عمر رضا كحاله گويد: وى از صاحبان فصاحت و بلاغت بود، پس از آنكه معاويه براى والى خود در كوفه نوشت كه ام الخيرينت حريش را نزد من فرست بر معاويه وارد شد... معاويه به اطرافيانش گفت: كدام يك از شما سخن ام الخير را به ياد دارد؟ مردى گفت: من آن را به ياد دارم اى امير مؤمنان كه وى جامهاى زبيدى پر حاشيه به تن داشت و بر شترى خاكسترى رنگ سوار بود و پيراون او را گرفته بودند، او در حالى كه تازيانهاى كه رشتههايش وا تابيده بود در دست داشت مانند شتر نر خشمگين فرياد مىزد:
«اى مردم، از پروردگارتان پروا كنيد كه زلزله قيامت حادثه هولناكى است. (1) خداوند حق را واضح و دليل را آشكار و راه را روشن و نشانه را بلند نموده و شما را در تاريكى مبهم و كور و شب تار و سياه رها نساخته است، پس به كجا مىرويد خداى رحمتتان كند؟آيا از امير مؤمنان مىگريزيد يا از جنگ؟ يا از اسلام رو گردان شدهايد يا از حق برگشتهايد؟ مگر نشنيديد كه خداوند مىفرمايد: و محققا شما را مىآزماييم تا مجاهدان و صابران از شما را باز شناسيم و اخبار (و اعمال) شما را آشكار كنيم». (2)
سپس سر به آسمان برداشت و گفت: «خداوندا، صبر و شكيبايى كم شده، يقين سست گشته، رغبتها پراكنده شده و ـاى پروردگار ـزمام دلها به دست توست پس كلمه (اين است) را بر اساس تقوا گرد آر و دلها را بر هدايت الفت ده و حق را به اهلش باز گردان. خدا شما را رحمت كند به سوى امام عادل، وصى با وفا و صديق اكبر بشتابيد كه اين جنگ بر اساس كينههاى بدر و احد و جاهليت است كه معاويه از غفلت مردم استفاده كرده و آنها را بهانه حمله و شورش قرار داده تا انتقام خونهاى ريخته شده فرزندن عبد شمس را بگيرد»....
خدا شما را رحمت كند، كجا مىرويد و از امامى دست بر مىداريد كه پسر عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و همسر دختر او و پدر فرزندان اوست، همو كه از سرشت پيامبر آفريده شده و از چشمه او جوشيده و پيامبر او را راز دار خود ساخته و دروازه شهر (علم) خود قرار داده و دوستى او را به مسلمانان گوشزد نموده و منافقان را از دشمنى او آگاه كرده، كسى كه خداوند پيوسته او را به يارى خود تأييد مىنمود و او هم بر راه پهناور استقامت حركت مىكند و هرگز در خوشى عيش و نوش درنگ نمىكند، همو كه فرقها را شكافت و بتها را شكست، آن گاه كه نماز خواند و مردم هنوز مشرك بودند و فرمان خدا برد و مردم هنوز در شك و ترديد به سر مىبردند، و پيوسته چنين بود تا مبارزان بدر را كشت، و جنگجويان احد را به خاك سياه نشاند، و جمعيت هوازان را پراكنده ساخت، وقايعى كه در دلهاى گروهى تخم نفاق و ارتداد و ستيزندگى را كاشت. من كوشيدم تا آنچه بايد بگويم و گفتم و خير خواهى را به نهايت رساندم، و توفيق به دست خداست و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد». (3)
ابن عبد البر گويد: اروى دختر حارث بن عبد المطلب در سن پيرى و كهنسالى بر معاويه وارد شد. تا چشم معويه به او افتاد گفت: خوش آمدى اى عمه، حالت در نبود ما چگونه است؟ گفت : اى برادر زاده، تو نعمت را نا سپاسى كردى و با پسر عمويت به بدى مصاحبت نمودى، نامى را كه شايسته آن نيستى بر خود نهادى و چيزى را كه حق تو نبود گرفتى بدون آنكه به خاطر دين خود و پدرانت باشد و يا سابقهاى در اسلام داشته باشيد، پس از آ نكه به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كافر بوديد و خدا رهرهتان را نابود كرد و چهرههاتان را به خاك ذلت افكند و حق را به اهلش باز گرداند گر چه مشركان نا خوش داشتند، و اين كلمه ما بود كه فراتر بود و پيامبرمان صلى الله عليه و آله و سلم يارى داده شد. اما شما پس از او بر ما ولايت يافتيد و دليل خود را نزديكى و خويشى با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستيد در صورتى كه ما به پيامبر از شما نزديكتريم و به امر حكومت سزاوارتر، و از آن پس ما در ميان شما مانند بنى اسرائيل در ميان فرعونيان بوديم و على بن ابى طالب رحمه الله پس از پيامبران به منزله هارون نسبت به موسى بود، پس سر انجام ما بهشت و سر انجام شما دوزخ است.
عمرو عاص گفت: ساكت باش اى پيرزن گمراه و زبان كوتاه كن عقلت پريده است، زيرا شهادت يك نفره تو پذيرفته نمىشود.
اروى گفت: تو ديگر چه مىگويى اى زنا زاده، تو كه مادرت در مكه از زنان آوازه خوان مشهور و گران قيمتترين آنها بود، به اندازه دهانت حرف بزن و به كار خود پرداز و فضولى نكن، به خدا سوگند كه تو در ميان قريش از شرافت اصالت خانوادگى برخوردار نيستى، زيرا پنج نفر از قريش بر سر تو دعوا داشتند و هر كدام خود را پدر تو مىدانستند، از مادرت پرسيدند، گفت: همگى به من در آمدهاند، بنگريد به هر كدام شبيهتر است او را فرزند او بدانيد، و چون شباهت عاص بن وائل داشتى تو را به او ملحق ساختند.
