مبانى نظرى گفت‏وگوى تمدن ها

دكتر سيديحيى يثربى

اشاره

اين نوشته بر آن است تا نشان دهد:

اولا - تمدنها هميشه به نوعى در مقابله با يكديگر بوده‏اند اما به دليل حريف و هم عرض بودن، از امكان انتقال و تسخير يكديگر برخوردار نبودند. ولى مقابله‏اى كه امروز شاهديم، مقابله يك تمدن جديد با همه تمدنهاى ديگر است كه خود را در طول آنها دانسته و آنان را حريف و همسنگ خود نمى‏داند و همه امكانات لازم را براى انتقال خود و تسخير ديگران در اختيار دارد.

ثانيا - نظام اسلامى به نمايندگى جمهورى اسلامى ايران نيز، در برخورد با تمدنها، مدعى آن است كه در عرض تمدنهاى ديگر نبوده، خود را پيشگام تاسيس يك تمدن جهانى برتر مى‏داند.

بنابراين مقابله تمدن اسلامى به نمايندگى ايران، با تمدن جديد غرب به نمايندگى آمريكا و اروپاى غربى، يك مقوله جدى، ميان دو حريف مدعى برترى و اصالت است. اين مقاله با توضيح ابعاد و حوزه‏هاى درگيرى اين دو تمدن ادامه يافته و با پيشنهادهايى به پايان مى‏رسد.

مقدمه

1- تمدن، همانند يك تابلو يا مجسمه زيبا، از نبوغ و ذوق انسانها بسيار دير و دشوار پديد مى‏آيد; اما با اندك بى‏ذوقى و كودنى، زود و آسان نابود مى‏شود. بهمين دليل بايد در پاسدارى آن، نهايت هوشيارى را داشت. مى‏توان يك گل را به آسانى پرپر كرد اما هيچكس قدرت آفريدن يك برگ آن را ندارد.

تمدن، سامانى است كه فكر و فرهنگ و تلاش و روابط مجموعه‏اى از مردم را هدايت مى‏كند تا جامعه بشرى بوده، نوعى از تمدن هم وجود داشته است.

2- چنانكه فردفرد انسانها، به دلايلى با يكديگر درگير شده‏اند، جامعه‏ها و تمدنها نيز، هميشه با يكديگر درگير بوده‏اند.

تقابل دو يا چند فرهنگ، صرفا به اين نيست كه هر يك مشخصه خود را داشته باشند و با آرامش و اطمينان در كنار يكديگر قرار گيرند; بلكه اين تقابل، همواره به معنى يك سنجش و ارزيابى هم بوده است.

نكته جالب توجه و در عين حال كاملا طبيعى آن است كه در اين سنجش، هر جامعه‏اى تمدن خود را برتر و تمدن ملل ديگر را كم‏تر ديده و دست‏كم گرفته است كه: «كل حزب بما لديهم فرحون‏» (1)

تمدن هر جامعه‏اى براى افراد خودش، مقبول، مشروع و مانوس بوده و تمدن قوم ديگر برخلاف آن!

3- در درونمايه تمدنها، بيش از هر چيز ديگر، دو چيز مورد توجه بوده است: يكى آموزه‏هاى معرفتى (2) و ديگرى توان و امكانات تامين معيشت دنيوى آنان.

طبعا هر جامعه‏اى تمدن خود را، در اين دو زمينه، برتر مى‏دانسته و به همين دليل به حمايت آن پرداخته و گاهى هم به نشر و گسترش آن، همت مى‏گماشت.

4- تمدنهاى گذشته، در شرايطى بودند كه اگرچه حاكمان و اميران آنان به عنوان فاتح، به سرزمينهاى ديگر مى‏رفتند، اما هرگز امكان انتقال تمدن خود را به آنجاها نداشتند. يك فاتح با تعدادى فرمانده و سرباز كه در برخورد اوليه، هدفى جز غارت اموال و نابودى مبانى قدرت سياسى نداشتند، كجا مى‏توانستند به تغيير تمدن قوم مغلوب توفيق يابند. مگر اينكه مبنا و هدف تهاجم، نشر يك دين و مذهب بوده باشد كه در آن صورت با اقدامات پيگيرى كه به عمل مى‏آمد، فكر و فرهنگ مردم تغيير مى‏يافت. اگر چه، اين‏گونه تغييرها هم، غالبا تنها در قلمرو عقايد دينى مردم انجام مى‏گرفت; اما جلوه‏هاى ديگر تمدن تغيير چندانى پيدا نمى‏كرد. براى اينكه آسمان در همه جا يك رنگ داشت: زندگى كشاورزى، تجارت و صنايع دستى محدود و پرداختن باج و خراج!

5- علاوه بر اينكه شرايط و امكانات دوران گذشته، انتقال تمدن را دشوار و به‏يك معنى غيرممكن مى‏ساخت، غالبا تمدنها هم در عرض هم بودند. يعنى اگر چه هر قوم و ملتى تمدن خود را برپايه خودخواهى و غرور ملى و انس و تعصب، از تمدنهاى ديگر برتر مى‏نهاد، اما اين تمدنها در واقع، برترى محسوسى بر يكديگر نداشتند. غالبا تكيه بر وسعت قلمرو امپراتورى، جاه و جلال شاهان، و زور بازوى پهلوانان بود به ندرت اتفاق مى‏افتاد كه همانند مورد رويارويى مجاهدان اسلام با سپاهيان ايران، يك طرف از حذف امتيازات و همسانى زندگى حاكمان با رعايا و سپاهيان دم زند و ديگرى از فر و شكوه شاه و دربارش (3) اين از لحاظ شعار. از لحاظ متن زندگى مردم هم، به هر كجا كه مى‏رفتى چنانكه آسمان رنگ مشابهى داشت، زندگى زمينيان هم، تقريبا يك رنگ بود: اكثريتى گرفتار اغراض و اطماع و هوا و هوس اقليتى محدود بودند محور اين رابطه ظالمانه، زور و زر و تزوير بود! (4)

6- اين كه گفتيم، مربوط به گذشته است. اما امروزه با تمدنى روبرو هستيم كه نه تنها عنوان «جديد» دارد; بلكه با همه تمدنهاى گذشته متفاوت است. اين تفاوت در بحث ما، از دو جهت‏بايد بدقت مورد توجه قرار گيرد: يكى از آن جهت كه اين تمدن جديد، در عرض تمدنهاى ديگر نيست. اين تمدن خود را - و تنها خود را - تمدن مى‏داند و بر تمدنهاى ديگر به ديده تحقير مى‏نگرد. اين تمدن تنها خود را از رشد و بلوغ لازم بهره‏مند ديده، ديگران را عقب مانده و اگر تعارف كند، در حال توسعه و رشد مى‏نامد. و لذا تقابل اسلام و مسيحيت قرون وسطى، در نيمه قرن هيجدهم، جاى خود را به تقابل تمدن و بربريت داده و در قرن نوزدهم به صورت تقابل شرق و غرب مطرح مى‏شود. اما نه شرق هندى، بلكه شرق اسلامى. اروپاى عصر روشنگرى، شرق اسلامى را مظهر همه چيزهايى مى‏دانست كه خود پشت‏سر گذاشته است، از قبيل جهل و خودكامگى و ركود (5) .

تمدن جديد غرب، خود را محصول بعثت روشنفكرى آن ديار مى‏داند. بعثتى كه همه چيز را وارونه كرد و وارونه ديد و مى‏بيند، جاى زمين را به خورشيد و جاى خداوند را به انسان بخشيد. در اين دعوت جديد، انواع سحرها را هم با خود دارد و به معرض نمايش مى‏گذارد. از فراوانى محصولات و رونق تجارت گرفته، تا پيشرفت علم و صنعت و از گسترش امنيت و آزادى تا ريشه كن شدن امراض مسرى! اين بعثت، كه بهشت نسيه كليسا را نقد كرده بود، طبعا مردم مريدش مى‏شدند و شيخ كليسا هم نبايد مى‏رنجيد. (6)

و ديگر اينكه اين تمدن جديد، با همه داعيه‏ها و بدعتهايش، امكانات انتقال خود را به سرزمينهاى ديگر نيز با خود دارد. اگر درگذشته، تنها حضرت سليمان بر قاليچه مخصوص نشسته و برباد سوار مى‏شد، يا ديوى در يك چشم برهم زدن تخت ملكه سبا را به حضورش مى‏آورد، امروزه محصولات تمدن جديد، حضور خود را نه تنها در زمين بلكه در كرات ديگر نيز اعلام مى‏دارد و نه‏تنها صداى خود، بلكه محصولات اعجاب‏انگيز و اعجازگونه خود را به‏خانه مردم جهان مى‏برد و لذا مى‏تواند، بتدريج زندگى روزمره آحاد مردم دنيا را در اختيار گرفته، سنت و فرهنگشان را تهديد كند; آن هم با چنان قوت و برترى محسوس و غيرقابل انكارى كه ديگر جايى براى تعصب و غرور ملتها باقى نمى‏گذارد تا يكى بيايد و به برترى تمدن خود بيانديشد. ديگر براى هيچكس، نه تنها خر، بلكه اسب و استر نيز با هواپيماهاى غول‏پيكر قابل مقايسه نيست، تا چه رسد به رقابت.

