درآمدى بر تئورى دولت در اسلام
احمد جهانبزرگى
به راستى نمىتوان تاريخ آغاز نظريه ولايت فقيه را به آسانى تعيينكرد. مسلمانها
از همان صدر اسلام با دو مسئله اساسى روبرو بودهاند:يكى غيبت پيامبر و عدم حضور
ايشان در بسيارى از شهرها و ديگرى نيازمبرم به احكام و دستورات سياسى و فردى.
بنابراين به افرادى نيازداشتهاند كه بتوانند دستورات را براى آنها تبيين نمايند،
در ميانآنها قضاوت نمايند و يا بعضا امور سياسى اجتماعى آنها را سر و سامانبخشند،
اين مسئله در دوران ائمه معصومين نيز وجود داشته كه تعيينفقهايى خاص را مىطلبيده
است. بعضى از انديشمندان گرچه به عنوان نظريهپردازاختصاصى ولايت فقيه شناخته شده
نيستند و (مانند سلمان فارسى)اما از اوايل قرن دوم هجرى، مواضع مشخصى پيرامون ولايت
فقيهصدورمىيابد كه آنها را آشكارا به عنوان نظريه ولايت فقيه مىتوانبازشناخت.
انقلاب يا ارتجاع سياسى
رشتهاى از حركتهاى سياسى كه بهدنبال تجمع در سالن سرپوشيده «بنى ساعده» در
سال يازدهم هجرىپديدار شد و در سراسر سدههاى اول ادامه داشت را بايد به
عنوانمهمترين عامل در پيدايش نظريه ولايت فقهاء بر جامعه به شمار آورد. اكثريت
مسلمانان در اين دوره با اين اعتقاد كه كتاب خدا براى بياناحكام، كافى است
(1) ، به اهلبيت «ع» توجهى نكردند. در صورتى كهپيامبر آنها را دو عنصر جدا
ناشدنى ناميده و به مسلمانان توصيهنموده بود كه به هر دو تمسك كنند تا نجات يابند.
تاثير اين حركتهاىسياسى بر بسيارى از انديشهها، بس سترگ بوده و پيامدهاى منفى
بسيارداشته است; بنابراين آنچه توجه نخستين نظريهپردازان «ولايت فقهاء»را به خود
جلب كرد پيامدهاى منفى اين دگرگونيها و تاثيرات بود. اينانديشمندان از انحراف ناشى
از جريانات مزبور به ويژه در شهر پيامبربسيار متاثر شده بودند. آرزوى بازگرداندن
«ولايت»، «امارت» وحكومتبه «صراط اصلى»، مايه وحدت همه اين انديشمندان بود.
آنها كهبرجسته بودند در اين دوره خواستار بازگشتبه دستور خدا و پيامبراسلام
بودند، اما در مقابل، بودند افرادى كه اين دگرگونى راامكانناپذير مىدانستند و بر
آنچه پيامبر بر آن تاكيد ورزيده بودچشم پوشيدند. بنابراين فقهاء و محدثين بزرگ آن
دوره كه به «قارى»معروف مىشدند در صدد ايجاد پايههاى نوين يك «نهاد» پايدار
درجامعهاى شدند كه دستخوش آشوب گشته بود. توجه به اين «نهاد» هنوزهم به عنوان يكى
از نگرانيهاى عمده بسيارى از انديشمندان ونظريهپردازان گوناگون ولايت فقيه،
پابرجاست. منزل ارقم، خانه امنمسلمانان در مكه، نخستين «مدرسه» فقهى به شمار
مىرفت كه همه روزهمسلمانها به طور پنهانى در آن گرد مىآمدند، دانش زندگى و حقوق
فردىو اجتماعى را از زبان پيامبر نور مىشنيدند (2) ، و به آنها عمل
نموده، ديگران را در جريان افكار، رفتار و گفتار پيامبر مىگذاشتند (3)
. امااز همان آغاز به ويژه پس از انتقال به مدينه و تشكيل حكومت و
گسترشاسلام، به علت دورماندن بسيارى از مسلمانان از پيامبر و دستكارى درنقل قولها
و يا اشتباهات غيرعمدى، لازم گرديد كه مسلمانان به نوعى«تفقه» بپردازند. بخصوص
دستور پيامبر مبنى بر اينكه آنچه از منبراى شما نقل مىگردد اگر با قرآن موافق بود
آن را برگيريد و اگرمخالف قرآن بود آن را دور بياندازيد (4) ; مبدا نوعى
استنباط، بهصورتى ساده و ابتدايى شد و لذا قدمت تفقه و استنباط اجتهاد و فتوىبه
همان روزهاى آغازين مىرسد، و مسلمانان به دلائلى همچون «تعارض دوحكم»، «مشكل درك
الفاظ» و «عدم اطلاع نسبتبه همه احكام» بايدكه اجتهاد مىكردند. علاوه بر آن يك
نفر صحابى، گاهى عين الفاظ حديث رانقل مىكرد و گاهى حكمى را كه از آن احاديث و
آيات فهميده بود بيانمىنمود كه در صورت اول، "راوى و محدث" و در صورت دوم، "مفتى
ومجتهد" دانسته مىشود. (5) بنابراين اجتهاد به معناى فهم حكم ازعمومات
و مطلقات و انضمام احاديثبه يكديگر و بحث از نسخ و تخصيص،تقييد، و استنباط از
ظواهر و نصوص كتاب و سنت، از آن زمان وجودداشت، هم در ميان كسانى كه به پيامبر
دسترسى داشتند و هم آنها كهدور بودند (6) . مسائل ديگرى نيز در زمان
پيامبر رخ نمود كه در زمانپيامبر، بوجود آمدن طبقهاى به نام فقهاء [ قاريان ] و
امثال ايشان راايجاب كرد. مثلا در واقعه بنىقريظه هنگامى كه رسول خدا(ص) اصحاب
خودرا به بنىقريظه اعزام داشتبه آنان فرمود: "نماز عصر را تا رسيدن بهآنجا بجا
نياوريد". برخى از آنان جهت تعبد به نص، نماز عصر را دروقت ادائى بجا نياوردند ولى
برخى ديگر با اجتهاد در كلام رسول خدانماز عصر را پيش از رسيدن به آنجا در وقت ادا
بجاآوردند زيرادانستند كه غرض رسول خدا از فرمان، تسريع در رسيدن به بنىقريظه
بودهاست نه نهى از نماز عصر در وقتخودش. لذا هم نماز عصر را در وقتاداء بجا
آوردند و هم غرض رسول خدا(ص) را كه تسريع در رسيدن به مقصدبوده استحفظ اين اجتهاد
در اصطلاح علمى موسوم به «اجتهادتخريج ملاك در مقام تطبيق» است (8) .
البته نبايد فراموش كنيم كه درزمان حضور پيامبر(ص) و بعدها براى شيعيان در زمان
ائمه معصومين(ع)نياز چندانى به استفاده گسترده از اجتهاد و تفقه نبود; به دو علت1-
فراوان نبودن پديدهها و فروع جديد 2-حضور رسول خدا و ائمهمعصومين در جامعه اسلامى
و دسترسى مستقيم به آنها كه بهترين راهشناخت احكام شرعى در وقت نياز بودند. حتى در
زمان پيامبر و ائمه مكتب هدايت كه افراد صاحبنظر داراى ملكهاجتهاد (رد فرع بر
اصل); «مرجع» بسيارى از مسلمانان قرارمىگرفتندو اين وضع در زمان شخص پيامبر، پيش
روى آن حضرت جريان داشت وپيامبر(ص) اين امر (فتوىدادن) را تقويت و تشويق
مىفرمود. (9) همينجريان در زمان جانشينان آن حضرت نيز ادامه يافت و
فقهايى همچون;سلمان محمدى، عمارياسر، ابوذر غفارى، ابورافع، ابىابن كعب،
حذيفهيمانى، ابودرداء، ابوسعيد خدرى، عبدالله بن عباس و قثمبن عباس و...در بسيارى
از مسائل مرجع مسلمانان قرار مىگرفتند.
توجه به شرايط اجتماعى
سومين مسئلهاى كه درباره سير تاريخى نظريهولايت فقيه بايد در نظر داشته باشيم،
«نقش زمان و مكان» در چگونگىارائه و عرضه نظريه «ولايت» و «ولايت فقيه»
مىباشد; زيرا يك اصلمسلم تاريخى اين است كه همه حوزههاى انديشه در طول تاريخ
عميقا تحتتاثير زمينههاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى، نظامى زمان
نظريهپردازى،انديشهورى و صدور انديشههاى سياسى از طرف انديشهپردازان سياسى
اعماز مذهبى و غيرمذهبى، معصوم و غيرمعصوم مىباشد. به عبارت ديگرصدور انديشه
سياسى رابطه مستقيم با درگيرى انديشهوران با مسائلسياسى اجتماعى دارد، و در اين
مسئله، نظريهپردازان ولايت، مستثنىنيستند; زيرا با يك بررسى تاريخى مىيابيم كه
هر گاه درگيرى اينانديشمندان با مسائل سياسى زياد بوده است مباحث انديشه سياسى
گسترشيافته و هرگاه به هر دليل اين درگيرى كم مىشده، باحثسياسى و
روندانديشهپردازى سياسى تقليل يافته و يا فروكش مىنموده است. اين مهم راما با
بررسى تاريخ 23 ساله فعاليت نبىاكرم(ص) و 250 سال فعاليت ائمهمعصومين(ع) به خوبى
مىتوانيم دريابيم و اين «فرضيه» با تدقيق درتاريخ 1200 ساله فقهاء شيعه به يك اصل
و قاعده ثابت موجود در تاريخسياسى شيعه تبديل مىگردد. آيات 13 ساله منزل در مكه
(مكى) برپيامبر اسلام غالبا انذار و تبشير دارند تا مسائل سياسى، و آيات
مدنى،اكثريت در مسائل سياسى اجتماعى دارند. روايات، احاديث و خطبباقيمانده از عصر
نخستين امام(ع) اكثرا صبغه سياسى دارند. آثار ائمهثانى و ثالث نيز نشاندهنده همين
مسئله هستند. بر عكس آثار امامصادق(ع) و امام باقر(ع)، با برخوردارى از مسائل
حقوقى وسيع، صبغهسياسى (به معناى حكومتى) كمترى دارند زيرا به اقتضاء شرائط
سياسىكشور، كمتر از ائمه ديگر، درگير مسائل سياسى حكومتى بودهاند، اگر چهبدور از
مسائل سياسى نيستند. در مورد فقهاء نيز اگر به سوابق محققثانى، كاشفالغطاء بزرگ،
ملااحمد نراقى، ميرزاى قمى، شيخ فضلالله نورى،محمد حسين نائينى غروى و به ويژه
حضرت امام خمينى(ره) نظر كنيم مىبينيمكه چون درگير مسائل سياسى بودهاند كم و بيش
پيرامون «نظام سياسى»و يا بنيانهاى آن با صراحتبه انديشهپردازى پرداختهاند و بر
عكسفقهاء ديگرى چون شيخ انصارى، صاحب جواهر، صاحب شرايع، شيخ طوسى، آيتالله
بروجردى و ديگرانى كه درگيرى مستقيمى با مسائل سياسى نداشتهانداگر چه به مسائل
مربوط به نظام سياسى عنايت داشتهاند، اما بسيارمحدود و در حد ضرورت به آن
پرداختهاند.
حوزه بحث ولايت فقيه
يكى ازمسائلى كه ذهن بعضى از افراد را به خود مشغول نموده است اين است كهچرا
فقهاء ما در كتب فقهى خود فصل مستقل و منسجمى در مورد ولايت فقيهيا نظام سياسى
اسلام، اختصاص ندادهاند. مىگوييم: بىگمان نهجالبلاغهبزرگترين و منسجمترين
كتاب پيرامون آراء سياسى شيعه در زمينه حكمتنظرى، عملى و حقوق اساسى مكتب اسلام
است (10) . على(ع) «جوانى ازفرزندان عرب مكه در ميان اهل آن بزرگ مىشود
با هيچ حكيمى برخوردنكرده است اما سخنانش در حكمت نظرى بالاتر از سخنان افلاطون و
ارسطوقرار گرفته است. با اهل حكمت عملى معاشرت نكرده است اما از سقراطبالاتر رفته
است» (11) . اين كتاب كه اوايل قرن پنجم هجرى توسط سيدرضى جمعآورى
گرديد به حق بنيان مباحث مهم كلامى از جمله مباحث نبوت،بويژه امامت و ولايت را
محكمتر نمود. بنابر اين تا قرن پنجم هيچگاهشكى در اين مورد وجود نداشت كه مسئله
امامت و سياست، ولايت و حاكميتيك مسئله كلامى اصولى عقلى قابل استدلال و اثبات است
نه يك مسئلهفرعى، فقهى، تقليدى آنگونه كه انديشمندان اهل سنت مانند محمد غزالى(505
- 450 ه’ ق) مىپنداشت و تبليغ مىكرد و افرادى چون سيفالدينآمدى (متوفاى 551 ه’
ق) در كتاب غايةالمرام فى علمالكلام (12) ومؤلفالمواقف و شارح آن مير
سيدشريف (13) از وى تقليد كردند. ابوحامدمىگفت: «بحث امامت، يك بحث مهم
و عقلى نيست، بلكه يكى از مسايلفقهى است. بدرستيكه اين مسئله تعصبهايى را
برانگيخته است. اگر كسىاز بحث امامت دورى كند، سالمتر از فردى است كه در اين بحث
فرو رود،حتى اگر به حقيقتبرسد تا چه رسد به اينكه خطا كند (14) ».
بنابراينانديشمندان سياسى شيعى به تبع بحث امامت در اين قرون، بحث اثباتىولايت
نواب عام (فقهاء) را تالى مباحث امامت جزء مباحث كلامى شمرده وتا آنجا كه شرايط
اجازه مىداد آن را در همين مباحث مطرح مىكردند. بهتبع اين ، كه فلسفه و حكمت را
مكمل مباحث كلامى مىدانستندنيز، مبحث امامت و ولايت فقيه را بمثابه بحث عقلى اصولى
وفارابى (339 - 260) انديشمندان، فلاسفه اسلامى مانند ابوعلىسينا (428 - 370)
پذيرفته و دركتب خود به اثبات آن مىپردازند. ابوعلىسينا در كتاب شفا
مىگويد:«واجب است كه سنتگذار اطاعت جانشين خود را واجب كند و تعيين جانشينيا
بايد از طرف او باشد يا به اجماع اهل سابقه بر زمامدارى كسى كهبه طور علنى براى
جمهور مردم ثابت كند كه او داراى سياست مستقل، عقلاصيل، اخلاق شريف مانند: شجاعت،
عفت و حسنتدبير است و احكام شريعترا از همه بهتر مىداند و عالمتر از او كسى
نيست و اثبات اين صفاتبراى شخص مورد نظر بايد آشكار و علنى باشد و جمهور مردم آن
رابپذيرند و بر آن متفق باشند و اگر اختلاف و تنازع بر اثر پيروى ازهوى و هوس ميان
آنها ايجاد شود و فرد ديگرى كه استحقاق و لياقتجانشينى را ندارد انتخاب كنند به
پروردگار كافر گشتهاند... و تعيينجانشين با نصب بهتر است زيرا در اين صورت از
اختلاف و نزاع دور خواهدبود (15) ». فارابى نيز در مدينه فاضله مىگويد:
رئيس مدينه فاضله يارئيس اول استيا رئيس ثانى. اما رئيس اول كسى است كه به او
وحىمىشود «خداوند عز و جل توسط عقل فعال به او وحى مىكند» و او واضعقوانين است
و حكم امور را بيان مىكند «شرايع و قوانينى كه اين رئيسو امثال او وضع كردهاند
گرفته و مقرر مىشود» او رئيس اول مدينهاست. اما مدينه هميشه صاحب چنين رئيسى
نيست. رئيس دومى كه جانشين اومىشود بايد بسيارى از صفات او را داشته باشد قوانين و
سنتها وروشهاى رئيس اول را بداند و نگهبان آنها باشد. پس بايد داراى«آنچنان انديشه
خوب و قوه استنباطى باشد كه بتواند نسبتبه امورىكه در جريان حوادث و مرور زمان
پيش آيد آن امور و حوادثى كه براىپيشوايان گذشته پيشآمد نكرده، احكام آنها را به
خوبى دريافته،استنباط نمايد و بايد صلاح و مصلحت مدينه را جستجو و رعايتكند
(16) ». علامه حلى (متوفاى 726 ه.ق) كه در فقه استاد خواجهنصيرالدين طوسى و
در فلسفه و رياضيات شاگرد وى بوده است و يكى ازپايهگذاران تشيع در ايران محسوب
مىشود در كتابهاى خود به مناسبتهاىمتعدد شئون مختلف ولايت و امامت را در زمان
غيبت، حق فقهاى شيعهدانسته است اما از اينكه فقهاء بحث امامت و شرايط آن را از علم
كلامبه فقه منتقل نمودهاند اظهار نگرانى مىكند و مىگويد: «عادت فقهاء براين
جارى شده است كه امامت و شرايط آن را در اين باب (قتال باغى) ذكر مىكنند، تا معلوم
شود اطاعت چه كسى واجب و خروج بر چه كسى حراماست و قتال با چه كسى واجب مىباشد.
ولى اين مسئله از قبيل مسائل علمفقه نيستبلكه از مسائل علم كلام است (17)
». بنابراين اصل مسئلهولايت فقيه و اثبات آن اصولا و اساسا فقهى نيست
همانطور كه اثبات ولايتامامان معصوم نمىباشد كه فقهاء فصل منسجمى در مورد آن در
كتب فقهىخود بياورند، بلكه شئونات آن است كه بايستى پرتوى بر مسائل فقهىبتاباند;
كه فقهاء ما در ابواب مختلف فقهى مانند امر به معروف و نهىاز منكر، قضا، حدود،
جهاد، خمس، بيع، حجر، نكاح، طلاق، صوم، حج، صلاةجمعه و ... موشكافيهايى در خور،
نسبتبه آن داشتهاند، همانطور كه درمورد حدود ولايت امام(ع) در فقه بحث نمودهاند
نه اثبات آن.
مبدء عملى و نظرى "ولايت فقيه"
محمد مصطفى(ص) رسول هدايت و نور (53 ق.ه 11 ه). او كه به درهمشكننده بتهاى جهل
و نادانى شهرت يافت در زمانىانقلاب خود را پايهگذارى نمود كه نظام بينالملل يك
نظام دو قطبى بودو مكه سرزمينى تقريبا فراموش شده ميان اين دو قطب و بر سر
راهكاروانهاى تجارى شرق به غرب و بر عكس. يكى از مهمترين كارهاى پيامبراستحكام
تداوم رهبرى به وسيله «نخبگان دينى» بود. بنابراين «ولايتفقيه» را نخستين بار او
نظرا و عملا پايهگذارى نمود و البته بر اساسدستوراتى كه از طرف خداوند بر او نازل
شده بود (18) . گفتههاى او دراولين نظريههاى «ولايت» بسيار نفوذ
داشت. پيامبر اكرم(ص) ولايت«عالم به احاديث و روايات» كه آنها را «فقيه»
مىناميد، بر جامعهعقلا و شرعا لازم مىديد و مىفرمود: «مردم! جانشينان من كسانى
هستندكه بعد از من راويان احاديث و سنت من مىباشند (19) .» مسلما
ايشانهمان فقهاء هستند زيرا «كسى كه نگهدارنده چهل حديثبراى امت منباشد خداوند
او را فقيه محشور مىگرداند (20) » و «فقيهان ». و علما وارث انبياءاند
كه علم آنها را به ارثمىبرند (22) . پيامبر پس از ارائه چنين
نظريهاى، از ميان فقهاء«نخبگان» آنها كه همان معصومين از جانشينان فقيهش باشند را
بهعنوان جانشينان خاص خود و فقهاء غيرمعصوم را به عنوان جانشينان عاممعرفى فرموده
و در واقع، دست كم بخشى از انديشههاى پيامبر در موردخلافت و ولايت را بايد به
عنوان واكنشى در برابر واپسگرايى جاهلى قريشو قبيلهگرايى و ملىگرايى اوس و خزرج
به شمار آورد، كه محمد(ص) آن راعلت عمده انحراف و واپسگرايى مىانگاشت. او از هرج و
مرجى كه ممكنبود در جامعه اسلامى رواج يابد بسيار نگران بود و به آن دسته ازكسانى
كه مىخواستند بانى ارتجاع باشند انتقاد مىنمود. پيامبرديدگاه، سياسيش را كه مبتنى
بر «ولايت» بود براى مقابله با آنچه كهخود آن را «سلطنت» مىدانستساخته و
پرداخته نموده بود و مىفرمود:«فقهاء امين پيامبران هستند تا زمانى كه وارد دستگاه
سلطنتى نشدهباشند (23) .» سرانجام بايد گفت كه پيامبر در لسان
جامعهشناسى سياسى،نخبهگرا و بر اين اعتقاد بود كه «ولايت فقهاء» بايد نيروى مسلط
برجامعه گردد زيرا عالمانند كه توانايى تفسير درست قوانين و دستوراتخداوند را
دارند و قادر به اصلاحاتىاند كه هدفش حل مسائل درون نظاماجتماعى است. پيامبر،
مىفرمود: «اگر زمام امر ملتى واگذار به شخصىگردد كه در آن ملت اعلم از او وجود
داشته باشد وضع آن ملت هميشه روبه انحطاط و سقوط رفته تا زمانى كه مردم از آن راه
رفته بازگردند، وزمام امر را به دست داناترين خود بسپارند (24) . » و
حتى اين شرط درانتخاب عمال و فرمانداران و مقامات پايينتر از مقام رهبرى نيز
بايدمراعات شود كه براى انتخاب فرماندار مثلا اگر امر دائر بين عالم وجاهل است عالم
مقدم است و اگر دائر بين عالم و اعلم است قطعا بايداعلم را مقدم داشت كه در غير اين
صورت خيانت است (25) . و بالاخرهپيامبر اگر چه مىتوانست دانشمندان
ديگرى كه علم صنعت، تاريخ، هيئت وطب، معمارى و ... را دارند به عنوان جانشين و حاكم
بر مردم انتصابكند اما بيش از هر چيز، به «الهيات» تكيه نمود (26) .
