ناكثين، اولين جريان مخالفى بود كه عليه مولا على (ع) دستبهكار شد و آتش جنگ را برافروخت. جريان «ناكثين» قصه دردناك خودىهاى بريده از آرمانها است.«ناكثين» داستان عبرتآميز خواصى است كه دنياطلبى، آنان رادر مدار نفاق قرار داد و سرانجام به مبارزه با امام حقامير مؤمنان على (ع) كشاند. جريان «ناكثين» تحليل روش كسانىاست كه دين و ارزشها را در مسلخ اهداف و مطامع شيطانى خود ذبحكردند. جريان «ناكثين» آينه عبرت است.درسى براى تمامى كسانى كه باور دارند دنيا محل امتحان است وماده امتحانى آن، ميزان عشق به خداست. سربلندها در اين امتحانكسانى هستند كه در دو راهى خدا و دنيا، خدا را برمىگزينند ومردودها آنانند كه در اين گذرگاه دنيا را بر خدا ترجيحمىدهند. جريان «ناكثين» جريان نفاق پنهان است، نفاقى به مراتبپيچيدهتر از نفاق زمان نبى اكرم(ص). نفاق ديروز، در باطن خود شعار «زنده باد بت» را داشتند، ولىاين منافقان با عمل و رفتار خويش «زنده باد هوا و هوس» رافرياد مىكردند. پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمود بتى مبغوضتر ازهوا و هوس نيست. «ناكثين» جريان مقطعى ديروز نبود، بلكه جريان همه بريدههاىاز حق است. آنان كه چه بسا در مقطعى در صراط حق بودند، ولىنتوانستند حق شفاف و صريح را تحمل كنند. از آن بريدند و دربرابرش ايستادند.
وفادارى به عهد از ارزشهاى انسانى است كه اسلام عزيز آن رامورد تاييد قرار داده است. آن قدر اين اصل مهم است كه در قرآن كريم آمده استبا منافقانقاطعانه برخورد كنيد: «... فان تولوا فخذوهم و اقتلوهم حيث وجدتموهم...»; اما اگرآنها از اين كار سر باز زنند و به اقدامات بر ضد شما ادامهدهند) آنها را هر كجا بيابيد اسير كنيد و به قتل برسانيد. سپس از اين اصل كلى چند استثنا دارد از جمله; مگر منافقانىكه پناهنده به قومى شوند كه دولت اسلامى با آنان قرارداد عدمتعرض دارد. به احترام اين قرارداد، حتى منافقان محارب نيزمصونيت مىيابند: «الا الذين يصلون الى قوم بينكم و بينهم ميثاق...; مگر آنها كهبا كسانى كه با شما هم پيمانند پيمان بسته و...» نيز قرآنكريم وفادارى به عهد را از ويژگيهاى مؤمنان مىداند «و الموفونبعهدهم اذا عاهدوا...;و آنان كه وقتى قرارداد بستند بهعهدشان پايبندند.» در روايتى از پيامبر گرامى اسلام (ص)مىخوانيم «من كان يومن بالله و اليوم الاخر فليف اذا وعد; هركس ايمان به خدا و روز قيامت دارد، بايد آن گاه كه وعده كرد،به آن وفادار بماند.» در رواياتى از امام على (ع) وفاى بهعهد برترين خصال انسانى «اثر سرورى و آقائى» «زيور عقل»«تابلو شخصيت» «نشانه كمال دين»، «نشانه صداقت وبزرگوارى» معرفى شده است. اميرمؤمنان على (ع) در عهد «مالكاشتر»، به اهميت اين مساله در اسلام و جاهليت اشاره كرده و آنرا مهمترين و عمومىترين مساله مىشمرد و تاكيد مىكند كه حتىمشركان نيز به اين امر پاى بند بودهاند، زيرا عواقب پيمانشكنىرا دريافته بودند. مورخان و مفسران مىگويند: از جملهامورى كه در صدر اسلام سبب شد گروههاى زيادى اسلام را پذيراشوند; همين پاىبند بودن مسلمانان به عهد و پيمان و مراعاتسوگندهايشان بود در تاريخ اسلام مىخوانيم: هنگامى كه مسلماناندر عصر «عمر» ارتش ساسانيان را شكست دادند و «هرمزان»بزرگ لشكر ايران دستگير شد او را نزد «عمر» آوردند. خليفهبه او گفت: «شما بارها با ما پيمان بستيد و پيمانشكنىكرديد، دليلش چيست؟» «هرمزان» گفت: «مىترسم قبل