ولايت و محجوريت؟محمد جواد ارسطاولايت مطلقه فقيه از مظلومترين مفاهيم حقوقى - سياسى است كه درايران مطرح شده است. هم بدان جهت كه دشمنان مغرض و سرسختى دارد و هماز آن رو كه بسيارى از دوستان و طرفدارانش تبيينهاى صحيح و استوارىاز آن ارائه نداده، بيشتر به تمجيد مىپردازند و حتى در بعضى مواردچهرهاى غير منطقى از آن مىنمايانند. مقاله حاضر متكفل آن است كه به نقد و بررسى دو شبهه از مهمترينشبهاتى كه در مورد ولايت فقيه مطرح شده ستبپردازد.
1- ولايت مطلقه فقيهيكى از شبهاتى كه در خصوصمطرح گرديد، آن است كه گفتهاند: «اطلاق به معناى رها بودن از هرگونهقيد و شرط است و ولايت مطلقه بدين معنى است كه ولى فقيه مىتواند درهمه امور مردم اعم از خصوصى و عمومى تصرف نمايد. مجاز است كه دراموال و نفوس اشخاص تصرف كند و مثلا آنان را به طلاق همسرشان واداركند و يا هر زمان كه خواست قوانين عادى و اسامى را زيرپا بگذارد،مجلس شوراى اسلامى و مجلس خبرگان را منحل كند» (1) و يا حتى شكل نظامرا تغيير دهد بدون اينكه از اين جهت محدويتى داشته باشد يا كسىبتواند از دستور او تخلف كند يا او را مورد مواخذه قرار دهد و در يككلام، ولايت مطلقه يعنى آن كه ولىفقيه، مافوق قانون است همانگونه كهدر حكومت مطلقه، حاكم چنين موقعيتى دارد. پاسخ: يكى از عواملپيدايش چنين توهمى شباهت لفظى ميان ولايت مطلقه فقيه و حكومت مطلقهاست. آشنايان با علم حقوق و سياست مىدانند كه در اصطلاح اين دو علم،حكومت مطلقه در بسيارى موارد به معناى حكومت استبدادى به كار مىروديعنى حكومتى كه پاىبند به اصول قانونى نبوده، هر زمان كه بخواهد بهحقوق اتباع خود تجاوز مىنمايد. (2) براين اساس گاهى تصور مىشود كهلفظ «مطلقه»، در ولايت مطلقه و نيز در حكومت مطلقه، هر دو به معناىرها از هرگونه قيد و شرط است و از آنجا كه ولايت نيز به معناى حكومتاست پس اين دو اصطلاح در معنا، مساوى بوده و نشانگر حكومتى هستند كهبه هيچ ضابطه و قانونى پاىبند نمىباشد و تمام قدرت در دستحاكم ياهياءت حاكمه متمركز استبدون اينكه صاحبان قدرت در استفاده از آنهيچگونه محدوديت و يا مسئوليتى داشته باشند. با مراجعه به تبييندقيق ولايت مطلقه فقيه در كتب معتبر فقهى همچون "كتابالبيع" حضرتامام خمينى«ره» به وضوح در مىيابيم كه اطلاق ولايتبه هيچ وجه بهمعناى رها بودن آن از هرگونه قيد و شرط نيستبلكه اصولا اطلاق دراينجا و در هر جاى ديگر يك مفهوم نسبى دارد و لذا در علم اصول فقهگفته مىشود: «الاطلاق والتقييد امران اضافيان» اطلاق و تقييد، دو امرنسبى (يا اضافى) هستند. (3) اطلاق از جميع جهات حتى در مورد خداوندنيز تحقق ندارد چرا كه او نيز براساس ضوابط و حدود و قيود معينىاعمال قدرت مىكند كه همان حسن و قبح عقلى هستند يعنى خداوند هيچگاهبه انجام كارى كه عقلا قبيح است (مانند ظلم) فرمان نمىدهد و از انجامكارى كه عقلا حسن و پسنديده است (مانند عدل) نهى نمىكند. البته اينقيود از ذات خداوند نشات گرفته است نه از منشا ديگرى ولى به هرحال افعال خداوند نيز بدون قيد و شرط نيست. پيامبران و ائمه«ع»نيز چنيند يعنى اعمال ولايت و تصرفات آنان مقيد به قيود و شروط معينىاست و مطلق از جميع جهات نيست مثلا هيچيك از آنان مجاز نيستند كههمسر مردى را در اختيار خود بگيرند مگر از طريق ازدواج شرعى آن همپس از اين كه از شوهر اول خود طلاق گرفته و مدت عدهاش سپرى شود.همچنين هيچيك از معصومين نمىتواند مردم را به انجام كارهاى خلاف شرعامر كرده يا آنان را از انجام واجبات الهى مطلقا نهى كند. وقتى كه اعمال ولايت معصومين«ع»، اينچنين مقيد و محدود باشد، تكليف"ولىفقيه" به طريق اولى، معلوم خواهد شد بلكه با مراجعه به انديشهولايت مطلقه معلوم مىشود كه محدوده ولايت ولىفقيه، مضيقتر از ولايتمعصومين«ع» است. توضيح: پيامبر اكرم«ص» و ائمه«ع» هم به دليل برخوردارى از مقامعصمت، داراى ولايتبر مردم هستند و هم به دليل دارا بودن منصب حكومتو سرپرستى جامعه.ولى محدوده اين دو ولايتبا هم فرق دارد به اين صورت كه آنحضرات«ع» براساس مقام عصمتخود مجاز به تصرف در امور خصوصى مردمهستند يعنى مىتوانند در امور شخصى مردم به آنان امر و نهى كنند مثلابه كسى دستور دهند كه همسرش را طلاق دهد يا اموالش را بفروشد يا شغلمعينى را عهدهدار شود اما بر اساس ولايت و حكومتخود بر جامعه،فقط مجاز به تصرف در امور عمومى مردم هستند چرا كه حكومت اصولا عهدهدارتنظيم امور عمومى مردم است. به عبارت ديگر در زندگى اجتماعى، به طور طبيعى، حقوق و خواستههاىمردم با هم تزاحم پيدا مىكند و ناگزير بايد سازمانى وجود داشته باشدكه اين تزاحمات را رفع كرده، حقوق و آزادىهاى مردم را تامين نمايد.اين سازمان، همان حكومت استبنابراين، حكومت از مقتضيات زندگىاجتماعى است و لذا حيطه اختيارات آن نيز در همين محدود است. البته گاه ممكن استبين حقوق فرد و جامعه تزاحمى به وجود آيد در چنين مهم صورتى بدون شك، حق جامعه به مصداق اهم بودنش بر حق فرد كهاست، مقدم خواهد بود و البته متولى تقديم "حق جامعه بر فرد"، نهادحكومت است زيرا در غير اين صورت، مصالح جامعه كه حكومت عهدهدارپاسدارى از آن است، تضييع خواهد شد. ولايت ناشى از مقام حكومت و سرپرستى جامعه، به فقهاى جامعالشرايط درعصر غيبت، منتقل شده و لذا حضرت امام خمينى«ره» در بحث ولايت فقيهخود به طور مكرر تصريح مىكند كه منظور از ولايت فقهاء در عصر غيبت،ولايت از قسم دوم است: «فللفقيه العادل جميع، ما للرسول و الائمة عليهم السلام مما يرجع الىالحكومة و السياسه.» (4) «فتحصل مما مر ثبوت الولاية للفقهاء منقبل المعصومين«ع» فى جميع ما ثبت لهم الولاية فيه من جهة كونهمسلطانا على الامة» (5) «ما ثبت للنبى صلى الله عليه وآله و الامامعليه السلام من جهة ولايته و سلطنته ثابت للفقيه» (6) «ان للفقيهجميع، ما للامام عليه السلام الا اذا قام الدليل على ان الثابت لهعليه السلام ليس من جهة ولايته و سلطنته بل لجهات شخصية» (7) همچنينتوضيح مىدهد كه مراد از ولايتى كه به فقهاء در عصر غيبت انتقال پيداكرده، ولايت كليه الهيه نيستبلكه ولايت جعلى اعتبارى است كه همانمنصب حكومت و فرمانروايى مىباشد: «ليس المراد بالولاية هى الولايةالكلية الالهية التى دارت فى لسان العرفاء و بعض اهل الفلسفة بلالمراد هى الولاية الجعلية الاعتبارية كالسلطنة العرفية و سائرالمناصب العقلائية كالخلافة التى جعلها الله تعالى لداوود«ع» و فرععليها الحكم بالحق بين الناس و كنصب رسول الله صلى الله عليه و آلهعليا«ع» بامر الله تعالى خليفة و وليا على الامة...» (8) و در نهايتبراى اين كه جاى هيچگونه برداشت ناصوابى باقى نماند مىفرمايد: اگربراى معصوم «ع» از غير جهتحكومت و فرمانروا بر جامعه، ولايتى ثابتباشد، مانند ولايتبر طلاق دادن همسر مردى يا فروش اموال او يا مصادرهدارايش، چنين ولايتى براى فقيه، ثابت نخواهد بود چرا كه ناشى از جنبهحكمرانى و امارت معصومين«ع» نيست و هيچيك از ادله ولايت فقيه نيزبر ثبوت چنين ولايتى براى فقهاء در عصر غيبت، ولايت ندارد بنابرايننفى مصاديق اين قسم از ولايتبراى فقهاء، به منزله تخصيص بر ادله ولايتفقيه نمىباشد: «ان ما ثبت للنبى صلى الله عليه و آله و الامامعليه السلام من جهة ولايته و سلطنته ثابت للفقيه و اما اذا ثبتلهم«ع» ولايته من غير هذه الناحية فلا فلو قلنا بان المعصوم عليه السلامله الولاية على طلاق زوجة الرجل او بيع ماله او اخذه منه و لو لم يتعينالمصلحة العامة لم يثبت ذلك للفقيه و لا دلالة للادلة المتقدمة علىثبوتها له حتى يكون الخروج القطعى من قبيل التخصيص.» (9) نتيجه آنكهاطلاق ولايتبه هيچ وجه به معناى بىقيد و شرط بودن آن نيست و لذا بينولايت مطلقه و حكومت مطلقه يا استبدادى، تفاوت زيادى وجود داردچنانكه امام خمينى «ره» نيز به اين تفاوت اشاره كرده مىفرمايد:«اسلام، بنيانگذار حكومتى است كه در آن نه شيوه استبداد حاكم است كهآراء و تمايلات نفسانى يك تن را بر سراسر جامعه تحميل كند و نه شيوهمشروطه جمهورى كه متكى بر قوانينى باشد كه گروهى از افراد جامعهبراى تمامى آن وضع مىكنند بلكه حكومت اسلامى نظامى است، ملهم و منبعثاز وحى الهى كه در تمام زمينهها از قانون الهى مدد مىگيرد و هيچ يكاز زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد راءى نيست. تمامبرنامههايى كه در زمينه زمامدارى جامعه و شئون و لوازم آن جهت رفعنيازهاى مردم به اجرا در مىآيد بايد براساس قوانين الهى باشد. ايناصل كلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصديان امر حكومت نيزجارى و سارى است. بلى اين نكته را بايد بيفزاييم كه حاكم جامعهاسلامى مىتواند در موضوعات بنابر مصالح كلى مسلمانان يا بر طبق مصالحافراد حوزه حكومتخود حكم كند. اين اختيار هرگز استبداد به راىنيست، بلكه در اين امر مصلحت اسلام و مسلمين منظور شده است پس انديشهحاكم جامعه اسلامى نيز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلميناست.» (10) ممكن است گفته شود اكنون كه اطلاق ولايتبه معناى بىقيد وشرط بودن آن نيست پس چرا اصولا از كلمه «مطلقه» در توضيح ولايتاستفاده شده و بر «ولايت مطلقه فقيه» تاكيد مىشود؟ آيا بهتر نيستكه به جاى آن صرفا از اصطلاح «ولايت فقيه» استفاده كنيم؟ در پاسخمىگوييم آوردن كلمه مطلقه به دنبال ولايت، در مقايسه با ديگر نظرياتىاست كه در مورد حيطه اختيارات ولىفقيه وجود دارد. توضيح اينكه درخصوص حدود اختيارات ولى فقيه، سهگونه نظر دادهاند: حدود اختيارات ولى فقيه الف- فقيه، مجاز به تصرف در امور حسبيه است ولى ولايتبرانجام اين امور ندارد و فرق بين اين دو (يعنى صرف جواز تصرف و ولايتبر تصرف) اينست كه در صورت اول، وكيل فقيه و شخص منصوب از جانب اوپس از مرگ وى منعزل مىشود در حالى كه در صورت دوم (ولايتبر تصرف) بامرگ فقيه، وكيل و منصوب او منعزل نمىگردد. (11) ب فقيه، داراى ولايتبر تصرف در امور حسبيه مىباشد اما حفظ مرزها و نظم كشور و جهاد واجراء حدود و اخذ خمس و زكات و اقامه جمعه مىباشد، براى فقيه ثابتنيست. (12) ج- فقيه جامع الشرايط، در تمامى شئون مربوط به حكومت،داراى ولايت است. بر طبق اين نظريه كه مورد قبول حضرت امام«ره» وبسيارى ديگر از فقهاء است، از حيث امور مربوط به حكومت، بين فقيه وپيامبر«ص» و ائمه«ع» فرقى وجود ندارد و همگى داراى اختياراتيكسانى هستند. در نتيجه، ولى فقيه همچون معصومين«ع»، اختيار اقامهجمعه و اجراء حدود و عقد قرارداد صلح و اخذ خمس و زكات و سرپرستىامور محجورين و اوقاف عامه يعنى تشكيل حكومتاسلامى با تمام لوازم آنرا دارا است. اين نظريه، حدود اختيارات فقيه جامع الشرايط را مقيد بهصرف جواز تصرف در امور حسبيه يا ولايتبر اين امور ندانسته بلكه نسبتبه اين دو محدود، «اطلاق» دارد و «مطلق» امور مربوط به حكومت رادر تحت ولايت فقيه جامع الشرايط مىداند و از اين رو، اين نظريه را ولايتمطلقه نام گذاشتهاند. بدين ترتيب نسبى بودن اطلاق در ولايت مطلقه كاملاآشكار مىگردد. نكته اول: ولايت مطلقه، تنها راه تشكيل حكومتى مبسوط اليد تنها بر اساس پذيرش ولايت مطلقه فقيه است كه مىتوان حكومتاسلامى مبسوط اليد تشكيل داد زيرا فقط براساس اين مبنا است كه همهاختيارات حكومتى به فقيه جامع الشرايط منتقل مىگردد. (13) واضح گرديد كه اختيارات مطلقه، امر عجيب و غير قابل قبولى نيستبلكهمقصود از آن اختياراتى است كه ناشى از طبع حكومت و سرپرستى امورعمومى جامعه است و حكومتها به طور معمول در همان محدوده اعمالحاكميت مىكنند. البته مصاديق اين امور در زمانهاى مختلف تغيير مىكندولى ملاك اصلى، واحد و ثابت است و همانطور كه در كلام امامخمينى«ره» نيز مكرر به آن تصريح شده بود ملاك، اداره جامعه وسرپرستى امور عمومى استبنابراين هرگونه اختيارى كه براى تامين اينهدف مورد نياز باشد از آن حكومت اسلامى خواهد بود. به عبارت ديگرجامعه اسلامى همچون هرجامعه ديگرى نيازمند حكومت است و طبيعى است كهحكومت نيز بدون اختيارات لازم، از انجام وظايف خود ناتوان خواهد بود.در عصر حضور معصومين «ع» اين اختيارات توسط آن بزرگواران «ع»اعمال مىشد و در عصر غيبت آنان چون نياز به حكومت همچنان پابرجاستاختيارات مزبور توسط فقيه جامع الشرايط كه منصوب از جانب ائمه «ع»استبه اجرا درمىآيد پس ضرورت وجود حكومت، ربطى به عصمت ندارد بلكهنياز هميشگى تمامى جوامع انسانى است لذا حدود اختيارات حكومتىپيامبر اكرم «ص» و ائمه «ع» با اختيارات حكومتى فقيه جامعالشرايطيكسان خواهد بود چرا كه هدف از چنين اختياراتى همان پاسخگويى بهنياز دائمى جوامع بشرى به حكومتى است كه اداره امور عمومى و اجتماعىآنان را بر عهده گيرد. نكته دوم: ولايت مطلقه، نظريه مشهور فقهاى اماميه ولايت مطلقه فقيه در ميان فقهاى شيعه طرفداران زيادى داشته ازنظريات مشهور محسوب مىشود بلكه بسيارى از فقهاء برآن ادعاى اجماعكرده يا آن را از مسلمات فقه اماميه دانستهاند: محقق كركى (متوفى 940 قمرى) در اين مورد مىنويسد: «اتفق اصحابنا رضوان الله عليهم انالفقيه العدل الامامى الجامع لشرايط الفتوى المعبر عنه بالمجتهدفى الاحكام الشرعية نايب عن قبل ائمه الهدى صلوات الله و سلامه عليهمفى حال الغيبة فى جميع ما للنيابة فيه مدخل» (14) يعنى: فقهاى شيعهاتفاق نظر دارند كه فقيه عادل امامى مذهب كه جامع شرايط فتوى است واز او به مجتهد در احكام شرعيه تعبير مىشود، از جانب ائمهعليهم السلام در زمان غيبت در همه امورى كه نيابتبردار است (يا نيابتدر آن دخالت دارد) نايب مىباشد. ملا احمد نراقى (متوفى 1245 قمرى) مىنويسد: «ان كلية ما للفقيه العادل و له الولاية فيه امران: احدهما: كل ما كان للنبى و الامام الذين هم سلاطين الانام و حصون الاسلام،فيه الولاية و كان لهم فللفقيه ايضا ذاك الا ما اخرجه الدليل من اجماعاو نص او غيرهما. و ثانيهما: ان كل فعل متعلق بامور العباد فىدينهم او دنياهم و لا بد من الاتيان به و لا مفر منه ... فهو وظيفة الفقيه وله التصرف فيه و الاتيان به.» (15) يعنى: تمامى آنچه فقيه عادل بر آنولايت دارد دو امر ست: 1- هر آنچه پيامبر و امام كه فرمانروايانمردم و دژهاى استوار اسلامند در آن ولايت دارند فقيه نيز در آن ولايتدارد مگر مواردى كه با دليلى همچون اجماع يا نص يا غير اين دواستثناء شود. 2- هركارى كه مربوط به امور دين يا دنياى مردم است و از انجام آنگريزى نيست ... وظيفه فقيه است و او مجاز به تصرف در آن و انجامآن مىباشد. سپس در تعليل اختيارات مطلقه فقيه كه آن را در قالب دوقضيه كليه فوق بيان نمود، مىنويسد: «اما الاول فالدليل عليه بعد ظاهر الاجماع حيث نص به كثير من الاصحاببحيثيظهر منهم كونه من المسلمات ما صرحتبه الاخبار المتقدمة ... واما الثانى فيدل عليه بعد الاجماع ايضا امران ...» (16) اما دليل برامر اول علاوه بر ظاهر اجماع به گونهاى كه بسيارى از اصحاب بدانتصريح كردهاند و چنين برمىآيد كه در نزد آنان از مسلمات است،رواياتى مىباشد كه به اين مساله تصريح كردهاند.اما دليل بر امر دوم پس علاوه بر اجماع دو دليل ديگر هم دارد... مير فتاح مراغى (از فقهاى معاصر علامه نراقى) در اثبات ولايت مطلقهفقيه، هم به اجماع محصل، تمسك مىكند و هم به اجماع منقول و در توضيح"اجماع محصل" مىنويسد: مراد از آن اجماع بر قاعده است نه اجماع برحكم. به اين معنى كه يك قاعده كلى اجماعى در بين فقهاء وجود دارد كهدر هر مقامى كه دليلى بر ولايت غيرحاكم شرع (فقيه جامعالشرايط) وجودندارد ولايت در آن مورد از آن حاكم شرع است. اين اجماع شبيه اجمالىاست كه فقهاى شيعه بر اصاله الطهاره دارند و وجود اين اجماع، روشناست. و در توضيح اجماع منقول مىنويسد: در كلام فقهاء اين اجماع به حداستفاضه نقل شده است كه در هر موردى كه دليلى بر ولايت غير فقيهنداريم، فقيه ولايت دارد: «احدها الاجماع المحصل و ربما يتخيل انه امرلبى لا عموم فيه يتمسك به فى محل الخلاف و هو كذلك لو اردنا بالاجماعالاجماع القائم على الحكم الواقعى الغير القابل للخلاف و التخصيصو لو اريد الاجماع على القاعدة بمعنى كون الاجماع على ان كل مقام لا دليلفيه على ولاية غير الحاكم فالحاكم ولى فلا مانع فى التمسك به فى مقامالشك فيكون كالاجماع على اصالة الطهارة و نحوه و الفرق بين الاجماععلى القاعدة و الاجماع على الحكم واضح فتدبر و هذا الاجماع واضح لمن تتبعكلمة الاصحاب. ثانيها: منقول الاجماع فى كلامهم على كون الحاكم وليا فىما لا دليل فيه على ولاية غيره و نقل الاجماع فى كلامهم على هذا المعنىلعله مستفيض فى كلامهم.» (17) مرحوم شيخ محمد حسين نجفى صاحب جواهرالكلام (متوفى 1266 قمرى) ولايت عامه فقيه را از مسلمات يا ضروريات درنزد فقهاى شيعه دانسته مىنويسد: «لكن ظاهر الاصحاب عملا و فتوى، فىساير الابواب عمومها بل لعله من الضروريات عندهم» (18) و در كتاب "الزكاه"جواهر بعد از سخن از اطلاق ادله حكومت فقيه جامع الشرايط در زمان غيبتمىگويد: "مىتوان بر اين مطلب تحصيل اجماع نمود زيرا فقهاى شيعه هموارهدر موارد متعددى از ولايت فقيه سخن گفتهاند كه دليلى جز اطلاق ادله حكومتفقيه ندارد و مؤيد اين اطلاق، آن است كه نياز به ولايت فقيه بيش ازنياز به او براى بيان احكام شرعى است:" «و يمكن تحصيل الاجماع عليهفانهم لا يزالون يذكرون ولايته فى مقامات عديدة لا دليل عليها سوى الاطلاقفى الاحكام الذى ذكرناه المؤيد بمسيس الحاجةالى ذلك اشد من مسيسها الشرعيه» (19) مرحوم سيد محمدبحر العلوم (متوفى 1326 قمرى) در كتاب "بلغة الفقيه" مىنويسد: كسى كه فتاوى فقهاى شيعه را بررسى كرده باشد درمىيابد كه آنان بروجوب رجوع به فقيه در موارد متعددى اتفاق نظر دارند با اينكه در آنموارد نص خاصى وارد نشده لكن فقهاء با استناد به ضرورت دليل عقلى ونقلى قائل به عموميت لايتبراى فقيه شدهاند بلكه نقل اجماع بر ولايتعامه فقيه بيش از حد استقاضه است و بحمد الله اين مساله آن قدر واضحاست كه هيچ شك و شبههاى در آن راه ندارد:" «هذا مضافا الى غيرما يظهر لمن تتبع فتاوى الفقهاء فى موارد عديدة كما ستعرف اتفاقهمعلى وجوب الرجوع فيها الى الفقيه مع انه غير منصوص عليها بالخصوصو ليس الا لاستفادتهم عموم الولاية له بضرورة العقل و النقل بل استدلوابه عليه بل حكاية الاجماع عليه فوق حد الاستفاضة و هو واضح بحمد اللهتعالى لا شك فيه و لا شبهة تعتريه.» (20) حتى مرحوم شيخ انصارى كه دركتاب مكاسب خود ولايت فقيه را در محدودهاى مىپذيرد به شهرت آن درميان فقهاى شيعه اعتراف كرده مىنويسد: «...