اسلام و ناسيوناليسمفرانسيس رابينسونترجمه سيد احمد هاشمى اشارههمانگونه كه از مجموع مطالب نويسنده به دست مىآيد، اين نبشتار به تاثير انديشههاى اسلامى در شكلگيرى مليت و هويت ملى خاص، توسط مردمى كه متاثر از آن انديشهها هستند اشاره دارد. در واقع، اين انديشهها موجب مىگردد كه حتى اگر درون يك مرز جغرافيايى، سياسى و فرهنگى، اقليتى مسلمان وجود داشته باشد، با هويت ملى خاصى كه احساس مىكنند، تمايز خود را حفظ كنند و به فرهنگ مسلط آن جامعه جذب نگردند و حتى در پى تشكيل دولتى مستقل برآيند. مقوم اساسى اين نوع احساس هويت ملى و ناسيوناليسم، قوميت، نژاد، سرزمين و مانند آن نيست، بلكه انديشههاى اسلامى مبتنى بر عقيده «برترى امت مسلمان بر ساير مردم» و عقيده «اهميت ايجاد اجتماع اسلامى» تشكيل دهنده محور احساس مذكور است. نويسنده، براى تبيين اين مطلب، شواهدى از مسلمانان ايالات مسلماننشين هند، موپلاهاى هند جنوبى، مسلمانان فيليپين، چين و مالزى ذكر مىكند. به نظر مىرسد در ميان مسلمانان گرايشى به سازماندهى سياستبراساس اعتقاداتشان وجود دارد. هر جا مسلمانان تفوق واكثريت جمعيتى دارند، سازمانهايى در قالب احزاب سياسى شكل مىگيرد; همانند «اخوت اسلامى» مصر يا «جماعت اسلامى» پاكستان. هدف آنها اين است كه مطمئن شوند دولت در حد امكان، در امتداد آنچه به نظر آنها به عنوان خطوط اسلامى مىباشد، حركت مىكند. هر جا مسلمانان اقليتى را تشكيل دهند، غالبا تقاضايى ظهور مىكند مبنى بر اينكه مسلمانان بايد به عنوان يك جماعتسياسى مستقل يا به عنوان يك دولت ملى مستقل يا به عنوان يك دولت در درون دولتديگر سازماندهى شوند. يك نمونه از جدايىطلبى مسلمانان در مورد مسلمانان ايالات متحده هند است كه براى ايجاد پاكستان تلاش كرده و توجه عالمانهاى را به خصوص نسبتبه ساير نمونهها به خود جذب كردهاند. دركتاب خود با عنوان زبان، مذهب و سياست در هند شمالى (1) ، پديده مزبور را اينگونه توضيح مىدهد: تفاوتهاى عينى بين مسلمانان وهندوها بسيار كم است و اين تفاوتها در جنبشهاى احياگرانه آنها آنقدر زياد نيست كه جدايى آنها را اجتنابناپذير كند. پديده عمده و تعيين كننده عبارت از فرايند نماد گزينى است و نيز اين واقعيت كه نخبگان مسلمان بهجاى برگزيدن نمادهاى مشترك، نمادهاى مجزا و مستقلى بر مىگزينند. براس مىنويسد: رهبران مسلمان هند شمالى در اواخر قرن نوزدهم، قايل به سرنوشت مشتركى با هندوها نبودند; زيرا آنها خودشان را درمعرض خطر از دست دادن امتيازشان به عنوان يك اجتماع غالب مىديدند... از اينرو، بر يك احساس خاصى از تاريخ تاكيد داشتند كه قابل سازش با آرمانهاى هندو و اسطوره سقوط مسلمانان به سوى قهقرا نبود. براساسگفتههاى براس، اگر مسلمانان سياست را براساس ايمانشان سازماندهى مىكنند، بدين دليل است كه نخبگان مسلمان چنين مىپندارند كه اين مؤثرترين راه نگهدارى يا بهدست آوردن قدرت سياسى است. ... آرمانهايى ملازم با ايجاد و استمرار «بهترين مليتى كه براى بشريت پديد آمده»، كه برگرفته از احاديث اسلامى است، پيوسته بسيارى از مسلمانان هند شمالى را به تلاش براى تحقق اجتماع سياسى - مذهبى آرمانى وادار كرده است، اين انديشهها عبارت است از اينكه مسلمانان بخشى از يك اجتماع را تشكيل مىدهند، قوانين اجتماع از سوى خداست، وظيفه فرمانرواست كه آن قوانين را به اجرا گذارد، او بايد قدرت لازم را براى چنين كارى داشته باشد، همه مسلمانان برادرند، و اينكه آنها متمايز و برتر از غير مسلماناناند. علاوه بر اين، به عنوان اقليتى در ميان بتپرستان، علايق