از آن كهدليلش را بگويم مرا به قتل برسانى.» خليفه گفت: «نترس!» در اين هنگام «هرمزان» تقاضاى آب كرد و به زودى ظرفى ساده وبىارزش را پر از آب كردند و براى او آوردند. هرمزان گفت: «اگراز تشنگى هم بميرم، هرگز در چنين ظرفى آب نخواهم خورد.» عمر گفت: «ظرف آبى بياوريد كه مورد قبولش باشد.» ظرف رابه دست او دادند و او به اطراف خود نگاه مىكرد و آب نمىنوشيدو مىگفت مىترسم، در حالى كه مشغول نوشيدن آب هستم كشته شوم. خليفه گفت: «نترس، من به تو اطمينان مىدهم تا ننوشى با توكارى نداريم.» هرمزان ناگاه ظرف را واژگون كرد و آبها را روىزمين ريخت. عمر كه فكر مىكرد، آب بدون اختيار او ريخته شدهاست، گفت: «باز هم براى او آب بياوريد و او را تشنه نكشيد.» هرمزان گفت: «من آب نمىخواهم. منظورم اين بود كه امان از تو بگيرم.» عمر گفت: «من تو رابه هر صورت خواهم كشت.» ولى هرمزان جواب داد: «تو به منامان و اطمينان دادى.» عمر گفت: «دروغ مىگوئى من به تو امانندادم.» انس حاضر بود گفت: «هرمزان، راست مىگويد.تو به او امان دادهاى، مگر به او نگفتى من با تو كارى ندارمتا آب را بنوشى. » عمر در كار خود فرو ماند و به هرمزان گفت:«تو مرا فريب دادى، ولى من به خاطر اين فريب خوردم كه قبولاسلام كنى. » هرمزان از مشاهده اين صحنه و پاىبند بودنمسلمانان به عهد و پيمانشان نور ايمان در دلش درخشيدن گرفت ومسلمان شد. نقطه مقابل اين فضيلت اخلاقى، رذيله پيمانشكنى است كه در قرآنكريم از آن به «نكث» ياد شده است. «نكث»، شكستن پيمانواجب الوفاء است. زشتى پيمان شكنى، به حدى است كه كمتر كسىحاضر مىشود مسئوليت آن را به صراحتبر عهده گيرد، لذا معمولاكمتر كسى حاضر مىشود مسئوليت آن را به صراحتبر عهده گيرد،بدين جهت معمولا افراد پيمان شكن متعذر به اعذارى مىشوند; هرچند واهى و بىاساس !
ناكثين، كسانى هستند كه با امام على (ع) بيعت كردند و آن گاهپيمان شكستند.در راس اينان، «طلحه» و «زبير» قرار دارند. اينان آتشافروزاولين جنگ عليه مولا على (ع) شدند. عنوان «ناكثين» را پيامبر اكرم (ص) به هنگام پيشگويى ازحوادث آينده بر اين گروه از مخالفان مولا على (ع) اطلاق كرد. حاكم نيشابورى، در مستدرك الصحيحين از ابو ايوب انصارى نقلمىكند كه: «امر رسول الله (ص) على بن ابى طالب بقتالالناكثين و القاسطين و المارقين; پيامبر اكرم (ص) به على (ع)دستور داد كه با سه گروه ناكثين، قاسطين و مارقين پيكاركند.» در تاريخ بغداد همين معنى، به صورت مشروحترى ازابو ايوب نقل شده است، او مىگويد: «رسول خدا(ص) به ما امرفرمود كه با سه گروه در خدمت على (ع) پيكار كنيم با ناكثين، وقاسطين و مارقين، اما ناكثين با آنها پيكار كرديم آنها اهلجمل طلحه و زبير بودند و اما قاسطين همين است كه ما از سوىآنها باز مىگرديم، يعنى معاويه و عمرو عاص (اين سخن را هنگامبازگشت از صفين گفت) و اما مارقين آنها اهل نهروان هستند. بهخدا سوگند، نمىدانم آنان در كجايند، ولى به هر حال با آنانپيكار مىكنيم.» و شخص امام على (ع) نيز همين عنوان را بر سهگروه مخالف خويش به كار برده است: «فلما نهضتبالامر نكثت طائفه و مرقت اخرى و قسط آخرون...;ولى هنگامى كه قيام به امر خلافت كردم، جمعى پيمان خود راشكستند و گروهى به بهانههاى واهى سر از اطاعتم پيچيدند و ازدين خدا بيرون پريدند و دسته ديگرى راه ظلم و طغيان را پيشگرفتند واز اطاعتحق سر برتافتند. در راس ناكثان طلحه و زبيرقرار دارند.»