لكن المساله لا تخلو عن الاشكال و ان كان الحكم به مشهورا.» (21) ملاحظه مىشود كه براساس تصريحبزرگترين فقهاى شيعه، ولايت مطلقه فقيه از نظريات اتفاقى و يا حداقلمشهور بين فقيهان اماميه مىباشد و چيزى نيست كه از زمان مرحوم محققنراقى مطرح شده باشد چه اين كه محقق كركى كه سيصد سال قبل از علامهنراقى مىزيسته به اتفاقى بودن اين نظريه در بين فقهاى شيعه تصريحنموده است (و عبارت ايشان پيش از اين آورده شد) و اين بدان معنى استكه قبل از محقق كركى نيز نه تنها نظريه ولايت مطلقه فقيه در ميانفقيهان اماميه مطرح بوده استبلكه به اندازهاى طرفدار و موافق داشتهكه محقق مزبور آن را مورد اتفاق اصحاب دانسته است. اكنون بنگريد بهسخن يكى از نويسندگان كه چقدر به دور از تحقيق و دقت نظر ابرازداشته است: «ولايت فقيه به معناى زعامتسياسى، مديريت و زعامتاجتماعى فقيه از اين زمان (زمان علامه نراقى) آغاز مىشود بنابراينعمر نظريه ولايت فقيه به معناى حكومت و سلطنت فقيه كمتر از دو قرناست.» (22) سزاوار بود نويسنده مزبور دست كم در كلام مرحوم نراقىبيشتر دقت مىكرد تا ببيند كه وى نظريه خود يعنى عامتسياسى واجتماعى فقيه را اجماعى معرفى مىكند (چنانكه عبارت محقق مورد نظر راپيش از اين نقل كرديم) و اين خود حداقل كاشف از شهرت نظريه ولايتفقيه و يا كثرت طرفداران نظريه مزبور به معناى زعامتسياسى واجتماعى فقيه در ميان فقهاى پيش از علامه نراقى باشد پس چگونه مىتوانگفت كه «عمر نظريه ولايت فقيه به معناى حكومت و سلطنت فقيه كمتر ازدو قرن است»؟! نكته سوم: ولايت مطلقه فقيه، اصطلاحى با دو معنى يكى ازامورى كه همواره موجب بروز اشتباهات فاحشى براى غير متخصصان درعلوم مختلف به ويژه علوم انسانى شده است اشتراك اصطلاح مىباشد وخواننده غيرمتخصص به اين اختلاف معنى پى نبرده و يا در تشخيص معناىمورد نظر ناتوان مىباشد و از اين رهگذر در ورطه اشتباهات سهمگينىفرو مىافتد. اصطلاح ولايتيا سلطنت (23) گاهى به معناى ولايت فقيه براموال و نفوس به كار مىرود و گاهى به معناى زعامتسياسى و حكومتفقيه استعمال مىشود. مرحوم شيخ انصارى اين اصطلاح را به هر دو معنىدر دو كتاب مختلف خود "مكاسب" و كتاب "القضاء" به كار برده است. در كتاب مكاسب پس از تقسيم مناصب فقيه به سه منصف "افتاء"، "قضاء" و"ولايتبر تصرف در اموال و نفوس"، بحث اصلى را به قسم سوم اختصاصداده، مىنويسد: «الثالث: ولاية التصرف فى الاموال و الانفس و هو المقصودبالتفصيل هنا» (24) سپس اين ولايت را به دو وجه تقسيم مىكند: الف- استقلال ولى نسبتبه تصرف در اموال و نفوس باقطع نظر از اينكهآيا تصرف ديگران منوط به اذن او هستيا خير. ب- عدم استقلال ديگران نسبتبه تصرف در اموال و نفوس و منوط بودنتصرف آنان به اذن ولى اگر چه خود ولى استقلال در تصرف نداشتهباشد. (25) آنگاه هر دو وجه از ولايتبر تصرف در اموال و نفوس را براىپيامبر اكرم «ص» و ائمه «ع» ثابت دانسته، در مورد وجه اولمىنويسد: «و بالجملة فالمستفاد من الادلة الاربعة بعد التتبع والتامل ان للامام سلطنته مطلقة على الرعية من قبل الله تعالى و انتصرفهم نافذ على الرعية ماض مطلقا». (26) يعنى: «آنچه بعد از تاملدر ادله چهارگانه كتاب، سنت، اجماع و عقل استفاده مىشود اين است كهامام از جانب خداوند بر مردم، ولايت مطلقه داشته و تصرفش در امورمردم به طور مطلق، معتبر است.» مرحوم شيخ انصارى به صراحت از اصطلاحسلطه مطلقه استفاده مىكند و به دنبال آن كه به بحث در مورد ثبوتچنين ولايتى براى فقيه جامع الشرايط مىپردازد قاطعانه آن را رد كردهمىنويسد: «و بالجملة فاقامة الدليل على وجوب طاعة الفقيه كالامام الاما خرج بالدليل دونه خرط القتاد.» (27) يعنى: «اقامه دليل بر اين كهاطاعت از فقيه نيز همچون امام معصوم«ع» واجب است (يعنى همان سلطنتو ولايت مطلقه امام«ع» بر اموال و نفوس مردم براى فقيه نيز در زمانغيبت ثابت است) سختتر از دست كشيدن بر بدنه گياه پر از خارمىباشد.» (28) در اين مورد، اكثر فقهاى اماميه با شيخ انصارى همعقيدهاند همان فقهايى كه ولايت مطلقه فقيه به معناى عامتسياسىاجتماعى او را پذيرفتهاند تصريح مىكنند كه چنين ولايتى (يعنى ولايتبراموال و نفوس) براى فقيه ثابت نيست. به عنوان مثال مرحوم سيد محمدآل بحر العلوم صاحب كتاب ارزشمند "بلغة الفقيه" (كه كلام او در پذيرشولايت مطلقه فقيه پيش از اين آورده شد) در اين مورد مىنويسد: «لا شكفى قصور الادلة عن اثبات اولوية الفقيه بالناس من انفسهم كما هىثابتة لجميع الائمة عليهم السلام بعدم القول بالفصل بينهم و بين منثبت له منهم عليهم السلام بنصب غدير خم» (29) "شكى نيست كه ادله ازاثبات اولويت فقيه نسبتبه نفوس مردم قاصر استبا اين كه چنيناولويتى براى تمام ائمه «ع» ثابت استبه دليل اين كه بينامير المؤمنين على «ع» در اين مورد فرقى نيست. و بعضى از فقهاىمعاصر كه به صراحت، ولايت مطلقه فقيه را امر زمامدارى و حكومت راپذيرفتهاند در مورد ولايت فقيه بر اموال و نفوس نوشتهاند:" «ثم انهلو قلنا بثبوت ذلك (اى الولاية على الاموال و النفوس) له(ص) بمقتضى هذهالآيه (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم. احزاب/6) او ادلة اخرى وثبوته لخلفائه المعصومين و الائمة الهادين«ع» و لكن اثباته للفقيهدونه خرط القتاد.» (30) "اگر به مقتضاى آيه 6 سوره احزاب «النبىاولى بالمؤمنين من انفسهم» يا ادله ديگر قائل به ثبوت ولايتبراموال و نفوس مردم براى پيامبر اكرم «ص» و ائمه معصومين «ع»شويم لكن اثبات چنين ولايتى براى فقيه سختتر از دست كشيدن بر بدنهگناه پر از خار مىباشد". سر اين مطلب، تعدد معناى اصطلاحى "ولايتمطلقه فقيه" است و لذا مىبينيم شيخ انصارى كه كلام صريح او در نفىولايت مطلقه فقيه به معناى ولايت او بر تصرف در اموال و نفوس گذشت، دركتاب القضاء خود به صراحت ولايت مطلقه فقيه را به معناى زعامتسياسىو اجتماعى فقيه مىپذيرد و مىنويسد: «و ان شئت تقريب الاستدلالبالتوقيع و بالمقبولة بوجه اوضح فنقول لا نزاع فى نفوذ حكم الحاكم فىالموضوعات الخاصة اذا كانت محلا للتخاصم فحينئذ نقول ان تعليل الامام«ع» وجوب الرضا بحكومته فى الخصومات بجعله حاكما على الاطلاق و حجهكذلك يدل على ان حكمه فى الخصومات و الوقايع من فروع حكومته المطلقةو حجيته العامة فلا يختص بصورة التخاصم و كذا الكلام فى المشهورة اذاحملنا القاضى فيها على المعنى اللغوى المرادف لفظ الحاكم.» (31) بدين ترتيب از ديدگاه شيخ انصارى اگر امام صادق «ع» در مقبولهعمر بن حنظله (32) علت وجوب رضايت دادن به قضاوت فقيه را حاكم مطلققراردادن او دانسته و فرموده است: "فليرضوا به حكما فانى قد جعلتهعليكم حاكما" (بايد به حكم و قضاوت فقيه رضايت داد زيرا من او را برشما حاكم قرار دادم) و امام زمان «ع» نيز در توقيع شريف (33) فقهاءرا حجتبر مردم معرفى كرده و فرموده است: «فانهم حجتى عليكم و انا حجة الله»، اينها دلالتبر آن دارد كه حكم فقيه در حل و فصل خصومتهاو دعاوى از شاخههاى حكومت مطلق او و حجيت عام او استبنابراين بهصورت تخاصم و حل و فصل دعاوى، اختصاص نداشته بلكه شامل غير مواردتخاصم نيز مىگردد يعنى فقيه جامع الشرايط نه تنها ولايتبر قضاء بلكهولايتبر حكومت و زمامدارى جامعه نيز دارد و اين همان است كه شيخانصارى آن را حكومت مطلق مىنامد. مرحوم شيخ در جاى ديگر از كتاب خودتصريح مىكند كه آنچه عرفا از لفظ حاكم متبادر به ذهن مىشود (درجمله " جعلته عليكم حاكما" در مقبوله عمر بن حنظله) كسى است كه بهطور مطلق، تسلط بر امور دارد چنانكه هرگاه حاكم سرزمينى به اهالىبگويد فلانى را بر شما حاكم قرار دادم چنين فهميده مىشود كه شخصمزبور در تمامى امورى كه دخيل در اوامر سلطان هستند اعم از جزئى وكلى بر مردم تسلط و ولايت دارد: «ثم ان الظاهر من الروايات المتقدمةنفوذ حكم الفقيه فى جميع خصوصيات الاحكام الشرعية و فى موضوعاتهاالخاصة بالنسبة الى ترتب الاحكام عليها لان المتبادر عرفا من لفظالحاكم هو المسلط على الاطلاق فهو نظير قول السلطان لاهل بلدة جعلت فلاناءحاكما عليكم حيثيفهم منه تسلطه على الرعية فى جميع ما له دخل فىاوامر السطان جزئيا او كليا.» (34) تفصيل بين ولايت فقيه بر اموال ونفوس مردم كه شامل امور خصوصى زندگى آنان نيز مىشود و ولايت فقيه برحكومتيا به تعبير ديگر زعامتسياسى و اجتماعى فقيه كه تنها حيطهامور عمومى را در برمىگيرد مورد قبول حضرت امام خمينى «ره» نيزمىباشد و چنانكه پيش از اين عبارت ايشان را آورديم معظمله تصريحكردهاند كه اگر براى معصوم «ع» از غير جهتحكومت و فرمانرواييش برجامعه، ولايتى ثابتباشد مانند ولايتبرطلاق دادن همسر مردى يا فروشاموال او يا مصادره داراييش، چنين