انديشه سياسى صدر المتالهين
محسن مهاجر
جايگاه سياست در انديشه صدر المتالهين
منظومه فكرى ملا صدرا تلفيقىآشتىجويانه بين فلسفه مشاء و فلسفه اشراق، عرفان و
معارف كتاب وسنت از مجارى عقل و وحى و دل است و در ابعاد نظرى و عملى نگاهىجامع به
هستى و انسان دارد. حكمت متعاليه او در حقيقت، حكمتمتعادلى است كه با رهيافتى نوين
همه طرق معرفتشناسانه را همسو وسازگار مىكند و انحصارات برهانى فيلسوفان،
يافتههاى اشراقى عارفانو براهين وحيانى متكلمان را نقضمىكند و با رويكردى
مسالمتجويانهيافتههاى عرفانى در سفرهاى روحانى را با ترازوى برهان مىسنجد وسنجش
مىكند، اشراق سهروردى و ابن عربى را با برهان فارابى و سينوىو خواجوى در هم
مىآميزد و با محصولش به تبيين رهآورد وحيانى خاتمپيامبران (ص) مىپردازد و قاعده
ملازمه عقل و دين را مبناى معرفتشناسىخويش قرار مىدهد. وى در «حكمت متعاليه»
مىگويد آنكه دينش دينانبيانيستحكمت ندارد و آنكه از حكما شمرده نشود قدم راسخى
در راهمعرفتحقايق برنداشته است 1 و در «شرح فيوضات وحيانى»
خويشآورده است «همچنان كه برهان يقينى مطابق وحى است و هرگز با آنمخالفت ندارد
پيرو رسالت محمد (ص) نيز حكم عقل را گردن مىنهد و با آنمعاندتى ندارد 2
و تا بدانجا پيش مىرود كه عقل و شرع را دو نورالهى مىنامد كه تعاملشان نور
على نور است و تلازمشان را نه بر طريقاستحباب و رجحان فقيهان بلكه بر سلوك ضرورت
عقلى حكيمان وفيلسوفان مىپذيرد و مىگويد «حاشا و كلا كه احكام شريعت منافىمعارف
يقينى ضرورى باشد». شعار متدولوژيك صدرايى بر اين اساس استكه «نابود باد فلسفهاى
كه قوانينش مطابق كتاب و سنت نباشد». 3 «از طرف ديگر محصول قطعى اين
برهان را منطبق بر مشاهدات عرفانىمىداند و بر اين باور است كه هيچگاه خطابات
شرعى و حقايق دينىمخالف با براهين فلسفى نيست. بنابراين صدرالمتالهين برخلاف
سيرهصوفيان و عقلگرايان پيشين، ضمن پذيرش عرفان نظرى و براهين فلسفى،با تمسك به
قرائت و تفسير شيعى از معارف الهى و حقايق وحيانى راهجديدى را گشود و با ارائه
نظريه «حركت جوهرى» در عرصه هستى وجدا كردن حكمت الهى و «علم النفس» از طبيعيات
ارسطويى، فلسفهالهى را از قيد فلسفه طبيعى قرون وسطايى، كه در انديشه
فيلسوفانمسلمان گذشته كاملا ملموس بود، آزاد نمود تا آنجا كه به تعبير برخىاز
معاصران تمايز بين فلسفه الهى و حكمت طبيعى توسط صدرالمتالهيندر دوران معاصر اين
اثر را دارد كه در مقابل حمله متجددان، كه بهسلاح نظريات جديد علمى مجهز هستند،
مىتوان از حكمتسنتى دفاع كرد واين خدمت او به علوم عقلى اسلامى سبب حفظ آن شده
است. 4 اما آنچهدر منظومه فكرى صدرا چون حلقه مفقودهاى از ديد بسيارى
پنهان ماندهاست، جايگاه «سياست» است كه بر خلاف تصور عدهاى از صوفىمسلكان،فلسفه
و عرفان او در مقام جداكردن غيب و شهادت، عقل و شهوت، دنياو آخرت، معقول و محسوس،
دين و سياست نيستبلكه او غرض از وضع همهشرايع و ايجاد طاعات را آن مىداند كه
«غيب، شهادت را خدمت كند وشهوات، عقول را خدمت كنند و جزء، به كل و دنيا، به آخرت
برگردد ومحسوس معقول شود و از عكس اين امور منزجر گردد تا آنكه ظلم و وباللازم
نيايد و موجب وخامت عاقبت و سوءمآل نشود. 5 براين اساس اوموفق شد مسير
از مبدا تا معاد را در چهار سفر: 1- سفر من الخلقالى الحق 2- سفر بالحق فى الحق 3-
سفر من الحق الى الخلق و 4- سفرفى الخلق را معمارى و طراحى نمايد و از مجراى آن
سالكان طريقت رااز خلق به سوى حق برده و براى دايتخلق به ميان آنها بازگرداند.او
با تاكيد بر اينكه نشئه دنيا محل اجراى همه شرايع الهى است 6 و «الدنيا
مزرعة الاخرة» 7 از باب ضرورت عقلى، تدبير، سياست واصلاح دنيارا ضرورى
مىداند 8 و در اشراق سوم از مشهد پنجم كتاب«الشواهد الربوبيه»
مىفرمايد «دنيا منزلى از منازل سالكينالى الله است و نفس انسانى مسافرى استبه
سوى خدا از اول منزلى ازمنازل وجودش كه هيولى باشد كه در غايتبعدى از خداوند است
چون كهظلمت محض و خست صرف است و ساير مراتب وجودى ... همه منازل ومراحلى به سوى
خدا هستند و مسافر به سوى او ناچار است از همه آنهاعبور كند تا به مطلوب حقيقى
برسد. كاروانهاى نفوس انسانى در اينمراحل در عقب يكديگر به حسب مراتب در حركتاند.
و انبيا (ص) روساىاين قافلهها و اميران مسافران به سوى او هستند و ابدان مراكب
نيزمسافريناند و هركه از تربيت مركب و تدبير منزل ذاهل و غافل گرددسفرش تمام
نمىشود و مادام كه امر معاش در دنيا كه عبارت است ازحالت تعلق نفس به حس و محسوس
تمام نباشد امر انتقال و انقطاع بهسوى باريتعالى كه عبارت از سلوك باشد صورت
نمىگيرد و امر معيشت دردنيا تمام نمىگردد مگر آنكه بدن آدمى سالم و نسل او دوام و
نوعانسان باقى بماند و اين امور تمام نمىشود مگر به اسبابى كه وجودآنها را حفظ
نمايد و مفاسد و مهلكات را دفع كند.» 9
بنابراينعرفان صدرا مطابق و همسو با طبع و سرشت اجتماعى انسان است و درسفر
آغازين «من الخلق الى الحق» براى تهيه زاد راه سفر روحانى نيازبه اصلاح معاش و
سياست و تدبير در عرصه حياتاجتماعى دارد زيراانسان در دنيا «لا يعيش فى الدنيا الا
بتمدن و اجتماع و تعاون فلا يمكنوجوده بالانفراد»، 10 معيشتش منتظم
نمىگردد مگر با تمدن و تعاونو اجتماع و نمىتواند به تنهايى زندگى كند و در وجود
و بقايشناگزير از مشاركت و معاملت در حيات جمعى است 11 و بعد از وصول
بهكمال و محو در حق تعالى «سفر سياسى» آغاز مىگردد زيرا انسان بازگشته از اين
سفر «يستحق خلافة الله و رياسة الناس» 12 شايستگىعنوان خليفة اللهى و
رهبرى جامعه را پيدا كردهاست ملا صدرا در كتابشريف «شرح اصول كافى» با اشاره به
سفر اول و چهارم و ابعادعرفانى و سياسى آن مىفرمايد «انسان چون از طبيعت عنصرى خلق
شدهدر سفر معنوى و سير استكمالى خود به سوى خداوند از مرتبه پستبهبالاترين مراتب
و مقامات پيوسته در ترقى است و مسافرى كه قصد داردسفرش را به پايان برساند تا
منزلهاى نزديك به محل عزيمتخود را طىنكند به منازل پايانى نمىرسد پس همچنين
انسانى كه به سوىپروردگارش ره مىپيمايد ناچار او را گذر به منزل بالاتر بعد
ازگذشتن پايينتر حاصل مىشود پس تا بنده صالح مطلقى نشود ولىاى ازاولياى الهى
نمىشود و تا ولى مطلقى نشود رسولى از جانب خداوند ومبعوث به خلقش نمىشود. سپس تا
رسول نگردد صاحب شريعت و دين كامل ورئيس تمام خلايق و عهدهدار سركوبى دشمنان خدا
ينعنى كافران وظالمان نمىگردد.» 13 در اينجا براى روشن شدنبيشتر بحث،
بررسى جايگاه سياست در انديشه ملا صدرا و بيان مفهوم وماهيتسياست و همچنين رابطه
سياستبا دين ضرورى مىنمايد.