پيامبرهيچگاه راضى نمىشد كه امتش بدون سرپرست عالم يا اعلم به حيات خودادامه دهد
زيرا خود مىدانست «كه وضع امتش رو به سقوط و انحطاطخواهد رفت» بنابراين جانشينان
خود در جامعه را به معصومين محدودننمود. برخى خليفه رسول خدا بودن فقيهان را فقط در
نقل حديث ومسئلهگويى، محدود نمودهاند كه اين اشتباه است.به تعبير امامخمينى(ره)،
جاى تعجب است كه هيچكس از جملات پيامبر كه [ شامل ] «علي خليفتي» يا «الائمة
خلفائي» [ است ]، " مسئلهگويى ونقل حديث" به تنهايى را استنباط نمىكند و براى
خلافت و حكومت ائمه بهآنها استدلال مىگردد «لكن در اين جمله به «خلفايى...» كه
رسيدهاندتوقف نمودهاند و اين نيست مگر بواسطه آنكه گمان كردهاند خلافترسولالله
محدود به حد خاصى يا مخصوص به اشخاص خاصى است و چون ائمهعليهمالسلام هر يك خليفه
هستند نمىشود پس از ائمه علماء فرمانروا وحاكم و خليفه باشند و بايد اسلام
بىسرپرست و احكام اسلام تعطيل باشد وحدود و ثغور اسلام دستخوش اعداء دين باشد و آن
همه كجروى رايجشود كهاسلام از آن برى است (27) .»
مكتب علوى
پيامبر بيشتر بر نقشتعيينكننده امام على(ع) در نهادينهساختن «ولايت» بويژه
از سال يازدههجرى به بعد تاكيد مىكردند تا كارهاى مذهبى فردى. امام على(ع) در
ايجاد «ولايت فقهاء» در جامعه اسلامى كه بعد ازسالها جايگزين يك جامعه كفرزده و
بتزده شده بود نقش مؤثرى داشت ودر نگارش نخستين كتابهاى روش زندگى در زمان پيامبر
كه بعدها به«جفر»، «جامعه» يا «كتاب على(ع) شهرت يافتند و احتياجات مردماز
پايههاى نظام سياسى گرفته تا حكم ديه و تاوان يك خراش در آن بيانشده بود، دست
داشت. او پس از گردآورى كتاب خدا، كتابى براى همسرش،دختر پيامبر، تاليف فرمود كه
نزد فرزندانش به «مصحف فاطمه» شهرتداشت. اين كتاب دربردارنده امثال، حكم، سخنان
پندآموز، تاريخ،روايات و ديگر ابواب نادرى بود كه موجب تسليتخاطر فاطمه 18 سالهدر
سوگ پدر شد (28) . امام همچنين كتابى در باب آيات تاليف فرمود وآن را
صحيفه ناميد. بخارى و مسلم از آن نام مىبرند و در چند مورد از«صحيح» خود از آن
نقل قول مىكنند چنانكه احمدبن حنبل نيز در مسنداز آن روايت مىكند (29)
. در اين دوره پارهاى از ياران امامعلى(ع) ازايشان پيروى نموده و در زمان
حضرت دستبه تاليف كتبى زدند. مانندكتاب جاثليق (سلمان فارسى); وصاياى پيامبر
(ابوذر غفارى)، كتابابورافع (ابورافع غلام پيامبر) كتاب علىبن ابى رافع، زكات
چهارپايان(ربيعة بن سميع)، لمعه (عبدالله بن حر فارسى) (30) . امام
على(ع) را بايد وارث امين و به حق سنت پيامبر دانست. او درحالى كه درست پس از رحلت
پيامبر اسلام از رياست مسلمانان دور ماندپايگاه بيش از پيش محكمى از نظر علم و
قضاوت در ميان مسلمانان پيداكرد و مرجع علمى بسيارى از افراد عصر خود قرارگرفت او
براى مشروعيتولايت پس از پيامبر و عدم مشروعيتخلافت غصب شده تلاش فراوانى نمود
ودر اين زمينه آثارى بر جاى گذاشت كه در تحكيم نظريه ولايت نقش بسزايىرا ايفاء
كرد. امام على(ع) از جهتسياسى، يك انقلابى بود ولى در عمل بخاطر حفظ اسلامروش
مدارا با حاكمان پس از پيامبر را در پيش گرفت. او از بروزنابسامانى سياسى اجتماعى
در ميان مسلمانان بيزار و هراسان بود.نظر او اين بود كه اگر رهبر جامعه اسلامى،
اعلم به احكام الهى يعنىفقيه نباشد حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال كرده و
بدين وسيلهمردم را گمراه نموده و خود نيز گمراه خواهد شد (31) » او در
حالى كهمدعيان خلافت پيامبر، حكومت فاضل بر مفضول را حق مىپنداشتند، مانندهمه
انديشمندان مكتب هدايت، چنين عقيدهاى نداشت، و استدلال مىكرد كهمن سزاوارتر به
جانشينى پيامبر، هستم و در اين زمينه بر علم به كتابالهى و سنت پيامبر و «افقه
بودن» تاكيد مىنمود (32) . با تحول نظريه «خلافت» در ميان اكثريت
مسلمانان پس از پيامبر، علاقهامامعلى(ع) به انتظام مسائل «ولايت» موقعيت مسلط
پيدا كرد. او درسخنرانيها و خطبههايى كه ايراد مىكرد و بعدها در كتب مختلف
منتشرگرديد، مفهوم مشخصى براى ولايت تعيين كرد و حتى اجازه ورود برخى ازپيروان
فقيهش در دستگاه حكومتى و ولايت آنها بر امور جامعه را داد. زيرا امامعلى(ع) تنها
به تعيين و تبيين موضوع مشخص «ولايت علماء»بر جامعه قانع نبود بلكه مىخواست از
طريق تحقق عينى آن، فايده چنينموضوعى را نيز اثبات نمايد. البته اين مسئله بعد از
يك دوره مبارزهمنفى با حكومت وقت (دوران ابوبكر) انجام پذيرفت كه براى مردم
مشخصشود كه وارد شدن فقها در كار ولايت جامعه نسبتبه دولت قتبالاستقلالاست و
جنبه تاييد حكومت را ندارد.
نخستين "ولى فقيه" مدائن
حذيفة بن يمان، اگر چه فقيه متبحرى بود كه درزمان پيامبر براى مردم فتوا
مىداد (33) ، ولى خدمت او در مكتب علوى درنخستين سالهاى پس از رحلت
پيامبر، تاثيرى بود كه بر روى مسلمانانبويژه پيروان مكتب داشت. پيروانى كه خود
نظريهپردازان برجستهاىبودند يا شدند كه عمار و ابن عباس و سلمان مهمترين آنها به
شمارمىروند. اما تاثير حذيفه محدود به اين افراد و يا دهه 50 و 60 ازقرن اول هجرى
نبود بلكه تاثير اعمال و نظرات او تا سالهاى متمادىبر نظريهپردازان مكتب علوى
مشهود است. به چهار دليل عمده حذيفه درپيشرفت و شناسايى ولايتبه ويژه ولايت فقيه
در مكتب علوى اهميت داشت.نخست آنكه حذيفه مدافعات و جانبداريهاى فراوانى از حضرت
على(ع) و حقحاكميت ايشان داشت. او حق حضرت را به عنوان يك رهبر سياسى راستين
بهرسميت مىشناخت كه ديگران با بىلياقتى، جايگاه آن حضرت را غصبنمودهاند. دوم
آنكه به عنوان يك فقيه شيعى، تشيع خود را همه جا بىپرده اظهارمىكرد و با مخالفان
سر سازش نداشت و با وجود آنكه از طرف عثمان،حاكم مدائن بود اما در عين حال از فساد
و خلافكاريهاى عثمان و دار ودسته او ناراضى بود و حكومت را حكومت جور و فاجر
مىدانست. سوم آنكه حذيفه را شايد بتوان اولين «فقيه» يا به قول حضرتعلى(ع)«آشنا
به حدود الهى (34) » اى دانست كه منصبى را از طرف حاكم جورپذيرفت اما
هيچگاه از دستورات حكومت مركزى پيروى نداشت و در واقعمانند همه فقهاء همعصر يا
لاحق، خود را منصوب از جانب امام راستينمىدانست. سرانجام آنكه حذيفه بن يمان با
وجود آنكه حكومت وقت را حق نمىدانستاما چون در پيشبرد اهداف اسلامى از هيچگونه
فداكارى دريغ نداشت، بااجازه امام(ع)، از جانب عمر ولايت مدائن را پذيرفت اما
همانطور كهخواست مولايش بود دستورات اصيل اسلامى را رعايت مىنمود و زير باردستور
حكومت مركزى نمىرفت. به طورى كه مورد غضب عمر قرار گرفت و ازولايتخلع شد و سلمان
فارسى به جاى وى گمارده شد. سلمان از طرف عمرماموريتيافت كه بعضى مسائل گذشته
حذيفه را به عمر گزارش كند ولىسلمان از اين كار طفره مىرفت.
"دومين ولى فقيه" مدائن
در اينجا بايستى به خدمات يكى از قديمتريناعضاء مكتب علوى، سلمان فارسى (200
ه.ق) بپردازيم. وى در ميانشيعيان، فقيهترين بود و با پذيرفتن ولايت مدائن از طرف
عمر كه او راسلطان عادل نمىدانست در جهتگيرى نظرى «ولايت فقيه» در زمان قصور
يد(حاكميتبالقوه) امام معصوم(ع) تعيينكننده بود. او به همراه حذيفه وديگران در
اثبات نياز به اذن امام معصوم(ع) در اشغال مناصب حكومتىنقشى اساسى داشت. سلمان با
هدف اثبات اينكه «ولايت» بايد با فقه يعنى علم به مسائلدينى توام باشد با ابوبكر
به احتجاج و در برابر او به استدلالپرداخت. كه:«ولايت تو به استناد چيست؟ وقتى با
مسائلى روبرو شوى كه بدان آشنايىندارى و وقتى از تو بپرسند درباره امورى كه چيزى
از آن نمىدانى، بهچه كسى پناه مىجويى؟ به چه بهانه و عذرى خودت را بر كسى كه از
توداناتر است و به پيامبر نزديكتر است و به تاويل كتاب خدا داناتراست و سنت پيامبر
را بهتر مىشناسد برترى مىدهى (35) ؟ ». تصرف مدائن توسط اعراب مسلمان
به رهبرى سلمان و نقش كليدى سلمان درسقوط مدائن، زمينهاى شد كه بعدها مدائن
تحتحاكميتسلمان درآيد.البته سلمان به عنوان يك فقيه دانا و توانا مىدانست كه
نبايد از طرفحكومت جور ماموريتى بپذيرد و يا منصبى را قبول كند. اما او چونمعتقد
به اذن و اجازه از طرف امام معصوم(ع) بود با مراجعه به حضرتعلى(ع) به عنوان نايب
خاص «امام زمان» خود حاكميتش را مشروعيتبخشيد و به عنوان يك تكليف به پذيرش آن تن
داد. ابن شهرآشوب در«مناقب» مىنويسد: «وقتى عمر سلمان را به عنوان حاكم مدائن
منصوب كرد سلمان پيش ازآنكه در مورد اين امر با على(ع) مشورت نمايد و از او اجازه
بگيرداعلام موافقت ننمود. يعنى سلمان با اجازه على(ع) پذيرفت كه به عنوانحاكم
مدائن منصوب شود (36) . لازم به ذكر است كه وظايف والى در آن دورهمحدود
به كارهاى ادارى و سياسى نمىشد بلكه بايد به غير از اين دوكار به مسائل دينى مانند
فتوىدادن و آموزش احكام نيز بپردازد.مخصوصا زمانى كه والى فردى مانند سلمان باشد
كه در نزد پيامبر مانندكسى بود كه از «علم لبريز و سرشار گشته بود». اين حركتسلمان
زمينهاى شد كه بعدها بسيارى از فقها و دانشمندانشيعى بپذيرند كه مىتوان از طرف
يك حكومت «غيرحق» امورى را تصدىنمود و همانطور كه سلمان خود را منصوب از جانب
امام معصوم(ع)مىدانست آنها نيز خود را منصوب از جانب امام زمان(ع) بدانند.
"ولى فقيه" كوفه
عمار از اولين شاگردان مدرسه فقهى «ارقم» و يكىاز انديشمندان عمده وابسته به
مكتب علوى بود. او در اولين روزهاىسال يكم هجرى از طرف پيامبر به لقب «فقيه»
مفتخر گرديد. عمار كه در زمان پيامبر به مردم فتوا مىداد. (37) بنا بر
عقيدهامام على(ع) مؤمنى بود كه استخوانش پر از ايمان شده بود. ديرى نپاييدكه عمار
در گرفتن منصب از طرف حكومت «جور» به دو يار ديرين خودحذيفه و سلمان پيوست و آنها
توانستند شهروندان تحت امر خود را بهكانون طرفدارى از «ولايت» تبديل كنند.
همانطور كه از سال 11 هجرىستاره اقبال آن كم فروغ شده بود.عمار با وجود افول نظريه
ولايت «معصومين» جاى استوار و مشخصى را درنظريه «ولايت فقهاء» يافت. در دهههاى
آغازين پس از رحلت پيامبر(ص) عمار تحت نظارت امام زمانش وبا اذن او كارهايى انجام
داد كه به «ولايت فقيه» به عنوان صورتنازلترى از «ولايت معصومين(ع)» انجاميد.
اولين عمل عمار در زمينهاثبات «ولايت فقهاء» پذيرفتن ولايتبر كوفه از طرف عمر
بود (38) . بهنظر او «ولايت فقهاء» بر جامعه بايد با اذن امام معصوم(ع)
باشد.
مكتب علوى در غربت
مكتب علوى در دهه 40 ه.ق بر اثر شهادتامام على(ع); پراكندهشدن شيعيان و سكوت
بسيارى از فقهاء جامعه درسراشيب غربت افتاد اما از ميان نرفت و تا به امروز همچنان
نيروىمهمى در جامعه جهانى به شمار مىرود. در آن زمان چهرههاى سرشناس درپرتو دانش
امامان معصوم(ع) چون «كميل بن زياد»، «سعيد بن جبير»،«سعيد بن مسيب» همچنان در اين
مكتب به نظريهپرداز تبديل شدند كهعلم آنها در پرتو علوم امامان معصوم اين دوره
رشد و نمو پيدا كرد. فقهاء و علماء چندى از امام حسن(ع) احكام شرعى را فراگرفتند.
در اين عصر چون بنىاميه بر سرنوشت مسلمين مسلط شدند براى محو اهلبيتاز صحنه
زندگى دينى و سياسى مردم به هر حيلهاى دست زدند. مدت 58 سالعلى(ع) خليفه مسلمين
را بر فراز منبرها لعن كردند. گروهى از علما رابا پول و تهديد و تطميع به طرف خود
جذب و يا آنها را بىتفاوت كردندو به قتل رساندند يا تحت كنترل شديد درآوردند.از
جمله فقهاء و فضلاىبزرگ و مبارزى كه در طى اين دوره به شهادت رسيدند عبارت بودند
از:سعيد بن جبير، رشيدالهجرى، جريرةالعبدى، ميثم تمار، كميل بن زياد،حجر بن عدى
(كه از قهرمانان فتح نهاوند بود) (39) . در اثر همين فشارهابسيارى از
فقهاء شيعه نظير «سعيد بن مسيب» و «قاسم بن محمد» مجبورشدند از باب تقيه، تشيع خود
را مخفى كنند و از افرادى چون ابوهريرهحديث نقل كنند (40) . در اين
دوره اگر مردم مىخواستند چيزى را براىيكديگر نقل كنند كه بر خلاف سياستحكومت و
يا در فضيلت امام على(ع)بود تا صد در صد مطمئن نمىشدند كه او موضوع را فاش
نمىكندنمىگفتند (41) . در همين دوره اكثر شيعيان خالص و هسته مركزى
معتقدينبه ولايت، دار فانى را وداع گفته و از نظر كمى كاهش يافته بودند واكثر مردم
در وضع نااميد كنندهاى بودند و قادر به تشخيص و تمايزمكتب ولايت از سلطنت و غير
نبودند. البته از زمان براندازى حكومت اسلامى حسن بن على(ع) ائمه مكتب هدايتهمواره
براى برگرداندن حكومتبه مجراى اصلىاش لحظهاى آرام نداشتند ومبارزه خاصى را دنبال
مىكردند. با زير پا گذاشتهشدن شروط صلح توسطمعاويه و جانشينى يزيد، حسين بن
على(ع) از همان نخستين لحظات دستبرقبضه شمشير مبارزه فشرد و حركتبنيادين عاشورايى
را پايهگذارى كردكه اثرى تاريخى و جاودانه بر مبارزات شيعى گذاشت. فلسفه و چرايى
اينحركتبه وسيله خاندان او در مدت اسارت تشريح گرديد. او حتى براىاينكه معلوم
كند كه حكومت معاويه و فرزندش يزيد كه بزرگ شده دامنمسيحيان بود حكومتباطلى است
جلوى برخى از كاروانهايى كه براىبيتالمال شام حمل مال و خواسته مىكردند را
مىگرفت و آن را ميانبينوايان تقسيم مىنمود (42) . امام در اين زمان
همواره حق حكومتعالمان دينى را به آنها گوشزد مىكرد. او در مقام بيان اينكه
منصبحكومت و قيام جهتبرپايى آن، حق علما است و ديگران از آنان ربودهاندخطاب به
علماء الهى (فقهاء)، ضمن نهى آنها از «عافيت طلبى»مىفرمود: «خداوند علماء يهود را
بدان جهت مورد نكوهش قرار داد كهبه خاطر دلخوشى زياد به آنچه از مال دنيا داشتند و
از ترس آنكه بهسختى بيافتند كه از آن پرهيز داشتند، ستمكارى و زشتكارى آشكارجباران
را مشاهده مىكردند اما از نهى آنها ابا مىنمودند. در صورتىكه خداوند مىفرمايد:
از مردم نترسيد و از من بترسيد...». سپس آنهارا به برپايى حكومتحق تحريك و تحريض
نموده مىفرمود: «اى گروهمشهور به علم و نامور به خوبى و معروف به خيرخواهى و اى
كسانى كه درنزد مردم بزرگ هستيد... آيا همه اينها به خاطر اين نيست كه مردم بهشما
اميد دارند كه به حق خدا قيام كنيد. پس اگر از قيام به حقكوتاهى كرديد، به حق ائمه
بىاعتنايى و در حق ضعيفان جامعه كوتاهىكردهايد....» سپس حضرت به نكوهش عالمان
دين كه وظيفه تشكيل حكومترا بر عهده آنها مىداند، مىپردازد: «شما نه مالى در اين
راه خرجكردهايد و نه جانى را در راه خدا به مخاطره انداختهايد و نه براىرضاى
خدا با عشيرهاى درافتاديد اما به درگاه خدا آرزوى بهشت،همجوارى رسولان و امان از
عذاب او را داريد. ولى من مىترسم كه خداونداز شما انتقام كشد زيرا شما به مقامى از
كرامت و بزرگى رسيديد كه بهخاطر آن بر ديگران برترى يافتهايد اما شما به اندازه
ارج و مقامتانعمل نمىكنيد و به مسامحه و سازش با ظالمان خود را آسوده مىداريد».
بنابراين امام(ع) معتقد است كه همه مردم در جامعه از نظر وظيفهيكسان نيستند بلكه
نخبگان جامعه داراى وظيفهاى مضاعف و در نتيجهعقوبتى مضاعف مىباشند: «مصيبتبر
شما از همه مردم بزرگتر است زيرا در حفظ مقام بلند علمىدانشمندان و علماء مغلوب
ديگران شديد». امام سپس با گفتن جملهاى حق حكومت را از آن عالمان الهى دانسته
وعالمان الهى را نيز كسانى معرفى مىنمايد كه ما امروز آنها را«فقيه» مىشناسيم:
«بدانيد كه مجارى امور به دست عالمان الهى است كه امين حلال و حرامخداوند هستند،
در صورتى كه اين مقام از شما گرفته شده است». و امام علت را در اين مىبيند كه:
«اين به خاطر اين است كه شما ازحق دور شدهايد و با وجود دليل روشن درباره سيره
پيامبر با يكديگراختلاف داريد». سپس سخن آخر را اينگونه بيان مىكند: «اگر در راه
خدا تحمل به خرج دهيد زمام امور خداوند به شمابرمىگردد كه از طرف شما اجرا شود و
شما مرجع كار مردم باشيد ولى شماخودتان عمال ستم را در مقام خود جاى داديد و امور
خدا را به دستآنها سپرديد تا شبهه ايجاد كنند و در شهوت دلخواه خود پيشروند
(43) ». پس از شهادت امام حسين(ع) سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام
كردندو از هيچ زشتكارى بازنايستادند. مردان ديندار و شبزندهدار را كشته،حرمتها را
دريده و به زنان و دختران مدينه نيز رحم نكردند. جانشينيزيد حجاج بن يوسف شهر مكه
را ويران ساخت، حاكم آنجا را كشته، جسدوى را بر دار نمود. وى ضمن توهين به قبر
پيامبر و مسجد او گردنگروهى از صحابه چون جابر بن عبدالله انصارى، انس بن مالك،
سهل ساعدى،و جمع ديگرى را به قصد خواركردن آنها و به بهانه شركت در قتل عثمانمهر
نهاد. گروهى از دوستان على(ع) كه «كميل» نيز از جمله آنها بودرا كشت (44)
. كميل شخصيتبرجسته گروه علويان بود. او از طريقآموزشهايى كه از طرف امام
على(ع) ديده بود ديگران را هدايت مىكرد ودر نگهداشتن نظريه «ولايت فقهاء» بر
جامعه نقش تعيينكنندهاى راايفا نمود.كميل براى آنكه جايگاه «عالمان دينى» را در
جامعه مشخص نمايد سخنىرا از امام على(ع) براى «مجاهد» نقل مىكند و مىگويد كه
حضرت آنها(فقهاء) را «خليفه خدا» در زمين مىنامد. آن علماى الهى كه زمين ازوجود
آنها خالى نخواهد بود، يا ظاهر در ميان مردم هستند و يا ترسانو مستور. آنها
دستورات خداوند را به مردم مىرسانند. عددشان قليل ومنزلتشان عظيم، بدنشان در دنيا
و روحشان در محل اعلى است. آنهادعوتكنندگان به دين خدا هستند (45) .