ولايتى براى فقيه ثابت نخواهد بودچرا كه اين ولايت ناشى از جنبه حكمرانى و امارت معصومين «ع» نيست وهيچيك از ادله ولايت فقيه نيز بر ثبوت چنين ولايتى براى فقهاء در عصرغيبت دلالت ندارد. (35) اينك عبارت يكى از فقهاى معاصر را كه به وضوح،دو معناى ولايت فقيه را از هم تفكيك و توضيح داده است نقل مىكنيم: «ولايت تصرف در دو معنى به كار مىرود كه نسبت ميان اين دو (دراصطلاح) عموم من وجه است چنانچه اشاره خواهيم نمود. معنى اول: عبارتاست از سلطه تصرف در خصوص نفوس و اموال ديگران به همانگونه كه شخصبر نفس و مال خود ولايت دارد يعنى مىتواند به هر شكل و نحوى كهبخواهد تصرف كند اعم از تصرفات خارجى مانند آن كه ولى، مولى عليه راطبق مصلحت، تحت عمل جراحى پزشك قرار دهد و يا او را با خود به سفرببرد و امثال آن و يا تصرفات اعتبارى در نفس او مانند آن كه براى اوزنى تزويج كند يا زن او را طلاق بدهد و يا در اموال مولى عليه،تصرفاتى اعم از تصرفات خارجى و يا اعتبارى انجام دهد مانند آن كهاموال او را طبق مصلحت از جايى به جايى و يا از شهرى به شهرديگر انتقال دهد و يا آن كه به فروش برساند يا اجاره داده يا تعويضنمايد و امثال آن. معنى دوم: عبارت از سلطه تصرف در امور اجتماعى وسياسى كشور كه از آن تعبير به ولايت زعامت نيز مىشود سخن پيرامونولايت تصرف در كتب فقهيه غالبا در بحثشرايط متعاقدين در كتاب بيعگفته مىشود و منظور از آن همان لايتبه معنى اول است از آن جهت كهحاكم شرع (فقيه) مانند پدر و جد پدرى آيا ولايتبر اموال قاصرينمانند يتيم بىسرپرست دارد يا نه؟ و در صورت ثبوت آيا ولايت او براموال محدود به قاصرين استيا ساير افراد را نيز شامل مىشود؟ ولايتفقيه را غالبا به صورت اطلاق نفى مىكنند و از جمله مرحوم شيخ انصارى«ره» در كتاب مكاسب صفحه 155 ولايت مطلقه را به معناى اول نفى كردهاست. (36) و اما ولايتبر تصرف به معنى دوم كه عبارت است از ولايتزعامت و رياستحكومت اسلامى، اكثر فقهاء آن را قبول دارند زيرا كهفقيه جامع الشرايط اعم از شرايط شرعى و سياسى، اجتماعى و عرفىنسبتبه حاكميت اسلامى از ديگران، اولى است چه آن كه حفظ نظم اسلامىبايد به دست كسى انجام شود كه آگاهى كامل از احكام اسلام و قوانين آنداشته باشد. با اندك توجهى به ضرورت حفظ نظم اسلامى در صورت امكان و بسط يد فقيه به اين نتيجه مىرسيم كه حق حاكميت اسلامى و ولايتتصرف در امور اجتماعى و سياسى با فقيه است. و اما ولايتبه معناىاول كه يك نوع خصيصه فوق العاده است نياز به دليل مستقل دارد تا فقيههمچون معصوم «ع» دارى اين سلطه خاص نيز بوده باشد و روشن است كهنفى آن هيچگونه ارتباطى به ولايت زعامت در امور اجتماعى و سياسىندارد زيرا ولايت تصرلف در اموال و نفوس يك امر زايد و جنبى است كهثبوت آن براى فقيه يك امر استثنايى و غير ضرورى به شمار مىآيد وبسيارى از علماء آن را مخصوص معصومين(ع) دانستهاند. و همانگونه كهاشاره كرديم نسبت ميان اين دو معنى از ولايت تصرف عموم من وجه استيعنى ممكن است كه كسى هر دو نوع ولايت تصرف را دارا باشد مانندپيامبر اكرم «ص» و امامام معصوم «ع» كه هم داراى سلطه به كشوربوده و هم سلطه بر نفوس و اموال شخصى افراد داشتند و ممكن است كسىتنها داراى يكى از اين دو ولايتبوده باشد.» (37)
2- مردم در نظام ولايت فقيه: محجور يا رشيد؟يكى ديگر از شبهاتى كه از ابتداى پيروزىانقلاب اسلامى در جهت تضعيف ولايت فقيه مطرح گرديد، ادعاى محجوريت مردمبه عنوان مولى عليه در نظام مبتنى بر ولايتبود. كمونيستها در كتابچهاى كه نه ماه پس از پيروزى انقلاب، با نام ولايت فقيه منتشركردند نوشتند: «شرط ولايت و قيمومت، محجوريت و صغر يكى از طرفين استبودن صغير و محجور بودن كسى ولايت و قيمومت وجود خارجى ندارد ليكنمنشا آن (ولايت و قيمومت) صغير و محجور نيست چون از نظر حقوقى،صغير، فاقد اراده است اگر صغير ارادهاى داشت ديگر ولايت لزومىنداشت ... وقتى شخص محجور بود حق راى از او سلب مىشود و اراده اونمىتواند به منشا ولايت تبديل شود..» (38) «... اگر بگويم مردمصغير هستند ديگر همه رشتهها پنبه مىشود صغير نه تنها حق دخالت دراموال و دارايى خود را ندارد در حوزه سياستبه طريق اولى از هيچگونهحقى برخوردار نخواهد بود و نبايد روى آراء محجورين به جمهورى اسلامىتكيه كرد و چنين آرايى خود به حود باطل است مثل اين است كه بگويندهمه بچههاى شيرخواره و آدمهاى مختل الحواس راى دادهاند كه ايرانجمهورى اسلامى باشد.» (39) اين شبهه بعدها توسط نويسندهاى ديگر مجددامطرح شد. وى نوشت: «معناى ولايت، آن هم ولايت مطلقه اين است كه مردمهمچون صغار و مجانين، حق راى و مداخله و هيچگونه تصرفى در اموالو نفوس و امور كشور خود ندارند و همه بايد جان بر كف مطيع اوامرباشند.» (40) «مردم در سيستم ولايت فقيه همچون صغار و مجانين و بهاصطلاح فقهى و حقوقى و قضايى مولى عليهم فرض شدهاند.» (41) اخيرا نيز بعضى به طرح دوباره اين شبهه پرداخته، نوشتهاند: «مردم اگر چه در حوزه امور خصوصى و مسائل شخصى، مكلف و رشيدند اما در حوزه امورعمومى، شرعا محجورند و هرگونه دخالت و تصرف مردم در حوزه امور عمومىمحتاج اجازه قبلى يا تنفيذ بعدى ولى فقيه است». (42) «لازمه لا ينفكحكومت ولايى، محجوريت مردم در حوزه امور عمومى است.» (43) پاسخ: براىنقد و بررسى اين شبهه و پاسخ به آن، ابتدا بايد به تعريف اصطلاح حجرو محجور پرداخت و سپس ملاحظه نمود كه آيا تعريف مزبور بر وضعيت مردمدر نظام مبتنى بر ولايت فقيه صدق مىكند يا نه. آيا كاربرد اصطلاح "حجر" در امور عمومى، صحيح است؟ صاحب شرايع الاسلام، "حجر" رادر لغتبه معناى "منع" و در اصطلاح، به معناى ممنوعيت از تصرف در مالدانسته ستبنابراين محجور، كسى است كه شرعا اجازه تصرف در مال خودرا ندارد: «الحجر هو المنع و المحجور شرعا هو الممنوع من التصرف فىماله». (44) "مفتاح الكرامه" نيز كه در جمع نظريات مختلف فقهاىاماميه، كم نظير است، همين تعريف را ارائه داده است. (45) بنابرايناصطلاح "حجر"، فقط به معناى ممنوعيت از تصرف در مال به كار مىرود لذا"حجر" به معناى "ممنوع بودن" از تصرف در امور عمومى، خروج از اصطلاحاست و اضافه كردن قيد «امور عمومى» به عنوان قرينهاى كه مبينمنظور نويسنده از اين اصطلاح باشد مشكل را به طور كامل حل نمىكندزيرا محجور مصطلح، كسى است كه شرعا مجاز به تصرف در يكى از امورمتعلق به خود يعنى اموالش نمىباشد (46) يعنى اگر چه مالكيت اموال،متعلق به او است ولى به دلايلى (كه فقهاء در كتاب "حجر" بيانكردهاند) ممنوع از تصرف درآن است. اينك اگر قرار باشد كه اين اصطلاحرا در حوزه امور عمومى نيز به كار ببريم براى تصحيح استعمال آن درحوزه مزبور بايد بپذيريم كه امور عمومى جامعه اصلا متعلق به مردم استو آنان در نظام ولايت فقيه، از تصرف دراينامور (كهاصالتا به آنان تعلقدارد) به دلايلى، منع شدهاند. لكن اين سخن صحيح نيست زيرا: بسيارى ازامور عمومى، متعلق به مردم نبوده و اصولا ايشان مجاز به تصرف درآنهانمىباشند مانند "انفال" با گستره وسيعى كه دارد و همچنين قضاوت واجراى حدود. به عبارت ديگر تصرف در اين امور اصلا حق مردم نيست تابتوان عدم جواز تصرف آنان را نوعى ممنوعيت از اجراى حق به حساب آوردو در نتيجه تعريف محجور را بر آن منطبق نمود و البته علت اين امر(عدم جواز تصرف مردم) نيز واضح است چرا كه به طور طبيعى در هرجامعهاى، امورى تخصصى و فنى وجود دارد كه به عهده گرفتن آنها تنهااز كسانى ساخته است كه داراى شرايط و صفات ويژهاى باشند در جامعهاسلامى نيز تصرف در انفال (47) و به عهده گرفتن قضاوت و اجراى حدودتنها بر عهده فقهاى جامعالشرايط قرار داده شده است و براى ديگرانجايز نيست چنانكه محقق حلى در شرايع مىگويد: «و لا يجوز ان يتعرضلاقامة الحدود و لا الحكم بين الناس الا عارف بالاحكام مطلع على ماخذها وعارف بكيفية ايقاعهما على الوجوه الشرعية». (48) جايز نيست كسىمتصدى اقامه حدود و قضاوت در بين مردم بشود مگر شخصى كه عارف بهاحكام شرع بوده از مدارك آنها مطلع باشد و كيفيت اجراى حدود و قضاوترا بهگونه شرعى بداند. "مرحوم شهيد ثانى" در شرح خود بر عبارت فوقمىنويسد كه مراد از عارف به احكام شرع، فقيه جامع الشرايط است و اينمطلب (يعنى عدم جواز قضاوت و اجراى حدود براى غير فقيه) مورد اتفاقفقهاى اماميه است و آنان به اجماعى بودن آن تصريح كردهاند: «المرادبالعارف المذكور، الفقيه المجتهد و هو العالم بالاحكام الشرعية بالادلةالتفصيلية و جملة شرائطه مفصلة فى مظانها و هذا الحكم و هو عدم جوازالحكم لغير المذكور موضع وفاق بين اصحابنا و قد صرحوا فيه بكونهاجماعيا». (49) نتيجه آن كه: اولا: وابستگى امور عمومى به مردم همچونوابسته بودن و تعلق داشتن اموال مردم به آنان نيست. و ثانيا: چناننيست كه مردم اصالتا داراى ولايتبر تصرف در امور عمومى باشند آنگونه كه ولايتبر اموال خود دارند «الناس مسلطون على اموالهم» بههمين جهت، ممنوعيتشخص از تصرف در مال خود را مىتوان محجوريتناميد ولى عدم جواز تصرف مردم در امور عمومى را نمىتوان محجورريتنام گذاشت. از ديدگاه اسلام، اصل، عدم ولايتشخصى بر شخص ديگر استچرا كه تمامى افراد مردم، آزاد و يكسان آفريده شدهاند و بر مال وجان خود مسلط مىباشند لذا تحميل انجام يا ترك كار معينى بر آنان كهلازمه اعمال ولايت است، مصداق ظلم و تعدى، محسوب شده و عقلا قبيح وشرعا حرام است. (50) همچنين "ولايت"، سلطه حادثى است كه مسبوق به عدممىباشد و نيز مقتضى احكام ويژهاى است كه اصل، عدم آنها است. (51) بادقت در ادله فوق، ملاحظه مىشود كه اصل عدم ولايت، اصل عقلى است و لذادر ديگر نظامهاى حكومتى نيز شخصى مجاز به اعمال قدرت و تصرف در امورعمومى نيست مگر اينكه از سوى منشا حاكميت چنين اجازهاى داشته باشد.