كندوكاوى در مبانى نظرى سكولاريسممحمد حسن قدردان قرا ملكىمقدمهسكولاريزم واژهاى لاتينى است در فرهنگ غرب كه در معانى گوناگونى ازقبيل «جدا انگارى دين و دنيا»، «غيرمقدس و غيرروحانى»،«عقلانيت»، «علمگرايى و علمپرستى»، و «مدرنيزم» استعمالمىشود واژه ژرمنى آن [Weltich> به معناى «اين جهانى»، ناظر بهدنياى كنونى و مسائل مربوط به آن است. اولينبار اين واژه به جريانى اطلاق شد كه مطابق معاهده سال 1648 موستفالى tphalia) (Wes كليسا، بخشى از ثروتها و سرزمينهاى تحتنفوذ خود را از دست داد. يا گذشت زمان، سكولار در معانى جديد و گستردهاى به كار رفت كه«جدا انگارى دين از عرصه سياست، حكومت و اجتماع» در سدههاىاخير، معناى شايع و متيقن آن است. در دهههاى اخير، سكولاريستها در به حاشيه راندن دين از صحنه اجتماعبسنده نكردند، بلكه با برداشتى جديد از سكولاريزم، آن را در معناىنفى و انكار اصل دين و آموزههاى فراطبيعى به كار بردند. مواجهه جهان غرب و مسيحيتبا سكولاريزم رهاورد علل و ادله متعددىاست كه در اينجا مىتوان به سه علت كلى اشاره كرد: 1- انجيل و الهيات جزمانديشى (دوگماتيزم) مسيحيت 2- علل تاريخى و اجتماعى، به ويژه حوادث قرون وسطى 3- علل و مبادى نظرى كه در قالب انديشهها و مكاتب گوناگون نمودپيدا كرده است. (1) در اين نوشتار، نقش ده انديشه و مكتب، كه تاثير مستقيم و فعالىدر سكولاريزاسيون مسيحيت داشته است، مورد بررسى قرار مىگيردلازم به ذكر است كه مراد از سكولاريزم معناى عام آن يعنى: اعم ازبه حاشيه راندن و حذف دين از صحنه سياست و اجتماع و عقلانيت است1 نظريه الهى حكومت (شاه سايه خدا) (2) مساله «منشا مشروعيت واقتدار حكومت» از مباحث كهن فلسفه سياسىو جامعهشناسى است كه پيشينه آن به سدههاى پيش از ميلاد باز مىگردد. با مسيحى شدن كنستانتين در سال (313 م)، بحث منشا مشروعيتحكومتدوباره نضج گرفت; امپراتور مدعى دريافت مشروعيتحكومتبه طورمستقيم و بدون واسطه كليسا و پاپ از سوى خداوند بود و در مقابل،كليسا قايل به نقش ميانجى خود در اخذ مشروعيت امپراتورى از خداوندبود و از اين رو، كليسا خود را قدرتى برتر از امپراتور مىديد. در اواخر قرون وسطى (از سده13 به بعد)، نظريه الهى حكومت، كه شاهو امپراتور خود را نماينده و سايه خداوند در زمين مىدانست، كليسااقتدار معنوى خويش را از دست داد و به يك نهاد حاشيهاى، بلكهمحكوم دولت تبديل شد. متفكران و فلاسفه سياسى آن عصر طرفدار تفويض اختيارات كليسا و ازجمله واگذارى دادگاههاى تفتيش عقايد و اموال و ثروتهاى كلان كليسابه امپراتور بودند. حتى برخى هرگونه حاكميت كليسا و پاپ را شرك و كفر توصيف كردندنظريه مزبور، كه از سوى اصلاحطلبان و منتقدان مسيحيتسنتى ترويج وتقويت مىشد، يكى از اهدافش به حاشيه بردن كليسا و فشار بر آن بوددر اينجا، به نام بعضى از طرفداران اين نظريه اشاره مىشود:اليگيرىدانته (1265 1321 م): او را به حق، مىتوان از پيشگامان نخستينسكولاريزم در غرب معرفى كرد. به عقيده او، مشروعيت امپراتور مستقيما از خداوند نشات مىگيردو صريحا مىگويد: تملك قدرت دنيوى و سلطنت اين جهانى با طبيعت وروحانيت كليسا تضاد دارد; چرا كه سلطنت متعلق به اين جهان نيست (3) پادشاهان مظهر شاهى حقعالمان مرآت دانايى حق مارسيلوس پادوايىو يوانسس ياندونى:اين دو متفكر و استاد دانشگاه پاريس در سده 14،در كتاب خودشان، مدافع صلح، حملات تندى به پاپ كردند: «در آنجا[اشاره به كليسا و پاپ در فرانسه] چه مىبينيد؟ جز عدهاى طفيلى كهدرآمد مشاغل و مناسب كليسايى را بالا مىكشند و مناصب آن را خريد وفروش مىكنند!» ويلدورانت فلسفه سياسى اين دوره را چنين گزارشمىكند: «دين مسيحيتبايد منحصرا بر شالوده تعليمات كتاب مقدسقرار گيرد، شوراى عمومى كليسا را بايد امپراتور به اجلاس فراخواند،نه پاپ. در انتخابات هر اسقفى، نظر و رضايت امپراتور نيز بايد جلبشود و پاپ مانند هركس ديگر بايد از امپراتور اطاعت كند.» (4) اين نظريه درست در مقابل آموزه مسيحى است كه مىگويد: «امپراتور چون يك فرد مسيحى است، بايد از پاپ اطاعت كند»شدت عناد و نفرت مارسيلوس از كليسا وقتى نمايان مىشود كه برخىكشيشان روم پس از تصرف آن توسط لويى فرانسه، از فرمان مارسيلوسمبنى بر انجام مراسم مقدس و ديگر فرايض دينى امتناع كردندوى دستور شكنجه كشيشان را داد و حتى يك راهب آگوستينى را به لانهشيران كاپيتون افكند. (5) جان ويكليف (1320 1384): وى اولين بنيانگذار نهضت اصلاح درانگليس به شمار مىرود و معتقد استجانشين خداست. وى مخالفتبا شاه را مذموم مىدانست، حتى منشا قدرتاسقفها را نيز شخ امپراتور اعلام مىكرد. از آراء مهم او، كه تاثير بسزايى در نهضتهاى اصلاحطلب بعدى مانندلوتر، داشته اين است كه «همه كشيش خود هستند. » بدينگونه، وى واسطه شدن كليسا بين خدا و انسان را زير سؤال بردويكليف براى پيش بردن اهداف خود به دربار شاه نزديك شد و براى اينكار مىبايست فلسفه سياسى شاهپسندى عرضه مىكرد. از اينرو، اظهار داشت كه قدرت شاه فوق قدرت كليساست. در مقابل چنين فلسفهاى، شاه انگليس به نهضت وى كمك كرد و حملات اورا به پاپ ناديده گرفت. (6) ويليام اكامى (13491285): وى مشاجرات تندى با كليسا و پاپ داشت در سال 1338 كتابى به نامكفر نوشت كه در آن برخى اعمال كفرآميز به پاپژان نسبت داده بود. از جالبترين نظريات وى، كفر و شرك خواندن قدرت مطلق پاپ استاكامى بر اين باور بود كه پاپ آزادى مسيحيت را بر باد داده و موجبتجاوز به حقوق زمامداران دنيوى نيز گرديده است. وى در مقابل، براى امپراتور قدرت عظيمى قايل بود. (7) نيكولوماكياولى (15271469): وى اصل انسان محورى را جايگزين«خدامحورى» در مسيحيت كرد و معتقدبود كه درست است كه هدف سياست، جلب رضايتخداست، اما در حقيقت،آنچه «بنده خدا» را راضى مىكند «خدا» را هم خشنود مىگرداند. از آراء مهم سياسى وى، حذف كليسا و نقش دين از عرصه اجتماع است،به اين بهانه كه شان روحانيت والاتر از دخالت در سياست است و اصولاروحانيان كليسا براى سياست تربيت نشدهاند و در صورت ورود به صحنهسياست، موجب شكست جامعه مسيحيتخواهند شد. ماكياولى براى توجيه نظريه خود، متوسل به دليل به ظاهر دينپسندمىشود و مىخواهد بگويد كه سفارش وى از سر دلسوزى و حفظ دين است«براى اين كه دين در حشمت و قداست و اعتبار خود باقى بماند، شرطشعدم اختلال و آميختگى آن با سياست است.» (8) امروزه بعضى از روشنفكران پس از شش قرن، دوباره حرف ماكياولى راتكرار مىكنند (9) مارتين لوتر (15461483): وى متفكر پرآوازه مغرب زمين است كه انتقادات او از فرقه كاتوليكموجب پايهگذارى فرقه پروتستان گرديد. از آراء مهم او، انكار عصمت پاپ وانكار نقش ميانجى او در مشروعيتالهى بخشيدن به حكومت امپراطور است. (10) و براى شاه حقوق الهىقايل بود. لوتر مانند ويكليف، مجبور شد براى پيشبرد اهداف خويش،به دربار شاهى رو آورد. ساباين در اين خصو مىنويسد:«اصلاح طلبان كشف نمودند كه براى فشارآوردن به پاپ و دستگاه سلسله مراتب وى و حتى براى انجام اصلاحات،محتاج كمك به سلطنت هستند. بدين طريق بود كه مارتينلوتر خود را به آغوش شاهزادگان انداخت وحقوق الهى شاه براى لوتريان و انگليكاتها يك فلسفه رسمى گرديد (11) او رهيافتسياسى نظريه مزبور را چنين تشريح مىكند: «ايناستدلال مقدمه و زمينه رياستشاه بر كليسا را فراهم آورد» (12) لوتر با فتواى سركوب دهقانان فقير و به تعبير وى غارتگربه نفع دولت، نخستين قدم را در تبديل كليساى دينى به كليساىحكومتى برداشت. حملات وى به كليسا به حدى شديد بود كه نوشتههايش تحريم و خودش ازشركت در مراسم عشاى ربانى و عضويت در كليسا محروم و حتى محكوممقامات سلطنتى نيز شد.