«گر بگوئى كه زاغ چون باز است نشنوندت كه ديده‏ها باز است‏»

به اين دو ويژگى تمدن جديد غرب (طولى بودن و ابزار انتقال داشتن) هر چه كمتر توجه كنيم، در اين برخورد، بيشتر زيان خواهيم كرد.

7- اخيرا مقابله جديدى هم ميان شرق و غرب، پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران پديد آمده است، كه هدف اصلى اين مقاله، بررسى اين مقابله است.

چنانكه گفتيم تمدن جديد غرب، خود را در عرض تمدنهاى ديگر نديده، بلكه در طول آنها و پيشاپيش همه‏شان مى‏بيند و بطور جدى درصدد نشر دعوت خود بوده، هدفى جز يكسان‏سازى تمدنهاى ديگر با خويشتن ندارد. (7) از نظر تمدن جديد غرب، تمدنهاى ديگر، تنها با تحول تكاملى مى‏توانند به هدف والاى يكسانى و همسويى و همگامى با تمدن غرب دست‏يابند، و تنها راه توفيق و كاميابى آنان نيز در همين حركت و تحول تكاملى است، ورنه، در برابر قدرت و خودمختارى واقعيت، شكست‏خواهند خورد. (8) چنانكه عملا در جاى جاى اين كره خاكى شواهد اين ديدگاه را آشكارا مى‏بينيم. عقب‏ماندگى جهان سوم، شكست فاشيزم و سرانجام شكست افتضاح‏بار اردوى پرطمطراق كمونيسم كه اينك آخرين قربانى آن اوجالان، در يك حركت‏سمبليك، در پنجه شاهين تمدن غرب گرفتار است. (9)

اكنون در اين مقاله نخست درحد گنجايش به‏توضيح اين مقابله پرداخته و سپس امكان گفت‏وگوى آن دو را مورد بررسى قرار مى‏دهيم.

يك - مقابله حكومت اسلامى و تمدن جديد غرب

آن نوجوان بسيجى كه سلاح بردوش، در صف اعزام به جبهه با مشتهاى گره كرده از ته دل فرياد مى‏زد: نه شرقى، نه غربى، جمهورى اسلامى، بر عمق سخنش توجه نداشت. او بر اين باور بود كه تلاش مى‏كند تا اين جريان، يعنى جريان انقلاب اسلامى نه شرقى باشد و نه غربى; غافل از اينكه او بخواهد يا نخواهد، و بداند يا نداند حكومت دينى پديده‏اى بود كه نمى‏توانست‏شرقى يا غربى باشد! زيرا كه مبانى اين حاكميت، هم با مبانى و اصول بلوك شرق سازگار نبود و هم با مبانى و مدعيات غرب، ستيز آشتى‏ناپذير داشت. اكنون كه بلوك شرق در سايه نادرستى مبانى خود و بيش از آن در اثر رفتار نادرست پيشگامانش و بيش از اين دو در نتيجه عزم جدى غرب بر انهدام آن، سرانجام از پاى درآمده است ديگر نيازى به توضيح شرقى نبودن حكومت دينى نداريم و تنها به مواردى از تقابل و تضاد پديده حكومت دينى با تمدن جديد غرب مى‏پردازيم:

چنانكه گفتيم امروزه به‏جاى تضاد ديرين تمدن يونانى و بربريت آسيايى، يا امپراطورى ايران و روم، يا اسلام و مسيحيت، يا سرمايه‏دارى و كمونيسم و سرانجام شرق و غرب به مفهوم جديد آن، شاهد تضاد جديدى هستيم ميان پديده‏اى كه با انقلاب اسلامى پديد آمده است و تمدن جديد غرب. اين تقابل به خاطر فراگيرى ابعادش از طرفى و امكانات ارتباطى از طرف ديگر از حساسيت ويژه‏اى برخوردار بوده و بيش از آن اندازه‏اى كه براى عموم قابل درك باشد، جدى است. در مقابله تمدن غرب با تمدن اسلامى بدان گونه كه در انقلاب اسلامى ايران ظهور يافته است، ابعاد مختلفى رودرروى هم قرار مى‏گيرند كه به چند مورد از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف تضاد در مبانى معرفت‏شناختى. در اين تقابل طبيعت‏با مابعدالطبيعه، فيزيك با متافيزيك، دنيا با آخرت، زمين با آسمان، و در يك تعبير رسا، انسان با خدا روبرو شده و بر سر كسب قدرت درگير مى‏شود.

ب تضاد در ارزش. در مقابله حكومت اسلامى و تمدن جديد غرب، مبناى ارزشها در دو قطب مخالف يكديگر قرار دارند: در يكى، پايه ارزشها دنيا و زندگى زمينى انسان و در ديگرى، آخرت و اراده آسمانى خداوند است.

ج تضاد در شيوه حاكميت. حاكميت مورد قبول تمدن غرب با اهداف دنيوى، برخاسته از اراده مردم و موظف به تدارك و تامين نيازهاى دنيوى آنان است. در صورتى كه در حاكميت دينى، حكومت الهى بوده، خاستگاه آن اراده الهى و تكليف آن هدايت مردم در جهت‏سعادت اخروى است. در حاكميت ليبرال - دموكراسى غرب، امر مهم، آزادى افراد جامعه مى‏باشد; در صورتى كه در حاكميت دينى هدف نهايى، محدود كردن رفتار انسانها در چارچوب هدايت دينى است.

د تضاد و مقابله در ادعاى رهبرى جهانى. آمريكا به رهبرى قدرت سياسى و نظامى غرب به‏عنوان نماينده شاخص تمدن جديد، عملا چنانكه گفتيم با هرگونه رقيبى درافتاده است. اينك با فروپاشى نظام شوروى خود را يكه‏تاز ميدان ديده و با تكيه بر گسترش ارتباطات به خود حق مى‏دهد كه كدخداى اين دهكده جهانى باشد و طبعا به يكسان‏سازى فرهنگ و تمدن اين دهكده همت گمارد. لذا با هر فرصت و امكانى در جهت پيدايش يك مركز قدرت جديد با اصول و مبانى متضاد بطور جدى مبارزه كرده و خواهد كرد.

روشن است كه اگر انقلاب اسلامى ايران خوب پيش مى‏رفت و كشورهاى ديگرى از مصر و عراق و الجزاير و تركيه به اين هسته مركزى مى‏پيوستند يك قدرت رقيب جديدى در مقابل اين كدخداى دهكده تمدن جديد قد علم مى‏كرد، كه از همه ابعاد با او در ستيز بود. البته در اين ميان بعد معرفتى آن از حساسيت ويژه‏اى برخوردار بود و لذا رسانه‏هاى پيرو آمريكا در بحث از اين رقيب جديد بيش از هر چيز بر «بنيادگرايى‏» آن حساس‏اند.

دو - گفت‏وگوى تمدنها

1- واژه «گفت‏وگو» در اين مقابله و تضاد، يك مفهوم ظاهرى دارد كه اگر طرفين گفت‏وگو را تمدن اسلامى به نمايندگى ايران و تمدن جديد غرب به نمايندگى آمريكا و كشورهاى اروپاى غربى بدانيم، هيچيك از دو طرف، در نهايت، نمى‏تواند آن را هدف اصلى خود بداند.

مفهوم ظاهرى «گفت‏وگو» آن است كه دو، طرف مايلند كه براساس تفاهم، همزيستى مسالمت‏آميزى داشته باشند. اينكه در سازمان ملل طرح گفت‏وگوى تمدنها تصويب مى‏شود، اولا باين دليل است كه برداشت عمومى نمايندگان كشورها همين مفهوم ظاهرى است. ثانيا جز تمدن غرب، غالب تمدنهاى ديگر را نه غرب جدى مى‏گيرد و نه نمايندگان خود آن تمدنها!

اما اينكه هيچ يك از دو طرف نامبرده، اين برداشت عمومى را هدف اصلى خود نمى‏داند، به اين دليل است كه هر دو طرف، مدعى يك رسالت جهانى‏اند. از طرفى حكومت اسلامى براساس اعتقاد به بعثت آسمانى، مكلف به حفظ و ترويج اصول و مسائل هدايت همه انسانها بوده و مسئول آگاهى و رهائى نسل بشر مى‏باشد كه بعثت پيامبر اسلام (ص) براى هدايت همه مردم جهان است. (10) و از طرف ديگر جريان روشنفكرى غرب كه تمدن جديد را پى افكنده، بزعم خود در برابر عقب ماندگى و خرافه‏زدگى انسانها خود را مسئول دانسته، آگاهى دادن و پرورش اذهان و افكار انسانها را، رسالت ضرورى و غفلت ناپذير خود مى‏پندارد، اسلام را هم مظهر تمام چيزهايى مى‏داند كه در قرنهاى اخير با آنها مبارزه كرده است. (11)

ما اگر گفت‏وگوى تمدنها را به همين معنى ظاهرى آن در نظر بگيريم از هندسه طولى تمدنها غفلت كرده‏ايم. اين هندسه طولى نه تنها، از طرف غرب بلكه از نظر حكومت اسلامى ايران نيز مطرح است. به اين معنا كه اگر غرب خود را از جهت مبانى معرفت‏شناسى و علوم انسانى و صنعت و تكنولوژى در طول تمدنهاى ديگر و پيشاپيش آنان مى‏داند; حكومت اسلامى هم خود را از لحاظ در دست داشتن آخرين و تنها كتاب آسمانى كه هيچ‏گونه آسيبى و تحريفى در آن راه نيافته پرچمدار هدايت و رهايى نسل بشر مى‏داند و براين باور است كه براى ابلاغ اين پيام بايد از همه امكانات بهره گرفته و همه انسانها را به راه راست عبوديت‏خدا هدايت كرده زمينه سعادت ابدى و نجات واقعى آنان را فراهم آورد و لذا اين دو تمدن، بصورت جدى با هم درگير بوده و خواهند بود. چنانكه نيكسون پيش‏بينى مى‏كند كه در قرن 21 جهان اسلام يكى از مهمترين ميدانهاى زورآزمايى سياست آمريكا خواهد بود. (12)

