اسلام و دموكراسىاشارهدر دو قسمت قبل ميزگرد اسلام و دموكراسى، به دليل اينكه سؤالات زيادى در اين زمينه مطرح بود امكان پاسخگويى به همه آنها نبود، در اين شماره مجله معرفت، پاسخ برخى از سؤالات مذكور را از فاضل ارجمند جناب حجتالاسلام آقاى سيد عباس نبوى جويا شديم و آنچه در پى مىآيد، پاسخهاى ايشان به سؤالات مذكور است.
معرفت : مبانى فلسفى اندشيه دموكراسى چيست؟حجتالاسلام نبوى: بسم الله الرحمن الرحيم. در مورد مبانى فلسفى دموكراسى، ما دو نگاه مىتوانيم داشته باشيم كه البته، بايد اول اين دو را از هم متمايز كنيم تا اين بحثبهتر باز شود. يك نگاه، دموكراسى را در يك مفهوم كلى و آكادميك تفسير مىكند و از ابتدا هم در همين حول و حوش مفهوم آكادميك دموكراسى، بحثهاى زيادى در تاريخ انديشه سياسى مطرح بوده است. در اين قسمت، جوهره اصلى نظريه دموكراسى و به تعبيرى فلسفه بنيادين دموكراسى، ارزش دادن به راى عموم افراد است. حال، به كداميك از امور اجتماعى بها داده شود و يا ساختار سياسىاى كه مشاركت مردمى در حاكميت را بتواند شكل دهد، چگونه باشد، مباحثبعدى و ثانوى است. اصل و بنيان دموكراسى آكادميك بر اين پايه است كه در حيات انسانى، راى مردم از جايگاه برجستهاى برخوردار است. اين بحث در مورد نگاه به دموكراسى از بعد نظرى است. اما بحث ديگرى است در نگاه تحليلى -تاريخى، كه انديشه دموكراسى، دائما همراه با يك سرى آرمانها و اميدها مطرح و تجربه مىشده و در بازنگرى تكميل مىشده و پساز مدتىنتايجخود رانشان مىداده است. در اين نگاه، فلسفه دموكراسى، دائما با يك فلسفه حيات انسانى وانسانشناسى گره خوردهاست. اين جاست كه در عمل، فلسفه دموكراسى، با فلسفه مطلق همراه مىشود. مباحث فلسفى نظير بحث هستىشناسى، انسانشناسى و غايتشناسىو...خود رادر لايههاى صورتبندى دموكراسى جاى مىداده و قطبهاى دموكراسى يكىيكى بحثهاى مورد نيازشان رااز اين انديشههاى فلسفىجبران و تكميل مىكردهاند. در ديدگاه آكادميك، بحث همچنان در يك قالبنظرى خاص ومشخص و تاحدى بامسائل نظرى وبنيادى روشنمطرحاست دائما مىبينيم كه هم در غرب و هم در كشور ما، اين بحث در محافل مختلف مورد توجه قرار مىگيرد. اما درث فلسفى دموكراسى را مطرح كرد و يك بحث مجرد و صرفا نگاه به دموكراسى را مدنظر قرار داد. در اصطلاح «مفهومشناسى»بايستى اين رايك نوع «تقليلگرايى ناكام» نامگذارى كنيم اگر ما ابعاد بسيار مهمى از تفكرات و نظرياتى كه خود را، درطبقاتيكنظريهمهماجتماعىجاى مىدهند، ناديده بگيريم و وارد بحث مجرد بشويم. به هرحال، من پاسخم اين است كه بنيان فلسفى دموكراسى در ديدگاه آكادميك، همان جوهرى بودن راى مردم و مشاركت مردم است و در ديدگاه تاريخى، بايستى به مدلهاى دموكراسى نگاه كنيم و اينها را يكى يكى تحليل كنيم. در اينجا ديويدهلد در كتاب «مدلهاى دموكراسى» حداقل نه مدل را بر شمرده است. يا اگر بررسى خوبى در كتاب جرج ساباين شود، شايد بيش از سى مدل دموكراسى را مىشود از كتاب او استخراج كرد. معرفت: آيا مىشود تاريخچهاى براى انديشه دموكراسى بيان كرد؟ حجةالاسلام نبوى: اگر با عنوان لفظ دموكراسى به مساله نگاه كنيم، جواب مثبت است. چون وقتى تاريخ را مىنگريم، مىبينيم نقطه آغاز آن از زمان سقراط، بعد افلاطون و ارسطواست. به ويژه در آثار افلاطون و ارسطو، به خاطر گفتگوهايى كه در آثار افلاطون و بعد هم ارسطو در اين زمينه وجود دارد و بعد هم زمان ظهور مسيحيت و دوران نزاع كليسا با قدرت حاكم و... اين روند همچنان ادامه دارد تا به سه قرن اخير مىرسيم كه نظريات سياسى در باب دموكراسى مطرح مىشود. ولى انديشه دموكراسى در طول مسير تاريخى خود، در واقع داراى يك وجه مشترك معنوى واقعى و روشنى نيست. آنچه كه مثلا افلاطون مىخواست كه عدهاى برگزيده و سرآمد بيايند و با هم شور و مشورت كنند و بخشهايى را در جامعه دستهبندى نمايند و براى هر كدام كاركردى را در نظر بگيرند... اين عمل با مفهوم اموزى دموكراسى سازگار نيست و نمىتوان نام دموكراسى به معنى امروزى را بر آن نهاد. و لذا، دموكراسى بيشتراز زمان جانلاك واستوارت ميل مطرح و در مباحث جديد فلسفى و سياسى جاى پيدا كرده و سپس آن را تبديل به يك بحثحقوقى كرده است ويك زمينه حقوقى بسيار قوى و مستعدى در غرب براى آن ايجاد كرده و همچنان اين زمينه باقى است. بنابراين، در سير تحول تاريخ انديشه سياسى ما انديشه دموكراسى را به صورت يك خط پيوسته نداريم. البته، در عالم اسلام با مشخصاتى كه اسلام دارد، به نظر مىآيد آثار بسيار مثبتى در دين اسلام و در كاركردهاى نهادهاى سياسى اجتماعى و الگوهايى مثل امربهمعروف ونهى از منكر، ولايت معصوم، ولايت عادل و غيرذلك مطرح است. اما، انديشه دموكراسى در تاريخ اسلام واقعا سابقه جدى ندارد. مگر در اين يا پنجاه سال اخير كه عدهاى سعى مىكنند دموكراسى را تا حدى در قالب انديشههاى اسلامى هم مطرح كنند. معرفت: نقاط ضعف و قوت انديشه دموكراسى، چه به معناى گذشته و چه به معناى امروزى، چيست؟ حجتالاسلام نبوى: از ميان نظريههاى دموكراسى، بحث را مىتوان در دو قسمت ادامه داد: يكى در مورد خود مفهوم دموكراسى و به تعبيرى همان دموكراسى آكادميك و يكى هم در مورد دموكراسى تكثرگرايى ليبرال كه آخرين مدل پذيرفته شده دموكراسى است. بنابراين، اگر بخواهيم بحثى در مورد نقاط ضعف و قوت بكنيم، در همين دو مقوله مىشود بحث كرد. اما بحث درباره مدلهاى ديگر، نظير مدل دموكراسى افلاطون و نقاط ضعف و قوت آن، مجالى ديگر مىطلبد. در مورد دموكراسى مفهومى و آكادميك كه به «حكومت مشاركت مردم» يا «حكومت مردم بر مردم» تعبير مىشود، بايد گفت كه نقطه قوت آن،اين است كه دائمايك تكيه جدى و محورى بر مردم مىكند و آرمانى همه كس طلب، همه كس پسند يا آرمانى را كه از جهت استحسان عقلانى به شدت مىتواند مورد اشتياق واقعن، اين است كه از «مردم بما هو مردم» در كاركرد سياسى تا به حال نتوانستهاند يك مصداق روشنى ارائه دهند. يك زمانى گفته مى شود مردم; يعنى، همه اقشار. زمانى ديگر مراد از مردم اين معنااست كه تكتك افراد بايد نقش خود را در جامعه ايفا كنند و شاركتسياسى خود را انجام دهند، اين معنا تقريبا به يك آرمان بسيار دور از دسترس انديشه دموكراسى آكادميك تبديل شده است. نقطه ضعف ديگر اين است كه دموكراسى آكادميك، ابتدا جنبه هدايتپذيريى و رشدپذيرى عموم مردم جامعه را از آرمانها و برنامههاى خودش حذف مىكند، بعد به مردم نقش محورى مىدهد. اگر نقش هدايت پذيرى و رشدپذيرى را در نظر بگيريم و تكاملپذيرى را به عنوان يك حركت ممتد در جامعه مورد توجه قرار دهيم - كه واقعا هم در تمام جوامع اين مساله مد نظر است - در آن صورت آرمان محور شدن مردم در تعيين مسير حركت جامعه تقريبا تخيلى بيش نيست; به خاطر اين كه دائما نخبگان، ديگران را به دنبال خودشان مىكشند و ديگرانى كه به دنبال اينها مىروند، در نظر و عمل تابعاند. نمىگويم كه هيچ فكر نمىكنند ولى، فرصت زيادى مىخواهند تا انديشه نخبگان را هضم كنند. لذا چنين نقش محورى براى مردم، تبديل به انديشهاى آرمانى و دور از دسترس مىشود. اما، مهمترين نقطه قوت دموكراسى تكثرگرايى ليبرال، نفى استبداد بوده است. البته، هميشه اين سؤال در مقابل دانشمندان سياسىغرب مطرح بوده كهاگرمدلى، يكارزش منفى را كنار مىگذارد، آيا دليل بر اين است كه اينمدل دراين جهتحقانيت كامل دارد؟ وآيابه اين دليل ما بايد از مدلهاى ديگر دستبشوييم؟ چه بسا مدلهاى ديگر نيزاين ارزش منفى راطرد كنند و ارزشهاى منفىاى راكه دموكراسى ليبرال از بين مىبرد، آنها بهتر بتوانند از بين ببرند. اما نقاط ضعف دموكراسى ليبرال اين است كه اين مدل، ليبراليسم را مبنا قرار داده و يك نوع آزادى طبيعى - فلسفى را به عنوان بنيان حيات انسانى قرار داده است. از اين جهت، مسيرى را باز كرده كه گمان نمىرود بتوان آن را مهار كرد. كشورهاى غربى خودشان هم از مهار آن عاجزند و از آن جهت كه تكثرگرايى را به عنوان يك وجه بارز در كاركرد دموكراسى ليبرال قرار دادهاند، به تعبير روشنتر يك نوع آوازهگرى تجارى را شروع كردهاند كه دائما هر مجموعه براى خود دفتر و دستكى درست نمايد و افرادى را جذب كند و اين عليه آن و آن عليه اين، كاركنند و يكديگر را بكوبند و در هر دوره، يكى بيايد و ديگرى برود. و ما همچنان امروزه جريان حاكميت احزاب را مىبينيم كه بعد از چندين سال حكومت و تكيه بر مسند قدرت، گويا فضاى سياسى جامعه دارد مىگويد كه بس است و حالا نوبت ماست و شما برويد تا ما هم در اين حركتسهمى داشتهباشيم. يك بده بستان وسيعى در ميان اين جمعيتهاى متشكل ايجاد شده كه الان در حقيقت، در شديدترين وجه آن در كاركرد اجتماعى - سياسى ظاهر شده است. البته،به اعتقاد من، گرچه قوه قضائيه كشورهاى غربى منشا فلسفى حقوقشان نواقص اساسى دارد، و در مورد ركتحقوقيشان سؤالهاى جدى مطرح است، اما دموكراسى تكثرگرايى ليبرال كمتر توانسته است در بخش حقوق و قضاوت موفق باشد و در غرب سيطره وسيع ايجاد كند.درعوض،قوه مجريه و مقننه را به طور كامل در اختيار دارند و عمده كاركردهاى اجتماعىشانمنفىاستومشكلات جدى براى جامعهازتشتتآراء، انديشهها، و...آفريدهاند. لازماستبهايننكتهاشارهكنم كه دموكراسى تكثرگرايىليبرال،راىمردمرابراىتصميمنمىخواهد واينبراىآنهايكمبناست.اگربخواهيماينمدلرابه طوركاملتحليلكنيم،بهاينجامىرسيمكهفلسفه ليبراليسماگربرمحوردموكراسى(راىمردم) مىچرخد،آنهاراىمردمرابراىتصميمگيرى، راهگشايى وكشفمسيرنمىخواهند،برخلاف دموكراسيهاى قبلىكهاينهارامىخواستند;مثلا، دموكراسىماركس، اصلاچيزىكهمىگويدحقانيت مردم،كارگرانوزحمتكشاناستوبنابراينتصميمى كهاينها يعنىكارگرانوزحمتكشانمىگيرند،اين تصميمحقوواقعاست،وانطباقصددرصدباواقع داردگرچهتاكنونرهبراناحزابكمونيستىهمواره بدنبالاميالخودبودهاندوبهخواستههاىتودهمردم چندانتوجهىنداشتهاند.ولى،دموكراسىتكثر گرايىليبرال،اينرافقطبراىتاييدمىخواهد.و لذايا گرفته استبه ميزان بسيار زيادى معاملات سياسى است. و در نتيجه هر كس كه در معامله بيشتر ببرد، تاييد را خواهد گرفت. معرفت: مشخصاتاصلى و كليدى انديشه دموكراسى كدامند؟ حجتالاسلامنبوى: محوراصلى دموكراسى آكادميك به راى مردم برمىگردد و ارزش دادن به راى مردم، اصل و مبناست. اما دموكراسى تكثرگرايى ليبرال براى خود مشخصههايى دارد. اين دموكراسى به دو نوع محافظهكار و تندرو تقسيم مىشود. امروز هم، بحث محافظهكارها و تندروها در آمريكا و در كشورهاى اروپايى نظير فرانسه خصوصا و ايتاليا تا حدى، جريان دارد. يكى از عناصر كليدى دموكراسى تكثرگرايى ليبرال، اين است كه تا آن جايى كه ممكن است محدودههاى عمل اجتماعى را تقليل مىدهند و سبك مىكنند. بايد توجه داشت كه به طور كلى آنها از ابتدا محدوده رفتار فردى را براى خود افراد گذاشته بودند و در دهههاى اخير، پيوسته بحث رفتار اجتماعى، محدودههاى خود را سبك مىكند. مشخصه دومى كه دموكراسى تكثرگرايى ليبرال دارد و جنبه كليدى و اصلى است، اين است كه در مقام ايجاد جمعيت و منبع اعتبار براى رفتار، مىكوشد درتااجتماع، همه نظريات فلسفى و حقوقى را زمين بگذارد. و به مسامحه هر چه بيشتر در رفتار اجتماعى تن در دهد. البته، مسلما چنين نيست كه وقتى گفته مىشود كه غرب به سوى ليبراليسم حركت كرده است، معنايش اين باشد كه مثلا انديشه خداگرايى در غرب از بين رفته باشد و يا حتى ديگر به هيچ وجه مدنظر نباشد. اين طور نيست، بالاخره در ميان چهارصد يا پانصدنفرى كه درمجلس يك كشور اروپايى يا آمريكايى مىنشينند، افرادى هستند كه با مذاق دينى هم وارد بحث مىشوند و سعى مىكنند از راى دينى خودشان هم دفاع كنند. اما، در عين حال كه بنيان حركت، براساسى باشد كه هيچ نظريهاى و هيچ منبع كلامى و اجتماعى برتر از ديگرى شمرده نشود. اكنون ديگر اين بحث مطرح نيست كه براى قانونگذارى آيهاى مثلا از انجيل بخوانند، يا اينكه بر خلاف انجيل، راى فلان حقوقدان را بپذيرند; زيرا در نظر آنان انجيل و ديگر آراء، همه مجموعهاى از آراء را تشكيل مىدهند و هيچ منبعى حجيت تام و نهايى ندارد. فقط محافظهكاران مىكوشند كه مرزها گسسته نشود; مثلا انواع آموزشهاى ضعيف دينى هم كه در مدارس كشورهاى غربى و آمريكايى وجود دارد، ديگر طورى نشود كه به طور كامل از بين برود، بلكه سعى دارند تا مقدارى از آن را گر چه در حد بسيار ضعيف - نگه دارند. در حالى كه دموكراسى ليبرال تندرو مايل است كه به سرعت اين مرزها را بشكند. امروزه از سوى تندروهاى ليبرال بحثهايى مطرح مىشود كه مثلا اگر عدهاى از جوانهاى جامعه بخواهند در فلان رشته جنسى تحصيل كنند، چه دليلى دارد كه شما الزاما آنها را سر كلاس ديگرى بنشانيد و بر اساس آن به او مدرك بدهيد؟ در مقابل به عنوان نمونه عمل مخالفان، مراسم تحليف كلينتون، همراه شد با آن شعارى كه فردى بلند شد و به او اخطار كرد كه خداوند تو را نسبتبه اقدامى كه در آزادى سقط جنين انجام دادهاى مجازات خواهد كرد. اين روشن است كه ليبرال به صورت راديكالش، نمىتواند جاى خودش را سريع باز كند اما، در عين حال اين نزاع با محافظه كارها همچنان ادامه دارد. مشخصه كليدى بعدى كه دموكراسى تكثرگرايى ليبرال دارد اين است كه در حقيقت مرزهاى سنى حركت اجتماعى را كاملا درهم مىشكند و براى آن اعتبار و ارزش قائل نمىشود. اين حركتبرخلاف صريحترين كارشناسيهاى انجام شده در تعليم و تربيت و آموزش و پرورش است. وقتى اعتراض مىشود كه مثلا چرا يك نوع برنامهها، آموزشها، فيلمها و حركات اجتماعى شكل مىگيرد كه براى كودكان مضر است؟ او برايش چنين چيزى به عنوان يك سؤال مهم و جدى مطرح نيست; به خاطر اين كه مبنايى را انتخاب كرده كه در ظرف نگاه او تمام اين ظرفيتهاى سنى تا حدى مساوىاند. ما حصل اين مشخصات كليدى در دموكراسى تكثرگراى ليبرال، چنين نتيجهاى را به بار مىآورد كه به طوركلى غير از مجال حركت غريزى و عمل و عكسالعمل غريزى در سطح جامعه و اشباع غرايز، هيچ امر ديگرى به صورت مساله جدى تلقى نمىشود و در حقيقت آنچه كه از ابعاد رشد فكرى و معنوى و روحى انسانها مطرح است، در اين جا قربانى مىشود كه البته آنها در مبناى فلسفىشان زياد به اين مساله ارزش ندادهاند. معرفت: آيا بر اساس مدعيات دموكراسى تكثرگراى ليبرال مىشود يك حكومتى را فعلا مثال زد كه به عنوان دموكراتترين حكومتها مطرح بشود؟ حجتالاسلام نبوى: پيشگام مدلهاى دموكراسى و رشد مدلهاى دموكراسى در دو قرن اخير، در حد زيادى آمريكا بوده و اين چيز واضح و روشنى است كه پيشگام الغاء بردهدارى، پيشگام در حقوق بشر، پيشگام در مورد اعلاميه حقوق بشر و پيشگام در اصلاح مدلهاى دموكراسى، و رساندن آن به اين آخرين حلقه اوج دموكراسى تكثرگرايى ليبرال، آمريكاست. در اين زمينه برژينسكى تاليفات متعددى دارد و بحثهايى را مطرح مىكند كه كشورهاى ديگرى مثل فرانسه و يا انگلستان، دموكراسى آنان در همراهى با آمريكا چه نقشى مىتواند داشته باشد؟ بيشترين چيزى كه وى در بحثهايش دنبال مىكند اين است كه آمريكا به عنوان مسؤول دموكراسى جهان و مسؤول رشد دموكراسى جهان، چه مسؤوليتهايى دارد؟ از ميان نظريه پردازانى كه جداى از عالم سياستمداران، به آمريكا خيلى توجه داشته و در اين زمينه بحث كرده است، خانم دكتر هاناآرنت است. آرنت، واقعا فيلسوفى سياسى، تيز هوش و قوى و تحليلگر بسيار تيزبينى است. در عين حال، به اقرار خودش، بهترين الگويى كه توانسته پيدا كند، آمريكا است. وى در حالى كه آلمانى الاصل است و در خلال جنگ جهانى دوم، به آمريكا مهاجرت كرده و در آن جا مستقر شده است و عمده تاليفات خود را هم در آن جا نوشته است، وقتى تحليل مىكند، بيشتر روى اين نكته تاكيد مىنمايد كه فضاى آمريكا در رشد او خيلى مؤثر بوده است. امروز هم شما نگاه كنيد، چه در عالم نظريهپردازان و چه در عالم سياستمداران، همه متفقالقولاند كه آمريكا در مدل سياسى و در درون خودش و در داخل كشور خود، محدوديتهاى بسيار كمترى را اعمال مىكند. الان، مدل فرانسوى دموكراسى و مدل انگليسى دموكراسى، و حتى مدل آلمانى دموكراسى، دائمابا فراز و نشيبها و كشاكشهاى متعددى مواجه است. آن مدلى كه بيشترين مرزها را فرو ريخته آمريكاست. باز از ميان كسانى كه هم نظريهپردازى كرده وهم تحليلهاىبسيارزيادىارائه داده، الوينتافلر است. تافلر در كتابهاى متعددى كه دارد; مانند «تغييرماهيت قدرت»يا«موج سوم» و... روىاين مساله تاكيد دارد كه آمريكا را به عنوان منشا و ادامه دهنده و پيشتاز دموكراسى قرار دادهاست. اين نكته را متذكر شوم كه اگر آمريكا در تفكر سياسى خودش و در ليبراليسم خودش نتواند مدلهاى متعدد را در درون خودش تحليل كند و جا بيندازد و براى آنها پايگاهى ايجاد كند، مطمئن باشيد كه كشورهاى ديگر غربى، نمىتوانند اين كار را بكنند. ديگر دوران انگليس و دوران فرانسه سرآمده است. هر زمانى كه آمريكا حركت مىكند، اينها مىتوانند كنارش صف بكشند و در غير اين صورت اينها به تنهايى خودشان نمىتوانند اين كسانى كه گمان مىكنند كه با جداسازى ظاهرى تفكر سياسى آمريكا از اروپا مىتوان يك حلقه ارتباط وسيع و محكمى بين جمهورى اسلامى واروپا در انديشه سياسى ايجاد كنند، عرض مىكنم كه به اعتقاد من، درست است كه آمريكا جلوتر رفته است ولى، اينها در همان مسير حركت مىكنند. آمريكا آنچه را اروپائيان در آرمانهاى سياسى خود تخيل كردهاند، بدون هيچگونه ترديد و شرم و حيا، بدان جامه عمل پوشانده است. معرفت: تمايز بين دموكراسى و ليبراليسم در چيست؟ حجتالاسلام نبوى: ليبراليسم، در اصل يك فلسفه حيات انسانى است و مىخواهد حيات انسانى را تفسير كند. يعنى ما در حيات فردى و اجتماعى، چه مبنا و منشااى را مىتوانيم به عنوان حجت قرار دهيم؟ اصلىترين منشا و خاستگاه ليبراليسم - اگر بخواهيم از جهت تاريخى جستجو كنيم - محدوديتهاى شديدى بوده كه در دنياى غرب از طرف كليسا اعمال مىشده و در نتيجه اين جريان آزادىخواهى و آزادىطلبى در آن جا مطرح شده است. اين خاستگاه اصلى به آن جا بر مىگردد. اما،به تدريج اين حركت آزادىخواهى در مقابل محدوديتهاى شديد قرون وسطايى كليسا، بعد از رنسانس به يك فلسفه حيات انسانى تبديل شد. در واقع ليبراليسم هم وجه فردى دارد، هم وجه اجتماعى و ما در قالب بحث دموكراسى، فقط با وجه اجتماعى آن كار داريم و با وجه فردىاش كارى نداريم. در وجه اجتماعى، ليبراليسم به تدريج مبناى فلسفى را اين طور مطرح كرد كه هر قيد وبندى را با يك علامتسؤال«چرا؟وبهچهدليل؟»همراهكردهواينعلامت رادرمقابلآنمىگذارد.وقتىمنشاحجيت واعتبار آراء، خصوصا در اخلاق، فرو مىريزد، ديانت ضعيف مىشود و در چنين شرايطى در حقيقت ليبراليسم جواب نمىگيرد و در اينجا نمىتواند به آن جوابى كه قانع كننده باشد و بپذيرد، برسد، و جواب طرفهاى ديگر را هم كه قبول ندارد، بنابراين در اينجا راه را باز مىكند براى هر نوع اصل جديد، هر نوع حق جديد و بحثهاى ديگر. اين يك فلسفه حيات است. فلسفه انسانىاى كه دموكراسى نوين را مطرح كرده است. دريك ديدگاه، به تعبيرى جدانگر، مابين ليبراليسم و دموكراسى هيچ جنبه تصادم و يا تلاقى و يا مثلا وحدت، يگانگى، يا بفرمائيد همراه بودن و قرين بودن و... هيچ نوع از اين جنبهها را نمىتوانيم فرض كنيم. در قالب نظرى، ليبراليسم فلسفهاى در حيات انسانى و اجتماعى است، كه جدا از بحث ديگرى است كه بر مبناى نهاد سياسى - كه خود يك بنيان فلسفى و كاركردهايى دارد - داريم. اين درست است، همانطور كه هيچ ليبراليسمى در مدل دموكراسى افلاطون، به تعبيرى كه در آن دوران مطرح بود، مشاهده نمىشود. افلاطون خود، آرايى داشته كه با نتايج ليبراليسم امروز گاهى وفق مىدهد ولى، در قالب انديشه آن زمان، افلاطون به عنوان ليبرال مطرح نبوده و چنين ديدگاهى اصلا مد نظر نبوده است. جايى كه اين قدر آزادى براى آحاد افراد در نظر گرفته نمىشود كه مثلا، زنها و بردگان، حتى جوانانى كه وارد جامعه مىشوند، براى اينها جايگاه صحيحى قائل بشوند; در اين جا سخن گفتن ازليبراليسم گزاف است. افلاطون ليبرال نيست. اما در عمل و كاركرد اجتماعى، پس از رنسانس، ما اين مساله را مشاهده مىكنيم كه هر جا مدلى از دموكراسى طراحى شده، از فلسفههاى حيات انسانى كمك گرفته و با يكديگر عجين شدهاند، به نحوى كه در لايههايى كه در تنظيم يك الگوى دموكراسى مد نظر بوده، اين فلسفهها را داخل كردهاند. حتى گاهى مىبينيم كه يك فلسفهاى در بنيان يك مدل دموكراسى نهاده نشده اما، در وسط كار يانتايجى كه از دموكراسى مىخواهد گرفته شود، نهفته