1- مفهوم سياست
به رغم رويكردهاى متعدد فيلسوفان و انديشمندان درمباحث معرفتشناسى سياسى
آنهانتوانستهاند بر مفهوم مشترك و جامعىاز سياست و علم سياست اتفاق نظر پيدا كنند
و طبعا هركسى از زاويهنگرش خويش و از منظر دغدغهها و دل واپسيهاى حيات سياسى خود
وشرايط محيطى و پيش فرضهاى ايدئولوژيكى، حدود و ثغورى براى مفهومسياست در نظر
گرفته است. برخى از فيلسوفان مسلمان اصولا تبيينمفهوم سياست را دشوار و آن را جزء
علوم «صعبالموضوع» 14 تلقىكردهاند و بر اين باورند كه قلمرو موضوع
آن بسيار گسترده و باموارد و اغراض خود دستبه گريبان است و تفكيك آن به سادگى
مقدورنيست، بنابراين معرفتبه حقيقت و ماهيت آن امكانپذيرنيست و بايدبه تعاريف شرح
الاسمى كه ناظر به لوازم و اعراض سياست استبسندهكرد. برخى معتقدند چون علم سياست
نتيجه ساختار حقيقى جامعهاست و آن هم به صورت سيستم پيچيدهاى مىباشد لذا به هيچ
وجه عنصراصلى علم سياست را نمىتوان تبيين كرد و به همين دليل امروزه برخىبه اين
نتيجه رسيدهاند كه نبايد انتظار مفهوم ثابتى از سياست داشتبلكه هر روز براساس
نگرشها و رويكردهاى جديد بايد آن را تعريفكرد. 15 به نظر مىرسد با اين
نگرش مىتوان همه مفاهيم و تعاريفىرا كه از سياست ارائه شده است، مورد توجه
قرارداد. معمولا دينداراندر تعريف سياست از منظر دينى، روى عناصر «هدايت انسان» و
«اصلاحجامعه» و حتى «تقويت ارتباط معنوى انسان با خدا» تاكيد مىكنندهمان طور كه
در مقابل، عدهاى سياست را صرفا انعكاس مبارزه طبقاتىمىدانند و عده ديگرى آن را
سرسپردگى بىقيد و شرط به پيشوادانستهاند و برخى آن را علم دولت و يا علم قدرت
تلقى كردهاند وعدهاى آن را علمى دانستهاند كه به انسان مىآموزد چه كسى مىبرد،
چهچيز مىبرد، كى مىبرد چگونه مىبرد. 16 صدر المتالهين در
چارچوبمنظومه فكرى خود سياست را ارزيابى و تحليل مىكند و براين باور استكه
سياست، تدبير و تلاشى انتخابى و عقلايى و مبتنى بر كششهاى فطرى وطبيعى انسانهاست كه
به جهت اصلاح حيات جمعى براى نيل به سعادت وغايات الهى در پيش گرفته مىشود. او در
«الشواهد الربوبيه» مىگويد: السياسة حركه مبدئها من النفس الجزئيه تابعة لحسن
اختيار الاشخاصالبشريه ليجمعهم على نظام مصلح لجماعتهم. 17 سياست عبارت
است از حركت از نفس جزئى كه براساس حسن اختيار وانتخاب فرد انسانى استبراى اينكه
آنها را بر محور نظاممندىگردآورد و جماعتشان را اصلاح گرداند. او سياست را به دو
قسم سياستانسانى و سياست الهى تقسيم مىكند و سياست الهى را به مجموعهتدابيرى كه
از طرف شارع مقدس براى اصلاح حيات اجتماعى انسان در نظرگرفته شده است، اطلاق مىكند
«لابد من شارع يعين لهم منهجا لسيكونهلانتظام معيشتهم فى الدنيا» 18 و
انبيا و امامان شيعى را متوليانحقيقى اين سياست مىداند. او مىگويد «به ناچار
مىبايست كه نبى درامورى كه به احكام و سياست دينى تعلق دارد كامل باشد». 19
«ملا صدرا از اين نوع سياستبه «سياست عادله»، 20
«سياستقاهر» 21 «سنت عدل» 22 و «قانون عدالت»
23 تعبير مىكند. مفهوم سياست انسانى همان تدابير انتخابى انسانها براى اصلاح
جامعهمىباشد كه تعريف آن گذشت. او تاكيد زياد دارد كه سياست انسانىنبايد از
سياست الهى و از شريعت منفك شود.
در «شرح اصول كافى» در ذيل فلسفه امامت مىگويد: انسان در وجود و بقايش ناگزير
از مشاركت است و مشاركت تمام نمىشودجز به معاملت و معامله را ناگزير از سنت و
قانون عدل است و سنت وعدل را ناچار از سنت گذار و قانونگذار عادل است و جايز نيست
كهمردم را با آرا و هوسهايشان در آن حال رها كنند تا منجر به اختلافگشته و هر كه
آنچه به نفعش است عدل و آنچه به ضررش است ظلم و جورپندارد. 24 سپس
مىگويد: انتظام امر عموم مردمان به گونهاى كه منتهى به صلاح دين و دنيا شودنياز
به رياست (سياست) تمامى مردمان در آن امر دارد 25 بنابراينسياست مطلوب
در نظر ملا صدرا به معناى هدايت، تدبير و اصلاح جامعهانسانى است تا در مسير تكاملى
خود دچار هرج و مرج نگردد. 26
2- رابطه دين و سياست
يكى از مباحثى كه از گذشتههاى دور در جوامعمختلف مورد توجه بوده است مسئله
تعيين نوع رابطه دين و سياست استو در حقيقتسؤال اساسى اين بوده است كه آيا آن دو
بر يكديگرمنطبقاند و هيچ تفاوت و تمايزى با هم ندارند؟ آيا سياست جزئى ازديناست و
داخل در محدوده آن است و يا بالعكس؟ و يا اينكه بين آندو تمايز كلى وجود دارد؟ و
آيا هركدام در حوزه مشخص با كاركردهاىمعينى هستند؟ نگارنده پيش از اين، پنج ديدگاه
مشهور ذيل رااستقراء كردهاست 27 1- ديدگاه تباين بين دين و سياست. 2-
ديدگاه عينيت دين و سياست. 3- ديدگاه نمايى ابزارى كه دين را غايت و سياست را
ابزارمىداند. 4- ديدگاه هدف وسيله كه سياست را هدف و دين را ابزار آن مىداند. 5-
ديدگاه انسان محورانه كه دين و سياست را ابزارى در خدمت انسانتلقى مىكند. صدر
المتالهين رابطه دين و سياست را مبتنى بر اصل كلىرابطه «دين و دنيا» و رابطه «دنيا
و آخرت» كرده است و معتقداست كه دنيا براى دين و آخرت جنبه مقدمهاى و ابزارى دارد
و براىتحقق دين و نيل به سعادت اخروى جز از نشئه دنيا نمىتوان عبور كرد«ان مقصود
الشرايع... لا يحصل الا فى الحياة الدنيا و... الدنيامزرعة الاخرة» 28
و البته مقدمه بودن دنيا براى آخرت به مفهوم بىتوجهى و ناديده گرفتن دنيا
نيستبلكه هركدام از اين دو نشئه مربوطبه نوعى از مراتب حيات انسانى است و در مرتبه
خود با اهميت استلذا بلا فاصله تصريح مىكند كه حفظ دنيا كه عبارت از نشئه حسى
انساناست «كان مقصودا ضروريا» خود هدف ضرورى است كه البته تابع دين ووسيلهاى براى
آن است. در كتاب «اسرار الايات» با آنكه از منظربصيرت عرفانى، دنيا را ضد آخرت و
در مقابل آن قرار مىدهد و آن راذم مىكند معالوصف تصريح دارد كه دنيا با همه
بديهايش «و هى معذلك لابد منها لانها مزرعة الاخره» 29 مقدمه ضرورى
براى آخرت است وبه عبارت ديگر او دنيا را به منزلى از «منازل السائرين الى
الله»تعبير مىكند و انسان را مسافرى مىداند كه از يازده منزل بايد عبوركند تا به
مطلوب حقيقى خويش نائل شود لذا دنيا از اين جهت متصل بهآخرت است «الدنيا متصل
بالاخره» 30 و كمال انسان بر حسب دو نشئهدنيوى و اخروى است و لذا از
باب «قاعده لطف» برخداوند لازم استكه براى سير تكاملى انسان در نشئه دنيا هدايت و
تدبير لازم را دراختيار او قراردهد. به نظر مىرسد با فهم رابطه ابزارى دنيا
براىدين و آخرت نوع رابطه دين با سياست از منظر ملا صدرا نيز روشنمىشود. او با
پذيرش دو ديدگاه «عينيت دين و سياست» و «غايى بودندين» ابتدا سياست را به دو قسم
انسانى و الهى تقسيم مىكند و درذيل سياست انسانى مىفرمايد: السياسة المجردة عن
الشرع كجسد لا روح فيه 31 سياستبدونشريعت همانند جسدى است كه در آن
روح وجود ندارد.
