اما اينكه چرا حزب ابوسفيان زمام را در دستگرفت براى اين بود كه يكنفر از همين امويها كه او سابقه سوئى در ميان مسلمين نداشت و از مسلمين اولين بود به خلافت رسيد . اين كار سبب شد كه امويها جاى پائى در دستگاه حكومت اسلامى پيدا كنند , جاى پاى خوبى به طورى كه خلافت اسلامى را ملك خود بنامند , ( همان طورى كه مروان به انقلابيون همين را گفت ) هر چند جاى پا در زمان عمر پيدا شد كه معاويه والى سرزمين زرخيز شام و سوريه شد خصوصا با در نظر گرفتن اين معما كه عمر جميع حكام را عزل و نصب مى كرد و تغيير و تبديل مى داد به استثناء معاويه .
امويها سبب فساد در دستگاه عثمان شدند و مردم هم عليه عثمان انقلاب كردند و او را كشتند و معاويه كه هميشه خيال خلافت را در دماغ مى پروراند از كشته شدن عثمان استفاده تبليغاتى كرد و نام خليفه مظلوم , خليفه شهيد به عثمان داد و پيراهن خون آلود عثمان را بلند كرد و وجهه مظلوميت خليفه پيغمبر را تقويت كرد و به مردم هم گفت : رأس و رئيس كشندگان عثمان , على ( ع ) است كه بعد از عثمان خليفه شده و انقلابيون را هم پناه داده و چه گريه ها و اشكها كه از مردم نگرفت ! تمام مردم شام يعنى قبائلى از عرب كه بعد از فتح اسلام در شام سكنى كرده بودند يكدل و يكزبان گفتند كه در مقام انتقام و خونخواهى خليفه مظلوم تا قطره آخر خون خود حاضريم و هر چه تو فرمان دهى ما اطاعت مى كنيم . به اين وسيله معاويه نيروى اسلام را عليه خود اسلام تجهيز كرد .
چند موضوع را على ( ع ) پيش بينى كرد :
1 - ظلم و استبداد و استيثار بنى اميه و اينكه ديگر از اين عدل و مساوات امروز خبرى نخواهد بود و از & لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله & و از اينكه لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف حقه . . . خبرى نخواهد بود كه فرمود : لا يكون انتصار احدكم منهم الا كانتصار العبد من ربه(1)
. مسلم بن عقبه در واقعه مدينه از مردم بيعت بر عبوديت و غلامى يزيد گرفت . اينطور پيش بينى مولا محقق شد .2 - اينكه نخبه ها و نيكان و فهميدگان و روشنفكران شما را خواهند كشت و هر سرى كه در آن سر , مغزى و در آن مغز , برقى از روشنى موجود باشد روى تن باقى نخواهند گذاشت , كه فرمود : عمت خطتها و خصت بليتها (2)... ونيز فرمود: و اصاب البلاء من ابصر فيها و اخطأ من عمى عنها ( 3 ) .
3 - حرمت احكام اسلام عملا از بين مى رود , حرامى باقى نمى ماند . مگر آنكه حلال مى شود : والله لا يزالون حتى لا يدعوا الله محرما الا استحلوه , و لا عقدا الا حلوه , و حتى لا يبقى بيت مدر و لا وبر الا دخله ظلمهم و نبابه سوء رعيهم ( 4 ) . . ع جعل حديث عليه على ( ع ) , و به عبارت ديگر استخدام عامل روحانيت به وسيله علماء سوء علاوه بر استخدام عامل ديانت از راه قتل عثمان . ( بدالله بن حنظله گفت : ما از پيش كسى مىآييم كه ينكح الامهات و الاخوات .
4 - اينكه اسلام مورد تحريف و پشت رو كردن قرار مى گيرد , عناصر غير اسلامى وارد افكار مردم مى شود : يكفأ الاسلام كما يكفأ الاناء ( ص 21 ). و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا (5) . ( ص 35 ) . همه اينها كه على مثل اينكه در آينه ببيند ديده , واقع شد , و يك سر محبت زائد الوصف عده اى نسبت به على ( ع ) گذشته از سيرت و عدل و خلقش , وقوع اين پيش بينى ها بود .
