سياست‏خارجى در عصر كثرت‏گرايى

- دكتر ابراهيم متقى (1)

چكيده

تغييرات ساختارى نظام بين الملل در آخرين دهه قرن بيستم را بايد به عنوان يكى از مهمترين تحولات جهانى دانست. در دهه 1990، اينگونه تحولات ساختارى اثر خود را در سياست‏بين الملل، اقتصاد بين الملل و سياست‏خارجى كشورها بر جاى گذاشته است.

در اين روند، رقابت‏هاى سنتى ابرقدرت‏ها پايان يافته است. اما روند جديدى از مناقشات و همكارى‏ها در نظام جهانى پديدار گرديده است.

با پايان نظام دو قطبى شاهد ظهور بى ثباتى‏هاى جديدى بين كشورها و در داخل واحدهاى سياسى مى‏باشيم. اين امر جايگزين رفتارها و رقابت‏هاى پيشين بين بازيگران سياسى گرديده است. در اين دوران، استراتژى سياسى ايالات متحده بر الگوى «گسترش‏» قرار گرفته است. بر اساس اين استراتژى نيروهاى آمريكايى توان مداخله در بسيارى از حوزه‏هاى منطقه‏اى را بدست آورده و به اين ترتيب بر سياست‏خارجى رفتار بين الملل اين گونه واحدهاى سياسى تاثير بر جاى مى‏گذارد.

به اين ترتيب، سياست‏خارجى اكثر كشورها را بايد متاثر از اراده و اقدامات ساختار بين الملل، بازيگران فراملى و بازيگران فروملى دانست. اين بازيگران قدرت «دولت‏ها» را به عنوان بازيگران مستقل سياست‏بين الملل كاهش مى‏دهند.

مقدمه‏اى بر تحولات مفهومى و كاركردى سياست‏بين‏الملل

تحولات سياسى ايران با سرعت و پيچيدگى قابل ملاحظه‏اى در جريان است، طبيعى است كه در روند اين تحولات و دگرگونى‏هاى اجتماعى; نيروهاى مختلفى ايفاى نقش نمايند. اين نيروها تحت تاثير عوامل عينى و ذهنى متفاوتى قرار دارند.

برخى از تحليل گران بر نقش مؤلفه‏هاى نوين «روش شناختى Methodological » ، «معرفت‏شناختى Epistemological » ،و «هستى شناختى Ontological » تاكيد دارند. در حاليكه «نظام بين الملل International system » و روندهاى حاكم بر آن نيز به گونه‏اى اجتناب‏ناپذير بر تحولات سياسى كشورها تاثير به جاى مى‏گذارند. اين تاثيرگذارى مى‏تواند جلوه مستقيم و بدون واسطه داشته باشد و يااينكه از طريق «نهادها » و «روندهاى Process » ،نظام جهانى اعمال شود. علت اصلى تاثيرگذارى مؤلفه‏هاى ياد شده بر تحولات سياسى و سياست‏خارجى هر كشور را بايد در روند «جهانى شدن Globalization » مورد ملاحظه قرار داد.

به هر اندازه به سالهاى پايانى قرن بيستم نزديك مى‏شويم، اقتدار سياسى حكومت‏ها در اداره امور داخلى آنها كاهش مى‏يابد. به اين ترتيب شاهد فرايندى مى‏باشيم كه در راستاى آن «دولت‏هاى ملى Nation States » اقتدار سياسى خود را در عرصه داخلى از دست مى‏دهند و دراعمال سياست‏خارجى خود با محدوديت‏هاى فراگيرى روبرو مى‏شوند.

روند فوق درحالى ايجاد شده است كه در دوران بعد از جنگ سرد «پارادايم واقعگرايى Realism Paradigm » و «رهيافت كشور محور State Centric approach » كاركرد خود را از دست داده است، بر اساس مبانى تئوريك و رهيافت‏هاى واقعگرايى، «كشورها» به عنوان اصلى‏ترين بازيگران نظام بين الملل محسوب مى‏شوند. و از سوى ديگر سياست‏خارجى كشورها از حوزه سياست داخلى آنان متمايز و جدا شده مى‏باشد. (2)

اين امر به منزله آن است كه كشورها و واحدهاى سياسى در حوزه اقتدار خود از تعهد و كارآيى همه جانبه‏اى برخوردارند. از سوى ديگر قادر مى‏باشند تا الگوهاى متفاوتى در حوزه داخلى و خارجى خود اتخاذ نمايند.

در چنين شرايطى ميزان تاثيرگذارى واحدهاى سياسى در امور داخلى يكديگر محدود مى‏باشد. اين امر در دورانى كه ابزارهاى ارتباطى، ماهواره‏اى و ميان شبكه‏اى توسعه چندانى پيدا نكرده بودند; امكان پذير بود; اما در دوران انقلابات ارتباطى و عصر ميكروترونيك، روندهاى نوظهورى در عرصه رفتار واحدهاى سياسى در عرصه داخلى و سياست‏بين الملل به وجود مى‏آيد.

در چنين شرايطى، حكومتها بازيگران تمام عيارى محسوب مى‏شدند كه در عرصه بين‏المللى و داخلى از خود مختارى برخوردارند. البته پارادايم واقعگرايى داراى مفروضات مربوط به خود نيز مى‏باشد. بر اساس اين مفروضات دولت‏ها به عنوان واحدهاى عقلايى و «بازيگران خردمندى Rational actor »تلقى مى‏گردند كه رفتار خود را براى به حداكثر رساندن منافع ملى تنظيم مى‏كنند.

در شرايط موجود تامين منافع ملى بدون اتكاء به ساير بازيگران از بين رفته است. «بازى با جمع جبرى صفر Zero Sum games » از كارآيى چندانى برخوردار نمى‏باشند. بازيگرانى كه در دهه 1970 داراى تضادهاى بنيانى و آشتى‏ناپذير بودند; براساس ضرورت‏هاى دنياى جديد به «تعامل و كنش متقابل Inetraction » با يكديگر ست‏يازيده‏اند.

در تمامى اين عرصه‏ها علاوه بر بازيگران داخلى، ملى و منطقه‏اى شاهد ظهور بازيگران جهانى و نقش تعيين كننده آنان در هر گونه تعامل دو يا چند جانبه مى‏باشيم. بر اساس چنين روندهايى نيروهاى متخاصم در كنار يكديگر و دست در دست همديگر به فرآيندهايى مبادرت ورزيده‏اند كه از سودمندى چند جانبه برخوردار باشد. در اين شرايط مقولات «قدرت Power »، « صلح Peace » و «ابتكار عمل سازنده Constructive Initiation » هنوز از اعتبار قبلى برخوردارند، اما روندهاى دستيابى به قدرت و صلح دگرگون گرديده است. اين تغييرات تحت تاثير روندهاى تاثيرگذار جديد در عرصه بين‏المللى و ظهور پارادايم «فرانوگرايى PostModernism »، « فراملى‏گرايى Transnationalism » و «فرادولت گرايى PostStatism » قابل ملاحظه است. (3)

در چارچوب روند جديد، دولت‏هاى ملى از ابتكار عمل فراگير و گسترده برخوردار نيستند. آنان ناچارند اهداف و سياست‏هاى خود را با تاكيد بر روندهاى جهانى و منطقه‏اى مورد پيگيرى قرار دهند. به همين دليل است كه مقامات امريكايى اقدامات خود براى اعمال فشار عليه دولت‏هايى همانند عراق، يوگسلاوى و ليبى را موجه مى‏دانند.

استراتژى جديد امريكا تحت عنوان «گسترش دموكراسى democracy Enlargement of » شكل گرفته است. اين امر بر اقدامات فراملى مبتنى است. از سوى ديگر آنان در صددند تامبانى ارزشى نظام‏هاى دموكراتيك غربى را در ابعاد فراگير جهانى مورد پيگيرى قرار دهند. در شرايط موجود دموكراتيك‏گرايى سياسى به عنوان جلوه‏اى از نظام هژمونيك جهانى مورد توجه قرار مى‏گيرد. به هر اندازه مدرنيزاسيون و نوگرايى در جوامع بشرى و حكومت‏هاى ملى فراگيرتر شود، به همان ميزان دولت‏ها اقتدار فراگير و گسترده خود را از دست مى‏دهند.

كاهش قدرت دولت در دو بعد انجام مى‏پذيرد. از يك سو نهادهاى اجتماعى و جامعه مدنى جايگزين حوزه‏هاى عمومى قدرت حكومتى مى‏گردند و از سوى ديگر شاهد ظهور هنجارهاى الزام آور بين‏المللى براى نظام‏هاى حكومتى مى‏باشيم. در اين فرآيند حوزه اقتدار حكومت‏ها كاهش مى‏يابد و بر اساس روندهاى ايجاد شده، كثرت‏گرايى سياسى و بين‏المللى براساس مؤلفه‏هاى هستى شناسانه جديدى شكل مى‏گيرند. (4)

مبانى هستى‏شناسى جديد، زمينه‏هاى ظهور پارادايم‏هاى نوينى را در عرصه روابط بين الملل فراهم مى‏آورند. در اين روند كشورهاى فرادست و «واحدهاى مداخله گر Intrusive system » مبانى هنجارى و هستى شناسانه خود را گسترش داده و بر اساس آن گفتمان‏هاى نوين و روندهاى جديدى را فراهم مى‏آورد.

اقدامات آمريكا (در مارس، آوريل و ژوئن 1999) و در روند بحران كوزوو بر اساس مبانى گفتمانى جديد انجام پذيرفت. اين امر تاثير خود را در ماموريت‏هاى سازمان ملل متحد بر جاى گذاشته است. سازمان ملل علاوه بر وظايفى كه در چارچوب اهداف سابق خود دارا مى‏باشد، وظايف و مسؤوليت‏هاى جديدى را در دستور كار خود قرار داده است. بر اساس منشور ملل متحد، اصلى‏ترين وظيفه سازمان ملل و شوراى امنيت را بايد حفظ صلح بين الملل دانست. اين وظيفه در دوران نظام دو قطبى از طريق «مديريت‏بحران‏»، «اعزام نيرو» و «مداخلات ويژه‏» انجام مى‏پذيرفت. در دوران جديد; «صلح بين المللى‏» مفهوم گسترده و فراگيرترى پيدا نموده است. هر گونه مناقشه درون ساختارى كشورها نيز مورد توجه اركان سازمان ملل قرار مى‏گيرد. بحران‏هاى قومى، نژادى و مذهبى اگر با سركوب شديد همراه باشد به عنوان اقدامى جهت‏به مخاطره افتادن صلح جهانى تلقى مى‏شود. بنابراين شوراى امنيت‏سازمان ملل به خود اجازه مى‏دهد تا در اين بحران‏ها مداخله كند.

اين روند، نقش و مسؤوليت‏بين المللى آمريكا را نيز افزايش داده است. مقامات آمريكايى توان نظامى اين كشور را به عنوان بازوى اجرايى سازمان ملل قرار داده و بر اين اساس نسبت‏به تحولات درون ساختارى كشورها مداخله مى‏كند. در همين راستا وزارت امور خارجه آمريكا در 12 جولاى 1999 نسبت‏به روند حوادث در ايران هشدار داد. سخنگوى وزارت امور خارجه آمريكا از دولت ايران درخواست نمود تا در مقابل خواسته‏هاى دموكراتيك دانشجويان از بكارگيرى ابزارهاى خشونت‏خوددارى نمايد.

اين امر مبتنى بر روندى است كه در مؤلفه‏هاى سيستم بين الملل و بويژه در دوران بعد از جنگ سرد ايجاد شده است. بيان چنين مواضعى از سوى آمريكا نشان مى‏دهد كه دولت‏ها به عنوان تنها بازيگران سياست‏بين الملل و سياست داخلى خود محسوب نمى‏شوند. نهادهاى بين‏المللى و جهت‏گيرى‏هاى نوين آنان نيز حكايت از كثرت‏گرايى فراملى گرايانه دارد.