2- ضرورت گفت‏وگو. از آنجا كه اولا هر مكتبى كه خود را برحق بداند با كى از گفت‏وگو ندارد، ثانيا چنانكه گفتيم هم تمدن غرب و هم تمدن اسلامى هر دو خود را بر حق دانسته، مكلف به رهبرى و هدايت انسانها مى‏دانند و هر دو تمدن بى‏بهره گذاشتن ديگران را از سعادت و حركتى كه به آن باور دارند درست و اخلاقى نمى‏دانند; بنابراين هر دو طرف تماس و گفت‏وگو را ضرورى دانسته و از آن استقبال خواهند كرد. (13)

3- امكان گفت‏وگو. با توجه به شرايط كنونى جهان، هيچ مانعى بر سر راه اين گفت‏وگو وجود ندارد; و هر دو طرف مى‏توانند پيام خود را به گوش ديگرى برسانند.

4- هدف گفت‏وگو و نتيجه مورد انتظار. بدون شك چنانكه گفتيم هدف هر دو طرف آن است كه طرف ديگر را به سمت و سوى خود هدايت كند و در حد امكان هيچ تسامحى را روا ندارد، تا آنكه جهان را زير سيطره خود درآورد. (14)

غرب، شرق و از جمله حكومت اسلامى ايران را از آن گذشته مى‏داند و در اين گفت‏وگو هدفى جز هدايت و الحاق آن به خود نخواهد داشت. شرايط شرق براى غرب، غيرقابل بازگشت است. اگرچه غرب مدعى تسامح و كثرت‏گرايى است، اما اين تسامح را هرگز در مورد مبانى متضاد با اصول و مبانى تمدن خود تحمل نخواهد كرد، چنانكه عملا هم نشان داده است.

غرب بنيادگرايى را حتى اگر با روش دمكراتيك هم به ميدان آمده باشد، تحمل نمى‏كند. جريان سالهاى اخير الجزاير و تركيه، گواه ما بر اين مدعى است. اگرچه شعار غرب صلح است اما هميشه در برابر بربريت، باروت خود را خشك نگاه مى‏دارد.

از طرف ديگر، حكومت اسلامى هم هرگز در اصول و بنيادهاى خود، تن به مصالحه و مسامحه نخواهد داد. بنابراين اگر به اين گفت‏وگو تن در دهد تنها به خاطر آن خواهد بود كه زمينه را براى معرفى خود و ابلاغ پيامش آماده سازد; وگرنه چون بسيارى از مبانى معرفت‏شناختى و ارزشى و هستى شناختى تمدن جديد غرب را در تضاد آشكار با اصول و مبانى خود مى‏داند، هرگز با آنها سازش نخواهد كرد. مثلا رهبر انقلاب در وصيتنامه خود هشدار مى‏دهند كه:

«بايد همه بدانيم كه آزادى به شكل غربى آن كه موجب تباهى جوانان مى‏شود، از نظر اسلام و عقل محكوم است‏». (15) و همچنين مسائل ديگر.

سه - ميدان رقابت و درگيرى

چنانكه گفتيم تمدن اسلامى به‏نمايندگى جمهورى اسلامى ايران، و تمدن جديد غرب، هر دو خود را بنوعى در طول تمدنهاى ديگر مى‏دانند: اسلام در باور و ارزش و مسائل انسانى، و غرب در باور و ارزش و نيز در دانش و تكنولوژى. بنابراين، اين دو تمدن براى رقابت و مبارزه در موضوعات و ميدانهاى زير رودرروى هم قرار مى‏گيرند:

- مبانى معرفتى.

- ديدگاه سياسى.

- امور اقتصادى.

- علم و تكنولوژى.

- ادبيات و هنر.

اكنون با رعايت گنجايش اين مقاله، با همه اهميتى كه يكايك مواد ياد شده دارد، تنها به‏يك بحث‏بسيار كوتاه و در حد اشاره مى‏توان پرداخت:

الف - مبانى معرفتى

- جريان خردگرايى و روشنگرى غرب، با پيروزيهايى كه تا اواخر قرن نوزدهم بدست آورد، شرق و بخصوص جهان اسلام را نماينده و نگهبان گذشته متروك و نامطلوب خود مى‏داند. از قبيل:

- تكيه و اعتماد بر ذهنى كه درونمايه آن ساخته باورهاى سنتى و موروثى بود.

- بى‏توجهى به ضرورت ارجاع ذهن به عين.

- بى‏اعتنايى به امكان تجربه جديد از جهان.

- ناباورى به اصل «پيشرفت‏» و ترقى و تكامل.

- عقيده به جهان خدامحور و معرفت وحى‏محور.

- اعتقاد به سعادت و ارزشى كه از وحى مى‏آموخت.

اينك او خود را دقيقا در مقابل ما مى‏بيند:

- با ذهن متكى به طبيعت.

- با بهره‏گيرى از تجربه مستمر.

- با اعتقاد به اصل پيشرفت و تكامل و با توجه و اميد به آينده به جاى گذشته.

- با عقيده به جهان انسان‏محور و معرفت تجربه محور.

- با اعتقاد به سعادت و ارزشى كه از اراده و ميل فرد سرچشمه مى‏گيرد.

اين ديدگاه تمدن جديد برخاسته از روشنگرى غرب بود; (16) اما ديدگاه حريف او، يعنى حكومت اسلامى به نمايندگى از تمدن اسلامى هم، در مورد طرف مقابلش چنين است:

- تمدن غرب، از لحاظ معرفت‏شناسى، دچار انحراف خطرناكى شده كه به يكسو نهادن متافيزيك و گزينش شك بجاى يقين، علم بجاى ايمان، زمين بجاى آسمان، انسان بجاى خدا و دنيا بجاى آخرت از لوازم و آثار آن است. او با اين تهور خطرناك، اگرچه دنيا را برده، اما آخرت را باخته است. غرب با هدف قراردادن پرورش تن، روح را كشته و با قبله ساختن غرايز حيوانى پشت‏به معنويات و اخلاق و وجدان انسانى كرده است و سرنوشت هر فرد و جامعه‏اى كه به هدايت آسمانى پشت كند، جز حيات حيوانى نخواهد بود. امام در پيامشان به گورباچف رهبر شوروى مى‏گويند:

«مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست. همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن‏بست كشيده و يا خواهد كشيد.» (17)

ب - سياست.

مديريت و تدبير اجتماعى، براى هر دو طرف، يك جنبه داخلى دارد و يك جنبه خارجى. از لحاظ داخلى، اكميت‏سكولار غرب، خاستگاهش اراده مردم و قرارداد اجتماعى بوده، مبناى قوانين آن، حقوق طبيعى (در مقابل وحيانى و آسمانى) افراد، و هدفش تدبير معاش مردم است، از قبيل:

- تامين امنيت و آزادى فردى و اجتماعى براى امكان بهره‏مندى از زندگى آرام و مطمئن.

- تامين درآمد مردم براى تهيه لوازم زندگى با تدبير عقلانى امور بازرگانى و صنعتى و كشاورزى جامعه.

- حفظ منافع ملى در ميدان رقابت و مبارزات بين‏المللى.

- تدبير پيشرفت علم و تكنولوژى.

- تدارك امكانات زندگى شاد و لذت‏بخش و بى‏دغدغه مردم.

- تدارك امكانات رشد فرهنگ و هنر.

و اما حكومت اسلامى در سياست داخلى، خود را مامور و مكلف از طرف يك مشيت آسمانى ديده، قوانين شرع را، تنها قانون حاكم بر روابط اجتماعى شمرده، هدفش در اصل جز اين نخواهد بود كه همه مظاهر زندگى در چارچوب هدايت و فرمان الهى جريان يابد كه لازمه چنين هدفى آن است كه:

اولا- ولايت‏حاكم در حد امكان بر همه جوانب زندگى فردى و اجتماعى انسانها گسترش يابد تا همه شئون انسان از انديشه و ذهن گرفته تا اخلاق و رفتار فردى و روابط اجتماعى، از نور هدايت تاثير پذيرد و اصلاح گردد.

ثانيا- جهت پاسدارى از اين وضع روحانى، همه افراد جامعه، در راستاى امر به معروف و نهى از منكر بسيج‏شده، از كنار انحراف ديگران با بى‏تفاوتى نگذرند.

بايد توجه داشت كه منظور آن نيست كه در حكومت دينى، امور معاش مردم مورد توجه قرار نمى‏گيرد، نه، بلكه منظور آن است كه هدف اصلى آن بود كه گفتيم; اما آنچه عرفا و باقتضاى علم و تجربه، از وظايف و لوازم يك حاكميت آگاه و مشروع بشمار مى‏رود، بر عهده حاكميت دينى هم قرار داد.

