيعت و انتخاب آزادانه مردم براى هيچ يك از حاكمان اموى و
عباسى تحقق نيافته است, چرا كه خلافت در ميان آنان موروثى بوده است. در اين صورت,
بيعت مردم امرى صورى و ظاهرى بيش نبوده است.
ثانياً: اين مسئله در ميان اهل سنت نيز مورد اختلاف است; زيرا توجيهات آنان متناقض
بوده و هركس در اين باره, چيزى گفته و نظر جدا از نظر ديگرى ارائه نموده است. اين
اختلاف آرا نشان مى دهد كه جانشينان دوازده
گانه پيامبر(ص) كسانى نيستند كه
دانشمندان اهل سنت معرفى كرده اند وگرنه بايد مورد اتفاق امت مى بودند.
2 ـ جلال الدين سيوطى
شخصيت ديگرى كه در اين زمينه اظهار نظر نموده است, دانشمند بزرگ
اهل سنت جلال الدين سيوطى است. وى در كتاب تاريخ الخلفاء مى گويد:
هشت تن از خلفاى دوازده گانه پيامبر عبارتند از:ابوبكر, عمر, عثمان, على, حسن بن
على, معاوية, عبدالله بن زبير و عمربن عبدالعزيز. وى آنگاه احتمال داده است كه دو
نفر ديگر از خلفاى دوازده گانه, المهتدى و الظاهر از سلاطين بنى عباسى باشند, چون
اين دو نفر به عقيده سيوطى افراد عادلى بوده اند.
او مى افزايد:
و اما دو نفر ديگر باقى مانده اند كه بايد به انتظار آنان بنشينيم: يكى از آن دو,
(مهدى) است كه از اهل بيت محمّد است.
و از نفر دوم نام نمى برد. بنابراين, سيوطى با
همه تلاشها تنها توانسته است به گمان
خود يازده تن از خلفا را مشخص نمايد و در ميان سلاطين اموى و عباسى نتوانسته است
فرد ديگرى پيدا كند كه به نظر او شايستگى هاى لازم را براى تصدّى خلافت اسلامى
دارا باشد و از شرطى كه او براى خلافت ذكر مى كند, يعنى عدالت برخوردار باشد.
بگذريم از اينكه شمارى از اشكالاتى كه به عبدالله بن عمر وارد بود, بر سيوطى نيز
وارد است و افزودن بر آنها اشكالات ديگرى نيز بر او وارد است, از جمله اينكه در
مورد المهتدى و الظاهر مشخص نمى كند كه كدام يك
خليفه نهم و كدام يك خليفه دهم
است, و تازه اين دو تن را هم براساس احتمال برگزيده است, نه به طور قطع و يقين.
نيز در مورد حضرت مهدى(ع) روشن نمى سازد كه مهدى يازدهمين
خليفه رسول خدا است يا
دوازدهمين خليفه, اين امر نشانه آن است كه خود سيوطى نيز به اين اقدام خود اعتقاد
ندارد, بلكه صرفاً مى خواهد احاديث وارد شده در مورد خلفاى دوازده گانه را توجيه
كند وگرنه ترديد در چنين مسئله مهمى معنا ندارد.11
3 ـ ابن حجر
شيخ الاسلام ابن حجر عسقلانى نيز در شرح صحيح بخارى 27 در بحث
از حديث جابر بن سمره كه نبى اكرم(ص) براساس آن جانشينان خود را دوازده نفر اعلام
نموده اند,12
در صدد چاره جويى بر آمده تا راه حلى براى اين مشكل ارائه دهد, وى كه علاقه فراوانى
به خاندان اموى دارد, كوشيده است تا شمار خلفاى دوازده
گانه پيامبر را از ميان
سلاطين اين خاندان انتخاب وتكميل كند. وى برخلاف عبدالله بن عمر و جلال الدين
سيوطى, هيچ سهمى از خلافت پيامبر را به دودمان بنى عباس اخصاص نداده و تمام آن را
ملك مطلق بنى اميه مى داند.
وى نخست نظر قاضى عياض را نقل نموده كه خلفاى دوازده
گانه را اين گونه معرفى مى
كند: 1ـ ابوبكر; 2 ـ عمر; 3 ـ عثمان; 4 ـ على(ع); 5 ـ معاويه; 6 ـ يزيد; 7ـ
عبدالملك بن مروان; 8 ـ وليدبن عبدالملك; 9 ـ سليمان بن عبدالملك; 10ـ يزيدبن
عبدالملك; 11ـ هشام بن عبدالملك; 12 ـ وليد بن يزيد بن عبدالملك. ابن حجر سپس, سخن
قاضى عياض را تحسين نموده و آن را برساير احتمالات ترجيح مى دهد
چنانكه پيش از اين گفتيم سيوطى عدالت را براى خليفه اسلامى و جانشين پيامبر(ص) شرط
مى دانست و به همين دليل اكثر قريب به اتفاق سلاطين اموى و عباسى را كه به نظر او
فاقد اين شرط بودند از شمار جانشينان پيامبر حذف نمود, و اين در حالى بود كه وى
براى كامل نمودن عدد خلفاى رسول خدا با كمبود مواجه بود. او حاضر شد
عدد خلفاى دوازده گانه را ناتمام باقى گذارد, ولى از سلاطين ستمگر اموى كسى را انتخاب
نكند.
