اگر ما سياست على(ع) را با معيارهاى اسلامى ارزيابى كنيم، على اميرمؤمنان(ع) در صف اول سياستمداران راستين جلوه خواهد نمود به شرط اينكه متوجه بوده باشيم كه پيروزى در زندگى چند روزه و بستن دست و پاى زيردستان و ناتوانان غير از پيروزى جاودانى بر تمامى مشاعر و دلهاى فرزندان آدمى است.
جريانى كه بيشتر به خاطر آن امام(ع) را به ضعف شم سياسى، متهم مىكنند، اين است كه وى پس از بيعت در آغاز خلافت تصميم گرفت عاملان عثمان را معزول سازد و امتيازات اجتماعى و سياسى آنان را سلب كند، بعضىها از راه مصلحتانديشى سياسى به او توصيه كردند كه در اين تصميم تجديد نظر كنند و عمال سرشناس و با نفوذ را در مقام خود باقى بگذارد و در راس اين توصيهگران «مغيرةبن شعبه» و «ابن عباس» قرار داشتند.
طبق اظهار نظر «ابن خلدون» استدلال مغيره اين چنين بود: تا مردم بر بيعت وى اجتماع كنند، و اتفاق كلمه و اتحاد حفظ شود و آنگاه پس از بيعت هرچه مىخواهد بكند.
امام اين پيشنهاد را نپذيرفت و بلافاصله دستور بركنارى آنان را صادر كرد، آيا اين كار خلاف سياستبود؟ مگر يكى از علل قتل عثمان، همين نبود كه عمال و كارگزاران او فاسد بودند، مگر معاويه در راس اين فاسدان و دينتباهان قرار نداشت؟ آيا على(ع) مىتوانستبدون عزل اين عناصر فاسد بر حكومتى تسلط يابد كه عناصر شورشى آن را شكل داده بودند؟!
مهمترين اعتراضى كه على(ع) بارها بر عثمان و روش حكومت او داشت، ابقاى معاويه در حكومتشام بود، اين انتقاد شديد را كرارا مردم از زبان امام شنيده بودند و اگر خود با معاويه مماشات مىكرد، سلاح برندهاى براى تضعيف وقعيتخود بين يارانش، به دست دشمنان مىداد.
صرفنظر از اين كه در سياست اسلام، هيچگونه جائى براى درنگ و مجامله و به تعبير خود امام، «پيروزى از راه ستم» وجود نداشت، پس سياستمدار اسلامى، كسى است كه بدون ذرهاى انحراف از مرام و مكتب خويش، با كمال تسلط حكومت كند نه با هر نيرنگ و دروغى.
ابن خلدون در دنباله سخنانش مىافزايد:
«و اين از سياست پادشاهى بود، ليكن على(ع) امتناع ورزيد براى فرار از تزوير و زراندوزى كه منافى اسلام است».
مغيره بامداد روز بعد نزد على(ع) آمد و گفت: ديروز مطلبى را به عنوان مشورت با تو در ميان نهادم ولى سپس درباره آن تجديد نظر كردم و دريافتم كه نظر من مبتنى بر حق و خيرخواهى نبوده است و حق در همان است كه تو انديشيدهاى.
على(ع) گفت: نه به خدا سوگند، بلكه مىدانم كه تو ديروز مرا پندى خيرخواهانه دادى و امروز مرا برخلاف آنچه در دل دارى، پند مىدهى ولى دفاع و حمايت از حقيقت مرا از مشورت و خيرخواهى تو بازداشت.
سپس ابن خلدون مىگويد: احوال آن بزرگان چنين بوده است كه به خاطر اصلاح دين، دنيا را از دست مىدادند ولى ما:
نرقع دنيانا بتمزيق ديننا فلا ديننا يبقى و لا ما نرقع «دنياى خويش را به پاره كردن دينمان وصله مىكنيم، پس نه دينمان باقى مىماند و نه آنچه را وصله مىكنيم».
البته اين روش سياسى براى امام از ريشه مكتب و ايدئولوژى امامتسرچشمه مىگيرد نه از مداهنه و مجامله و جلب اعتماد مردم و اين حقيقت تا آنجاست كه «دكترطه حسين» دانمشند و نويسنده معروف مصرى مىنويسد:
«در مقابل اين همه مشكل و پريشانى اوضاع و در برابر تمام فتنههائى كه امام با آنها درگير بود، لحظهاى براى على(ع) در ايمان به خداوند و تبعيت از حق و برپا داشتن آن شك و سستى دست نداد، بر راه راست پيش رفت و هرگز از اين طريق منحرف نشد و در برابر حق، كم و زياد، فيروزى و شكست در راى استوار و نظر قاطع او اثر نداشت و چون حق را مىديد، بدون ملاحظه عاقبت كار و حساب برد و باخت نظامى و سياسى، به سوى آن با قدمهاى محكم پيش مىرفت. على(ع) از معدود مردانى است كه در راه حقگزارى با اين امر نمىانديشيد كه سرانجام اين كار و منتهااليه اين راه مرگ يا زندگى، غلبه استيا شكست. تنها هدف ثابت امام در سراسر دوران زندگيش اين بود كه خداوند از او راضى و ضميرش خوشنود باشد».