نظارت بر مبارزه، نقطه عطفى در نظريه ولايت فقيه
امام سجاد(ع) اگر چهعقيده داشت كه هر كس از روى تعصب هم كه شده در دفاع از حق
رهبرانالهى از اهل بيت پيامبر قيام كند بر مردم واجب است وى را يارى دهنداما علنا
و مستقيما اجازه قيام به مختار را صادر نفرمود بلكه قياماو را تحت نظارت يك فقيه
اهل بيت قرار داد. اين فقيه كسى جز محمد بنحنفيه عموى امام سجاد(ع) نبود (46)
و اين، نقطه عطفى در نحوه اعمالولايت فقهاء در جامعه بود كه ولايت آنها بر
مبارزه را نيز تثبيتمىنمود.
"نظريه ولايت" از نيمه دوم سده نخستين تا آغاز غيبت
نيمه دوم سدهنخست و نيمه اول سده دوم را بايد سالهاى بالندگى نظريه ولايت
قلمدادكرد. در اين سالها امام باقر و امام صادق(ع) (47) در رد دولت
ظالمه و«حكومتهاى عرفى» و تثبيت «حكومت فقيه» اظهارنظر فقهى كردند. اينپدر و پسر
اولين دانشگاه (آكادمى) فقه، معارف و علوم تجربى راپايهگذارى كردند; كه در پرتو آن
شاگردان برجسته دانشگاه در سراسركشور پراكنده شدند و مقامهاى مهمى را در بسيارى از
گروههاى عمده فقهو كلام به دست آوردند (در كوفه، مدينه و بصره) و آثارى در زمينه
نظريهشيعى براى نمونه در سده دوم هجرى هشام و مؤمنالطاق رسالههايى درامامت منتشر
ساختند (48) . كه از روشنترين نوشتههايى بود كه تا آنزمان درباره
ديدگاه ولايت نوشته شده بود. در اين رسالهها استدلال مىشدكه "ولايت"، ساختارى است
كه براى بقاء جامعه و تعالى انسانها ضرورتدارد و در واقع از جهت ايدئولوژيكى از
ولايت فقيه پشتيبانى كردند. ششهزار و ششصد كتاب حاصل فعاليت آكادميك چهار هزار
شاگرد نخبه مكتبصادقين(ع) بود كه كتب فقهى آنها به "اصول چهارگانه" معروف بودند.
از همه اينها بالاتر جلسات فقهى بود كه مردم دسته دسته مىآمدند ومسئلههاى خود را
مطرح كرده پاسخ مىگرفتند. بنابراين طبقهاى در اينزمان رسما به وجود آمدند كه به
نام «فقهاء» ناميده مىشدند. در هرشهرى از شهرها يك فقيه وجود داشت كه در مسائل
نظرى نظر مىداد. تمام فقهاء بزرگ اهل تسنن يا بلاواسطه و يا با واسطه، شاگردان
اينپدر و پسر در طول نيم قرن بودهاند. (49) امام جعفر(ع) در اين دوره
ازفعاليت جهت تشكيل حكومت نيز غافل نبودند و فعاليتهاى متعددى را دراين زمينه انجام
داده و به تعبير علامه مطهرى، مبارزه مخفى مىكردند.قضيه سدير صيرفى كه امام(ع)
گلهاى از گوسفندان را به او نشان داد وفرمود اگر به تعداد اينها پيرو داشتم قيام
مىكردم (50) ; و يا پاسخامام(ع) به فرد خراسانى كه ترسيد به دستور
امام(ع) به داخل تنوربرود كه «آگاه باش كه تا وقتى 5 نفر از ما پشتيبانى نكنند
خروجنخواهيم كرد»، خود نشانههايى دال بر فعاليت امام(ع) در مورد قيام وانقلاب و
اهميت مقبوليت مردمى قيام نزد ايشان دارد. اما همين صادقهاكه همواره در انديشه قيام
و انقلاب بر عليه حكومت غاصب بودند هيچگاهقيامهاى انحرافى مانند قيام «محمد بن
عبدالله محض» كه «داعيهمهدويت» داشت را تاييد نكردند (51) . در صورتى
كه قيام زيد بن على(ع)كه داعيه بازگرداندن حكومت و ولايتبه خاندان وحى بود را چون
صادقمىدانستند مورد تاييد قرار دادند تا به مردم بفهمانند كه هم موافققيام و
انقلاب هستند و هم مىدانند كه اكنون موقع قيام بر عليه حكومتوقت نيست.
زيدبن على، فقيه قيامگر
زيد در دامان پدرى بزرگ شد كه درسازماندهى «حزب شيعه»، «حزب پيامبر» يا به
عبارت ديگر «حزبالله» به عنوان ضرورت، به شاخه نظامى آن نيز اهميت مىداد;
زيرامىدانست كه در چنين موقعيتى «ناآگاهى مردم» و قدرت «حكومتمروانى» به او
اجازه آشكار كردن فعاليت را نمىدهد، پس براى زندهنگهداشتن مكتب، دو شاخه سياسى و
نظامى حزب را با دو سازماندهىجداگانه بايد در نظر مىگرفت. در سال 120 ه ق يعنى در
سال ششم رهبرى امام صادق(ع) زيد بنعلى بن الحسين به قصد قيام و نهضتبر ضد دستگاه
بنىاميه وارد كوفه شد.او براى موفقيت كار خويش و حفاظت جان خود و يارانش و
خنثىكردنتوطئههاى عمال كومتبراى درهمشكستن نهضت، مخفيانه، با احتياط وتاكتيك
وارد كوفه شد. زيد مدت 5 ماه در كوفه و بصره مردم را به قيامو بيعتبا خود دعوت
مىكرد، و مردم فوج فوج و گروه گروه به محل سكونتوى مىرفتند و با او بيعت
مىكردند و دست وى را به عنوان كمك وپشتيبانى او مىفشردند. او در هنگام بيعت هدف
خود را چنين بيانمىكرد: «من شما را به كتاب خدا و سنت رسول خدا دعوت مىكنم كه
بهآن عمل كنيم و با ستمگران و ظالمان نبرد نماييم و از مظلومان وستمديدگان دفاع
نماييم. حقوق از دست رفته خويش را بازيابيم، ثروتمسلمين را با عدالت و تساوى بين
آنان تقسيم نماييم و از حريم مقدسخاندان پيامبر دفاع كنيم». در مدت كوتاهى تعداد
اين گروه به پانزده هزار نفر فقط از كوفيان ونهايتا به دهها هزار نفر از مسلمانان
بلاد مختلف افزايش يافت.ابوحنيفه نيز در اين راه با كمك مالى خود زيد را يارى داد.
اما مردمكوفه زيد را در مهمترين لحظات تنها گذاشتند، و از آن چند ده هزارنفرى كه
با او بيعت كردند تنها دويست و هجده نفر اطراف او را گرفتندو او مىگفت:
«سبحانالله، فاين الناس (52) » و در روز جمعه سال 121ه ق در سن 42
سالگى در يك رويارويى شجاعانه با لشكريان شام در كوفهبه شهادت رسيد. زيد بن على(ع)
در زهد و عبادت و شجاعت و سخاوت معروفبود. او را به خاطر مقام علميش «عالم آل
محمد(ص)» يا «فقيه اهلبيت» مىناميدند. امام صادق(ع) درباره او فرمود: «خدا زيد
را رحمتكند او عالمى درستگفتار بود». ابوحنيفه از محضر درس او استفادهشايانى برد
و شايد به خاطر همين علاقه شاگرد و استادى بود كه وى رادر كمك مالى به زيد ترغيب
نمود. (53) جعفر بن محمد(ع)، گاه براى عمويشزيد ركاب زين اسب را
مىگرفت تا سوار شود و بعد از سوار شدن لباس اورا روى زين پهن مىكرد.مشاهير اهل
سنت مانند ابنحجر، ذهبى، ابن تيميه و هيثمى و ابنشبه درموقع تجليل از مقام وى
مىگويند: «او از بزرگان علما و فضلا اهل بيتدر علم و فقه بود» (54) او
در علم فقه، كلام، حديث و ... كتابهايىتاليف نمود كه تعداد آنها بيش از ده رساله
است. او معتقد بود كه باشهادت على بن ابيطالب، حسن بن على و حسين بن على(ع) قوانين
و احكامالهى عملا تعطيل شده است. هر حكمى كه به نفع رژيم و دولت وقتبوداجرا و هر
چه مخالف منافع شخصى آنان بوده كنار گذاشته مىشود.قوانين و احكام اسلام به صورت
بىروح و به نحو تشريفات در ميان مردمبه چشم مىخورد و منشا تمام اين نابسامانيها
و هرج و مرجها را حكومت«ستمگر» بنىاميه مىدانست. امويان حتى جريان ظاهرا
غيرنظامىمحمدبنعلى(ع) و فرزندش جعفربن محمد(ع) را نيز تحمل نمىكردند و بهخاطر
بيان احكام فقهى و مسائل جزئى عبادى آنها را تحت فشار قرارمىدادند.«زيد» پس از
آنكه فهميد بعضى از نظريهپردازان «امويه» مقامخليفه اموى را بالاتر از رسول
خدا(ص) قرار دادهاند برآشفته و قسم يادكرد كه اگر ياورى جز فرزندش نداشته باشد بر
ضد آنها قيام خواهد كرد.او علل ديگر قيام خود را خونخواهى حسينبنعلى(ع) و شهداى
اهل بيت،حمله امويان به مدينه، به آتش كشيدهشدن خانه كعبه، امر به معروف ونهى از
منكر و برگرداندن حكومتبه مجراى اصلى خودش (هدف همه ائمهمكتب هدايت و رهبران شيعه
در طول تاريخ) ذكر مىكرد (55) . امام صادق(ع) به شيعيان خود فرمان داد
كه به حاكمان ستمگر پناهنبريد و از داد و ستد و همكارى با آنان خوددارى كنيد يعنى
در واقعپس از يكسرى مبارزه مخفى و مبارزه مثبت و قيام مسلحانه يك دوره ازمبارزه
منفى را نيز آغاز نمود و اعلام كرد: «هر مؤمنى كه به قاضى يا سلطان ستمگر شكايتبرد
و به غير از حكمخدا درباره او دادرسى شود در اين گناه با او شريك است (56)
... [ حتى] كسى كه فقط اسم خود را در ديوان جباران از فرزندان «فلان كس»سياه
كند خداوند او را در قيامتبه حالتسرگردانى محشورمىكند (57) ...آنها
را در بناى مسجد هم يارى نكنيد (58) ... كسى كه بقاء وجود حكومتآنها را
وستبدارد از آنها محسوب مىشود و جايگاهش آتش خواهدبود (59) ... [
بدانيد ] مشاركت در اعمال آنها و كمك نمودن به آنها وبه دنبال تقاضاها و درخواستهاى
آنان رفتن، همپايه كفر است (60) ...چيزى از دنياى آنها به شما نمىرسد
مگر آنكه به همان اندازه دينتانرا به باد مىدهد (61) .»
"ولايت همه جانبه" براى فقيه
در دوران امامصادق(ع) عمربن حنظله مطلبى را باعثشد كه به گونهاى به
برنامهاىبراى گسترش نظريه ولايت فقيه تبديل گرديد. پاسخ به ابن حنظله نكاتىچند
را آشكار ساخت: 1- ولايت فقهاء نه تنها در فتوى وجود دارد كه حداقل به مسائلى نيز
كهبا اداره جامعه و قضاوت نيز مربوط مىشود سر و كار پيدا مىكند. 2- نظام ولايت
فقيه نظامى است كه مشروعيتخود را از امام معصوم(ع)مىگيرد و در واقع منصوب يا مقرر
از جانب امام معصوم(ع) است. 3- مردم حق مراجعه به غير فقيه در مسائل قضايى و سياسى
را ندارند وبايستى به فقهاء روى آورده و در مسائل سياسى اجتماعى آنها را براىتصدى
انتخاب نمايند. بنابراين عدهاى از فقهاء و محدثين از مقبوله عمر بن حنظله و
امثالآن ولايت مطلقه (ولايت عامه يا ولايت همه جانبه) استنباط مىكنند (62)
كهخالى از وجه نيست زيرا كسى كه صاحب حكم باشد بسيارى از مسائلاجتماعى
سياسى، اقتصادى و فرهنگى تحت نظر وى قرار مىگيرد.اگر چه عدهاى از اين حديثبه
خصوص، ولايت در فصل خصومت را استنباطمىكنند كه ما در زير نشان مىدهيم كه امامان
مكتب جعفرى(ع) ولايتفقهاء را در همه زمينهها معتقد بودهاند. اگر چه به روايت
مذكور تمسك ننماييم. اما مقبوله: عمربن حنظله كه شهيد ثانى و علامه مامقانى او را
مردىجليلالقدر و كثيرالرواية و مورد اطمينان دانستهاند مىگويد: از امامصادق(ع)
پرسيدم اگر دو نفر از شيعيان در مورد قرض و ميراثى اختلافپيدا كردند و به سلطان يا
قاضى وقت مراجعه مىكنند آيا اين رجوع بهآنها حلال است. امام فرمود: كسى كه قضاوت
خود را به آنها ارجاع دهنددر مسئله حقى باشد و يا در مسئله باطل، به درستى كه به
«طاغوت»مراجعه نموده است. و آنچه را كه آنها براى او قضاوت نمودهاند بهدرستى كه
اگر بگيرد به طور حرام گرفته است اگر چه آن را كه مىگيرد حقثابت او باشد: زيرا آن
را به حكم طاغوت يعنى كسى كه خداوند دستورداده است كه از او رويگردان باشد گرفته
است. زيرا خداوند مىفرمايد:«تصميم مىگيرند كه قضاوت خود را به نزد طاغوت ببرند در
صورتى كهدستور دارند كه از طاغوت رويگردان باشند». ابن حنظله مىگويد: پرسيدم: پس
چه كند؟ حضرت فرمود: تحقيق كنند و ببينند چه كسى از شما،حديث ما را روايت مىكند و
در حلال و حرام ما مطالعه مىكند و احكام مارا مىشناسد پس بايد به حكم او راضى
شوند به درستى كه من او را برشما حاكم قرار دادم. پس اگر بنا بر دستورات ما، براى
شما حكمى صادركرد و افرادى از او نپذيرفتند بدانند كه حكم خدا را تضعيف نموده وما
را رد نمودهاند. پس كسى كه ما را رد مىكند مثل اين است كه خدا رارد كرده است كه
اين در حد شرك سبتبه خداوند است. (63)
اثبات ولايت فقيه از طريق "برهان خلف"
امامان مكتب جعفرى در تثبيت فقهاء بهعنوان ولى جامعه همه مناصب حساس جامعه را
منحصرا حق آنها مىدانند كهبا توجه به آنها درمىيابيم كه امامان معصوم مكتب هدايت
منصبى رابراى سلاطين عرفى يا افراد ديگر باقى نمىگذارند كه شبههاى ايجاد كند.در
ذيل به چند منصب حساس جامعه كه انحصارا در اختيار فقهاءقرار مىگيرد اشاره مىكنيم:
1- وجوب ولايتپذيرى: مردم بايد گوش بهفرمان، دعوت و حكم فقيه باشند. و در اجراى
حدود، بايد تمكين كنند وبه قول يكى از محققين «اگر قبول و اجابت دعوت فقيه بر مردم
واجبنباشد وجوب دعوت و انذار از براى فقهاء، كه در آيه نفر (64)
مطرحشده است لغو و بىاثر خواهد بود». (65) امام صادق(ع) همانطور
كه ذكرشد معتقدند كه اگر فقيهى طبق دستور و نظرات ائمه مكتب هدايتحكم دادو طرفين
دعوى از او نپذيرفتند حكم خدا را سبك شمرده و ائمه را ردكردهاند و آنكه ائمه را رد
كند خدا را رد كرده است و اين در حد شركبه خدا است». (66) 2- ولايت در
فتوى: «كسى كه بدون علم و هدايت ازجانب پروردگار براى مردم فتوا بدهد، ملائكه رحمت
و ملائكه عذاب او رالعنت مىكنند و تبعات و خسارتهاى وارده بر كسى كه به فتواى او
عملكرده و به خود مفتى وارد مىشود (67) ». اين سخن امام باقر(ع) كما
بيشسخن همه امامان مكتب هدايتبويژه امام صادق(ع) است زيرا ايشان نيزعقيده دارد كه
هر فتوادهندهاى ضامن است (68) و فتوى بدون آگاهى هلاكتاست (69)
. بنابراين هيچ كس حق صدور فتوى را ندارد مگر آنكه با روحواقعى مكتب هدايت
آشنا بوده و به دستورات آن واقف باشد و درستبههمين خاطر است كه حضرت به «ابان بن
تغلب» مىفرمايد: «در مسجد مدينه بنشين و براى مردم فتوا بده; بدرستى كه من
دوستدارم مثل تو را در شيعيان خود ببينم». (70) در مقابل، امام
افرادىكه با عدم علم و توجه به روح مكتب با «راى» و «قياس» به دادنفتوا
مىپرداختند را مورد سرزنش قرار داده آنها را از اين كار منعمىنمودند (71)
. 3- ولايت در قضاء: فصل خصومت و رسيدگى به تظلمات و شكايات و صدور حكمبراى
حل و فصل دعاوى از اهداف كلى و اصيل دعوت انبياء و از خصائصامامت است. به همين
خاطر شريعت اسلام اينگونه اختيارات قضايى راشايسته هر كس ندانسته و تصدى آن را
مشروط به شرايط خاص نموده است وقضاوت و حكم افراد فاقد صلاحيت را مردود و اطاعت از
آن را بر خلافايمان، تلقى نموده است و مىگويد: «بعضى گمان مىكنند ايمان
آوردهانددر صورتى كه چنين نيست زيرا براى رفع خصومت تصميم مىگيرند كه بهطاغوت
مراجعه نمايند در صورتى كه دستور دارند كه از طاغوت رويگردانباشند و به او كفر
بورزند». (72) امام جعفر بن محمد(ع) در اين موردمىفرمايد: «تحقيق كنيد
و مردى را پيدا كنيد كه از مسائل ما آگاهباشد او را در ميان خود حكم قرار دهيد. من
او را قاضى قرار دادم پيشاو براى اخذ حكم مراجعه نماييد». (73) 4-
ولايت در اجراى حدود: اجراى عدالت و تنفيذ احكام الهى و دوام و پايدارى دستورات
اسلاممستلزم اجراى حدود و قوانين كيفرى و مجازات مجرمين است. اسلام دربسيارى از
موارد اقامه حدود الهى را به عموم مردم دستور داده استاما مسئوليت تنفيذ احكام
الهى و حدود كيفرى و مجازات مجرمين را جزاز مطلعين به حدود الهى نمىخواهد «حفص»
فرزند غياث از امامصادق(ع) مىپرسد كه اقامه حدود در حيطه وظايف و اختيارات چه
كسىمىباشد مسئول قوه اجرائيه (سلطان) يا كسى كه حكم را صادر مىكند(قاضى)؟ امام
مىفرمايند: اقامه حدود به دست كسى است كه حكم صادرمىنمايد (74) .
امام(ع) از قول پيامبر الهى مىفرمايند: «به درستى كهخداوند براى هر چيزى حدى قرار
داده و براى كسى كه از آن حد تجاوزنمايد نيز حدى معين كردهاست». (75)
5- ولايت تصرف (در امور مربوط به جان و مال مردم): ولايت تصرف عبارت است از
سلطه تصرف در خصوص نفوسو اموال ديگران، به همانگونه كه شخص بر نفس و مال خود ولايت
دارد،يعنى مىتواند به هر شكل و نحوى كه بخواهد تصرف كند. اعم از تصرفاتخارجى
مانند آنكه «ولى»، «مولىعليه» را طبق مصلحت تحت عمل جراحىپزشك قرار دهد و يا او
را با خود به سفر ببرد و امثال آن و ياتصرفات اعتبارى در نفس او مانند آنكه براى او
زنى ازدواج كند يا زناو را طلاق دهد و يا در اموال «مولى عليه» تصرفاتى اعم از
تصرفاتخارجى و يا اعتبارى انجام دهد مانند آنكه اموال او را طبق مصلحت ازجايى به
جايى و يا از شهرى به شهر ديگرى انتقال دهد، و يا آنكه بهفروش برساند يا اجاره
داده يا تعويض نمايد. البته اين نوع ولايت رابرخى از فقهاء مخصوص شخص معصوم
دانستهاند و ثبوت آن را نسبتبه فقيهمورد ترديد قرار دادهاند. در صورتى كه از
روايت محمدبن اسماعيلاستنباط مىشود كه امام جواد(ع) آن را براى فقها جايز
دانستهاند.آنجا كه نقل مىكند مردى از ياران ما از دنيا رفت و وصيت (يكى از فقهاء
شيعه) (76) را قيم ...
اموال او قرارداد. درحالى كه آن مرد
(ميت) ورثه خردسال و متاع و كنيزانى داشت وعبدالحميد بن سالم متاع او را فروخت اما
وقتى مىخواستبه فروشكنيزان اقدام كند ترسيد زيرا آن مرد ميت او «عبدالحميد» را
وصىخود قرار نداده بود بلكه از طرف قاضى نصب شده بود و كنيزان ناموس وىبودند.