مستند شرعى نظريهگفته شد كه پيرايشگران براى تضعيف قدرت كليسا و حذف آن از جامعه وسكولار كردن، متوسل به نظريه حكومت الهى شاه شدند. دستاويز آنان آيات انجيل بود كه در آنها حاكمان زمينى نمايندگان وخادمان و وزيران خداوند تعبير شدهاند. «هر شخصى مطيع قدرتهاى برتر شود; زيرا كه قدرتى جز خدا نيست وآنهايى كه هست از جانب خدا مترتب شده است; زيرا او خادم [خدا]است; زيرا وى وزير خدا در نزد توست» (13) .
2- فلسفه سياسى مردم سالارىپيشتر گفته شد كه از قريب سدههاى چهاردهم به بعد، فلسفه سياسىغالب، حذف كليسا از عرصه سياست و حكومت و تفويض اختيار آن بهامپراتور بود و منشا مشروعيتحكومت را خداوند با حذف نقش كليسامىدانستند اما از حدود سده هفدهم، كه مصادف با حذف نظامسرمايهدارى و سقوط امپراتوران بود، دوباره بحث منشا مشروعيتحكومت احيا گرديد اينبار متفكران و فلاسفه سياسى يك گام ديگر درجهتحذف معنويات و مقدسات برداشتند; گفتند: آنچه به حكومت مشروعيتمىبخشد خدا نيست، آراء عمومى مردم است. به ديگر سخن، حكومت مذهبسالارى (تئوكراسى) «از بالا به پايين» جاى خود را به حكومتمردمسالارى (دموكراسى) «از پايين به بالا» داد طراحان نظريه جديدهرچند نظراتشان در جزئيات آن مختلف بود، اما همه در عدم توجه بهمشروعيت الوهى اتفاق راى داشتند. در اينجا، نيازى به تبيين ايننظريه و اشاره به طرفداران آن نيست; چرا كه امروزه بيشتر فلاسفهسياسى و جامعهشناسان طرفداران آن، آن را معقولترين نظريه براىتشكيل حكومت و اداره جامعه مىدانند در اين مختصر، فقط به مبتكر وطراح اولى آن يعنى: جان لاك اشاره مىشود. جان لاك (1632 1704): در فلسفه لاك، مردم و حقوق آنها از جايگاه ويژهاى برخوردار است وهر چه خواه دين يا حكومتحقوق آنان را سلب يا مقيد كند، محكومبه بطلان است. وى هر چند معتقد به تفويض حكومت و اداره آن از طريقمردمسالارى است، اما بعضى از قلمروهاى انسانى را از دخالتحكومتخارج مىداند لاك اينها را «حقوق» مىنامد; از جمله، حق مالكيتخصوصى كه هيچ حكومتى حق سلب آن را ندارد. لاك دليل نظريه خود را چنين تقرير مىكند: «همه مردم برابرند; بهاين معنا كه پيش از آن كه جامعه به آنها حقوقى را اعطا كند، خودحقوقى داشتهاند و چون جامعه اين حقوق را به ايشان نداده است،نمىتواند از آنها بگيرد. » اما وظيفه و مسووليتحكومت در انديشه لاك اصالت دادن به حقوقمردم است: «تمام وظيفه حكومت، وضع قوانين براى تنظيم و حفظدارايى افراد و دفاع از اجتماع در برابر تجاوز و تعرض خارجى است واين همه فقط براى نفع و خير عمومى است. » انديشه سياسى لاك در فلاسفه بعدى تاثير عميقى داشت، به گونهاىكه كتاب مشهور او، دومين طرحنامه در باب حكومت مدنى، مبناى اعلاماستقلال قانون اساسى امريكا قرار گرفت. عباراتى مانند «همه مردم مساوى آفريده شدهاند»، «زندگى و آزادىو تلاش براى نيكبختى»، كه مكرر شنيده مىشود، از كتاب وى گلچين شدهاست» (14) . لازمه اصالتبخشيدن به مردم در مقابل اصالتخدا و قانون الهىبىتوجهى به شرايع آسمانى است. لذا، امروزه بعضى خواهان همهپرسى مردمى در مقابل قانونى الهىمانند لواط هستند كه رهاورد رويكرد مزبور تصويب گناه مذكور بهصورت يك قانون در برخى از كشورهاى غربى است! تاثير فلسفه لاك بربرخى روشنفكران مسلمان كاملا نمايان است، آنجا كه يكى از علل قريبسكولاريزم را همين نظريه لاك گذر از تكليف به حق ذكر مىكنند و باافتخار، به تبيين آن مىپردازند و در بحثخود، متاسفانه اسلام رادينى معرفى مىكنند كه تكاليف آن بر حقوقش غالب و حقوق اندك آن نيزغير معتد به است (15) .
3- علم پرستىالف- ناسازگارى با دين (كليسا)آباى كليسا با جمود بر ظاهر آيات كتاب مقدس و همچنين مقدس و دينىخواندن فلسفه و علم روم باستان، بعضى از اصول و قواعد طبيعى وعلمى را به عنوان اصل مسلم و جزو مقدسات دينى پذيرفته بودندگردونه علم و دانش با چرخش خود، ابطال بعضى آموزههاى علمى را، كهكليسا آنها را در رديف آموزههاى دينى قرار داده بود، هر روز روشنو آشكار مىكرد. بدينسان، علم، اعتبار و قداست كتاب مقدس را به چالش مىخواند (16) واكنش كليسا در مقابل پيشرفت و تكامل علم، شديد و غيرانسانىبود، به گونهاى كه با نامقدس خواندن علوم خارج از كليسا و تكفيردانشمندان و مبتكران، آنان را در دادگاههاى موسوم به «تفتيشعقايد» به انواع كيفر از حبس گرفته تا زنده سوزاندن محكوممىكرد عكسالعمل كليسا و چالش ديانت (مسيحيت) با علم، اين حس وتلقى را به وجود آورد كه قطار علم و پيشرفتبه حركتى در نمىآيد،مگر اين كه سرنشينان آن از دين روى برگردانند و يا دست كم، آن رااز مداخله در زندگى عرفى و دنيوى منع نمايند. و جامعهشناسان وماركسيستها (18) خواهان حذف دين به دليل سد كردن راه پيشرفتشدنددر ناسازگار نشان دادن علم با دين، به تلقى و تصور قرن هيجدهم ازرابطه اين دو بسنده مىشود كه درآن، علم را مانند قهرمانى تصورمىكردند كه اسلحه خود را در دست دارد و هميشه به دنبال كشف حقيقتاست اما دين مانند اژدهاى احمقى است كه مىخواهد حقيقت را ببلعد (19) تذكر اين نكته بجاست كه تصوير ارائه شده از چالش دين و علمتصوير شايع آن عصر بود. در عين حال، برخى از روحانيان و متالهان كليسا، كه خود ازپيشگامان علوم تجربى بودند مانند گاليله و نيوتن كوشش فراوانىمبذول داشتند تا چهره كدرى را كه از دين توسط كليسا عرضه مىشد،پاك نمايند، اما آنان در اين راه به مقصود خود نرسيدند.