او براى بيان نقشابزارى سياستبراى دين از چهار منظر «مبدا، غايت، فعل
وانفعال» آن را ارزيابى و با دين مقايسه مىكند: 1- از جهت مبدا: سياستحركتى است
كه مبدا آن نفس جزئى است و تابعحسن انتخاب و اختيار افراد بشرى استبراى آنكه آنها
را بر محورنظاممندى كه جماعتشان را اصلاح كند، گرد آورد ولى شريعتحركتى استكه
مبدا آن نهايتسياست است زيرا شريعت نفوس و قواى نفسانى را،كه در عالم تركيب كه و
در حوزه قلمرو سياست است، به سوى معاد ونشئه الهى حركت مىدهد و از انحطاط به شهوت
و غضب و امور نفسانى برحذر مىدارد. 2- از جهت غايت: هدف نهايى از سياست، اطاعت از
شريعت است و سياستهمانند عبد و شريعت مانند مولا و آقاست كه مىتواند از او اطاعت
كنديا عصيان نمايد كه اگر از شريعت اطاعت كند ظاهر عالم منقاد باطنآن مىشود و
محسوسات در سايه معقولات قرار مىگيرند. در اين صورتجهتگيرى اجزا به سوى كل است و
هرگاه سياست از شريعت تمرد نمايد، احساسات برانديشهها حاكم مىشود و خشوع از بين
مىرود و اخلاص تابععلل قريب شده و به واسطه راى پادشاهان و اعمال آنها نظامى
شكلمىگيرد كه موجب بقاى سلطنت آنها مىشود و آنها نمىدانند كه هرگاهاز
برپاداشتن دين چشمپوشى كنند و تلاششان مصروف محسوسات شود و ازامور شريف دينى
بازمانند سرانجام كارگزار نظام عالم، بنيان مفاسدو تحريفات و تبديلات آنها را بر
خواهد داشت. 3- از جهت فعل: افعال سياست از جهت فعل، جزئى و ناقصاند و بقا
وكمالشان به واسطه شريعت مقدور است اما افعال شريعت كلى و تاماند ونيازى به سياست
ندارند. 4- از جهت انفعال: امر شريعتبه دليل ذات مامور به لازم است درحالى كه امر
سياست ملازم با مامور به نيت و از آن مفارق است مثلااگر شريعت امر به روزه و نماز
مىكند نفع آن به خود شخص برمىگردددرحالى كه هرگاه سياست كسى را امر به پوشيدن
لباسهاى فاخر و انواعتجملات كند عمل به خاطر ديگران است نه به خاطر كسى كه آن را
پوشيدهاست (يعنى سياست و مامور به آن نقش ابزارى دارد). 32
ضرورت و اهميتسياست
1- سياست در سفر من الخلق الى الحق
كتاب «حكمت متعاليه»صدر المتالهين جامعترين، كاملترين و دقيقترين اثرى است كه
تاكنوندر فنون حكمت و فلسفه نگاشته شده است. او در مقدمه آن مىگويد كهمن سير و
سلوك علمى وطى درجات و مراتب دانشهاى فلسفى را به سفرروحانى سالكان تشبيه كردهام و
بدين جهت نام كتابم را اسفارگذاشتهام. نوآورى صدرا در اين كتاب در آن است كه بر
خلاف فيلسوفان پيشين چونفارابى و بوعلى، امور عامه، طبيعيات، الهيات و علم النفس
راجداگانه در يك سفر روحانى مطرح مىنمايد. سفر نخست عبارت است ازسير من الخلق الى
الحق، يعنى سالك الى الله از خلق قطع علاقه مىكند،علائق جسمانى و حجابهاى ظلمانى و
موانع مادى را به كنار مىنهد تاشايسته مقام الهى گردد. در اين سفر او به تشريح
امور عامهمىپردازد يعنى، مباحث كلى و اصول و قوانينى كه در همه علوم بهعنوان اصل
مسلم علمى و عقلى تلقى مىشوند و معرفتبدانهابراى همهارباب معارف اعم از
فيلسوفان، عارفان، طبيبان، محدثان، متكلمان،فقيهان، اديبان و سياستمداران لازم است.
مطالعه در حقيقت هستى اعماز خدا، عالم، صورت و معنى در وجود و رابطه ممكن الوجود
وواجبالوجود، مباحثحركت و عليت و موضوع معرفت عقلى و حسى و جايگاهعقل، موضوعاتى
هستند كه ملا صدرا در سفر اول بيان مىكند. او در سايرآثار خويش كه هركدام به نوعى
شرحى بر يكى از سفرهاى چهارگانه يااجمالى از چهار سفر استبر اين حقيقت عرفانى صحه
مىگذارد كه درسفر اول اين علوم جز با تصفيه باطن و رياضتبدن و ترك جاه و
شهرتوصيت و جمعيت دنيا وتجريد از رسوم و عادات خلق ميسر نمىشود و بىپيروى اهل دل
از انبيا و اوليا (ع) ... ذرهاى نور يقين بر دل هيچسالكى نمىتابد چه شرط سالك
شدن آن است كه فقط از راه دل طلب كند نهاز راه زبان. 33 همين تاكيدات
صدر المتالهين سبب شده است كه عدهاى تصور كنند درسفر روحانى اول، او قائل به جدايى
«دين از سياست» است در حالىكه به نظر ما عكس اين قضيه صادق است زيرا: اولا او
انسان را مدنى بالطبع مىداند; 34 ثانيا: معتقد است دنيا مزرعه آخرت
است، 35 و تحصيل و اصلاح آن ازباب لابديت عقلى ضرورى است; 36
ثالثا: انسان را خليفة الله در روى زمين مىداند. 37 رابعا: اداى
حق خليفة اللهى و اصلاح حيات اجتماعى بدون سياست ورياست امكانپذير نيست. 38
بنابراين در سفر من الخلق الى الحق، او قائل به ضرورت سياست وحكومت است و
تصريح مىكند «كلما يتوقف عليه تحصيل المعرفه و الايمانبالله يكون ضروريا واجبا
تحصيله و ترك ما يضاده و ينافيه» 39 درسفر الى الله، هر آنچه ايمان و
معرفتبه خداى تعالى بدان بسته است،تحصيل آن ضرورى و واجب است و مخالف و منافى آن
بايد ترك شود. بهنظر مىرسد فهم ضرورت سياست منوط به بيان مسائل و مقدمات
چهارگانهفوق است كه اجمالا بدانها اشاره مىشود.