البته اين تنها اختصاص به على(ع) ندارد، بلكه اين روش سياسى و برنامه زندگى تمام تريبتيافتگان مكتب اسلام است و در تاريخ نمونههاى فراوانى دارد به عنوان نمونه:
در تاريخ نقل شده است كه «شريك ابن اعور همدانى» كه يكى از سياستمداران معروف و از شيعيان مخلص امام حسين(ع) بود، همراه «عبيدالله بن زياد» از بصره به كوفه آمد و در كوفه مريض شد و در خانهاى كه «مسلم بن عقيل» مخفى شده بود، بسترى گشتخبر بيمارى وى به عبيدالله زياد رسيد و تصميم گرفت از او عيادت كند.
شريك به مسلم گفت: ابن زياد بناستبه ديدن من بيايد تو خود را براى ترور او آماده كن و آنگاه بهطور غافلگيرانه او را به قتل برسان و اگر او را به قتل رساندى حكومت كوفه را قبضه مىكنى و اگر من زنده ماندم بصره را نيز زير فرمان تو مىآورم.
مسلم ابتدا اين پيشنهاد را پذيرفت و خود را پشت پرده پنهان كرد و در كمين ابن زياد نشست، ابن زياد براى عيادت بيمار به خانه هانى آمد ولى ناگهان تصميم مسلم عوض شد و از ترور ابن زياد منصرف گرديد، بعد كه از او علتش را پرسيدند، گفت: دو چيز باعثشد كه من اين كار را نكردم: يكى اينكه احساس كردم صاحب خانه «هانى» راضى نيستخون ابن زياد در منزل او ريخته شود، دوم به جهتحديثى كه على(ع) نقل كرده كه پيامبر فرمود: «ان الايمان قيد الفتك» «ايمان مانع است انسان كسى را غفلتا بكشد و به اصطلاح امروز، ترور كند». (1)
اگر اين نوع كارها با معيارهاى مكياوليستى و استالنيستى ارزيابى شود، مسلما خلاف سياست است و عامل آن به سوء سياست متهم مىگردد، زيرا برخلاف نظام سياسى اسلام، آنان رسيدن به هدف را به هر وسيلهاى روا مىشمارند هرچند خود آن وسيله در مسلك آنان ناروا باشد. مثلا در جنگ دوم جهانى، كمونيسم از فاشيسم دشمن سرسختخود، دفاع كرد و سپس با سرمايهدارى متحد گرديد، در صورتى كه تقويت فاشيسم و سرمايهدارى در مسلك كمونيسم گناه بزرگى است.
ولى اميرمؤمنان على(ع) هدفش از قبول حكومت احقاق حق و احياى فضائل و كمالات اخلاقى و انسانى است. هدف او، هدف پيامبر اكرم(ص) است، مسلما در اين هدف عالى على(ع) و خاندان پاكش هميشه موفق و پيروز بودند، ما نبايد كوتهفكر و كوتهنظر باشيم و اسير محدوديتنگريهاى سياسى گرديم و دوران حكومت على(ع) را منحصر به پنجسال دوران خلافتش بدانيم، بلكه سياست و حكومت او جاويد است، او هنوز پس از قرنها به جهان بشريتحكومت مىكند. زيرا سياستمدار حقيقى كسى است كه بتواند با نيروى باطنى خود، ايجاد اثر جهانى غير محدود نمايد.
