امام على(ع) و سياست واقع بينانه

سيد احمد خاتمى

در مقاله قبل اين موضوع را مطرح كرديم كه چرا امام‏على(ع)پيشنهاد ابقاء معاويه را بر حكومت ولو به طور موقت‏نپذيرفت؟

اولين پاسخ اين بود كه اين پيشنهاد، با روح حكومت علوى، كه‏حاكميت ارزشهاى الهى است، ناسازگار بود; در اين مقاله برآنيم‏كه اثبات كنيم با صرف نظر از اين مسئله هم اين پيشنهاد غيرواقع‏بينانه و ناصواب بود و امام(ع)با بصيرت الهى، از پيامدهاى‏ناگوار آن مطلع بود.

مدارا، ارزش اخلاقى

«مدارا» در حوزه اخلاق اسلامى، جايگاه والائى دارد. «مدارا»به معناى سازگارى با خلق و خوى مردم و نداشتن درگيرى و رفتارهمراه با حلم و بردبارى است. اين ارزش اخلاقى در بين خوديها وآنان كه در جايگاه عناد و دشمنى نيستند، فوق العاده موردتاكيد است.

در روايتى از پيامبر گرامى اسلام(ص)رسيده است كه:

«ثلاث من لم يكن فيه لم يتم له عمل ورع يحجزه عن معاصى الله‏و خلق يدارى به الناس و حلم يرد به جهل الجاهل‏» .

سه خصلت است كه اگر كسى از آن برخوردار نباشد هيچ كارش سامان‏نمى‏يابد. اين سه عبارتند از:

1 تقوايى كه آدمى را از سرپيچى فرمان الهى بازدارد.

2 اخلاقى كه با آن با مردم بسازد.

3 حلمى كه نادانى شخص جاهل با آن پاسخ داده شود.

اين خصلت‏براى كسانى كه در مسند زمامدارى و هدايت مردم قراردارند بسيار ضرورى است. در روايتى از امام صادق(ع) مى‏خوانيم:

«جاء جبرئيل الى النبى(ص)فقال يا محمد ربك يقرئك السلام ويقول لك دار خلقى‏» .

جبرئيل نزد پيامبر(ص)آمد و عرض كرد: اى محمد پروردگارت سلام‏مى‏رساند و مى‏گويد با بندگان خداوند مدارا كن!

پيامبر گرامى اسلام(ص)به اين دستور كاملا عمل كرد و به حق‏كانون مدارا و رفق با مردم بود و آن را همسنگ فرائض مى‏ديد:

فرمود: «امرنى ربى بمداراه الناس كما امرنى باداءالفرائض‏» .

پروردگارم مرا به سازگارى با مردم امر فرمود، چنان كه دستوربه انجام واجبات داد.

مداراى منفى

لكن مرز «مدارا» عبارت است از «تحمل سازنده‏» ، بنابراين‏جايى كه مدارا سازندگى ندارد، مورد سفارش نيست.

در اصول و مبانى اعتقادى و اخلاقى و سياسى، موردى براى كوتاه‏آمدن نيست. در اين موارد بايد كاملا پافشارى داشت آن چنان كه‏پيامبراكرم(ص)چنين بود.

نيز با دشمنان كينه توز كه از مدارا سوء استفاده مى‏كنند،نبايد مدارا را مطرح كرد.

پيشنهاد ناصواب

مدارا با معاويه از مصاديق بارز مداراى غير سازنده و نامطلوب‏بود.

پيشنهاد ابقاء معاويه بر شام به طور موقت از جهت‏سياسى‏پيشنهادى خام و غير واقع بينانه بودو پذيرش آن نه تنها گرهى رانمى‏گشود، بلكه بر مشكلات حكومت‏حضرت مى‏افزود.

از طرف ديگر، ياران و وفاداران مخلص حضرت نيز كه با دنيايى‏اميد با حضرت بيعت كرده بودند دچار تزلزل و حيرت مى‏شدند.

سخن اين است كه گرچه خواسته معاويه ابقاء بر حكومت‏شام بود،ولى اگر امام او را ابقاء مى‏كرد و تسليم حكومت مركزى امام‏مى‏شد؟ آيا با مولا همراهى مى‏كرد؟ آيا او دست از شيطنت مى‏كشيد يالااقل از كينه توزيهايش مى‏كاست؟

واقعيت‏هاى تاريخى مى‏گويند كه اين مدارا كاملا منفى بود وپذيرش آن جز ضربه بر حكومت مولى چيز ديگر نبود.