ب- نفى حاكميتخدامستمسك علمگرايان در تقرير (الف) در حذف دين ناحق و غير عقلايىخواندن دين و مولفههاى آن نبود، بلكه صرف تصادم با تكامل و ترقىعلم بود. اما در اين تقرير، علمگرايان در صدد نفى لزوم وجود خداوند بهعنوان مدبر و حاكم جهان طبيعتبرآمدند; چرا كه رازها و حلقاتگمشده عالم طبيعتيكى پس از ديگرى توسط علم كشف گرديده و چنينتبيين شده بود كه حركت و اداره عالم مانند ساعت، احتياجى به وجودساعتساز ندارد وجود هر پديدهاى با توجه به وجود علت آن، ضرورى وحتمى است (اصل عليت و دترمنيسم) (20) و مىتوان علت هر پديدهاى رامشخص و پيشبينى كرد و ديگر نيازى به فرض وجود خداوند مدبر و حاكم وناظر بر رويدادهاى طبيعى نيست.داستان لاپلاس معروف است. وى كتابى چهار هزار صفحهاى درباره مكانيك سماوى نوشت و آن رابهناپلئون تقديم نمود. و در پاسخ به سؤال ناپلئون كه پرسيده بود چرا در اين كتاب قطورخود، سخنى از نقش خداوند به ميان نياورده است، گفت: «عالىجناب،من به اين فرضيه نيازى ندارم.» (21) رهاورد رويكرد مزبور حذف حاكميت و تدبير خداوند بر عالم بودكه خود موجب سلب اعتماد و ايمان مردم به آموزههاى دينى فراطبيعىمانند معجزات، مشيت الهى، تاثير دعا و توكل شده است. باربور در اين زمينه، مىنويسد: «تاثير انديشه علمى بر انديشهدينى در هيچ زمينه ديگر به اندازه تعديل آراء مربوط به نقش خداونددر رابطه با طبيعت نبود; خداوند صرفا سازنده جهان بود» (22) ج طرد ما بعدالطبيعهدو ضربه پيشين، كه از سوى علم بر دين وارد آمد، هر كدام ناظر بهبعدى از ابعاد دين بود. اما ضربه نهايى را فلاسفه تجربهگرا متوجه غيرعقلانى خواندن اصل مابعدالطبيعه نمودند كه گوهر دين است. به توضيح مختصر اين مساله بسنده مىشود:حقگرايان (آمپريستها)، درحوزه معرفتشناسى، يگانه ابزار شناخت و معرفت را منحصر به تجربه وهر آنچه آزمونپذير است، نمودند. هر چه به ترازوى آزمون و تجربه نمىآيد وجود و اعتقاد به آننامعقول و غيرعقلانى است (23) و از آنجا كه مفاهيم و آموزهاى مقدساديان مانند خدا، فرشته، بهشت، وحى، امدادهاى غيبى، دعا و معجزاتاز مفاهيم آزمونناپذيرند و در مقياس تجربهگرايان نمىگنجند، حكمااز مفاهيم مهمل و نامعقول خواهند بود. بر اين اساس بود كه هيوم خواهان سوزاندن تمامى كتابهايى شد كه درآنها از مسائل فراتجربى سخن گفته شده است (24) . ماكس وبر در اينباره مىگويد: «با پيشرفتهاى علم و فن، انساناعتقادش را به نيروهاى غيبى، ارواح و شياطين از دست داده استاو معناى وحى و قداست را از ياد برده است» (25) . جكى: «بر وفق علمزدگى يا اصالت علم، گزارهها فقط به ميزانى كه باكميات يا امور واقع تجربى ربط و پيوند دارند، محتواى حقيقى و صدقدارند. علم زدگى با هر دينى كه شالوده مابعدالطبيعى معنادارى دارد قطعنظر از ادعاى وحى و تنزيل فراطبيعى تعارض به بار مىآورد» (26) ويلسون نيز تاثير علم را بر حاشيهاى قرار دادن دين نه از عرصهاجتماع، بلكه از حوزه اعتقاد انسانى چنين تشريح مىكند:«هماهنگىعقلانى و دستگاهمند دانش تجربى، هم به رد و طرد تصورات ماوراءالطبيعه گرايانه ماثور و متداول انجاميد و هم به آگاهى مشددانسان از توانايى خويش به مهار كردن طبيعت و سامان دادن به رفاهاقتصادى و اجتماعى خود سرانجام، شك آيينى براى هميشه، در علمماندگار و نهادى شد و منبع مضمرى براى معارضه با فرضيههاىنيازموده و آزمونناپذير [دينى] فراهم آورد. كاربست علم، به ويژه در فعاليتهاى توليدى و پيدايش و تحول فنونجديد، از احساس وابستگى انسان به الوهيت كاست» (27) . جانهيك نيز ميراث عمومى تنش علم و الهيات كليسايى را تبعيد دين ازحوزه معرفتبشرى ذكر مىكند. اما وى با ذهن فلسفى خود، متوجه است كه علم در حقيقت، توان ابطالمدعيات دين را ندارد. (28) علوم ديگر مانند جامعهشناسى و روانشناسى، هر كدام سهم خاصىدر طرد گزارههاى دينى دارند كه شرح آنها در اين مختصر نمىگنجدشايد با توجه به جايگاه و تاثير خا علم در حذف دين بوده كه عربهادر معادلسازى سكولاريزم، واژه «علمانيت» را جعل نمودهاندبعضى از معاصران نيز «علمانيت» به معناى علمى بودن يا علمى شدنرا دقيقترين ترجمه سكولاريزم تفسير كردهاند. (29) كسانى هم سكولار را به «رهايى انسان از كنترل مابعد طبيعى»يا «شكستن اسطورههاى فوق طبيعى» توصيف و تعريف نمودهاند (30)
4 -عقلگرايىعقلانيت و تكيه بر عقل يكى از اصول اساسى و نظرى سكولاريزم محسوبمىشود. كليسا در سايه الهيات جزمانديش در قرون وسطى، زمينه رشد و نمو عقلدر عرصههاى نظرى را از بين برده بود و نهايت استفاده از عقل درتاييد كتاب مقدس و فلسفه ارسطويى فعليت مىيافت. چالش و معارضه ديانت مسيحيت اختصا به علوم تجربى نداشت و وجودآموزههاى دينى ناسازگار با عقل مانند تثليث، تجسد، گناه فطرى ومساله خدا، فروشآمرزشنامه، قداست و عصمت پاپ، حمايت معنوى از كلامجور و تناقضات مختلف كتاب مقدس و غير اينها عقل و عالمان نظرى رارو در روى مسيحيت قرار داده بود. علاوه بر آن، در انجيل نقدهايى بر عقلگرايى وارد شده كه به تقابلعقل و دين شدت بيشترى بخشيده، چنانكه آمده است: «با خبر باشيد كهكسى شما را به فلسفه و مكر نربايد. » (31) ترتوليان، از متكلمان بزرگ صدر اول (160 220 م)، مىگويد: «آتن [مركز و نماد فلسفه يونان] را با اورشليم [نماد دين وكليسا] چه كار؟» (32) دفاع از دين در سايه تكيه بر عقل و عقلانيتمراحل گوناگونى طى كرده است كه در ذيل، به بعضى از آنها اشارهمىشود:.
الف عقل; مويد دينعقلگرايان در اين مرحله كوشش مىكردند كه به معارضه عقل و دينپايان دهند. اينان كه شايد بتوان گفت نخستين بار نهضت پيراشگرانمسيحى بودند شريعت و عقل را مكمل و مويد شريعت دين تفسير مىكردندو اصالت را نه به عقل، كه به شريعت و حيانى مىدادند. عقلگرايان اين طبقه معتقد بودند كه مىتوان در موارد تعارض باتوجيهات عقلى مانند نمادين خواندن زيان دين، به دفع تعارض پرداختافلاطونيان كمبريج، (33) اهل ذوق (دانشمندان انگليسى اصلاحگر قرنهفدهم، و نهضت پروتستان از پيشگامان احياى دوباره عقلگرايى درحوزه دين بودند. لوتر با طرح اين سؤال كه «چطور ممكن استبندگان خدا تصميم خداوندرا تغيير دهند»، به مخالفتبا آمرزشنامه برخاست و همچنين با نقدتفسير آباء كليسا از كتاب مقدس و انكار برترى و عصمت روحانيان وپاپ، گام ديگرى در سست كردن پايههاى كليسا برداشت.