دايمى نيز براى ترسيم تمايزاتى قاطع بين بتپرستان و خودشان و براى تضمين اين كه اسلام ملازم قدرت است وجود دارد. قابل درك است كه اينها علايقى بوده كه همراه با سقوط قدرت مغول و پديد آمدن دولت جديد در دست غير مسلمانان، به شدت رشد كرده است. عمل آنان در ميان علما كه توجيه اصلى وجودشان، تلاش براى ايجاد اجتماع شرعى است و براى كسانى كه بايد از انديشههاشان به عنوان نيروى محرك بهطور دائم جريان يابد، آشكار است. حتى هنگامى كه نفوذ اين آرمانها اعضايى از جامعه علماى هندى را به سوى مسيرهاى سياسى متضادى در قرن نوزدهم سوق داد، درعين حال، ترديدى در نيروى تجزيهطلبانه آنان وجود نداشت. اگر آن دسته از علمايى كه از انجمن (The League) حمايت كردند، ايجاد دولت اسلامى را تنها راه حمايتشريعت در زمانى مىديدند كه بريتانيا هند را از تحتسلطه خود رها كرد، ولى دسته ديگرى از علما كه از كنگره حمايت كردند، آينده اسلامى را در هندى تصور مىكردند كه چندان تجزيه شده و مستقل نباشد و در آن، احساس هويت اسلامى همواره با احساسى از مليت هندى به طور شديد قابتخواهد داشت. اما در مورد نخبگان كثرتگرا (سكولار) و يا در حال كثرتگرا شدن، نفوذ اين آرمانها همچنان قوى است، اگر چه كمتر بهطور مستقيم بوده و ارزيابى آن دشوارتر است. اين نخبههاى كثرتانديش حتى بدون دلايل مذهبى قوى - كه نمىتوان گفت آنهايى كه از علما نيستند، بنابراين مسلمانان متعهد نمىباشند - همچنان تحت نفوذ مفروضاتى در مورد جهان قرار داشته و كمك كردهاند تا آنچه از نظر عاطفى رضايتبخشترين فرجام تصور مىشده است تحقق يابد. اگر اين فهم و تحليل از نفوذ شكل دهنده آرمانهاى اجتماع اسلامى بر رفتار سياسى مسلمانان درستباشد، بايد بر روى بخش وسيعترى به مراتب فراتر از مسلمانان ايالتهاى مسلماننشين هند (2) صادق باشد و عملا نيز همينطور است. به عنوان نمونه، موپلاهاى هند جنوبى (3) براى هشت قرن نشان دادهاند كه مىتوان به عنوان يك جماعت مسلمان حتحكومت غير مسلمانان باقى ماند. آنان با تمرينهاى انتحارى جهادى، تمايز بين جماعت مسلمانان و هندوها ومسيحيانى را كه در اطراف آنها زندگى مىكنند، نشان دادهاند. در سالهاى اخير، آنان يك احساس نيرومندى از عصبيت همبستگى را با مسلمانان ديگر جاهاى شبهقاره ظاهر ساختهاند. در حالى كه گرايشهاى تجزيهطلبانه اساسى در چشمانداز آنان در ترجيح شديد آنها نسبتبه عملكردشان بهصورت سياسى در خلال يك حزب تماما مسلمان آشكار كه تحتسلطه موپلاهاى كرالا ( Moplahs of Kerala) باشد، در سال1969 تحقق يافت. گفته شده كه اين دستاورد يك نياز روانشناختى مهم را برآورده كرده است; بدين معنا كه در محدوده آنچه ممكن بود، بعضى از موپلاهاى كرالا در نهايت، موفق شدند كه اسلام را با قدرت درهم آميزند. ما به مقداركافى درمورد موپلاها شناخت داريم كه با اطمينان، شيوهاى راكه بينش آنها به وسيله اسلام نسبتبه جهان شكل گرفته است و اين كه چگونه اين بينش را كه بر سياست آنها تاثير گذاشته درك نماييم. ولى ما هنوز به قدر كافى در مورد مسلمانان دكنى، كه از مجلس اتحاد مسلمانان (4) و تقاضاى آن براى تاسيس يك دولت مسلمان مستقل در منطقه آندراپرادش (Andhra Pradesh) حمايت مىكنند يا لابيايىهاى تاميلندو ( Labbais of Tamil Nadu) كه به شدت با جنبش نهضتبراى ايجاد پاكستان مشخص مىشوند يا در مورد مسلمانان، ماهارشترين (MaharashTrian) كه در سالهاى اخير به تعداد فزايندهاى به مجلس مسلمانان راه يافتهاند، شناخت كافى نداريم. ولى به نظر مىآيد كه آرمان جماعت اسلامى شكل