محمد بن اسماعيل ادامه مىدهد كه داستان را براى امام جواد(ع)بيان كردم حضرت فرمود:
اگر قيم فردى مثل تو يا عبدالحميد باشد مانعىنداردUP> (77) . اين نوع
ولايت از اختيارات حكومت و لازمه كشوردارى و ايفاءوظايف كلى دولت است كه يكى از
مظاهر آن بسيج اجبارى نيروها در زمانجنگ و تهديدهاى نظامى است و نمونه ديگر آن را
مىتوان در مسئلهمالياتها مورد بررسى قرارداد. البته حكومت نمىتواند هر طور
كهمىخواهد در مال و جان مردم تصرف نمايد. بلكه در حقيقت اين نوع ولايتيك اقتدار
شانى و تقديرى است كه اعمال آن منوط به مصلحت است زيراحكومتبه مقتضاى مصلحتبايد
توانايى آن را داشته باشد كه مردم راوادار به كارى كند و يا به پرداختبخشى از
اموال خود ملزم نمايد. 6- ولايت زعامت (رهبرى سياسى): منظور از اين نوع ولايت،
ولايت فقيهمنهاى حكومت غيراسلامى موجود است. يعنى نقش فقيه در اصل تشكيل
حكومتاسلامى در زمان غيبت امام عصر(عج) بايد موضوع سخن واقع شود. امام صادق(ع)
معتقدند: «اگر كسى بدون علم و بصيرت وارد كارى شود وبخواهد عمل كند افسادش بيش از
اصلاحش خواهد بود (78) ... و اگركسى مردم را به سوى خود دعوت كند و
داعيه رهبرى و زعامت آنها را داشته باشد; درحالى كه بين آن مردم افراد اعلم و
داناتر از او حضور داشته باشندگمراهكننده و بدعتگذار و كافر خواهد بود (79)
P>...» به ويژه آنكهمردم را به زور سرنيزه (شمشير) به سوى خود جذب نمايد
(80) . 7- ولايت در امور حسبيه: واژه «حسبه» به معنى اجر و ثواب به كار
مىرود و امورحسبيه را از آن جهت، حسبيه گويند كه شخص آنها را به خاطر ثواب
انجاممىدهد. "امور حسبيه" به اصطلاح عبارت است از كارهاى اجتماعى ضرورىكه مطلوب
بودن آنها از ديدگاه شرع قطعى است و با انجامدادن يك ياچند نفر از ذمه ديگران ساقط
مىشود. معنى ولايت فقيه در امور حسبيهآن است كه وى در انجام اين امور بر ديگران
اولويت دارد و كسى حقمزاحمتبا او را ندارد. و به عبارت ديگر حق انجام اين امور
مادامكه فقيه حضور دارد با اوست و در صورت عدم تصدى فقيه يا عدم حضوراو، اين
مسئوليتها بر عهده افراد باايمان و باتقوى است. در مواردىاز امور حسبيه كه
انجامدادن عملى موجب تصرف در حقوق و اموال ديگراناست و يا الزام و اجبار ديگران
را متضمن مىگردد تصدى آن بر غير فقيهجايز نيست. مثالهايى كه براى اين امور
مىتوان زد عبارتند از: جهادبراى اسلام، دفاع از حريم اسلام، امر به معروف و نهى از
منكر، نگهدارىگم شده اعم از انسان و غيرانسان، نگهدارى اموال قاصرين،
نگهدارىاموال غائبين، نجات افراد از هلاكت، كفن و دفن مردگان، كمك بهمستمندان و
غيرو. البته آن دسته از امور حسبيه كه تصرف در اموال ونفوس و الزام و قهرى را ايجاب
نمىكند و شرع اسلام براى تصدى آن شخصيا عنوان خاصى را منظور ننموده است در شرايطى
كه دسترسى به فقيهنيست، بر عهده همه مسلمين است، و افراد با ايمان و عادل و يا
موثق،ولايت و تصدى آن را بر عهده مىگيرند.
مكتب ائمه موسوى(ع)
موسىبنجعفر(ع) معروف به «كاظم» رهبرى شيعيان را در زمان سه خليفه
عباسى،منصور، هادى و هارون (183 - 158) بر عهده داشت. در اين زمان جرياننظامى شيعه
همچنان به فعاليتخود ادامه مىداد، و تاييداتى هم از«رهبر» زمان دريافت مىكرد. در
برخورد با حسينبن على بن مثلث معروفبه «قتيل فخ» به وى توصيه نموده بود كه ضربه
را محكم فرود آورد،زيرا اين گروه فاسقند، به ايمان تظاهر مىكنند و شرك خود را
پنهانمىدارند. البته كشتهشدن وى را نيز گوشزد نموده و مىفرمود: «پاداششهيدان
را براى تو و يارانت از خدا مىخواهم» (81) غير از او بسيارىاز سادات
كه نوعا از عالمان شجاع و متقيان و حقطلبان اهل بيت پيامبربودند و با امامان نسبت
نزديك داشتند نيز، شهيد شدند. اين بزرگانبراى دفع ستم و نشر منشور عدالت و حاكميت
قانون الهى بر جامعه به پامىخواستند. در دوره اقتدار هارون، امام هفتم باز به نوعى
حركتعاشورايى مىانديشيد. چون هارون نيز به نحوى نقطه اوج انحراف دردستگاه رهبرى
جامعه اسلامى بود. نشر فقه و اخلاق و تفسير و كلام تاحدودى عملى شده بود. قيامهاى
غيرمستقيم ائمه قبلى از طريق فقهاء وسادات نيز عملى گشته بود. اكنون مىبايست
قصرهاى بلندى را كه درسواحل دجله به نام خلافت اسلامى در فساد و بىخبرى و تعدى و
خونريزىغرق بودند به وسيله ديگرى تكان داد و متزلزل ساخت. امام به خاندان
وبازماندگان شهداء رسيدگى مىكرد و از گردآورى و حفظ آنان و جهت دادنبه بقاياى
آنان غفلت نداشت و نسبتبه دستگاه هارونى سخت در كمينبود، و همين مسئله باعث
تحريكاتى بر عليه امام نزد هارون شده بود.نوشتهاند كه خليفه عباسى به امام مىگفت:
«آيا مرا از خروج خويش درايمنى قرار مىدهى؟». و نيز نوشتهاند كه هارون درباره
امام موسىبنجعفر(ع) مىگفت: «مىترسم فتنهاى برپا كند كه خونها ريخته شود
(82) ». بنابراين حدود 14 سال ايشان را در زندان نگه داشت و بالاخره با
زهرمسموم نمود. اما امام(ع) فكر سرپرستى شيعيان را نيز كرده بود و يكىاز فقهاء و
محدثين خود به نام «علىبن يقطين» (83) را با نفوذ دردستگاه حكومتى به
سرپرستى شيعيان گمارده بود و به او مىفرمود: يكچيز را تضمين كن تا سه چيز را براى
تو تضمين كنم. على پرسيد آنهاكدامند؟ امام فرمود: سه چيزى را كه براى تو تضمين
مىكنم اينهاهستند: 1- هرگز با شمشير كشته نشوى 2- هرگز تهيدست نگردى3- هيچگاه
زندانى نشوى. و اما آنچه تو بايد تضمين كنى اين است كه هروقتيكى از شيعيان ما به
تو مراجعه كرد، هر كارى و نيازى داشته باشدانجام دهى و براى او عزت و احترام قائل
شوى. پسر يقطين قبول كرد وامام نيز شرايط بالا را تضمين فرمود.«على» به طور سرى
خمس اموال خود را به حضور پيشواى هفتم مىفرستادو گاهى در شرايط باريك و خطرناك
براى آن حضرت اموالى حواله مىكرد كهبالغ بر صد تا سيصد هزار درهم مىشد. ابن
يقطين يك مرتبه در موردادامه همكارى با بنىعباس از پيشواى هفتم كسب تكليف كرد امام
فرمود:اگر ناگزيرى اين كار را انجام بدهى، مواظب اموال شيعيان باش. «على»فرمان
امام را پذيرفت و روى همين اصل ماليات دولتى را بر حسب ظاهراز شيعيان وصول مىكرد،
ولى مخفيانه به آنان مسترد مىداشت (84) . شرايط دوران فرزند امام
كاظم(ع) علىبن موسى(ع) تقريبا شبيه زمانامام چهارم بود اما امام مبارزه و حركت را
ترك نفرمود بلكه صورتحركت را تغيير داد. يعنى نمىتوانست و مناسب نبود، تجربه
شناخته شدهپدر را به عين و با همان مظهر تكرار كند تا نتيجه اين شود كه دشمندر
برابر موضع شناختهشده امام قرار گيرد، چنانكه امام زينالعابديننيز به تكرار
تجربه عاشورا شخصا دست نزد و به استوار ساختن مواضعديگرى پرداخت. اما در اين زمان
علويان به قيامهاى خويش مشغول بودندو شخصيت امام پشتوانه آنان بود و گاه به سفارش
او از ريختهشدن خونآن قيامكنندگان جلوگيرى مىشد (85) . و از سوى
ديگر امام به نشر بيشترفرهنگ اسلامى در شعب مختلف آن به صورتهايى كه زمان او اقتضاء
مىكرددست مىزد و آن همه را مىگسترد. به ويژه با توجه به گذشتههايى نهچندان
دور. يعنى بحثهاى شاگردان امام ششم(ع) درباره لزوم رهبر عادلمعصوم (در سطح نظرى) و
درگيريهاى چندين ساله امام هفتم(ع) به عنوانپيشواى بر حق و طلبكننده حقوق اجتماعى
(در سطح عملى) همه انظار رامتوجه باقيمانده اين مكتب و يادگار اين بزرگان مىكرد.
شاخه نظامىنيز در اين دوران با قيام ساداتى ديگر سازماندهى و با تكيه بر شخصيتو
موقعيت امام مشغول اقدامات خويش بودند; از جمله محمدبن ابراهيمطباطبا كه با كمك
علىبن عبدالله از نوادههاى امام زينالعابدين(ع) درسال 199 ه ق در كوفه بر
حكومتخروج كرد و بر منبر كوفه به مردم قولداد كه در ميان مردم به قانون كتاب و
سنت عمل كند و جانب امر بهمعروف و نهى از منكر را فرونگذارد. از امام باقر(ع) در
مورد او نقلاست كه: «در سال 199 مردى از ما اهل بيت، بر منبر كوفه خطبهمىخواند،
كه خداوند به وجود او بر ملائكه مباهات مىكند (86) ». يكىديگر از
سادات بزرگ «محمد» فرزند امام صادق(ع) معروف به ديباج بود،كه در مدينه سر به شورش
برداشته، با جماعتى از سادات علويين به جانبمكه روان گشته و آماده جنگ با سپاه
خليفه مىگردد. مامون در اينزمان در برابر «مكتب ائمه» چنان بيچاره مىشود كه
مجبور مىگرددمهمترين شخصيت مخالف را به مركز قدرت خويش دعوت كند و بالا
دستخودبنشاند. اما «على بن موسى(ع)» در دستگاه حكومت نيز دست از مبارزهسياسى
ايدئولوژيك برنداشت و به دستخليفه به شهادت رسيدند. پس ازشهادت هشتمين امام مكتب
به علل فوق و ترس شديد حكومت از علويانكنترل ائمه مكتب هدايت و فقهاء مكتب شديدتر
شده، سه امام بعدى كه بهابنالرضا معروف شده بودند، همه عمر خود را به صور گوناگون
تحت نظردستگاه خلافتيا در زندان گذراندند و فقهاى آنها يا در تبعيد بسربرده يا
زندگى مخفى داشتند و يا به شهادت رسيدند. معروف است كه امامجماعتحرمين (مكه و
مدينه) به متوكل عباسى نوشت: «اگر تو را بهمكه و مدينه حاجتى هست علىبن محمد
(هادى) را از اين ديار بيرون بركه بيشتر اين ناحيه را مطيع و منقاد خود گردانيده
است (87) ».بعد از آن امام دهم 20 سال در سامرا به صورت زندانى و تحت
نظر به سربرد و ياران فقيهش را يا زندانى و شهيد كردند و يا به مهاجرت و
فرارواداشتند كه عبدالعظيم حسنى از آن جمله بود كه در رى در خانه مردىاز شيعيان
مخفى شد (88) و تعقيب وى نه به خاطر زاهدبودن و حديث گفتنبود بلكه به
علت فرهنگ سياسى بوده است. از اين پس حركتهاى مسلحانهجريان نظامى علويان شديدتر
شده نهضتهاى متعددى به وسيله فقهاء و ياتحت نظر آنها، در اطراف و اكناف به وقوع
مىپيوندد و براى آنكه خودرا به عنوان نهضت اصيل و «مؤيد» جلوه دهند، همان شعار
«زيد» كه:«ما دعوت به رضاى آل محمد(ص) مىكنيم» را در دعوت خود تكرارمىكردند.
امام صادق(ع) در مورد اين شعار فرموده بود: «خدا عمويمزيد را رحمت كند اگر پيروز
مىشد به وعده خويش وفا مىكرد. همانا وىمردم را به رضاى آلمحمد(ص) دعوت مىكرد و
منظور از رضا منبودم (89) .» بنابراين ما مىتوانيم بگوييم «ائمه» از
دور و نزديكبه طور مستقيم و غيرمستقيم طرفداران خود را وادار به جنبش مسلحانهعليه
دولتهاى بنىعباس مىساختند و در انقلابها شركت داشتند; ولى بادورانديشى و بينشى كه
داشتند قادر بودند مسائل و اسناد را مخفى نگهداشته و هيچگونه ردپايى را به
دستحكومت ندهند. كه از جمله اينقيامها مىتوان به قيام محمدبن قاسم در طالقان
(219)، يحيىبن عمر دركوفه (250)، حسن بن زيد در طبرستان (250) حسنبن على حسنى
معروف به«اطروش» در طبرستان (301) و ... اشاره كرد كه در بعضى از كتب اينقيامها
را تا 18 قيام برشمردهاند (90) . البته دليلى در دست نداريمكه همه اين
قيامها مورد تاييد «امام زمان» اهل بيت عليهمالسلامبودهاند اما نمىتوان همه
آنها را هم به خاطر نبود مدرك، خارج ازدايره تاييد ائمه مكتب هدايت دانست و يا آنها
را زيدى مذهب قلمدادكرد، در صورتى كه با كمى تامل مىتوان دريافت كه «اطروش» با
آنسوابق درخشان علمى و فقهى بعيد استبدون اذن و تاييد كارى انجامداده باشد
(91) .
آغاز غيبت كبرى نقطه عطف آغازين
نيروى محركه نظريهولايت فقهاء در اين زمان يك پرسش به ظاهر ساده است: با توجه
بهنداشتن دسترسى به امام معصوم (ع)، تكليف چيست؟به عبارت ديگر با توجه به غيبت
امام معصوم (ع) ولايت از آن چه كسىخواهد بود؟ اگر غيبت طولانى شد به چه كسانى بايد
مراجعه نمود ودستورات را از آنها اخذ كرد؟ تكليف قضاوت و اجراى حدود و فتوى وزعامت
چه مىشود؟ پىآمد كوشش براى يافتن پاسخ اين پرسشها يك نتيجه مطلوب و پرثمرداشته
است. يعنى اجماع فقهاى متقدم به گونهاى نمايان كاشف از اينمسئله بوده است كه
«روايان احاديث»، جانشينان امام معصوم (ع) درهمه زمينههايى هستند كه به صورت
مستدل اثبات شود كه تولى در آنهاجايز يا واجب است. براى آنكه درباره راويان احاديث
فهم درستى داشتهباشيم بايد ارتباط آنها را با احاديث ائمه مورد بازشناسى مختصر
قراردهيم.آنچه مىدانيم اينكه فقه از دامن ديثبرآمد و رشد كرد. فقيهان درآغاز
احاديث را عرضه مىكردند و بر پايه آن قوانين و مقررات را ارائهمىنمودند. كتب
فقهى اين عده عبارت بود از مجموعه روايات و احاديثىكه درباره عبادات و معاملات و
حلال و حرام و غير آن، از زبان پيامبر وائمه معصومين (ع) صادر گشته بود. اما
هيچكدام از اين مجموعهها بهطور گسترده به تمامى احكام و مسائل فقهى مورد ابتلاء
نپرداخته بودندو يا كامل آنها به ما نرسيده است. به طور كلى از دوران پيامبر تا
پايان قرن پنجم هجرى سه شيوه عمده دربيان مسائل فقهى توسط فقهاء شيعه به چشم
مىخورد كه اولين آنها تكامليافته همان روش فوقالذكر مىباشد بدين صورت كه فقهاء
احكام را درقالب الفاظ روايات با ذكر تمامى اسناد آن بيان مىنمودند. چهره بارزاين
شيوه تكامليافته، شيخ كلينى صاحب كتاب «كافى» است. دومينشيوه در اين زمينه بيان
احكام با استفاده از الفاظ روايات اما باحذف اسناد آنها است كه اول بار توسط «على
بن بابويه قمى» پدر شيخصدوق و صاحب كتاب «شرايع» به كار گرفته شد و تا زمان شيخ
طوسى كهكتاب «نهايه» خود را نگاشت ادامه پيدا كرد. اما شيخ طوسى بعد ازنهايه با
نگارش «مبسوط» سومين شيوه يعنى بيان احكام در قالبعبارات شخصى مجتهد را بنيان
نهاد. به هر حال پاسخ به آن پرسش اساسىطى هزار سال كه از طرح آن مىگذرد نتايج
تعميمپذيرى را به بار آوردهاست. اكنون راويان احاديث در بيشتر موقعيتهاى اجتماعى
حضور دارند.هر جا كه فقهاء حضور ندارند عدم حضورشان به خاطر عدم علاقه به
آناننيستبلكه براى آن است كه به عمد كوشش شده و مىشود تا آنها را ازصحنه بيرون
رانند. فقهاء در هر كجا كه حضور دارند نقشهايى را ايفاكردهاند كه با برداشت همگانى
از آنها بسيار تفاوت دارد. با اين همههر چند كه فقهاء در بيشتر موقعيتهاى سياسى
اجتماعى در طول تاريخشركت فعال داشتهاند. اما پژوهشگران اجتماعى حضورشان را
ناديدهگرفتهاند. وانگهى با آن كه نقش فقهاء در بيشتر موقعيتهاى اجتماعىبسيار
اساسى بوده استباز با نقش دولتهاى عرفى برابرى نداشته است.در مجموع نقش فقهاء از
نقش سلاطين و رؤساى عرفى تفاوت داشته، جوامعمختلف (در گذشته و حال) براى آنها
امتياز كمترى قائل شده و درمرتبهاى پايينتر از نقش حكومتهاى عرفى قرار داشته است;
كه عدم ولايتبسيارى از آنها بر جامعه خود نشانهاى دال بر همين نابرابرى است.
درطول سالهاى غيبت صغرى چهار «فقيه» بزرگ به نيابت از امام(ع) نقشرهبرى امت را
ايفا نمودند. يعنى پس از عثمان بن سعيد فرزندش محمدبنعثمان و پس از او حسين بن روح
و علىبن محمد سميرى قرار داشتند. علىبن محمد سه سال در اين سمتبود تا اينكه
وفاتش نزديك شد بنابراين ازآن حضرت درباره كسى كه پس از وى بايد جانشين شود پرسش
كرد اما آنحضرت به وى خاطرنشان ساختند كه پس از وفات او دوره غيبت صغرى بهپايان
مىرسد و او خود مىدانست كه در زمان عدم دسترسى به اماممعصوم(ع) چه بايد كرد.
زيرا چندى پيش طى نامهاى كه از «اسحاق بنيعقوب» براى امام(ع) آورده بود امام
قضيه رجوع بعد از خود و تكليف«رهبران» امت را با يك پيچيدگى خاص، يعنى «نصب با
برشمردنمشخصات» كه بعدها نظريهپردازان مكتب آن را «نصب عام» نامگذارىكردند،
مشخص كرده بودند. حضرت طى دستخطى در جواب اسحاقبن يعقوب كهپرسيده بود در زمان عدم
دسترسى به شما به چه كسانى رجوع داشتهباشيم؟ حضرت فرموده بودند: «و اما در هر
واقعهاى كه براى شما پيشآيد، به راويان احاديث مراجعه كنيد بدرستيكه آنها حجت من
بر شما ومن جتخدا بر ايشان هستم (92) .»
فقيه، نايب امام «ع» در حكومت
شيخ مفيد:
مرحوم شيخ مفيد (413 ه) طلايهدار صفوف مقدم نظريهپردازاننيابت فقيه از امام
معصوم(ع) در آغاز سه سده نخستين دوره غيبت كبرىبوده است كه كوشيدهاند به جاى
محدثبودن، يك رهيافت استنباطى درزمينه ولايت فقيه به دستبدهند. البته نظريه نيابت
فقيه ريشه در احاديثامامان معصوم دارد، كه فقهاء را به عنوان نواب عام در غياب
خويشمطرح نمودهاند. «مفيد» در مطالبى كه از اصول نظريه ولايت فقيهآورده است
آشكارا حكومتبر جامعه را از «سلاطين عرفى» نفى نموده وآن را از آن فقهاء
جامعالشرايط مىداند: 1. هنگاميكه سلطان عادل براى ولايت در آنچه ذكر كردم در اين
ابوابوجود نداشتبراى فقهاء اهل حق عادل صاحب راى، عقل و فضل است كهولايت آنچه را
كه بر عهده سلطان عادل استبر عهده گيرند (93) . 2. هر كس كه براى ولايت
چه از نظر علم به احكام و چه از نظر امورى كهاداره امور مردم به آن بستگى دارد
(مديريت و تدبير) عاجز باشد تصدىاين منصب بر او حرام مىباشد و اگر پذيرفت گناهكار
است; زيرا از جانبكسى كه ولايت از آن اوست ماذون نيست. و هر عملى انجام دهد
موردمؤاخذه و حسابرسى و هر جنايتى مرتكب شود مورد بازخواست قرارمىگيرد (94)
. 3. هركس از اهل حق از طرف ظالم به امارت و حكومتبر مردم منصوب شوددر ظاهر
از طرف او منصوب شده اما (بايد اينگونه تصور كند كه) درحقيقت از جانب صاحبالامر و
با اجازه و تجويز او امير مىباشد نه ازطرف آن ظالم سلطهگر گمراه كه نافرمان است.