ب عقل رقيب دين;سده هجدهم، كه عصر عقل و روشنگرى ناميده شده، شاهد جهش و پيشرفتفوقالعاده انسان در عرصه علم و صنعتبود و انسان توانسته بود سلطهو قدرت خود را بر نظام طبيعت تحميل كند عالمان نظرى نيز در پىدانشمندان و تجربهگرايان كه شرحش گذشت مدعى رشد و بلوغ عقل درحوزه دين شدند و مدعى گشتند كه براى شناخت مقام الوهى و قدسى،احتياجى به شريعت و دين آسمانى ندارند خداپرستان طبيعى (دئيستها) انديشه مزبور را تبليغ و ترويج مىكردند. اينان از پذيرش مرجعيت و حجيت اديان و كتب آسمانى سرباز مىزدند ومعتقد بودند كه عقل نبايد در قيد و بند خطوط قرمز مثل كتاب مقدس وكليسا توقف كند. از اينرو، به آنان «آزاد انديشان» نيز اطلاق مىشد. باربور در اينباره مىنويسد: «در قرن هيجدهم، دين، شريعت و عقلمىرفت كه جانشين آن ضروريات و اصول عقايد مسيحيتشودعقل كه در ابتدا تكمله وحى شمرده مىشد، به كلى جاى وحى را بهعنوان راهگشاى معرفتبه خداوند، گرفت. » (34) به ديگر سخن، روزگارى عقل مكمل و مويد دين بود و نقش تبعىداشت، اما در قرن هجدهم جاى خود را با دين عوض كرد و اين دين بودكه نقش تبعى داشت و در موضع دفاعى قرار گرفته بود:«در كفايت عقل،كوچكترين شك و شبههاى نبود و به وحى يا كتاب مقدس نقش تبعى دادهشده بود.الهيات مبتنى بر وحى در موضع دفاعى بود. » (35) تكيه بر عقل بسندگى، كه توسط عقلگرايان مطرح مىشد، اختصا بهحوزه علم و دين نداشت; مدعيان، قلمرو آن را به همه شوونات وعرصههاى اجتماع از قبيل حكومت، سياست و اقتصاد گسترش مىدادند«متفكران عصر روشنگرى از توانايى عقل نه فقط در حوزه علم و دين،بلكه در همه شئوون حيات انسانى مطمئن بودند. فىالمثل، [مىگفتند:] در زمينه اقتصاد، قوانين عرضه و تقاضا خود بهخود رفاه جامعه را تضمين مىكند. » (36) دئيستها براى تضعيف دين آسمانى، از ضعفها و كاستىهاىمسيحيتبهره بيشترى بردند. «دئيستها نمونههايى از بيدادگرى و بىاخلاقى از روايات و حكاياتكتاب مقدس بيرون كشيده بودند. تامسپين (1694 1778) در كتاب عصر عقل، تناقضهايى را كه در كتابمقدس يافته بود مطرح كرده و خشنودى خود را از پيروزى عقل برخرافات اظهار داشته بود. » (37) دئيستها هر چند با كليسا در اصل اعتقاد به وجود مقام الوهىتوافق داشتند، اما به دليل مشرب عقلبسندگى خود، به معارضه باكليسا برخاسته بودند و مسيحيتسنتى به نحو روز افزونى به عنواندشمن عقل قلمداد مىشد. (38) از اينرو، ولتر، كه از پيشگامان دئيستها بهشمار مىرفت، همههوش و هنرش را صرف دستانداختن مسيحيت كرده بود (39) .
ج- عقل و الحاددر مرحله پيشين، عقلگرايان هر چند عقلانيت را از چهره اديان آسمانىپاك كردند، ولى با اين وجود، قابل به راهبرد عقلى نسبتبه وجودالوهى و قدسى بودند. اما اين دريچه و راهبرد عقلى نيز در اواخرسده هجدهم با ظهور عقلگرايان افراطى و فلاسفه تجربهگرا بر روىانسان بسته شد به ديگر سخن، عقل در اين مرحله با يك گام ديگر،اعتقاد و ايمان به خداوند را جزو آموزهاى عقلگريز توصيف كرد ومدعى شد كه اعتقاد به خدا از اعتقاد عقلى به دور است و بايد آن رابا وجدان اخلاقى و تجربه متدينان معلل كرد. باربور در اينباره مىنويسد:«روشنفكران نسل اول [الف]، هم دينطبيعى را قبول داشتند و هم دين الهى را. منورالفكرهاى نسل بعدى [ب] از دين طبيعى جانبدارى و وحى را تخطئهمىكردند. با ظهور نسل سوم، زمزمه شكاكانه طرد و تخطئه انواع صور دينبرخاسته بود. » (40) به عنوان نمونه، كانت، كه در راس هرم عقل گرايان قرارداشت، تحت تاثير فلسفه تجربهگرايى هيوم در عدم راهبرد عقلى، بهخداباورى معتقد شد و وجود الوهى را با راهبرد اخلاقى و وجدانىتوجيه كرد ساير براهين خداشناسى را نيز به تيغ نقد كشيد. بعضى از معاصران نيز در اين مقوله، با هيوم و كانت هم صدا شدند (41) رهيافت چنين نگرشى به دين اين بود كه دفاع عقلى از آموزههاىفراطبيعى دين و در راس آن، وجود مقدس متعالى، جاى خود را به دفاعغير عقلى داد; به اين معنا كه اعتقاد به خدا و آموزههاى فراطبيعىنه عقلى، بلكه يك عمل معقولانه است كه صرفا نمىتوان آن را محكوم وغيرمعقولانه خواند. بدينسان، دين نه تنها از صحنه اجتماع و سياستحذف، بلكه اصلحقانيت آن نيز از انديشه انسانى به بوته فراموشى سپرده شد. از اينرو، ترجمه سكولاريسم به «عقلگرايى» مناسب به نظر مىرسدرهاورد چنين نگاهى به دين مبناى مكاتب و انديشههاى گوناگونى شدهاست كه هر كدام در سكولاريزاسيون دين نقشى ايفا نمودند 5- تفسيرگرايى تاءويلى (Hermeneutic) و نقد كتاب مقدس آباء كليسا،كه خود را يگانه مرجع و مفسر صلاحيتدار كتاب مقدسمىدانستند، با شيوه تحليل زبانى و جمود به ظواهر و نصو آيات كتابمقدس، حتى درباره آموزههاى علمى و غيردينى، به تفسير آنمىپرداختند. همانگونه كه پيشتر گفته شد، بعضى از آيات كتاب مقدسمورد مخالفت دانشمندان و انديشمندان عرصه علم و عقل قرار گرفت كهاين سبب به وجود آمدن انديشه انتقادى از كتاب مقدس شد. منتقدان، هم اشكالات سندى و هم اشكالات دلالتى را پيش كشيدند كه اينكبه توضيح آن مىپردازيم: . الف- تاويل گرايى و تحليل غيرزبانى با آشكار شدن ناسازگارى آموزههاى كتاب مقدس با علم و عقل،متالهان و پيرايشگران براى زدودن غبار تعارض از وجه دين، بهتاءويل و تحليل غيرزبانى وحى روى آوردند. تاءويلگرايان، كه مكتب پروتستان و الهيات اعتدالى (42) و در راسآنها اسپينوزا، گاليله، لوتر، و كالون (43) طرفدار آن بودند، باتعابير نمادين، كنايه و شاعرانه خواندن زبان كتاب مقدس، به مقابلهبا تلقى زبانى از وحى، كه در قرون وسطى از حجيت و اعتبار برخورداربود، برخاستند. تفسير كتاب مقدس با ملاحظه شواهد و قراين مختلف از جمله عدم تعارضبا عقل، پديده مباركى بود و مىتوانست اتهام ناسازگارى با علم وعقل را برطرف نمايد، اما تاءويلگرايان در تاءويل و تفسير خود، حدو مرزى نمىشناختند و اين بسط تاءويلى در پى خود، قبض شريعت را درآموزههاى بنيادى و اصولى به همراه داشت و اصل معرفت دينى مسيحى رابا خطر «نسبيت» مواجه مىكرد. اصطلاح نظريه «قبض و بسط تئوريك شريعت» از محصولات رويكرد مزبوراست.
ب -صامتبودن شريعتبرخى از اصلاحگران، كه دستبه تاءويل و تفسير كتاب مقدس مىزدند،صامتبودن كتاب مقدس را به عنوان دليل و مبناى نظريه خود ذكرمىكردند; به اين معنا كه متن كتاب مقدس بدون تفسير برهيچ نكته وآموزهاى دلالت نمىكند و در حقيقت، اين تفاسير است كه كتاب مقدس رابه نطق در مىآورد از منظر لوتر و كالون، اعتبار و وثاقت كتاب مقدسدر نصو آن نهفته نيست; چرا كه متن آن صامت است، بلكه قداست واعتبار وحى را بايد در شخ حضرت عيسى عليه السلام جستجو كرد. «از نظر آنان، محمل وثاقت و منشا اعتبار وحى در نص ملفوظ [كتاب صامت] نبود، بلكه در شخ مسيح، يعنى مهبط و مخاطب وحىبود» (44) به تعبير جيمز فيبل من، تاءويلگرايان (پروتستانها) باطرد نگرايى ديانتسنتى (كاتوليكها) آيين مسيح را به مذاق خودتفسير مىكردند (45) در نتيجه همين نگرش بود كه لوتر به نقد تفاسيرآباء كليسا از كتاب مقدس دستيازيد و نظريه دو اتوريته را به نقدكشيد و مدعى شد كه حكومت، مشروعيتخود را نه از كليسا، كه مستقيمااز خداوند دريافت مىكند. ژانكالوين با تفسير تازهاى از كتاب مقدس، جمعآورى ثروت را بر خلافتفسير كليسا، يك موهبت الهى و كارى پسنديده تلقى كردماكياولى از سياستمدارانى بود كه با نظر معروف خود، «هدف سياستجلب رضايتخداست و هر آنچه بنده خدا را راضى مىكند، خداوند راخشنود مىكند»، شالوده انسانمدارى (اومانيسم) را در فلسفه و سياستبنيان نهاد. ازديگر آراء سياسى او، كه مبتنى بر تاءويلگرايى و تفسير جديد بود،تعيين وظايف و شوون كليسا و روحانيان و در باب حكومتبود كه معتقدبه عدم دخالت گرديد. (پيشتر به آن اشاره شد).