البته در روند جديد هنوز رهيافت‏هاى «قدرت محور» كاركرد خود را دارا مى‏باشد. اما مفهوم «قدرت‏» فراتر از توانايى‏هاى نظامى و دفاعى كشورها مى‏باشد. زيرا مؤلفه‏هاى ايجاد قدرت نيز تكثر يافته و با نهادهاى بين‏المللى و روندهاى جديد جامعه جهانى پيوند خورده است. در اين شرايط، بكارگيرى سياست‏هاى انزوا گرايانه و يا الگوهاى ضدهنجارى در سيستم بين‏المللى كاركرد چندانى نداشته و به عنوان منبع قدرت ملى محسوب نمى‏گردد.

در شرايط موجود «قدرت ملى‏» كشورها تابعى از قابليتهاى درونى و نوع رفتار همكارى جويانه آنان با ساير نهادها و «بازيگران دولتى، غير دولتى و فرادولتى governmental andTransgovermental Actor Governmental, Non » مى‏باشد.

نظريه گفتگوى تمدن‏ها نيز حاصل چنين شرايطى مى‏باشد. هر چند كه به لحاظ هستى‏شناسى، نظريه «برخورد تمدن‏ها The Clash Of Civilization » را مى‏توان ادامه رهيافت‏هاى قدرت محور دانست. اما به لحاظ «شناخت‏شناسى Epistemology »تفاوت چندانى با گفتگوى تمدن‏ها دارا نمى‏باشد.

هر دوى آنها بر «تعامل‏» تاكيد دارند، و از سوى ديگر هر گونه گفتمانى بدون مناسبات قدرت انجام نمى‏گيرد «ميشل فوكر» كه از واضعان مكتب گفتمانى محسوب مى‏شود نيز بر اين اعتقاد است كه هر گونه گفتمانى بر اساس روابط قدرت بين بازيگران مى‏باشد، زيرا گفتگو در شرايط خنثى انجام نمى‏پذيرد.

هر بازيگرى در صدد است تا از طريق گفتگو، اراده معطوف به قدرت، اهداف خود را با بهره‏گيرى مناسب از پديده‏هاى محيطى و ابزارى تامين نمايد. (5)

بر اين اساس سياست‏خارجى كشورها هنوز معطوف به قدرت بوده و نتايج‏حاصله از رفتار بين‏المللى بر اساس بنيان‏هاى قدرت ملى آن واحد سياسى شكل مى‏گيرد. اما قدرت در گفتمان جديد روابط بين الملل، صرفا در اختيار واحدهاى سياسى و دولت‏هاى ملى قرار ندارد.

در شرايط موجود، «قدرت‏» همانند بازيگران سياست‏بين الملل و سياست داخلى كشورها، تكثر يافته است. در نتيجه اين فرآيند، كثرت روابط بين نيروها ايجاد گرديده است. به همين دليل است كه جايگاه و نقش دولت‏ها كاهش يافته و پيچيدگى‏هاى سياست‏خارجى افزايش يافته است.

در چنين شرايطى، سياست‏خارجى يك كشور صرفا از طريق سخنگوى وزارت امور خارجه يا ساير مقامات رسمى اعلام نمى‏شود. بسيارى ديگر از بازيگران، حوادث اجتماعى و رويدادهاى منطقه‏اى و بين‏المللى بر روند سياست‏خارجى كشورها تاثير بر جاى مى‏گذارند. در اين مقاله روند تحول مفهومى و كاركردى سياست‏خارجى به بحث گذاشته مى‏شود و در تداوم آن مى‏توان مؤلفه‏هاى ساختارى و بين‏المللى تاثيرگذار بر الگو و روندهاى سياست‏خارجى را مورد مطالعه قرار داد.

مفهوم و مؤلفه‏هاى سياست‏خارجى

مفهوم سياست‏خارجى دلالت‏بر «تنظيم Formulation »، «اجرا Implementation »، « تخمين و برآورد» اهداف و انتخاب‏هاى يك كشور دارد كه در قلمرو جغرافيايى، سياسى و ساختارى مشخصى قرار گرفته باشد. اين اهداف و الگوها توسط مقامات مسؤول، سياستگزاران و بسيارى از نهادهاى اجتماعى و سياسى مورد پيگيرى قرار مى‏گيرد.

در روند اجراى سياست‏خارجى، مقامات مسؤول در هر «دولت ملى Nation State »،براى تعقيب و تحقق مصالح خويش و نظام سياسى، تعاملاتى را با ساير واحدهاى سياسى به انجام مى‏رسانند، اين تعاملات ممكن است جلوه‏هاى «همكارى جويانه Co-operative » يا «خصمانه و مناقشه‏آميز Conflictual »داشته باشد.

تعاملات ياد شده اگر جلوه خود آگاه داشته باشد بر اساس «ديالوگ Dialogue » يا «برخورد Clash » نمايان مى‏شود، در حالى كه اگر جلوه‏هاى ناخودآگاه داشته باشد، در آن شرايط، تعاملات ايجاد شده در «روند ديالكتيكى Dialectical Process » واقع مى‏گردد. در اين صورت نتايج‏حاصل در بستر زمان و در دورانى طولانى مدت ايجاد مى‏گردد. (6)

بر اين اساس دستگاه ديپلماتيك هر كشور وظيفه دارد تا زمينه‏هاى «همكارى‏» و «مناقشه Conflict »را در مناطق مختلف جهان مورد بررسى قرار دهد. سفارتخانه هر يك از كشورها وظايف و فعاليت‏هاى خود را بايد بر اين اساس تنظيم نمايند. زيرا روابط بين الملل و همچنين سياست‏بين الملل تابعى از «صلح‏» و «جنگ‏» مى‏باشد.

در نتيجه سياست‏خارجى و ابزارهاى تحقق آن بايد روندهايى را در پيش گيرند تا از يك سد زمينه‏هاى وقوع مناقشه، ستيزش، برخورد و همكارى را از طرق گوناگون مورد بررسى قرار دهند و از طرف ديگر روش هايى را در پيش گيرند تا «ديالكتيك سياست‏خارجى‏» به «ديالوگ سياست‏خارجى‏» تبديل گرديده و «برخوردها Clashes » جاى خود را به «مصالحه و سازگارى Consolidation » دهد.

تعامل كشورها در عرصه سياست‏خارجى با هر شكل و در هر روندى كه انجام پذيرد; در راستاى اهداف و منافع ملى آنان تنظيم گرديده است. طبيعى است كه اگر «اهداف Goals » و اولويت‏هاى «منافع ملى National Interests » تغيير يابد، روندهاى سياست‏خارجى كشورها نيز دگرگون خواهد شد.

بر اساس چگونگى شكل‏گيرى تعاملات سياست‏خارجى و نوع كنش متقابل بازيگران در عرصه سياست‏بين الملل، «الگوهاى رفتارى Pattern of Behavior » كشورها از يكديگر متمايز مى‏گردد. الگوهاى رفتارى بيان كننده اهداف، ابزارها و منافع ملى كشورها در عرصه سياست‏خارجى مى‏باشد. اگر بر اساس تغييرات درون ساختى و يا بين‏المللى، اهداف و منافع ملى واحدهاى سياسى تغيير يابد; در آن صورت الگوهاى رفتارى آنان نيز دگرگون خواهد شد.

چنين دگرگونى‏هايى در روندهاى سياست‏خارجى بسيارى از كشورها قابل مشاهده مى‏باشد. اين امر ناشى از ظهور برخى از تغييرات بنيادين در «محيط Environment »و روندهاى سياست‏خارجى مى‏باشد. بطور مثال روندهاى سياست‏خارجى كشورها در دوران جنگ سرد بر اساس «مديريت‏بحران Management of Crisis »بين قدرت‏هاى بزرگ انجام مى‏پذيرفت. در حاليكه شوراى امنيت‏سازمان ملل متحد، نقش فراگيرترى را در دوران بعد از جنگ سرد عهده‏دار شده است. البته اين شورا نيز تحت تاثير اراده سياسى ايالات متحده ايفاى نقش مى‏كند. بحران‏هاى سومالى، هاييتى، عراق، بوسنى، كوزوو نشان داد كه آمريكا با چه مكانيسمى بر تحولات و بحران‏هاى منطقه‏اى تاثيرگذار بوده است.

سياست‏خارجى كشورها با هر روند و ابزارى كه انجام پذيرد، به عنوان بخشى از كنش و رفتار واحدهاى سياسى تلقى مى‏شود. اين امر توسط مقامات مسؤول، نهادها و بنيان‏هاى نسبتا پايدار كشورها تنظيم مى‏گردد و در روند نسبتا مشخصى به مرحله اجرا در مى‏آيد.

در اين روند، سياستگزاران خارجى واحدهاى سياسى اگر چه داراى نقش تعيين كننده‏اى مى‏باشند; اما در تنظيم رفتار خارجى كشورشان از استقلال عمل گسترده برخوردار نمى‏باشند.

به هر اندازه ميزان وابستگى كشورها به يكديگر افزايش پيدا كند و از سوى ديگر وابستگى متقابل در واحدهاى سياسى ظهور يابد; سطح استقلال بازيگران داخلى در تنظيم و اجراى سياست‏خارجى كشورشان كاهش خواهد يافت.

در راستاى چنين روندى، «تجانس‏» و «تمايز» واحدهاى سياسى بر اساس مبانى و الگوهاى سياسى كهن مورد توجه و ارزيابى قرار نخواهد گرفت. زيرا نوع، ماهيت و رفتار بازيگران در عرصه بين‏المللى دچار تغييرات و دگرگونى‏هاى ساختى و كاركردى گرديده است.

انديشه‏هاى پست مدرن و فرانوگرايى در شكل‏گيرى اين وضعيت نقش قابل توجهى را ايفا كرده‏اند. هر چند قبل از اين دوران تاريخى «هربرت اسپنسر»، در كتاب خود تحت عنوان «اصول جامعه‏شناسى‏» قانون مورد نظر خود در مورد تحولات اجتماعى و هنجارها را بيان داشت; اما بعد از اين مقطع تاريخى، ساير انديشمندان از مبانى نظرى و فلسفى «اسپنسر» در حوزه‏هاى تحول تاريخى جوامع و تحول رفتارها در عرصه سياست‏بين الملل بهره‏مند گرديدند.

«تجانس‏» و «تمايز» واحدهاى سياسى در روندهاى سيكلى و سينوسى در حال ظهور، بازسازى و دگرگونى مى‏باشد. اين فرآيند از يك سو وابستگى متقابل كشورها را افزايش مى‏دهد و از سوى ديگر تمايزات درون ساختارى آنان را نسبت‏به گذشته، و بويژه در مقايسه با دوران جنگ سرد افزايش خواهد داد.

در دوران نظام دو قطبى، مدل‏هاى رفتارى كشورها از «تجانس و عدم تمايز» بيشترى در مقياس با دوران بعد از جنگ سرد برخوردار بوده است. اين امر منجر به ثبات و پايدارى بلوك‏هاى قدرت و اتحاديه‏ها گرديده بود. هيت‏سياست‏خارجى كشورها در اين دوران تاريخى مبتنى بر «همبستگى‏هاى بلوكى‏» تنظيم مى‏گرديد. درنتيجه كشورها بخشى از اراده سياسى و اقتدار بين‏المللى خود را به بلوك‏ها و اتحاديه‏ها تفويض مى‏كردند.