مروان گفت: اى پيرزن بس كن، و به كارى كه براى آن آمدهاى پرداز. اروى گفت: اى پسر زن بدكاره تو ديگر چه مىگويى؟آن گاه رو به معاويه نمود و گفت: به خدا سوگند اين تويى كه اينها را بر من جرأت دادهاىو اين مادر توست كه در قتل حمزه گفت:
نحن جزيناكم بيوم بدر
و الحرب ذات سعر
ما كان
لي عن عتبة من صبر
فشكر وحشي علي دهري
حتى ترم أعظمي في
قبري
«ماييم كه انتقام روز بدر را از شما گرفتيم و آتش اين جنگ پس از آن جنگ بر افروخت».
«من نمىتوانستم در كشته شدن عتبه صبر كنم، از اين رو همه عمر سپاسگزار وحشى (قاتل حمزه) هستم تا استخوانهايم در قبر بپوسد». (4)
عمر رضا كحاله گويد:معاويه به مروان و عمرو گفت: واى بر شما، شما مرا در معرض بد گويى او در آورديد و سبب شديد تا سخنان نا خوشايندى از او بشنوم.
آن گاه به اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانههاى زنانه بردار. اروى گفت: اى عمه، به حاجتت پرداز و دست از افسانههاى زنانه بردار. اروى گفت: دستور ده سه تا دو هزار دينار به من بدهند. معاويه گفت: با دو هزار دينار اول چه خواهى كرد؟ گفت : مىخواهم چشمهاى پر آب در زمينى نرم و هموار بخرم تا براى فرزندان حارث بن عبد المطلب باشد. معاويه گفت: خوب جايى خرج مىكنى، با دو هزار دينار دوم چه خواهى كرد؟ گفت: مىخواهم جوانان عبد المطلب را به ازدواج همسران شايستهشان در آورم. معاويه گفت: خوب جايى خرج مى كنى، با دو هزار دينار ديگر چه خواهى كرد؟ گفت:مىخواهم سختى زندگى در مدينه را پشت سر گذارم و به زيارت خانه خدا روم.
معاويه گفت: خوب جايى خرج مىكنى، به ديده منت، همه را به تو خواهم داد.
سپس گفت: هان، به خدا سوگند اگر على بود اين مال را به تو نمىداد.. اروى گفت: راست گفتى، على امانت را ادا كرد و به امر خدا عمل نمود و تو امانت را ضايع گذاردى و در مال خدا خيانت ورزيدى، مال خدا را به غير مستحق آن دادى در صورتى كه خداوند در كتاب خود حقوق را براى اهل آن واجب نموده و آن را بيان داشته است و تو آن را نگرفتى و عمل نكردى، اما على ما را به گرفتن حقى كه خداوند بر ايمان واجب نموده فرا خواند و به جنگ با تو سرگرم شد و از تنظيم امور و قرار دادن هر چيزى به جاى خود باز ماند، من هم مال تو را از تو نخواستهام كه بر من منت مىنهى بلكه پارهاى از حق خودمان را خواستهام و گرفتن چيزى جز حق خود را روا نمىداريم، آيا از على نام مىبرى؟ خداوند دهانت را بشكند و داراييت را نابود سازد!آن گاه صدا به گريه بلند كرد و گفت:
ألا يا عين و يحك أسعدينا
ألا و ابكي أمير
المؤمنينا
رزينا خير من ركب المطايا
و فارسها و من ركب
السفينا
و من لبس النعال او احتذاها
و من قرأ المثاني و
المئينا
إذا استقبلت وجه أبي حسين
رأيت البدر راع
الناظرينا
و لا و الله لا أنسى عليا
و حسن صلاته في
الراكعينا
أ في الشهر الحرام فجعتمونا
بخير الناس طرا
أجمعينا
«هان، اى ديده ما را در گريه يارى ده و بر امير مؤمنان اشك بريز».
«ما به مصيبت مردى دچار شديم كه بهترين سواران بر چهارپايان و كشتى بود».
«و بهترين كسانى بود كه كفش پوشيده و بهترين كسانى كه سورههاى بلند و كوتاه قرآن را خواندهاند».
«چون با چهره پدر حسين روبرو مىشدم ماه شب چهارده را مىديدم كه بينندگان را شگفت زده مىكند».
«نه، به خدا سوگند هيچ گاه على و نماز نيكوى او را در ميان نمازگزاران فراموش نمىكنم» .
«آيا در ماه حرام ما را به مصيبت مردى نشانديد كه بهترين همه مردم بود»؟!
معاويه دستور داد شش هزار دينار به او بدهند و گفت: اى عمه، اينها را در هر چه دوست دارى هزينه كن.
و در روايت ديگرى است كه معاويه به او گفت: اى عمه، خدا از گذشتهها گذشت، اى خاله حاجتت را بگو. اروى گفت: من به تو حاجتى ندارم، و از نزد معاويه بيرون رفت. معاويه به مجلسيان خود گفت: به خدا اگر همه افرادى كه در مجلس من هستند با او سخن مىگفتند هر كدام را پاسخ تازهاى مىداد، و زنان بنى هاشم از مردان تيرههاى ديگر شيرين زبانتر و زبان آور ترند. (5)
1ـ سوره حج/ .1
2ـ سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم/ .31
3ـ أعلام النساء 1/ .389
4ـ العقد الفريد 1/ .357
5ـ أعلام النساء 1/ .30