بنابراين در حد امكانبايد حد را بر فجار و اهل ضلال و اهل گناه از غير شيعه نيز
اجراءنمايد; اين خود از بزرگترين جهادها است (95) . سلطان عادل در لسان
شيخ مفيد امام معصوم(ع) است، نه سلطان يا رئيسعرفى زمان.زيرا به قول او ولايت جز
به علم و فقاهت جواز نمىگيرد. نكته ديگراينكه شيخ مفيد به ولايت مطلقه فقيه معتقد
است زيرا مىگويد:«آنچه را كه بر عهده سلطان عادل استبر عهده گيرند». و ما آنچه
رابر عهده امام معصوم (ع) مىدانيم ولايت نهگانهاى است كه معمولا در كتبمربوط به
ولايت فقيه مذكور است (96) . سوم اينكه شيخ بودن «سياستداخلى و
سياستخارجى» به عنوان امور عرفيه در دستسلاطين و رؤسا راغصبى دانسته و آن را
حرام مىداند. پس اگر سياست عرفى در زمان شيخ وشاگردانش در دستسلاطين، خلفاء و
غيره بوده استحتى در عهد صفويهاين دليل نمىشده كه شيخ مفيد و ديگران راضى به آن
بودهاند! و موردچهارم اينكه شيخ با به كار بردن لفظ «امير» كه اختصاص به رئيسدولت
داشته است كه هر سه قوه را شامل مىگشته، پذيرش منصب را محدودبه مسئله قضاوت يا
امور حسبيه نكرده استبلكه مسئله جهاد، امر بهمعروف و نهى از منكر، گرفتن ماليات و
تصدى بسيارى از مناصب را نيزبراى فقيه جايز شمرده است. مورد پنجم اينكه شيخ اعمال
فردى كه اينمنصب را با توجه به اينكه از علماء دينى نيست اشغال كند، به غصب وجنايت
تعبير كرده است و اين مسئله قابل تامل است كه كارهاى اوجنايت است نه يك كار عادى
عرفى. ششم اينكه مفيد در زمانى مىزيست كهسلاطين شيعه آلبويه حدود 50 سال بود كه
بر قسمتى از جهان اسلام حاكمبودند و به ويژه مقر خلافت عباسيان را تحتسلطه خويش
داشتند وعضدالدوله ديلمى پادشاه معروف و مقتدر آل بويه براى زيات شيخ مفيدبه
خانهاش مىرفت و هرگاه بيمار مىشد از او عيادت مىكرده است (97) .
هنوز چند صباحى از فضاى مناسب سياسى براى شيعيان عصر شيخ مفيد (370 ه.ق) كه بهخاطر
تسلط بوئيان شيعى مذهب بر دستگاه خلافتبنىعباسايجاد شده بود، نگذشته بود كه
خليفه عباسى القائم بامرالله پنهانىطغرلبيگ حكمران سلجوقى را كه سنى متعصبى بود
تشويق به اشغال بغدادو جلوگيرى از نضج قدرت «ارسلان بساسيرى» حاكم شيعى بغداد
نمود.طغرلبيگ در سال 447 ه.ق وارد بغداد شد و خليفه را نجات داد.بساسيرى فرار كرد
و سلسله آل بويه در بغداد به كلى منقرض گشتند.
شيخ طوسى:
از آن روز سختگيرى نسبتبه شيعيان رو به فزونى نهاد. شيعيان از گفتن"حى على خير
العمل" در اذان ممنوع شدند. تمام شعار و كتبيههايى كهشيعيان بر ديوارها و
دروازههاى كرخ نوشته بودند را محو كردند. رئيسبزازهاى كرخ (محله شيعيان) را به
جرم غلو در تشيع به قتل رساندند وبر در مغازهاش به دار آويختند. شيخ طوسى نيز
پنهان شد و خانهاش غارتگرديد. چندين بار كتابهاى شيخ طوسى را آوردند و جلوى مسجد
نصر در ملاعام آتش زدند (98) . علاوه بر اينها، محاكمه شيخ طوسى در مورد
مطلبى كهدر كتابش ذكر كرده بود و 4 نفر را لعنت فرستاده بود، همگى نشاندهندهاينست
كه شيخ نمىتوانست در كتابهايش به صراحتشيخ مفيد به طور مستقيم«ولايت فقيه» را
اثبات نمايد. بنابراين با يك بيان غيرمستقيمولايتهاى متعددى را براى فقيه اثبات
مىنمايد كه با تعمق مىتوان بهآنها دستيافت. البته اين تعمق را محقق ثانى، شيخ
عبدالعالى كركى(وفات 940 ه.ق) اولين ولى فقيه مبسوط اليد تاريخ شيعه در نظر وعمل كه
به كتب پيشينيان دسترسى داشت، كرده است و مىگويد: «يارانما (فقهاء و دانشمندان
اماميه) اتفاق كردهاند بر اينكه فقيه عادلشيعه كه جامع شرايط فتوا باشد، فقيهى كه
از او به مجتهد در احكامشرعى تعبير مىشود نايب ائمه هدى «ع» است، در حال غيبت در
تمامآنچه كه قابليت نيابت را داشته باشد، و البته عدهاى از اصحاب كشتن وجارى كردن
كردن حد را استثناء كردهاند (99) .» مىتوان اذعان نمودكه اين نظريه يك
عبارت كليدى در مسئله ولايت فقيه است و در واقع پلىاست ميان ولايت امام معصوم بر
جامعه و ولايت فقيه، پلى است ميان فقه وكلام، و واسطى است ميان اينكه كتابهاى كلامى
در اثبات امامت را درواقع كتابهاى اثبات ولايت فقيه بدانيم. به عبارت ديگر اين
عبارت كمكمىكند كه ما كليه رسائل و كتب كلامى پيرامون امامت و ولايتهاى آن، كهتا
زمان محقق ثانى و حتى تا به امروز به رشته تحرير درآمده است، راكتاب اثبات ولايت
فقيه بدانيم. البته اين واقعيت را هم نمىتوانانكار نمود كه شرايط تقيه در عصر اين
فقهاء به قدرى شديد بوده استكه وقتى شيخ طوسى«ره» در كتاب مصباح المجتهد 4 نفر
را لعنت مىكند،به دربار خليفه عباسى احضار شده و در بازجويى ضمن تقيه اظهار
مىكندكه «مقصود از اول قابيل و از دوم عاقر ناقه صالح و از سوم قاتلحضرت يحيى(ع)
و از چهارم عبدالرحمان بن ملجم مرادى مىباشد (100) .»پس چگونه مىتواند
كتابى مستقل در اثبات حاكميت فقيه بنگارد و در آنسلطان جور را به محاكمه بكشاند.
اگر چه بيشتر فقهاى ما در كتب فقهىخود با استفاده از «برهان خلف» چنين كارى را
كردهاند. مثلا محققاول (676) استاد علامه حلى در كتاب شرايع الاسلام مهمترين
اركان جامعهيعنى فتوى، جهاد، قضا، اقامه حدود و... را حق فقيه دانسته و قبولولايت
از جانب سلطان عادل را براى فقهاء جايز و در بعضى موارد واجبمىداند (101)
. علاوهبرهمه اينها عموم يا اطلاق كلمات بسيارى ازاستوانههاى فقه و فقاهت
در قرون بعد، در نيابت فقيه عادل از امامغايب (عج)، به قدرى واضح است كه جاى
هيچگونه انكارى باقى نمىگذارد وقرائنى از قبيل ادعاى اشتراط عصمت در حاكم از سوى
بعضى و ادعاى حرمتقيام در زمان غيبت قائم«عج» از سوى عدهاى ديگر نمىتواند آنها
راضعيف كند. زيرا اگر چنين بوده بسيارى از فقهاء معروف و مشهور، قيامبه مسائل
سياسى نمىنمودند و يا در مورد آن به نظرپردازىنمىپرداختند.
ابن ادريس:
يك قرن بعد از شيخ طوسى ابن ادريس حلى (598) نوه دخترى شيخ طوسىبهترين نظر در
مورد نيابت عام فقهاء را ارائه مىكند او كه از فحولعلماى شيعه است و پس از شيخ
طوسى بناى جديدى را در باب مسائل فقهىپايهريزى مىكند به دنبال فلسفه سياسى
«ولايت» است و معتقد است كهفلسفه ولايت اجرا و برقرارى دستورات و اوامر است وگرنه
وجود دستوراتبيهوده خواهد بود او مىگويد: «مقصود از احكام تعبدى اجراى آنهااست»
يعنى احكامى كه خداوند متعال مقرر فرموده است چنانچه اجرانشود لغو است، بنابر اين
مسئولى مىبايست اجراى احكام را بر عهدهبگيرد. البته از نظر ابنادريس هر كسى
صلاحيت اجراى دستورات را نداردمگر امام معصوم(ع) كه در صورت غيبتيا عدم قدرت به جز
شيعهاى كه ازجانب آن حضرت منصوب شده است كس ديگرى حق تصدى اين مقام را ندارد«البته
بايد شرايط هفتگانهاى را داشته باشد; «يعنى جامع شرايط علم،عقل، راى، جزم، تحصيل،
بردبارى وسيع، بصيرت به مواضع صدور فتواىمتعدد، و امكان قيام به آنها و
عدالتباشد»; كه هرگاه اين شرايط دركسى جمع شود تصدى حكومتبه او واگذار مىگردد.
در اينجا ابنادريسانديشه نظريهپردازان قبل از خود مانند شيخ مفيد، سيد مرتضى،
سيدرضى، ابن براج در مورد تصدى مقامهاى سياسى از طرف سلاطين جور راپذيرفته و معتقد
مىشود كه اگر چه شخصى با مشخصات فوق «بر حسب ظاهر ازطرف سلطان ستمگر تعيين شده
باشد. هرگاه مسئوليتى به وى عرضه شود براو است كه قبول نمايد; زيرا اين ولايت مصداق
امر به معروف و نهى ازمنكرى است كه بر او متعين شده است. چه اينكه در حقيقت او از
جانبولى امر داراى نيابت مىباشد. و حلال نيستبر او كه اين مقام را ردكند، واليان
راستين امر، اين اجازه را به او دادهاند بنابراين حق رداين مقام را ندارد». و به
دنبال آن مراجعه شيعيان به متصديان سياستعرفى را غير مجاز مىشمارد و مىگويد:
«شيعه نيز موظف استبه اومراجعه نمايد و حقوق اموال خويش نظير خمس و زكات را به او
تحويل دهدو حتى خود را براى اجراى حدود در اختيار وى قرار دهد. حلال نيستاز حكم او
عدولكردن زيرا هر كس از حكم او عدول نمايد در حقيقت ازحكم خدا سرپيچىكرده است و
تحاكم نزد طاغوت برده است (102) . بهترين تاييد مطالب فوق به صورت عملى
را بزرگ طوس، نصيرالدين (672)كه به قول حلى، بزرگ فيلسوف و متكلم و فقيه و اعقل
زمان خود بودهاست انجام داده (103) .تاريخ زندگى سياسى او بهترين گواه
بر اعتقاد او به وجود حكومت اسلامى«حاكم عادل» بر جامعه است و اينكه حق حكومت و
دخالت در امور سياسىمادى و معنوى مسلمين با علماء عادل است (104) .
صاحب شرايع يا محقق اول هر گونه ولايتسلاطين و رؤساى عرفى در جامعه راحرام مىداند
حتى ولايتگرفتن از طرف آنها را تحريم مىكند چون احتمالمرتكب شدن فعل حرام در آن
وجود دارد. ولى معتقد است اگر اين احتمالنباشد و فرد قدرت بر امر به معروف و نهى
از منكر داشته باشد مستحباست كه ولايت را بگيرد. و به همين ترتيب قبول و تصرف در
جوائز سلطان،اگر چه نداند كه به عينه غصب و حرام است، را تحريم مىكند (105) .
محقق حلى:
محقق حلى هرگونه ولايت افراد غير صالح مانند سلاطين عرفى در جامعه رامردود
دانسته و از مسائل كلان جامعه مثل قضاوت، جهاد و اجراى حدود تامسائل خرد مانند مال
پيدا شده را از آن فقيه مىداند و هيچ جايى براىرئيس عرفى باقى نمىگذارد. برخى از
سطوح عمده قلمرو ولايت فقيه بهقرار زيرند: 1. ولايت در قضا: يكى از صفات قاضى
عالمبودن استيعنى اينكه «اهليتفتوىدادن را داشته باشد زيرا اكتفا نمودن به
فتواى علماى ديگرامكانپذير نيست (106) » و اين مسئله قابليت
انجامپذيرفتن ندارد مگراز طرف فقهاء اهل بيت زيرا «در صورت عدم دسترسى به امام (ع)
قضاوتو حكم فقيهى از فقهاء اهل بيت(ع) كه جامع صفات و شرايط فتوىدادنباشد، نافذ
است.امام صادق(ع) هم مىفرمايند: «او را در ميان خود قاضى قرار دهيد پسمن او را بر
شما قاضى قرار دادم، پس قضاوت را به نزد او بريد. و اگربه نزد قضات جور بروند
خطاكار مىباشند (107) .» 2. ولايتبر اجراىحدود: محقق مىگويد: «گفته
شده است كه اقامه حدود در زمان غيبتامام(ع) براى فقهاء عارف به احكام جايز است در
صورتى كه از ضررپادشاه وقت ايمنى از ضرر وجود داشته باشد. و بر مردم واجب است
كهآنها را در اين امر يارى نمايند. و براى كسانى كه عارف به احكامشرعى با دلائل
تفصيلى نيستند، يعنى از مآخذ احكام اطلاعى در دستندارند و آگاه به كيفيت ايجاد و
انجام آنها به گونه شرعى نيستند، حقوارد شدن در اقامه حدود را ندارند» و به دنبال
آن مىگويد: «انصافاينست كه اگر كسى با اين اوصاف اقدام به حكم نمايد جايز است كه
رفعخصومات به او ارجاع داده شود و واجب است كه طرفين به آن گردنگذارند. و در
صورتى كه مدعى از ارجاع امتناع كرد و قضاوت را به قضاتجور ارجاع نمود مرتكب منكر
شده است (108) .» 3. امر به معروف و نهىاز منكر: محقق معتقد است كه امر
به معروف و نهى از منكر به اجماععلماء واجب كفائى است اما تا حد ضرب با دست ولى
اگر نوبتبه مجروحنمودن و يا به قتل رساندن براى نهى از منكر برسد آيا واجب
استياخير؟ بعضى قائلند به اين كه مىشود بعضى مىگويند كه جز با اجازه اماممعصوم
ما امكانپذير نيست و اين در فتاوى بيشتر است (109) ». 4. اذنو نظارت در
رهن: هرگاه دو طرف رهن، رهن را به عادلى بسپارند، فردعادل بايد آن را به آن دو يا
به كسى كه آنها رضايت دهند رد نمايد.و جايز نيست كه با وجود هر دو طرف، آن را به
حاكم و يا بدون اذنآنها به امينى بسپارد. و اگر چنين كرد ضامن است. اما اگر هر دو
طرفاز نظر او پنهان يا غايب شوند در اين زمان حاكم آن را مىگيرد.همچنين در صورتى
كه عذرى نيز پيش آيد آن را به حاكم تسليم مىكند واگر به ديگرى بدون اجازه حاكم
بدهد ضامن است (110) ». «هرگاه رهنگيرنده بميرد، حق رهن به وارث او
مىرسد و رهندهنده مىتواند از دادنآن به وارث او امتناع كند. پس اگر نسبتبه فرد
امينى اتفاقنظرداشتند كه به او بسپارند اين عمل صحيح است اما اگر توافق
نكردند،حاكم آن را به كسى كه خودش مىپسندد مىسپارد. و اگر فرد عادل خيانتكرد و
مالك و رهنگيرنده به توافق نرسيدند حاكم آن را به امين ديگرىمىسپارد (111)
.» 5. حجر: محجور بودن مفلس فقط با حكم حاكم ثابتمىگردد و محجور بودن سفيه
نيز با حكم او است نه به مجرد اينكهسفاهتش ظاهر مىشود. رفع محجوريت نيز فقط به
حكم حاكم است... ولايتبرمال طفل و فرد ديوانه براى پدر است و جد پدرى و در صورتيكه
آن دونباشند ولايتبراى ايشان است و اگر وصى نباشد ولايتبراى حاكم است.سفيه و مفلس
نيز ولايتبر اموالشان براى حاكم است و براى كس ديگرىاين ولايت اثبات شده
نيست (112) . 6. وديعه: وديعهگيرنده وديعه ازگردنش ساقط نمىشود مگر
اينكه وديعه را به مالك يا وكيلش رد كند واگر هيچكدام از آنها را پيدا نكند و
نتواند آن را نگه دارد، پس آنرا به حاكم مىدهد (113) . 7. وصيت: اگر
شخصى، فرد عادلى را وصى خودقرار داد و بعد از فوت وصيتكننده فاسق شد، حاكم وصى را
عزل نموده وجاى او را مىگيرد. پس اگر آن شخص دو نفر را وصى خود قرار دهد و شرطكند
كه هر دو نفر كار را انجام دهند، تصرف هر يك از آنها به تنهايىجايز نيست ... و
حاكم بايد آنها را مجبور كند كه با يكديگر عملكنند. و اگر عجزى در وصى پيدا شد
كمككنندهاى براى وى قرار مىدهد واگر خيانتى از او سرزد واجب است كه حاكم او را
عزل نموده و امينىرا به جاى او قرار دهد... اما اگر انسانى بميرد و وصى نداشته
باشدپس سرپرستى ما ترك او بر عهده حاكم است (114) . 8. زكاة: سه كس
مىتوانند زكاة را پخش نمايند: مالك اموال، امام وعامل. اما بهتر است كه زكاة به
امام(ع) داده شود و اگر امام(ع)مطالبه نمود واجب است كه به امام(ع) داده شود. و
زمانى كه امام(ع)حضور ندارد زكاة به فقيه امين امامى مذهب داده مىشود زيرا فقيه
نسبتبه خرج و تقسيم آنها آگاهتر است (115) . 9. خمس: ولايت تصرف آن
قسمتى از خمس كه سهم امام(ع) است و ولايت مصرفآن در بخشهايى كه بايد براى آنها
مصرف شود بر عهده نايب امام(ع) استكه بر وى واجب است ولايت را بر عهده بگيرد
(116) . 10. جهاد: جهاد با سه طايفه واجب است. الف:كسانى كه بر امام مسلمين
خروج كنند (كه باغى يا خروجكننده ناميدهمىشوند) (117) ب: اهل
ذمهاى (118) كه به شرايط ذمه عمل ننمايند. وديگرانى غير از اهل ذمه از
كفار، پس بر همه مسلمانان واجب است كهبراى جهاد با آنها اقدام نمايند. يا آنها را
از عمل خود بازدارند ويا اينكه مسلمان گردند. پس اگر آنها آغازگر جنگ بودند جنگيدن
باآنها واجب است. و اگر از تجاوز بازداشته شدند تداوم جهاد با آنهابه اندازه ممكن
واجب است و حداقل در هر سال يكمرتبه بايد انجامپذيرد. البته در صورت مصلحت مصالحه
با آنها جايز است. اما ولايتبراين اعمال جز از امام (ع) يا كسى كه از طرف امام (ع)
اذن داشته باشدپذيرفته نيست. (119) 11. لقطه: اگر بچهاى پيدا شود و
داراى مالىاست كه يابنده مىخواهد از مال اين بچه مخارجش را تامين كند بايد ازحاكم
اجازه بگيرد [و بدون اذن حاكم حق تصرف در اموال اين بچه حتىبراى تامين مخارج را
ندارد] زيرا ولايتى بر مال بچه پيدا شدهندارند (120) 12. نكاح: غير از
پدر، جد پدرى و هر چه بالاتر روند،مولاى عبد، وصى و حاكم، ولايتبر عقد نكاح براى
ديگران جايزنيست. (121) 13. اختلاف زن و شوهر: در صورت اختلاف زن و شوهر
به طور كهاحتمال جدايى آنان داده شود، حاكم دخالت نموده يكى از نزديكان زوج وديگرى
از نزديكان زوجه را به عنوان حكم انتخاب مىنمايد. [كه بهنصيحت آنان
بپردازد.] (122) 14. طلاق: ولى مجنون مىتواند از طرف اوطلاق را جارى
نمايد و اگر او ولى نداشتسلطان (123) از طرف او طلاقمىدهد و يا كسى
كه از طرف سلطان نصب شده باشد (124) . 15. ظهار: (125) اگر
زنى كه ظهار شده است صبر نمايد و شكايتبه نزد حاكم نبرد بحثىدر آن نيست و اگر
شكايتبه نزد حاكم برد حاكم آن مرد را مخير مىكندبه كفاره دادن و رجوعكردن و
طلاقدادن. و او را به مدت سه ماه مهلتمىدهد كه يكى را انتخاب نمايد. پس از گذشت
آن مدت اگر مرد يكى ازآنها را اختيار نكرد در خوردن و آشاميدن بر او سخت مىگيرد تا
تحتفشار به يكى از آن راهها راضى شود (126) . 16. لعان: (127)
لعان صحيح نيست مگر نزد حاكم يا كسى كه او را براىاين كار نصب نمايد. و اگر
به يك فقيه عام غير حاكم راضى شوند و بهاو مراجعه كنند اگر چه حاكم نباشد، جايز
است (128) .