الف) مقام خليفة اللهى انسان
صدر المتالهين در كتاب«مفاتيح الغيب» با تاكيد بر اينكه قرآن مبين نوشتهاى
است كه شرحكمال انسانى بوده و ساختمانى است كه براى مقامات «خليفة الله»ساخته شده
است، مىفرمايد: آنكه اراده دانش قرآن را دارد لازم است كه نخست علم معرفت
انسانبياموزد و در علم به او بايد آغاز از مبادى و اصول و احوال ورازها و اسرار او
سببهايى كه موجب وجود او مقامات و منازل سفر ودرجات اوست نمايد زيرا انسان كامل
نوشته مختصر و خلاصهاى است ازتمامى عوالم مادى و عقلى و آنچه بين آن دو است. هركس
كه او راشناخت همه چيز را شناخت و هركه او را نشناخت هيچ چيز را نشناختهاست در
نظام طبيعت مادون قمر، انسان در راس سير صعودى قرارمىگيرد زيرا هر پديدهاى موضوع
و ماده نوع برتر است هيولى و مادهنخستين موضوع عناصر و اركان اربعهاست.» 40
اينها نيز با تركيبات و امتزاجات خود سبب پيدايش معادن مىشوند وبعد از كمال
معادن و اثرپذيرى، زمينه ايجاد نباتات بوجود مىآيد وبا حيات بخشيدن بدان، پيدايش
نفس نباتى و سپس نفس حيوانى ميسرمىگردد و با دميدن روح الهى در آن «انسان» بوجود
مىآيد.بنابراين او نتيجه مىگيرد كه غرض از خلقت همه موجودات طبيعى ونباتى و
حيوانى خلقت انسان مىباشد و در واقع، انسان نسخه پيچيدههمه عالم است «ففى الانسان
شىء كالفلك و شىء كالملك.» 41 در حقيقتدر او آثارى از فلك و آثارى از
فرشته وجود دارد و به واسطه آن دو،شايستگى اصلاح هردو جهان را دارد و «يستحق خلافة
الله» و شايستگىمقام خليفة اللهى در دنيا و سپس در عالم اعلى را دارد و از اين
جهتاز انسان به «عالم صغير» 42 تعبير شده است همان طورى كه ازعالم به
«انسانكبير» 43 تعبير مىشود. در «الشواهد الربوبيه»آمده است هنگامى
كه خداى تعالى طراحى عالم را به پايان آورد نوعبشر را در روى زمين خلق نمود «فاراد
ان يجعل منها خليفة لهفى الدنيا و نايبا منه». 44
ملا صدرا مواردى را كه انسان جانشين وخليفه خداوند مىشود به پنج مورد تقسيم
مىكند: 1- ابداع و آن ايجاداز عدم است; 2- تكوين كه ايجاد افعالى است كه مختص
ملائكه است; 3- تدبير كه عبارت است از به كمال رساندن امور ناقص; 4- تسخير
اعمالىكه موجودات را براى آن خلق كرده است; 5- صناعت كه عبارت از افعالىاست كه
مختص انسان است. 45 سپس مىفرمايد: فقضى الله سبحانه بتخليف نائب نيوب
عنه 46 اراده و مشيت الهى براين قرار گرفت كه بار امانتخود را بر دوش
خليفه و نايبى قرار دهدكه در موارد فوق بتواند در صحنه عالم تصرف نمايد. و به واسطه
اينخلافت، انسان برهمه عناصر و اجزاى هستى امتياز دارد و مسجود ملائكاست و همه
نيروهاى ظاهرى و باطنى جهان از او اطاعت مىكنند. وسعتجانشينى او در همه مواردى
است كه خداوند در جهان قدرت دارد.بنابراين خلافتش حكومت او برهستى است. تدبير امور
انسانيت در مسيرسعادت و اصلاح جهان از نظر اجتماعى و سياسى نيز جزء موارد
خلافتانسان است.
ب) حيات اجتماعى انسان
به موازات حيات جمعى انسانها اين سؤال مطرحبوده است كه رابطه انسان با اجتماع و
سياست چيست؟ آيا به حكمضرورت و بقاى نوع، انسانها به اجتماع تن دادهاند يا آنكه
كوششاجتماعى انسانها مبتنى بر كشش درونى است. ارسطو، معلم اول، بر اينباور بود كه
انسان طبعا گرايش به اجتماع و سياست دارد و در سرشت وخميرمايه وجودش ميل به زندگى
اجتماعى نهفته است. انسانها طبعابراى زندگى در جامعه سياسى ساخته شدهاند. افراد
حتى هنگامى كه بهيكديگر نيازمند هم نباشند باز ميل دارند كه با هم زندگى كنند
درعين حال نفع مشتركى نيز آدميان را در حدود كوششهايشان در راهبهزيستى گرد هم
مىآورد. 47 اين ايده در دوره ميانى تفكر اسلامى درميان فيلسوفان مسلمان
نيز مطرح گرديد و آنها نه تنها بر طبعى بودنحيات اجتماعى براى رفع حوائج اوليه
معاش و تامين ضروريات زندگىصحه گذاشتند بلكه وصول به حالات برتر و اكتساب كمالات
در حيات اخروىرا نيز بدان وابسته دانستند معلم ثانى با تاكيد بر اينكه كمالاتمادى
و معنوى تنها در سايه اجتماع مدنى ميسر است، سه عنصر«فطرت» «كمال طلبى» و «غريزه
مادى» را علل اساسى مىداند و بااشاره به آنها مىگويد «فلذلك يسمى الحيوان الانسى
و الحيوانالمدنى». 48 صدر المتالهين با پذيرش ديدگاه فارابى مىگويد
«شكىنيست كه براى انسان ممكن نيست كه به كمالاتى كه براى آن خلق شدهاستبرسد مگر
به اجتماع كثير كه هريك، ديگرى را در امرى كه به آنمحتاج است معاونت نمايد و از
مجموع آنها همه آنچه در بلوغ انسانبه كمال ضرورى است مجتمع گردد». 49
بنابر اين او علاوه بر طبعىبودن «حيات اجتماعى» براى انسان، آن را براى نيل
به كمال آدمىنيز ضرورى مىداند و معتقد استخداوند موافق طبيعت اجتماعى انسانهاهم
براى بقاى شخص و هم براى بقاى نوع بشر تدبير نموده است; براىبقاى شخصى غذا، مسكن،
لباس و غيره را پديد آورده است و شهوت و ميلبدانها را به صورت غريزى در انسان
ايجاد كرده است و اسباب آن رانيز فراهم آورده است و براى بقاى نوع انسان نيز امورى
چون ازدواجو معاملات و مراتب خدمت و رياست را ايجاد كرده است و در همهانسانها
غريزه شهوت و ميل بدان را خلق نموده است تا انسانها بهاين وسيله نوع خود را حفظ
كنند، لذا انسان به تنهايى، نه در وجودو نه در بقاى خويش، خودكفانيست زيرا نوع آن
منحصر در يك شخص نيست«ان الانسان مدنى بالطبع لا ينتظم حياته الا بتمدن و اجتماع
وتعاون». 50 انسان مدنى بالطبع است و معيشتش در دنيا منتظمنمىگردد
مگر به تمدن و تعاون و اجتماع و اگر در دنيا يك انسانتنها وجود داشت از بين مىرفت
زيرا نمىتوانستبه همه نيازهاى خودقيام كند. 51
صدر المتالهين در شرح اصول كافى آورده است: «معلوماست كه انسان اگر يك نفر تنها
مانند انواع حيوانات بود كه كارشانرا بدون شركت و هميارى ديگران به مقدار حاجت
انجام مىدهند،نمىتوانستبه تنهايى خود را اداره نمايد چون ناگزير است كه از
شخصديگرى از نوع خويش يارى جويد كه او هم در كارهايش از ديگرى ماننداو يارى جسته
است، پس يكى براى ديگرى كشت مىكند و ديگرى براى فردديگر آسيا مىنمايد، براى ديگرى
نان مىپزد و او نيز براى ديگرىمىدوزد. يكى مىسازد و ديگرى آهنگرى مىنمايد و
ديگرى تجارت. و براين قياس تا آنگاه كه مجتمعاند كارهايشان كفايت مىشود و براى
اينامر است كه نياز به ساختن شهرها و اجتماعات و معاملات و ازدواجها وديگر
همياريها و انبازيها پيدا مىكنند و خلاصه، انسان در وجود وبقايش ناگزير از مشاركت
است و مشاركت تمام نمىشود جز به معاملت ومعامله را ناگزير سنت و قانون عدل (و
سياست عادلانه) است.» 52
ج) ضرورت اصلاح نشئه دينوى
در آثار صدر المتالهين از سه نوع عالمدنيا، عالم آخرت و عالم مفارقات ياد شده
است و بهرغم آنكه او بابصيرت عرفانى عالم دنيا را حجاب، جهل، ظلمت و عذاب و ضد
آخرتمعرفى مىكند مع الوصف مىگويد: «و هى مع ذلك لا بد منها لانهامزرعة الاخرة».