به قول يكى از دانشمندان غرب «اوسوالد اشبنگلر»:
«اولين مسالهاى كه مستلزم سياستمدارى است، احراز شخصيت است. مساله دوم كه هرچند جلوه ندارد، ولى مشكلتر بوده و تاثير نهائى آن بيشتر مىباشد، ايجاد سنت و يك سلسله رسوم قابل دوام است، و مىبايستى در ديگران بهطورى نفوذ يابد كه كارها و اقدامات او با همان شدت و همان روحيه كه مخصوص خود اوست، تعقيب شود وى بايستى چنان جنبشى و فعاليتى ايجاد كند كه براى ادامه و ابقاى آن، به وجود شخص او احتياج نباشد در اين مرحله سياستمدار به مقامى مىرسد كه در عصر كلاسيك، آن را به موهبت الهى و فرايزدى تعبير مىنمودند، در اين مرحله وى خلاق زندگانى نوين و بناى روحانى نژاد جديد مىگردد، شخص او كه بشرى بيش نيست، پس از چند سال از ميان مىرود، ولى يك عده معدودى كه دستپرورده اويند، راه و روش او را اتخاذ نموده و تا زمان غير محدودى ادامه خواهند يافت. ايجاد اين اثر جهانى (سنن باقيه) با اين نيروى باطنى طبقه حاكمه، فقط كار يك شخص شخيص است كه رسوم عاليهاى به وجود آورده و براى جامعه خود به ارث گذارد، در سراسر تاريخ، چيز ديگرى جز اين اثرات پردوام نداشته است، سياستمدار بزرگ وجود نادرى است».
اين دانشمند، از سياستمدار واقعى دو علامتبراى ما نشان مىدهد: اولين مسالهاى كه مستلزم سياستمدارى است، احراز شخصيت است. شما شخصيت والا و بىهمتاى على(ع) را با شخصيت معاويه و عمروعاص (هرچند قابل مقايسه نيست و خود امام از اين مقايسه رنج مىبرد»، (2) مقايسه كنيد، آنان براى بقاى خود جنايات بىشمارى مرتكب شدند و براى تحكيم قدرت خود، شريفترين افراد جامعه را نابود كردند، چگونه مىتوان احراز شخصيت ناميد؟! درحالى كه امير مؤمنان به خاطر سلطنت كونين به تحقير زندگى يك مورچه هم رضا نمىداد، خودش مىفرمايد:
«والله لو اعطيت الاقاليم السبعة بما تحت افلاكها على ان اعصى الله فى نملة اسلبها جلب شعيرة ما فعلت». (3)
«به خدا قسم در برابر دريافت هفت اقليم و آنچه زير آسمانهاى آن است، حاضر نيستم به اندازه گرفتن پوست دانه جوى از دهان مورى، معصيتخدا كنم».
از اين جمله كه بگذريم «اشپنگلر» مىگويد:
«سياستمدار حقيقى كسى است كه بتواند با نيروى باطنى خود، ايجاد اثر جهانى غير محدود نمايد».
همه مىدانيم با اين كه على(ع) در اوائل زندگيش، به جهت نبودن سنخيت ميان او و ديگران در جانب اقليتبوده، ولى رفته رفته تمامى جهانيان را مسخر معنويت و حكمت و دادگرى خود نموده است. تا آنجا كه ماترياليستى مانند «شبلى شميل» را شيفته خود نموده و درباره او بگويد:
«پيشوا على بن ابيطالب، بزرگترين بزرگان، يگانه نسخهاى است كه نه شرق و نه غرب صورتى مطابق آن اصل ندارد نه در گذشته و نه در جديد». (4)
صفحات تاريخ را با دقت مطالعه نمائيد، خواهيد ديد هيچ فردى از رهبران جهان انسانى را، نمىتوان پيدا كرد كه پيروانش به قدرى در شكنجه و آزار بوده باشند كه حتى نتوانند نام رهبرشان را بر زبان بياورند و دشمنانش به اندازهاى در سركوبى و محو نمودن شخصيت او، تلاش كنند كه مافوق آن قابل تصور نبوده باشد با اين حال بدون كوچكترين تبليغات و بدون اين كه شخصيتهاى پيروزى از او طرفدارى كنند، بزرگترين شخصيت انسانى را حائز بوده و نام او را در اولين سطر كتاب انسانيت نمايند.
چنانكه «علامه زمخشرى» با بيانى سرشار از حيرت و استفهام مىگويد:
«ما اقول فى رجل انكر اعدائه فضله حسدا و طمعا و كتم احباءه فضله خوفا و فاض من بين هذين ما طبق الخافقين».
با اين همه، فضيلت او از ميان اين انكار و كتمان شرق و غرب جهان را فرا گرفت.
به قول يكى از انديشمندان معاصر:
«بعد زمان را در ابديت اثرى نيست، ابديت را، در ماوراى زمان (در عرصه برتر زمان، در عرصهاى كه گذشته و حال و آينده ندارد، در عرصهاى كه خود بر زمان فرمان مىراند) حكومت است. ابديت، هميشگى است جاودانان، رهبران بزرگ بشريتبه ابديت تعلق دارند از اينرو، قرنها نيز، در طول حيات معنوى آنها، مفهوم متداول خود را از دست مىدهند.