اين دو از سران ناكثين بودند. «طلحه»، فرزند عبيد الله ، ازطايفه بزرگ قريش و از قبيله تميم بود. او از پيشگامان در اسلامبود. در جنگ احد و ديگر جنگها شركت داشت. او از معدود كسانىبود كه در جنگ احد فرار نكرد و در اين جنگ دست او آسيب ديد.پيامبر در مكه و در هجرت ميان او و زبير عقد برادرى بست. باكشور عراق، بازرگانى گستردهاى داشت و دستى گشاده، در دمتبهمحرومان داشت. عائلهمندان بنى تميم را تامين مىكرد و قروضايشان را مىپرداخت. تا جائى كه نقل شده پيغمبر اسلام او راطلحه الجود يا طلحه الفياض ناميد و امير مؤمنان نيز در يكى ازخطبههايش او را به عنوان سخىترين مردم معرفى كرده است اوشديدا با عثمان مخالف و يكى از اشخاص مؤثر در قتل عثمان بود.ولى بعد از مخالفتبا مولا على (ع) همو پيراهن عثمان را عليهمولا على(ع) علم كرد. «زبير» فرزند عوام بن خويلد برادرزاده خديجه و پسر عمهپيامبر (ص) و امام على (ع) است. وى در دوازده يا پانزده ياشانزدهسالگى ايمان آورد و چهارمين يا پنجمين كسى است كهمسلمان شد او افتخار دو هجرت را با خود دارد يكى هجرت به حبشهو ديگر هجرت به مدينه.«زبير» در تمام جنگهاى پيامبر شركت داشت. او مرد شجاع ودليرى بود و در بحرانهاى سخت در دوره پيامبر(ص) او پيش گامبود. او علاقه خاصى به مولا على (ع) داشت و اين علاقهاش تا زمان خلافتحضرت ادامه داشت. به هنگامى كه به خانه مولا على (ع) هجومآوردند و حضرت را با آن وضع دردناك به مسجد مىبردند زبير باشمشير كشيده به عمر حمله كرد و به بنى هاشم گفت: «يا معشر بنى هاشم ا يفعل هذا بعلى و انتم احياء; اى گروه بنىهاشم شما زندهايد و با على چنين رفتار مىكنند!» سلمان مىگويد،پس از بيعت ابو بكر امام على (ع) شبها به همراه حضرت زهرا (س)و فرزندان خود به منزل مهاجر و انصار مىرفت و آنان را به يارىمىخواند تا آن كه تعداد بيست و چهار يا چهل نفر وعده يارىدادند. حضرت فرمود: صبح با سرهاى تراشيده، اسلحه خود رابرداشته به خانه من بيائيد، چون صبح شد جز چهار نفر كه منو ابوذر و مقداد و زبير بوديم كسى به وعده خود وفا نكرد. تا سهشب اين كار تكرار شد و جز اين چهار نفر كسى به گفته خود وفاننمود.