53 دنيا از باب مقدمه آخرت لازم و ضرورى است. درجريان سفر من الخلق الى
الحق كه منزلگاه آن در نشئه ملكى است، براين باور است كه دنيا منزلى از
منازلالسائرين الىالله است و نفسآدمى مسافرى است كه در آن به ضرورت بايد از
يازده منزل هيولائى،جسمانى، جمادى، نباتى، شهوانى، احساس، تخيلى، توهمى، انسانى
وملكى عبور كند تا به سر منزل مقصود برسد و در جريان اين سفر اجسامو ابدان آدميان
مركب آنها هستند و هركه از تربيت مركب و تدبيرمنزل ذاهل و غافل گردد سفرش تمام
نمىشود و مدام كه امر معاش دردنيا كه عبارت است از حالت تعلق نفس به حس و محسوس
تمام نباشد امرانتقال و انقطاع به سوى خدا كه عبارت از سلوك باشد صورت نمىگيرد
وامر معيشت در دنيا تمام نمىگردد تا آنكه بدن انسان سالم باقىبماند و نسلش دائم و
نوعش حفظ بشود. 54 بنابراين يكى از اهدافمهم ارسال همه انبيا و انزال
كتب الهى اصلاح امر معاش و حيات دنيوىانسانهاست زيرا معرفت الهى و مبدا سفر روحانى
در همين نشئه دنيامهيا مىگردد «فصار حفظالدنياالتى هىالنشاه الحسيهللانسان
ايضامقصودا ضروريا.» 55 حفظ و اصلاح امر دنيا نيز يكى از اهداف
ضرورىبراى انسان مىشود و او براى استكمال سفر الىالحق خود بايد از اينمنزلگاه
بگذرد تا بتواند سفر روحانى را تا «سفر بالحق فى الحق» و«من الحق الى الخلق»
ادامه دهد و امر معاد را اصلاح كند. 56 ملا صدرا در سير الى الله در سفر
نخست، از ضرورت اصلاح امر دنيا بهضرورت سياست و حكومت مىرسد كه متعاقبا از آن بحث
مىشود.
د) ضرورت حكومت
صدر المتالهين در سفر من الخلق الى الحق، انسان راخليفه خداوند معرفى كرد كه با
ابداع، تكوين، تدبير تسخير و تصنيعدر نشئه ملكى تصرف مىكند و چون او را «مدنى
بالطبع» معرفى نمودهاست، بنابر اين يكى از مهمترين موارد تصرف او اصلاح حيات
اجتماعىاوست كه بدون آن رسيدن به حق امكانپذير نيست. او همانند فيلسوفاندوره
ميانى اسلامى، از راه ضرورت حيات جمعى به ضرورت حكومت مىرسد.استدلال او بر ضرورت
حكومتحاوى نكات زير است: 1- دستيابى و نيل به كمال نهايى و خير برتر و سعادت قصوى
جز درسايه حكومت در يكى از اشكال سه گانه مدينه امت و معمورهامكانپذير نيست.
57 2- معاش دنيوى وسيله سعادت و معاد اخروى است و سعادت تاميننمىشود مگر
آنكه «ليقى بدن الانسان سالما و نسله دائما و نوعهمستحفظا». 58 بدن
انسان سالم و نسل او دائم و نوعش محفوظ بماندو اين در سايه حكومت و سياست ميسر است.
3- براى پرهيز از هرج و مرج و اختلال نظام، نياز به حكومت و سياستمقتدر است زيرا
اگر انسانها بدون آن رها شوند «لو ترك الامرفى الافراد سدى من غير سياسة عادلة و
حكومة آمرة... لتشاوشوا ويقاتلوا.» 59 اگر سرنوشت افراد بدون سياست
عادلانه و حكومتمقتدرانه رها شود البته دچار هرج و مرج و كشتار مىشود. 4- براساس
ضرورت عقلى، خداوند خلق را بدون تكميل مراحل نفسانى رهانمىكند و براى رفع احتياج
انسانها در امور معاش و معاد بالطف خويش«رئيس مطاع و امير قاهر واجب
الاتباع» 60 مىفرستد تا مردم راهدايت كند. 5- براى جلوگيرى از
فردگرايى سلطه جويانه انسانها نياز به حكومتىاست كه مانع از گرايش افراطى آن باشد
و «الانسان كما مر غلب عليهحب الانفراد و التغلب و ان انجر الى هلاك غيره».
61 اگرچه اجتماعمطابق طبع انسان است ميل به تفرد براى تامين معيشت و بقاى
نفسنيز در نفس انسان وجود دارد بنابراين با حكومت و سياست مىتوان اورا مهار كرد.
6- يكى از اغراض همه شرايع و نواميس حفظ مال و جان افراد است ونيز آنچه سبب حفظ و
حراستحياتاجتماعى انسان براى نيل به كمال استو شكى نيست كه حكومت و سياستبهترين
ابزار حفاظت و تضمين آناست. 62
با اين ادله صدر المتالهين به بررسى ماهيتحكومتمىپردازد و به پيروى از معلم
ثانى، ابو نصر فارابى، اجتماعات را بهدو بخش تقسيم مىكند: الف) اجتماعات ناقص كه
شامل چهار اجتماع خانواده، كوچه، محله واهل ده مىشود. ب) اجتماعات كامل: يعنى
اجتماعاتى كه درحد حكومت مىباشند و آن رادر سه سطح مطرح مىكند:
1- حكومت مدينه: حكومتى است كه اهل آن براى رسيدن به غايات و اهدافخود با
يكديگر همكارى مىكنند. اين حكومت كوچكترين سطح حكومت استكه از مجموعهاى از
دههاى داراى انسجام و انتظام درونى بوجود آمدهاست و معمولا از يك ملت واحد شكل
گرفته است.
2- حكومت امت: حكومتى است كه حد اقل از سه مدينه بوجود آمده و ممكناستبخش اعظم
جهان را در برگيرد و هزارها مدينه را تحت كنترل دولتمركزى داشته باشد و همه
شهروندان و مدينههاى آن در جهت نيل بهاهداف امتبا هم همكارى كنند.