ولى قضيه در مورد (ابن حجر) كاملاً بر عكس است و گويى او نه تنها عدالت را شرط نمى
داند, بلكه به دنبال كسانى مى گردد كه از شرط عدالت برخوردار نباشند! چنان كه
ديديم ابن حجر نخست در صدد آن است تا شمار خلفاى دوازده گانه را از ميان پادشاهان
اموى انتخاب كند, و ثانياً اصرار دارد تا خلفاى را از ميان انسانهاى ستمگر برگزيند
و به همين دليل با توجه به اينكه بسيارى از دانشمندان اهل سنت عمر بن عبدالعزيز را
عادل دانسته, و حتى او را جزء خلفاى راشدين به حساب آورده اند, ولى ابن حجر به
دليل اعتقاد و روحيه خاصى كه دارد او را نيز از خلافت محروم كرده است. به نظر مى
رسد اين اقدام ابن حجر, هيچ دليلى نمى تواند داشته باشد جز اينكه عمر بن عبدالعزيز
به عقيده دانشمندان اهل سنت فرد عادلى بوده است!.
با اينكه حكومت عمر بن عبدالعزيز در فاصله خلافت دو تن از فرزندان عبدالملك بن مروان,
يعنى سليمان و يزيد قرار گرفته, ابن حجر سليمان و يزيد را جزء جانشينان پيامبر مى
داند, ولى عمر بن عبدالعزيز را كه در ميان اين دو نفر به حكومت رسيده و حكومت او
به گواهى تمامى دانشمندان اهل سنت از آن دو بهتر بوده به عنوان خليفه پيامبر نمى
پذيرد.
4 ـ سفيان ثورى
او نيز كه از دانشمندان برجسته اهل سنت است, واژه (خلافت) را
تنها بر پنج نفر قابل اطلاق مى داند و از سلاطين اموى و عباسى, به جز عمربن
عبدالعزيز, كس ديگرى را شايسته چنين مقامى نمى داند. او مى گويد:
خلفا پنج نفرند: ابوبكر, عمر, عثمان, على(ع), و عمربن عبدالعزيز.13
سفيان ثورى گرچه كوشيده است تا نيروهاى ناشايست را از
صحنه خلافت اسلامى كنار زند
ولى راه حلى كه ارائه مى دهد مشكل خلفاى دوازده
گانه را حل نمى كند; چرا كه او درباره هفت نفر باقى مانده حرفى براى گفتن ندارد.
5 ـ ابن كثير
وى در البداية والنهايه پس از نقل حديث جابربن سمره (لايزال هذا
الامر عزيزاً
حتى يكون اثنا عشر خليفة كلهم من قريش), مى گويد:
چهار نفر از اين دوازده نفر عبارتند از: ابوبكر, عمر, عثمان, على, و عمر بن عبدالعزيز
نيز از آن جمله است. برخى از بنى عباس نيز از آنها هستند.
وى اضافه مى كند:
مقصود اين نيست كه اين دوازده تن بر نظم و ترتيب خاص, (و از قوم و
تيره مخصوص)
باشند, بلكه مقصود اين است كه دوازده امام و
خليفه وجود پيدا كنند; مقصود ائمه
دوازده گانه شيعيان كه اولشان على و آخرشان[ مهدى] منتظر است ـ نيز نيستند; چون در
ميان اينان جز على(ع) و فرزندش حسن, كسى بر امت حكومت نداشته است.14
درباره سخن ابن كثير نكاتى به نظر مى رسد كه
خلاصه آن چنين است:
الف ـ نخست اينكه او از برشمردن نام خلفا درمانده و تنها به ذكر نام پنج تن از آنان
اكتفا كرده است. وقتى كه دانشمندى چون ابن كثير قادر به بر شمردن نام خلفا نيست,
وظيفه مردم عادى چيست و آنان چونه خلفاى رسول خدا(ص) را بشناسند؟
ب ـ وى علاقه فراوانى به دودمان اموى دارد, اما به نظر مى رسد اطلاعات
گسترده تاريخىِ
او از عملكرد نادرست اعضاى خانواده اموى, موجب گشته است تا جز عمر بن عبدالعزيز
از كس ديگرى از حاكمان اموى به عنوان جانشين رسول خدا(ص) ياد نكند.
ج ـ او حسن بن على(ع) را به عنوان يكى از جانشينان رسول خدا(ص) معرفى نكرده است.
حسن بن على(ع) هم از صحابه است و هم از اهل بيت. تمامى دانشمندان اهل سنت صحابه
رسول خدا(ص) را عادل مى دانند, و نيز مى دانيم كه اهل بيت رسول به گواهى قرآن كريم
از هرگونه رجس و پليدى پاك و منزه اند. از اين گذشته, احاديث فراوانى از رسول خدا
در فضيلت حسن بن على(ع) رسيده كه جز درباره اهل بيت
درباره احدى چنان فضايلى نقل
نشده است.