لكن از آنجا كه منشا حاكميت در نظامهاى مبتنى بر دمكراسى وليبراليسم، مردم هستند و آنان نيز اراده خود را در بيشتر موارد توسطنمايندگانشان ابراز مىكنند لذا قهرا كسى مجاز به اعمال ولايتبر مردمخواهد بود كه يا مستقيما توسط آنان به اين سمتبرگزيده شده باشد ويا به طور غيرمستقيم توسط نمايندگان مردم; در حالى كه منشا حاكميتاز ديدگاه اسلام خداوند متعال است و لذا فقط كسانى مجاز به اعمالولايتبر جامعه هستند كه به طور مستقيم يا غير مستقيم از خداوند ايناجازه را گرفته باشند. اين اشخاص در درجه اول پيامبر اكرم«ص» وسپس ائمه معصومين«ع» و آنگاه در عصر غيبت فقهاى جامع الشرايطهستند. ملاحظه مىگردد كه هم در نظام اسلامى و هم در نظامهاى غيراسلامى، بدون اجازه از سوى منشا حاكميت، نمىتوان در امور عمومىجامعه تصرف نمود و اين همان معناى محجوريت در حوزه امور عمومى بنابرتعبير نويسنده مورد نظر است پس اگر محجوريتى باشد در هر دو نظام(يعنى در واقع در تمام نظامهاى عالم) است و اختصاص به نظام مبتنى برولايت فقيه ندارد. لكن با دقت مىتوان به اين نتيجه رسيد كه اصلامساله محجوريت در بين نيست چرا كه عدم جواز تصرف در امور عمومى مگربراى گروه خاصى از مردم (كه از سوى منشا حاكميت مجاز باشند) لازمهلاينفك دو اصل عقلائى مىباشد كه مختص به هيچ نظامى نيست: يكى: اصل عدم ولايتشخصى بر شخص ديگر. و ديگرى: اصل لزوم برقرارى نظم در جامعه. اگر بخواهيم اين دو اصل را در جامعه برقراركنيم بايد فقطاشخاصى با ويژگيهاى معين را مجاز به اعمال ولايت در جامعه بدانيم كهلازمه آن، عدم جواز تصرف ديگران در حوزه امور عمومى است و چنانكهگفتيم اين امر ربطى به محجوريت ندارد بنابراين اصولا سخن گفتن ازمحجوريت در حوزه امور عمومى، صحيح نيست، مگر اين كه مقصود نويسنده،معناى لغوى اين كلمه باشد نه معناى اصطلاحى آن كه در اين صورت نيزكلام او مشتمل بر "ايهام ناروا" خواهد بود چرا كه غالب بر لغت "حجر ومحجوريت"، اين است كه در معناى اصطلاحى به كار مىروند، لذا استعمالآنها در معناى لغوى بدون وجود قرينه، غلط انداز خواهد بود. بدينترتيب كاربرد اين اصطلاح در امور عمومى مشمول سخن معروف «لامشاحه فىالاصطلاح» (در اصطلاح، جاى مناقشه نيست) نمىباشد زيرا اين سخن مربوطبه جايى است كه استعمال اصطلاح در معناى جديد موجب اشتباه مخاطبنگردد و تفاهم را كه مقصود اصلى گفتن و نوشتن استبه خطر نياندازد.
آيا لازمه محجوريت، ناتوانى از تصدى است؟اگر اشكال كلام نويسندهبه همين مقدار كه تاكنون توضيح داديم محدود مىشد، قابل اغماض بودلكن متاسفانه چنين نيست، توضيح اينكه وى تحت عنوان «لوازم ولايتشرعى فقيهان بر مردم» مىنويسد: «مردم به عنوان مولى عليهم درتمامى امور عمومى، شئون سياسى و مسائل اجتماعى مرتبط به اداره جامعهبه ويژه در مسائل كلان در ترسيم خطوط كلى آن ناتوان از تصدى، فاقداهليت در تدبير و محتاج سرپرستشرعى هستند. مردم اگر چه در حوزهامور خصوصى و مسائل شخصى مكلف و رشيدند اما در حوزه امور عمومى شرعامحجورند و هرگونه دخالت و تصرف مردم در حوزه امور عمومى محتاج اجازهقبلى يا تنفيذ بعدى ولى فقيه است.» (52) چنانكه ملاحظه مىشود نويسندهدر جمله اول مردم را «ناتوان از تصدى امور عمومى» دانسته و درجمله دوم آنان را «در حوزه امور عمومى شرعا محجور» شمرده است.تعبير «ناتوان از تصدى»، حكايت از وجود نقصان در مردم به عنوانمولى عليه دارد يعنى همانطور كه شخص سفيه و مجنون از تصرف صحيح وعقلائى در اموال خود ناتوان هستند مردم نيز از تصرف در تمامى امورعمومى ناتوان مىباشند در حالى كه عبارت «مردم در حوزه امور عمومى،محجورند» الزاما حاكى از نقصان مردم نيست زيرا محجوريت دائما ناشىاز عدم توانايى بر تصرف نمىباشد بلكه گاهى به خاطر حفظ حقوقطلبكاران شخص محجور و كسانى است كه با وى ارتباط مالى دارند همانطوركه در مورد مفلس يا ورشكسته، اينچنين است. بدون شك، شخص مفلس ياورشكسته، توانايى تصرف در اموال خود را دارد لكن قانونگذار براى حفظحقوق طلبكاران وى او را محجور اعلام كرده بنابراين محجوريت، اعم ازناتوانى است و عدم توانايى تصدى، صورت خاصى از محجوريت مىباشد. بهعبارت ديگر محجور، بر دو قسم است: محجورى كه ناتوان از تصدى امورخود مىباشد و محجورى كه ناتوان از تصدى نيست. اكنون منظور نويسندهكدام يك از اين دو قسم است؟ بر اساس قواعد تفسير كلام، همچون قاعده"حمل عام بر خاص" و قاعده "حمل مطلق بر مقيد"، بايد محجور بودن مردمرا كه اطلاق داشته و هم قادر بر تصدى و هم ناتوان از تصدى را شاملمىشود بر معناى ناتوان از تصدى، حمل كنيم بدين ترتيب از ديدگاهمشاراليه، يكى از لوازم ولايتشرعى فقيهان بر مردم اين است كه آناناز تصدى تمامى امور عمومى، شئون سياسى و مسائل اجتماعى مرتبط بهاداره جامعه ناتوان و فاقد اهليتبوده و محتاج سرپرستشرعى هستند. بدون شك، اين سخن به طور مطلق، صحيح نيست و اطلاق آن را نمىتوانپذيرفت زيرا همواره در ميان مردمى كه در يك جامعه اسلامى زندگىمىكنند، افرادى هستند كه هيچگونه قصور و ناتوانى در اداره امورعمومى و شئون سياسى ندارند. قدر متيقن از اين افراد، همان فقهاىجامع الشرايط هستند يعنى فقهايى كه تمامى شرايط لازم براى تصدى امرحكومت را دارا مىباشند اعم از شرايط دينى همچون فقاهت و عدالت وساير شرايط، همچون تدبير و سياست و شجاعت و كفايت. بر اساس ديدگاه فرد مزبور، اين افراد بايد خارج از حيطه ولايت ولىفقيهباشند چنان كه خود نوشته است: «فقيهان عادل بر يكديگر ولايت ندارند بلكه معقول نيست كه فقيهى برفقيه ديگر ولى و ديگرى مولى عليه باشد.» (53) و در جاى ديگرى ازهمان مقاله گفته است: «تا زمانى كه مردم به درجه اجتهاد و فقاهتنايل نشدهاند "مولى عليهم" محسوب مىشوند لذا محجوريت عوام در حوزهامور عمومى، دائمى است.» (54) اين اشتباه فاحش از آنجا نشات مىگيردكه وى اولا در نظام ولايت فقيه، آحاد مردم را "مولى عليه" دانسته وثانيا ملاك " مولى عليه" بودن در اين نظام را ناتوانى شخص از تصدىامور عمومى و شئون سياسى به حساب آورده است، در حالى كه هر دو مبنى،ناصواب است. توضيح آنكه: جامعه، مولى عليه است نه افراد. اولا: مولى عليه در "ولايت مطلقه فقيه"، تك تك افراد مردم با شخصيتهاىحقيقى خود نيستند بلكه جامعه، مولى عليه است و البته داراى اعضائىاست كه همان آحاد مردم هستند كه اين اعضاء از جهت عضو جامعه بودن كهيك خصيتحقوقى است مولى عليه محسوب مىشوند نه از جهت فرد بودن كهيك شخصيتحقيقى است. به همين دليل است كه فقط آن دسته از امورى كهبه حيثيت عضو بودن مردم در جامعه، مربوط است تحت ولايت فقيه در مىآيديعنى همان امور عمومى يا به تعبير فقهاء، امورى كه هر قوم و ملتىبراى انجام آنها به رئيس خود مراجعه مىكنند (55) اما امور خصوصى وشخصى آنان از تحت ولايت، بيرون است و لذا امام خمينى «ره» تصريحنمودهاند كه ولىفقيه، مجاز به تصرف در امور خصوصى مردم نبود و براينحوزه، ولايتى ندارد. (56) براساس "مولىعليه" بودن جامعه، به راحتىمىتوان نفوذ دستورهاى ولىفقيه را بر خود او تبيين نمود چرا كه اونيز عضوى از اعضاى جامعه تحت ولايت استبنابراين همچون ساير اعضاءبايد تابع اوامر رهبر باشد چنان كه براساس همين بيان، وجوب اطاعت ازدستورهاى ولىفقيه بر ديگر فقهاى جامعالشرايط نيز اثبات مىگردد زيراآنان هم عضوى از اعضاى جامعه تحت ولايت و رهبرى هستند و فقيه بودنشانموجب نمىشود كه از عضويت جامعه خارج شوند. در حالى كه در ساير مواردولايت، همچون ولايت پدر بر فرزند و ولىشرعى بر صغير و مجنون و سفيهملاحظه مىشود كه ولى بر خود، دستور صادر نمىكند و اصولا خود وى مخاطبو ماءمور اوامرش نمىباشد بلكه همواره آمر است و "مولىعليه"، ماءمورهستند. در نظام حكومتى ولايت فقيه، "مولىعليه"، جامعه اسلامى استباتمام اجزاء و اعضايش بدون اين كه فرقى بين اعضاء باشد در حالى كه درولايتبر صغار و مجانين و سفهاء و نظاير آنها، مولى عليه، چند شخصحقيقى معين مىباشند و اين مفهوم در كلام فقهاء، بوضوح آمدهاست و اگركسانى كه دستبه قلم مىبرند كمى دقتبخرج مىدادند دچار چنينسوء فهمهايى نمىشدند. "مولى عليه" بودن جامعه در كلام فقهاء در پاسخ به چنان سوءفهمهايى است كه مثلا يكى از فقهاى معاصر مىنويسد:مفاد دليل ولايت فقيه، اين نيست كه فقيه تنها بر آحاد مردم با شخصيتحقيقىشان (افراد بما هم افراد) ولى قرار داده شده تا اين كه گفتهشود كه فرض ولايت دو شخص [يعنى دو فقيه] بر يكديگر، يك امر عرفىنيست و لذا مفاد دليل "ولايت"، اختصاص به ولايتشخص فقيه بر غير فقهاءدارد و ناظر به نسبت و رابطه فقهاء با يكديگر نيستبلكه دليل ولايتفقيه، فقيه را بر جامعه از حيث جامعه بودن، ولى قرار داده است...