به اين ترتيب بايد تاكيد داشت كه سياست‏خارجى هر كشور علاوه بر مؤلفه‏هاى درون سازمانى، متناسب با شرايط داخلى و بين‏المللى دچار دگرگونى مى‏شود. دگرگونى در ساختار نظام بين‏المللى و همچنين تغييراتى كه در نقش ملى كشورها ايجاد شده، بر رفتار سياست‏خارجى و مؤلفه‏هاى الگويى، معرفتى و رفتارى آن تاثير بر جاى مى‏گذارد. بطور كلى:

«سياست‏خارجى هر كشور براى نظام سياسى داخلى و ساير بازيگران داراى شاخص‏هايى مى‏باشد كه به عنوان اصول راهنما در رفتارهاى بين‏المللى تلقى مى‏گردد. بر اساس اين شاخص‏ها، دستگاه‏ها و ابزارهاى سياست‏خارجى كشورها در عرصه سياست‏خارجى آنان متفاوت مى‏باشد، اما به دليل آنكه بر مسايل و رفتار ساير واحدهاى سياسى تاثير بر جاى مى‏گذارند با يكديگر تشابه دارند». (7)

بكارگيرى چنين الگوها و آموزه هايى مى‏تواند زمينه بهره‏گيرى مؤثر ساختارهاى سياست‏خارجى كشورمان در انجام وظايف ديپلماتيك را فراهم آورد. زيرا حوزه‏هاى «مناقشه‏» و «همكارى‏» با منافع و امنيت ملى تمامى واحدهاى سياسى مربوط مى‏شود. به همين دليل است كه سياست‏خارجى در حوزه «سياست‏هاى بنيانى HardPolitic » يك كشور قرار مى‏گيرد. وقوف كلى و فراگير بر نشانه‏هاى رفتارى ساير واحدهاى سياسى مى‏تواند زمينه‏هاى دفاع ملى و واكنش متقابل در برابر تهديدات را فراهم آورد. براى مثال وقتى از تهاجم مرزى تركيه به مناطق مرزى ايران (در 18 جولاى 1999) صحبت‏به عمل مى‏آيد، بايد رفتار آن كشور را نسبت‏به امنيت ملى ايران تهديد كننده تلقى نمود. نوع واكنش ايران (متناسب با سطح قدرت ملى‏اش) با نوع تهديدات انجام شده همگونى و هماهنگى دارد.

اين امر بيان كننده آنست كه نوع رفتار سياست‏خارجى يك واحد سياسى، تاثيراتى را بر اقدامات و مواضع ساير كشورها ايجاد مى‏كند. به عبارت ديگر واكنش ساير كشورها به عنوان عكس العملى محسوب مى‏شود كه مواضع و اقدامات عملى ساير واحدها، ايجاد كننده آن مى‏باشند.

همان گونه كه مشاهده مى‏شود; بازتاب و نتايج‏سياست‏خارجى كشورها، فراتر از حوزه داخلى و گسترده‏تر از «متغيرهاى الگويى Pattern variables » مورد نظر واحدهاى سياسى مى‏باشد. زيرا ثهر گونه تصميمى كه اتخاذ مى‏شود و هر گونه روش كه بكار گرفته مى‏شود از سوى ساير بازيگران با واكنش متقابل روبرو مى‏شود.

نتايج‏حاصل از بكارگيرى شيوه‏اى خاص در رفتار سياست‏خارجى، صرفا بعد از پايان مرحله‏اى تعامل كشورها و ساير بازيگران مشخص مى‏شود. ممكن است تجاوز مرزى تركيه به ايران، نتايج مؤثرى را در عرصه رفتار منطقه‏اى براى آن كشور ايجاد نمايد. و يا اينكه ممكن است موقعيت تجارى و اقتصادى تركيه را در ايران دچار تزلزل نمايد. نتايج‏حاصله بستگى به چگونگى حمايت و اقدامات ساير بازيگران در برخود با حادثه و يا موضوعى خاص دارد.

براى بررسى نتايج هر گونه رفتار و الگوى سياست‏خارجى، بايد به عكس العمل ساير بازيگران و همچنين مؤلفه‏هاى ساختارى نظام بين الملل توجه داشت. كشورهايى كه در حل موضوعات داخلى و مسايل مبتلا به خود داراى بحران، سردرگمى و يا ستيزش درون ساختى مى‏باشند ; توان محدودترى براى حل اقتدارآميز مشكلات سياست‏خارجى از خود نمايان مى‏سازند.

زيرا اصلى‏ترين نياز كشورها ايجاد «پيوستگى ساختارى Structural Cohesion »بوده و اين امر بسيارى از منافع ديگر واحدهاى سياسى را تحت تاثير خود قرار مى‏دهد. در اين شرايط واحدهاى سياسى ريسك كمترى براى مقابله با تهديدات بين‏المللى و منطقه‏اى به انجام مى‏رسانند.

به عبارت ديگر بالابودن فشار خارجى و يا محدود بودن توان داخلى براى مقابله با فشارهاى وارده، منجر به مصلحت‏گرايى در عرصه سياست‏خارجى مى‏شود. زيرا براى تحقق اهداف و منافع ملى، علاوه بر آمادگى‏هاى ساختارى بايد ريسك مقابله با واحدهاى تهديد كننده را پذيرفت. بدون پذيرش خطرات ناشى از تهديد ساير بازيگران، نمى‏توان حداقل منافع ملى كشور را تامين نمود. اين امر ناشى از پيچيدگى‏هاى سياست‏خارجى مى‏باشد. زيرا در روند شكل‏گيرى هر گونه بحرانى در عرصه منطقه‏اى و بين‏المللى:

«كنش‏ها و مواضع يك دولت، مرزهاى داخلى را در هم مى‏نوردد و خود را با شبكه‏اى درهم تنيده از روابط و الگوهاى رفتارى كلان مرتبط مى‏كند. در اين شرايط سياست‏خارجى هر كشور صرفا به عنوان يكى از ورودى‏هاى ياست‏بين‏المللى تلقى گرديده و به همان گونه‏اى كه روند كلى نظام جهانى و رفتار منطقه‏اى راتحت تاثير قرار مى‏دهد از واكنش كشورهاى ديگر نيز به گونه‏اى متقابل تاثير مى‏پذيرد». (8)

روند فوق نشان مى‏دهد كه سياست‏خارجى مقوله‏اى مجزا و منفك از ساير حوزه‏هاى ساختارى محيطى و بين‏المللى نمى‏باشد. از اينرو مطالعه سياست‏خارجى در خلاء انجام نمى‏پذيرد. به همانگونه‏اى كه هر واحد سياسى با تصميمات و رفتار خود درصدد برمى آيد تا محيط اطرافش را تحت تاثير قرار دهد; به همان صورت اقدام و عملكرد واحدهاى ديگر مى‏تواند روندهاى سياست‏خارجى و اهداف ملى آنان را تحت تاثير قرار دهد. بنابراين سياست‏خارجى صرفا بر اساس اهداف و تمايلات يك كشور شكل نمى‏گيرد. بلكه نوع تعامل آنها و واكنش ساير واحدهاى سياسى است كه نتيجه يك فرايند را مشخص مى‏سازد.

بر اساس «الگوى بازيگر خردمند Rational Actor Model »تصميم گيران سياست‏خارجى واحدهاى سياسى بايد اين احساس را داشته باشند كه واحدهاى سياسى ديگر نيز رفتار خود را بر اساس به حداكثر رساندن منافع ملى تنظيم خواهند كرد. بر اين اساس عرصه سياست‏بين‏المللى

را بايد محيطى دانست كه سياست‏خارجى كشورها در آن تعديل گرديده و «منافع ملى‏» آنان نيز متوازن خواهد شد.

با توجه به موارد و موضوعات ياد شده در باب سياست‏خارجى مى‏توان به اين جمعبندى رسيد كه سياست‏خارجى صرفا امرى داخلى و يا خارجى نمى‏باشد. تصميم گيران هر واحد سياسى بايد به هر دو محيط و عرصه داخلى و خارجى توجه داشته باشند.

كشورهايى كه داراى مشكلات داخلى هستند، كمتر به حوزه‏هاى بين‏المللى گرايش دارند. مگر اينكه خواسته باشند بحران داخلى خود را به عرصه‏هاى جديدى منتقل نمايند.

اصل «انتقال بحران‏ها Transition of Crisis » عموما مورد استفاده كشورهايى قرار مى‏گيرد كه از «نظام سياسى اقتدارگرا» و «قدرت ملى فراگير» برخوردارند. دو جزء ياد شده در روند انتقال بحران داخلى به عرصه بين‏المللى امرى ضرورى تلقى مى‏شود. زيرا بدون استفاده مؤثر از قدرت ملى، كشورها نمى‏توانند اهداف سياست‏خارجى خود را تامين نمايند.

نكته قابل توجه در روند سياست‏خارجى كشورها در اين است كه بايد از قدرت ملى خود صرفا در شرايطى بهره‏مند گردند كه نسبت‏به بازتاب و مخاطرات آن وقوف داشته باشند. زيرا:

«حكومت‏ها در سياست‏خارجى خود به هر دو محيط داخلى و خارجى توجه دارند. بنابراين ضرورت ايجاب مى‏كند كه در مطالعه سياست‏خارجى به ساختار نهادهايى كه اين وظيفه را به عهده دارند; توجه كنيم. همچنين به لحاظ آنكه تمامى محيط داخلى كشورها نيز مورد عنايت‏سياستگزاران مى‏باشد; لازم است پويش‏هاى سياسى مؤثر در جامعه هم مورد توجه قرار گيرد». (9)

اگر جامعه بين‏الملل و يا ساختارهاى داخلى يك كشور آمادگى انجام برخى از اقدامات در عرصه سياست‏خارجى را نداشته باشند; در آن شرايط اقدام انجام شده توسط تصميم گيران و مجريان سياست امنيتى و خارجى يك كشور نتايج مؤثرى را ايجاد نخواهد كرد.

بطور مثال نظام منطقه‏اى و جامعه بين‏الملل با اقدامات نظامى عراق عليه جمهورى اسلامى ايران موافق بود. به همين دليل آن كشور توانست موجوديت‏خود را بعد از تهاجم به ايران حفظ نمايد. در حاليكه مؤلفه‏هاى ياد شده در حمله نظامى عراق به كويت مخالف بودند.

شكل‏گيرى جنگ دوم خليج فارس و شكست نيروهاى عراقى در فوريه 1991 را بايد به عنوان نتايج ناشى از عدم درك قانونمند زمامداران عراق نسبت‏به محيط منطقه‏اى و در روند تهاجم آن كشور به كويت دانست.

جنگ دوم خليج فارس، روند جديدى در عرصه سياستگزارى خارجى ارائه داد. اين جنگ نشان داد كه كشورهاى جهان سوم و واحدهايى كه در حوزه «كشورهاى منطقه‏اى Regional States » قرار مى‏گيرند; صرفا در شرايطى مى‏توانند الگوهاى موازنه محيطى را دگرگون نمايند كه سطحى خاص از اجماع بين‏المللى براى آنان ايجاد شده باشد.

منازعات ماه جولاى 1999 كشورهاى هند و پاكستان نشان داد كه هسته‏اى شدن نيز نمى‏تواند تاثير چندانى در معادله قدرت در رفتار منطقه‏اى واحدها بر جاى گذارد. زيرا براى ايفاء نقش برتر منطقه‏اى ناچار خواهند بود تا الگوهاى رفتارى در سياست‏بين الملل و همچنين واكنش ساير بازيگران; بويژه قدرت‏هاى بزرگ را درك نمايند.

پيوستگى‏هاى سياست‏خارجى و سياست‏بين الملل

توسعه نظام بين الملل در دهه‏هاى 1970 و 1980 نشان از تحولات ساختارى در عرصه سياست‏بين الملل داشت. انقلاب ميكروترونيك، تحولات ماهواره‏اى و گسترش ابزارهاى ارتباط جمعى داخلى و بين‏المللى بر سطح قدرت ملى واحدهاى بزرگ و ابرقدرت‏ها تاثيرات مستقيمى بر جاى گذاشت. در نتيجه اين فرآيند، حوزه اقتدار دولت‏ها كاهش يافت و به موازات «جامعه سياسى دولت محور» «جامعه مدنى مردم محور» ظهور گسترش يابنده‏اى پيدا نمود.

تجانس سياسى بين كشورها و گروه‏هاى اجتماعى كاهش يافت و در نتيجه اين فرآيند، «تمايز Diffentiation » بين واحدهاى سياسى، منافع ملى، منافع بلوك‏ها مشخص‏تر از قبل گرديد. عده‏اى بر اين اعتقاد هستند كه بحران‏هاى سياسى و اغتشاشات ايجاد شده در سالهاى دهه 1990 ناشى از كاهش تجانس ساختارى و ايجاد تمايز بين منافع ملى كشورها مى‏باشد. اين امر در دوران‏هايى كه نظام بين الملل دچار دگرگونى ساختارى مى‏شود; عينيت‏بيشترى پيدا مى‏كند. (10)

بر اساس تحولات ساختارى در نظام بين الملل، نقش نئورئاليست‏ها در تبيين حوادث و موضوعات بيش از گذشته برجسته مى‏گردد. آنان بر اين اعتقاد هستند كه سياست‏خارجى در خلاء شكل نمى‏گيرد. از سوى ديگر حوزه منافع ملى واحدهاى سياسى اگر چه در تضاد با يكديگر قرار دارند، اما نيروهاى هماهنگ كننده جهانى نيز در حال گسترش هستند.