3- حكومت جهانى معموره زمين: حكومتى است كه حد اقل از سه امت وحداكثر آن هزاران
امت مختلف و مدينههاى گوناگونى است كه در همهگستره كره زمين تحت پوشش يك دولت
مركزى جهانى رهبرى مىشود و امتهاو شهرها و مردمان در اين جهان واحد در جهتيك غايت
و هدف باهمهمكارى دارند.
صدر المتالهين هرسه نوع حكومتخود را با تقابل ارزشى بر مبناى«فضيلت»، به دو
نوع حكومت فاضله و غير فاضله تقسيم مىكند و ازحكومت غير فاضله به «حكومت جاهله» و
«حكومت ناقصه» ياد مىكندو با نقل عبارتى از كتاب «آراء اهل المدينة الفاضلة»
فارابىمىگويد: «الخير الافضل و الكمال الاقصى انما ينال بالمدينة الفاضلة والامة
الفاضلة التى يتعاون مدنها كلها على ما ينال بها الغايةالحقيقيه و الخير الحقيقى
دون الناقصة و الامة الجاهلة» 63 خير برتر و كمال نهايى تنها در سايه
مدينه فاضله و امت فاضله (معمورهفاضله) كه شهرها و مدينههاى آن تماما براى نيل به
غايتحقيقى وخير حقيقى با هم همكارى دارند، بدست مىآيد نه از راه مدينه و امتو
معموره ناقصه و جاهلهاى كه در راه رسيدن به شرور باهم همكارىدارند.
بعد از بيان سه سطح حكومت او به بررسى ساختار درونى آن مىپردازد وبا پذيرش
نظريه ارگانيسم معلم ثانى مىگويد «المدينة الفاضلةتشبه البدن» حكومت مدينه و امت
و معموره شباهت تام به بدنى دارندكه همه اعضاى آن در تكميل و تتميم حيات يكديگر را
معاونت مىكنند ودر آن عضوى رئيسه به نام قلب وجود دارد و بعد از آن اعضايى
وجوددارد كه نزديك به قلب هستند و به قلب خدمت مىكنند و در مرتبه سوماعضايى وجود
دارند كه به مقتضاى اعضاى قبل از خود عمل مىكنند و باواسطه آن اعضا در خدمت قلب
قرار مىگيرند و بعد از اينها نيزاعضايى هستند كه مستقيما به اينها خدمت مىكنند و
مخدوم اعضاى بعداز خود هستند تا به اعضايى منتهى مىشود كه تنها نقش خدماتى دارندو
مخدوم عضو ديگرى نيستند، سپس مىفرمايد «و كذلك المدينة» اجزاىمدينه به حسب فطرت
و طبايع مختلفاند و در هيئات متفاضل، به حسبعنايتبارى تعالى بربندگان خودش و به
حسب وقوع ظلالى از نور صفاتعليا و اسماى حسناى او بر عباد و بلادش مثل وقوع ظلال
صفات نفسناطقه و اخلاق آن بر خلايق بدن و بلاد آن از قوى و اعضا، پس در
مدينهانسان واحدى هست كه رئيس مطاع است و ديگران در قرب به آنمتفاوتاند و براى
هريك هيئت و ملكهاى هست كه با آن فعلى را انجاممىدهد كه مقصود رئيس بدان بسته
است و اين گروه، اولين مرتبه بعداز رئيساند و بعد از ايشان گروهى ديگرند كه بر طبق
مقصود اين گروهعمل مىكنند و اين ترتب بر اجزاى مدينه حاكماست تا آنكه منتهى
شودبه اجزائى كه خادماند و مخدوم نيستند و اينها در اسفل مراتبواقعاند و چنان كه
در اعضاى بدن عضوى هست كه رئيس مطلق است و درهر چيزى كه عضوى ديگر در آن چيز با او
مشاركت دارد، افضل آن چيزبراى رئيس حاصل است و بعد از او اعضاى ديگر هستند كه
رئيساند ازبراى رتبه پستتر از خود و رياست آنها تحت رياست اول است پس ايناعضا هم
رئيساند و هم مرئوس; همچنين رئيس مدينه اكمل اجزاى آن استدر آنچه مخصوص اوست و در
هرچه با ديگران شريك استبهتر آن چيزبراى او حاصل است و تحت رياست او گروهى هستند
كه هم مرئوساند و همرئيس ديگران، بنابراين به حسب خدمت و رياستساختار،
حكومتسهمرتبه دارد: 1- مرتبه رياست كه از حاكميتبرتر برخوردار است و مخدوم همه
اعضاىمدينه است; 2- مرتبهاى كه نسبتبه رتبه بعد از خود رياست دارد و
نسبتبهمرتبه قبل از خود خدمتگزار است. 3- مرتبهاى كه صرفا خدمتگزار است و هيچ
گونه رياستى ندارد.
سياست در سفر من الحق الى الخلق
در سفر صعودى «من الخلق الى الحق»بيان شد كه انسان آخرين حلقه وجودى عالم مادون
قمر و خليفه خداونددر روى زمين است كه با توسعه معرفت الهى و تدبير سياسى،
مزرعهدنيوى و حيات اجتماعى خود را اصلاح و زمينه عروج به مقام ربوبى وسفر به سوى
درجات روحانى را مهيا مىسازد و با مطالعه درسير«بالحق فى الحق» به تناسب ادراكات
تعقلى، تخيلى و احساسى درعوالم سهگانه عقل، نفس و طبيعتبه كمالات نهايى دست
مىيابد. بهواسطه صفاى نفس در قوه نظرى با اتصال به عقل فعال بدون تعليم بشرىاز
افاضه علوم الهى بهرهمند مىشود و با كمال در قوه متخيله، عالمغيب را مشاهده و
صور جميله و اصوات حسنه را بر وجه جزئى ادراكمىكند و در مرحله سوم در قوه عملى به
كمال نفس مىرسد و درعالمهيولائى تاثير مىگذارد و مىتواند صورتى را ايجاد و صورت
ديگرى رازائل نمايد و به اذن الهى در صحنه عالم تصرف تكوينى و تشريعىنمايد».