است. به عنوان مثال، فلسفه دموكراسى ماركس، با جبر تاريخ همراه است در حالى كه هيچ الگويى عملا نتوانست - و نظرا هم تناقضآميز است - كه جبر تاريخ را با دموكراسى مشاركت آحاد افراد جمع كند. ولى، جبر تاريخ ماركس در آخرين لايههاى مدل مىگذارد، و سؤال را از ابتدا مطرح نمىكند. زمانى كه كشاورزان و كارگران و زحمتكشان راه افتادند و نظام سياسى خودشان را ساختند، آن وقت در آن جا وقتى به يك نوع نتايج مثبت نرسيدند، در اين قسمت نتايج، اين بحث مطرح مىشود كه خوب، پس اين الگويى كه شما در اينجا مطرح كرديد چه فايدهاى داشت؟! بار ظرفيت اقتصاديمان و رشد فرهنگيمان ضعيفتر شد و فضاى زندگيمان بستهتر شد. چه فايدهاى داشت؟!! اين جاست كه جبر تاريخ ماركسسيم به كمك تكميل نظريه دموكراسى مىآيد و پروسههاى تكامل را توجيه مىكند. بنابراين، مدلها و الگوهاى دموكراسى هميشه در صورتبندى خودشان، از آن ابتدا تا انتها، به نوعى وامدار فلسفههاى انسانى بودند. دنياى غرب به معناى اعم، به تدريج جا را براى ليبراليسم در اين صورتبندى گشود. دموكراسى نظريه خودش را دائما در يك بازبينى و با يك تاثيرپذيرى بيشتر از ليبراليسم تكميل كرده است; تا آن را به مدل دموكراسى ليبرال تكثرگرا رساند. در اين نوع آخر، چنان شده كه نه دموكراسى را مىتوان از ليبراليسم جدا كرد، و نه ليبراليسم را از دموكراسى. به نظر مىرسد تلاش آن كسانى كه مىخواهند اين جداسازى را انجام دهند و ليبراليسم را در فضاى خود و دموكراسى را هم صرفا در فضاى خودش نگاه كنند، يك تلاش كاملا بدون زمينه است; يعنى زمينه واقعى و قابل تصور عملى ندارد بلكه، مىتوان گفت كه اين نگاهى است كه براى فضاى ده قرن قبل يا مثلا پانزده قرن قبل كه اين دو در هم تنيده نشده بود موضوعيت داشت.امروزه بااين مدلها و صورتبنديها و استقرار نهادهايى كه به نحو بسيار وسيع در تمام ابعاد جامعه و در كاركرد سياسى آن پنجه مىافكنند، بهاين سادگى ممكن نيست كه ما در يك آموزه خيلى سادهاى بخواهيم اينگونه تلقى كنيم كه بيائيد مثلا آراء همه نخبگانمان را جمع كنيم و مشاركت اينها را رسميتبدهيم و بپذيريم، و از اين رهگذر ليبراليسم را هم حذف كنيم، آنوقتبه يك دموكراسى خيلى خوبى مىرسيم. اين تنها يك خيال و توهم است. ين جا مطرح مىشود، اين است كه آيا دموكراسى در مقام قانونگذارى مطرح مىشود يا اين در مقام اجرا؟ و آيا بين اينها فرق مىشود گذاشت؟ حجتالاسلام نبوى: من با توضيحى كه دادم به نظر مىآيد كه كاملا روشن باشد. مقام قانونگذارى يا مقام اجرا در حقيقت مراحلى بعد از آن است كه نظريه كاملا خودش را جا مىاندازد و در اذهان متفكران به عنوان يك نظريه معقول در فلسفه سياسى شناخته مىشود. دموكراسى، وقتى در فلسفه سياسى جايگاه خودش را باز كرد و توانست نخبگان جامعه را به طرف خود جلب كند، آنگاه نخبگان هنگامى كه در بخشهاى مختلف جامعه حركت مىكنند، در تمام بخشها از آن الگو مىگيرند. مثلا شما وقتى ملاحظه مىكنيد، مىبينيد كه در آن كشورهايى كه به دموكراسى ليبرال بيشتر از همه توجه دارند، حالابه عنوان نمونه آمريكا كه آخرين نوع از مدل پيشرفته دموكراسى را داراست و مدعى هم هست، مىبينيم اين حركت در تمام جاها نقش و اثر خودش را مىگذارد; در تمام ايالتهاى آمريكا دموكراسى ليبرال الگوى حركت در برنامهريزى حاكميت آنها است. دولت فدرال يك نوع محدوديتهايى نسبتبه ايالتها دارد. در نوع برنامهريزى مجريان، اين 2مساله مطرح است، در قانونگذارى مجلس آنان و تا حدودى در قوه قضائيه آنان نيز مطرح است. و بعد هم در تمام دپارتمانهاى علمى دانشگاهها، جاى خودش را باز مىكند و ما امروز نگاه مىكنيم، مىبينيم كه حتى يك زمانى مثلا بحث در اين پيش مىآيد كه فرض كنيد، غذا دادن در سلف سرويس فلان دانشكده، مخالف با طريق و مبناى دموكراسى استيا نه ؟! معرفت: اين مباحثى كه تاكنون مطرح شد در رابطه با تاريخچه، شاخصها، نقاط قوت و ضعف دموكراسى به مفهوم غربى بود. حال، سؤال اين است كهآيا مىتوانيم يك نوع دموكراسى اسلامى هم داشته باشيم، يانه؟ حجتالاسلام نبوى: در واقع ما نمىتوانيم از ميان مدلهاى دموكراسى كه تا بهحال ارائه شده و نوعى تلاش در عملى شدن آنها صورت گرفته است، الگويى را انتخاب كنيم و حتى با جراحى و اصلاحات هم قادر نيستيم آنها را با مبانى اسلام وفق دهيم. اين نكته را به اين جهت عرض مىكنم كه كسانى كه چنين حركتى را مىخواهند انجام بدهند، اول بايد مفهوم «ولايت» را - به طوراعم - از فرهنگ اسلامى حذف كنند، در حالى كه ما آيات و روايات بسيار زياد و متعددى داريم كه در آنها به نوعى به مساله «ولايت» اشاره شده است. حال پس از پذيرفتن اصل ولايت، مباحثى است كه مربوط به فقهاست كه آنها حدود ولايت و شيوه اجراى آن را استنباط مىكنند و اين وظيفه فقهاست. البته، قبل از آن، مطالعات بنيادى و مبنايى و حتى نگرش عقلانى، به اين مساله لازم است; اما به هر حال، در نهايت ما ازجه انتخاب از ميان اين مدلها و الگوها با حفظ جنبه ولايت، يك نظريه تناقض آميز خواهد بود. اما دموكراسى آكادميك و مفهومى به عنوان مشاركت مردمى و حركت اجتماعى مردم و حتى نقش محورى دادن به آنان در ابعاد قابل توجهى از حيات اجتماعى جامعه اسلامى، نوعى از دموكراسى است كه مىپذيريم. حال، اين سؤال پيش مىآيد كه آيا دموكراسى اسلامى، جنبه كمالپذيرى و هدايتپذيرى عامه مردم را به رسميت مىشناسد، يا نه؟ اگر به رسميت مىشناسد لاجرم بايستى جمعى از افراد جامعه را بپذيرد كه آنهابه عنوان الگو، سرآمد و رهبر باشند. در آيه شريفه كه فرمود: امتى باشند برگزيده كه اينها بتوانند هدايت كنند و «يدعون الى الخير» و يا «يامرون بالمعروف»، البته ما الان نمىخواهيم اين را صددرصد انطباق بدهيم، ولى خوب مىتوان گفت كه در واقع برگزيدهترين افراد در جوامع اسلامى، همواره رهبران دينى بودهاند. پس اين كار هدايت وظيفه آنهاست و حركتى است كه بايد انجام بدهند، اما ابعادى باقى مىماند كه مردم حق دخالت دارند و عرصههايى وجود دارد كه به طور كامل در اختيار مردم است; مثلا همين بحث قانون شوراى شهر، انتخاب شهردار كه مطرح است، در يك شهرى كه مىخواهند خيابان بكشند و فضاى شهر را به يك فضاى خيلى فعال و تميز و قابل حركت و رشد تبديل كنند و يك شهر پيشرفته ايجاد كنند، راجع به اين كه چه چيزهايى را كم كنيم، چه چيزهايى را زياد كنيم، سدهايى بسازيم، چقدر كارخانه اجاره بدهيم، اين حق مردم است; مردم مىتوانند راجع به اينها بحث كنند. مردم قم مىتوانند اين بحث را مطرح كنند كه مايك شهر علمى مىخواهيم. ما نمىخواهيم در شهر قم نهادهاى علمى و آموزشى - اعم از حوزوى و دانشگاهى - كم بشود و در كنار آن، مثلا كارخانههاى پلاستيك سازى و... اضافه بشود. مردم شهر ديگر مىتوانند مدعىشوند كه ما صنعت مىخواهيم و شهر ديگرى مىتوانند مدعى شوند كه ما كشاورزى مىخواهيم و...