وابستگى متقابل بين كشورها منجر به افزايش «منافع متقابل‏» بين واحدهاى سياسى خواهد شد. كشورهايى كه از قدرت فراگيرترى برخوردارند; به همان اندازه كشورهاى كوچكتر داراى ضربه پذيرى هستند. موج‏هايى كه در دهه 1980 ايجاد شدند; واقعيت‏هاى عينى «جهان سياست Politics World »را به نمايش گذاردند.

رشد كيفى گروه‏ها و جنبش‏هاى مذهبى در دهه 1980 صرفا مربوط به خاورميانه و يا جمهورى اسلامى ايران نبود. مذهب‏گرايى به عنوان واكنشى نسبت‏به هنجارهاى پوزيتويستى و انعطاف‏ناپذير گذشته بود. موج مذهب‏گرايى عليه سياست‏هاى رسمى جهانى بود.

مذهب توانست‏بر فراز تمدن‏ها و ايدئولوژى‏هاى مرسوم ايفاى نقش نمايد. (11) به همين دليل جهان غرب و مبانى انديشه اثبات گرا كه همه چيز را در چارچوب معادلات ثابت مورد تحليل قرار مى‏داد با ماهيت و كاركرد انقلاب اسلامى در عرصه سياست‏بين‏الملل به خصومت و ستيزش برخاستند. مذهب داعيه‏هاى جديدى را در انتقاد به ناكارايى جهان مدرن و مدرنيسم تمدنى ابراز داشت. اقبال اسطوره‏هاى دينى صرفا مربوط به عرصه‏هاى سنتى و جوامعى كه كمتر دستخوش دگرگونى گرديده بودند، نبود.

كشورهاى اروپايى و حتى ايالات متحده آمريكا كه مظهر مدرنيسم غربى محسوب مى‏شدند، موج جديد مذهب‏گرايى را در خود احساس نمودند. گروه «اكثريت اخلاقى Moral Majority »نقش قابل توجهى در پيروزى ريگان در انتخابات رياست جمهورى سال 1984 ايفا نمود. بعد از آن گروهى تحت عنوان «ميليشياى مسيح‏» در آمريكا ظهور يافتند.

در چنين شرايطى بود كه امام خمينى‏قدس سره نامه تاريخى خود را به گورباچف ارسال نمودند. در اين نامه بر هنجارهاى مذهبى تاكيد شده بود واين امر به عنوان تنها راه نجات شورورى تلقى مى‏شد. جنبش‏هاى مذهبى به همراه راديكاليسم دينى بنيان‏هاى ساختارى نظام بين الملل را به لرزش درآوردند. ستيزه‏جويى‏هاى اسلام سياسى در شتاب گرفتن روندهاى ضد ساختارى و ضد هنجارى مؤثر بوده‏اند. در دهه 1980 اسلام سياسى كه در دهه 1970 حيات دوباره‏اى پيدا كرده بود، داعيه سياست‏هاى جهانى داشت. به همين دليل ايران به عنوان مركزى براى صدور انقلاب تلقى مى‏شد.

ساير روندهاى ضد سياست جهانى كه مغاير با ساختار دو قطبى در نظام بين الملل بود نيز بتدريج نمايان شد. «قوم‏گرايى Ethnicism »، «محلى‏گرايى Localism »، «فعاليت گروه‏هاى شبه دولتى Para governmental groups »، «قبيله‏گرايى Tribalization » رشد قابل توجهى پيدا نمودند. طبيعى بود كه در چنين شرايط و محيطى «سياست‏هاى فراملى Politics Transnational » اعتبار بيشترى پيدا نمايند.

اين روند در نقطه مقابل الگوهاى سنتى در رفتار بين‏المللى و سياست‏خارجى كشورها قرار داشت. در اين شرايط ظهور بازيگران جديد، قواعد بازى را دگرگون مى‏سازد. در نتيجه اين فرآيند، زمينه محيطى و ساختارى براى دگرگونى در سيستم بين الملل فراهم مى‏شود. طبيعى است كه در اين دوران سياست‏خارجى كشورها دچار دگرگونى گردد و روندهاى جديدى جايگزين مدل‏هاى رفتارى قبلى در حوزه ساختارى نظام بين الملل و سياست‏هاى منطقه‏اى گردند. اين امر را بايد بازتاب دگرگونى و تغيير در توزيع قدرت نظام جهانى، الگوهاى جديد رفتارى و تغيير در ماهيت قدرت سياسى كشورها دانست.

«كنت والتز» كه از واقعگرايان ساختار گرا در سياست‏بين الملل مى‏باشد، تاثير روندهاى نوظهور محيطى بر ياست‏خارجى واحدهاى سياسى و مؤلفه‏هاى ساختارى نظام بين الملل را در يك مجموعه بهم پيوسته مورد تحليل قرار مى‏دهد. «والتز» بر اين امر تاكيد دارد كه:

«بدون توجه به كاركرد متقابل اجزاء سيستم بين الملل (از جمله بازيگران، روندهاى سياست‏خارجى، شكل و شيوه تعامل و هنجارهاى مسلط در روابط)، نمى‏توان سياست‏خارجى كشورها را مورد تحليل قرار داد. مفهوم ساختار در نظام بين الملل بر اساس اين واقعيت تبيين گرديده است كه واحدهاى سياسى بر اساس قانونمندى و شاخص‏هايى كه دارند در كنار يكديگر قرار گرفته‏اند و بر اين اساس اهداف خود را مورد پيگيرى قرار مى‏دهند. تغيير در اهداف، رفتار و الگوهاى هر بازيگر بر نتايج تعامل و كنش متقابل بازيگران تاثيراتى را بر جاى گذاشته كه نتايج آنرا مى‏توان در روند سياست‏خارجى كشورها مشاهده نمود». (12)

شواهد موجود نشان مى‏دهد كه روندهاى جديد در سياست‏خارجى كشورها ناشى از تغيير تدريجى در اهداف بازيگران بين‏المللى، ماهيت‏بازيگران و همچنين شكل و شيوه تعامل آنان با ساير بازيگران مى‏باشد، نظريه پردازانى از جمله «جان برتون‏» «مدل تار عنكبوتى Cobweb Model » را براى تبيين ظهور بازيگران جديد در جامعه جهانى ارائه داده است. در اين شرايط سياست‏خارجى واحدهاى سياسى با تاكيد بر اقدامات اين بازيگران مفهوم فراگير و عينى‏ترى پيدا مى‏كند.

«ريچارد منسباخ‏» نيز بخشى اعظم و اساسى بررسى‏هاى خود در حوزه سياست‏خارجى را به فعاليت و اقدامات «بازيگران غير دولتى Non-governmental Actors »و «بازيگران فراملى Trans National Actors » اختصاص داده‏اند. مطالعات ياد شده بر اين امر تاكيد دارند كه بتدريج نقش بازيگران فراملى در تعاملات بين‏المللى افزايش يافته است.

اين نويسندگان با استفاده از مطالب منتشره در روزنامه «نيويورك تايمز» به عنوان منعكس كننده وقايع مهم بين‏المللى به اين نتيجه رسيدند كه بيش از يك سوم كليه فعاليت‏هاى بين‏المللى منحصرا بين بازيگران غير دولتى مثل شركت‏هاى چندمليتى، (گروه‏هاى قومى، جنبش‏هاى مذهبى راديكال) و سازمان‏هاى تروريستى صورت مى‏گيرد. بعلاوه بيش از 50 درصد كليه فعاليت‏هاى بين‏المللى را تعاملات بازيگران غير دولتى و دولت‏هاى ملى تشكيل مى‏دهند... در مدل تار عنكبوتى (جان برتون) دولت‏هاى ملى شناخته شده و بويژه قدرت‏هاى بزرگ، بازهم بازيگران بين‏المللى بسيار مهمى تلقى مى‏شوند ولى ديگر يگانه بازيگران بين‏المللى به حساب نمى‏آيند. با اتخاذ مدل تار عنكبوتى براى نظام بين الملل، مدل‏هايى مثل توازن قدرت، نظام دو قطبى و نظام حق وتوى واحدها عمدتا بى اعتبار مى‏گردند. (13)

بر اين اساس سياست‏بين‏المللى را نمى‏توان صرفا ناشى از اراده يك دولت قدرتمند و يا اهداف منطقه‏اى ابرقدرت‏ها دانست. ساختار گرايان بر اين امر تاكيد دراند كه نيروهاى در حال تعامل واحدهاى سياسى (و حتى قدرت‏هاى بزرگ) به گونه‏اى بر يكديگر تاثير بر جاى مى‏گذارند كه اهداف اوليه هر كشور در حوزه سياست‏خارجى را دگرگون نمايند. به اين ترتيب هر كشورى به تمامى نيازها، ضرورت‏ها و اهداف سياست‏خارجى خود دست پيدا نمى‏كند. بلكه اين اهداف با بسيارى از ضرورت‏ها و مصالح بين‏المللى ساير كشورها تركيب شده و سنتز جديدى را ايجاد مى‏كنند.

مؤلفه‏هاى ياد شده در كانون تفكر و مبانى تحليلى «نو واقع گرايان Neorealists » قرار دارد. آنها بر اين اعتقادند كه سيستم بين الملل بخصوص شاخص‏هاى ساختارى آن، رفتار خارجى كشورها را تعديل و تصحيح مى‏كند. بنابراين اهداف و اقدامات يك قدرت بزرگ از جمله ايالات متحده آمريكا نمى‏تواند به تنهايى بر روندهاى سياست‏بين الملل تاثير بر جاى گذارد.

به اين ترتيب واقع گرايان جديد با سيستم گرايان و نظريه پردازان سيستميك به جمعبندى نسبتا مشترك و همگونى دست مى‏يابند. زيرا در تعامل ميان «جزء» (سياست‏خارجى هر يك از كشورها) و «كل‏» (سياست‏بين الملل) عناصر و شاخص‏هاى كلان نقش تعيين كننده‏ترى را دارا مى‏باشند. از سوى ديگر در نگرش سيستميك به روابط بين الملل، كل چيزى بيش از حاصل جمع اجزاء مى‏باشد. نيروى حاصل از تعامل واحدها با يكديگر، ايجاد كننده مابه التفاوت حاصله مى‏باشد، بر اين اساس:

«ساختار نظام بين الملل، به انحاء مختلفى بر سياست‏خارجى هر يك از كشورها تاثير بر جاى مى‏گذارد. در اين روند نيروهايى در كنش متقابل بازيگران آزاد مى‏گردند كه در بدو تعامل هيچگونه اثر و تحليلى از آنها وجود ندارد. بنابراين سياست‏بين‏الملل را بايد با توجه به تمامى فعل و انفعالات درون ساختارى و بازتاب‏هاى سيستميك آن مورد تحليل قرار داد.

در يك نگرش كلى مى‏توان سياست‏بين‏الملل را فراتر از اجزاء تشكيل دهنده آن و به عبارتى فراتر از حاصل جمع رفتار سياست‏خارجى كشورها و ساير بازيگران در نظام بين الملل مورد ارزيابى قرار داد.