بنابراين هنگامى كه فقيه، امرى صادر كند بر "مولىعليه" كه همانجامعه است، نافذ خواهد بود و فقيه ديگر نيز از آنجا كه جزئى از اينجامعه است، مشمول امر ولىفقيه مىباشد نه به اين عنوان كه يك فرد"مولىعليه" است تا گفته شود كه او مماثل و هم طراز "ولى فقيه" است وعرفا ولايتيكى از دو هم شان برديگرى، پذيرفته نيستبلكه از اين حيثكه جزئى از جامعه است و مولى عليه نيز همين اجتماع است كه هم طرازولىفقيه نمىباشد: «ان دليل ولاية الفقيه لم يكن مفاده جعل الفقيهوليا على الافراد بما هم افراد فحسب كى يقال ليس امرا عرفيا فرض ولايةشخصين كل منها على الآخر فيختص مفاد الدليل بالولاية على غير الفقهاءو لا ينظر الدليل الى نسبة الفقهاء بعضهم مع بعض ... بل ان دليل ولايةالفقيه، جعل الفقيه وليا على المجتمع بما هم مجتمع ... و اذا امربامر نفذ امره على المولى عليه و هو المجتمع و الفقيه الآخر جزء منهذا المجتمع فينفذ عليه امر الولى الفقيه لا بوصفه فردا مولى عليه كمايقال انه مماثل للفقيه الولى و لا تقبل عرفا ولاية احدهما على الآخر بلبوصفه جزء من المجتمع و المولى عليه هو المجتمع و هو ليس مماثلا للولىالفقيه.» (57) يكى ديگر از صاحبنظران فقه اسلامى تصريح مىكند كه آنچهبه ولى فقيه، تفويض شده، اداره امر امت مسلمان است از اين حيث كه يكجماعت و امت مىباشد و لذا هرچه به مصالح امت مربوط است، تحت امر وولايت ولى فقيه قرار دارد ولى هرچه به مصالح آحاد و افراد امت مربوطمىشود تحت اختيار خود مردم است كه در چارچوب ضوابط شرعى در امورمربوط به خود تصرف كنند: «فالمفوض الى هذا الولى الصالح بما انهولى و رئيس الدولة الاسلامية ليس الا ادارة امر هذه الجماعة المسلمةبما انها جماعة و امة واحدة فكل ما يرجع الى مصالح الامة بما انهاامة فهو وليهم فيه و لا امر لهم معه و لا اعتبار برضاهم و كراهتهم فيهو كل ما يرجع الى مصالح آحاد الامة فليس امره موكولا الى هذا الولى هوموكول الى نفس الآحاد يفعلون فيه ما يشاؤون مراعيا للحدود و الضوابطالشرعية. » (58) در كلمات مرحوم شهيد مطهرى نيز مىتوان اشارهاى به"مولى عليه" بودن جامعه يافت آنجا كه مىگويد: «قهرا اهيتحكومت،ولايتبرجامعه است نه نيابت و وكالت از جامعه» (59) مردم در "نظام ولايت فقيه"، ناتوان و محجور، فرض نمىشوند با توجه به اين كه "مولىعليه" در نظام ولايت فقيه، جامعه از حيث جامعه بودن است (نه آحادمردم)، معلوم مىشود كه نيازى نيز كه در مولى عليه، وجود دارد و اصولاولايتبراى رفع آن تشريع شده، مربوط به جامعه مىباشد و به هيچ وجه بهمعناى نقصان يا ناتوانى آحاد مردم از تصدى امور و شئون سياسى نيست. توضيح اين كه اگر چه اصل تشريع ولايتبراى رفع و جبران قصور مولىعليه است (60) لكن اولا: قصور مولى عليه همواره به معناى ناتوانى او نيست. ثانيا: در "ولايت زعامت" كه "مولى عليه"، جامعه استبا اين كهقصور جامعه به معناى ناتوانى آن از اداره امور و احتياج دائمى بهرئيس و رهبر مىباشد لكن اين قصور الزاما حاكى از ناتوانى اعضاىجامعه در تصدى امور عمومى نيست. در خصوص امر اول مىتوان به عنوانمثال از ولايتحاكم بر "شخص ممتنع" نام برد اعم از اين كه ممتنع ازاداء دين باشد و يا از پرداختحقوق شرعى ديگرى كه بر عهده او تعلقگرفته است. ممتنع، كسى است كه توانايى پرداختحقى را كه برذمهاشآمده، دارد ولى عمدا از پرداخت آن خوددارى مىكند. حال ممكن است كهخوددارى او از پرداختحق مزبور براساس دليل شرعى باشد كه از نظرحاكم شرعى، مخفى مانده و يا بدون دليل باشد. آنچه مسلم است اوناتوان از پرداختحق نيست در اين صورت اگر مديون بودن او در نزدحاكم شرع، ثابت گردد، حاكم مىتواند او را اجبار به اداء دين كند واگر موثر واقع نشود، حاكم، ولايت دارد كه از مال مديون ممتنع برداشتهو طلب اين را پرداخت كند يا به وى اجازه برداشت از مال مديون رابدهد. در ميان فقهاء اين جمله مشهور است كه «الحاكم، ولىالممتنع» (61) ملاحظه مىشود كه در اينجا قصور مولى عليه به معناىناتوانى نيست. اما در مساله حكومت و زمامدارى كه مولى عليه، جامعهاست قصور آن الزاما حاكى از ناتوانى اعضاء از تصدى امور عمومى وشئون سياسى نمىباشد بلكه قصور جامعه به معناى احتياج جامعه به داشتنرئيس و رهبر است چرا كه اصولا بقاى جامعه در گرو داشتن رهبر است والادر صورت فقدان رهبر، تزاحم حقوق اعضاى جامعه به سرعت موجب نابودى واز هم پاشيدگى آن خواهد شد و به همين دليل است كه امير المؤمنينعليه السلام در يكى از خطب نهج البلاغه مىفرمايد: «و انه لا بد للناس منامير بر او فاجر» (62) آرى وجود حاكم ظالم از بىحكومتى و هرج و مرجبهتر است. نتيجه آن كه حتى اگر جامعه را متصف به ناتوانى كنيم، اينامر به معناى ناتوانى آحاد مردم از تصدى امور عمومى كه نويسنده بدانتصريح كرده، نمىباشد چنانكه برخى از فقهاء نيز به وضوح در اين موردنوشتهاند: "دليل ولايت فقيه، فقيه جامع الشرايط را بر جامعه، از اينحيث كه جامعه است، ولايت داده و جامعه نيازمند ولايت ولى استحتى اگرجامعه را مملو از باهوشترين و برترين انسانها بدانيم باز هيچجامعهاى، بدون وجود رهبرى كه متولى امور شود، توان اداره شئوناجتماعى خود را نخواهد داشت. «ان دليل ولاية الفقيه جعل الفقيه ولياعلى المجتمع بما هو مجتمع و المجتمع بما هو مجتمع له قصور كبير و يكونبحاجة الى مثل هذا القصور بولاية الولى حتى ولو فرض المجتمع مؤتلفا مناذكى و ابرع ما يتصور من بنى الانسان فالمجتمع لا يستطيع ان يدير شؤونهالاجتماعية من دون افتراض راس يلى اموره و المجتمع كمجتمع لا يستطيعان يشخص طريق الصلاح الذى يختلف فى تشخيصه افراد المجتمع و ما الىذلك مما لا يمكن ان يقوم به الا راس ينصب او ينتخب.» (63) >شاهدى از حكومت معصومين «ع» در پايان اين قسمت از بحث، مناسب است كه براىتاييد مطالب فوق به شاهدى از ولايت امر در زمان معصومين عليهم السلاماستناد كنيم با اين بيان كه در زمان حكومت پيامبراكرم «ص»،امير المؤمنين «ع» و امام حسن «ع» در تحت ولايت و زعامت هر يك ازآن بزرگواران «ع» يا معصومينى قرار داشتند مانند على«ع» و فاطمهزهرا«س» و حسنين«ع» در زمان حكومت پيامبر «ص» و حضرتزهرا«س» و حسنين «ع» در زمان حكومت امير المؤمنين«ع» وامامحسين «ع» در زمان حكومت امام حسن«ع». واضح است كه هيچ يك ازاين معصومين«ع» در تصدى امور عمومى جامعه، معاذ الله ناتوان نبودندبا اين كه بدون شك در تحت ولايت و زعامت رهبر زمان خود قرار داشتند واطاعت از فرمانهاى او بر آنان واجب بود همان طور كه اطاعت از فرمانولى فقيه بر ديگر فقهاى جامعالشرايطى كه عضو جامعه تحت ولايت اوهستند واجب مىباشد. همچنين مىدانيم كه براساس نظريه ولايت مطلقهفقيه، حدود اختيارات حكومتى معصومين«ع» با فقيه جامع الشرايط،يكسان است و از اين نظريه فرقى بين زمان حضور و غيبت وجودندارد. (64) اين مطلب گواه بر آن است كه در نظام حكومتى اسلام، جامعه،"مولى عليه" است نه آحاد مردم و قصور جامعه در نيازمنديش به حكومتالزاما به معناى ناتوانى اعضاى آن در تصدى امور عمومى و شئون سياسىنمىباشد. حتى اگر كسى مولى عليه بودن جامعه را نپذيرد و بر مولىعليه بودن افراد در ولايت زعامت اصرار ورزد، باز شاهد فوق گواه بر آناست كه قصور مولىعليه در همه موارد به معناى ناتوانى نيست. آيا ولىفقيه، بر فقهاء نيز ولايت دارد؟ نويسنده مقاله مزبور براى تاييدسخن خود مبنى بر مولى عليه بودن آحاد مردم در نظام ولايت فقيه، باتمسك به عبارتى از حضرت امام«ره» چنين پنداشته است كه ولى فقيه،بر فقهاى ديگر ولايت ندارد و اصولا معقول نيست كه فقهاء بر يكديگر ولايتداشته باشند. (65) عبارت حضرت امام«ره» چنين است: «و لا يستفاد منادلة الولاية ولاية الفقهاء بعضهم على بعض بل لا يعقل ان يكون فقيه ولياعلى فقيه و مولى عليه له.» (66) براى بررسى صحت و سقم برداشت فردمزبور از كلام امام خمينى «ره» بايد با مراجعه به صدور ذيل عبارتمزبور آن را مورد دقت و تامل قرارداد، تا معلوم شود كه عبارت موردبحث، ناظر به نفى ولايت فقيهى بر فقيه ديگر در مقام "تزاحم" است و بههيچ وجه ولايت رهبر حكومت اسلامى را بر ديگر فقهاء به طور مطلق، نفىنمىكند. توضيح اين كه يكى از لوازم ثبوت ولايت مطلقه براى فقيهجامع الشرايط، اين است كه بتواند در محدوده اعمال ولايت اولياء غيرشرعى، مداخله نموده، تصرفات آنان را غير مشروع اعلام كند و از درجهاعتبار ساقط كند در حالى كه داراى چنين ولايتى نسبتبه ديگر فقهاىجامع الشرايط نمىباشد. اين همان مسالهاى است كه تحت عنوان «مزاحمهفقيه "لفقيه" آخر» در كتب فقهى از آن گفتگو مىشود و حضرتامام«ره» نيز دقيقا تحت همين عنوان به بحث در مورد اين موضوعپراخته و نتيجه گرفتهاند كه مزاحمتيك فقيه با فقيه ديگر جايز نيستيعنى هرگاه يك فقيه جامع الشرايط به اعمال ولايت پرداخته و متصدىانجام امرى شد براى فقهاى ديگر جايز نيست كه در امور مزبور مداخلهنموده و براى فقيه متصدى ايجاد مزاحمت كنند. (67) بنابراين مقصود ازنفى ولايت فقيهى بر فقيه ديگر، نفى مطلق ولايت نيستبلكه نفى اين قسماز ولايت است كه يك فقيه بتواند در محدودهاى كه فقيه ديگر اعمال ولايتكرده است وارد شود و خود به اعمال ولايتبپردازد يا اين كه تصرفاتفقيه متصدى را از درجه اعتبار ساقط نموده و بلا اثر كند. آرى چنينولايتى براى فقيه نسبتبه اولياء غير شرعى ثابت است ولى نسبتبهفقهاى ديگر ثابت نيست. علت آن نيز اين است كه دليل ولايت فقيه بر طبقنظريه نصب كه نظريه مورد قبول اكثريت قريب به اتفاق فقهاى شيعه استشامل همه فقهاى جامع الشرايط شده، براى تمامى آنان اثبات ولايت مىكند.