بنابراين تمدن جديد و تمدن اسلامى، هر يك براى امور داخلى خود، پيشنهاد خاصى دارند كه در ميدان رقابت‏با همين پيشنهادها رو در روى هم قرار مى‏گيرند.

اما از لحاظ سياست‏خارجى، تمدن جديد غرب، به رهبرى آمريكا، اگرچه مدام دم از صلح و گفت‏وگو مى‏زند، اما چنانكه گفتيم هميشه هم باروتش را خشك نگه ميدارد و در حوزه اصول و مبانى خود از دو جهت تن به هيچ سازش و تسامحى نمى‏دهد:

يكى از جهت منافع ملى و رهبرى و سلطه بر دهكده جهانى، و ديگرى از لحاظ پاسدارى از تمدن در مقابل عقب‏ماندگى و بربريت! و به همين لحاظ، تمدن اسلامى را نه بعنوان يك نيروى رقيب برمى‏تابد و نه بعنوان يك فكر و فرهنگى كه تمدن غرب بزعم خود آن را از آن گذشته مى‏داند!

از طرف ديگر تمدن اسلامى هم كه ايران در اين گفت‏وگو نمايندگى آن را برعهده دارد، از دو جهت غرب را قابل تحمل نمى‏داند:

يكى از جهت ماهيت امپرياليستى و استثمارى آن كه رابطه‏اش با جهان سوم، رابطه گرگ و ميش است و ديگرى از هت‏بنياد پشت‏به خدا كرده‏اش كه همه هم و هدف انسانها را، در «لهو و تجارت‏» خلاصه كرده، دنيا را به غفلت از خدا بى‏نصيب شدن از سعادت اخروى سوق مى‏دهد كه از اين جهت نقش شيطان را بازى كرده و چون رهبرى اين فكر و فرهنگ را برعهده دارد، استحقاق عنوان شيطان بزرگ را دارد. موضع آمريكا و تمدن جديد غرب، از لحاظ تضاد با حكومت دينى، براى هيچ محققى جاى ترديد نبوده و غيرعادى هم نيست. مگر اينكه كسى دچار ساده لوحى مسلمان تراشانه‏اى شده باشد كه حتى شمر را هم بنوعى ملحق به طرفداران اهل بيت مى‏كنند. يا آنكه يكى قصد مجامله داشته و تعارف ديپلماتيك را جانشين صراحت لهجه سازد!

ج اقتصاد.

د علم و تكنولوژى.

ه- علوم انسانى، ادبيات و هنر.

از اين سه حوزه، اقتصاد و علم و تكنولوژى، اگر برخى مسائل سياسى در راه نباشد، زياد مشكل آفرين نيستند اما در مورد علوم انسانى، ادبيات و هنر، آنجا كه با ارزشها و مبانى دينى، يا مبانى معرفت‏شناسى غرب، ارتباط يابد، حتما تضاد و تقابلى در كار خواهد بود كه اين تضاد و تقابل فرعى بر تضاد و تقابل در مبانى معرفتى و سياست‏خواهد بود. مثلا غرب با پيروزى بنيادگرايان الجزاير مخالفت مى‏كند و از اتمى شدن تسليحات عراق و ايران هم نگران است. اولى براى ناسازگارى با مبانى معرفتى و دومى بخاطر پاسدارى از تمدن در مقابل بربريت است. (18)

چهار - چه بايد كرد؟

حال كه ما منادى گفت‏وگوى تمدنهاييم، بهتر است كه ارزيابى لازم را نسبت‏به شرايط خود در برابر حريف، مد نظر داشته باشيم. پيش از هر چيز بايد از اين نكته غفلت نكرد كه همين نداى ما به گفت‏وگو، نوعى اعلام وجود و حضور، در صحنه رقابت است. اين حضور اگرچه براى غرب، از جهتى ديگر مطلوب است اما براى خود ما هم، از جهات مختلف حائز اهميت است; كه همين اظهار وجود يكى از آنهاست. حال در اين ميدان چه بايد كرد؟ پاسخ اين سؤال نيازمند بررسى شرايط موجودمان است. شرايط ما بطور كلى از دو جنبه قابل بررسى است:

- يكى از لحاظ مبانى فكرى.

- و ديگرى از جهت دست آوردهاى تمدن جديد غرب.

در اين ميان، نبايد از اين نكته غفلت كرد كه براى غرب، مورد دوم و براى ما، مورد اول از حساسيت‏بيشترى برخوردار است. اكنون براى روشن شدن قضيه به توضيح مختصرى در اين دو مورد مى‏پردازيم:

1- دست‏آوردهاى تمدن جديد غرب. اين دست آوردها خود بر دو گونه‏اند:

يكى آنها كه بار ارزشى نداشته و يا بر مبناى معرفتى خاصى استوار نيستند، و ديگر آنها كه چنين‏اند، يعنى بار ارزشى دارند يا بر مبناى معرفتى خاصى استوارند.

در مورد دست‏آوردهاى نوع اول، ميان ما و غرب، اختلافى پيش نمى‏آيد. بقول «هابز»، رياضيات اختلاف و درگيرى ايجاد نمى‏كند، اما سياست مى‏كند.

در اين مورد مشكل اساسى ما، همين فاصله است. فاصله با صنعتى شدن و دست‏يافتن به دانش و تكنولوژى در حد لازم كه بتوان در مقابل غرب، ايستاده و بعنوان حريف مطرح شد. هيچ انسان آگاه و فهميده‏اى در اينكه بايد ما هم از دانش و تكنولوژى بهره‏مند باشيم، ترديد ندارد. هرگونه عقب ماندگى در اين ميدان نتيجه غفلت و بى‏تدبيرى بوده و كوچكترين ارتباطى به باورهاى دينى يا تمدن اسلامى نداشته و ندارد. اگر در غرب هم مقاومتى از طرف دينداران در برابر برخى ديدگاههاى علمى آن هم در اوايل كار به وجود آمد در جهان اسلام هرگز چنين تضادى ملاحظه نشده و نمى‏شود.

به هرحال ما با غرب، در زمينه بهره‏گيرى و تملك دانش و تكنولوژى، اختلافى نداريم، جز اينكه در اين ميدان آنان، بسيار پيش تاخته‏اند و ما عقب مانده‏ايم.

آنچه در گفت‏وگوى تمدنها، در اين زمينه بايد مطرح و پيگيرى شود، اين است كه بر اساس اصول انساندوستى، كشورهاى پيش‏رفته، دست كشورهاى عقب مانده را گرفته، از ستم و روابط غارتگرانه خود كاسته، آنان را در جهت پيشرفت‏يارى رسانند. از دنبال كردن منافع سياسى خود به هر قيمت و با هر نتيجه‏اى دست‏بردارند و در راه انتقال تكنولوژى مشكل ايجاد نكنند (19) ، كه يافته‏هاى بشر در معرفت و دانش بايد همگانى باشد.

البته همراه با اين انتظار رهبران كشور ما نيز نهايت جديت و بيدارى خود را در تدبير امور و تكنولوژى بكار گيرند، تا ما هم مانند ژاپن از اين بابت كم نداشته باشيم.

اما دست‏آوردهاى از نوع دوم، يعنى پديده‏هاى جديدى كه بار ارزشى داشته يا بر مبانى معرفت‏شناختى ويژه‏اى استوارند، مانند بعضى از قسمتهاى علوم انسانى و برخى ايده‏ها، از قبيل دموكراسى، پلوراليزم، حقوق طبيعى، آزادى فردى و غيره. در اين‏گونه موارد، نبايد به اقتباس و همگون شدن كوشيد، بلكه بايد به مبانى و ارزشها بازگشته، تكليف حقانيت آنها را روشن كرد.

مرحوم آل‏احمد در كتاب غرب‏زدگى مى‏گويد:

«...حرف در اين است كه ما تا وقتى ماهيت و اساس و فلسفه تمدن غرب را درنيافته‏ايم - با مصرف كردن ماشين‏هايش - درست همچون آن خريم كه در پوست‏شير رفت‏».

اين تعبير تند آل‏احمد، بدون شك در مورد ماشين كه او مثال زده، چندان درست نيست. براى اينكه ما با هرگونه فكرى مى‏توانيم صنعت و تكنولوژى داشته باشيم. ملحد باشيم يا بودايى يا مسلمان. زيرا كه ماشين تنها در زندگى دنيوى مطرح است و جنبه ابزارى دارد و بس.

اما بدون شك بدون تغيير مبانى معرفتى نمى‏توانيم برخى آثار و لوازم تفكر جديد غرب، از قبيل پلوراليزم و ليبراليزم را داشته باشيم. ما تا به صورت جدى، متافيزيك را از دور معارف مورد اطمينان خارج نكنيم و تا به صورت جدى به اومانيسم نرسيم، هرگز به پلوراليزم و دموكراسى نمى‏رسيم. اما اينكه بايد برسيم يا نه؟ به اين سؤال، ما و غرب دو پاسخ مختلف مى‏دهيم. غرب چنانكه گفتيم تمدن خود را آگاهانه برگزيده و برتر نهاده و درصدد يكسان سازى تمدنهاى ديگر با تمدن خويش است و به هيچوجه در اين باره به تسامح و تسليم باور نداشته و تن نمى‏دهد. اينك اين ماييم كه اگر به مبانى خود اطمينان داريم بايد بسيار جدى دعاوى خود را در اين گفت‏وگو مطرح كرده، مواضع خودمان را بر اساس مبانى به ديگران معرفى كنيم. طبعا لازمه اين كار آن خواهد بود كه تمدن خود را در حوزه مبانى معرفتى و ارزشها برتر نهاده، انتظار داشته باشيم كه ديگران با ما هماهنگ گردند.