تناقضات سياست‏خارجى واحدهاى سياسى در نظام بين الملل به علت عدم درك ساختارى از تحولات سياست‏بين‏الملل مى‏باشد. در اين شرايط، كشورها و واحدهاى سياسى درصدد برمى آيند تا با ابزارها و اهرم‏هايى كه در اختيار دارند بر الگوهاى رفتارى موجود تاثير بر جاى گذارند. اين امر باواكنش مشابهى از سوى ساير بازيگران نظام بين الملل روبرو مى‏شود. (14)

با توجه به تعامل سياست‏خارجى و سياست‏بين الملل، «جيمز روزنا» بين مؤلفه‏هاى ياد شده نوعى پيوستگى ايجاد مى‏كند. وى بر اين اعتقاد است كه واحدهاى سياسى با بهره‏گيرى از ابزارهاى سياست‏خارجى خود درصدد كنار آمدن، بهره گرفتن و ايجاد توازن با محيط خارجى خود مى‏باشند. از اين رو «روزنا» سياست‏خارجى را رفتارى از سوى كشورها مى‏داند كه به موجب آن بازيگران خود را با محيط بين الملل تطبيق مى‏دهند. (15)

تا دهه 1980 انتخاب تصميم گيران سياست‏خارجى كشورها و فعاليت‏هاى آنان عمدتا تحت تاثير هنجارهاى فرهنگى، شرايط ژئوپليتيكى، برداشتهاى تاريخى، هنجارها و ايستارهاى سياسى كشورها بوده است. از اين مقطع زمانى به بعد، هنجارهاى جديدى در عرصه داخلى كشورها و همچنين رفتارهاى سياست‏خارجى عرضه گرديد كه با الگوهاى قبلى مشابهت كمترى داشت. اين روند منجر به افزايش آسيب پذيرى كشورها در برابر امواج نوظهور و روندهاى كلان در سياست‏بين‏الملل گرديد.

براى تبيين وضعيت‏هاى جديد مى‏توان به روندهاى رفتارى آمريكا در محيطهاى بحرانى اشاره داشت. آمريكائيها كه تا دهه 1970 همه جا با ابزارهاى قدرت نظامى و اقتصادى خود حضورى تاثيرگذار و تعيين كننده داشتند، بتدريج جايگاه و موقعيت قبلى خود را از دست دادند. «والرشتاين‏» اين روند را همراه با ظهور «جنبش‏هاى بين‏المللى ضد نظام‏» ترسيم مى‏كند.

اين تحولات نه تنها جايگاه و موقعيت‏بين‏المللى آمريكا را تحت الشعاع خود قرار داد، بلكه فراتر از آن جايگاه ساختارى بازيگران نوظهور در عرصه بين‏المللى را متحول نمود. بازيگران جديد از انواع غير دولتى و فراملى بوده و به همين دليل توانستند بر عرصه‏هاى گسترده‏اى از سياست‏بين‏الملل تاثير بر جاى گذارند.

به همين دليل بود كه انقلاب اسلامى ايران و نهضت‏بنيادگرايى اسلامى و اصول‏گرايى دينى در دهه‏هاى 1980 و 1990 توسعه فراگيرى يافت. روندهاى ياد شده به عنوان جنبش‏هاى ضد نظام در عرصه سياست‏بين الملل محسوب مى‏گردند. اين امر، روند كلاسيك سياست‏بين‏الملل را دستخوش تغييرات نموده و زمينه را براى دگرگونى‏هاى فراگيرترى در شكل تعامل بين بازيگران بوجود آورد.

دگرگونى‏هاى ساختارى نيز مزيد بر علت محسوب مى‏شود. روندهاى سياست‏خارجى نه تنها تحت تاثير جنبش ضد نظام قرار گرفت; بلكه فراتر از آن تا حد بسيار زيادى متاثر از شرايط بعد از ساختار دو قطبى در نظام بين الملل گرديد. با تاكيد بر نقش ساختار نظام بين الملل بر روندهاى سياست‏خارجى كشورهاى مختلف و با توجه به نقش بازيگران نوظهور در روابط بين الملل بايد تاكيد داشت كه ماهيت نظام بين الملل و كاركردهاى ساختارى نظام جهانى بر بازيگران و سياست‏بين الملل تاثير تقابلى بر جاى مى‏گذارند. بر اين اساس بايد تاكيد داشت كه به هر اندازه ساختار نظام بين الملل داراى مؤلفه‏هاى سلسله مراتبى باشد; به همان ميزان بازيگران سيستم بين الملل از مشابهت كاركردى و رفتارى برخوردارند. در حاليكه اگر سيستم در وضعيت «هرج و مرج Anarchic » يا فقدان مرجع مركزى بين‏المللى باشد; در آن صورت اهداف و رويه بازيگران متفاوت خواهد بود. در دوران بعد از جنگ سرد و در شرايطى كه آمريكايى‏ها در صدد ايجاد «نظم جديد جهانى order New World » بودند; روندهاى ضد نظام بين الملل، قدرت تصميم‏گيرى فراگير و گسترده را در تمامى موضوعات و بحران‏هاى بين‏المللى از ايالات متحده آمريكا سلب نمود. به همين دليل است كه در شرايط موجود و روندهاى سياست‏خارجى كشورهاى در حال توسعه از تنوع رفتارى و كاركردى گسترده‏اى برخوردار شده است.

با توجه به روندهاى شكل گرفته در دهه 1990، مى‏توان بر اين نكته تاكيد داشت كه در نظام فاقد اقتدار مركزى در سياست‏بين الملل، تنوع رفتارها و الگوهاى رفتارى واحدهاى سياسى در عرصه سياست‏خارجى; امرى پذيرفته شده محسوب مى‏شود.

اين روند مشكلاتى را براى ثبات بين‏المللى ايجاد خواهد كرد. اگر مناقشات سياسى در دهه 1990 افزايش يافته است و اگر كشورها بخش فراگيرترى از توليد ناخالص داخلى خود را براى ثبات، امنيت و دفاع خود هزينه مى‏نمايند ; اين امر تلاشى اجتناب‏ناپذير براى بقاء محسوب مى‏شود. زيرا اگر واحدهاى سياسى قادر به دفاع از خود (در شرايطى كه سيستم بين الملل فاقد اقتدار مركزى است) نباشند; طبعا «مساله مربوط به استقلال، امنيت و تماميت ارضى آنان دستخوش دگرگونى‏هاى محيطى خواهد شد. در اين روند واحدهاى سياسى به گونه‏اى مداوم و فزاينده بر سطح قدرت ملى و تقاضاهاى سياست‏خارجى خود مى‏افزايند. در نتيجه اين فرآيند و با تاكيد بر معادله «امنيت - دفاع - ناامنى‏»، واحدهاى سياسى با شرايط نوظهور و غير تثبيت‏شده‏اى در سياست‏خارجى روبرو مى‏باشند». (16)

روند فوق نه تنها براى بازيگران قدرتمند در نظام بين الملل، (Power Primary and Secondary) قابل آزمون مى‏باشد; بلكه بايد آنرا در رابطه با تمامى بازيگرانى كه از سطح قدرت ميانى، منطقه‏اى و يا محدود، (Middle Power, Regional and Minor) برخوردارند نيز قابل تعميم دانست. زيرا ماهيت نظام بين الملل، بازتاب‏هاى يكنواختى را در برابر واحدهاى ديگر ايجاد مى‏كند.

تاثيرگذارى ساختارى نظام و سياست‏بين الملل در دهه 1990 به گونه‏اى توسعه پيدا كرده است كه سياست داخلى كشورها و واحدهاى سياسى را نيز تحت تاثير خود قرار مى‏دهد. روندها و اولويت‏هاى جديد در نظام بين الملل به گونه‏اى تداوم يافته كه كشورهاى بزرگ اصل «اقدام بازدارنده‏»، «اقدام مقابله جويانه‏»، «اقدام مهاركننده‏» و «اقدام پيشگيرى كننده‏» را براى مقابله با بحران‏هاى منطقه‏اى و بين‏المللى در دستور كار خود قرار داده‏اند.

رفتارها و اولويت‏هاى جديد در نظام بين‏الملل كه بر اساس مقابله جويى و مداخلات متقابل و متقاطع ايجاد گرديده، ماهيت و حوزه فعاليت‏سياست‏خارجى كشورها را دگرگون نموده است. در شرايط موجود وزارت امورخارجه آمريكا، علاوه بر اقدامات ديپلماتيك، عرصه‏هاى ديگرى را فرا روى خود قرار داده است. ايجاد دفاتر مبارزه با تروريسم، مبارزه با مواد مخدر، حقوق بشر، توسعه دموكراسى نشان مى‏دهد كه آمريكا صرفا به حوزه‏هاى ديپلماتيك توجه نداشته و بازيگران گسترده‏ترى را مورد توجه قرار مى‏دهد. توسعه ساختارهاى ديپلماتيك و اجرايى وزارت امور خارجه آمريكا بيان كننده اقدامات آن كشور جهت مقابله با عناصر تهديد زاى جديد در حوزه‏هاى جهانى است.

در حاليكه عرصه‏هاى كاركردى سياست‏خارجى و سياست داخلى در دهه‏هاى 1960 و 1970 متمايز و متفاوت از دوران موجود مى‏باشد. «آلموند» و «كلمن‏»، با تاكيد بر ضرورت توسعه كشورهاى جهان سوم، بر اين اعتقاد بودند كه اينگونه واحدهاى سياسى (كشورهاى پيرامونى) نقش صرفا تاثيرپذير را ايفا نموده و ضرورت‏هاى توسعه در اين واحدها ايجاب مى‏كند كه روند غربى شدن با مشاركت مداخله جويانه كشورهاى صنعتى انجام پذيرد. (17)

رئاليست‏ها در روابط بين الملل نيز تئورى‏هاى خود را با جدايى عرصه سياست داخلى از حوزه‏هاى سياست‏خارجى تنظيم نموده بودند. «كسينجر» بر اين امر تاكيد دارد كه سياست داخلى عرصه‏هاى ثابتى از رفتار را در برگرفته و به عبارتى شروع سياست‏خارجى به منزله پايان سياست داخلى تلقى مى‏شود. (18)

لازم به توضيح است كه كسينجر و ساير واقع گرايان، ساخت‏حكومت را بر اساس قدرتى كه بازيگران دارا مى‏باشند مورد بررسى قرار مى‏دهند. بنابراين دولت و حكومت‏هاى مركزى نقش و جايگاه مؤثرترى را در مقايسه با ساير بازيگران به خود اختصاص خواهند داد. زيرا آنان مى‏توانند با بهره‏گيرى از ابزارهاى ساختارى خود در جامعه ايجاد هنجار نموده و بدين ترتيب توزيع اقتدارآميز ارزش‏ها تحقق يابد.

نوع نگرش كسينجر، نيكسون و ساير واقع گرايان بر اين امر قرار گرفته بود كه دولت‏ها اصلى‏ترين و تعيين كننده‏ترين بازيگر داخلى مى‏باشند و از سوى ديگر حكومت‏ها ناچار خواهند بود تا اجماع سياسى و همبستگى رفتارى لازم بين بازيگران را ايجاد نمايد. در حاليكه از دهه 1990 موجى ايجاد گرديده كه «تمايز»، جايگزين «تجانس‏» گرديده و «تكثر سياسى و هنجارى‏» به عنوان واكنشى در برابر «وحدت اوليه‏» نمايان گرديده است. به اين ترتيب مشابهت‏سيستميك (رفتارى، كاركردى و ماهيتى) بازيگران بتدريج كاهش يافته و به همين دليل است كه در عرصه انديشه‏پردازى روابط بين الملل و نوع تعامل واحدهاى سياسى با يكديگر و با ساير بازيگران مناقشات و درهم ريختگى‏هاى مشهودى ايجاد گرديده است.

لازم به توضيح است كه در هر دوران از نظام بين الملل، كشورهايى كه به لحاظ ساختار و قواعد درون ساختارى از » و «هماهنگى Coordination » بيشترى برخوردار باشند، طبعا از سياست‏خارجى همگونى نيز برخوردار خواهند بود. در حاليكه واحدهايى كه اصول و قواعد موجود در نظام بين الملل را به چالش فرا مى‏خوانند; در درون خود بذر چندگانگى و ستيزش را فراهم مى‏آورند. در چنين شرايطى، ستيزش و اقدامات چالش گرايانه به عنوان امرى اجتناب‏ناپذير در حوزه سياست‏خارجى، رفتار منطقه‏اى و بين‏المللى آنان شكل مى‏گيرد.

براساس مؤلفه‏هاى ياد شده است كه در دهه 1960 فرضيه‏اى توسط رئاليست‏ها ارائه گرديد كه بر مبناى آن تاكيد گرديد كه سياست‏خارجى مسالمت‏آميز حاصل تعامل و كنش‏هاى متقابل صلح جويانه و همكارى جويانه بين نخبگان و گروه‏هاى سياسى يك كشور مى‏باشد. در ادامه اين فرضيه نيز تاكيد گرديده بود كه كشورهاى دموكراتيك و واحدهايى كه داراى ساختار مشاركت‏آميز و انعطاف‏پذير باشند; به ميزان كمترى از واحدهايى كه داراى ساختار غير دموكراتيك و غير همكارى جويانه هستند دچار جنگ وسياست‏خارجى خشونت‏آميز مى‏گردند.