گرفته و فهمشان را از اينكه كدام عمل سياسى رضايتبخش، مطلوب و مشروع استشكل مىدهد. با ملاحظه اقليتهاى مسلمان در آسيا - به صورت كلىتر - مىتوان گفت كه يك رابطه متناظر بين آرمانهايى كه با ايجاد و استمرار جماعت اسلامى مرتبط است در تجزيهطلبى سياسى آشكار مىگردد. در فيليپين، پيوندهاى نزديكى بين احياى مجدد اسلام پس از زمان جنگ جهانى دوم با پيامدى از آگاهى مذهبى عميق و رشد اعمال مذهبى خالص، حقطلبانه و نهضت فيليپينىهاى مسلمان براى تشكيل (5) يك دولت اسلامى مستقل ترسيم شده است. در چين، براى قرنها، تعداد عظيمى از مسلمانان در مقابل جذب فرهنگ مسلط مقاومت كردهاند. مسلمانان احساس برترى و تمايزشان را حفظ كردهاند; آنان سازمانهاى جماعتى قدرتمندى بنا كردهاند و از ميان اين سازمانها، آگاهى خودشان از «امت» بودن را به وسيله محور بودن زبان عربى، اسلام و امپراتورى اسلامى و سنتها و ارزشهاى اسلامى براى هر مسلمان ارتقا بخشيدهاند. شگفتآور نيست كه آنها قادر نبودهاند با يك دولت كمونيستى و آداب كنفوسيوسى وحدت بخش هويتيابند وتا حد ممكن، يك راه تجزيهطلبانه سياسى را دنبال كردهاند. آنها در ميان هزاران پيرو، كه در اجتماعى تفريحى در سال1956 گردهم آمده بودند، اظهار داشتند چين سرزمين پدرى مليت هايى (Hui) نيست، عربى زبان مردم هايى است، همه مردمهايىجهانبه يك خانواده تعلق دارند. اگر آرمان اسلامى متعلق به امت واحد سياسى - مذهبى چنين نفوذى در ميان اقليتهاى مسلمان داشته است، پس به نظر مىرسد كه در نواحىاى كه بيشتر يا تمام جمعيتشان مسلمان است نيز نفوذ دارد. در واقع، در جهان، به سختى مىتوان يك دولت اسلامى پيدا كرد كه داراى حزبى نباشد كه داعيه آشكارش تحقق بخشيدن آرمانهاى اسلامى در عرصه سياست و جامعه معاصر است. انگيزههاى رهبران و پيروان «اخوت اسلامى» مصر، «جماعت اسلامى» پاكستان يا «فدائيان اسلام» ايران هر چه باشد، نمىتوان شك كرد كه نگرش آنها بهواسطه سنت اسلامى شكل گرفته و تجديد شده است. در سالهاى اخير، اين فرايند هيچ جا دقيقتر از تحقيق كسلر (Kessler) در زمينه به قدرت رسيدن حزباسلامى «پان مالزيايى» در ايالت كلنتان (Kelantan) شرق مالزى مشاهده نشده است. اينجا يك انسانشناس با يك ديدگاه تاريخى نشان مىدهد كه چگونه در دهههاى 1950 و 1960 نظريه اجتماعى اسلامى به طور پيوسته بر تحولات سياسى تاثير گذاشته و آن را شكل دادهاست.تجربهجوامعداراى اكثريت مسلمان درك ما را در مورد تاثير فراگير آرمان اسلامى تاييد مىكند. اما اين تمايز وجود دارد: در حالى كه در اجتماعات داراى اقليت مسلمان مشكل عمده متحد كردن قدرت با اسلام است. در اجتماعات داراى اكثريت مسلمان، مشكل عمده متحد كردن اسلام با قدرت است. پيوند بنيادين بين اسلام و تجزيهطلبى سياسى، اصلاح بيشترى را به نظريه براس در زمينه تشكيل ملت (6) پيشنهاد مىكند.عواملىكه تااينجا براهميت آن توافق شد، عبارت است از: الف. توانايى مسلمانان ايالات متحده هند.. بر بهكار گرفتن نمادهاى فرهنگى و تاريخى كه براى بخش عظيمى از جماعت مسلمان جذاب است; ب. وجود نخبگان مقتدرى كه خواهان بسط و توسعه يك هويت مشترك بودهاند; ج. اين واقعيت كه تمايزات عينى بين هندوها و مسلمانان، خود به تنهايى آن قدربزرگ نبوده كه يك جنبش تجزيه طلبانهرادامنبزند; د. تصميم مسلمانان براى دفاع از منافع مسلمانان; ه. اهميتيافتن نظام نظارت سياسى امپراتورى [ خلافت] به اين عوامل پنجگانه، بايد آرمانهاى سياسى - مذهبى اسلام، به خصوص آرمانهايى را كه بر اهميت وجود يك جماعتاسلامىتاكيد مىكند، اضافه