على(ع) از زمره جاودانان، از رهبران بزرگ بشريت است، سخن از وى، سخن از تاريخ نيست. سخن از روز است. سخن از ابديت است. سخن از هميشگى خروشان و شكوفان و پرفروز است. اين زندهجاويد، چهارده قرن -به حساب ما- پس از مرگ جسمانيش همچنان امروز نيز بر دلها، حكومت مىكند و هنوز پرتو وجودش نه تنها در حيات ما، بلكه در حيات جهان معاصر «حادثهاى كمنظير» را پديد مىآورد». (5)
آرى، همين سياست راستين على(ع) است كه قرنها پشتوانه نهضت عدالتخواهى و آزادىطلبى و روح مبارزهجوئى با دستگاه استبداد بوده است و لذا صحيح نيست كسى اين سياست پاكمايه و انسانى را با معيارهاى ماكياوليستى و استالنيستى محك داورى بزند و آن را محكوم نمايد و على(ع) را به سوء سياست متهم كند.
ترديدى نيست در اين كه رسول اكرم(ص) و امامان معصوم: در منابع اسلامى به نام و صفت «سياستمدار» معرفى شدهاند. در اصول كافى از امام صادق(ع) چنين نقل شده است كه فرمود:
«ان الله عزوجل ادب بنيه فاحسن ادبه فلما اكمل له الادب قال: (انك لعلى خللق عظيم) ثم فوض اليه امرالدين و الامة ليسوس عباده».
«خداى عزوجل، پيامبرش را تربيت كرد و نيكو تربيت كرد و چون تربيت او را تكميل نمود، فرمود: «تو داراى خلق عظيم هستى» سپس امر دين و امت را به او واگذار نمود تا سياستبندگانش را به عهده بگيرد و فرمود: «آنچه راكه رسول براى شما آورده، بگيريد و از آنچه نهى كرده، باز ايستيد».
بعد چنين ادامه مىدهد:
«لا يزل ولا يخطى فى شئ مما يسوس به الخلق...». (6)
«همانا رسول خدا(ص) استوار و موفق و مؤيد به روحالقدس بود، نسبتبه سياست و تدبير خلق هيچگونه لغزش و خطائى نداشت».
همچنين مرحوم كلينى درباره اوصاف امام روايت مفصلى از امام رضا(ع) نقل كرده كه در آنجا مىفرمايد:
«...كامل الحلم، مضطلع بالامامة، عالم بالسياسة مفروضالطاعة...». (7)
«حلمش كامل است در امامت قوى و درست، عالم سياست است و اطاعتش واجب مىباشد».
و در زيارت جامعه، خطاب به امامان مىخوانيم:
«و ساسة العباد و اركان البلاد».
«شما سياستمداران خلق و اركان مملكت هستيد».
على(ع) طى نامهاى به «مالكاشتر»(ره) دستور مىدهد:
«فاصطف لولاية اعمالك اهل الورع و العلم والسياسة». (8)
باز در همان نامه، خطاب به مالك مىنويسد:
«فول جنودك انصحهم فى نفسك لله و لرسوله و لامامك و اتقاهم جيبا و افضلهم حلما و اجمعهم علما و سياسة». (9)
«بايد برگزيدهترين سپاهت كسى باشد كه براى به دست آوردن رضا و خشنودى خدا و رسولش و براى پيروى از امام و پيشوايت تلاش و كوشش او از همه بيشتر بوده و از لحاظ علم و سياست نيز جامعترين مردم باشد».
و همچنين امام طى نامه توبيخآميز به معاويه نوشت:
«متى كنتم يا معاوية ساسة الرعية و ولاة امرالامة بغير قدم سابق و لا شرف باسق». (10)
«اينك تو بگو اى معاويه! بدون هيچ سابقه خوبى و بىآنكه نشانى از بزرگوارى در تو باشد، چگونه سزاوار حكمرانى بر رعايا و فرماندارى مسلمانان هستى؟».
از اين جمله استفاده مىشود كه كسى مىتواند زمامدار ملتى شود كه سابقه خوب و شرافت و اصالتخانوادگى داشته باشد.
1) تاريخ طبرى، ج6، ص 304 - كامل ابن اثير، ج3، ص 270، طبع بيروت.
2) اشاره به جمله شكوائيه اميرمؤمنان: «الدهر انزلنى ثم انزلنى حتى يقال: معاويه و على و على و معاويه».
3) نهجالبلاغه، خطبه 224.
4) فصلنامه مكتب تشيع، شماره 4، ص86.
5) دكتر صاحبالزمانى، ديباچهاى بر رهبرى، ص 30 -329.
6) كافى، ج1، ص266، حديث4.
7) كافى، ج1، ص 202.
8) تحف العقول، ص139، چاپ تهران.
9) تحف العقول، ص139 چاپ تهران.
10) غرر الحكم آمدى، ج3، ص 430 - شماره 4948.