بر اساس فرضيه رئاليست‏ها در مورد «سياست‏خارجى غير چالشگر»، مى‏توان نتايجى را در حوزه سياست‏بين الملل نيز بدست آورد. اين امر براساس تعميم حوزه‏هاى ساختارى به روندهاى رفتارى در عرصه سياست داخلى و سياست‏خارجى انجام مى‏پذيرد، نتايج‏حاصله از تفكر و نگرش واقع گرايان حوزه روابط بين الملل بر اين امر تاكيد دارد كه اگر بافت و نگرش بازيگران نظام بين الملل از مشابهت‏هاى سيستميك بيشترى برخوردار باشد، در آن شرايط ثبات ساختارى در نظام بين الملل افزايش خواهد يافت.

نگرش فوق در سالهاى دوران جنگ سرد مورد توجه و تاكيد سياستگزاران خارجى آمريكا قرار گرفت. اين افراد براى اعمال هژمونى خود بر سياست‏بين الملل و حوادث منطقه‏اى، درصدد تغيير در الگوهاى ساختارى و ماهيت نظام سياسى كشورها بودند. بسيارى از كودتاها و مداخلات آمريكا در طى دوران جنگ سرد بر اساس چنين ضرورت‏هايى شكل گرفته بود. در اين رابطه كسينجر مبادرت به تئوريزه سازى الگوى فوق مى‏نمايد. وى تاكيد دارد:

«وقتى ساختار داخلى كشورها همگون باشد، در آن صورت اهداف، كاركرد واحدهاى سياسى و همچنين نوع مشروعيتى كه شالوده رفتار واحدهاى سياسى را تشكيل مى‏دهند نيز همگون خواهد بود. در حاليكه اگر اين الگوها در حد نسبتا گسترده‏ترى از يكديگر تمايز يابند; در آن صورت تصميم گيران و دولتمردان مختلف مى‏توانند بابهره‏گيرى از ابزار ديپلماتيك و الگوهاى مناسب، سياست‏خارجى مطلوبى را مورد پيگيرى قرار دهند. در غير اين صورت توانايى مجريان براى متقاعد سازى يكديگر كاهش مى‏يابد. علت اين امر را بايد تنوع در اهداف سياست‏خارجى كشورها دانست. در چنين شرايطى هر يك از واحدهاى سياسى در صدد پيگيرى اهداف مربوط به خود و متناسب با تمايلات رهبرانش مى‏باشد. وقتى كه كشورها براى تامين ضرورت‏ها و اهداف خود پافشارى نمايند و فقط همان اصول وقواعد را مورد احترام واقعى پندارند; در آن صورت شكاف‏ها در جامعه بين الملل عميق‏تر خواهد شد و سياست‏خارجى كشورها با بن بست فراگيرترى روبرو مى‏گردد.» (19)

نگرش كسينجر در مورد اصول و قواعد سياست‏خارجى و تاثير آن بر نظام بين الملل بر اين اصل استوار مى‏باشد كه:

اولا كشورها در حوزه سياست‏بين الملل ناچارند براى نيل به «قدرت و منافع ملى‏»، اصول اخلاقى و اخلاق سياسى واگرايانه و انتزاعى را رها سازند. صرفا در چنين شرايطى است كه «تجانس‏» در سياست‏بين الملل ايجاد و گسترش مى‏يابد.

مورد دوم اينكه، ساختار داخلى و ماهيت همگون و هنجارى تصميم گيران سياست‏خارجى كشورها در شكل‏گيرى تفاهم و تجانس نقش مؤثر و تعيين كننده‏اى دارد. عناصرى كه در داخل كشور خود با چالش و تعارض كمترى روبرو هستند در عرصه نظام بين الملل سياست صلح جويانه‏ترى را اتخاذ خواهند كرد.

اصل سوم در نگرش كسينجر (به عنوان نظريه پرداز و سياستگزار واقع گرا) آنست كه «قدرت ملى‏» كشورها موتور محرك سياست‏خارجى محسوب مى‏گردند. از سوى ديگر سياست‏خارجى بايد به گونه‏اى اجرا گردد كه ضريب و سطح قدرت ملى كشورها افزايش يابد. اتخاذ هر رويه و اقدامى كه منجر به ضعف ساختارى در واحدهاى سياسى گردد و يا اينكه سطح قدرت ملى آنانرا كاهش دهد، به عنوان امرى غير هنجارى در رفتار سياست‏خارجى واحدهاى سياسى تلقى مى‏گردد.

نظرات واقع گرايان براى جهانى كه دولت فائقه مركزى هنوز در آن شكل نگرفته است از اهميت و تداوم لازم برخوردار است. به همين دليل است كه روند جديد در سياست‏بين الملل را واقع گرايا جديد و افرادى همانند «جورج بوش‏»، «لورنس ايگل برگر» و «جيمز بيكر» آغاز نمودند. آنان ضمن تاكيد بر روندهاى جديدى كه منجر به چالش عناصر نوظهور با ساختهاى سنتى قدرت مى‏گردد، بر مؤلفه‏هايى از جمله «قدرت ملى‏» تاكيد نموده و آنرا عنصر اصلى و حياتى نظم، ثبات و يكپارچگى در نظام بين الملل دانستند.

واقع گرايان جديد نيز بر اين امر تاكيد دارند كه قدرت بيشتر، موفقيت‏بالاتر و سطح تاثيرگذارى مؤثرترى را در نظام جهانى و سيستم‏هاى فرعى آن ايجاد خواهد كرد. از ديدگاه اين گروه از تحليل گران كشورهايى توانسته‏اند در سيستم بين الملل هژمونى خود را اعمال نمايند كه قدرت آنان به اندازه‏اى فراگير باشد و تكنيك‏هاى رفتارى ويژه‏اى را اتخاذ نمايند كه بتوانند تاثير لازم را جهت متقاعد سازى واحدهاى ديگر فراهم آورد.

ظهور و سقوط واحدهاى قدرتمند و ابرقدرت‏ها بر اساس تغيير در سطح قدرت و ميزان توانمندى آنان فراهم مى‏گردد. اين امر با بهره‏گيرى از تاكتيك‏هاى مناسب و مؤثر در سياست‏خارجى فراهم گرديده است. اگر كشورى از ابزارهاى قدرت برخوردار باشد، اما زمان وشيوه بكارگيرى آنرا تشخيص ندهد، در آن شرايط زمينه تدريجى براى سقوط يا كاهش قدرت ملى آن واحد سياسى فراهم مى‏گردد.

بر اساس چگونگى توزيع قدرت بين بازيگران و همچنين روندهايى كه منجر به بازتوليد قدرت و سياست در عرصه بين‏الملل مى‏گردد، ساختار نظام جهانى شكل خواهد گرفت. به همين دليل است كه رفتار سياست‏خارجى را به عنوان پايه‏اى براى دگرگونى در اقتدار جهانى كشورها و تحول در ساختار بين‏المللى مى‏دانند.

به همانگونه‏اى كه ساختار نظام بين الملل تحت تاثير قدرت ملى و توان تاثيرگذار كشورها شكل مى‏گيرد، اين امر مى‏تواند بر سياست‏خارجى و رفتار سياسى بازيگران و واحدهاى سياسى تاثير بر جاى گذارد.

بطور مثال جنبش‏هاى چريكى به عنوان بازيگرانى محسوب مى‏شدند كه در ساختار دو قطبى ايفاء نقش مى‏نمودند. در حاليكه اين بازيگران در دوران بعد از ساختار دو قطبى در نظام بين الملل كاركرد خود را از دست دادند. برخى از اين جنبش‏ها در ساختار حكومت متبوع خود نهادينه گرديده و در قدرت سياسى مشاركت نموده‏اند و گروهى ديگر از اين بازيگران داراى كاركرد تروريستى شده‏اند.

بر اين اساس ساختار نظام بين الملل در امتداد تحولات درون ساختارى واحدهاى سياسى دچار دگرگونى و تغيير گرديده است. بازيگران فراملى جايگاه جدى‏ترى در عرصه سياست‏بين الملل پيدا كرده‏اند. اما نقش هژمونيك دولت‏ها در عرصه سياست داخلى كشورها همانندنقش وجايگاه قدرت‏هاى بزرگ در عرصه سياست‏بين الملل امرى واقعى و تعيين كننده است. در دوران موجود، «قدرت‏» محور گفتمان‏هاى سياسى قرار دارد. اين امر بيان كننده تداوم مكتب رئاليسم در سياست‏خارجى واحدهاى سياسى و سياست‏بين‏الملل است.

هر نوع تلاش ديپلماتيك كشورها، با هر لحن و ژستى كه انجام پذيرد به عنوان نوعى خاص از تلاش سنتى آنان براى كسب قدرت و ايجاد امنيت مى‏باشد، به اين ترتيب روح زمانه دگرگون گرديده است، در حاليكه ماهيت آن بر اساس محوريت قدرت و ابزارهاى قدرت (تكنولوژيك، دفاعى، اقتصادى) در حال بازسازى و تكامل است.

كشورها را هيچ گريزى از مناسبات قدرت نيست. اما به همانگونه‏اى كه روح زمانه دگرگون مى‏شود; چهره قدرت نيز با تغييراتى همراه خواهد شد. از آنجايى كه ساختار نظام بين الملل مبتنى بر توزيع قدرت و جايگاه هر كشور در هرم قدرت جهانى Worldpowerpyramid مى‏باشد، از اينرو چهره كشورها و همچنين شكل و شيوه تعامل Form and mode of interaction نيز در حال دگرگونى است.

هنوز نقش و جايگاه قدرت در سياست‏بين الملل حفظ گرديده است. بنابراين روند روابط بين بازيگران همانند گذشته بر اساس شكل‏هايى از قدرت است. طبيعى است كه در اين دوران قدرت متقاعد سازى، ابزارهاى ارتباطى، نهادهاى بين‏المللى تاثيرگذار بر افكار عمومى جهانى به عنوان جلوه‏هايى از قدرت ملى كشورها محسوب مى‏گردد كه با بهره‏گيرى مؤثر از آن مى‏توان جايگاه بازيگران و نوع تحولات بين‏المللى را تحت تاثير قرار داد.

به اين ترتيب مى‏توان تاكيد داشت; در جهانى كه هنوز دولت فائقه مركزى شكل نگرفته است، نظريه واقع گرايان از اهميت و كاركرد بالاترى برخوردار مى‏باشد. هر واحد سياسى براى نيل به اهداف خود بدون توجه به اينكه عناصر جانبى به چه ترتيبى بر اهداف بازيگران تاثير برجاى مى‏گذراند، نيازمند آن است كه با اتكاء به قدرت و ابزارهاى دفاعى خويش و همچنين هوشيارى فراگير نسبت‏به اهداف و ساير بازيگران درصدد گسترش قدرت و تامين امنيت‏خود برآيد. زيرا در شرايط ساختارى موجود; كشورهايى سياست‏خارجى مطلوب، مؤثر و موفقى دارا خواهند بود كه با تكيه بر ابزار و توانمندى‏هاى خود قادر گردند كه واحدهاى سياسى مورد تعامل را با متدهايى از جمله «اقناع‏»، «تطميع‏»، «بده بستان‏» يا «اجبار» تحت تاثير اهداف خود قرار دهند. واقع گرايانى از جمله «نيكولوس اسپايكمن‏» دراواخر جنگ دوم جهانى و در تبيين سياست‏خارجى آمريكا بر بكارگيرى ممتد ابزارهاى قدرت جهت تغيير ژئوپلتيك جهانى تاكيد داشته است. (20) اين امر هنوز هم بر الگوهاى رفتارى ايالات متحده حاكم است. در حاليكه شاهد تنوع ابزارها و دگرگونى در شكل و شيوه رفتار ديپلماتيك آن كشور در عرصه سياست‏بين الملل مى‏باشيم.