سپس هرگاه يكى از آنان متصدى حكومت و زعامت گردد، (68) اين امر موجبنخواهد شد كه ديگران از مقام ولايتى كه دارند ساقط شوند بلكه همچنانبراى فقهاى ديگر نيز اعمال ولايت جايز خواهد بود لكن به منظورجلوگيرى از هرج و مرج، اعمال ولايت فقهاى مزبور فقط در محدودهاى مجازاست كه منجر به ايجاد مزاحمتبراى فقيه حاكم نگردد يعنى محدودهاىجزئى كه فقيه حاكم در آن مداخله و اعمال ولايت نكرده است (69) همچونانجام بعضى از امور حسبيه در سطح شهرستانها و يا گرفتن خمس و زكات وديگر وجوه شرعيه از مردم و صرف آنها در مصارف شرعى چنان كه در زمانما نيز چنين اعمال ولايتى از سوى فقهاى جامعالشرايط معهود است وهيچگونه مزاحمتى نيز براى ولى فقيه ايجاد نمىكند. نتيجه آن كهعبارت حضرت امام خمينى «ره» به هيچ وجه ناظر به اين مطلب نيست كهاطاعت از "فقيه حاكم"، بر ديگر فقهاء واجب نبوده و آنان از تحت ولايتاو به طور مطلق خارج هستند بلكه تنها صورت خاصى از اعمال ولايت رابراى فقيه حاكم نسبتبه فقهاى ديگر ممنوع دانسته است. شاهد براينمطلب آن است كه معظم له مىفرمايد: «اطلاق ولايت فقيه بر اموال صغار واوقاف عمومى و خمس و زكات و غير اينها، مقتضى جواز مزاحمت فقيهى بافقيه ديگر نيست زيرا حكم ولايتبر امورى كه ذكر شد حيثى است و مقتضاىاطلاق ولايت نيز چيزى جز ثبوت همين حكم حيثى نمىباشد (70) بنابراينمتقضاى اطلاق ولايت، جواز مزاحمت فقيهى با فقيه ديگر كه مآلا به محدودكردن سلطه او انجاميده و نوعى ولايتبراو است، نمىباشد ... البته فقيهجامع الشرايط بر شخص غاصب و كسى كه به طور غير شرعى در مالى يا امرىتصرف كرده است ولايت دارد و مىتواند سلطه او را دفع كند» (لكن چنينولايتى بر فقهاى ديگر ندارد): «لايقتضى اطلاق الولاية على اموال الصغارو الاوقاف العامة و الاخماس والزكوات و غير ذلك جواز المزاحمة لان حكمالولاية حيثى على الامور المذكورة و ليس مقتضى الاطلاق الا ثبوت هذا الحكمالحيثى عليها لا جواز المزاحمة للفقيه الذى يرجع الى تحديد سلطنتهالذى هو نحو ولاية عليه ... نعم مقتضى الولاية دفع سلطنة الغاصب واليد الجائرة.» (71) به راستى چگونه ممكن است كه اطاعت از ولىفقيه،بر فقهاى ديگر واجب نباشد در حالى كه لازمه چنين امرى جواز مخالفت ومزاحمت آنان با فقيه حاكم و در نتيجه; تزلزل حكومتخواهد بود يعنىلازمهاى كه هيچ فقيه بلكه هيچ متفقهى آن را نمىپذيرد. حضرتامام«ره» خود به لزوم اطاعت فقهاء از فقيه حاكم تصريح نموده، حكمولىفقيه را برهمگان اعم از فقهاء و ديگران نافذ دانستهاند: «لا تختصحجية حكم الحاكم بمقلديه بل حجة حتى على حاكم آخر لو لم يثبتخطائهاو خطا مستنده». (72) علاوه بر اين، ظاهر كلام ايشان در موارد ديگرىمفيد همين مطلب است چنان كه مثلا پس از تصريح به اين كه تشكيل حكومتاسلامى بر فقهاء جامع الشرايط واجب كفايى است مىنويسند: اگر يكى ازفقهاى مزبور، توفيق تشكيل حكومت اسلامى را يافتبرديگران واجب است كهاز او پيروى كنند: «... فالقيام بالحكومة و تشكيل اساس الدولةالاسلامية من قبيل الواجب الكفايى على الفقهاء العدول فان وفق احدهمبتشكيل الحكومة يجب على غيره الاتباع». (73) واضح است كه مقصود از«غيره» در عبارت «يجب على غيره الاتباع» همه افراد ديگر است اعماز فقيه و غيرفقيه و نيز معلوم است كه وجوب اطاعت فقهاء از ولىفقيهناشى از ولايت فقيه حاكم بر آنان به عنوان اعضاء جامعه مولى عليهمىباشد چرا كه اصولا ولايت زعامتبه معناى وجوب اطاعت همه مردم اعم ازفقهاء و ديگران از دستورهاى ولىفقيه در امور عمومى و حكومتى استبدون اين كه در اين مورد بين فقيه و غير فقيه فرقى باشد. البته تصدىمقام رهبرى توسط يكى از فقهاى جامعالشرايط موجب سلب مقام ولايت ازفقهاى ديگر نمىشود لكن آنان فقط در محدودهاى جزئى، آن هم به شرط عدممزاحمتبا فقيه حاكم، مجاز به اعمال ولايت مىباشند يعنى در واقع ولايتآنان در محدودهاى است كه ولىفقيه، اعمال ولايت نكرده است و در نتيجهدر مواردى كه ولىفقيه اعمال ولايت نموده فرقى بين فقهاء و ديگراننيست. تنها نكتهاى كه قابل تذكر مىباشد موارد جواز نقض حكم حاكم ازسوى ديگر فقهاء جامع الشرايط است. ظاهر از عبارت حضرت امام «ره»در تحريرالوسيله (كه پيش از عبارت اخير نقل شد) اين است كه فقهاى ديگر در صورتى كه علم به خطاى فقيه حاكم يا خطاى دليل مورد استناد او داشته باشند مىتوانند با حكم وى مخالفت كنند. (74) البته واضح است كه جواز مخالفت در اين صورت، مشروط به اين است كه موجب تفرقه در بين مسلمانان و تضعيف دولت اسلامى نشود چرا كه حفظ وحدت و حكومت اسلامى بدون شكمصداق امر اهم بوده و به تعبير حضرت امام خمينى«ره» يك واجب عينىاست كه اهم واجبات دنيا است و اهميتش حتى از نماز نيز بيشتر است چراكه حفظ حكومت، حفظ اسلام است و نماز فرع اسلام است. (75) در هر حال،مساله داراى شقوق مختلفى است كه چون موضوع اصلى مقاله حاضر نمىباشداز پرداختن به آن خوددارى كرده و علاقمندان را به كتابهاى تفصيلى ارجاعمىدهيم. (76)
پىنوشتها:1- در مورد اينكه "آيا ولى فقيه، مجاز به انحلال مجلس شوراى اسلامى و مجلس خبرگان مىباشد يا نه؟"، به مقاله نگارنده با عنوان پاسخ به سؤالاتى درزمينه ولايت فقيه كه توسط مؤسسه آموزش عالى باقر العلوم «ع» قم منتشر شدهاست رجوع كنيد. 2- دكتر محمد جعفر جعفرى لنگرودى/ ترمينولوژى علم حقوق/ صص 249 250 3- آيت الله مشكينى/ اصطلاحات الاصول/ ص 247 4- كتاب البيع/ ج 2/ ص 467 5- همان ماخذ/ ص 488 6- همان ماخذ/ ص 489 7- همان ماخذ/ ص 496 8- كتاب البيع/ ج 2/ ص 483 9- همان ماخذ/ ص 489 10- كتاب البيع/ ج 2/ ص 461 (ترجمه) 11- آيت الله خوئى/ التنقيح/ ج1/ صص 423 424 12- اين نظريه راى مرحوم علامه نائينى مىباشد كه پساز بحث استدلالى درباره آن چنين نتيجه گرفتهاند: «و كيف كان فاثباتالولاية العامة للفقيه بحيث تتعين صلاة الجمعة فى يوم الجمعة بقيامه لها او نصب اماملها مشكل» (منية الطالب/ ج/1 327) 13- لازم به تذكر است كه بر اساس مبناى امور حسبيه نيزمىتوان تشكيل حكومت داد لكن چنين حكومتى با حكومت مبتنى بر ولايتمطلقه حداقل دو فرق مهم دارد: اولا: حكومتبرطبق مبناى امور حسبيه فقط اختيار انجام امورى را خواهدداشت كه وجود آنها براى جامعه ضرورى بوده و از اين طريق مصداق بودنآنها براى امور حسبيه احراز شده باشد ولى اجازه تصرف در امورى را كهبه حد ضرورت نرسيده بلكه انجام آنها صرفا به مصلحت جامعه است مانندتوسعه خيابانها و اصلاحات كشاورزى يا تقسيم اراضى نخواهد داشت. علتاين محدوديت اختيار آن است كه در مواردى كه به حد ضرورت نرسيدهنمىتواند به وجود ملاك امور حسبيه يعنى عدم رضايتشارع به ترك آنهاقطع پيدا كرد. ثانيا: اگر در موردى بين حكومت و يكى از شهروندان درخصوص ضرورت انجام كارى اختلاف پيش آيد به اين صورت كه حكومت انجام آنكار را ضرورى و مصداق امور حسبيه بداند در حالى كه شهروند مزبورچنين عقيدهاى نداشته باشد برآن شهروند، اطاعت از حكومت لازم نخواهدبو . (ر.ك: آيت الله سيد كاظم حائرى/ ولايت الامر فى عصر الغيبه/ ص 93) به نظر مىرسد كه با وجود دو لازمه فوق عملا استمرار حكومتبا مشكلاتمتعددى مواجه خواهد شد بلكه در شرايط پيچيده دنياى امروز گستردگىوسيع حيطه حقوق عمومى بعيد است كه چنين حكومتى باقى بماند لذامىتوان نتيجه گرفت كه فقط براساس مبناى ولايت مطلقه است كه تشكيلحكومت اسلامى در عصر غيبتبه راحتى امكان پذير مىباشد و حكومت در عملبا تنگناهاى اجرايى مواجه نخواهد شد. 14- رسائل المحقق الكركى تحقيق محمد حسون/ رساله صلاة الجمعه/ ج1/ ص 142/ كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى، قم. 15- عوائد الايام/ ص 536/ چاپ دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم 16- عوائد الايام/ ص 536 538 17- عناوين/ ص 354/ چاپ سنگى 18- جواهر الكلام/ ج 16/ ص 178 19- جواهر الكلام/ ج 15/ ص 422 20- بلغة الفقيه/ ج 3/ ص 234 كتاب المكاسب/ ص 154/سطر ما قبل آخر/ طبع طاهر خوشنويس. در مورد نظريه مرحوم شيخ انصارىراجع به ولايت فقيه به زودى توضيجات بيشترى خواهيم آورد. 21- محسن كديور/ هفتهنامه راه نو/ شماره 10/ مقاله حكومت ولايى/ ص 12 23- لازم به تذكر است كه تعبير «سلطنت فقيه» كه در بحثهاى ولايتفقيه در كلام امام خمينى«قدس سره» (در كتاب البيع) و ديگر فقهاء زياد بهكار رفته به هيچ وجه مرادف با سلطنتبه معناى پادشاهى نيستبلكهمراد از آن معناى لغوى اين كلمه است كه همان حكومت و ولايت مىباشد.