علامه حلى:
اشتغال ذهنى ولايتشناسان به ولايت فقهاء بر جامعه، بىگمان يكى ازدلايلى است كه
علامه حسن بنيوسف حلى (726 - 648 ه.ق) را به پرداختنبه اين مقوله سوق داد.او در
اين راستا كوشيده كه علاقه ولايتشناسى را به همه ساختارها ونهادهاى اجتماعى بسط
دهد. بنابراين علامه معتقد گرديد كه مقبولهعمربنحنظه و ديگر روايات در اين زمينه
دلالتبر اطلاق و عموم ولايتفقهاء داشته و محدود به ولايت در قضاء و اقامه حدود
نمىشود (129) . پسآنچه از اختيارات امام يا فرد ماذون از جانب
اوستبراى فقهاء شيعهدر حال غيبت نيز مىباشد. البته اين در صورت وجود امنيت است و
برمردم نيز واجب است كه آنها را يارى و پشتيبانى نمايند. و اين چيزىاست كه از كليه
كتب علامه حلى استنباط مىشود (130) . البته اگر چه اينمطلب در مورد
نظر علامه حلى نسبتبه ولايت فقيه كفايت مىكند اما براىاطمينان خاطر محققين از
طريق برهان خلف براى اثبات نظريه ولايتهاىفقيه از نظر علامه به تبيين عقايد او در
موارد كليدى ولايتبر جامعهمىپردازيم; زيرا قبلا گفته شد كه اگر اثبات كنيم كه
فقيه در قضاءاجراى حدود، فتوى، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، امور حسبيه،اذن و
نظارت، نفوس و اموال ولايت دارد ديگر چيزى براى غير او و يا بهعبارت ديگر پادشاهان
و رؤساى عرفى كه بعضى ادعا دارند مىتوانند درعرض فقهاء و مستقلا بر جامعه ولايت
داشته باشند باقى نمىماند. علامهمعتقد است كه فتوى و حكمدادن بين مردم از آن
فقهاء عصر غيبتاست (131) و در حال غيبت قضاوت فقيه جامع الشرايط فتوى
نافذاست (132) . زيرا حكومت و قضاوت بين مردم جز براى امام و فردى كه
ازطرف او اجازه دارد جايز نيست و ائمه اطهار(ع) اين مسئوليت را بهفقهاء شيعه
واگذار نمودهاند و طبق مقبوله عمربن حنظله هر كس كه اينشرايط را دارا باشد
مىتواند به اين امر قيام نمايد (133) . البته واضحاست كه اگر در يك
منطقه دو يا چند فقيه وجود داشته باشند و هر كداماز آنها اهليت فتوى و حكم داشته
باشد مدعى (شاكى) مختار است كه بهفقيه دلخواه خود مراجعه كند و اگر هر دو نفر
قضاوت يك فقيه راپذيرفتند كه قضيه حل است اما اگر به دو فقيه مراجعه كردند و آن
دوفقيه در قضاوت اختلاف نظر پيدا نمودند در آن صورت حكم فقيهترين،عالمترين به
احاديث و زاهدترين آنها نافذ خواهد بود (134) . علامهمىگويد: و اما در
مورد اقامه حدود سؤال اصلى اين است كه آيا جايزاست اقامه حدود توسط فقهاء در حال
غيبت امام معصوم (ع) يا خير؟ شيخمفيد و طوسى به جواز آن معتقد بودند و دليل ايشان
بر اين مطلب روايتعمربن حنظله مىباشد و اين نزد من قوى است (135) . و
فقهاء مىتوانندبين مردم قضاوت و حكم كنند بنابر اين اقامه حدود هم به آنها
محولشده است. زيرا اگر حدود اجرا نشود فساد اجتماعى لازم مىآيد و همچنينمطلوب
شارع مقدس اسلام (يعنى خداوند) نيز نمىباشد (136) . البته اجراىحدود
در صورت وجود امنيت است. به علاوه بر فقيهى كه (با نصب عام) ازطرف امام(ع) منصوب
شده است (137) واجب است كه با خروجكنندگان برحكومت اسلامى بجنگد زيرا
هر كس كه بر امام عادل خروج كند او باغى استو قتلش واجب و اجابت دعوت هر كس كه
امام (ع) او را نصب نمايد كه بهطور خاص يا عام نصب شده باشد واجب است و بايستى به
صورت كفايى بهقتال بپردازند (138) . موارد زير نيز ولايت فقيه از نظر
مرحوم علامه رامحكمتر مىنمايد: 1- علامه حلى ادعاى ابن ادريس به اينكه از
شروطانعقاد نماز جمعه اقامه آن توسط امام(ع) يا كسى كه امام او را براىنماز نصب
خاص نمايد را رد نموده و مىگويد: ما هم قائل به شرط نصبهستيم اما معتقديم كه فقيه
امين; منصوب از طرف امام(ع) است زيرا بههمين خاطر است كه احكامش نافذ است و
يارىكردن او در اقامه حدود وقضاوت بين مردم واجب مىشود (139) . 2-
ايشان معتقد است: بدرستى كهزكاة از عبادات است و اگر به صورت مطلوب عمل نشود شرعا
بر عهده مكلفباقى مىماند و اگر امام (ع) آن را طلب كرد واجب است كه به امام
(ع)داده شود و اگر خودش آن را پخش نمايد زكاة را به وجه مطلوب به عملنياورده
است (140) . 3- او مىگويد: بدرستى كه ولايت تقسيم سهم امام (ع) در
احتياجات ذريهكسى است كه جواز حكم از طرف غائب را دارد. زيرا اين كار اداء آن
حقىاست كه بر گردن آن متولى است. همانطور كه اين متولى از طرف غائب حكممىكند.
ولايت آن بر عهده فقيه مامون جامعشرايط فتوى و حكم است و اگرغير از فقيه كسى اين
كار را انجام دهد ضامن است و همانا سهم امام رااين حاكم، در ميان هر طايفه و گروه
به اندازهاى كه نياز دارند و تاحدى كه احتياجاتشان بر طرف شود، تقسيم مىكند
(141) . 4- علامه بعد از ذكر قول شيخ طوسى از مبسوط كه نه تنها مهجور
بودنسفيه بدون حكم حاكم امكانپذير نيستبلكه زوال آن نيز به حكم حاكمثابت مىشود
مىگويد: حكم به زائلشدن مهجور، حق حاكم است زيرا نظر اوتمامتر از ديگران است و
زائلشدن سفاهت نيز چون يك امر مخفى استمنوط به نظر حاكم است و ديگران را ولايتى
در آن نيست (142) .
محقق كركى:
اما دهههاى آغازين قرن دهم را بايد سالهاى بيشترين تسلط، و نقطه عطفنظريه
ولايت فقيه قلمداد كرد. در اين سالها محقق كركى نظرهاى عمدهاىرا بيان داشت كه
روىآوردن وى به عملى ساختن نظريه مذكور بود. محققاز سال 916 ه. ق به دربار شاه
اسماعيل صفوى راه پيدا كرد و در مدتزمان كوتاهى بر شاه تسلط معنوى يافت و نظر خود
را بر اركان دربارحاكم ساخت; كه اين نفوذ تا اواخر عمر شاه اسماعيل ادامه داشت. پس
ازانتقال حكومتبه شاه طهماسب فرزند اسماعيل، باز هم محقق احساس تكليفنمود كه به
شاه نزديك شده و آنچنان او را مجذوب استدلالهاى خودپيرامون ولايت فقيه و ادله آن
نمود كه شاه را به مقبوله عمربن حنظلهپيرامون «ولايت فقيه» معتقد نموده و او را
به نوشتن بيانيهاىحكومتى واداشت كه در آن انتقال قدرت به محقق را عملى مىساخت.
طهماسبصفوى با استناد به مقبوله مذكور مىگويد: چنين آشكار مىشود كه سرپيچىاز
حكم مجتهدين كه نگهبانان شريعتسيد پيامبران هستند با شرك در يكدرجه است. بر اين
اساس هر كس از فرمان خاتم مجتهدين و وارث علومپيامبر اكرم و نايب امامان معصوم(ع)
-(على بن عبدالعالى كركى)- كهنامش على است و همچنان سربلند و عالى مقام باد اطاعت
نكند و تسليممحض اوامر او نباشد در اين درگاه مورد لعن و نفرين بوده جايى ندارد
وبا تدبير اساسى و تاديبهاى بجا مؤاخذه خواهد شد (143) . شايد
بعضىتصور كنند كه محقق كركى، شيخالاسلام منصوب شاه بوده استبنابراينولايتى بر
شاه نداشته است. و نزديك شدن وى به دربار خالى از اشكالنيست. در پاسخ آنها
مىگوييم كه اولا با توجه به استدلال شيخ مفيدپذيرفتن منصب از طرف غير معصوم نه
تنها اشكال ندارد بلكه بعضى مواقعچنين نيست كه محقق بر شاه ولايت نداشته باشد زيرا
شاه به محققمىگفته: «شما به حكومت و تدبير امور مملكتسزاوارتر از من
مىباشيدزيرا شما نايب امام زمان سلاماللهعليه هستيد و من يكى از حكام شماهستم و
به امر و نهى شما عمل مىكنم (144) ». وى سپس رياست عاليهمملكتى را به
محقق ثانى (شيخ كركى) تقديم نموده و در نامه خودمىگويد:«هر كس از دستاندركاران
امور شرعيه در ممالك تحت اختيار و از لشكرپيروز اين حكومت را عزل نمايد بر كنار
خواهد بود و هر كه را مسئولمنطقهاى نمايد مسئول خواهد بود و مورد تاييد است و در
عزل و نصبايشان احتياج به سند ديگرى نخواهد بود و هر كس را ايشان عزل نمايدتا
هنگامى كه از جانب آن عالى منقبت نصب نشود بر كار نخواهيمگمارد (145)
». البته نبايد انتظار داشته باشيم كه در واقع پس از مدت كمى كه تشيعدر
ايران به وسيله فعاليت صفويه گسترش يافته است محقق كركى بر سرانتقال قطعى قدرت به
يك «فقيه» با شاه طهماسب به چالش برخيزد. آنهم زمانى كه به قول مورخين، مردم از
مسائل مذهب حق جعفرى و قوانينآن اطلاعى نداشته و شيعيان از دستورات دينى خود
بىخبر بودند زيرا ازكتب فقه اماميه چيزى در دست نبود و فقط كتب فقهى علامه حلى بود
كه ازروى آن تعليم و تعلم مسائل دينى صورت مىگرفت (146) . با همه اين
احوالمحقق نظر قطعى خود درباره «ولايت مطلقه فقيه» را اعلام داشت كه قبلاذكر
گرديد. محقق ثانى در پى فرمانى كه شاه برايش نوشته و امور مملكترا به او واگذار
نمود و اين فرمان را به تمام نواحى صادر كرد بهتمام قلمرو صفويه فرمان صادر كرد كه
چگونه بايد مملكت را ادارهنمود. او قبله بسيارى از شهرهاى ايران را تغيير داد،
زيرا آنها باقواعد علم هيئت مخالف مىدانست. او در جلوگيرى از فحشاء و منكرات
وريشهكن كردن اعمال نامشروع و رواج دادن واجبات الهى و دقت در وقتاقامه نماز جمعه
و جماعت و بيان احكام نماز و روزه و دلجويى ازعلماء و دانشمندان و رواجدادن اذان
در شهرهاى ايران همچنين قلع وقمع مفسدين و ستمگران كوششهاى فراوان و نظارت شديدى
را به عملآورد (147) . او شيرهكش خانهها، شرابخانهها مراكز فساد و
فحشاء راويران كرد و نيز منكرات را از ميان برد و آلات لهو و قمار رابشكست
(148) .
كاشف الغطاء:
در طبقه انديشمندان دو سده اخير در راسآنها شيخ جعفر كاشف الغطاء (1228)
قرار مىگيرد. او كه معاصرفتحعلىشاه قاجار است در اثر معروف خود مىگويد:
«انه لو نصب الفقيهالمنصوب من العام بالاذن العام سلطانا او حاكما لاهل الاسلام لم
يكن منحكام الجور (149) ...» يعنى هرگاه فقيه منصوب عام كه ماذون از
طرفامام معصوم(ع) استسلطان يا حاكم بر جامعه اسلامى نصب نمايد ازمصاديق حكام جور
نخواهد بود.
ميرزاى قمى:
انديشمند معاصر او يعنى صاحب قوانين به عبارتى نظر شيخ مفيد در موردحرمت تصدى
ولايت جامعه از طرف سلطان عرفى، و عقيده ابنادريس در مورد«غاصب» بودن غير فقيه را
با لسانى ويژه به فتحعلىشاه قاجار تفهيممىنمايد، كه اگر افراد ديگر هم دقت كنند
خواهند فهميد كه او براىسلطان شيعيان هيچ جايگاهى در نظام سياسى اسلام قائل نيست و
او را دررديف افراد عادى جامعه مسلمانان قلمداد مىكند. او در نامهاى كه
براىفتحعلىشاه نوشته مىگويد: «... بايد دانست كه مراد از قول حق تعالىكه فرموده
است:«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم» به اتفاق شيعه مراداز اولى
الامر ائمه طاهرين صلواتالله عليهم اجمعين است و اخبار واحاديثى كه در تفسير آيه
وارد شده است، بر اين مطلب از حد بيرون استو امر الهى به وجوب اطاعت مطلق سلطان هر
چند ظالم و بىمعرفت دراحكام الهى باشد قبيح است. پس عقل و نقل معاضدند در اينكه
كسى را كهخدا اطاعت او را واجب كند بايد معصوم و عالم به جميع علوم باشد مگردر حال
اضطرار و عدم امكان وصول به خدمت معصوم كه اطاعت «مجتهدعادل» مثلا واجب مىشود و
اما در صورت انحصار امر در دفع دشمنان دينبه «سلطان شيعيان»، هر كس خواهد كه
باشد، پس نه از راه وجوب اطاعتاز او، بلكه از راه وجوب دفع و اعانت در رفع تسلط
اعادى; و نسبتبهخود مكلف گاهست كه واجب عينى مىشود بر او و گاهى كفائى
(150) ».
صاحب جواهر:
مرحوم محمدحسين نجفى معروف به صاحب جواهر(1266) تعجب مىكند كه چرابعضى از افراد
در مسئله ولايت فقيه «وسوسه» مىكنند با وجودى كه اگرعموم ولايت فقيه مورد شك قرار
گيرد بسيارى از امور متعلق به شيعياندر جامعه معطل خواهند ماند. و به اين نوع
افراد پرخاش نموده ومىگويد: «گويا از طعم فقه چيزى نچشيده و از گفتار و رموز
ائمهمعصومين(ع) چيزى نفهميدهايد (151) ». صاحب جواهر در مواردى كه
بهاثبات ولايت فقيه مىپردازد هم آن را مطلقه مىداند و هم منصوب از جانبامام
معصوم (ع).او مىگويد: «نصب عام در هر چيزى استبه طورى كه هر آنچه براىامام(ع)
استبراى فقيه نيز مىباشد. چنانكه مقتضى قول امام (ع)«فاني قد جعلته حاكما» اين
است كه فقيه ولى متصرف در قضاء و غيرآن از قبيل ولايات و مانند آن مىباشد. چنانكه
مقتضى قول صاحبالزمانروحى فداه نيز آن را مىرساند; «در حوادث واقعه به راويان
احاديث مارجوع كنيد. آنان حجت ما بر شما و ما حجتخدا بر آنان هستيم». بديهىاست
كه مراد اين است كه فقهاء حجت من بر شما هستند. در جميع آنچه كهمن حجت هستم، مگر
آن چيزهايى كه با دليل خارج شود (152) . به عبارتديگر، شامل بودن
دلالتهاى «حكومت فقيه» خصوصا روايت نصب كه از امامزمان روحى له الفداء وارد شده
فقيه را منصوب از جانب «اولى الامر»مىگرداند. كسانيكه خداوند اطاعت ايشان را بر ما
واجب كرده است. بلهو از واضحات اينكه اختصاص آن نصب در هر چيزى است كه چه حكما و
چهموضوعا در شرع مدخليت داشته باشد». سپس وى ادعاى اختصاص ولايت فقيهبه احكام
شرعى را رد نموده و بيان مىكند كه: «ادعاى اختصاص ولايتفقيه به احكام شرعى را
معلوم بودن ولايت فقيه بر بسيارى از امورى كهبه احكام برنمىگردد رد مىنمايد
مانند حفظ مال اطفال، ديوانگان وغائبين و مانند آن از طرف فقيه، كه در محل خودش
ثابتشده مىباشد. وممكن است كه بر اين امر اجماع فقهاء را نيز به دست آورد زيرا
فقهاءهمواره ولايت فقيه را در جاهاى متعددى ذكر مىكنند كه دليلى غير از«اطلاق»
مذكور ندارند (153) .» صاحب جواهر سپس به رد ادعاى انتخابىبودن فقيه از
طرف مردم مىپردازد و اعتقاد خود را چنين بيان مىدارد:ظاهر قول امام(ع): «بدرستى
كه من او را بر شما حاكم قرار دادم» ايناست كه نصب از جانب آن حضرت است. بله
ظاهرا اراده عموم نصب در تمامازمنه قصور يد امام(ع) بوه است، بنابراين احتياج به
نصب مجدد از طرفامامى بعد از امام صادق(ع) نيست. اگر چه نصب از زمان امام عصر
روحىفداه نيز متحقق است همانطور كه اسحاق بن يعقوب از امام(عج) در پاسخنوشتهاى
كه برايش فرستادند كه در آن از چيزهايى پرسيده بود كه برايشمشكل شده بود روايت
مىكند كه فرموند: «و اما در حوادث واقعه پسرجوع كنيد به راويان احاديث ما، همانا
آنان حجت من بر شما و من حجتخداوند بر آنان هستم، و نيز اجماع قولى و فعلى مضمون
حديث (154) ». و به دنبال آن به تبيين وجوب و جواز مسئوليتهاى جامعه از
طرف فقيهپرداخته مىگويد: «ولايت در قضاء يا نظام و سياست و يا بر جمعآورىماليات
يا ناتوانها از اطفال و امثال آنها و يا براى همه اين موارداز جانب سلطان عادل و يا
نايب آن نه تنها جايز استبلكه اولى نيزخواهد بود. زيرا، در بردارنده يارى در نيكى
و پرهيزكارى است و خدمتبه امام و امثال آن بويژه براى برخى از افراد جامعه و چه
بسا عيناواجب مىشود، چنانكه اگر امام اصلى او را تعيين نمايد امامى كهخداوند
اطاعت او را اطاعتخود دانسته يا اينكه دفع منكر و امر بهمعروف متوقف بر آن باشد
در صورتى كه فرضا چنين چيزى در شخص مخصوصىمنحصر باشد، در اين صورت واجب است كه
قبول نموده يا ولايت را طلبنمايد و سعى در مقدمات تحصيل آن بكند حتى اگر به اظهار
صفات مثبتشخص موقوف باشد (155) ».
شيخ انصارى:
شاگرد و جانشين صاحب جواهر، شيخ اعظم انصارى در كتاب معروف خودمكاسب با بر شمردن
ادله اثبات ولايت فقيه، ولايت فقيه را به طور كلىاثبات كرده و مىگويد: «به هر حال
با توجه به آنچه ذكر كردم اينكهآنچه اين ادله (ادله ولايت فقيه) بر آن دلالت دارد
ثابتبودن ولايتفقيه در امورى است كه مشروعيت ايجاد آن در خارج مسلم استبه
طوريكهاگر عدم وجود فقيه فرض شود بر مردم است كه به صورت كفايى به آناقدام
كنند (156) ». شيخ، ولايت فقيه در مسائل شرعيه (ولايت در فتوى و تعيين
موضوعات) رااز بديهيات اسلام مىشمارد (157) . ولايت در رفع خصومات
(ولايت در قضاء) وولايت در امورى كه حكم آن مشتبه است را از مصاديق «حوادث واقعه»
دردستخط امام زمان (ع) براى اسحاق بن يعقوب مىداند آنجا كه مىگويد:«نتيجه اينكه،
لفظ حوادث واقعه به مواردى كه، حكم آن مشتبه است ويا به رفع خصومات تنها اختصاص
ندارد (158) .» يعنى امورى كه امام(ع)مرجع آن را فقهاء و راويان احاديث
دانستهاند هزاران امور ديگر غيراز اين دو تا است. شيخ انصارى با عبارت زير غير از
مواردى كه منوط به اذن امام(ع) بودهاست، مسائل مربوط به عصر غيبت را منوط به اذن
فقيه مىداند (ولايت دراذن و ولايت در امور حسبيه): «هر معروفى كه اراده وجود يافتن
آن در خارج از نظر شارع لازم دانستهشود، اگر در وظيفه شخص خاصى تشخيص داده شود
مانند ولايت پدر بر مالفرزند صغيرش يا بر عهده گروه خاصى باشد مانند افتاء و قضاء
يا برعهده همه افرادى كه قدرت بر قيام آن دارند مانند امر به معروفاشكالى در آن
نيست (كه در اين امور احتياجى به اذن فقيه و اجازه اووجود ندارد). و اگر معلوم
نباشد (كه اين امور بر عهده شخص يا گروهخاص يا عموم مردم است) و احتمال داده شود
كه وجود يا جواز آن مشروطبه نظر فقيه است رجوع به فقيه در اين موارد واجب است. پس
اگر فقيهبا توجه به ادله به اين نتيجه برسد كه ولايتبر آن امور جايز است، بهاين
خاطر كه ولايت آن مخصوص امام يا نايب خاص او نيست، ولايت آن اموررا مستقيما بر عهده
مىگيرد و يا به وسيله نايبگرفتن آنها را انجاممىدهد، اگر در آنها نايبگرفتن
لازم باشد. در غير اين صورت كه فقيهخود را مجاز به ولايت نمىداند آن را تعطيل
كرده و ولايت آن را به عهدهنمىگيرد. زيرا اگر آن امر معروف و پسنديده باشد
منافاتى با منوطبودن آن با نظر ويژه امام(ع) ندارد و محروميت از آن معروف در
دورهفقدان حضور امام(ع) همانند ساير بركاتى است كه خداوند با غيبت او ازما دريغ
داشته است و برگشت اين حكم (تعطيل معروف خاص) به شك در ايناست كه آيا مطلوبيتيك
امر به لحاظ مطلق وجود آن است و يا اينكهوجودش بايد از موجد خاص باشد (159)
.» مرحوم شيخ انصارى حتى مطالبىدارد كه از آن ولايتبر قسمتى از اموال مردم
نيز برمىآيد، اگر چهشيخ ولايت در تصرف (يعنى تصرف در اموال و نفوس) را براى فقيه
قبولندارد و اثبات آن را كشيدن دستبر شاخه پر خار مىداند (160) .