ست. حال اگر يك مصلحت دينى يا مصلتحكومتى بالاتر در اينجا موجود نباشد، دليلى نداريم كه به اينها بگوييم: شما حق نداريد چنين چيزى را بخواهيد. و ما با داشتن مفاهيمى، مثل «شورا و مشورت» در اسلام از مفاهيم رفتار جمعى وارداتى بىنيازيم، كه البته اينها هم بايد صورتبندى شود. اگر امروزه روشنفكران ما مىآيند دموكراسى را مطرح مىكنند، ضعف اصلى كه در اين ميان است اين است كه ما شورا را به صورت نهاد سياسى در نياوردهايم. يك صورتبندى سياسى از آن ارائه ندادهايم تا در انديشه سياسى و در انديشه فقهى دائما تقويت و تكميل شود، و چون اين ضعف وجود دارد، در قبالش الگويى كه مطرح مىشود، دموكراسى است. ما با داشتن انديشههايى نظير شورا در اسلام، مىتوانيم يه اين طرف روى بياوريم، به شرط اينكه دو كار انجام بشود: از يك طرف فقهاى ما و علماى ما در مباحث فقهى و بحثهاى روائى خودشان يك ديد اجتماعى و نگرش اجتماعى بيفزايند، بلكه آن را به عنوان ركن تلقى كنند و جايگاهى را باز كنند و اين را بپذيرند كه انديشههاى اجتماعى، بدون صورتبندى و مدل سازى قابل طرح نيست. نمىتوان آنها را همواره به عنوان رهنمودهاى كلى مطرح كرد. رهنمود در حد يك حرف مىشود. حتى انديشههاى اخلاقى هم اينچنين است، شما وقتى به يكى گفتى كه صبح تا شب كار كن، از طرف ديگر گفتى اين مستحبات را به جاى بياور او نمىتواند بين اينها جمع كند و كسى كه دارد هر دوى اينها را مطرح مىكند در حقيقت دارد يك تناقض ذهنىبراىافرادمىآفريند.كهدركاركرداجتماعىقابل طرحنيست.ازطرفىبايدفقها چنينكنند، ازطرفى همروشنفكرانمابايداينرادرنظربگيرندكهاگرما مىخواهيمدرمسير رشد قدم بگذاريم و در مسير تكامل اسلامى قدم برداريم و تمدن جديد اسلامى را بنا كنيم راهش اين نيست كه مدلهايى را وام بگيريم و بعد با اصلاحاتى آنها را با جامعه خودمان تطبيق دهيم، بلكه راه اصلىاش اين است كه نقاط مثبت را از آن مدلها درس بگيريم و از اينها تجربه بياموزيم; از كارهاى زيادى كه در دنياى غرب شده، هم در فكر و هم در نظريه، بهره و عبرت بگيريم. اينها مىتواند كمك ما باشد در اينكه بفهميم چه راههايى را رفتهاند و بىنتيجه بوده تا ما نرويم و چه نقاط مثبتى دارد تا روى آن تكيه و تاكيد كنيم. از آن طرف، در يك الگو سازى و صورتبندى انتظارات و خواستههايمان و آنچه كه در نهادهاى سياسى مىخواهيم را از منابع دينى بدستبياوريم. معرفت: صحبت از دموكراسى به مفهوم اسلامى شد. بحثى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه آيا نظام ما كه مبتنى بر ولايت فقيه مىباشد، با اصول دموكراسى سازگار است، يا نه؟ حجتالاسلام نبوى: باز در اينجا بحث از دموكراسى به مفهوم آكادميك و دموكراسى مدلدار مىشود، چون ما نمىتوانيم «نظام ولايت فقيه» را با دموكراسيهاى مدل يافته و صورتبندى شده امروز دنيا تطبيق; كه به ولايت مطلقه فقيه معتقدند،به هيچ وجه سازگارى با آن مدلها ندارد. اما دموكراسى مفهومى به عنوان مشاركت مردمى، ابعاد مختلفى را مىشود در اينجا در نظر گرفت و به بحث گذاشت. حتى كسانىكه مشاركت مردم در انتخاب خبرگان و سپس انتخاب رهبر را مشاركتبيعتى و مقبوليتپذيرى رهبر براى مردم تلقى مىكنند، آنها هم مىتوانند يك نوع دموكراسى مفهومى را در اينجا قائل شوند; چون مشاركت مردم است ولو اينكه نقش مشاركت مردم در ديدگاه اين نظريه دينى بصورت يك محور مستقل و جداگانه لحاظ نشده باشد بلكه به عنوان جواز دينى لحاظ شده، اما در عين حال چون عامه مردم مىتوانند مشاركت كنند، مىشود يك نوع دموكراسى مفهومى را در اينجا مطرح كرد. اما مساله اصلى اين است كه اگر ما چنين كارى را انجام داديم وبه نوعى، دموكراسى مفهومىاى تقرير كرديم كه با نظام ولايت مطلقه فقيه هم سازگار شد، حال اين سؤال پيش مىآيد كه ما چنين تقرير و چنين نهادى از حاكميت را چگونه مىخواهيم براى دنياى خارج از خود، قابل فهم كنيم تا آنها هم بپذيرند كه ما واقعا دموكرات هستيم؟! در اينجا ما فقط به يك «مشترك لفظى» برخورد مىكنيم; يعنى ما مىگوييم دموكراسى، آنها هم مىگويند دموكراسى. اما وقتى سرميز تعارفات سياسى بگوئيم هر دو قائل به دموكراسى هستيم، از همين قدم اول دچار مشكل مىشويم; خوب آنهااين سؤال را پيش مىآورند كه شما چطور قائل به دموكراسى هستيد، اما در باب باحثحقوقىنمىتوانيدبهبهائياناجازهبدهيدتاپيرودين مستقل در جامعه شما تلقى شوند. در قانون اساسىتان هم دينهاى خاصى را به رسميتشناختيد و لاغير؟ شما چطور مىتوانيد ادعاى دموكراتيك بودن داشته باشيد. خوب اين مساله در اينجا مشكل ساز مىشود; چون از طرفى مىگوييد مفهوم دموكراسى اين است و مابه اين قائليم و مشاركت مردمى اين چنينى داريم. او هم همه اينها را مىشنود و در ذهنكند، ولى از طرف ديگر، مشكلاتىاين چنينى ظهور و بروز مىكند. پس، ما در اينجا يك «مشترك لفظى» داريم چون در عين حال كه اين دو سيستم در دو جبهه مختلف، در كاركرد ظاهرى، يك نوع نتايج و تشابهاتى را با هم نشان مىدهند، ولى در واقع اگر ما بخواهيم بياييم از آن جوهره و فلسفه دموكراسى شروع كنيم و جلو بياييم، ديگر نمىتوانيم با غربيها همقدم باشيم. عرض كردم، مگر اينكه يا مفهوم «ولايت» را حذف كنيم و يا اينكه آن چنانكه ديدگاه روشنفكرى ما دائما به اين مساله بوده، با نهادينه كردن دموكراسى درحقيقتحركتى را انجامبدهيمكه نهادهاى رسمى نظريهپرداز دينى به تدريج اين را بپذيرند و در حقيقتخودشان را تعديل كنند. البته، اگر چنين چيزى اتفاق بيفتد، بايستى ما از اين نوع حركت و الگوى دينى كه داريم در دراز مدت صرفنظر كنيم، اگر چه در ظاهر اسم دينى بودن را داشته باشيم. معرفت: رابطه دموكراسى با توسعه سياسى، اجتماعى و اقتصادى، چه نوع رابطهاى است؟ آيا لازم و ملزوم هم هستند يا اين كه مىشود اينها را از يكديگر تفكيك كرد؟ حجتالاسلام نبوى: اين مساله زياد مطرح مىشود. من، اين مطلب را در مقالات متعددى كه افراد مختلف مىنويسند و در گفتگوهايى كه در سطح مجلات علمى جامعه ما مطرح مىشود، زياد ديدهام و شنيدهام; از زبان افراد متعددى از متفكرين و روشنفكران سياسى ما و يا حتى از بعضى روحانيون داراى انديشه سياسى و اجتماعى اين را شنيدهام كه مىگويند: «دموكراسى، لازمه توسعه سياسى و اجتماعى است.» لازمه به اين معنا مىباشد كه پيش زمينه توسعه سياسى و اجتماعى است. البته، در حقيقت اگر بخواهيم از ديدگاه منطقى نگاه كنيم، توسعه سياسى و اجتماعى، لازمه دموكراسى خواهد شد. به عبارت ديگر، اگر دموكراسى را به عنوان ملزوم داشته باشيم، توسعه سياسى و اجتماعى را به صورت لازم خواهيم داشت واگر دموكراسى نداشتيم، توسعه نخواهد آمد. اين مطلب اولا يك جواب نقضى دارد كه من تعجب مىكنم چطور اين عزيزانى كه اين بحث را مطرح مىكنند، به اين جواب نقضى و واقعيت توجه نمىكنند كه ما در كشورهاى متعددى دموكراسى را - بيش از آنچه كه برخى كشورهاى غربى دارند - شاهد هستيم، اما در عين حال، در توسعه سياسى و اجتماعىشان گامهاى مؤثر و قابل توجهى را برنداشتهاند. من اگراسم يك كشور خاصى را ببرم چه بسا موجب رنجيدهگى خاطر هياتهاى سياسى آن كشورها در كشور ما بشود واز اين جهت مقدارى احتياط مىكنم. ولى، خوب شما اين را مىبينيد كه در برخى از كشورهاى آسياى جنوب شرقى وكشورهايى كه در شرق ماوجود دارند، يك حد افراطى از دموكراسى اعمال مىشود و تا حد بسيارزيادىهمآنمقدارى از شاخصهاى مذهبى كه مانعشان بوده، كنار گذاشتهاند، اما از خيلى از كشورهايى كه داراى نظام استبدادى هستند، عقب افتادهاند و نتوانستهاند رشد كنند. به علاوه در تاريخ اين سه قرن اخير آنچه كه مشاهده مىشود و بسيارى از نظريهپردازان بر آن تاكيد كردهاند عكس اين قضيهاى است كه گفته مىشود: «دموكراسى وتوسعهاجتماعى لازم وملزوماند» چون اينها ديدهاند كه در تحليل رشد و توسعه جوامع مختلف جنگها واستراتژيهاى گاهى ديوانهوار، نقشهاى مؤثرى داشته است كه چه بسا اگر اينها نبود، كاركرد دموكراسى درجهت توسعه، هرگز در حد رشد پس ازتان يا كشورى مثل فرانسه، ساليان بسيار زيادى است كه به استقبال دموكراسى رفتهاند; حتى در قرن هيجدهم مباحث دموكراسى در ميان اينها جدى بوده، اما در طول اين مدت، آن رشد اقتصادى، رشد ساختارهاى اجتماعى و... در ميان آنها به گونه قابل توجه نبوده است. اما، جنگ جهانى اول و دوم يك باره پديد آمده و يك افقهاى پرجوش و خروش و سريع در زمينه برترى نظامى، برترى اقتدارگرانه، برترى كه بتوانند حرف اول را بزنند، پديد آمده و آنها را به اين مسير كشانده است. البته، «توسعه» به معناى واقعى (نه به معناى توسعه مونتاژى; مثلا هنگكنگ ياتوسعه تلفيقى كه در كشورهايى مثل تايلند و... انجام مىشود كه شركتهاى چند مليتى مىآيند و آن جا خيمه مىزنند و يك سرى محصولاتى هم مىدهند كه البته آن كشورها از اين محصولات درآمدهاى خوبى هم كسب مىكنند و تكنولوژى هم به دست مىآورند و تا حدى رشد هم مىكنند، اين توسعه مرادمانيست.)من هر چه تتبع و جستجو كردم كه مقوله دموكراسى بتواند نقش حياتى در اينجا ايفا كند، براى من اين مساله قابل توجيه نبود. يك نكته باقى مىماند و آن، اينكه صرف نظر از رشدى كه يك جامعه پيدا مىكند، مردم آن جامعه مىخواهند به نحو خيلى فعال و در فرصتهاى مساوى از اين نتايج رشد استفاده كنند. اينجاست كه مدافعان دموكراسى مساله دموكراسى را مطرح مىكنند; يعنى در حقيقتسؤال بايد اينطور مطرح شود: پس ازاين كه جامعه به رشد مطلوب دستيافت و جامعه از جهتهاى فرهنگى، اقتصادى و آموزشى تعديل شد، در ادامه اين تعديل و تحول، كدام عامل نقش خوبى مىتواند ايفا كند؟ آيا دموكراسى در اينجا خوب استيا چيزديگر؟ من فكر مىكنم در اينجا چشم دوختن به دموكراسى آكادميك يك خيال پردازى است. همچنين تجربههاى دموكراسى در اينجا يك تجربه مثبتى نبوده و ما بايد داراى يك الگو باشيم. در واقع من اين را با اذعان و يقين مىگويم كه هر چه گشتم، هنوز اين سؤال برايم حل نشده كه اين فرصتهايى كه براى بشر ايجاد مىشود، رشدى كه براى جامعه ايجاد مىشود، اينها وقتى مىخواهد تبديل به يك برنامه دائمى عادلانه شود، چگونه بايد تبديل شود؟ اين سؤال هنوز براى خودم باقى است. نكتهاى كه اينجا بايد عرض كنم اين است كه بسيارى از كسانى كه ملازمه «دموكراسى و توسعه» را مطرح مىكنند، نكته ديگرى را مدنظر دارند و آن، اين است كه آزادى سخن گفتن در فضاى عمومى جامعه تامين شود. يك بحث هم اين است كه مطبوعات و مجلاتى مىخواهند حرفهايى بزنند و طالب آزادى بيشترند و از رهگذر طرح اين مساله، آزادى مورد نظرشان را مطالبه مىكنند. حال، اگر كسى اينگونه فكر كند كه با بازگذاشتن دريچه فضاى اذهان و ارائه نظريات، ما در آموزش عالى و در نظريهپردازى به رشد و توسعه مىرسيم، اين مساله قابل بررسى است اما دراين زمينه برنامهاى وجود ندارد تا كسى بتواند از آن دفاع كند; بايد برنامه رابامؤلفهها واصولى كه بايد در اين جالحاظ شود طرح كرد،آنگاه قضاوتنمود. در اينجا مسائلى را مىتوان مطرح كرد: يك مساله اين است كه ما فضاى علمى و مطالعاتى و بحثهاى تخصصى را بايد به مقدار زيادى باز كنيم. بحث اين نيست كه چه كسى اين فضا را باز كند؟ جامعه علمى بايد آن چنان باز باشد و هاضمه قوى داشته باشد كه بتواند به راحتى در اين مباحث وارد شود. اين اصل دينى ماست و ما كارى نداريم كه بحث دموكراسى در اين جا مطرح بشود، يا نه؟ ملحدين مىآمدند و با امام صادق(ع) وارد بحث مىشدند، وحضرت بااينهابحثمىكردند و گفتگو و سؤال و جواب مطرح مىشد،خوب وقتى ما چنين الگويى را داشته باشيم جاى سؤال نمىماند كه آيا ما در فضاى تخصصىمان; مثلا متفكرين حوزوى و دانشگاهىمان در كنار هم بنشينند، بايد محدوديتى در بحث داشته باشيم، يانه؟! آنجا دانشگاهيان و حوزويان مىتوانند هر مسالهاى كه مد نظرشان است مطرح كنند و از آن دفاع نمايند، تا مباحث در كوره پرسش و پاسخ پخته شود. چون در اين فضا ما الگوى دينى داريم چهاسمدموكراسىبرايشبگذاريم،وچهنگذاريم. اما اگر هدف اين است كه به صورت يك كاركرد سمپاتيك و هوادارى، پيوسته در سطح جامعه انديشه تزريق كنيم، سيرها و خطوط نفى و اثبات را مطرح كنيم، و مطالعه كنيم كه آزادى در اينجا براى عدهاى كه به دنبال طرح مسائل خودشان هستند تامين شود و دليل بتراشيم كه اگر چنين نكنيم، رشد علمى بدست نمىآيد، به نظر مىرسد اين برخلاف نتيجهاىپافشارى مىكنند، زيرا چنين روشى ما را به ركود مىكشاند و ممكن است قشر جوان را به نوعى سرگردانى دچار كند. مثلا، در يك بحث معرفتشناسى، اگر شما آمديد از روز اول درسهايى به دانشجو داديد. خوب، حالا فرض كنيد فلسفه سينايى در اصول معرفتشناختى خود اين ده نقص را دارد، شما اگر به اين آموزش داديد و بعد از اين به مراحل بعدى رسيديد و او رسيد به جايى كه خودش اهل نظر شد و به او اجازه داديد تا به سير علمى قوى ادامه دهد و نظر دهد، در اينجا «توسعه» به معناى واقعى ايجاد مىشود. اما آنها كه مىخواهند در وسط، كار را رها كنند و وارد بازار كار شوند، بسيارند كسانىكه ديپلم و ليسانس گرفتهاند، مىخواهند در قسمت غير علمى جامعه مشغول شوند. در مورد اين افراد، اگر شما آمديد و چندين نظريه را دائما مطرح كرديد كه هاضمه او هيچ كدام از اينها را نمىگيرد، نتيجهاش اين مىشود كه او به هيچ يك از اينها معتقد نخواهد شد. كمكم سؤالات خودش را خودش، جواب مىدهد.و خود را راحت توجيه مىكند و نه با اين آقاى معرفتشناس كار دارد، نه با آن آقاى فقيه! خودش مسائل خودش را حل مىكند. اين نه توسعه همگانى جامعه است و نه رشد جامعه. معرفت: اهداف سياست، در نظامهاى دموكراتيك و در نظام اسلامى چه مىتواند باشد؟ حجتالاسلام نبوى: ما دربحث اهداف، مسائل بسيار زيادى داريم كه هيچ كدام از فلاسفه سياسى، دانشمندان غربى واسلامى، به آن نپرداختهاند. بحث هدفگذارى، نگاههاى غايى و نهايى و نگاههاى مدت دار را مىطلبد در ديدگاه دانشمندان اسلامى، نگاه عمدتا نگاه غايى بوده است. تا قبل از انقلاب، ما اكثرا مسائل را با ديد غايتطلبى، انتهاى حيات انسانى را نگاه مىكرديم; مثلا،اگر حاكميت مطرح مىشده، اين بحث مطرح بوده كه در(عج) خواهد آمد و آن حاكميت مطلوب است. بنابراين، اگر مىخواهيم حركتى در اينجا شروع كنيم در حقيقتبايد چنان كنيم كه به غايتهاى ترسيم شده، هر چه سريعتر برسيم. غربيها، به تدريج در دوران رنسانس ديدگاه غايتطلبى خودشان را كاهش دادند. دانشمندان مختلفى راجع به اين بحث، تحليلهاى خوبى به طور تفصيلى ارائه دادهاند; ايان باربور، در كتاب "علم ودين" چالش نظرى بين علم و دين در غرب را به طوركلى شكافته است و اينكه چگونه علم دائما مىكوشيده ابعاد غايت نگرى دين را در جامعه تضعيف كند و راه را براى كاركردهاى فعلىتر باز كند. البته، اين كه گفتيم علم كوشيده تضعيف كند، نه به عنوان يك حركت عمومى خطر آفرين، بلكه به عنوان اين كه اين حركت ناخودآگاه چنين بوده و نتيجهاش اين بوده است. باز آرتوربرت در كتاب "مبادى مابعدالطبيعه علوم نوين" هم راجع به غايتنگرى زيادبحث كرده وديدگاهغايتنگرى و ديدگاه كاركردنگرى كه در دنياى جديد بيشتر مطرح است را مورد بحث قرار داده است. البته، آن بحثها بيشتر رنگ فلسفى دارد، ولى خوب مسالهاى است كه به بحث ما هم مربوط است. امروزه غربيها به تدريج غايتنگرى را كاهش دادهاند. بسيارى از كشورها اساسا صحنه غايتنگرى را تا حد زيادى به زمانهاى بسيار بسيار كوتاه تقليل دادهاند كه به منفعت طلبيهاى روزانه و ماهانه و سالانه بيشتر شبيه است. بنابراين، سياستمداران كشورها معمولا چنين نگاه مىكنند كه امتياز را بايد الآن گرفت و جاى پا را بايد الآن محكم كرد. او ديگر به دو سال يا پنجسال يا ده سال ديگر كارى ندارد. مىشود گفت كه امروزه، انگليس دچار چنين وضعيتى است، اما آمريكا همچنان تا حدى غايتنگرى خودش را حفظ كرده است. به طوركلى درنظامها و دموكراسيهاى غربى، غايت نگريهاى كوتاه مدت و دراز مدت و ميان مدتشان، تحت تاثير فلسفه سود جويى است; سودجويى فردى و اجتماعى كه امروزه به ميزان بسيار زيادى در روابط بين كشورها واقع مىشود; تا جايى كه مثلا، برنامه اتحاديه اروپا در مقابل آمريكا و ژاپن مطرح مىشود، و به همين ميزان مساله سودجويى فردى هم در كنارش مطرح است. سودجويى جامعهاى خاص درمقابل جامعه ديگر، از نظر بسيارى از نظريه پردازان غربى، به اين جهت است كه هدفگذارى بايد تحت تاثير فلسفه سودجويى باشد. از همه واضحتر و بارزتر، خانم هانا آرنت در كتاب "انقلاب " و در بحث «توتاليتاريسم» و «خشونت» هر دو جا وارد بحث فلسفه سودجويى مىشود و مانور و تاكيد خاصى دارد و ديگران را از اين موضع، مورد انتقاد قرار مىدهد كه شما اين حركاتتان و اين برنامههاى سياسىتان، با حذف فلسفه سودجويى انجام شده است. او اين را يك نقطه ضعف مىداند كه چرا فلسفه سودجويى از هدفگذارى غايى برخى كشورها حذف شده است. البته آرنتبراى اين فلسفه سودجويى، يك ريشه عقلانى طبيعى قائل است و معتقد است كه اين ريشه، طبيعى است و عقل هم درك مىكند و آن را به رسميت مىشناسد. در مكتب دينى ما به اينصورت كه ايشان مساله را بيان كرده، به هيچ وجه قابل قبول نيست، گر چه مىشود، حداقلى از مصلحت و منفعت مادى را قبول كرد. اما در ديدگاه دينى و اسلامى، وقتى مىخواهيم براى سياست هدفگذارى كنيم، بايستى با ديدها وافقهاى وسيعترى جلو رويم. جامعه امروز، جامعهاى است داراى هويت تركيبى. من اين بحث را جداگانه در جاى ديگرى دنبال كردهام. بر خلاف آن بحث رايج جامعهشناسى كه آيا فرد اصيل است، يا جامعه؟ مابه اين نتيجه رسيديم كه اين سؤال، قابل توجه و بررسى در جهان امروز نمىتواند باشد; چرا كه ما به راحتى مىتوانيم پاسخ دهيم كه زمانى جامعه بشرى جامعهاىسادهو متشكل از افرادى بودهكهدركنار هم و با روابط بسيار كم و جزئى زندگى مىكردند كه در آن جا جامعه داراى يك هويت واقعى نيست و فرد اصالت و محوريت دارد. زمانى هم مىرسيم به يك جامعه انضمامى كه داراى كاركردهاى همبسته درونى در يك عرصه خاص است و در درون يك نهادرف كشور بر آن طرف كشور اثر مىگذارد، برخلاف مثلا، هزار سال پيش كه اقتصاد چنين اثرى نداشت. در جامعه انضمامى، ضعف اقتصادى قحطى مىآفريند، مثلا، اقتصاد بخشى از كشور كه كمبود دارد موجب بروز قحطى در سراسر كشور مىشود، ولى اين نمىتواند فرهنگ را به صورت اساسى تحت تاثير قرار دهد; اما در يك جامعه تركيبى تمام عرصهها و حوزههاى عمل اجتماعى و بخشهاى عمدهاى از عمل فردى به هم پيوند و گره مىخورند و به صورت همبسته در مىآيند. در چنين جامعهاى مدلها والگوهاى دموكراسى هميشه در صورتبندى خودشان، از آن ابتدا تا انتها، به نوعى وامدار فلسفههاى انسانى بودند. دنياى غرب به معناى اعم، به تدريج جا را براى ليبراليسم در اين صورتبندى گشود. دموكراسى نظريه خودش را دائما در يك بازبينى و با يك تاثيرپذيرى بيشتر از ليبراليسم تكميل كرده است; تا آن را به مدل دموكراسى ليبرال تكثرگرا رساند. هدفگذارى خيلى مشكل است و توصيه هدف به صورت هدفهاى زماندار، واقعا برد پژوهشى و تحقيقى وسيعى را مىخواهد. بله، همچنان ما مىتوانيم هدفهاى غائى را توصيه كنيم و شما مىتوانيد دائما به مردم توصيه كنيد كه در مشاركتسياسى جامعه فعال و با قصد قربت وارد شويد. اين دربرهههايىاز زمان، تحت تاثير يك نوع آموزههاى قوى دينى، چنين چيزى واقع هم مىشود; زمانهايى كه در حقيقتشما كاركردهاى عرصههاى ديگر جامعه را مىبينيد كه به راحتى فروكش مىكند; مثل اوائل انقلاب چگونه جنبههاى اقتصادى آن تاثير و جهت دهىاش را در حد ضعيف دارد و جنبه دينى و اسلامى را در حد قوى دارد. در آن زمان مىبينيم يك آموزه دينى به راحتى در، افراد را بسيج مىكند; اما در درازمدت براى هدفگذارى جامعه ما اولا بايد روشن كنيم كه يك سرى اهداف غائى داريم. مثل اينكه حضرت امام ; فرمودند كه «به فرموده قرآن كريم ما حركتمان بايد در جهت رفع فتنه از عالم باشد.» در يك مصاحبه كه مجله كيان از پل ريكور چاپ كرد در پاسخ اين سؤال كه «به نظر شما اين ظرفيتهاى آرمانى ما تا چه حد مىتواند مفيد باشد و ما به دنبالش باشيم؟» او تاكيد خوبى روى اين نكته كرده است كه انسانهابه ظرفيتهاى آرمانى نياز دارند. خصوصا من تاكيد بر ظرفيت آرمانى دينى مىكنم. خوب اينها بايد باشد و يكى از مشكلات كنونى اين است كه متفكرين دينى ما در حوزهها، در عرصهها نيامدند تا اين اهداف غايى را با اهداف كوتاه و ميان مدت از هم جدا كنند. حتى ديده مىشود در بسيارى از