ج- دستنويس بودن كتاب مقدستحليل غيرزبانى و ادعاى صامتبودن شريعت پيامدهاى بسيارى براىكليسا به بار آورد. اعتبار و حجيت ظواهر و نصو كتاب مقدس در ميان متدينان مورد ترديدو جرح قرار گرفت. با اين حال، تلقى مومنان از كتاب مقدس تلقى وحيانى و آسمانى بود وآن را حقايقى از جانب خداوند از طريق وسايط غيرعادى [پيامبران]تعريف مىكردند: «وحى را مىتوان به عنوان انتقال برخى حقايق ازجانب خداوند به موجودات عاقل از طريق وسايطى كه وراى جريان معمولطبيعت است، تعريف نمود. (46) به ديگر سخن، هر چند كتاب مقدس اعتبارو حجيت دلالتى و مفهومى خود را از دست داده بود، اما هنوز اعتبار وقداستسندى آن محفوظ بود، چنانكه شوراى ترنت (15631546) اعلامنمود:«نويسنده كتابهاى عهد قديم و جديد خداوند است» (47) . اما پژوهشهاى محققان و مورخان عكس ادعاى مزبور را نشان مىداد، بهگونهاى كه دستنويس بودن كتاب مقدس به طور اجمال، قطعى استاسپينوزا از نخستين كسانى بود كه در وحيانى بودن اسفار پنجگانهتورات ترديد كرد. ادامه پژوهشهاى تاريخى موافق نظريه اسپينوزا بود كه اينجا مجالپرداختن به آن نيست. ثمره تلقى مزبور سلب اعتبار و قداستسندى كتاب مقدس بود كه زمانىمردم آن را كتاب آسمانى مىپنداشتند، اما اكنون بايد آن را كتابىمعمولى و حداكثر كتاب سيره پيشوايان دين تلقى كنند (48) باربور دراينباره پس از اشاره به دستنويس بودن توراتمىنويسد: «تحليل مشابهى از انجيل يوحنا و تفاوتهايى كه با سايراناجيل، هم از نظر سبك و سياق و هم از نظر محتوا دارد، محققان رابه آنجا رسانده است كه آن را صرفا [كتاب] سيره مسيح، كه بيش ازنيم قرن بعد از تصليب او نوشته شده، بدانند» (49) . وى درباره تاثير رويكرد مزبور در ايمان مردم مىنويسد: «بدينسان،مايهى تعجب بود كه بخشى از شور و غوغاى مردم عليه تكامل، تغييرجهت داده و به معارضه با وثاقت و اعتبار كتاب مقدس تبديل شدهبود» (50)
د- كتاب مقدس; بازتاب فرهنگ زمانهبعضى از متالهان مسيحى هر چند دستنويس بودن كتاب مقدس رامىپذيرفتند، اما مدعى بودند كه نويسندگان در تاليف كتاب مقدس،مويد به نيروى الهام و روحالقدس بودند و نويسندگان به نوعى، تجربهدينى خود را، كه در قيقتبازتاب وحى است، در قالب كتاب مقدسمنعكس نمودند الهيات اعتدالى انديشه مزبور را تبليغ مىكرد. (51) شوراى نخست واتيكان اعتقاد كاتوليكها را در عصر جديد چنين اعلامنمود:«اين كتابها چون با الهام از روحالقدس نگاشته شدهاند،مىتوان گفت: نويسنده آنها خداوند است» (52) . تفسيرگرايان تاءويلى(هرمنوتيستها) در گام ديگرى، حتى قرائت مزبور را از كتاب مقدس ردنمودند و گفتند: كتاب مقدس نه بازتاب وحى و الهامات، كه بازتابفرهنگ زمانه خود نويسندگان است; چرا كه نويسندگان انسانهايى عادىبودند كه در نگارش كتاب مقدس، از نظر گاهها، علايق خا، مسلمات ومقبولات رايج عصر خود متاثر بودند و آنها را به نوعى، در كتابمقدس منعكس مىنمودند و اعتبار و حجيت آن متعلق به بيست قرن پيشينمىشود. ايانباربو در اين زمينه مىنويسد: «در نگرش نوين به كتابمقدس، توجه به نظرگاهها و علايق فردى نويسندگان باستان وهدفهايى كهدر نگا رش اينگونه متون داشتهاند و نيز محيط و مقتضيات تاريخى عصرزندگى آنهامعطوف شده است و آنچه در اين ميان به تحقق پيوسته استاين است كه اينان انسانهاى عادىاند كه از مقبولات و مسلمات زمانهخويش برخوردارند و آنها را همراه با مقدار معتنابهى افسانه ومطالب افسانهوار تركيب مىكنند و به تحرير در مىآورند ... بسيارىاز نوخواهان به اين نتيجه رسيده بودند كه كتاب مقدس ارزش دينىاندك دارد. (53) جانهيك نيز كتاب مقدس را بازتاب فرهنگ باستان ودوران ماقبل علمى وصف مىكند. (54) رويكرد جديد به كتاب مقدس آن را رديف كتابهاى معمولى و عادىقرار داده بود و تفسير تاءويلى در محافل علمى از مقبوليت تامبرخوردار بود، به گونهاى كه حتى كليسا نه تنها آن را مىپذيرفت،بلكه رعايت مبانى و اصول آن را نيز به مفسران جديد توصيه مىكرد. واتيكان در يكى از اجلاسيههاى خود (1943) اعلام نمود: «مفسران جديدبايد در تتبعات خويش، كاملا روحيه روزگاران دور دست را با كمكتحقيقات تاريخى، باستانشناسى، قومشناسى و ساير علوم، استدراكنمايند تا دقيقا پىببرند وجوه تعبيراتى كه نويسندگان هر يك ازاسفار يا اناجيل در نگارش خويش بهكار بردهاند فىالواقع، چه معنايىدارد. » (55) حاصل آنكه مواجهه كتاب مقدس و الهيات جزمى كليسا باانديشه انتقادى نه تنها قداست و نقد ناپذيرى آن را مخدوش كرد، بلكه با اثبات دستنويس بودن كتاب مقدس و بالاتر از آن، نمود وانعكاس فرهنگ عصر باستان در كتاب مقدس، معرفت دينى جزمى جاى خودرا به معرفت دينى نسبى داد، به گونهاى كه آموزههاى كتاب مقدس و بهتبع آن، سنت كليسا به دليل تاثر از فرهنگ زمانه خود، احتياج بهيك بازنگرى كلى و متناسب با فرهنگ زمان حاضر داشت. اينگونه تلقى از دين منجر به نفى اصول و بنيادهاى ثابت در دينمىشود و فرجام آن به نسبيت و تفسير به راى كردن آموزههاى دينمنتهى مىگردد. دين در چنين فرضى، فاقد موضعى ثابت و فعال است و از آنجا كه درحوزه معرفتى خود، در موضع انفعالى قرار گرفته، به طريق اولى، درعرصههاى ديگر مانند سياست و حكومت فاقد موضع اصولى و ثابتخواهدبود و صحنه را براى فلاسفه دينى و سياسى و همچنين حكومتها تركخواهد كرد و بدينسان، خود به خود، به حاشيهنشينى بسنده خواهد كرد
6 ديانتشخصى (Pietism)اصول اعتقادى و معرفتى مسيحيتبا ظهور مكاتب و ايسمهاى مختلف (كهشرح بعضى از آنها گذشت و به برخى ديگر اشاره خواهد شد) هر روز يكىپس از ديگرى، اعتبار و قداستخود را از دست مىداد و به نظر مىرسيدك كليسا در حوزه معرفت دينى و ساماندهى آن، حرفى براى عرضه نداشتو از اينرو، تمايل داشت اساس ديانت را در تجربه دينى و شهود قلبىافراد و متدينان تفسير كند. اين درحالى بود كه در سده هفدهم و هجدهم، برخى از متكلمان و دينپژوهان تعريفى فردى و روانشناختى از دين ارائه مىدادند. بعضى حتى آن را به يك ذوق و احساس شخصى تنزل داده بودند كه مىتواناز جيمز و شلايرماخر نام برد. (56) انحصار ديانتبه تجربه و شهود اشخا متعدد و ناديده گرفتنآموزههاى معرفتى موجب قطع رابطه دين با خداوند و مابعدالطبيعهمىشود كه اين با الهيات و ديانتسنتى مسيحيت و كليسا سازگارىنداشت فردريك كاپلستون، مورخ معاصر فلسفه، در اينباره مىنويسد: «پارسا مذهبى، جنبشى بود كه در اواخر قرن هفدهم در كليساى لوترىپديد آمد، هرچند حقا نمىتوان گفت كه پارسا مذهبى دين را به