اين واقعيتها عبارتند از:

الف - روحيه اشرافى گرى و رياست‏طلبى معاويه

معاويه بيش از دو دهه بدون هيچ مشكلى بر شام حكم رانده و باسلطه بر سرزمين حاصلخيز شامات، زندگى كاملا مرفهى را براى خودتدارك ديده و با استفاده از ثروتهاى بادآورده و غارت بيت‏المال،غرق در ناز و نعمت زندگى مى‏كرد. آيا چنين كسى مى‏پذيرد كه‏كارگزار حكومت عدل علوى(ع)باشد؟

معاويه به صراحت و بى‏پروا در خطبه جمعه مى‏گويد كه:

«انما المال مالنا والفى‏ء فيئنا فمن شئنا اعطيناه و من شئنامنعناه‏» .

بيت المال مال ماست، مالياتها ملك ماست; به هر كس بخواهيم‏مى‏دهيم و به هر كس بخواهيم نمى‏دهيم.

نيز مى‏گويد:

«الارض لله و انا خليفه الله فما اخذت من مال الله فهو لى وما تركته كان جائزا لى‏» .

زمين از آن خداست و من جانشين اويم هر آنچه از مال خدا را كه‏گرفتم ملك شخصى من است و هر چه را رها كردم برايم جايز است.

آيا شخصى با اين منطق، اصلا گروه خونى‏اش با ححكومت عدل علوى‏سازگار است؟! هرگز!

اين منطق معاويه، منطقى است كه مولا در نهج البلاغه از آن‏اظهار نگرانى مى‏كند و تمام تلاش خود را در حكومت‏براى اين‏مى‏داند كه چنين كسانى با اين تفكرات بر سرنوشت مسلمين مسلطنگردند;

فرمود: «و انى الى لقاء الله لمشتاق و لحسن ثوابه لمنتظرراج‏» من به ديدار خداوند و ثواب نيكويى كه مرا ارزانى دارداميد بسته‏ام و منتظر آن هستم.

«ولكننى اسى ان يلى امر هذه الامه سفهاءها و فجارها فيتخذوامال الله دولا و عباده خولا والصالحين حربا والفاسقين خربا» .

ولى اندوه من از اين است كه مشتى بيخردان و تبهكاران اين‏امت، حكومت را به دست گيرند و مال خدا را ميان خود دست‏به دست‏گردانند و بندگان خدا را به خدمت گيرند و با نيكان در پيكارشوند و فاسقان را يار خود سازند.

معاويه به خوبى مى‏دانست كه پذيرش حكومت مولى همان، و برخوردحضرت با غارتگريها همان! اين چيزى است كه عمروعاص يار غارمعاويه! روزهاى آغازين حكومت مولى فهميد و بلافاصله به اصطلاح‏خودش اين خطر را براى معاويه گوشزد كرد.

به هنگامى كه امام على(ع)در آغاز خلافت اعلام كرد كه «والله‏لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته‏» .

به خدا سوگند! اگر چيزى را كه عثمان از بيت المال بخشيده نزدكسى بيابم آن را به صاحبش باز مى‏گردانم، هرچند آن را كابين‏زنان كرده باشد و يا بهاى كنيزكان...

و بلافاصله دستور داد تمام سلاحهايى كه در خانه عثمان بود و برضد مسلمانان به كار رفته بود و زكات و تمام اموالى كه او واصحابش از بيت‏المال تصرف كرده بودند در هر كجا باشد بگيرند وبه بيت‏المال برگردانند.

اين خبر در ايله(يكى از مناطق شام)به عمرو عاص رسيد، نامه‏اى‏به معاويه نوشت و يادآور شد كه «هر فكرى دارى بكن! فرزندابوطالب تمام ثروتى را كه در اين مدت تهيه كرده‏اى از تو خواهدگرفت‏» .

بر اين اساس، بى‏ترديد، بر فرض كه امام(ع)هم معاويه را ابقاءمى‏كرد، او نه لياقت كارگزارى حكومت امام(ع)را داشت و نه روحيه‏اشرافى او اجازه اين كار را مى‏داد.