البتهنظرات شيخ انصارى (ره) در كتاب مكاسب با كتابهاى ديگر ايشان درزمينه مسائل
ولايتبر اموال تفاوت دارد مثلا ايشان در مكاسب پرداختخمس در صورت مطالبه فقيه را
الزامى و بدون مطالبه هم واجب مىداندآنجا كه مىگويد: «چه بسا ممكن است قائل شويم
به اينكه واجب استپرداختخمس به مجتهد. زير او نايب عام امام(ع) و حجت او بر رعيت
وامين از طرف او و خليفه اوست همانطور كه از اخبار به دست مىآيد. اماانصاف نيست كه
بگوئيم از ظاهر ادله به دست مىآيد كه ولايت فقيه در امورخاص مانند ولايت وى بر
اموال و اولاد امام نيست، بلكه فقط در امورعامه ثابت است. گرچه ممكن است پرداختخمس
به فقيه واجب باشد، چرا كهاحتمال دارد نفس پرداختخمس به فقيه در رضايت امام مؤثر
باشد زيرافقيه به مصارف آن نوعا آگاهتر است; هر چند ممكن است در شناخت مصارفمساوى
باشند و يا حتى در مورد خاص مقلد آشناتر باشد (161) .» و يا درمورد
ولايت فقيه در اخذ زكات مىگويد: «بدون ترديد پرداخت زكات بهامام (ع) در زمان حضور
و پرداخت آن به فقيه در زمان غيبت مستحباست... و اگر فقيه آن را مطالبه كرد مقتضاى
ادله نيابت عامه فقيه،وجوب پرداختبه او است. زيرا امتناع از پرداختبه معناى رد او
است ورد فقيه رد بر خداوند متعال است همانطور كه در (روايت) مقبوله عمربنخنظله
آمده است (162) ...» آيا با مسائل ذكر شده باز هم مىتوان نيابتعام و
ولايت فقيه بر بسيارى از امور جامعه را از نظر شيخ انصارىمردود دانست؟ و يا اينكه
مىتوان گفتشيخ انصارى كه ولايت در بعضى اززمينهها را حتى براى فقيه مشكل الاثبات
مىداند آن را به سلاطين عرفىتفويض مىنمايد؟!!
ملا احمد نراقى:
در صورتى كه استاد شيخ انصارى مرحوم ملااحمد نراقى با تمام صراحت فقيهرا در همه
زمينههاى سياسى اجتماعى و اقتصادى و غيره مبسوط اليددانسته و حاكميتى غير از
حاكميت فقيه در جامعه را به رسميتنمىشناسد، نظر خود را طورى بيان مىدارد كه
نظرات افرادى همچون شيخانصارى در مورد عدم بسط يد فقيه در مسائل مالى را رد
مىنمايد آنجاكه مىگويد: « براستى از بديهياتى كه هر عامى و عالمى مىفهمد و بر آن
صحهمىگذارد اين است كه زمانى كه پيامبرى به كسى موقع مسافرت يا وفاتخود بگويد كه
فلانى وراث من، مثل من، به منزله من، خليفه من، امين وحجت من، و حاكم از جانب من
براى شما مردم، مرجع شما در جميع حوادثشما است.مجارى امور شما است احكام شما به
دست اوست و او متكفل رعيت منمىباشد. چنين مىفهميم كه هر آنچه از آن نبى در رابطه
با امور رعيت وامتبوده، از براى چنين شخصى نيز بدون شك ثابتخواهد بود، چرا
چنيننباشد، در حاليكه اكثر نصوص وارده در حق اوصياء معصوم(ع) كه بر اساسآن به
ولايت و امامت آنان استدلال مىشود و متضمن اثبات جميع اختياراتپيامبر(ص) براى
ائمه (ع) است، چيزى بيش از تفاسيرى كه در رابطه بافقهاء غيبت در نصوص آمده ندارد.به
خصوص وقتى كه در حق فقهاء آمده است كه آنان بهترين خلق خدا بعد ازائمه(ع) هستند و
افضل مردم پس از انبياء(ع). فضل علماء بر مردمهمانند فضل خداوند بر همه اشياء است
و همانند فضل پيامبر برادنىالرعيه است. و براى توضيح بيشتر بنگريد به اين مثال، كه
حاكم ياسلطان يك ناحيه اگر بخواهد مسافرتى به جايى داشته و بعد از ذكربسيارى از
فضائل به شخصى بگويد فلان شخص خليفه من، به منزله من، مثلمن، امين من و متكفل
رعاياى من و حاكم و حجت از جانب من، مرجع جميعحوادث و مجراى امور و احكام شما
مىباشد، پس آيا شكى باقى مىماند كهقائم مقام او تمام اختيارات سلطان در رابطه با
اداره امور رعيت آننواحى، به جز موارد استثناء شده، را داراست (163) ؟»
اين موضع نراقىدر حالى است كه وى رابطه نزديكى با فتحعلىشاه داشته و سعى مىكند
كهاز او يك سلطان عادل بسازد و به همين خاطر اكثر نوشتههاى خود را بهفتحعلىشاه
تقديم مىنمايد اما هيچگاه ولايتبالاستقلال وى را به رسميتنمىشناسد.
علامه نائينى:
يكى ديگر از نظريهپردازان ولايت فقيه علامه ميرزا محمدحسين نائينىفقيه عاليقدر
دوره نضهت مشروطه است وى كه به غلط در نزد بعضى ازمقالهنويشان به عنوان پشتيبان
مشروطه مصطلح قلمداد شده است در كتب«منية الطالب» و «تنبيه الامة» ولايت فقيه را
به عنوان حكومت اصلىجامعه مىداند و معتقد است كه: «از جمله قطعيات مذهب ما اماميه
ايناست كه در اين عصر غيبت على مغيبه السلام، آنچه از ولايات نوعيه را كهعدم رضاء
شارع مقدس به اهمال آن حتى در اين زمينه معلوم باشد،وظايف حسبيه ناميده و نيابت
فقهاء عصر غيبت را در آن قدر متيقن وثابت دانستيم حتى با عدم ثبوت نيابت عامه در
جميع مناصب (164) ». وىسپس به توضيح علت و فلسفه نيابت فقهاء از امام
معصوم(ع) پرداخته ومىگويد «چون عدم رضاء شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه
(كيان)اسلام، بلكه اهميت وظايف راجعه به حفظ نظم ممالك اسلاميه از تمام امورحسبيه
از اوضح قطعيات است لهذا ثبوت نيابت فقهاء و نواب عام عصرغيبت در اقامه وظايف
مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود (165) .» علامهنائينى در جواب كسانى
كه در محدوده ولايت فقيه بحث مىكنند اظهارمىدارد كه اگر ولايت عامه براى فقيه
ابتشود ولايت او در همه زمينههااست; زيرا «آنچه مهم است اثبات كبرى است و آن
عبارت است از: ثبوتولايت عامه براى فقيه عصر غيبت. و اگر اين مسئله اثبات شود، بحث
ازصغراى مطلب، امر لغوى خواهد بود. چرا كه صغرويات مسئله به هر روى ازوظيفه فقيه
خواهد بود (166) ». علامه نائينى مسئله ولايت فقيه را بهصورت مطلقه
قبول دارد; اما مرحوم نائينى معتقد است كه امكان دارد دردوران غيبت كبرى مسلمانان
موفق به تشكيل يك حكومت مبتنى بر «ولايت»نشوند.پس چه بايد كرد؟ او مطلب را اينگونه
بيان مىكند:«در اين عصر غيبت كه دست امت از دامان عصمت كوتاه و مقام ولايت ونيابت
نواب عام در اقامه وظايف مذكوره هم مغصوب، و انتزاعش غيرمقدور است، آيا از ارجاعش
(تبديلش) از نحوه اولى (استبداد) كه ظلمزايد و غضب اندر غضب استبه نحوه ثانيه
(مشروطه) و تحديد استيلاءجورى (حكومت استبداد) به قدر ممكن واجب است؟ و يا آنكه
مغصوبيت موجبسقوط اين تكليف است (167) ؟» علامه نائينى دريافتن پاسخ
اين سؤال، درهر نظام سياسى غير ولايتى سه نوع ظلم را شناسايى مىكند ظلم به
مقاماقدس خداوند به خاطر قانونگذارى ظلم به امام معصوم(ع) به خاطر غصبمقام رهبرى
و ظلم به مردم به علت ضايعكردن حق آنان، كه در نظاممشروطه فقط ظلم به امام(ع)
باقى مىماند; پس در اين صورت مجال شبهه وتشكيك در وجوب تحويل سلطنت جائره غاصبه از
نحوه اولى (استبداد) بهنحوه ثانيه (مشروطه كه ظلم كمتر است) باقى نخواهد بود
(168) . يعنىواجب است كه نظام سلطنتى استبدادى را به مشروطه تبديل نمود. و
حالكه واجب بودن اين تغيير و تبدل مشخص شد مىگويد: «اگر اين مشروطه ازطرف كسى كه
ماذون از جانب معصوم(ع) است (فقيه) تاييد شود ظلم بهامام(ع) هم برداشته مىشود
يعنى «با صدور اذن، عمن له الاذن، لباسمشروعيت هم تواند پوشيد و از اغتصاب و ظلم
به مقام امامت و ولايت همبه وسيله اذن مذكور خارج تواند شد (169) ». و
ساز وكار اين مسئله رابه اين صورت بيان مىنمايد كه: شرايط معتبر در صحت مشروعيت
مداخلهمبعوثان ملت در اين وظايف حسبيه و عموميه از آنچه سابقا گذشت ظاهر ومبين شد
كه جز اذن مجتهد نافذ الحكومة و اشتمال مجلس ملى به عضويتيك عده از مجتهدين عدول
عالم به سياسات براى تصحيح و تنفيذ آراء(چنانچه فصل دوم دستور اساسى كاملا متضمن و
بحمدالله تعالى در تماميتهم فوق مامول است) شرط ديگرى معتبر نباشد (170) .
ولايت عام سياسى - اجتماعى
در ميان علماى پنجاه سال اخير آيتالله بروجردى از جملهكسانى است كه بر پيوند
ديانت و سياست در مكتب سياسى هدايت تاكيدمىورزد. او معتقد است، براى كسى كه در
قوانين و ضوابط اسلام پژوهشمىكند ترديدى نمىماند كه اسلام دينى سياسى اجتماعى
است و احكام آنمنحصر به عبادت محض نيستبلكه اكثر احكامش مربوط به سياست مدن
وتنظيم اجتماع و تامين سعادت است. او مىگويد: «بر كسى پوشيده نيستكه اداره
جامعهها و تامين جهات اجتماعى در دين اسلام جداى از جهاتروحانى و مسائل مربوط به
تبليغ و ارشاد مسلمين نيستبلكه سياست دراسلام از صدر اول با ديانت مختلط است و از
شئونات ديانت است (171) .»او با نائينى و ديگر پيروان ولايت عام فقهاء
وجه اشتراكهاى زيادىدارد. اما در حالى كه نائينى بسيارى از مسائل اجتماعى را از
ديدامور حسبيه مورد ارزيابى و اثبات قرار مىدهد، بروجردى بيشتر بر اموراجتماعى و
به طور مستقل از مسائل ديگر تاكيد مىورزد. او ضمنتفسيرهايش نه تنها تاكيد اصلى بر
مقبوله عمربن حنظله و ديگر رواياترا مورد انتقاد قرار مىدهد بلكه مانند بعضى از
نظريهپرادزان براثبات عقلى ولايت فقيه تكيه مىكند و مىگويد: «در مجموع (از
نظرعقلى و نقلى) فقيه عادل در كارهاى مهم عمومى كه مورد ابتلاى مردم استاز طرف
ائمه اطهار منصوب مىباشد. و همانطور كه ما روشن كرديم واجمالا اشكالى هم به آن
وارد نيست در اثبات آن احتياجى به مقبولهعمربنحنظله نمىباشد و در نهايت اينكه
مقبوله نيز از شواهد اين مطلبمىباشد (172) .» بنابراين مرحوم بروجردى
در بسيارى از جهتگيريهايش بانظريهپردازان ديگر وجه اشتراك دارد اما او در رابطه
با ولايت فقيه،شئون فقيه و حدود ولايت وى مقدماتى عقلى را مطرح مىنمايد و
سپسنتيجهاى مىگيرد: اول: بدرستى كه در جامعه امورى وجود دارد كه ازوظايف افراد
جامعه نبوده، و به آنها مربوط نيست; بلكه از امور عاماجتماعى است كه حفظ نظام
اجتماع به آن بستگى دارد; از قبيل قضاوت،ولايتبر غائب و ناتوان، مصرف اموال پيدا
شده و مجهول المالك، حفظنظام داخلى، امنيت مرزها، دستور جهاد و دفاع در هنگام حمله
دشمنان وغيرو كه مربوط به سياست جامعه است كه متصدى آن شخص بخصوص نيستبلكهاز
وظايف سرپرست جامعه و كسى است كه سررشته امور مهم جامعه در دستاناو است و بر او
است كه رياست و خلافت را عهدهدار شود. دوم: كسى كه در قوانين و ضوابط اسلامى غور و
بررسى مىكند شك نمىكندكه اسلام دينى سياسى اجتماعى است و احكامش منحصر به عبادات
....نيستبلكه اكثر احكامش مربوط به سياست جامعه و تنظيم امور اجتماعاست و
بنابراين خاص و عام اتفاق نظر دارند كه در جامعه اسلامى و محيطاسلام وجود
سياستمدار و رهبر تدبيركننده در امور مسلمين لازم است وبلكه اين امر از ضروريات
اسلام است; اگر چه در شرايط و خصوصيات رهبرو اينكه او از جانب پيامبر (ص) تعيين
مىشود يا با انتخاب عمومى استاختلاف نظر به چشم مىخورد. سوم: مخفى نيست كه اداره
جامعهها و تامين جهات اجتماعى در دين اسلامجداى از جهات روحانى و مسائل مربوط به
تبليغ و ارشاد مسلمين نيستبلكه سياست در اسلام از صدر اول با ديانت مختلط است و از
شئونات ديانتاست. چهارم: خلاصه اينكه:1- بدرستى كه ما يكسرى نيازمنديهاى اجتماعى
داريم كه انجام آن ازوظايف رهبر جامعه است2- ديانت مقدس اسلام در تبيين اين امور
سستى نكرده، بلكه بيشتريناهتمام را داشته است و بدين لحاظ احكام زيادى تشريع و
اجراء آنها رابه سياستمدار مسلمين تفويض كرده است3- اينكه سياستمدار مسلمين در صدر
اسلام كسى جز شخص نبىاكرم(ص) و سپسخلفاء بعد از او نبودهاند. آيةالله بروجردى
سپس اعتقاد خود را چنين ابراز مىدارد كه: ائمهمعصومين(ع) مىدانستهاند كه اغلب
شيعيان در زمان حضور و جميع آنها درزمان غيبت امكان دسترسى به آنها را ندارند پس
آيا امكان دارد كهآنها را از رجوع به طاغوتها و قضاوت جور منع كنند و با اين وجود
خودنيز كسى را براى رجوع در اين امور معين نكنند؟! بنابراين ما قطع ويقين پيدا
مىكنيم كه اصحاب امامان معصوم (ع) از آنان در مورد كسى كهمرجع شيعه در اين مسائل
باشد سؤال كرده و ائمه نيز در جواب آنهاكسانى را براى شيعيان تعيين كردهاند كه در
صورت عدم تمكن از دسترسىبه ائمه به هنگام نياز به آنان مراجعه نمايند. نهايت اينكه
اين پرسشو پاسخها از كتابهاى روائى كه در دست داريم ساقط شده و بجز روايتعمربن
حنظله و ابو خديجه به دستمان نرسيدهاست (173) . مرحوم بروجردى سپس با
اين استدلالها نتيجه مىگيرد كه: 1- كسى كه از طرف ائمه براى سياست جامعه و اداره
آن منصوب شده استهمان «فقيه» است زيرا كسى قائل نيستبه اينكه ائمه ديگران را
نصبكردهاند. 2- كسى قائل نيستبه اينكه ائمه ديگران را نصب كردهاند و يا اينكه
اينامور را به حال خود رها كردهاند. 3- پس مراد «حاكما» در قد جعلته عليكم حاكما
در مورد كليه اموراجتماعى است كه از وظايف اشخاص بخصوصى نيست و شارع مقدس نيز راضى
بهسستى در آنها نمىباشد. ولو اينكه در عصر غيبتباشد و يا عدم امكاندسترسى به
ائمه.البته تصدى اين امور اختصاص به قاضى هم ندارد.اگر چه شغل قضاوت معمولا و عرفا
ملازم با تصدى ساير امور مبتلا بهجامعه بوده است (174) .
پىنوشتها:
1. محمد بن اسماعيل البخارى، الجامع الصحيح، بشرح الكرمانى،المجلدالعشرون (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1401 ق) ص 196.
2. محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، الجزء الثالث (بيروت:دارصادر،بىتا)، ص 247.
3. محمد بن جرير طبرى، تاريخالطبرى،
المجلد الاول (بيروت: دارالكتبالعلمية، 1408 ق)، ص 559. 4. و ان الحديثسيفشوا عني
فاعرضوه على القرآن فما ليس يوافق القرآنفليس عني. [فضل بن شاذان نيشابورى،
الايضاخ (تهران:دانشگاه تهران،1363)، ص 312]. 5. قول عمر بن خطاب: «لا يفتين احد فى
المسجد و عليحاضر»، (تا على حاضر است در مسجد، كسى فتوى ندهد) دلايتبر
وجودمفتىهاى متعدد مىنمايد. [يوسف البحرانى، الكشكول، الجزء الثانى(بيروت، مؤسسة
الوفاء و دارالنعمان، 1406 ق)ص 43.] 6. آغابزرگ الطهرانى، تاريخ حصر الاجتهاد (قم:
مطبعة الخيام، 1401 ق)،ص 76; و محمدحسين آل كاشفالغطاء، اصل الشيعة و
اصولها(بيروت:مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1402 ق) صص 78-77. 7. محمد بن على الشوكانى،
ارشادالفحول (بيروت: دارالفكر، بىتا)، ص256. 8. محمد ابراهيم جناتى، ادوار اجتهاد
(تهران: كيهان، 1372)، ص 44. 9. «آيا مفتى نمىداند كه او واسطه بين خداى تعالى و
بندگانش است وبه همين جهتبين بهشت و جهنم قرار گرفتهاست. » [محمدباقر
المجلسى،بحار الانوار، الجزء الثانى (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1403 ه ق)، ص
120] 10. در پاسخ افرادى كه مىگويند آراء سياسى شيعه هنوز در مجموعهاىمنسجم مدون
نگشته مىپرسيم آيا تاكنون در هيچ مكتبى سراغ داريد كتابىكه به صورت منسجم و مدون
آراء مورد قبول مكتب را مطرح نمايد؟ 11.ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، جلد 16
(بيروت:دار احياء التراث العربى، 1387)، ص 146. 12. سيفالدين الآمدى، غاية المرام
فى علم الكلام (قاهره:المجلس الاعلى للشئون الاسلامية، 1391)، ص 363. 13. على بن
محمد الجرجانى، شرح المواقف، المجلد الثامن (قم: منشوراتالشريف الرضى، 1325)، ص
344. 14. محمدالغزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد (آنكارا: مطبع النور، 1962)، ص234.
15. حسين بن عبدالله (ابن سينا)، الشفاء (الالهيات) (قم:مكتبة آيةالله العظمى
المرعشى النجفى، 1404) ص 453. 16. ابونصر فارابى، آراء اهل المدينة الفاضلة
(بيروت:دار المشرق، 1973 م) صص 130 127. 17. حسن بن يوسف حلى، تذكرة الفقهاء،
المجلد الاول (قم:المكتب المرتضويه، بىتا)، ص 452. 18. گروهى از بنىعامر (قبل از
هجرت) با حضرت ملاقات كردند و عرضنمودند ما در صورتى به تو ايمان مىآوريم كه پس
از خود خلافت را به ماواگذار نمايى. حضرت فرمود: اين كار مربوط به خدا است و من در
آناختيارى ندارم «الامر الى الله يضعه حيثيشاء».عبدالملك بن هشام، السيرة
النبوية، الجزء الاول (بيروت: دار المعرفة، ص424. 19. «... يا رسول الله من
خلفاؤك؟ قال: الذين ياتون من بعدي ويروون حديثي و سنتي» اى پيامبر خدا جانشينان
شما چه كسانى هستند؟فرمود: كسانى كه بعد از من مىآيند و گفتار و كردار و تقرير
مرابازگو مىكنند. [ محمد بن على القمى (شيخ صدوق)، من لا يحضره الفقيه(تهران:
آفتاب، 1376 ش) ص 591 ]. 20. من حفظ على امتي اربعين حديثاينفعون بها في امر دينهم
بعثه الله يوم القيامة فقيها عالما[محمدباقر المجلسى، بحار الانوار الجزء الثانى
(بيروت: دار احياءالتراث العربى، 1403 ه ق)، ص 156]. 21. الفقهاء امناء الرسل. 22.
ان العلماء ورثة الانبياء... ان الانبياء ورثوا العلم [ محمدبن يعقوبالكلينى
الكافى، المجلد الاول (تهران:دار الكتب الاسلامية، 1388 ق)، ص 34].× تذكر:بعضى
معتقدند كه خبر ابىالبخترى كه همان وهب بن وهب است و فردى ضعيفو كذاب است معتبر
نيست; لكن همين جملات با سند ديگر از امام(ع) نقلشده كه آن سند معتبر است و لذا به
لحاظ اشتراك مفاد، ضعف سند برطرفمىگردد. اين حديث، صحيحه قداح از امام ششم(ع) است
كه ايشان ازپيامبر اكرم(ص) نقل فرمودهاند و در اصول كافى ذكر گرديده است. [
ر.ك:هدايت الله طالقانى، مرجعيت (تهران: ارغنون، 1374 ش)، ص 98 ]. 23. الفقهاء
امناء الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا، قيل يا رسول الله و مادخولهم فى الدنيا قال
اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم علىاديانكم «فقهاء امين پيامبران هستند تا
زمانى كه داخل در دنيانشدهاند، گفته شد اى پيامبر خدا! داخل شدن در دنيا يعنى
چه؟فرمود: پيروى از سلطان. پس هنگامى كه چنين شد به خاطر همين حفظ دينتاناز او
بپرهيزيد. »[محمدباقر المجلسى، بحار الانوار، الجزء الثانى، م.س.ذ، ص 36]. 24. «ما
ولت امة امرها رجلا قط و فيهم اعلم منه الا لم يزلامرهم يذهب سفالا حتى يرجعوا ما
تركوا» پيامبر(ص). [محمدباقر المجلسى،بحار الانوار، الجزء العاشر، م. س. ذ، ص 143].