64 چنين انسانى با افاضه روح القدس و عقل فعال از عقلبالقوه به عقل بالفعل و
در نهايتبه عقل مستفاد رسيده و معقولبالفعل مىباشد. در سفر سوم بهرهاى از «نبوت
اخبارى» از ذات وصفات و افعال الهى را كسب نموده است و مىتواند احكام و شريعت
رااز «نبى مطلق» تحصيل كند تا آنكه در سفر پايانى و بازگشت ازمقام جمع الجمعى به
سوى خلائق مقام «نبوت تشريعى» را احراز مىكندو به عنوان «خليفه» خاص الهى براى
تبيين منافع و مضار دنيا وآخرت و سعادت و شقاوت، مامور تبليغ رسالت مىشود. صدر
المتالهين در شرح روايتى از امام صادق (ع) بااشاره به سفر روحانىو سير استكمالى
انسان به سوى خدا كه از مرتبه پايين به بالاترينمراتب است مىفرمايد:«تابنده صالح
مطلقى نشود ولىاى از اولياى الهى نمىشود، رسولى ازجانب خداوند و مبعوث به خلقش
نمىشود چون رسول كسى است كه قلبش هردو سو را فرا گرفته و به سبب مشاهده حق از خلق
محجوب و پوشيدهنمىشود پس او كاملتر از كسى است كه مستغرق در خداوند و بىخبر
ازخلق و مظاهر اسماء و تجليات او مىباشد. سپس تا رسول نگردد صاحبشريعت و دين كامل
و رئيس تمامى خلايق و عهدهدار سركوبى دشمنان خدايعنى كافران و ظالمان
نمىگردد.» 65 بنابراين چنين انسانى در«سفر الى الخلق» يك انسان
استثنايى است كه از جهت طبعى و فطرى وملكات و هيئات ارادى مراحل كمال را با
موفقيتبه پايان برده است واز فيوضات وحيانى بهرهمند گرديده است و در حد مشترك و
واسطه بينعالم امر و عالم خلق شده و پذيراى خلق و حق است. چهرهاى به سوى حقدارد
و چهرهاى به سوى خلق دارد» 66 و «يستحق بها خلافة الله ورياسة
الناس» 67 او هم خليفه خداوند است و هم رهبرى و رياستانسانها را
برعهده دارد. لذا چنين انسانى كه مظهر دين و سياست استعلاوه بر اينكه در علوم
حقيقى به واسطه افاضات وحيانى بايد كاملباشد «به ناچار مىبايست كه در امورى كه به
احكام و سياست دينىتعلق دارد كامل بوده و به معجزات ظاهرى مؤيد باشد» اگر
چنيننباشد نمىتواند واسطه بين حق و خلق باشد و بلكه حتى نمىتواندواسطه بين خلق و
خلق باشد». 68 برخوردار نبودن از كمالات معنوى وافاضات وحيانى و سياست
دينى از نظر ملا صدرا به قدرى قابل توجه استكه فاقد آن حتى نمىتواند رهبرى سياسى
را در نظامهاى مردمى بر عهدهگيرد. او از چنين انسانى با عناوين «رئيس اول»،
«حكيم»،«ولى»، «نبى» و «منذر» ياد مىكند 69 و وجودش را از دو
جهتضرورى مىداند: 1- يكى از لحاظ عنايت معبود به تكميل مردمان در دو سرا، زيرا
كسىكه باريكى كف پاها را بدون گودى مهمل نمىگذارد و دو ابروى كج رابه دو كمان
نمىكند، آشكار استبراى اينكه در افاضه نبوت بر روحىاز ارواح بشرى بخل روا ندارد،
با توجه بدين كه نبوت رحمتى استبراى آفريدگان و مردمان، البته كه بايد اولى و
شايستهتر و لايقتر وسزاوارتر باشد. 2 دوم از ديدگاه نياز بندگان در امور معاش و
معاد به رئيس ورهبرى مطاع و اميرى قاهر و واجب الاتباع است تا در دنيا كه
جاىانگيزش فتنه و فساد است و كمينگاه انواع مفسدتها و مختهاست،انسانها را
راهنمايى نمايد و از اين جهت «لا بد للخلق من الهادىالى كيفية تحصيل المصالح و طلب
المساعى و المناحج» 70 مردم بهضرورت، نيازمند به راهنما براى هدايت در
تحصيل مصالح و منافع وضروريات هستند تا عنايت ازلى و هدايت الهى به مرحله تمام و
كمالبرسد.
شرايط و ويژگيهاى رئيس اول
صدر التمالهين بين شرايط وويژگيهاى رئيس اول تمايز قائل شده است همان طورى كه
پيش از اوابونصر فارابى بر اين اعتقاد بود. به اين معنا كه شرايط را درمقام ثبوت و
به تعبير خودشان به حسب «كمال اول» لازم مىداند وويژگيها را به حسب تحقق و مقام
اثبات يا «كمال ثانوى» مىداند وكمال ثانوى از لوازم كمال اولى است; به عبارت ديگر
شرايط ثبوتى دررئيس اول همانند شرايط ثبوت طبابت در طبيب است كه او با اتصاف بهفن
طبابت و قدرت بر علاج بيماران عنوان «طبيب» را ثبوتا احرازمىكند، خواه مريض به او
مراجعه كند يا مراجعه نكند، خواه وسايل وابزار تحقق طبابت در اختيارش باشد يا از آن
محروم باشد، در هرصورت در مقام ثبوت او طبيب است اگر چه در مقام اثبات و خارج
طبابتنكند، در شرايط ثبوتى رئيس نيز مسئله چنين است. در كتاب «كسراصنام الجاهلية»
و «شرح اصول كافى» آمده است، چنين كسى سزاوارسرورى است، خواه مردمان از او فايده
گيرند و يا در اثر گمنامى ودورى جستن او از اشرار و گوشهگيرى به خاطر عبادت
خداوندى و همگونىبا نيكان و معصومين اطهار كسى از او فايده نبرد چرا كه اگر با
اينكه او به چنين مرتبهاى رسيده كسى از او فايده نمىبرد نه به خاطركمبود
اوستبلكه به سبب كوتاهى ديگران است و كمبود كسانى كه گوشبدو نمىدارند و در حالات
ژرف او نمىانديشند. آشكار است كهسياستمدار و پيشوا و امام اين مقام را به خاطر
تخصص و فنى كه داردداراست، خواه ديگران از او بپذيرند و سخن او را گوش دارند و
يانپذيرند. و طبيب در اثر تخصص و دانش خود و توانايى كه در معالجه بيماراندارد
طبيب است، حال بيمارى باشد و يا نباشد و طبيب بودن او رانبود بيمار نمىبرد.همچنين
امامت امام و فلسفه فيلسوف و سرورى سروران در اثر نبودنوسائلى كه بدان خواستهاى
خود را انجام توانند داد و يا نبودنافرادى كه لازم است تا در راه تحقق اهدافشان
بكار گيرند فسادنپذيرد و تباهى نگيرد.» 71 حكيم متاله با همين روش بر
مشروعيتالهى امام عصر (عج) در زمان غيبت استدلال مىكند 72 و اما در
مقاماثبات او معتقد است كه رئيس اول و امام بايد اولا مبسوط اليد باشدو از مقبوليت
اجتماعى برخوردار باشد و ثانيا از ويژگىها و خصالطبعى و اجرايى خاصى برخوردار
باشد. از اين توضيحات به خوبىخاستگاه و مشروعيت رهبرى رئيس اول از منظر ملا صدرا
معلوم مىشود، بهاين معنا كه رئيس اول در مقام ثبوت كه در دسترس جامعه و افرادنيست
از مشروعيت الهى برخوردار است و در مقام اثبات و تحقق خارجىرياست او نياز به
مقبوليت اجتماعى و پذيرش مردمان دارد و بدون آن،رياست و حكومت محقق نمىشود. او از
اين دو مقام به دو «لطف»جداگانه تعبير مىكند و مىفرمايد «وجود امام لطف است،
خواه تصرفبكند و يا نكند ... تصرف ظاهر او لطف ديگرى است و عدم آن از جهتبندگان و
بدى اختيار آنان ستبه طورى كه او را كوچك شمرده وياريش را رها نمودند، لذا لطف او
در باره خود را از دستدادند.» 73
و اما شرايط رئيس اول عبارت است از: 1- كمال در قوه ناطقه و متخيله، به جهت
دريافت افاضات وحيانى ازعقل فعال. 2- قدرتى در زبانش برجودت تخيل در گفتار بر آنچه
را كه مىدانديعنى قوه تقريرش كامل باشد. 3- قدرت بر جودت ارشاد وهدايتبه سعادت و
به اعمالى كه سعادت به آنهاحاصل مىشود. 4- جودت ثبات در بدنش براى مباشرت در جنگ و
جهاد.
بعد از بيان اين شرايط مىفرمايد «فهذا هو الرئيس الاول للمدينةالفاضلة و الامة
الفاضلة و رئيس المعمورة من الارض كلها» 74 چنينكسى رئيس اول در يكى از
سه سطح نظام سياسى مطلوب است: الف) نظام سياسى مطلوب در سطح ملى با عنوان مدينه
فاضله; ب) نظام سياسى مطلوب در سطح منطقهاى با عنوان امت فاضله; ج) نظام سياسى
مطلوب در سطح جهانى با عنوان معموره ارض.
بعد از بيان شرايط ارادى مىگويد ممكن نيست كه كسى واجد اين شرايطباشد مگر آنكه
در او دوازده خصلت طبعى جمع شده باشد كه عبارت استاز: 1- آن كه تام الاعضاء و قوى
الاعضاء باشد كه موافقت و متابعت كند اورا اعضايش بر اعمالى كه شان رئيس مىباشد كه
مباشر آنها باشد. 2- آنكه فهم و تصورش در آنچه مىشنود نيكو باشد و هرچه به او
گفتهمىشود به همان نحو كه مقصود قائل است و به همان نحو كه در نفس الامرواقع
استبفهمد. 3- آنكه حفظش نيكو باشد و آنچه را مىفهمد و احساس مىكند فراموشنكند.