احساسصرف تقليل مىداد، ولى در هر حال، هيچ [گونه] همدلى بامابعدالطبيعه يا با الهيات مدرسى نداشت، بلكه برايمان شخصى وزندگى درونى تاكيد مىورزيد» (57) اما رواج الحاد و بىدينى در جهانغرب آيين مسيحيت را به گونهاى تحت الشعاع خود قرار داده بود كهمكتب شريعت قلبى، احياى مسيحيتسنتى به حساب مىآمد. باربور مىنويسد: «رونق و رواج ديانتشخصى ( شريعت قلبى) در نيمهدوم قرن هيجدهم، به منزله تجديد حيات نيرومندانه مسيحيتسنتى بودشور دينى جديد، هم در ملل و هم در نحل درگرفته بود و ديانت تجربهاز نور زنده شدهبود» (58) . نگرش مزبور به دين و انحصار گوهر آن در احساس و شهود جايى براىسكولاريزاسيون نمىگذارد; چرا كه تعريف مزبور از دين خود صورتافراطى سكولاريسم است و سكولارها مدتها پيش در انتظار آن به سرمىبردند: «در يك جامعه بسيار سكولار شده، بر انتظار و در خواستاجتماع از دين و جنبه روحانى دين تاكيد شده و حالتى عارفانه وباطنى به خود مىگيرد، در حالىكه در يك جامعهاى كه بيشتر نشان دينىبودن دارد، انتظار اجتماعى بيشتر در جهتيك دين سرگرم به اموردنياست. » (59) سكولاريسم و پلوراليسم: رابطه اين دو رابطهىتنگاتنگ و دو طرفه است، به گونهاى كه در باليدن، به همديگر مددمىرسانند در جامعههايى كه دين در آن نقش طفيلى و حكومت، سيطره واقتدار دارد، پلوراليستها بيشتر مىتوانند با خيال راحتبه عرضه وترويج مرام خويش بپردازند. سكولاريسم و پلوراليسم مبانى مشترك نظرى نيز دارند، دينى كه سكولارشده و به ديانتشخصى روى آورده و تجربه دينى را مدار ديندارى قرارداده در حقيقت، آگاهانه يا ناآگاهانه تسليم مبانى نظرى و دينىپلوراليسم شده است و دين را نه اعتقاد به كتاب آسمانى خا، كهشريعت قلبى مىداند و در اين مبنا، هر دو مشتركند. به ديگر سخن، سكولاريسم در تكيه بر مبناى نظرى خود وامدارپلوراليسم و پلوراليسم در ترويج و تبليغ خود، مديون سكولاريسم است
7- ليبراليسم«ليبرال» در لغت، به معناى رهايى و آزادى انسان از هرگونه قيد وبندى است. انسان ليبرال انسانى است كه آزادى خود را بر هر چيزى مقدم مىداردو جون بعضى از آموزههاى دين، آزادى مطلق وى را محدود و مقيدمىكند، از اينرو، دين در معارضه با ليبراليسم قرار مىگيرد. انديشه ليبراليسم در عرصهها و تقريرات گوناگون عرضه شده است كه دراينجا، به سه جنبه آن به طور مختصر، اشاره مىشود:
الف- ليبراليسم سياسىبنيان گذاران و طراحان آن بر آزادى مطلق انسان در عرصه سياست وجامعه تاكيد مىكنند و معتقدند از آنجا كه انسان آزاد آفريده شدهاست، هيچ مكتب و دينى نمىتواند آزادى فردى و اجتماعى او را سلب ياتقييد نمايد. اين آزادى، مطلق و شامل رهايى از قيد مقدسات و مسائل فراطبيعى نيزمىشود. بر اين اساس، دين با وضع تكاليف، نمىتواند انسان را در قلمرو خاصىاز اخلاق و حقوق مقيد كند و اگر جامعه از پذيرش احكام دين امتناعورزد، حكومت نمىتواند به اجراى احكام دينى مبادرت ورزد. انديشه مزبور يكى از علل قريب سكولاريسم است كه پيشتر، از جانلاك دراينباره سخن گفته شد. مبناى نظرى كسانى كه امروزه دم از «عصر حقوق» و سپرى شدن «عصرتكليف» مىزنند به اين انديشه ليبرالى باز مىگردد.
ب- ليبراليسم كلامى (الهيات اعتدالى)طرفداران اين انديشه خود را انديشه معتدل بين نظريه سنتى و نوينمىدانند. از ويژگىهاى بارز آن، تفسير تاءويلى از كتاب مقدس و همچنين قول بهديانتشخصى است (كه تفصيل آن گذشت).
ج- ليبراليسم اقتصادىانسان جديد اصالت را به اقتصاد مىدهد و هميشه در پى تحصيل منافع وسود بالفعل خود، از هر طريق ممكن است. براى او واژههايى مانند حلال و حرام و ربا از كلمات بىمعنا وفردگريز است و با عقلانيتسودگراهمسازى ندارد. علاوه بر آن، اديان به طور غالب، با وعدههاى اخروى، كه به متدينانمىدهند، انسان را از شركت در فعاليتهاى اقتصادى دور و او را بهسوى يك زندگى زاهدانه و ساده تشويق مىكنند. ماكس وبر، كه گويا مسيحيت را يگانه دين مىداند، در تبيين تنشهاىدين با خرد مىگويد: «در مرتبه بعدى، تنشهايى هستند كه در رابطهبا رفتارهاى اقتصادى بروز مىكنند و صورتهاى گوناگونى دارند: تضادبهره و ربا با تشويق به صدقه و محدود ساختن زندگى به حداقلنيازهاى ضرورى، و مخالفتبا داد و ستدى كه خدا را خوش نمىآيد. اما مهمتر از همه، تضاد پنهانى است كه ميان اصل نوعدوستى و عقلانىكردن اقتصاد نوين بر پايه بنگاه وجود دارد. در واقع، اقتصاد نوين چيزى جز رقابت منافع نيست و بدون مبارزهاى،كه نامش بازار است، محاسبه عقلانى امكان ندارد. به طور كلى، حتى مفهوم سرمايه نيز با گرايشهاى زاهدانه و رياضتگرىاديان رستگارى درگيرى دارد. )16( باليدن انسان به خود و تقديم فهم و شناختن خود بر فهمهاىدينى موجب تفسير به راى كردن متون دينى و در گامى ح<>ح .دادىم ناشنىحيسم تنس زا ار ىاهدمع هلصاف ،روبراب ريبعت هب و دركىم جيورت ارروبزم هشيدنا ،مهدجه هدس رد ناسنا هب ىنيبشوخ و هدنيازف دامتعا »دنكىم دونشخ مه ار ادخ ،دنكىم ىضار ار ادخ هدنب هچنآ« :تفگ وتشاد مدقم ادخ رب ار ادخ هدنبتياضر هك اجنآ ،داهن ناينب هفسلف وتسايس رد ار نآ هدولاش ،مهدزناپ هدس رد ىلوايكام هك دش هتفگ رتشيپتسوا »مهف« و ناسنا نآ زا اههنيمز همه رد تلاصا ،بيترت نيدبتسا رابتعا دقاف هنرگو ،ددرگ ىهتنم وا عفن هب دياب عيارشو اههمانرب مامت و تسا زيچ همه رادم و روحم ،ناسنا ،رظن نيا قباطم ح<>ح .تفرگ رارق هجوت دروم »ىهلا ناسنا«لباقم رد »ىناسنا ناسنا« ،تيناسنا زا ثحب رد ،مور رد رابنيلوا ح رنهگنون دراينباره مىنويسد: اومانيسم نخستين صورت مسالهاى بود كهبه شكل نفى روح دينى در عصر جديد درآمده بود و چون مىخواستند همهچيز را به ميزان بشرى محدود سازند بشرى كه خود غايت و نهايتخودقلمداد شده بود سرانجام، مرحله به مرحله به پستترين درجات وجودبشرى سقوط كرد. (62) سرانجام، اومانيستهاى افراطى در سال1933، طى بيانيهاى، وجودخدا، زندگى سرمدى و مابعدالطبيعه را انكار كردند و در مقابل،ايمان به انسان و استعدادهاى او را جايگزين نمودند. (63) يكى از خاستگاههاى مهم اومانيسم مانند ديگر مبانى نظرىسكولاريزم، به خود ديانت مسيحيت و انجيل باز مىگردد. از آنجا كه نگاه انجيل به انسان نگاه تحقيرآميز و آلوده به گناه(گناه نخستين) است و انسان احساس مىكند كه دين براى او قداست وحرمت قايل نيست، او نيز حرمت دين را به جا نمىآورد و مانند مارزخم خورده به طرد آموزههاى دينى، بلكه خود دين مىپردازد تا به زعمخود، استقلال و جايگاه از دست رفته خويش را به دست آورد.