25. من تقدم على قوم من المسلمين و هو يرى ان فيهم من هو افضل منهفقد خان الله و
رسوله و المسلمين [ عبد الحسين احمد الامينى النجفى،الغدير، المجلد الثامن (بيروت;
دار الكتب العربى، 1403 ق)، ص 291 ] 26. من استعمل عاملا من المسلمين و هو يعلم ان
فيهم اولى بذلك منه واعلم بكتاب الله و سنة نبيه فقد خان الله و رسوله و جميع
المسلمين كسىكه كارى از مسلمين را به عهده گيرد، در صورتى كه مىداند فردمناسبترى
براى موضوع وجود دارد كه اعلم استبه كتاب خدا و سنتپيامبر، به درستى كه به خدا و
رسول و همه مسلمانان خيانت كرده است.[ عبدالحسين احمدالامينى النجفى، همان ] [
احمدبن الحسين البيهقى،السنن الكبرى، المجلدالعاشر (بيروت: دار المعرفة، بىتا)، ص
118 ] 27.روح الله الموسوى الخمينى (امام) ولايت فقيه(بىجا، بىنا، بىتا)، ص 70.
28.محمد بن يعقوب الكلينى، اصول الكافى، الجزء الاول (تهران:المكتبة الاسلامية،
1388)، صص 185 - 188. 29. ر.ك: احمدبن حنبل، مسند،الجزء الاول (بىجا:دار الكفر،
بىتا)، ص 110. 30. حسن صدر، شيعه و پايهگذارى علوم اسلامى، ترجمه سيدمحمد
مختارى(تهران: روزبه، 1357 ش). و احمدبن على النجاشى، رجال النجاشى
(بيروت:دارالاضواء، 1408 ه ق). 31. «و قد علمتم انه لا ينبغى ان يكون الوالى على
الفروج و الدماءو المغانم و الاحكام... الجاهل فيضلهم بجهله» بدرستى كه دانستيد
اينكهسزاوار نيست كه ولايتبر فروج و خونها و احكام به يك فرد جاهل سپردهشود زيرا
جاهل با جهلش مردم را گمراه خواهد كرد. السيد رضى،نهجالبلاغه، خطبه 131، صبحى صالح
(قم: دارالچهره)، ص 188. 32. ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و
اعلمهم بامر اللهفيه «اى مردم به درستى كه محقترين مردم به اين امر (حكومت)
قويترينمردم و عالمترين آنها به دستورات خداوند در امر حكومت است پس ازرحلت پيامبر
اسلام و روى كار آمدن ابوبكر عدهاى درصدد برآمدند كه ازحضرت اميرالمؤمنين(ع) براى
او بيعتبگيرند، كه حضرت شديدا امتناعورزيد و مىفرمود: «انا اولى برسول الله حيا
و ميتا... و اعرفكمبالكتاب و السنة افقهكم فى الدين و اعلمكم بعواقب الامور و
اذربكملسانا و ابئتكم جنانا» من نزديكترين افراد به رسول خدا بودهام چهدر حيات و
چه در ممات... و من عارفترين شما به كتاب خدا و سنتپيامبر و فقيهترين شما در دين
و عالمترين شما به عواقب امور هستم».[ احمدبن على الطبرسى، الاحتجاج (قم: اسوه،
1413 ق)، ص 182 ]. 33.عن النبى: حذيفة بن اليمان من اصفياء الرحمن و ابصركم بالحلال
و الحرام«حذيفه از برگزيدگان خداوند است و بيناترين شما به حلال و حرام است،السيد
الشيرازى، الدرجات الرفيعة (بيروت: مؤسسة الوفاء، 1403 ق، ص284. 34. «حذيفه
منافقان را مىشناسد و اسامى آنان را مىداند و اگراز حدود الهى از او بپرسيد
خواهيد ديد به اين مسائل دانا و آگاهاست». [ محمدباقر المجلسى، م.س.ذ ]. 35.
احمدبن على الطبرسى، ص 192و محمد جواد مغنيه، مع علماء النجف الاشرف (بيروت: مكتبة
الهلال)، ص17. 36. السيد على خان الشيرازى، م.س.ذ، ص 215. 37. هاشم معروفالحسينى،
تاريخ فقه مذهب جعفرى، ترجمه دفتر بدر (تهران: بدر، 1361ش)، ص 115. 38. عمر به مردم
كوفه نامهاى نوشتبه اين مضمون: «امابعد. عمار ياسر را به عنوان امارت و پسر مسعود
را به سمت معلم ووزير شما گماشتم. پسر مسعود را امين بيتالمال و خزانهدار
شماقراردادم. اين دو مرد از برگزيدگان اصحاب محمد(ص) و از رجال بدرهستند به دستور
اين دو شخصيت عمل كنيد و اوامر آنها را اطاعت نماييدو به آنها اقتدا كنيد» محمد بن
سعد، الطبقات الكبرى، الجزءالثالث،م.س.ذ، ص 255. 39. قاضى نورالله شوشترى، مجالس
المؤمنين،م.س.ذ، صص 242، 306 و 310. 40. مرتضى مطهرى، سيرى در سيرهائمه اطهار،
م.س.ذ، ص 141. 41. همان. 42. محمدرضا حكيمى، امام درعينيت جامعه (تهران: دفتر نشر
فرهنگ اسلامى، بىتا)، ص 19. 43. حسن بن على الحرانى، تحفالعقول (تهران: اسلاميه،
1400 ق)، ص 241. 44. سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام (تهران: مركز نشر
دانشگاهى،1363)، ص 183. 45. سيد محمد رضى، نهجالبلاغه،م.س.ذ، حكمت 147، ص 495. 46.
قاضى نورالله شوشترى مىگويد: محمد علم و ورع و شجاعتبسيار داشت[ قاضى نورالله
شوشترى، مجالسالمؤمنين، م.س.ذ، ص 275 ]. 47. جعفر بن محمد الصادق(ع) (83148 ه ق)
محمدبن على الباقر (57114.ق). 48.السيد حسن الصدر، تاسيس الشيعة لعلوم الاسلام
(تهران:منشورات الاعلمى، بىتا)، ص 361 و 358. 49. يوسف البحرانى،الكشكول، الجزء
الثانى (بيروت: مؤسسة الوفاء ودار النعمان، 1406.ق)،ص 43. . 50. محمدحسين الفيض
الكاشانى، الوافى،الجزء الخامس (اصفهان: مكتبةالامام اميرالمؤمنين على«ع»)، ص
728. 51 . ابى الفرج الاصفهانى،مقاتل الطالبين (بيروت:دار المعرفة،بىتا)، ص206.
52 . ابى الفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبين (القاهرة،دار الاحياء الكتب العربية،
1368 ه ق)، صص 127-151. 53. ابوالفضل رضوىاردكانى، شخصيت و قيام زيدبن على(ع)،
(قم، دفتر انتشارات اسلامى،1364)، ص 165. 54. همان، ص 41. 55. همان، ص 118 و 257.
56. محمدبن على الصدوق، من لا يحضره الفقيه، الجزء الثالث (تهران:دار الكتب
الاسلامية، 1361 ش) ص 3. 57. محمدبن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، المجلد
الثانىعشر(بيروت: دار احياء التراث العربى، بىتا) ص 135. 58. همان، ص 130. 59.
همان، ص 132. 60. همان، ص 138. 61. همان، ص 129. 62. شهيد در دروس، دائره قضاء را
بسيار پهندامنه مطرح مىكند كهبسيارى از مسائل اجتماعى را نيز دربرمىگيرد و
مىگويد: قضاء ولايتشرعى بر حكم است در مصالح عموم مردم از طرف امام(ع). [
محمدبنمكى العاملى،الدروس الشرعية،الجزء الثانى (قم: مؤسسة النشر الاسلامى،1414)،
ص 65 ]. 63. محمدبن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، الجزءالثامن عشر (بيروت: دار
احياء التراث العربى، 1387 ق)، ص 99. . 64. آيه 122 سوره توبه كه در آن مىفرمايد:
«چرا از هر جامعه گروهىبراى فراگيرى فقه حركت نمىكنند...». 65. عباسعلى عميد
زنجانى، فقهسياسى، جلد اول (تهران: اميركبير، 1366)، ص 369. 66. مقبوله عمربن
حنظله. 67. محمدبن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، المجلد الثانىعشر(بيروت: دار
احياء التراث العربى، 1387 ق)، ص 9. 68. محمدبن يعقوب الكلينى، الفروع الكافى،الجزء
السابع (تهران:دار الكتب الاسلامية،1362 ش)، ص 409. 69. محمدبن الحسن الحر العاملى،
م.س.ذ، ص 10. 70. حسينالنورى الطبرسى، المستدرك الوسايل، المجلد السابععشر(بيروت:
مؤسسة آل البيت(ع»، ص 315. 71. محمدبن يعقوب الكلينى، اصول الكافى، الجزء الاول،
م.س.ذ، صص 43-48. 72. قرآن كريم، سوره نساء، آيه 60. 73. محمدبن الحسن الحر
العاملى، م.س.ذ، ص 4. . 74. محمدبن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، المجلد
الثامنعشر، م.س.ذ،ص 338. 75. همان، ص 310. 76.على القهپانى، مجمع الرجال،الجزء
الرابع (قم:اسماعيليان، 1384)،ص 68. 77. محمدبن يعقوب الكلينى، الفروع الكافى،
الجزء الخامس (تهران:دار الكتب الاسلامية، 1362 ش)، ص 209.توضيح: بعضى از
انديشمندان نسبتبه فقيه بودن اين دو نفر ترديدكردهاند و آنها را مؤمنين عادل
قلمداد كردهاند [ على الصافىالگلپايگانى، الدلالة الى من له الولاية (قم: مكتبة
المعارف الاسلامى،1417 ق)، ص 137 ]. ما از همين استدلال هم استفاده مىكنيم كه اگر
ائمهمعصومين «ع» ولايت در تصرف را براى عدول مؤمنين جايز دانستهاند بهطريق اولى
آن را براى فقهاء جايز مىدانند. 78. محمدبن يعقوب الكلينى،اصول الكافى،الجزء
الاول، م.س.ذ، ص 35. 79. محمدبن الحسن الحر العاملى،وسائل الشيعة، المجلد
الثامنعشر، م.س.ذ، ص 564. 80. همان، ص 29. 81. محمدجواد فضلالله، تحليلى از زندگى
امام رضا(ع)، ترجمه محمد عارف(آستان قدس رضوى)، ص 152. 82. محمدرضا حكيمى، پيشين، ص
59. 83. علىالقهپانى، مجمع الرجال، الجزء الرابع (قم:اسماعيليان، 1384)، ص 241.
84. محمدباقر المجلسى، بحار الانوار، الجزء الثامن و الاربعون، ص 158.
وعلىالقهپانى، مجمع الرجال، ص 237. 85. محمد جواد فضلالله، پيشين، ص 147. 86.
عباس قمى، تتمة المنتهى (قم: داورى، 1397 ه ق)، ص 264. 87. عباس قمى، منتهى الامال،
پيشين، ص 424. 88. محمدرضا حكيمى، پيشين، ص 89. 89. ابوالفضل رضوى اردكانى، پيشين،
ص 129. 90. محمدرسول دريايى، امامهادى و نهضت علويان (قم:رسالت، 1362)، صص
224-218. 91. عبدالحسين امينى نجفى، شهيدان راه فضيلت، ترجمه ف.ج (تهران:روزبه،
1355)، ص 23. 92. محمدبن الحسن الحر العاملى، وسائل الشيعة، المجلد السادس
(بيروت:دار احياء التراث العربى،) ص 335.93. محمدبن محمد بن النعمان (شيخ مفيد)،
المقنعة (قم:مؤسسة النشر الاسلامى، 1410)، ص 675. 94. همان، ص 812. 95. همان. 96.
در مورد لفظ مطلقه در «ولايت مطلقه فقيه» بعضى از نويسندگان بهمغلطه مىپردازند و
آن را با استبداد يكى مىپندارند در صورتى كه چنيننيست قائل به ولايت مطلقه بودن
در واقع يعنى قائل شدن به ولايت نهگانهبراى فقيه كه براى امامان معصوم «ع» نيز
ثابتشده است البتهاگر چه خالى از اختلاف نيست. ولايتهاى مذكور عبارتند از: ولايت
درپذيرش، ولايت در فتوى، ولايت در اطاعت (موضوعات)، ولايت در قضاء، ولايتدر اجراى
حدود، ولايت در امور حسبيه، ولايت در تصرف (اموال و نفوس)،ولايت در زعامت (سياسى)،
ولايت در اذن و نظارت. قائل شدن به ولاياتمذكور به معنى پذيرش استبداد نيست زيرا
به طور مختصر اگر بخواهيممطلب را بازگو نماييم مىگوييم: در مكتب سياسى هدايت،
قانون الهى،امر به معروف و نهى از منكر، اصل مشورت حق انتقاد براى مردم و
ملكهعدالت و در امام معصوم«ع»، عصمت جلوگير استبداد مىباشند. در موردولايتهاى
نهگانه رجوع كنيد به: محمد مهدى موسوى خلخالى، حاكميت دراسلام (تهران: آفاق، 1361)
عباسعلى عميد زنجانى، فقه سياسى، جلد 2(تهران: اميركبير، 1367)، صص 376-367. 97.
الحافظ الذهبى، العبر،الجزء الثانى (بيروت: دار الكتب العلمية، بىتا)، ص 225 و
محمدبن احمدالذهبى، تاريخ الاسلام (بيروت، دار الكتب العربى، 1413 ق) ص، 332.
98.على دوانى، «سيرى در زندگى شيخ طوسى»، هزاره شيخ طوسى، علىدوانى (تهران:
اميركبير، 1362) ص 16. 99.على بنالحسين الكركى، رسائل المحقق الكركى (قم:مكتبة آية
الله العظمى المرعشى النجفى، 1409)، ص 142. 100. محمدعلى مدرس، پيشين، جلد 3 ص 328
و قاضى نورالله شوشترى،مجالس المؤمنين، جلد 1، ص 481. 101.جعفر بن حسن حلى (محقق
اول) شرايعالاسلام (تهران:منشورات الاعلمى، 1389). 102.محمدبن ادريس حلى، السرائر،
جلد 3 (قم، مؤسسة النشر الاسلامى،1411)، صص 539-537 103.محمدبن حسن طوسى ملقب به
خواجه نصيرالدين طوسى از علماى بزرگفقه، فلسفه، رياضى، نجوم، حكمت و سياست قرن
هفتم هجرى است. وى مدتىدر قلاع اسماعيليه زندانى بود و با تقيه مىزيست. به همين
خاطر بعضىوى را اسماعيلى مذهب مىپنداشتند. او به هنگام حلمه هلاكوخان مغول
بهايران، با يك آيندهنگرى دقيق وارد دستگاه هلاكوخان مغول گرديده و جانبسيارى از
مسلمانان به خصوص شيعيان در ايران بينالنحرين را نجات داده وبا تدبيرى خاص از
كشتارهاى دستجمعى مردم به وسيله مغولان جلوگيرىكرد. 104. محمدعلى مدرس، پيشين،
جلد 2،ص 177. و محمدتقى مدرس رضوى،احوال و آثار خواجه نصيرالدين طوسى. 105.جعفربن
الحسن المحقق الحلى، شرايع الاسلام، الجزء الثانى (تهران:منشورات الاعلمى، 1374 ش)
ص 13 و 12. 106. همان، الجزء الرابع، ص 67. 107. همان، ص 68. 108.همان، الجزء
الاول، صص 345- 341. 109. همان، صص 345- 341. 110. همان، الجزء الثانى، ص 80. 111.
همان، صص 85- 81. 112. همان، ص 102. 113. همان، ص 167. 114.همان، صص 257 - 256.
115. همان، الجزء الاول، ص 164. 116. همان، الجزء الاول، ص 184. 117. در جاى ديگر
محقق توضيح ديگرى ارائه مىكند و مىگويد: زمانيكهامام يا كسى كه از طرف امام نصب
شده است عموما يا خصوصا، فردى رابراى جنگيدن با خروجكنندگان بر امام عادل دعوت كند
بر او واجبمىشود. و امتناع كردن يا به تاخيرانداختن آن گناه كبيره است.[همان،
الجزء الاول، ص 336]. 118.اهل ذمه به مسيحيان، زرتشتيان ويهوديانى گفته مىشود كه
تحتحاكميتحاكم اسلامى زندگى مىكنند و به اويك ماليات خاص به نام جزيه
مىپردازند. 119. همان،الجزء الاول ص 310. 120. همان الجزء الثالث، ص 285. 121.
همان، الجزء الثانى، ص 276. 122. همان، ص 339. 123. لفظ سلطان در اينجا با توجه به
نظرات محقق در مورد حكام جور وعدم ولايت آنها، منحصر به حاكم يعنى فقيه اماميه
مىباشد. و در اينمسئله رازى وجود دارد و آن اينكه محقق حاكم شرع و سلطان را
يكىمىداند وگرنه دليلى ندارد كه در همه موارد حاكم را ذكر كند و در اينيك مورد
سلطان را. و اين به خاطر شرايط تقيه است. 124. همان، الجزءالثالث،ص 12. 125. ظهار:
مردى زن خود را تشبيه كند به پشت زنى كهازدواج با او حرام است. (مادر- خواهر-
دختر) 126.همان، الجزءالثالث، ص 6. 127. لعان: مردى كه زنش را به زنا متهم كرده و
زن كهآن را نفى مىكند، خود را لعنت كنند اگر دروغ بگويند. 128. همان، ص98. 129.
الحسن بن يوسف بن مطهر (علامه حلى)، مختلف الشيعة، الجزءالرابع (مؤسسة النشر
الاسلامى)، ص 464. 130. الحسن بنيوسف، تبصرة المتعلمين (تهران: اسلاميه، 1363)، ص
223. 131. الحسن بن يوسف، قواعد الاحكام، الجزء الاول (قم:منشورات الرضى، بىتا)، ص
119. و تبصرة المتعلمين، م.س.ذ. 132. قواعد الاحكام، م.س.ذ، ص 200. 133. الحسنبن
يوسف، تحرير الاحكام، المجلد الثانى (بىجا، مؤسسهآلالبيت، بىتا)، ص 180 134.
همان، ص 181. 135. الحسن بن يوسف، مختلف الشيعة، الجزء الرابع، م.س.ذ، صص 464 و463.
و تحريرالاحكام، م.س.ذ، ص . 136. همان. 137. همان (مختلف الشيعة)، 239. 138. الحسن
بنيوسف، تذكرة الفقهاء، الجزء الاول (قم:المكتبة المرتضوية، بىتا)، صص 455-454.
139. الحسن بن يوسف، مخلتف الشيعة، الجزء الثانى، م.س.ذ، ص 239. 140. همان، الجزء
الثالث، ص 232. 141. همان، ص 355. 142. همان، الجزء الخامس، م.س.ذ، ص 422. 143.
محمدباقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات، جلد 4 (قم: بىنابىتا)، صص 363- 362. 144.
على دوانى، مفاخر اسلام، جلد 4 «تهران:اميركبير، 1364)، ص441. 145. عبدالله افندى
الاصفهانى، رياض العلماء و حياض الفضلاء(قم: مكتبة آية الله المرعشى العامة، 1401
ه)، ص 456. 146. على دوانى، پيشين، ص 448- 439. 147. همان. 148. على موسوى مدرس
بهبهانى، حكيماسترآباد ميرداماد(تهران:اطلاعات، 1370)، صص 11- 10. 149. محمدحسن
النجفى، جواهر الكلام، المجلد الثانى و العشرون(دار احياء التراث العربى)، ص 156.
150. عبدالهادى حائرى، نخستين روياروييهاى انديشهگران ايران (تهران:اميركبير،
1367)، صص 328- 327. 151. محمدحسن النجفى، جواهر الكلام، المجلد الحادى و العشرون
(بيروتدار احياء التراث العربى،بىتا)ص، 397 396. 152. همان، المجلد
الاربعون،م.س.ذ، ص 18. 153. همان،المجلد الخامسعشر، ص 422. 154. همان، المجلد
الحادىعشر، ص 190 155. همان، المجلد الثانى والعشرون، ص 155. 156. مرتضى الانصارى،
المكاسب، المجلد التاسع (قم:مؤسسة دار الكتاب، 1410) ص 340. 157. همان، ص 335. 158.
همان. 159. همان، ص 330. 160. همان 161. مرتضى الانصارى، كتاب الخمس (قم: باقرى،
1415)، ص337. 162. مرتضى الانصارى، كتاب زكاة (قم: باقرى، 1415) صص 356 354.
163.احمد النراقى، عوائدالايام ( قم: مكتبة بصيرتى، 1408)، ص188. 164. محمدحسين
نائينى، تنبيه الامة و تنزيه الملة (تهران:شركتسهامى انتشار، 1358) ص 46.
165.همان. 166. محمدحسين نائينى، منيةالطالب، ص 325. 167. محمدحسين نائينى، تنبيه
الامة و تنزيه الملة، پيشين، ص 41. 168. همان، صص 48- 47. 169. همان، صص 48 و 72.
170. همان، صص 87- 86. 171. حسين الطباطبايى البروجردى، البدر الزاهر، به اهتمام
حسينعلىمنتظرى (قم: مكتبة المنتظرى، 1416.ق). 172. همان، ص 79. 173. همان، ص 78.
174. همان، ص 79.
فصلنامه حكومت اسلامى شماره 8
|