2- مبانى معرفتى و ارزشها. اين ميدان، ميدانى است كه غرب و تمدن اسلامى هر دو خود را در آن، از ديگرى برتر مى‏نهند. غرب كه مبانى فكرى جريان روشنفكرى را پذيرفته و علوم انسانى خود را بر آن مبانى استوار ساخته است، متافيزيك را كه اساسى‏ترين تكيه‏گاه تمدن اسلامى است، از محوريت كارهايش كنار گذاشته، يك نظام سكولار را اساس كارش قرار داده است و در برتر نهادن و يكسان سازى، انتظار دارد كه ملل ديگر نيز به همان راه رفته و بدان شيوه، تن دهند. در حالى كه در تمدن اسلامى، جامعه بر محور متافيزيك بوده و نظام جامعه دائرمدار اراده و فرمان خداوند است.

اينجاست كه درگيرى صورت جدى پيدا كرده، هريك از دو طرف به موضع خود وفادار مى‏مانند و طبعا تنها لوازم و آثار مبانى و مواضع معرفتى خود را مى‏توانند داشته باشند.

و سرانجام با ذكر يك نكته و چند پيشنهاد اين بحث را ادامه مى‏دهيم:

اما آن نكته اين است كه در اين گفت‏وگو، هر دو طرف، بر اساس رعايت مصالح كل جامعه بشرى هدف نهايى خود را فراهم آوردن امكان گزينش و تعالى طرف مقابل مى‏داند كه بتواند خود را با تمدن‏ى برتر هماهنگ و يكسان سازد! بدون شك در اين تقابل، غرب از يك موضوع حساس روانشناختى بهره خواهد گرفت و آن اينكه اصولا انسان در طول تاريخ در پذيرش دعاوى پيشوايان، بخصوص در جهت تغيير موضع، تنها به يك سند، اعتماد قاطع داشته كه همان «معجزه‏» است. اينك تفكر و تمدن غرب اين نقطه قوت را دارد كه دعاوى آن، همراه با دست‏آوردهايى از علم، تكنولوژى، رونق تجارت و كشاورزى، آزادى فردى، امنيت، بهداشت و غيره است كه به منزله اعجازند در تاييد موضع مدعيان غربى. در مقابل آن، تمدن اسلامى با همه استحكام مبانى و افتخارات گذشته‏اش، امروزه از اين اعجاز چيزى در دست ندارد. (20) جاى بسى تاسف است كه بعضى از اقدامات انسانى هم كه مى‏توانست‏سند ماندگار افتخار ما باشد و زمينه‏هاى آن را در تعاليم خودمان نيز داشتيم، به دست ما انجام نپذيرفت. مثلا چه مى‏شد كه منادى و بانى لغو بردگى در جهان امروز ما مسلمانها بوديم! ما كه كتاب آسمانيمان 18 درآمد عمومى (زكاة) را به آزاد كردن بردگان اختصاص داده (21) و با اين همه تشويق و تكليف (22) نتوانستيم پرچمدار اين امر مهم باشيم. و صد مورد از اين قبيل كه بگذريم!

و لذا بايد هرگز از اين نكته غافل نباشيم كه در صحنه رقابت صدها معجزه به ميدان آمده است! و جايگاه ما، جايگاه هرون بى‏عصا است در برابر سحر سامرى!

و اما چند پيشنهاد:

1- از آنجا كه اين اعجازها موجب شيفتگى ملل ديگر به تمدن غرب شده، آنان را تحت تاثير قرار خواهد داد، بايد هر چه زودتر به ساماندهى وضع علم و تكنولوژى خود پرداخته، مشكلات سياسى و اجتماعى خود را حل كنيم، تا اين دست‏آوردها، حالت اعجازى خود را از دست‏بدهند. ما از اين كار چاره‏اى نداريم و كارى است‏شدنى و اگر نكنيم مسئوليم.

2- از لحاظ معارف - اگر بتوانيم خود را از شر آن اعجاز رها سازيم - وضع ما، جدا از وضع غرب بهتر و برتر است. در اين ميدان ما از دو سنگر و عامل نيرومند بهره‏منديم:

يكى معقوليت الهيات ما در برابر الهيات نامعقول غرب.

و ديگرى نياز انسان غربى به معنويت و عدم قناعتش به رفاه مادى منهاى معنويت.

انسان اگر همه امكانات دنيا را هم در اختيار داشته باشد، از تفكر درباره مبدا، معاد، بقاى روح، سرنوشت، هدف و امثال اينها بى‏نياز نخواهد بود. معارف ما پشتوانه نيرومندى دارد از فطرت همه انسانها كه اصلى جاودانه و هميشگى است. بنابراين مى‏توانيم به آسانى از اين گفت‏وگو، براى صدور فكر و معارف اسلامى بهره گيريم.

بدون ترديد غرب، اقدام به صدور انقلاب را بر اساس خاطره‏اى كه از انقلابهاى كمونيستى دارد، نمى‏پسندد و از اين ابت‏سخت مواظب جمهورى اسلامى است. در مورد صدور فكر هم بر اساس مبانى و تعهدات خود حساس خواهد بود; اما بدون شك هر انسانى حق دارد از هر امكانى براى دستيابى به معارف بهره‏مند باشد. بنابراين در وضع فعلى جهان، حكومت اسلامى ايران كه خود را پرچمدار آخرين و كاملترين مكتب وحى ميداند، حق دارد و بايد حق داشته باشد كه متاع خود را عرضه كند. ناگفته نماند كه امكانات ارتباطى پيشرفته‏اى كه دست‏آورد تمدن غرب است، خواهى نخواهى، كار ما را هم در عرضه معارفمان آسان كرده است; اگرچه هنوز هم رسانه‏هاى عمده جهان در كنترل قدرتهاى غربى قرار دارند.

پنج نتيجه‏گيرى و پيشنهادها

1- نتيجه بحث.

درگيرى تمدن اسلامى به نمايندگى جمهورى اسلامى ايران، با تمدن غرب به نمايندگى آمريكا، نه يك امر فرضى بلكه يك واقعيت عينى است كه هم‏اكنون به صورت جدى در جريان است.

اگر چه بر مبناى پيشنهاد جناب آقاى خاتمى رياست محترم جمهورى اسلامى ايران سال 2001 از سوى سازمان ملل متحد «سال گفت‏وگوى تمدنها» ناميده شد و با اين اميد كه با اين گفت‏وگو نخستين گامهاى ضرورى براى تحقق آزادى و عدالت جهانى برداشته شود اما جاى اين پرسش است كه ايشان با ذكر اين جمله كه‏«از والاترين دست‏آوردهاى اين قرن، پذيرش ضرورت و اهميت گفت‏وگو، و جلوگيرى از كاربرد زور، و تقويت مبانى آزادى و عدالت و حقوق انسانى است‏» (23) ;چه منظورى را دنبال مى‏كند؟

- آيا با گفت‏وگوى تمدنها، راه به سوى آزادى و عدالت جهانى باز مى‏شود؟

- اينكه در دنباله پيشنهاد،«پذيرش اهميت گفت‏وگو و جلوگيرى از كاربرد زور و تقويت مبانى آزادى و عدالت‏» بعنوان والاترين دست‏آوردهاى اين قرن، مطرح شده، يك پيش‏بينى است‏يا يك آرزو؟ با قطع نظر از نابسامانى متن كه احتمالا ناشى از شتابزدگى تهيه‏كنندگان آن است، آيا اين آرزو يا پيش‏بينى كه در قرن آينده، با گفت‏وگوى تمدنها، راه آزادى و عدالت جهانى باز و نيز به اهميت گفت‏وگو پى برده، از كاربرد زور جلوگيرى شود، با مبانى نظرى تمدن اسلامى و غربى سازگار است؟

مسلما نه! براى اينكه: اولا- چنانكه گذشت، منظور از گفت‏وگو، مفهوم ظاهرى و سطحى آن نيست كه هر دو تمدن با تفاهم در كنار هم به زندگى مسالمت‏آميز بپردازند زيرا اين تفاهم و همزيستى مسالمت‏آميز، عملا امكان ندارد.

اين عدم امكان نه بر آن مبنا است كه هانتينگتون چنين نظرى را ابراز داشته است، بلكه مردم پايبند مسائل مشترك فرهنگى خويشند، مشابهت‏ها را مى‏پذيرند و مخالفت‏ها را دفع مى‏كنند. به عبارت ديگر بر مبناى اصل «كبوتر با كبوتر، باز، با باز - كند همجنس با همجنس پرواز» تمدنها و فرهنگهاى مختلف، شانس نزديك شدن به يكديگر و گفت‏وگو ندارند. و نه بر مبناى نظرات متفكران پست‏مدرن، كه عقلانيت را وابسته به ظرف و زمينه و تعين تاريخى دانسته و با قياس‏ناپذير دانستن ارزشها و باورها، امكان گفت‏وگو ميان تمدنها را منتفى مى‏دانند و نه بر مبناى فلاسفه‏اى چون «دريدا»، «لاكان‏»، «گاتارى‏» و ديگران، كه نه تنها امكان گفت‏وگو بلكه هرگونه تفهيم و تفاهم را ميان تمدنها بر مبناى اينكه، هر معنايى همواره به عقب برگشته ما را در درون هزار تويى از معانى گرفتار مى‏كند محال مى‏دانند. (24)

بلكه بر همان مبنا كه قبلا مطرح كرديم و آن اينكه هم تمدن اسلامى و هم تمدن غربى بر اساس مبانى نظرى خود مدعى يك رسالت جهانى‏اند و هريك به نوبه خويش، خويش را در طول تمدنهاى ديگر مى‏داند.