ب- فرصت‏طلبى معاويه

از ويژگيهاى خاندان ابوسفيان فرصت‏طلبى آنهاست; اين خاندان‏هرگز اسلام را با جان و دل نپذيرفتند. امام على(ع)در نامه‏اى به‏معاويه فرمود:

«و انى لعلى المنهاج الذى تركتموه طائعين و دخلتم فيه‏مكرهين‏»من بر همان راهى هستم(اسلام)كه شما با علاقه آنرا رها كرديد وبا اكراه در آن وارد شديد.

و بعد از آنكه فرصت طلبانه و به ظاهر ابراز اسلام كردند، باتمام قوا تلاش نمودند كه در حكومت مركزى اسلام نفوذ كرده آن راقبضه كنند و در اين تلاش موفق هم شدند و هزار ماه حكومت كردند;حكومتى كه تنها نام اسلام را يدك مى‏كشيد و بس، آنها در لواى‏اسلام در حقيقت نظام سلطنتى را حاكم كردند.

و در بين خاندان ابوسفيان، «معاويه‏» شيطنت و فرصت‏طلبى‏فوق‏العاده‏اى داشت.

او به خوبى، هم وضعيت‏خود را مى‏دانست و هم وضعيت آغاز حكومت‏مولى را درك مى‏كرد.

او مى‏دانست كه حضرت در آغاز كار از آنچنان عده و عده‏اى‏برخوردار نيست كه بتواند ستيز سريع با معاويه را آغاز كند. ولى‏او با پشتوانه حكومت‏سى ساله در شام و امكانات فراوان اقتصادى‏و نيروى انسانى كاملا جاهل و نادان و در قبضه! مى‏توانست‏براى‏حكومت‏حضرت مشكل آفرينى كند.

در باب جهالت و نادانى شاميان، تاريخ شواهد بسيارى دارد يك‏نمونه را عرضه مى‏دارم: آورده‏اند پس از جنگ صفين، مرد شترسوارى‏از اهالى كوفه وارد شام شد. يكى از شاميان با او درگير شده‏وگفت: «ناقه‏» مال من است و تو در صفين از من گرفته‏اى!!

نزاع را پيش معاويه بردند، مرد شامى پنجاه شاهد اقامه كرد كه‏ناقه حاضر متعلق به اوست. معاويه حكم كرد شتر را از صاحبش‏گرفتند و به شامى سپردند. آنگاه مرد كوفى گفت: «شهود همه‏گفتند: اين ناقه متعلق به مدعى است، در صورتى كه اساسا اين شترناقه نيست، بلكه جمل است(ناقه ماده شتر را گويند و جمل شتر نررا).

معاويه گفت: حكمى است صادر شده بايد اجرا شود.

سپس مرد كوفى را به خلوت طلبيده و قيمت‏شتر را پرسيد و دوبرابر بهاى آن را به او احسان كرد.

آنگاه از وى خواست تا به امام على(ع)از جانب معاويه بگويد:

«با صد هزار كس از مردمى كه شتر نر و ماده را فرق نمى‏گذارندبا تو روبرو خواهيم شد.»

پرواضح است كه معاويه با درك چنين شرايطى، هرگز حاضر نمى‏شدتسليم حكومت مولى شود. و بر فرض هم كه حكم استاندارى را ازمولى مى‏گرفت، با كمال وقاحت اعلام مى‏كرد كه من همچنان در سنگرمخالفت‏با مولا هستم، و آماده خونخواهى عثمان، و بدين‏وسيله منتى‏هم بر شاميان مى‏گذارد!

امام على(ع)با بصيرتى الهى، با نپذيرفتن پيشنهاد غيرواقع‏بينانه ابقاء معاويه اين توطئه را خنثى كرد.

ج- بهانه تراشى معاويه

«خونخواهى عثمان‏» كارآترين و مؤثرترين حربه جنگ معاويه‏عليه مولا بود. بهانه‏اى كه اگر قرار است پى‏گيرى شود خود معاويه‏درصدر ليست زمينه سازان قتل عثمان است. اما معاويه با استفاده‏از جهالت مردم، از اين حربه كمال استفاده را كرد.