پس معلوم نيست چرا ابن كثير از حسن بن على(ع) نام نمى برد ولى از عمر بن عبدالعزيز
نام مى برد. اگر ملاكِ خلافت از نظر ابن كثير, دست يافتن به حكومت ظاهرى باشد,
چنين امرى در مورد حسن بن على(ع) تحقق يافته است, و اگر ملاك, فضيلت باشد, باز او
واجد همه فضايل است.
د ـ وى مى گويد: (لازم نيست خلفاى دوازده گانه رسول خدا از نسق
وخانواده واحدى
باشند) ولى براى اين سخن خود دليلى ذكر نمى كند. وقتى رجال يك خانواده هر يك در
عصر خود با فضيلت ترين باشد, آيا مى توان به
بهانه اينكه خلفاى دوازده گانه رسول
خدا(ص) نبايد بر نَسَق واحدى باشند, خلافت را از او دريغ نمود؟ و فرد نالايقى را
بجاى او برگزيد؟!
ه ـ وى مى گويد: (خلفاى دوازده گانه اى كه شيعه بدانها معتقد است نيز مقصود نيست)
, چون به عقيده او از امامان شيعه جز دو تن, يعنى على(ع) و فرزندش حسن(ع), كسى به
حكومت دست نيافته است.
در پاسخ مى گوييم: اولاً: مگر هر كسى با هر شرايطى كه به حكومت دست يافت, جانشين
رسول خدا(ص) است؟ و اگر چنين است, پس چرا ابن كثير, معاويه و يزيد و ساير حكام
اموى و عباسى را به عنوان جانشين رسول خدا معرفى نكرده است؟ چون همه اينان به
حكومت ظاهرى دست يافتند. ثانياً: حسن بن على(ع) هم از امامان شيعه بود و هم از اهل
بيت رسول(ص) و هم به خلافت و حكومت دست يافته بود, پس چرا ابن كثير ايشان را در
شمار خلفاى پيامبر(ص) نام نبرده است؟ مگر در عمر بن عبدالعزيز چه امتيازى وجود
داشته كه ابن كثير از او به عنوان خليفه رسول خدا(ص) نام مى برد, ولى از فرزند
رسول خدا(ص) نام نمى برد؟
ابن كثير, براى مشروعيت خلافت همين پنج نفر نيز هيچ دليلى از صاحب شريعت ذكر نكرده
است, و به عبارت ديگر, جز بر خلافت اميرالمؤمنين(ع), بر خلافت ساير افراد ياد شده
دليلى وجود نداشته تا ابن كثير از آن ياد كند.
و ـ سفينه حديث صحيحى از رسول خدا(ص) نقل مى كندكه فرمود:
دوران خلافت در امت من سى سال است و پس از آن پادشاهى است.15
چنانكه مى دانيم حكومت عمربن عبدالعزيز پس از مدت ياد شده و در سال 99 هجرى تحقق
يافته است. 16 بنابراين عمربن عبدالعزيز را نيز نمى توان جزء خلفا دانست, بلكه او
نيز در زمره پادشاهان اموى قرار دارد.
سعيدبن جمهان كه روايت فوق را از سفينه نقل كرده است مى گويد:
سفينه به من گفت: دوران خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را حساب كن و دوران خلافت على(ع)
را بر آن بيفزا; آن را سى سال خواهى يافت. سعيد مى گويد: به سفينه گفتم: بنى اميه
گمان مى كنند كه خلافت در ميان آنها است. سفينه گفت: دروغ مى گويند پسران زنِ چشم
كبود, بلكه آنان از پادشاهانند, آن هم از بدترينِ پادشاهان.
1. تاريخ الخلفاء, ص210
2 . مسند ابى داوود, طياسى, درالمعرفة, ص259
3 . المعلى, ابن حزم, درالآفاق, ج9, ص359
4 . تاريخ ابن كثير, مكتبة المعارف, ج6, ص198
5 . تاريخ الخلفاء, ص12
6 . تهذيب تاريخ دمشق الكبير لابن عساكر, داراحياء التراث العربى, ج2, ص131
7 . تاريخ الخلفاء, ص10
8 . ينابيع المودة, ج2, ص529
9 . مسند احمدبن حنبل, ج5, ص106
10 . رجوع شود به: تاريخ الخلفاء, ص 10 ـ 12
11 . فتح البارى, ج13, ص214
12 . صحيح البخارى, دارالجيل, ج9, ص101
13 . سنن ابى داوود, ج4, كتاب السنّة, باب 7
14 . البداية والنهاية, ج1, ص153
15 . سنن الترمذى, كتاب الفتن, باب ;48 التاج الجامع للاصول, ج3, ص;40 كنزالعمال,
ج6, ص;87 تاريخ الخلفاء, دارالقلم, ص17 با تصريح به صحت حديث.
16 . تاريخ الخلفاء, ص261