9- ناسيوناليسمپيروان يك دين ممكن است از ميان قبايل، رنگها، زبانها، مليتها وكشورهاى گوناگون باشند كه هر كدام داراى فرهنگ و سليقهاى خاصىهستند و چهبسا برخى از متدينان با يكديگر اختلاف و دشمنى داشتهباشند اما ايمان و اعتقاد به دين به عنوان عامل اتحاد، مىتواندكدورتها و كينهها را از بن بركند و در ميان پيروان خود روحيهتفاهم و اخوت حاكم كند و اصالت نه از آن رنگها و مليتها، كه از آندين باشد، بهگونهاى كه در فرض تعارض دين با مليت و قوميت، مؤمندين خود را مقدم دارد در قرون وسطى، كه دوره اقتدار كليسا بود،مسيحيان كاتوليك جهان تقريبا به صورت يك امت و تحت رهبرى پاپ وكليسا اداره مىشدند اما با افول قرون وسطى، حس امت گرايى جاى خودرا به ملىگرايى داد كه عوامل و علل گوناگونى در آن سهيم بود. در اينجا، مىتوان از انتقال مقر پاپ از روم به فرانسه (1303) وپيدايش نهضت پروتستانها نام برد كه پروتستانها برخلاف كاتوليكها،داعيه ملىگرايى داشتند. ويلدورانت دراينباره مىنويسد: «انتقال مقر پاپها از روم بهفرانسه حس ملىگرايى را در ميان ساير ملل تقويت كرد. كاتوليكها، كه ادعاى فرا ملىگرايى داشتند، عملا رو به افول گذاشتندو جاى خود را به نهضت پروتستان دادند كه ادعاى ملىگرايى درسرمىپروراند. (64) از ديگر عوامل ظهور و استقلال كشورها و پادشاهان ملى و محلى،به خصو در انگلستان، فرانسه و اسپانيا، اين بود كه كشورها براىحفظ منافع خود در مقابل كشورهاى ديگر، حس ملىگرايى را تقويتمىكردند آتش ملىگرايى در ميان ملتهاى مسيحى به صورتى شعلهور شدهبود كه اصل آيين مسيحيت را نيز به كام خود مىكشيد و ملىگرايى ازنظر اهميت، در درجه نخستين و دينگرايى در درجه پسين قرار داشت: «در آن ايام [1324] كه ايمان مردم و قدرت پاپها هر روز بيشترسستى مىگرفت، اين طرز انديشه در اذهان رسوخ يافته بود كه نخستخويشتن را ميهنپرست و سپس مسيحى بدانند. » (65) بدينسان، انديشه ملىگرايى و ناسيوناليسم از اقتدار كليساكاست و زمينه را براى به حاشيه راندن آن آماده كرد و شعار كهنهاستعمار «تفرقه بينداز و حكومت كن» درباره كليسا و امت مسيحعينيتيافت.
10 نوگرايىانقلاب صنعتى اروپا چهره زندگى انسان را تغيير داده و همه چيز براىاو شكل جديدى پيدا كرده بود. انسان از اين حيث، احساس كاميابى و خوشبختى مىكرد و خود را وامدارعصر نوزايى (رنسانس) و تجدد و تمدن مىدانست. از اينرو، نوگرايى و تجدد يك هنجار و ارزش به شمار مىآمد و تاحدتقديس نيز پيش رفت. باربور درباره تاثير نوگرايى بر دين مىنويسد: «در مجموع، فلسفهتاريخ نوينى مطرح شده بود كه قايل بود انسان در همين زندگى، فقطبه مدد تلاش خود، به كمال دستخواهد يافت و تكنولوژى منشا اينرستگارى خواهد بود و اين به قول كارل بكر يك نوع "معادانديشى معاشآميز" يا "آخرت انديشى دنياپرستى" بود. به عبارت ديگر، تجلى و تجسم تازهاى از مدينه الهى و آسمانى بر روىزمين ... تصور مىكردند كه علم و پيشرفت مادى خود به خود، خوشبختىو فضيلتبه بار مىآورد; انسان مىتوانست. بهشت را براى خود بر روىزمين بسازد.» (66) پيشرفت و تمدن جديد به دنبال خود، اثرى روانىبرانسان به جاگذاشت و آن حس رويگردانى از همه گذشته بود و آنچهرنگ كهن و غيرنوين داشت. رهيافت اثر مزبور رويگردانى انسان جديداز ديانت پيشين خود است كه قدمتى قريب پانزده سده داشت. به ديگر سخن، عصر جديد، فرهنگ و دين جديد مىخواهد و ديگر التزامبه آيين دوره باستان و احكام آن در شان انسان جديد نيست و بايدهمه چيز، حتى دين و انديشه، را به شكلى نو و جديد تبديل كند. ژانپل ويلم مىگويد: «نوگرايى و تجددخواهى به عنوان از هم پاشيدگىو اضمحلال دينباورى ارزيابى مىشد. صحبت از كسوف تقدس در جوامع صنعتى امكانپذير بود.» (67) (دئيست ها) و در راس آنها ولتر، كه از اول مخالف شريعتآسمانى بودند، كاملا از اين تلقين روانى استفاده كردندباربور در اين زمينه مىنويسد: «دئيستها اصول و عقايد و تعابيردينى را به بهانه اينكه با روحيه جديد نمىخواند مشكوك و بىاعتبارشمردند.» (68) متاسفانه تبليغات مخالفان و همچنين الهياتجزمانديش كليسا اثر خود را در ايمان مردم گذاشت و تلقى معارضهايمانگرايى با نوگرايى را به وجود آورد، به گونهاى كه رابطهنوگرايى با ديندارى رابطهاى معكوس شد; به اين صورت كه اعتقاد بهمعنويت و فرا طبيعيات در جوامع سنتى بيشتر بود، اما هر قدر جامعهبه سمت تجدد و نوگرايى پيش مىرفت، اعتقادات دينى مردم آسيب مىديدو ميزان التزام عملى انسان به شريعت و احكام روبه كاهش مىنهاد. (69) عوامل متعددى در ادبار مردم از معنويت نقش داشت (كه پيشتر بهحس كاذب درونى، الهيات مدرسى كليسا و تبليغات مخالفان اشاره شد) يكى ديگر از علل آن «علم جامعهشناسى» است كه داعيه طرحديننوين متناسب با عصر جديد را درسر مىپروراند. جامعهشناسى خود را به عنوان جايگزينى نوين براى دين و فلسفه وماوراءالطبيعه به حساب آورد. ورود و دخالت جامعهشناسى در جريان نوگرايى و تجدد اين پيامد راداشته است كه جامعهشناسان مايل بودند در مورد تجدد و نوگرايى بهعنوان جريانى مخالف با دينگرايى بينديشند. (70) از متفكران و جامعهشناسان معروف غرب، مىتوان به اگوستكنت(18571798) اشاره كرد كه تلاش فراوانى در جايگزينى دين نوين بهجاى دين سنتى كرد. وى در كتاب درسهايى درباره فلسفه اثباتى، پس از اشاره به تاثيرنوگرايى بر دين، تاكيد مىكند كه دين نوين بايد با نيازها ومقتضيات جامعه جديد تناسب و تطابق داشته باشد. از اينرو، كنتبر مبناى بنيادهاى عقلانى و علمى خود، دين نوينى رابدعت گذاشت و بر اين باور بود كه دين نوين خلاء دين سنتى را پرخواهد كرد. (71) كنت نظريه خود را چنان جدى مىگرفت كه حتى جزئيات و فرعيات آنرا مانند لباس رسمى كاهنان جامعهشناسى (به عنوان كشيش) و نوعمناسك و عبادات را طراحى و تعيين كرده بود و عملا كليساىاثباتگرايى را بنيان گذاشت كه يكى از دو شاخه آن هنوز پابرجاست (72) .