اهداف كوتاه مدت هم مىخواهند اهداف غايى رابه كار ببرند كه اين خطاست; مثلا اگر جوانى با خانمش نزاع خانوادگى دارد، شما نمىتوانيد يك هدف بلند مدت وغايىبرايش توصيه كنيد چون آن هدف، نزاع او را خاتمه نمىدهد، بلكه بايد ببينى منشا اين دعوا كجاست و اين نزاع الآن از كجاست، بعدما مىرسيمبهاهداف بلندمدتى كه مىخواهيم طى يكنسل يادونسل داشتهباشيم. ما بايد در اهداف استراتژيك براى نظام جمهورى اسلامى،پژوهشهاى وسيعى را دنبال كنيم و بعد هدف را توصيه كنيم. قبلا در اوائل انقلاب، اين ديدگاه زياد وجود داشت كه ما به راحتى بتوانيم حاكميتهاى حكام جور و فاسد را در كشورهاى اسلامى فرو بريزيم، نه اينكه ما خودمان آن را فرو بريزيم، بلكه دستكم، خود افراد كشورهاى اسلامى اينها حاكميتشان را فرو بريزند و ما با مشاركت هم يك حركت وسيع اسلامى شروع كنيم. اما خوب، امروزه مىبينيم كه اين هدف، در آن زمان، بدون برنامهريزى و دقت توصيه شده بود. اينها نياز به مطالعات و كارشناسى موضوعى بسيار وسيع دارد. يكى از چيزهايى كه من تعجب مىكنم اين است كه بسيارى از روشنفكران ما به جاى اينكه اميدوار باشند و آستين بالا بزنند و در يك حركتبسيار وسيع براى ساختن يك تمدن ارزنده به عنوان «تمدن جديد اسلامى» مشاركت كنند، وقتى اين مسائل مطرح مىشود، مىآيند اصل استراتژى را خراب مىكنند كه نه نمىشود و نبايد بكنيم يا مثلا اين اهداف چيست؟ و در حقيقت، رفتار و گفتار آنان توصيه بيشتر به سازش و كنار آمدن با وضع موجود است، تاانتخاب استراتژيهاى بلند و قوى. ولى به اعتقاد من، ما مىتوانيم استراتژيها را دنبال كنيم; اولادرمسير ساختهاى سياسى داخلى خودمان و استقرار نهادهاى سياسى مستقل بازنگرى كنيم، ببينيم چرا حركتهاى سياسى ما دائما دچار مشكل شده و به نوعى به انحرافهاى مختلفى غلتيده و يا اينكه ناموفق بوده و وسط كار رها شده است؟ بيائيم به مؤلفههاى دينى كه در اين جهت مىتواند به ما كمك كند، روى بياوريم، اينها را بازنگرى كنيم،از دين استفاده كنيم و راه حل ارائه دهيم. به خصوص پايان نامهها و تزهاى فارغالتحصيلانمقاطع عالى دانشگاههاو اخيرا هم در حوزهها كه رشتههايى در اين جهت ايجاد شده، يك نوع مطالعات نظرى و كارشناسى موضوعى در كشورها و منطقههاى مختلف انجام دهيم و برآيند همه اينها را به يك نتايجى برسانيم كه بتوانيم توصيههايى از آن داشته باشيم و در كوتاهمدت استفاده كنيم. من فقط مىخواهم اين را اشاره كنم كه هدفگذارى بايد چنان باشد كه سياست تبديل به شعار نشود. هدفگذارى بايستى به معناى واقعى به هدفگذارى كوتاه مدت در راستاى اهداف بلند مدت برسد. اگر ما دريك جايى دچار محذوراتى هستيم كه نمىتوانيم هدفگذارى كوتاه مدت خودمان را بروز بدهيم، هيچ دليل ندارد كه مشاركت كنيم; مىتوانيم مشاركت نكنيم و حتى به اعتقاد من چقدر خوب است كه سياستمداران ما و اهل نظر در مسائل سياسى روى اين نكته تامل كنند كه ما مىتوانيم صريح و روشن همين مطلب را اعلام كنيم كه به دليل اينكه مشاركت ما در اين مسير هدفگذارى الآن امكان پذير نيست، ضمن حفظ احترام متقابل و ضمن حفظ شرايط متقابل و ضمن حفظ علقههايى كه در آينده مىتواند به كمك هر دو بيايد، فعلا نمىتوانيم مشاركت كنيم و طورى نشود كه مجبور شويم خودمان را در مسيرى بيندازيم و مشاركت كنيم بعد اين مشاركت ما را با اهداف بلندمان مقابل كند و مجبور شويم هدفگذارى كوتاه مدت را به عنوان يك حركت انحرافى و مارپيچى شروع كنيم كه البته، اين حركت مارپيچى و انحرافى در هر منطقى غيراز منطق اسلام مىتواند توجيه شود. ولى با توجه به اينكه منطق دينى ما اقتضا مىكند و به خصوص سيره امام خمينى; بر اين مبنا بود كه كاملا هر جريان و حركتسياسى را با بروز و كاركرد صادقانه در اهداف كوتاه مدت، متوسط و بلندش ببيند و خود ايشان هم، همين مسير را طى مىكرد، در هدفگذارى نظام جمهورى اسلامى، از نظام جمهورى اسلامى پسنديده نيست و دانشمندان مسلمان تاكيد مىكنند و حساس هستند و اينرا نمىپذيرند كه اهدافى ميان مدت و درازمدت مطرح بشود و بعد در هدف گذارى كوتاه مدت، دائما اين مساله نقض بشود. اگر من بخواهم يك جهت گيرى كلى را عرض كنم، بايد روى اين نكته تاكيد كنم كه هنر سياستمدار و قانونگذار سياسى اين نيست كه دائما هدف كلى «نه شرقى نه غربى، جمهورى اسلامى» را تكرار كند و يا هدف غائى «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» را تكرار كند و يا اينكه «حاكميت الهى» و «استمرار حاكميت الهى» را به عنوان يك شعار، دائما مطرح كند. اين هنر نيست، اين را علماى دينى دائما گفتهاند، از ابتداء هم گفتهاند، بعد هم ملاحظه كرديم كه حضرتامام; آموزههاى دينى را تبديل به يك نوع اصول بنياد دينى براى نظام جمهورى اسلامى درآوردند. هنر برنامهريزان و سياستمداران نظام جمهورى اسلامى اين است كه در سايه هدفگذاريهاى بلند مدتى كه از جانب رهبرى و ولايت دينى انجام مىشود، اينها بتوانند اهداف كوتاه مدت، ميان مدت و اهداف تعريف شده استراتژيك را به وضوح تبيين و ارائه كنند و بدانند كه الآن تا بيستسال آينده مثلابا كشور چين مىخواهند چه كنند؟ و بدانند كه نظام جمهورى اسلامى درعرصه بينالمللىبراى خودش مىخواهد چه جايگاهى را ترسيم كند؟ و بدانند كه در مشاركتهايى كه در فضاى بينالمللى سازمان ملل و غير ذلك است تا چه حد مىخواهند مشاركت كنند. البته،اين مطلبى را كه من عرض مىكنم انتظارى است كه بسيارى نسبتبه مسئولين دستگاه سياستخارجى و سياست داخلى وقوه مجريه دارند كه انتظار به جايى هماست. من پيشنهاد مىكنم به جاى اين همه بودجههاى اجرايى كه در بخشهاى مختلف صرف و خرج مىشود و درآن كوتاه مدتنگرى و بلكه گاهى اوقات فورىنگرى غلبه دارد، در بلند مدتنگرى - با حفظ همان برنامههايى كه دارند - هزينه بكنيم; و لازم استيك نگاهى به جنبههاى پژوهشى و علمى بشود. ما امروز ظرفيت قابل توجهى از محققان حوزوى و دانشگاهى داريم كه تنها به دليل عدم وجود امكانات و بودجه كافى، تا به حال اين فرصتبرايشان پيش نيامده كه اينها در راستاى تبيين اين مسائل قدم بردارند و قلم بزنند. خوب چقدر سنگين است كه ما مشاهده كنيم و ببينيم ك طلاب فاضل ما و دانشگاهيان برجسته و ارزنده ما، اينها مجبور باشند با نوشتن جسته و گريخته يك نوع مقالات و تدريس در نقاط مختلف و دورافتاده، بتوانند برنامه علمى و جنبه معشيتى خودشان را پركنند، اما در عين حال، اساسىترين مسائلى كه ما در مباحث هدفگذارى سياسىمان داريم وبه صورت يك خط و دو خط نيست و بايد كار شود، كتابها شود و در دنيا منتشر گردد، حرفها زده بشود، اينها زمين بماند و رويش كار نشود. اميدواريم با طرح اين مباحث، يك قدم جدى برداشته شود و بتواند مورد اميد و باعث روشنى چشم محققين آينده ما باشد.
ان شاءالله.فصلنامه معرفت شماره 14 |