ثانيا، گفت‏وگو معمولا براى آن است كه طرفين همديگر را بشناسند يا به يكديگر امتياز بدهند. اين هدف هم در گفت‏وگوى ما و غرب قابل دنبال كردن نيست، براى اينكه هر دو طرف امكانات شناخت طرف ديگر را هميشه در دست داشته است، و هيچكدام هم به معامله و سازش در دراز مدت قناعت نخواهند كرد. براى اينكه مبانى نظرى‏شان، اجازه چنين كارى را نمى‏دهند.

ثالثا، بدون آنكه رسما اعلام شود اين درگيرى، مدتهاست كه آغاز شده و اگر ما هم تعارف كنيم، غرب حاضر به تعارف نيست. اگر ما هم امريكا را ملتى متمدن و با فرهنگ، و طرفدار معنويت، قلمداد كنيم، (25) متاسفانه غرب بيدارى مسلمانان معاصر و انتظارات‏بحق آنان را، موضع خصمانه‏اى مى‏داند كه غرب را تهديد مى‏كند و لذا هنوز هم فعاليتهاى گروههاى اسلامى را با عناوين، تروريست، ارتجاعى و افراطى، تحقير مى‏كند (26) . نيكسون در يك اظهار نظر چنين مى‏نويسد:

«در جهان اسلام از مراكش تا اندونزى، اسلامگرايى جاى كمونيزم را به عنوان وسيله اصلى، براى تحول خشونت‏آميز (انقلابى) گرفته است. در سالهايى كه تا سال‏1999 باقى است، ايالات متحده بايد راهگشاى مبارزه‏اى باشد براى پيروزى معنوى بر كسانى كه، بهروزى و تكامل را به جهان در حال توسعه نويد مى‏دهند ولى براى جسم، فقر و براى روح، رنج‏به ارمغان مى‏آورند.» (27)

امام خمينى هم، سالها پيش از پيروزى، موضع اسلام را در برابر نظامهاى ديگر چنين اعلام كردند:

«جز سلطنت‏خدايى، همه سلطنتها بر خلاف مصلحت مردم و جور است. و جز قانون خدايى، همه قوانين باطل و بيهوده است‏» (28)

و پس از پيروزى نيز هميشه عليه آمريكا به عنوان ابرقدرت و نماينده فرهنگ و تمدن غرب، موضع گرفته، رابطه ايران و آمريكا را به رابطه گرگ و ميش تشبيه مى‏كردند. در عين حال از مشكلات مساله هم آگاه بوده، در اين راه دشوار به استقامت و تحمل مردم هم اميدوار بودند و در اين باره، در يكى از بيانات خود چنين مى‏گويند:

«همه مستعد اين هستند كه اين كاروان را به آخر برسانند و اين درخت ثمربخش اسلام را، به ثمره خودش بنشانند. البته يك ملتى كه مى‏خواهد در مقابل همه قدرتها بايستد نمى‏خواهد سازش كند با بلوك غرب و نمى‏خواهد سازش كند با بلوك شرق و «لا شرقية و لاغربية‏» مى‏خواهد باقى بماند، مى‏خواهد صراط مستقيم انسانيت و اسلاميت را پيش بگيرد، بايد مهيا بشود و از براى اين همه پيشامدهايى كه پيش آمده است و خواهد پيش آمد» (29) .

شهيد مطهرى هم تكيه و تاكيد بر مواضع فرهنگى را، مهمتر از تدارك استقلال سياسى و اقتصادى دانسته و چنين مى‏نويسند:

«...من بر روى مساله استقلال، و بالاخص استقلال مكتبى زياد تكيه دارم. ما اگر مكتب مستقل خودمان را، ارائه نكنيم، حتى با اينكه رژيم را ساقط كرده‏ايم و حتى با اين فرض كه استقلال سياسى و اقتصادى را بدست آوريم، اگر به استقلال فرهنگى دست نيافتيم شكست‏خواهيم خورد و نخواهيم توانست انقلاب را به ثمر برسانيم...» (30)

راز اصلى درگيرى هم در همين استقلال مكتبى است. چنانكه ديديم خود غرب، تا پا گرفتن نهضت اسلامى ما از همه گرايشها و جنبشهاى اسلامى جهان حمايت مى‏كرد، تا از آنها به عنوان پايگاهى در مقابل كمونيسم بهره گرفته، از گسترش منطقه نفوذ و قدرت سياسى بلوك شرق جلوگيرى كند. براى اينكه اسلام در نهاد خود با نظام كمونيستى در تضاد است و غرب اين نكته را بخوبى دريافته بود. لذا همه‏جا، حتى در ايران هم از رشد گرايش دينى خوشحال بود. آنچه براى او نگران كننده بود نوعى گرايش به چپ مسلمانان بود و بس. تنها با حضور آگاهانه، صادقانه و شجاعانه امام خمينى در صحنه رهبرى انقلاب اسلامى و تاكيد بر اسلام ناب و استقلال آن از شرق و غرب بود كه آمريكا جدا احساس خطر كرده، اسلام را هم در كنار كمونيسم نهاده، پيشگام مبارزه با هر دوى آنها شد. (31)

اكنون با شكست و فروپاشى بلوك شرق، آمريكا در مبارزه با اسلام جدى‏تر شده است. آمريكا دو هدف را پى مى‏گيرد:

- نابودى جنبشهاى مبتنى بر اسلام ناب و اصول‏گرا.

- سامان‏دهى تفكرات مسلمانان بر اساس درونمايه‏هاى تفكرات جديد غرب و تهى كردن اسلام، از درونمايه و اصول آن، و در يك كلمه يكسان‏سازى تمدن كشورهاى اسلامى با تمدن جديد غرب.

2- پيشنهاد

از آنجا كه درگيرى و مبارزه، عملا جريان دارد و گفت‏وگو هم كارساز نخواهد بود، پيشنهاد بنده براى امكان يك مقابله موفق آن است كه برموضوعات زير تكيه و تاكيد داشته باشيم:

1-2- اعتماد بنفس ناشى از قوت خويش و ضعف رقيب.

ردا زير پيروز افكند و گفت‏كه:

ما نيزه و تيغ داريم جفت زدنيا نگويند مردان مرد ز زر و زسيم و زخواب و زخورد شما را به مردانگى نيست كار همان چون زنان رنگ و بوى و نگار! هنرتان به ديباست پيراستن دگر نقش بام و در آراستن! (32)

اين ابيات از پاسخ سعد و قاص فرمانده سپاه اسلام است، به فرمانده سپاه ايران كه لشكريان اسلام را از شكوه شاهنشاهى ايران مى‏ترساند و دم از امكانات او مى‏زند كه:

ببخشد بهاى سر تازيان كه گنجش نگيرد ز بخشش زيان سگ و يوز و بازش ده و دوهزار كه با رنگ زرند و با گوشوار (33)

اكنون ما، نخست‏بايد به فكر اعتماد به نفس خودمان باشيم و اين اعتماد به نفس در صورتى تحقق مى‏يابد كه به قانيت‏خويشتن و بطلان رقيب ايمان داشته و توان خويش و ضعف رقيب را باور كنيم. متاسفانه در شرايط فعلى جامعه‏مان از اين بابت نقص دارد. ما بعد از انقلاب از نظر ساماندهى و تدبير امور داخلى و حفظ موقعيت‏بين‏المللى خويش دچار مشكل شديم، اين طبيعى است كه بعد از پيروزى مدتى مشغول استقرار و تحكيم نظام باشيم، خوشبختانه ما اين دوره را بخوبى با همه مشكلات آن پشت‏سر گذاشتيم.