به اين ترتيب هنوز «رهيافت approach » و «سنت Tradition » واقع گرايان در سياست‏بين‏الملل حاكم است. اين امر نسبت‏به دوران نظريه پردازان كلاسيك واقع‏گرايى از جمله «مورگنتاو» و «اسپايكمن‏» با تفاوت‏هايى روبرو گرديده است. اما طبعا ماهيت روابط بين بازيگران درعرصه سياست‏بين الملل دگرگونى چندانى پيدا نكرده است.

«بسيارى از انديشمندان معتقدند كه آنچه در عصر ما در حال تغيير است ; صور و فن آورى‏هاى قدرت است و نه اصل آن. به عبارت ديگر آدميان راهيچ گريزى از مناسبات و روابط قدرت نيست. خروج از مدار يك چهره از قدرت به منزله ورود به حريم چهره ديگر قدرت است. لذا به يك معنا، ما در عصرى مى‏زييم كه كماكان جنگ همه عليه همه منطق حاكم بر آن است. عصرى كه همچون هميشه تاريخ بشريت انسان گرگ انسان است. درچنين زمانه‏اى تنها اخلاق سياسى رهگشاست و نه سياست اخلاقى. تنها با كسب منزلت‏برتر در سلسله مراتب قدرت است كه مى‏توان منافع و ارزشها را حفظ و بسط داد... با وجود اينكه قدرت سايه سنگين خود را بر روابط و مناسبات ملل و دول افكنده است. هر واحد ملى مايل است كه همواره در صحنه‏هاى جهانى حضورى فعال داشته باشد. صرفا از طريق نقش آفرينى مؤثر در چنين عرصه‏هايى است كه جوامع مى‏توانند متغيرهاى محيطى را درجهت‏دهى منافع و اهداف خود بكارگيرند و منزلتى شايسته و درخور كسب كنند.» (21)

در نتيجه بكارگيرى الگوهاى باقى مانده از سنت واقع گرايان; «ساختار سيستم جهانى Structure of world system » (كه خود زاده سطح قدرت بين بازيگران و توزيع اقتدار جهانى است)، سياست‏خارجى و رفتار بازيگران عمده راتحت تاثير قرار مى‏دهد. تاثير ساختار نظام بين‏الملل بر رفتار و عملكرد واحدهاى سياسى و ساير بازيگران به گونه‏اى مؤثر است كه حتى بر ساختار داخلى و الگوى تعامل بين «بازيگران درون ساختارى Sub Nation Acors »و «بازيگران فراساختارى Trans Nation Actors » نيز تاثير بر جاى مى‏گذارد.

در شرايط موجود ساختار نظام بين الملل قدرت بيشترى براى كنترل ساير بازيگران دارا مى‏باشد. البته روندهاى موجود جلوه‏هايى از عدالت و قانونگرايى بين‏المللى را به نمايش مى‏گذارد. اما ماهيت قدرت تغيير چندانى نكرده است. زيرا اهداف استراتژيك واحدهاى سياسى بويژه قدرت‏هاى بزرگ ثابت‏باقى مانده است. در حاليكه طرح بندى استراتژيك آنان ايجاب مى‏كند تا تحرك بيشترى در عرصه سياست‏بين الملل از خودنشان دهند.

حضور كلينتون در منطقه خودگردان فلسطين، انجام مذاكرات همكارى جويانه با واحدهاى عربى خاورميانه، شركت در مرا سم تدفين ملك حسن دوم به منزله آن است كه آمريكا براى تحقق استراتژى خود تحت عنوان «گسترش دموكراسى‏»، از استراتژى «توسعه ديپلماسى و روابط ديپلماتيك Expansion of Diplomatic Relation » بهره مى‏گيرد. زيرا بازيگران، هر گفتگو و رفتار خود را بر اساس مناسبات قدرت به انجام رسانده و در نتيجه داراى منطق و استراتژى خاص خود مى‏باشند.

بر اساس روند و تحولات ايجاد شده مى‏توان به اين جمعبندى رسيد كه سياست‏خارجى كشورها در دوران «فرارفتارگرايى‏» و دوران «مابعد جنگ سرد Post cold war » ،هنوز بر مدار «سنت‏گرايى تكامل يافته‏» قرار دارد. به موجب اين امر، هر كشورى كه از قدرت ساختارى فراگيرترى برخوردار باشد; سياست‏خارجى موفق‏ترى را پايه ريزى كرده و به گونه مطلوب‏تر به اهداف خود نايل مى‏گردد.

با تاكيد بر مؤلفه‏هاى ياد شده در رفتار بين‏المللى و سياست‏خارجى واحدهاى سياسى، و با توجه به اينكه «قدرت ملى‏» هسته مركزى رفتار و سياست‏خارجى واحدهاى سياسى تلقى مى‏گردد، لازم است‏براى درك عينى و مطلوب‏ترى از جلوه‏هاى سياست‏خارجى، تاثير ساختارهاى متنوعى از نظام‏هاى بين‏المللى را بر رفتار سياست‏خارجى واحدهاى سياسى مورد بررسى قرار داد.

اين امر به پژوهشگران سياست‏خارجى كمك خواهد كرد تا پويايى‏هاى درون ساختى كشورها را بر اساس مؤلفه‏هاى سياست‏بين‏المللى مورد تحليل قرار دهند. اهميت اين امر به دليل دگرگونى‏هايى است كه در دهه 1990 انجام گرفته است. اين دهه به لحاظ نوع تعامل واحدهاى سياسى با يكديگر و نقشى كه بازيگران اصلى در نظام بين المللى ايفا مى‏كنند با دوران‏هاى قبلى كاملا متفاوت و متمايز مى‏باشد. از اين رو دگرگونى در نقش كشورها طبعا بر نوع رفتار و عملكرد آنان تاثيراتى را بر جاى خواهد گذاشت.

بر اين اساس، روسيه، ژاپن، آلمان، فرانسه، انگلستان و ايالات متحده آمريكا نقش و كاركردهاى متنوعى را عهده‏دار خواهند شد. اين امر از يك سو ناشى از جلوه‏هاى ساختارى و سطح قدرت ملى كشورها و واحدهاى سياسى در عرصه بين‏المللى است و از سوى ديگر به نوع تعامل و اتحاديه‏هاى ايجاد شده در دوران بعد از جنگ سرد ارتباط مى‏يابد. ياست‏بين‏المللى نيز حاصل نقش‏هاى ملى و بين‏المللى بازيگرانى است كه با ابزارهاى خود سياست‏بين‏الملل را تحت تاثير قرار مى‏دهند.

تاثير تحولات ساختارى بر «سمت‏گيرى Orientation » و «نقش ملى‏» واحدهاى سياسى

تحولات ساختارى در نظام بين الملل، امرى دائمى، اجتناب‏ناپذير، فراگير و رو به توسعه مى‏باشد. از اين رو بايد تاكيد داشت كه با انجام دگرگونى در هر يك از ابزارهاى قدرت ملى و يا دگرگونى در طبيعت و روح حاكم بر تعامل كشورها، ساختار نظام بين الملل نيز دگرگون خواهد شد. به عبارت ديگر «موج‏هاى انقلابى‏» در سياست، تفكر و صنعت زمينه‏هاى تحول و تغييرات ساختارى در نظام‏هاى جهانى را فراهم آوردند.

بطور مثال موج دوم انقلاب صنعتى (دهه 1880) منجر به كاهش قدرت موازنه گر انگلستان گرديد. در حاليكه كشورهاى آمريكا، آلمان و ژاپن به عنوان پديده‏هاى نوظهور وارد هسته مركزى سياست‏بين‏المللى شدند. به همين دليل بود كه موج سوم انقلاب صنعتى را آمريكاييها در عرصه نفوذ سياسى واقتصادى خود ايجاد كردند. اين امر زمينه شكست و اضمحلال اتحاد شوروى در رقابت‏هاى نظام دو قطبى را فراهم آورد. در نتيجه اين فرآيند، ايالات متحده در مركز بسيارى از سياست‏هاى بين‏المللى قرار گرفت.

دگرگونى‏هاى انجام شده در ساختار نظام بين‏الملل، نقش ملى كشورها، واحدهاى سياسى و ساير بازيگران «فرادولتى‏» و «فرودولتى‏» را با تغييرات قابل توجهى روبرو كرده است. اين امر ناشى از چگونگى توزيع جديد قدرت بين بازيگران مى‏باشد. بنابراين كشورها با توجه به سطحى از قدرت كه دارا مى‏باشند; و همچنين با توجه به شرايط ساختارى ساير واحدهاى سياسى، اهداف و نقش‏هاى متفاوتى را ايفا مى‏كنند.

بطور مثال مقامات روسيه در شرايط موجود ديگر نمى‏توانند به عنوان بازيگرى تعيين كننده در حوزه اروپاى شرقى ايفاى نقش نمايد. روسيه در كابوس انقلابى جديد از سوى جمهورى‏هاى موجود در فدراسيون مى‏باشد. حوزه امنيتى آن كشور دائما كاهش يافته است و به اين ترتيب نقش ملى، منطقه‏اى و بين‏المللى آن كشور دچار دگرگونى مى‏شود.

اين روند در چارچوب تحولات حوزه بالكان و تقسيم تدريجى جمهوريهاى يوگسلاوى قابل رؤيت مى‏باشد. روسها نتوانستند در طى بمبارانهاى يوگسلاوى (طى ماه‏هاى مارس، آوريل و مى 1999)، واكنش مؤثرى را عليه آمريكا و ساير اعضاء پيمان ناتو انجام دهند. اين امر نشان دهنده دگرگونى كاملا مشهودى در نقش ملى و عملكرد روسيه در نظام بين‏الملل است.

دگرگونى‏هاى انجام شده در نظام بين الملل، بيانگر اين نكته مى‏باشد كه عناصر ژرف تاريخى در روند حيات سياسى و اقتصادى كشورها وجود دارد. اين عناصر، زمينه را براى تغيير در جايگاه و كاركرد كشورها فراهم مى‏آورد. به اين ترتيب شاهد تحول مداوم و دگرگونى‏هاى تدريجى در سياست‏بين الملل مى‏باشيم. اين امر منجر به تغييرات دائمى در «اولويت‏هاى منافع ملى‏» و «اهداف ملى‏» كشورها در عرصه تحولات ساختارى نظام بين الملل مى‏گردد. (22)

بعد از اينكه اولين مرحله از تحولات ساختارى انجام پذيرفت; نظام بين الملل براى دوران محدودى با وضعيت‏سيال و نسبتا بى ثبات روبرو مى‏شود. از سال 1990 كه ساختار دو قطبى نظام بين الملل دچار دگرگونى گرديد; مؤلفه‏هايى از جمله جنگ، ستيزش درون ساختارى، عمليات تروريستى، جابجايى حكومت‏ها، افزايش قابل توجهى پيدا كرده است.

طبيعى است كه مسؤوليت قدرت‏هاى بزرگ در چنين شرايطى افزايش يابد. آنان براى مهار شرايط و مؤلفه‏هاى بى ثبات كننده، نيازمند توافق‏هاى بيشتر و پايدارترى مى‏باشند. در حاليكه عناصر گريز از مركز نيز به فعاليت هاى خود ادامه مى‏دهند.

در اين شرايط «نقش ملى‏» و «جهت‏گيرى‏» سياست‏خارجى بسيارى از كشورها در حال تغيير و دگرگونى مى‏باشد. درحاليكه تمامى واحدها درصدد حفظ و تثبيت موجوديت‏خود در نظام بين‏المللى درحال‏گذار مى‏باشند. زيرا در دوران‏هاى تحول ساختارى، تمامى كشورها با تهديدات نوظهورى روبرو مى‏گردند، طبعا قدرت‏هاى بزرگ، بيش از واحدهاى ميانى و منطقه‏اى به تعادل سيستمى توجه نشان خواهند داد. زيرا اگر دگرگونى‏هاى ساختارى با ابزارهاى كنترل شونده‏اى مهار نگردند، در آن شرايط بى ثباتى‏هاى ساختارى افزايش مى‏يابد.