چرا اينان با اين سوابق درخشان لغزيدند و عليه امام على(ع)شمشير كشيدند؟ اين سؤالى است مهم و يافتن پاسخ صحيح همعبرتآموز است و هم هشداردهنده. عبرتآموز است كه چهرههايى اينچنين شاخص را چه عواملى فريفت؟ هشداردهنده كه هم مراقب باشيمدر دامى كه طلحه و زبير قرار گرفتند نيفتيم و هم آن كه باريسمان در دام افتادگان هوس به چاه نيفتيم. مراقب باشيم طلحهو زبيرها ما را به مخالفتبا صراط مستقيم حق نكشانند. امام على (ع) عمدهترين عامل مخالفت آنها را دنياپرستى،جاهطلبى و عمدتا مالدوستى بيان مىكند: «و انما طلبوا هذه الدنيا حسدا لمن افاءهاالله عليه فارادوارد الامور على ادبارها...; همانا، آنان اين دنيا را طلبيدندچون بر آن كس كه خدا آن را بدو ارزانى داشته حسد ورزيدند ومىخواهند كار را به گذشته بازگردانند (و سنتها و ارزشهاىجاهلى را زنده كنند». در اين سخن مولا على (ع) بر دو نكته در انگيزه ناكثان تاكيدكرده است: 1- دنياطلبى و اين كه انگيزه خدايى در مخالفتخويش با نظامالهى مولا ندارند; 2- آن كه آنان در پى ارتجاع و بازگشت وضعيت گذشتهاند تا ازدنيا كام گيرند و دوباره بتوانند از رهگذر بهرهورى نامشروعاز بيت المال به آلاف و الوف برسند. جالب اين جا است در اين سخن مولا، در بين جلوههاى دنياپرستىآنان بر «پولپرستى» طلحه و زبير تاكيد كرده است. همان كهعامل بسيارى از لغزشها و سقوطها بوده است. امام على(ع) فرمود:«حب المال سبب الفتن; مال پرستى ريشه فتنههاست.» عثماندويست هزار دينار(000/200) و دو ميليون و دويست هزار درهم(000/200/2) از بيت المال به طلحه بخشيد. و همو پنجاه و نهميليون و هشتصد هزار درهم به زبير بخشيد. بخارى در «صحيح»مىنويسد: زبير از خود يازده خانه در مدينه، دو خانه در بصره،يك خانه در كوفه و يك خانه در مصر باقى گذاشت. او چهار زنداشت، ارث هر يك از زنان پس از اخراج ثلث 000/200/1 دينار شد. پر واضح است كسانى كه در حكومت گذشته با چنين وضعيتى زندگىمىكردند. هرگز نخواهند توانست عدل صريح و برگشتناپذيرمولا على(ع) را تحمل كنند، آنان نتوانستند حكومت عدل مولا راتحمل كنند، چون حضرت در اولين برنامه اصلاحى خويش، برخورد باثروتهاى بادآورده را در راس برنامههاى خويش قرار داد «و اللهلو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الدماء لرددته; اگر اينثروتهاى بادآورده غارتشده از بيت المال به مهر زنان درآمده،يا از آن كنيزانى خريده باشند، باز هم به بيت المال برمىگردانم.» و سوگمندانه بايد گفت عمدهترين مشكل براى مولاعلى(ع) در دوره چهار سال و اندى حكومت همين روحيه مالپرستىخواص بوده است آنان توقع داشتند كه همانند خليفه پيشين باآنان رفتار شده و هم چنان در ناز و نعمت و رفاه نامشروعباشند، ولى حكومت عدالتگستر على (ع) در برابر اين خواستهناحق آنها ايستاد و ايشان نتوانستند عدل مولى را تحمل كنند،سرانجام سر ستيز برآورده، به معاويه پناهنده شدند. بيشترينپناهندگان به معاويه داراى جرائم مالى سنگين و سوء استفادههاىمالى از بيت المال يا برنگرداندن ديون خويش بودند. در نامهاى حضرت به «سهل بن حنيف» استاندار مدينه نوشت: «به من خبر رسيده كه افرادى از قلمرو تو مخفيانه به معاويهپيوستهاند نگران مباش. اينها دنياپرستانى هستند كه با سرعتدر پى تحصيل آنند. اينان عدالت را شناخته، ديده و شنيدهاند وكاملا درك كردهاند كه: «ان الناس عندنا فى الحق اسوه فهربواالى الائره; همه مردم در نزد ما حقوق برابر دارند، آنها چوناين برابرى را نتوانستند تحمل كنند به سوى خودخواهى و تبعيض ومنفعتطلبى گريختهاند.»