همه مخالفان به روز فوت امام چشم دوخته بودند كه ناظر فروپاشى نظام باشند اما همين فوت امام نه تنها به دشمنان بلكه به دوستان و گردانندگان انقلاب هم نشان داد كه نظام تثبيت‏شده است‏به گونه‏اى كه در هيچ شرايطى موجوديت آن تهديد نمى‏شود. درگذشت امام، تقريبا همزمان با شكست نقشه دشمن در جنگ تحميلى بود. اينك وقت آن رسيده بود كه كار كنيم و بر اين مبنا دوران بعدى را دوران سازندگى ناميم، اما متاسفانه بخاطر برخى غفلتها و ناتوانيها بعد از گذشت تقريبا يك دهه معلوم شد كه توفيق چندانى نداشته‏ايم. من منكر كارهاى مثبت در دوران سازندگى نيستم و دراين‏باره هم مسؤولان از جمله آقاى رفسنجانى رئيس دولت هشت‏ساله دوران سازندگى سخن بسيار گفته‏اند. اما روى‏هم رفته مشكلات زيادى هم داشتيم كه همچنان باقى مانده‏اند از جمله مساله خودكفايى كه به نظر من براى رسيدن به خودكفايى در جهات مختلف كار زيربنايى نداشتيم. براى مثال تنها يك نكته را متذكر مى‏شوم و آن اينكه امام در سال‏1353، بخاطر وضع اسف‏بار كشاورزى ايران شاه را مورد سرزنش قرار داده، فرمودند:

«شاه كه در آغاز طرح به اصطلاح انقلاب سفيد، به دهقانان نويد مى‏داد كه در سايه اصلاحات ارضى غله مورد نياز كشور در داخل تامين مى‏شود، اكنون به جاى خجلت‏زدگى افتخار مى‏كند كه دو ميليون و نيم تن گندم و چهارصدهزار تن برنج در سال جارى وارد كرده است درصورتى كه مطلعين مى‏دانند كه يك استان ايران مثل خراسان قدرت تهيه گندم براى تمام كشور را داشت‏». (34)

مى‏بينيم كه متاسفانه با همه امكانات كشاورزى، كشورمان هنوز هم سالانه حدود دوبرابر رقم مذكور گندم وارد مى‏كند. (35) بخاطر رعايت موضوع مقاله وارد جزئيات نمى‏شوم اما بدون تعارف بايد قبول كنيم كه مشكل داريم، حتى در بهره‏گرفتن از مراكز علمى خودمان، در ارائه يك مجموعه منسجم و روشن از معارفمان در سطح بين‏المللى و نيز در تنظيم فضاى اسلامى جامعه‏مان در راستاى حفظ ارزشها و همچنين در پاسدارى از موقعيت‏بين‏المللى نظاممان. نمى‏توانم از گفتن اين نكته صرفنظر كنم كه چگونه مى‏توان در جهان امروز دعوى ميدان‏دارى داشت در حالى كه در درون جامعه‏مان مشكلات اساسى داشته باشيم. دولتى كه عملا خود را درگير با مشكل قانونمند ساختن جامعه خودش مى‏داند، چگونه مى‏تواند هماورد تمدنهايى باشد كه بر اينگونه مشكلات سالهاست كه فائق آمده‏اند. ما برنامه‏مان در اصل چيزى بود برتر از قانونمندى. رهبر انقلاب، درباره فوق قانونمندى جامعه اسلامى مى‏گويند:

«خدا مى‏خواهد مردم را به اعلى عليين برساند. از اسفل سافلين بكشاندشان تا اعلى عليين. و اين در غير رژيم انبيا اصلا مطرح نيست. چكار دارند به اينكه مردم بشوند يك مردم الهى. در اينجا خلاف نظم نكنند، كارى نكنند كه به حكومت ما ضرر بزنند، هر چه مى‏خواهند باشند. انبيا اين‏طور نيستند. انبيا به شما كار دارند... انبيا مى‏خواهند انسانى درست كنند كه پيش مردمش و غياب مردمش فرقى نداشته باشد، در هر دو حال آدم باشد. ...و ما ميلمان اين است، كه يك چنين مكتبى در خارج تحقق پيدا كند.» (36)

اين ادعا كجا و آن همه هياهو بر سر قانونمندى، آن هم بعد از 18 سال كه نظام اسلامى داريم، كجا؟ ما بايد قبول كنيم كه مشكل داريم و تا اين مشكلات را براى خودمان حل نكنيم نمى‏توانيم اعتماد به نفس داشته باشيم. اين از نظر داخلمان. در مقام مسائل بين‏المللى نيز ما نيازمند شناخت دقيق غرب از طرفى و ارائه يك الهيات كارآمد از طرف ديگر هستيم. و در اين دو زمينه هم با همه امكانات كار رضايتبخشى نكرده‏ايم.

اما در مورد توان خويش و ضعف رقيب، همين كافى است كه ما در برابر غرب درست در همان موضع قرار گرفته‏ايم كه سعد وقاص قرار داشت و غرب در مقابل ما همانند قدرت ساسانيان، گرچه قدرت است; اما در نهايت، آسيب‏پذير است. تنها به يك شرط و آن اينكه ما بتوانيم از امكانات خودمان بهره‏بردارى كنيم.

نتيجه نهايى درگيرى تمدن اسلامى با تمدن غرب به نمايندگى ايران و آمريكا را ميزان برترى تعقل و تدبير دولتمردان طرفين تعيين مى‏كند. آنچه ما را در اين مقابله، اطمينان مى‏بخشد، همين وجود زمينه و امكانات است. زمينه و امكانات ما نيازهاى عالى انسانهاست. انسان به دنبال معنويت است و در نهايت‏خود را به زندگى جانورى قانع نخواهد يافت. تنها عامل امتياز و برترى موضع ما در برابر امريكا همين است كه ما براى جهانيان پيام سعادت جاويدان و حيات معنوى داريم. در حالى كه تنها تكيه‏گاه غرب، سود و سرگرمى (لهو و تجارت) است و سرانجام، انسان اين نكته را درمى‏يابد كه معنويت، همسنگ ماديت نبوده و بر آورده شدن همه نيازهاى مادى انسان هم معنويت را از ياد او نخواهد برد. غرب از آن روزى كه نيچه اعلام كرد خدا مرده است از يك بحران فاجعه‏آميز در فرهنگ خود استقبال مى‏كرد. مفهوم حرف او فقدان نهايى ايمان، به هرگونه هستى خارجى، هادى و حافظ حيات بشر و از جمله حتى جهانى عينى و با نظم بود. و اين يعنى هيچ انگارى و پوچ‏گرايى. (37) اين بحران، تمدن غرب را فرا گرفته و از همه بيشتر آمريكا را تهديد مى‏كند. پشت پا زدن به معنويت و توجه تمام به ماديت و لذتهاى حيوانى، انحطاط فرهنگى غرب را علنى ساخته است.

ويل دورانت، محقق و مورخ معروف معاصر مى‏گويد كه، برهنگى، آزادى بى‏حساب جنسى، لجام گسيختگى نسل جوان كه آنان را از نظم و نجابت دور مى‏دارد، و فقدان انضباط اجتماعى، تمدن باخترى را كه شامل ايالات متحده آمريكا هم مى‏شود، تهديد به انقراض مى‏كند. (38) برژينسكى به اين نتيجه مى‏رسد:

«مغرب زمين كه فقط در انديشه مصرف ماديگرايانه است نمى‏تواند حامل پيامى براى بقيه مردم جهان باشد.» (39)

در نتيجه از آنجا كه حريف ما تمدنى است‏بر پايه سودجويى، افزون‏طلبى و لذت مادى و در پيشاپيش آن آمريكا قرار دارد كه جامعه‏اى است، بى‏تبار فرهنگى و دچار بحران روحى و در برابر آن، تمدن اسلام قرار گرفته است كه با اصول و مبانى عقلانى و شريعت‏برابر با فطرت انسانى و تعاليم فراگير و جهانيش مى‏تواند پاسخگوى همه نيازهايى باشد كه تمدن غرب درباره آنها چيزى براى گفتن ندارد. در نهايت امريكا به عنوان يك قدرت نظامى - اقتصادى از لحاظ مبانى نظرى، رقيب نهايى انقلاب اسلامى نبوده، گرچه مى‏تواند تهديدى عليه امنيت ملى و اقتصادى ما باشد، اما هرگز تهديدى براى برترى مبانى فرهنگ و تمدن معنوى ما نيست. (40)

با توجه به جايگاه آگاهى و نقش معرفت و فرهنگ در گسترش و بقاى تمدنها و با توجه به طولى و حداكثرى بودن تمدن اسلام در برابر تمدن غرب، جاى آن است كه با اعتماد به‏نفس كامل در صحنه جهانى حضور داشته باشيم و اگر از چنين حضورى، ناتوان باشيم بدون شك اين ناتوانى معلول عيبى است در مسلمانى ما نه در ذات اسلام. اگر به جايگاه و مبانى خود ايمان داشته باشيم، پيروزى ما يك بشارت آسمانى است كه: «و لاتهنوا و لاتحزنوا و انتم الا علون ان كنتم مؤمنين.» (41)

2-2- مقابله سنگر به سنگر.

چنانكه گفتيم، امريكا در مبارزه با اسلام دو هدف را پى مى‏گيرد:

- نابودى جنبشهاى مبتنى بر اسلام ناب و اصول‏گرا و كنار زدن اسلام از صحنه سياست.

- سامان دهى تفكرات مسلمانان بر اساس درونمايه‏هاى تفكرات جديد غرب در راستاى يكسان‏سازى تمدن اسلامى با تمدن جديد غرب.

در اين مقاله فرصت آن را نداريم كه به ارائه شواهد و دلائل مطلب بپردازيم.

غرب از ديرباز به اين فكر افتاده است كه در مبارزه با اسلام به ارسال پول قناعت نكند. بلكه ارزشهاى غربى را در مقابل ارزشهاى اسلامى تبليغ كند. آرمانهاى اقتصادى كه توسعه و رفاه به بار مى‏آورند و آرمانهاى سياسى كه آزادى را ثمر مى‏دهند و جهان سوم تشنه آنهاست. (42)

غرب ضمن اعمال فشارهاى اقتصادى و سياسى و نظامى تلاش مى‏كند كه طرفداران جنبشهاى اسلامى را شيفته رفاه و آزادى غربى كرده و از دلبستگى آنان به اسلام بكاهد و ما نشانه‏هاى اين تلاش را در دهه اخير جامعه‏مان عملا مشاهده مى‏كنيم.