كنيم. اين آرمانها را نه تنها ما تعيين كننده حدود فعاليتهاى مشروع براى نخبگان مىبينيم - كه عبارت از فرايندى است كه در مقاله براس در مورد «هويتسياسى در آسياى جنوبى» (7) به صورت غيرمبسوط بدان اشاره شده است - بلكه همچنين فهم خود آنان را در مورد آنچه ممكن است و آنچه آنها بايد براى نيل بدان تلاش كنند تشكيل مىدهد. براس تلاش قابل توجهى كرده بود تا قلمرويى را نشان دهد كه در آن قوانين رقابت، براى دستيابى به قدرت مطلق هستند. اما نمونههاى مذكور از تجزيهطلبى مسلمانان پيشنهاد مىكند عرصههايى كه سياست درآن به صورت مستقل و خودمختار مىتواند ديده شود، بايد از بقيه مجزا گردد; يعنى بيش از مقدارى كه براس آنرا پذيرفته است. اين استنتاج دلالتهاى نظرى وسيعترى دارد. براس به اهميت اين استنتاج براى علم سياسى، در خلال مباحثاتى كه درابتداى مقالهاش مىباشد، اشاره مىكند; در آن بحثهايى كه به اختلافات مفهومى بنيادينى كه درميان دانشمندان درباره فرايندهايى كه به وسيله آنها ملتها شكل مىگيرند، اشاره مىكند. بعضى از آغازگرايان (8) بحث مىكنند كه هرانسانى در خلال زندگى، وابستگىهايى را (به محل تولد، خويشان، مذهب، زبان و مانند آن) همراه خود داردكه اين وابستگىها از متعينات (9) شرايط انسانى است; وابستگىهايى كه در بنيانهاى غيرعقلانى شخصيت ريشه دوانده است; وابستگىهايى كه پايههايى را براى يك بستگى سهل و ساده با ديگر مردمى كه از زمينههاى همانند مىباشند، فراهم مىسازد. برخى ديگر كه عبارتند از ابزارگرايان (10) ، بحث مىكنند - همانگونه كه به نظر مىرسد براس نيز در كتاب زبان، مذهب و سياستبحث كرده - كه قوميتبايد به عنوان پىجويى نفع و سود براى اعضاى گروههايى لحاظ گردد كه فرهنگشان به طور مستمر و نامحدود، توسط نخبگان قابل تغيير و قابل ساختن و پرداختن است. اينها مواضعى افراطىاند و پاسخ و نظر صحيح همانگونه كه براس، خود اكنون پيشنهاد مىكند، در جايى بين آن دو موضع قرار دارد. براس به سمت موضع ابزارانگارها، كه درآن خودمختارى سياست مهم و قابل ملاحظه است، تغيير موضع مىدهد. او مىگويد: شكلگيرى ملت فرايندى است كه به وسيله آن نخبگان يك طرف و نخبگان طرف ديگر در درون گروههاى قومى، جنبههايى را از فرهنگ گروهشان برگزيده، ارزشها و معانى جديدى را به آنها پيوند مىدهند و آنها را به عنوان نمادهايى براى بسيج گروه، براى دفاع از منافع آن و براى رقابتبا ساير گروهها بهكار مىبرند. اين نخبگان از هر تعهدى آزادند و تنها به وسيله فرهنگ گروههايى كه مايلند آنها را رهبرى كنند، محدود و ملزم مىباشند. پيشنهاد و پاسخ ما اين است كه آرمانهاى اسلامى (11) نقشى شكلدهنده و گاهى برانگيزنده را درميان مسلمانان ايالات متحده هند ايفاء كرده است. به نظر مىرسد كه اين آرمانها نقشى همانند را در ميان نخبگان ديگر جوامع اسلامى ايفا كرده باشد. همچنيننيروى مداوماين آرمانها نشان مىدهد كه موازنه بحثبايد بيشتر به طرف موضع آغازگرايان تمايل پيدا كند. پىنوشتها:× - برگرفته شده از كتاب: untversity Press,1994) John Hutchinson and Anthony D.Smith (eds.), Nationalism, (Oxford.New York/Oxford Language, Religion andPolitics inNorth India -1 The UnitedProvinces Muslims. -2 Moplahs of South india -3 Majlis-e-lttehadul Muslimeen. -4 The Movement of Muslim Filipinos -5 nation - Formation. -6 Political Identity in souih Asia. -7 The Primordialists. -8 Givens. -9 the Instru mentalists. -10 Islamic ideas. -11
فصلنامه معرفت شماره 34 |