4- آنكه ذكا و فطنش قوى باشد به نحوى كه ادنى دليل در نظرش برمدلول دلالت كند. 5-
آنكه حسن العباره باشد و تواند كه از آنچه در خاطرش هست تعبيرنمايد به عبارتى كه
مطلب از آن مفهوم باشد. 6- آنكه محب علم و حكمتباشد و از تامل در معقولات ملالى
بههمنرساند و از تعب آن متاذى نشود. 7- آنكه بالطبع حريص نباشد بر شهوات، و
بالطبع دورى كند لعب را ولذات كانيه فاسده را دشمن باشد. 8- آنكه كبير النفس و محب
كرامتباشد و بالطبع از هر چه عيب و عاراست متنفر بوده و برتر از آن را راغب بوده
باشد. 9- آنكه درهم و دينار و ساير اعراض دنيويه در نظرش خوار و بىمقدارباشد. 10-
آنكه بر حسب طبع محب عدل و اهل آن، و مبغض جور و ظلم و اهل آنباشد و در باره اهل
خودش و غير اهل خودش انصاف مرعى دارد و بر آنترغيب نمايد و برجورى كه بر كسى وارد
شود اندوهناك گردد و در مقامتدارك آن باشد. 11- آنكه در هر جا كه به عدل و حسن و
جميل دعوت كرده شود به آسانىانقياد نمايد و در دعوت به عدل چموش و لجوج نباشد و
اگر به جور وقبيح دعوت كرده باشد منقاد نباشد. 12- آنكه عزمش در آنچه وقوعش سزاوار
باشد قوى باشد و جسور و نترسو قوى النفس باشد. اين خصلتها لوازم آن شرايط است كه
پيش از اينمذكور شد و اجتماع همه اينها در يك انسان مشكل است و به ندرتافرادى
مفطور بر اين اوصافاند. 75
منابع و مآخذ
- شيرازى، محمد بن ابراهيم، المبدا و المعاد، تصحيح و تقديم سيدجلال الدين
آشتيانى، انتشارات انجمن شاهنشاهى فلسفه ايران، تهران،1354 ش. 2- شيرازى، محمد بن
ابراهيم، تفسير سورههاى اعلى و زلزال، مترجمرضا رجبزاده، كانون انتشارات محراب،
تهران، 1362. 3- شيرازى، محمد بن ابراهيم، رساله سه اصل، مصحح حسين نصر،انتشارات
مولى، تهران، 1360. 4- شيرازى، محمد بن ابراهيم، تفسير سوره سجده، ترجمه رضا
رجبزاده،كانون انتشارات محراب، تهران، 1362. 5- شيرازى، محمد بن ابراهيم، الحكمة
المتعاليه، ج 1 9،دار الاحياء التراث العربى، بيروت، 1981 م. 6- شيرازى، محمد بن
ابراهيم، اسرار الايات، تصحيح و تقديم، محمدخواجوى، انجمن اسلامى حكمت و فلسفه
ايران، تهران، 1360. 7- شيرازى، محمد بن ابراهيم، شرح اصول كافى ج 1، ترجمه
محمدخواجوى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، تهران، 1366. 8- شيرازى، محمد بن
ابراهيم، شرح اصول كافى ج 2، ترجمه محمدخواجوى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى،
تهران، 1367. 9- شيرازى، محمد بن ابراهيم، مفاتيح الغيب، ترجمه و تعليق محمدخواجوى،
انتشارات مولى، تهران، 1371. 10- شيرازى، محمد بن ابراهيم، الواردات القلبيه فى
معرفهالربوبيه، تحقيق دكتر احمد شفيعيها، انجمن فلسفه ايران، تهران،1358. 11-
شيرازى، محمد بن ابراهيم، المشاعر، تقديم و تعليق، هانرىكوربن، كتابخانه طهورى،
1363. 12- شيرازى، محمد بن ابراهيم، الشواهد ربوبيه به اهتمام جلالالدينآشتيانى،
مركز نشر دانشگاهى، تهران. 13- شيرازى، محمد بن ابراهيم، كسر اصنام الجاهليه، تصحيح
محمدتقىدانشپژوه، تهران، 1340. 14- شيرازى، محمد بن ابراهيم، اللمعات المشرقية فى
المباحثالمنطقية، شرح و ترجمه عبد الحسين مشكوة الدينى، انتشارات آگاه،تهران 1354.
15- شيرازى، محمد بن ابراهيم، المعاد الجمسانى، تصحيح جلال الدينآشتيانى، انجمن
حكمت و فلسفه ايران، تهران 1359. 16- شيرازى، محمد بن ابراهيم، المسائل القدسيه،
تصحيح، سيدجلال الدين آشتيانى، انجمن حكمت و فلسفه ايران، تهران 1359. 17- شيرازى،
محمد بن ابراهيم، متشابهات القرآن، تصحيح، سيدجلال الدين آشتيانى، انتشارات دفتر
تبليغات اسلامى، مشهد، 1362. 18- شيرازى، محمد بن ابراهيم، شرح الهدايه الاثيريه،
تهران، 1313ق، چاپ سنگى. 19- شيرازى، محمد بن ابراهيم، القضاء و القدر، (مجموعه
رسائلآخوند). 20- شيرازى، محمد بن ابراهيم، ايقاظ النائمين، تصحيح محسن
مويدى،انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران، تهران، 1361. 21- شيرازى، محمد بن ابراهيم،
التصور و التصدين، تصحيح و ترجمه،مهدى حائرى يزدى، انشارات بيداد، قم، 1362. 22-
شيرازى، محمد بن ابراهيم، اكسير العارفين فى معرفة الحق واليقين، انجمن بررسيهاى
اسلامى، (مجموعه رسائل آخوند). 23- شيرازى، محمد بن ابراهيم، اجوبه المسائل، رسائل
فلسفى، تصحيحسيد جلال الدين آشتيانى، دانشكده الهيات مشهد، 1392 ق. 24- آشتيانى،
جلال الدين، شرح حال و آراء فلسفى ملا صدرا، انتشاراتنهضت زنان مسلمان، تهران،
1360. 25- شيرازى، محمد بن ابراهيم، رسائل فلسفى، تعليق و تصحيحجلال الدين
آشتيانى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، تهران، 1362. 26- كوربن، هانرى، صدر الدين
شيرازى، ملا صدرا، ترجمه ذبيح اللهمنصورى، انتشارات جاويدان، تهران 1372. 27-
يادواره 2، ملا صدرا، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1360. 28- مهاجر، محسن، انديشه
سياسى شيخ انصارى، ناشر دبيرخانه كنگرهشيخ، قم، 1373. 29- فارابى، ابو نصر، آراء
اهل المدينة الفاضلة، تقديم و تعليقدكتر البير نصرى نادر، دار المشرق، بيروت،
1991. 30- لكزايى، نجف، عرفان و سياست در انديشه ملا صدرا (جزوه خطى).
پىنوشتها:
1- الحمكة المتعاليه، ج 5، ص 205
2- شرح اصول كافى، ترجمه محمد خواجوى، ج 2، ص 373.
3- الحكمة المتعاليه، ج 8، ص 303; الحكمة العرشيه، ص 285.
4 و 5- مبدا و معاد، ترجمه احمد بن محمد الحسينى اردكانى، ص 568.
6- همان، ص 572.
7- تفسير سوره اعلى، ص 22.
8- الشواهد الربوبيه، 372.
9- الشواهد الربوبيه، ص 361-362.
10- همان، 359، و الحكمة المتعاليه، ج 9، ص 79-80.
11- شرح اصول كافى، ج 2، ص 377.
12- المبدا و المعاد، ص 480.
13- شرح اصول كافى، ج 2، ص 420.
14- فارابى، ابونصر، الجدل، ص 29-33
فصلنامه قبسات شماره 11
|