از طرف ديگر، از تفكرات متمايل به غرب در جهان اسلام از هر راه ممكن حمايت مى‏كند. (43)

آمريكا در راه رسيدن به اين دو هدف يكى نابودى جنبشهاى مبتنى بر اسلام ناب و اصول‏گرا و كنار زدن اسلام از صحنه سياست، و ديگرى سامان‏دهى تفكرات مسلمانان براساس درونمايه‏هاى تفكرات جديد غرب در راستاى يكسان‏سازى تمدن اسلامى با تمدن جديد غرب، از هر وسيله‏اى بهره مى‏جويد. ما را فرصت وارد شدن به جزئيات نيست. اما، مبارزه سنگر به سنگر اقتضا مى‏كند كه از برنامه‏هاى دشمن بقدر كافى آگاه بوده و هوشيارانه از موضع خود دفاع كنيم، از جمله:

- در برابر تكيه او بر رفاه و آزادى غربى، با ارائه يك جامعه ايمانى و ولايى.

- و در برابر تلاش او براى تهى كردن اسلام از اصول و ارزشها، با تكيه بر اصول و ارزشهاى اسلام ناب و پرهيز از هرگونه امتيازدهى و چشم پوشى از اصول.

- در برابر فشارهاى سياسى و اقتصادى او، با تدبير و خردورزى و تلاش شبانه‏روزى در جهت‏خودكفايى كشور و حفظ موقعيت و مشروعيت آن در داخل و خارج.

- در برابر تلاش او بر تفرقه‏افكنى و پشتيبانى از گروههاى متمايل به تمدن غرب، (44) با برخوردهاى منطقى و تلاش حساب شده و هدايت‏شده، براى توجيه اذهان و نشان دادن برترى اسلام، بر ديدگاههاى غربى، در نظر و عمل.

3-2- پيشگامى در تلاش براى ايجاد محيط جهانى سالم، بخاطر نشر معارف و هدايت و رهبرى انسانها با جلوگيرى از هرگونه برخورد غيرمنطقى از قبيل بكار بردن قدرت نظامى يا تحريم اقتصادى، يا بمباران تبليغاتى در جهت منزوى كردن فكر و فرهنگ طرف مقابل. و با جلوگيرى از تحقير و سركوب جنبشهاى اسلامى و هر جنبش و جمعيت ديگرى كه بناحق از حقوق اجتماعى خود محروم شده و در زير فشار ستم و اختناق، بناچار دست‏به خشونت زده‏اند. مانند مسلمانان مصر و الجزائر و كشورهاى ديگر، از جمله مسلمانان تركيه كه شديدا زير فشار قرار گرفته‏اند و با خطر گرايش به خشونت مواجهند، با چنين اقداماتى، بر اساس وعده الهى، آينده از آن تمدن اسلامى است، اگرچه مشركان جاهليت عصر جديد آن را نپسندند. «هوالذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون‏» (45)

«و كفى بالله شهيدا» (46)


پى‏نوشتها:

1- هر جمعى به آنچه دارند، دلخوش‏اند. قرآن كريم، مؤمنون، آيه‏53.

2- هانتينگتون، ساموئل، رويارويى تمدنها، ترجمه مجتبى اميرى، ماهنامه اطلاعات سياسى، شماره 70 -69.

3- فردوسى، شاهنامه، ج 4.

4- شريعتى، على، حسين وارث آدم.

5- بروجردى، مهرزاد، روشنفكران ايرانى و غرب، ترجمه جمشيد شيرازى، نشر فرزان‏1377، ص‏19 -17.

6- اشاره به بيتى از حافظ شيرازى:

مريد پير مغانم زمن مرنج اى شيخ چرا كه وعده تو كردى و او به جا آورد

7- شريعتى، على، بازشناسى هويت ايرانى - اسلامى، انتشارات قلم. ونيكسون، پيروزى بدون جنگ، ص 55.

8- دان كيوپيت، درياى ايمان، ترجمه حسن كامشاد، پيشگفتار مؤلف.

9- عبدالله اوجالان، رهبر كردهاى تركيه كه اخيرا بوسيله عوامل اطلاعاتى تركيه، دستگير و محاكمه شده و محكوم به اعدام شد. او در زندان از طرفدارانش خواست كه از مبارزه مسلحانه دست‏بردارند و از راههاى مبارزات سياسى و دموكراتيك بهره گيرند!

10- «و ما ارسلناك الا كافة للناس‏»: ترا جز بر همه مردم نفرستاده‏ايم. قرآن كريم سبا آيه 28.

11- بروجردى، مهرزاد، روشنفكران ايرانى و غرب، پيشين.

12- نيكسون، فرصت را دريابيم، ص‏256.

13- تافلر، الوين و هايدى، بسوى تمدن جديد، ترجمه محمدرضا جعفرى، نشر سيمرغ، ص 11.

14- همان.

15- صحيفه نور، ج 21، ص 111.

16- ارنست كاسيرر. فلسفه روشن انديشى، ترجمه نجف دريابندرى، نشر خوارزمى، ص‏186 ببعد.

17- صحيفه نور، ج 21، ص‏66.

18- آمريكا و متحدان اروپائى او. در جاهايى مانند الجزائر و تركيه، پيروزى مسلمانان را با روشهاى دموكراتيك مورد قبول خودشان هم تحمل نكرده و در جاى ديگرى مانند كوزووو، براى دفاع از مسلمانان، با صربها واردجنگ مى‏شود; درهردو مورد با يك مبنا كه همان دفاع از تمدن دربرابر بازگشت‏به گذشته و بربريت است!

19- نيكسون صريحا مى‏گويد كه: «يكى از مسائل دستور كار مشترك ما بايد مهار كردن انتقال تكنولوژى كليدى به كشورهاى درحال توسعه باشد»، فرصت را دريابيم، ص‏163.

20- بى‏سوادى مسلمانها و فقر و پراكندگى آنان باعث‏شده كه با داشتن شاخصهاى كمى خوب بدليل نداشتن شاخصهاى كيفى همچنان نتوانند به جايگاه شايسته خود در جهان دست‏يابند. رجوع كنيد به: جرالد بليك، جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا، ترجمه دكتر دره ميرحيدر. تهران دفتر مطالعات سياسى و بين‏المللى‏1369.

21- قرآن كريم سوره توبه، آيه 60.

22- قرآن كريم، بقره، آيه‏177و نساء آيه 91 و 92 و مائده‏89 و مجادله، آيه‏3 و بلد، آيه‏13.

23- از سخنرانى آقاى خاتمى در پنجاه و سومين اجلاس مجمع عمومى سازمان ملل متحد 1998.

24- پايا، على، نگاهى از منظر فلسفى به مساله گفت‏وگوى ميان تمدنها در مجموعه مقالات چيستى گفت‏وگوى تمدنها، سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى،1377، ص 524 - 521.

25- چنانكه آقاى خاتمى در مصاحبه معروفشان با سى.ان.ان، تلاش كرد نقاط مثبتى را از جامعه آمريكا و تاريخ آن مطرح كند. در صورتى كه خود آمريكاييان هم، اين را قبول دارند كه ملتى هستند، بى‏گذشته و نامعتدل و دچار بحران روحى. ر.ك: برژينسكى، در جستجوى امنيت ملى، ص‏196 و ويل دورانت، تاريخ فلسفه، پايان كتاب.

26- علوى، رجاء، گفت‏وگوى سياسى و فرهنگى ميان اسلام و غرب، صداى اسلام.

27- نيكسون، پيروزى بدون جنگ، ص 340 -339.

28- خمينى، روح‏الله، كشف الاسرار، ص‏186.

29- صحيفه نور، ج 15، ص 54 -53.

30- ر.ك: مطهرى، پيرامون انقلاب اسلامى، ص 131 -129.

31- نيكسون، پيروزى بدون جنگ، ص 340 -339.

32- فردوسى، شاهنامه، ج 4.

33- همان.

34- صحيفه نور، ج 1، ص 212.

35- خريد سال جارى (1378) بنا بر اظهارات مسئولان بيش از پنج ميليون تن گندم و هشتاد هزار تن برنج مى‏باشد. روزنامه ايران،23/5/78.

36- صحيفه نور، ج‏7، ص‏286 - 285.

37- دان كيوپيت، درياى ايمان، پيشين، ص 258.

38- ويل دورانت، درسهاى تاريخ، ص 54 -53.

39- برژينسكى، در جستجوى امنيت ملى، ص‏166.

40- ر.ك: جلال‏الدين فارسى، انقلاب اسلامى و سازمان‏دهى اجتماعى. نشر حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى‏1377، ص‏358 -357.

41- قرآن كريم، آل عمران،139، سستى نكرده، غمگين و نااميد نباشيد كه اگر ايمان داشته باشيد، پيروزى نهائى با شماست.

42- نيكسون، پيروزى بدون جنگ، ص 340 -339.

43- نيكسون، فرصت را دريابيم، ص‏249 -247.

44- همان.

45 و46-: او همان خدائى است كه پيامبرش را با نور هدايت و دين بر حق فرستاده تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه بدلخواه مشركان نباشد. اين آيه در قرآن كريم سه بار تكرار شده است. توبه آيه‏33، فتح آيه 48 و صف آيه 61. در فتح بجاى «ولوكره المشركون‏»، آمده است: «وكفى بالله شهيدا» و شهادت و گواهى خداوند، براى قطعيت تحقق اين وعده الهى كافى است.

فصلنامه نامه مفيد شماره 16