ارزيابى كلىتا اينجا، ده مبناى نظرى سكولاريزم مورد تحليل و كاوش قرار گرفت كهبرخى موجب به حاشيه راندن آيين مسيحيت از عرصه سياست و حكومت وبعضى ديگر موجب حذف دين (مسيحيت) از عرصه انديشه انسانى شده استهمانگونه كه اشاره شد، مسيحيت اعم از كتاب مقدس، الهيات جزمانديشو شيوه برخورد كليسا با مخالفان از عوامل و خاستگاههاى مهمسكولاريزم و مبادى آن بوده است. اما در دين مبين اسلام نه تنها سكولاريزم و مبادى آن يافت نمىشود،بلكه با نگرش مثبتبه مسائل دنيوى، علمى و عقلى، اسلام خود را يكدين عقلگرا در عرصه الهيات و فعال در قلمرو دنيا (سياست و حكومت وغير آن) نشان داده است. پردازختن نظريه اسلام نسبتبه مسائل مزبور در اين مختصر نمىگنجد،اما در اينجا، به اجمال به بعضى از آنها اشاره مىشود: (73) اسلام درزمينه حكومت و مشروعيت آن، نه نظريه الهى حكومت امپراتور رامىپذيرد و نه مردمسالارى (دموكراسى) به اصطلاح غربىها را، بلكهمعتقد است كه مشروعيتحكومت والى معصوم (پيامبران و امامان عليهمالسلام ) مستقيما مستند به خداوند است. درباره حكومت غيرمعصوم نيز معتقد به جانشينى حاكمى است كه در عرصهعلم و اخلاق و تقوا در حد بسيار بالايى قرار گرفته باشد و انتخاب وتعيين چنين حاكمى به اهل فن و خبرگان تفويض شده استاسلام در عرصه عقل و علم نيز نه به توبيخ عقل مىپردازد و نهدانشمندان را زنده مىسوزاند، بلكه قرآن مجيد و سنت پيامبر اكرم وامامان عليهم السلام حاوى تاكيدهاى فراوان در اين دو مقوله استتا توهم معارضه بين اسلام و عقلگرايان، خداگرايان و حسگرايانپديدار نيايد شكوفايى علم در قرون اوليه اسلام و ظهور و تكامل علوممتعدد نظرى شاهد ديگرى براين مدعاست. در كتاب آسمانى اسلام (قرآن مجيد)، هيچگونه شبهه و ترديدى برخلافانجيل و تورات در وحى منزل بودن آن نيست تا اشكال سندى و شبههبازتاب فرهنگ زمانه بودن آن تكرار شود. در باب تاءويل قرآن نيز خود به دو بخش بودن (نص و تاويل) آنتاكيد مىكند: «منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخرمتشابهات»(آلعمران:7); تاءويل متشابهات را به عهده وحى(پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام ) و عقل سپرده است. اسلام با رد گناهان فطرى و خليفهالله ناميدن انسان، خود به تكريم وتعظيم انسان پرداخته و جايى براى انسان مدارى و انتقاد از نگرشدين به انسان نگذاشته است. اما برخى از عوامل را، كه نه خاستگاه دينى دارند و نه بر مبناىعقلى استوارند (مانند دئيسم، ناسيوناليسم، و مدرنيزم)، مىتوانسستى بنيادهايشان را با نظريات عقلى روشن كرد و در عين حال، برهمسازى دين، به خصو دين اسلام با عقل و علم، تاكيد نمود. پى نوشتها:1- the theorg of the Divine Riqht Of.Kinqs 2- ر.ك.به: بهاءالدين پازارگاد، تاريخ فلسفه سياسى، تهران،زوار، 1348، ج 1، ص 355. 3- ر.ك.به نگارنده: «علل و ريشههاى سكولاريزم در مسيحيت»، مجلهوارش، ش.1و2و3. 4- ر.ك.به: ويل دورانت: تاريخ تمدن، ج6 (اصلاح دينى)، ص 5181 همان، ص82. 6- ر.ك .به: ج.ساباين، تاريخ نظريات سياسى، ترجمه بهاءالدينپازارگاد، تهران، اميركبير،1353، ج 1، ص253. 7- تاريخ فلسفه سياسى، ج 1، ص403. 8- ر. ك.به: ماكياولى، شهريار. 9- ر.ك. به: عبدالكريم سروش، «معنا و مبناى سكولاريسم»، كيان، ش26، ص 8:«حق اين است كه دينى شدن سياست فقط وقتى ممكن است كهفهمى غير مقدس از دين را با شيوه غيرمقدس علمى مديريت همنشين وعجين كنيم، والا دين مقدس را با سياست غيرمقدس آميختن، آب در هاونكوبيدن است 10- اينامولند، جهان مسيحيت، ترجمه محمدباقر انصارى و مسيحمهاجرى،تهران، اميركبير، 1368، ص 38 به بعد 11- تاريخ نظريات سياسى، ج 1، ص253 12- تاريخ نظريات سياسى، ج 1، ص253 13- روميان13: 61 14- نقل و اقتباس از: ريچارد پاپكين و آروم استرول، كليات فلسفه،ترجمه جلالالدين مجتبوى، تهران، حكمت،1373، ص13 به بعد 15- ر.ك.به: «معنا و مبناى سكولاريسم»،56/ كيهان فرهنگى،خرداد76، ص11. 16- ر.ك.به: آيان بابور، علم و دين، ص43. 17- ر.ك.به: ارنست كاسيرو، فلسفه روشنگرى، ص 210. 18- ر.ك.به: ژان پل ويلم، جامعهشناسى اديان، ص132. 19- ر.ك.به: ويليام هوردن طهوس، راهنماى الهيات پروتستان، تهران،انتشارات علمى و فرهنگى، ص 30. 20- براى توضيح سازگارى عليتبا حاكميتخدا،ر.ك.به: نگارنده، «اصل عليت در فلسفه و كلام». 21و 22- علم و دين، ص72 و49. 23و 24- فرهنگ و دين، ويراسته ميرچاالياده، ص 288. 25- ... جامعهشناسى دين، ص30. 26و27- فرهنگ و دين، ص 288 و 14. 28- فلسفه دين، ترجمه بهرامراد، انتشارات بينالمللى الهدى، ص 84 29- ر.ك.به: «معنا و مبناى سكولاريسم». 30- ر.ك.به: پرفسور عطاس، سكولاريزم، ترجمه احمد آرام،ص2، 12، 15 31- رساله پولس به كولسيان، 2: 8. 32- به نقل از: مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمهاحمد نراقى، نشر طرحنو، ص 70. 33- نحله فلسفى عرفانى كه توسط فلاسفه و متكلمان دانشگاه كمبريج درقرن هفدهم به رهبرى رالف كدورث و هنرىمور تشكيل شد و مبناىفكريشان آراء افلاطون و افلاطونيان بود كه در سازش علم ودينمىكوشيدند 34و34و35و36و37و38و39و40 علم و دين، ص49و76و78و77. 41- ر.ك.به: عبدالكريم سروش، فلسفه علم الاجتماع، ص429 42- ر.ك.به: علم و دين، ص 121 و 35. 43- ويلدورانت، تاريخ تمدن، ج 8، (عصر لويى چهاردهم). 44- علم و دين، ص 35. 45- جيمز فيبل من، آشنايى با فلسفه غرب، ترجمه محمد بقايى، 1375،ص137 46و47- دايره المعارف كاتوليك، به نقل از: جان هيك، فلسفه دين،ص119 و 121. 48- ر.ك.به: جان ناس: تاريخ اديان، 648 / موريس بوكاى،مقايسهاى ميان تورات، انجيل و قرآن و علم، ترجمه ذبيحالله دبير/ارنست كاسير، فلسفه روشنگرى، ص269/ علم و دين، ص73، 120، 131 49و 50- علم و دين، ص130 و 131. 51- همان، 131; «الهيات اعتدالى با مسلم انگاشتن اين كه كتابمقدس مستقيما وحى نيست، معتقد بود كه خداوند وحى فرستاده است، ولىنه با املاى يك كتاب معصوم، بلكه با حضور خويش در حيات مسيح و سايرپيامبران و بنىاسرائيل. در اين صورت، كتاب مقدس وحى مستقيم نيست، بلكه گواهى انسانى بربازتاب وحى در آئينه احوال و تجارب بشرى است». 52- به نقل از: جان هيك، فلسفه دين، ص 120; دكتر بيلى گراهام،مبلغ پروتستان نيز مىگويد:«كتاب مقدس يك كتابى است كه در آننويسندگان وحى خداوند را به نگارش درآوردند»(همان، ص121). 53و 54- همان، ص 131 و83 و 82. 55- همان، ص 125. 56- ر.ك.به: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج7، ص156 57- همان، ج6، ص119. 58- علم و دين، ص 84. 59- ژان پل ويلم، جامعهشناسى اديان، ص147. 60- ژولين فروند، جامعهشناسى ماكس وبر، ترجمه عبدالحسين نيگگهر،ص 192 / «جامعهشناسى دين»، نامه فرهنگ، ش.3، سال (1370); وبر بامطالعات اندكى كه از آيين اسلام داشت، اعتراف مىكند كه اخلاق اسلامىمبتنى بر رياضت نيست و تحريم قمار در اسلام را مىستايد. 61- علم و دين، ص 78. 62- به نقل از: رضا داورى، مجله حوزه و دانشگاه، ش.6 ص 75. 63- ر.ك.به: الهيات پروتستان، ص 74. 64و65- تاريخ تمدن، ج6. (اصلاح دينى).280 و 281 . 66- علم ودين،79. 67و69- علم و دين، ص77 و133. 69- ر.ك.به: جامعهشناسى اديان، ص133 و 132. 71و 72- جامعهشناسى دين، ص 288 و 40. 73- براى توضيح بيشتر ر.ك.به: نگارنده، «اسلام عليه سكولاريسم»،فصلنامه كتاب نقد، ش 8.
فصلنامه معرفت شماره 27 |