نوشته‏اند كه معاويه دستور داد پيراهن عثمان را كه وقت كشته‏شدن به تن داشته و به خون وى رنگين شده بود با انگشتان نائله‏همسر وى(كه دو انگشت‏با چيزى از كف دست و دو انگشت از بيخ وانگشت ميانى از نيمه بريده بود)بر منبر نهادند و خبر را به‏ولايتها نوشت و كسان بسيارى سوى آن آمدند و يكسال گريه كردند ومردان شام سوگند خوردند كه پيش زنان نروند و آب براى غسل به تن‏نزنند، جز به سبب احتلام و بر بستر نخوابند تا قاتلان عثمان رابا هر كه به حمايت از آنها برخيزد بكشند يا جان بر سر اين كارنهند. در نقلى آمده است كه 60000 پيرمرد پاى اين منبر پيوسته‏گريه مى‏كردند.

معاويه با بهانه‏اى اين چنين ستيز را با مولا آغاز كرد و اگراو استاندارى را از ناحيه امام(ع)مى‏پذيرفت، به معناى پذيرش‏مبرى بودن امام از اتهام قتل عثمان است و اين براى معاويه‏انتحارى سياسى بود.

معاويه بر اساس تحليلهاى فوق، بى‏ترديد زير بار حكومت مولانمى‏رفت و امام(ع) اين را كاملا مى‏دانست. آيا با اين واقعيتهاابقاء معاويه كارى عاقلانه بود؟ هرگز! بر اين اساس بود كه‏امام(ع)كه پيشنهاد ابقاء معاويه را قاطعانه رد كرد، با استنادبه كلام حضرت حق در قرآن «و ما كنت متخذ المضلين عضدا» من‏گمراهان را بازوى خود نخواهم گرفت، اين كار را خلاف قرآن معرفى‏كرد.

ياس و سرخوردگى

تا اينجا روشن شد كه ابقاء معاويه، از ديدگاه سياسى كارى‏كاملا نادرست‏بود. چرا كه ذره‏اى از مشكل را حل نمى‏كرد.

اينك سخن اين است كه اگر مولى اين پيشنهاد را مى‏پذيرفت،بازتاب داخلى آن چه بود؟ بى‏ترديد بازتاب داخلى ناگوارى داشت.

آنان كه عاشقانه و ملتمسانه از امام درخواست پذيرش حكومت راداشتند، از آن رو بود كه امام(ع)را سمبل حق‏طلبى، باطل ستيزى واجراى احكام خدا و مبارزه با ستم مى‏ديدند.

از طرفى چهره خودكامه معاويه چيزى نبود كه از مسلمانان‏پوشيده بماند و ابقاء او بر حكومت‏يعنى تاييد كانون ظلم وستم! و اين از ساحت مقدس مولى به دور بود. مداهنه و سازش حضرت‏با معاويه، اكثريت طرفداران مولا را نسبت‏به برنامه الهى ايشان‏دلسرد مى‏كرد.

گرچه تعبد و تسليم در برابر امام اقتضاى آن را دارد كه مردم‏تسليم محض امام معصوم بوده و هر آنچه او مى‏كند را محض صواب‏بدانند، ولى مردم دوره امام به اين رشد نرسيده بودند كه اين‏روش حق را بفهمند و عمل كنند.

امام(ع)با مردمى طرف بود كه وقتى آنها را از خواندن نمازمستحبى تراويح به جماعت منع كرد، مورد اعتراض واقع شد و فرياد«واعمراه‏» بلند شد.

آرى، مردمى اين چنين كه تسليم محض امام نيستند، اگر حكومت‏امام را آرمانى نمى‏ديدند مى‏بريدند.

خلاصه و فشرده سخن آنكه: پيشنهاد ابقاء معاويه بر حكومت‏پيشنهادى كاملا غير واقع بينانه بود و سياست الهى همان رااقتضاء مى‏كرد كه امام(ع)برگزيد و اگر اين مسئله را صرفا سياسى‏هم ببينيم و شخصيت الهى و ملكوتى حضرت را در نظر نگيريم، بازهم حضرت را در موضعى كاملا درست و صحيح سياسى مى‏بينيم.

بنابراين، پذيرش معاويه نه با ارزش‏مدار و خداگرايى امام‏سازگار بود(كه در مقاله قبل به تفصيل بحث‏شد)و نه با واقعيتهاى‏موجود منطبق بود. و حق همان است كه او برگزيد كه «على مع الحق‏والحق مع على...» .


ماهنامه پاسدار اسلام شماره 221