در عربى معاصر گاهى به جاى اين كلمه از واژه سلطه استفاده مىشود. 24- كتاب المكاسب/ ص 153/ طبع طاهر خوشنويس 25- همان ماخذ 26- همان ماخذ 27- كتاب المكاسب/ ص 154 28- قتاد را به خار مغيلان و گون ترجمه كردهاند. فرهنگ عميدمىنويسد: قتاد درختى استخاردار، گلهايش زرد رنگ، از ساقه آن كتيرامىگيرند. در فارسى گون مىگويند. و المنجد مىنويسد: «يقال من دونهذا الامر خرط القتاد اى انه لا ينال الا بمشقة عظيمة و ان خرط القتاداسهل منه و خرط القتاد هو انتزاع قشره او شوكه باليد.» 29- بلغة الفقيه/ ج 3/ ص 230 30- آيت الله ناصر مكارم شيرازى/ انوار الفقاهه كتاب البيع/ ص 589 31- كتاب القضاء و الشهادات/ ص 49/ اعداد بحثه تحقيق تراث الشيخ الاعظم 32- وسائل الشيعه / ج 18/ ص 75/ ابواب صفات القاضى/ باب 11/ ح 9 33- وسائل الشيعه / ج 18 ابواب صفات القاضى/ باب 11/ ح 9 34- كتاب القضاء و الشهادات/ ص 48 35- كتاب البيع/ ج 2/ ص 489 36- ظاهرا فتواى آيت الله خوئى نيز مبنى بر اينكه معظم فقهاى اماميهولايت مطلقه فقيه را قبول ندارند ناظر به همين معنى يعنى ولايتبراموال و نفوس است. عبارت ايشان چنين است: «فى ثبوت الولاية المطلقةللفقيه الجامع للشرايط خلاف و معظم فقهاء الامامية يقولون بعدم ثبوتهاو انما تثبيت فى الامور الحسبيه فقط» (صراط النجاة فى اجوبةالاستفتائات/ القسم الاول/ ص 12) 37- آيت الله سيد محمد مهدى موسى خلخالى/ حاكميت در اسلام/ صص 333-334 38- ولايت فقيه از نشريات راه كارگر/ ص 28 39- همان ماخذ/ ص 30 40- مهدى حائرى يزدى/ حكمت و حكومت/ ص 216 41- همان ماخذ/ ص 219 42- محسن كديور/ هفتهنامه راه نو/ شماره 10/ مقاله حكومت ولايى/ ص 13 43- همان ماخذ. آخرين جمله مقاله 44- ر.ك: جواهر الكلام كه شرح بر شرايع الاسلام است ج 26/ ص 3 45- سيد محمد جواد حسينى عاملى/ مفتاح الكرامه فى شرح قواعد العلامه/ج 5 / ص 233 46- به عبارت ديگر يكى از عناصر حجر اين است كه آنچهشخص ممنوع از تصرف در آن استبه خود او تعلق داشته يا ملك وى باشد. 47- البته در خصوص انفال روايات زيادى وارد شده كه همه يا قسمتى ازآن براى شيعيان در زمان غيبت تحليل شده است ولى چنان كه محققين ازفقهاء گفتهاند اين روايات ناظر به فرض عدم تشكيل حكومت اسلامى درزمان غيبت استيا به عبارت ديگر از فرض تشكيل حكومت اسلامى انصرافدارد و لذا براى فقيه جامعالشرايطى كه در راس حكومت اسلامى قراردادجايز است كه در انفال تصرف نموده و براى تصرف مردم در آن حدود وقيودى قرار دهد و بر مردم نيز اطاعت از او واجب است. ر.ك: امامخمينى/ كتاب البيع/ ج 2/ ص 496 آيت الله مكارم شيرازى/ انوار الفقاههكتاب الخمس و الانفال/ ص 642 در اسات فى ولاية الفقيه الدولة الاسلاميه/ ح 4/ ص 110 147 48- مسالك الافهام / ج 1 / ص 162/ چاپ سنگى. مسالك شرح بر شرايعالاسلام است. 49- همان ماخذ براى توضيح بيشتر ر.ك: آيت الله سيد محمد مهدى موسوىخلخالى/ حاكميت در اسلام / ص 247-250 لازم به تذكر است كه در خصوصتصدى قضاوت و اجراى حدود حتى در صورت نبودن فقيه جامع الشرايط نيزدخالتبراى ديگران جايز نيست (ر.ك حاكميت در اسلام/ ص 247-250) درحالى كه در كنار امور فوق دستهاى ديگر از امور عمومى به نام امورحسبيه قرار دارد كه ولايتبر انجام آنها از آن فقهاى جامع الشرايط استو درصورت فقدان آنها نوبتبه عدول مؤمنين مىرسد و البته عدول مؤمنينفقط مجاز به انجام آن دسته از امور حسبيه هستند كه ضرورت و فوريتداشته باشد به گونهاى كه با تاخير در انجام، مصلحت عمل از دستبرودمانند دفاع در برابر دشمن و نگاهدارى ايتام بى سرپرست (ر.ك شيخانصارى/ مكاسب/ ص 155 +امام خمينى/ كتاب البيع/ ج/2 ص 508 50- ر.ك: دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلاميه/ ج 1/ ص 27 51- ر.ك: سيد محمد آل بحر العلوم/ بلغة الفقيه/ ج 3/ ص 214 52- محسن كديور/ هفتهنامه راه نو/ شماره 10/ ص 13/ ستون دوم 53- ماخذ پيشين ص 15/ ستون اول 54- همان ماخذ/ ص 14/ ستون دوم 55- براى ديدن اين تعبير به عنوان نمونه رجوع كنيد به: بلغةالفقيه/ ج 3/ ص 233 56- «ان ما ثبت للنبى صلى الله عليه و آله و الامام عليه السلام من جهةولايته و سلطنته ثابت للفقيه و اما اذا ثبت لهم «ع» ولاية من غيرهذه الناحية فلا. فلو قلنا بان المعصوم عليه السلام له الولاية على طلاقزوجة الرجل او بيع ماله او اخذه منه و لو لم يقتض المصلحة العامة لميثبت ذلك للفقيه و لا دلالة للادلة المتقدمة على ثبوتها له حتى يكونالخروج القطعى من قبيل التخصيص.» (كتاب البيع/ ج 2/ ص 489) نظير اينمطلب را در كلام فقهاى ديگر نيز مىتوان ديد كه پيش از اين به بعضى ازآنها اشاره كرديم.57- آية الله سيد كاظم حائرى/ ولاية الامر فى عصر الغيبه/ صص 260-216تذكر اين نكته به جا است كه اگر از كلامآيت الله حائرى برمىآيد كه ولى فقيه علاوه بر ولايتبر جامعه، بر افرادبما هم افرد نيز ولايت داده شده است ناظر به ولايت فقيه بر اشخاصىهمچون صفار و مجانين و سفهاء و نظاير آنها مىباشد كه در اين مواردمولى عليه شخصيتحقيقى افراد و به تعبير ديگر افراد بماهم افرادهستند. واضح است كه اين مساله علاوه بر ولايتى است كه فقيهجامع الشرايط بر امر زعامت و حكومت دارد. از آنجا كه بحث اين مقالهناظر به ولايت فقيه در مساله حكومت و زمامدارى است لذا به قسم اولاز ولايت كه مولى عليه آن افراد بماهم افرادى مىباشند پرداخته نشدهاست. 58- آيت الله محمد مؤمن/ كلمات سديده فى مسائل جديده/ ص 17 59- پيرامون جمهورى اسلامى/ ص 153 60- ر.ك: بلغيه/ ج 3/ ص 211 + ولاية الامر فى عصر الغيبه/ ص 261 61- ر.ك: آيت الله سيد عبد الاعلى سبزوارى. مهذب الاحكام/ ج 21/ص 10آيت الله سيد مهدى موسى خلخالى/ حاكميت در اسلام/ ص 517 62- نهج البلاغه/ خطبه40 63- آيت الله سيدكاظم حائرى/ ولاية الامر فى عصر الغيبه/ ص 261 64- به تعبير حضرت امام «قدس سره»: «اين توهم كه اختيارات حكومتىرسول اكرم «ص» بيشتر از حضرت امير «ع» بود يا اختيارات حضرتامير«ع» بيش از فقيه است، باطل و غلط است.» (ولايت فقيه/ ص 40/مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى) 65- محسن كديور/ هفتهنامهراه نو/ شماره 10/ مقاله حكومت ولايى/ ص 15 ستون اول 66- كتاب البيع/ ج 2/ ص 517 67- ر.ك: امام خمينى/ كتاب البيع/ ج 2/ ص 514 517 68- براى توضيح چگونگى تعيين فقيه حاكم از ميان فقهاى جامع الشرايطرجوع كنيد به مقاله نگارنده در مجله حكومت اسلامى شماره 8 در موردمبانى فقهى حقوقى مجلس خبرگان 69- ر.ك: آيت الله سيد كاظم حائرى/ ولاية الامر فى عصر الغيبه/ ص 226 70- منظور از حكم حيثى آن است كه فقيهمثلا بر اوقاف عمومى از اين حيث كه اوقاف عمومى است ولايت دارد لكن ازاين حيث كه فقيه ديگرى بالفعل در اوقاف مزبور تصرف و اعمال ولايتكرده استبر آنها ولايت ندارد. نظير اين مطلب آن است كه مثلا گوشتگوسفند از اين حيث كه گوشت گوسفند استحلال است لكن از اين حيث كهملك ديگرى است تصرف در آن حلال و جايز نمىباشد. ر.ك: كتاب البيع/ ج/2 ص 517 71- كتاب البيع/ ج 2/ صص 516-517 72- امام خمينى/ تحرير الوسيله/ كتاب الصوم/ القول فى طريقثبوت هلال شهر رمضان و شوال/ مساله 5 73- لازم به تذكر است كه اين مساله اگر چه در كتابصوم و درباب ثبوت هلال ماه رمضان و شوال آمده است ولى مختص به آنمبحث نبوده بلكه حكم حاكم در تمامى امور عمومى و شئون سياسى برهمگان لازم الاتباع است زيرا دليل جيتحكم حاكم درباب صوم همانعمومات و اطلاقات ادله ولايت فقيه است كه مهمه امور عمومى را شاملمىگردد و اختصاسى به يك يا چند باب معين ندارد. براى توضيح بيشترر.ك: جواهر الكلام/ ج 16/ ص 359 +آيت الله سيد عبد الاعلى سبزوارى/مهذب الاحكام/ ج 10/ ص 260 74- كتاب البيع/ ج 2/ ص 466 75- به نوشته يكى از فقهاى معاصر: «چنانچه فقيه جامع الشرايط در موردى حكمصادر نمود حكم او درباره عموم، حجت و لازم الاجراء است و اختصاصى بهخود او يا مقلدينش ندارد بلكه درباره فقهاء ديگر نيز حجت است و ردآن جايز نيست مگر آنكه علم قطعى به خطاى او داشته باشيم و يا شرايطحكم را دارا نباشد». (آيت الله سيد محمد مهدى موسوى خلخالى/ حاكميتدر اسلام/ ص 291) 76- عين عبارت حضرت امام «قدس سره» كه به صورتسخنرانى القاء شده است چنين مىباشد: «حفظ جمهورى اسلامى يك واجبعينى (است) اهم مسائل واجبات دنيا (است) اهم است از نماز اهميتشبيشتر استبراى اينكه اين حفظ اسلام است نماز فرع اسلام است» (صحيفهنور/ ج 19/ ص 275) 77- به عنوان نمونه رجوع كنيد به: آيت الله سيد كاظم حائرى/ ولاية الامرفى عصر الغيبه/ ص 259-271 + آيت الله سيد مهدى موسوى خلخالى/ حاكميتدر اسلام/ ص 321-329
فصلنامه كتاب نقد شماره 8 |