در دوران‏هايى كه دگرگونى ساختارى شكل مى‏گيرد; بسيارى از قدرت‏هاى بزرگ درصدد دستيابى به تعادل ساختارى مى‏باشند، به اين ترتيب اگر نظام بين الملل به تعادل باز گردد; در آن شرايط كشورها قادر خواهند بود تا قواعد بازى و ابزارهاى تاثيرگذار در بحران‏هاى بين‏المللى را از طريق نهادهاى بين‏المللى اعمال نمايند.

طبيعى است كه نهادپذير شدن بازيگران سياسى و اقتصادى، مطلوبيت لازم براى قدرت‏هاى بزرگ كه در صدد حفظ قواعد سيستم مى‏باشند را فراهم مى‏آورد. تعادل سياسى كه تحت‏شرايطى خاص و در دوران‏گذار ايجاد مى‏شود، با امواج محدودى دچار ناپايدارى، بحران و ستيزش مى‏گردد. زيرا اتحاديه‏ها، پيمان‏ها و نهادها نيز با انواع دگرگونى‏هاى تدريجى روبرو مى‏باشند و اين امر مانع از ثبات فراگير و پايدار بين الملل در حال‏گذار مى‏گردد. حوادث، بازيگران، ابزارها، قواعد و كشاكش‏هاى نوظهور; تعادل رفتارى و كاركردى بازيگران، ساختار و نهادها را كاهش مى‏دهد، زيرا:

«سيستمى كه در آن هزينه گسترش‏طلبى با مزاياى متصور برابر بوده و يا بر آن بچربد، سيستمى در حال تعادل خوانده مى‏شود. به همين قياس يك تعادل، به مجرد حصول دستخوش تغيير مى‏گردد. زيرا گرايش موجود حاكى از آن است كه هزينه‏هاى اقتصادى حفظ وضع موجود، سريع‏تر از ظرفيت اقتصادى پشتيبانى از وضع موجود افزايش مى‏يابد.

بنابراين عدم تعادل نماينده وجود شكافى ميان واحدهاى نظام بين‏الملل و توانايى دولت‏هاى مسلط براى حفظ سيستم موجود مى‏باشد، چنين شرايطى هنگام افول بازيگران عمده (همانند اتحاد شوروى در سال 1990) بوجود مى‏آيد كه نمونه تاريخى‏اش را در ادوار متوالى و در امپراطورى‏هاى روم، بيزانس و چين مى‏توان ديد. به جاى يك (يا دو) بازيگر مسلط، عاقبت تعادلى جديد بروز مى‏كند كه نماينده توزيع تغيير يافته قدرت است.» (23)

در اين شرايط واحدهايى كه قدرت ملى آنان با دگرگونى روبرو شده (افول پيدا نموده و يا افزايش پيدا كرده است); درصدد بر مى‏آيند تا با تغيير در وضعيت گذشته و رهاسازى پيمان‏هاى اتحاد و ائتلاف كهن، گروه‏هاى نوينى را به مشاركت‏با خود فرا خوانند.

به اين ترتيب با تحول و دگرگونى ساختارى، روندهايى از اتحاد و ائتلاف بين واحدها و گروه‏هاى سياسى جديد بوجود مى‏آيد. در اين رابطه اگر ساختار متلاشى شده جلوه‏هاى سلسله مراتبى را داشته باشد در آن شرايط، ساخت‏هاى جديد به صورت «پراكنده Diffuse » توزيع گرديده و چند واحد جديدى شكل مى‏گيرند كه هر واحد «داراى نقش مسلط در يك سيستم منطقه‏اى Superior Regional »خواهند بود. اما اگر سيستمى كه دچار دگرگونى گرديده داراى ويژگى‏هاى دو قطبى باشد; با كاهش قدرت يكى از دو قطب سياسى، قطب ديگر از توان و جايگاه منحصر به فرد برخوردار خواهد شد. در اين شرايط واحدهاى نوظهورى تلاش خواهند داشت تا در رقابت‏هاى قدرت (در سطح منطقه‏اى و بين‏المللى) شركت نمايند.

شرايط جديد ايجاب مى‏كند تا واحدهاى نوظهور و كشورهايى كه از قدرت ساختارى برخوردار گرديده و موقعيت فراگيرترى در روند تحولات براى خود ايجاد نموده، اقداماتى جهت تحقق هژمونى منطقه‏اى و بين‏المللى انجام دهد.

از جمله اين اقدامات مى‏توان به اقدامات ايالات متحده آمريكا جهت گسترش حوزه نفوذ آن كشور در عرصه بين‏المللى اشاره داشت. بكارگيرى «استراتژى گسترش‏» و توسعه سازمان پيمان آتلانتيك شمالى به سوى كشورهاى اروپاى شرقى از جمله اقدامات ايالات متحده در دوران بعد از نظام دو قطبى مى‏باشد.

از آنجايى كه «توسعه بدون ابزارهاى قدرت انجام نمى‏گيرد و بازسازى نظام جديد بدون اراده‏»، «ابزار» و مداخله انجام نمى‏گيرد، بايد عصر موجود در نظام بين الملل را دوران مداخلات فزاينده قدرت‏هاى بزرگ در امور واحدهاى كوچك و بكارگيرى قدرت موثر بين‏المللى از طريق ابزارها و نهادهاى قانونى دانست.

اين امر در شرايطى انجام پذيرفته كه نهادهاى بين‏المللى سرمايه دارى از آزادى عمل گسترده‏ترى برخوردار بوده; امابه دليل پيوند آن با منافع ساختارى آمريكا در سياست‏بين الملل، همبستگى نهادى و كاركردى لازم بين مجموعه‏هاى ياد شده بوجود آمده است. (24)

چنين روندى موقعيت و جايگاه كشورهاى در حال توسعه و همچنين واحدهايى كه به جهان سوم موسوم اند را كاهش مى‏دهد. تجربه عراق، يوگسلاوى و ليبى نشان مى‏دهد كه واحدهاى چالشگر با نظام بين الملل نيز مورد تحريم فراگير سازمانهاى بين المللى قرار گرفته‏اند. اين تحريم‏ها به همراه فشارهاى نظامى وارده، منجر به كاهش قدرت ملى واحدهاى سياسى چالشگر گرديده است. در دوران جديد كه استراتژى قدرت‏هاى بزرگ بر «توسعه‏»، «گسترش‏» و «مداخله گرايى فراگير» استوار است، چالشگرى به عنوان گناهى نابخشودنى تلقى مى‏شود.

جنگ دوم خليج فارس (1991)، عمليات نظامى آمريكا در سومالى (1993)، (هايتى (1994)، تحريم اقتصادى ايران، ليبى، كوبا، و عمليات هماهنگ و چند جانبه ناتو عليه يوگسلاوى به گونه‏اى طراحى و اجرا گرديد كه كشورهاى چين و روسيه نيز واكنش مؤثرى را جهت ايجاد بازدارندگى، مقابله يا كنترل رفتار كشورهاى عضو ناتو به انجام نرسانند.

اين روند نشان مى‏دهد كه در عصر جديد روابط بين الملل قالب‏ها و قواعد الزام آور جديدى شكل گرفته‏اند كه حيطه اجرايى و نفوذ دولت‏ها را كاهش مى‏دهند. در همين چارچوب چالشگرى به عنوان گناه نابخشودنى محسوب مى‏شود كه با چماقى سنگين تهديد مى‏گردد.

روند فوق بيانگر وضعيتى نوظهور است. شرايطى كه كشورهاى جهان سوم و حتى واحدهايى با سطح قدرت فراگيرتر، استقلال رفتارى خودرا در حوزه سياست‏خارجى از دست داده‏اند. در اين روند سياست‏بين الملل جايگاه تعيين كننده‏ترى در تحولات سياسى جهان پيدا كرده است. در چارچوب جايگاه و موقعيت‏ساختارى جديد، عرصه سياست داخلى كشورها نيز از رفتارهاى تهاجمى بازيگران اصلى نظام جهانى در امان نيتسند. در اين شرايط سياست داخلى از ظرافت و پيچيدگى هايى همانند سياست‏خارجى برخوردار خواهد شد.


پى‏نوشتها:

1- استاديار دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران و مدير گروه علوم سياسى دانشگاه مفيد.

2- Inis L. Clude, "Power and International Relations", second edition, (New York: Random House, 1981), P . 76.

همچنين مى‏توان به كتاب‏هاى ذيل اشاره داشت:

. John Vasquez, "The Power of Power Politics", (London: Frances Printer , 1983)

هانس جى. مورگنتاو، سياست‏بين ملتها «تلاش در راه قدرت و صلح‏»، ترجمه حميرا مشير زاده، (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى وزارت امور خارجه، 1371).

3- Joseph Nye and R. Keohane, "Transnational Relations and worldPolitics ( Cambridge:Harvard University Press 1971), p . 65.

4- Ronnie D. Lipshutz, "Recons tracting world politics: The emergence of global ci Vil society."In fawn and Larkins (ed). "International society after cold war", ( London: Mcmillan , 1996).

5- Micheal Foucault, "The order of discourse", In Young, R. (editorial) "U

The Text",(London: Routledge and Kegan Paul), P. 49.

.13 £ ,77 عDOw×q ,3 ôoDطz ,عDطO؟ت ,[DçعlطN ةكخDëk DN DçعlطN بىOاخDëk qC] ,éëpى،F فىwd -6

7- Dorothy picles, FrenchForeign Policy 1949-1963, (California: Standford

university press,1967), p . 8.

8- William Wallace, "Foreign Policy and the Political Process", (London: Mc

Millan, 1971), p . 9.

ہىv فىwd ُطVpN ,[Dçoك،ئ ذFDأO× يثOwFCق êDىغk ok يVoDh êoCrثOvDىvPىçD×] ,PىطvC ذاëD× ق pFoDF rطىV -9

.21 £ ,(1373 ,x×pآ p،غ :عCpèN) وkCq

10- James N. Rosenau, "Turbulence worldPolitics", (Princton: Princton Univ

press, 1990),p . 19.

11- Theodore A. Columbis and James H. Wolfe, Introduction to International

Relations Powerand Justice (New Jersey: Prentice Hall, 1990), p . 456.

12- Kenneth M. Waltz, "Theory of International Politics", (Reading Mass: A

Welselypublishing Company, 1979), p . 81.

,يçDث،غCk kDèV MCoD،OغC ُwvه× :عCpèN) ,يتorF lىdق ُطVpN ,ذدطخC فىF ¯FCقo êDçéëp²غ ,عCpثëk ق bëقk حoDئ -13

.1031 ق 1030 MDe؟¤ ,(1375

14- Barry Buzan, "Peace, Power and Security: Contending concepts in the st

of Inter nationalRelations", Journal of peace Research, Vol. 27, No . 2, 1984,p .

112.

15- James N. Rosenau, "comparing Foreign policies", (New York: Free press

1974 p . 27.

16- Waltz, opcit, p . 99

17- Gabriel Almond and G. Colman, "The politics of the Developing Areas",

Princeton:Princeton University press, 1960), p . 25.

18- Henry Kissinger, "Domestic structure andForeign policy", in james Rose

ed),International politics and foreign policy; A Reader in Research andTheory (

New York: Freepress, 1969), p . 262.

19- Ibid , 259

20- Nicholas J. Spykman, "Americans strategy in world politics", (New York

Harcourt BraceYovanovich, 1942), p . 13.

عDOw×q ,3 ôoDطz ,عDطO؟ت ,[DçعlطN إpO،× êDى¾Cp»V ok يSeF :DçعlطN DـىF - DçفO×DـىF] ,بىVDN D¨ol@ط@e@× -21

.65 ق 64 ¦¤ ,1377

22- Michael P. Sullivan, "International Relations: Theories and Evidence",

Englewood cliffs:Prentice Hall, 1967), P . 152

,يتorF lىdق ق Hى¬ D¨pىدµ ُطVpN ,[ذدطخC فىF ¯FCقo ok §oD·O× êDçéëp²غ] ,½CpتrOخD¾ MpFCo ق يNpٌقk rطى@V -23

.200 £ ,(1372 ,x×ك¾ p،غ :عCpèN)

24- Immanuel wallerstein, "The Rise andFuture Demise of the world capitalist

system: conceptsfor comparative Analysis", in Richard Litle and Michael Smith

eds. Perspective on world politics,(London: Routledge , 1994).

فصلنامه نامه مفيد شماره 18