آل على همانطورى كه با مخالفين خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند از نظر استخدام وسيله و سببنيز فرق داشتند . آنها هر وسيله اى را براى رسيدن به هدف به كار نمى بردند . مثلا معاويه به مسموم كردن كه يكى از اعمال ناجوانمردانه دنياستمتوسل مى شد , امام حسن و اشتر نخعى و سعد وقاص و حتى عبدالرحمن بن خالد بهترين دوستو نصير خود را كه چشم به خلافت بعد از معاويه داشت مسموم كرد و مى گفت : ان الله جنودا من عسل . ولى آل على از به كار بردن اين وسائل امتناع داشتند زيرا با كه مقصدشان كه اشاعه فضيلت بود منافات داشتبرخلاف معاويه كه مقصدى جز تكيه زدن به مسند خلافت نداشت . مسلم بن عقيل حاضر نشد ابن زياد را در خانه ( هانى( غيلة و غفلة بكشد و گفت : انا اهل بيت نكره الغدر ( 6 ) و يا گفت : من به يادم هست حديثى از پيغمبر كه فرمود : الايمان قيد الفتك ( 7 ) .
...عمرو بن العاص مجسمه شيطنت و رذالت است . روزى على عليه السلام در صفين آمد و فرياد كرد : معاويه ! چرا اينهمه مردم مسلمان را به كشتن مى دهى ؟ خودت بيا با يكديگر نبرد بكنيم , هر كه غالب شد , و هر كه مغلوب شد . منطق روشن بود , نتيجه هم از اول معلوم است . عمرو عاص گاهى سر به سر معاويه مى گذاشت مى گفت : معاويه ! راست مى گويد , حرف همين است , تو هم كه مرد شجاعى هستى , اسلحه بپوش برو به جنگ على . معاويه كه حساب دستش بود با نيرنگ توانست روزى عمرو عاص را به جنگ بفرستد ولى نه به جنگ با على عليه السلام . البته او فى حد ذاته مرد شجاعى بوده , مصر را او فتح كرده بود . عمرو عاص اسلحه پوشيد آمد در ميدان جنگ و مبارز طلبيد :
ضمنا گوشه و كنار را نگاه مى كرد كه يك وقت با حضرت امير مواجه نشود. مى گفت :
شما را مى زنم ولى على را نمى بينم . از جمله جاهايى كه نوشته اند حضرت ابوالفضل حضور داشته ظاهرا همين جا بوده كه جوانى چهارده ساله بوده است . اميرالمؤمنين آهسته به گونه اى كه عمرو عاص ابتدا نفهمد كه على است ولى نمى خواست تا آخر هم در غفلت باقى بماند آمد و آمد . عمرو عاص نفهميد كه على ( ع ) است . حضرت , نزديككه رسيد نخواست باز هم او نفهمد با كه مواجه است , گفت :
منم امام قرشى مؤتمن . خودش را معرفى كرد : من على هستم , كه ديگر عمرو عاص خودش را باخت , فورا سر اسب را برگرداند و شروع به فرار كرد .
اميرالمؤمنين او را تعقيب كرد , شمشيرى به او زد , او از روى اسب پريد و خورد به زمين . من نمى دانم چه تعبيه اى كرده بود , قبلا چه پيش بينى اى كرده بود , فورا كشفعورت كرد , چون مى دانست على مردى نيست كه با يك آدم اينچنين مواجه شود . تا اينجور كرد , حضرت رويشان را برگرداندند و رفتند . معاويه تا آخر عمر مى گفت عمرو عاص ! ولى تو شفيع خوبى پيدا كردى , در همه دنيا من يك نفر را پيدا نمى كنم كه شفيعى به اين مقدسى پيدا كرده باشد .
حالا آدمهايى كه براى هدفها از هر وسيله اى استفاده مى كنند تيپ عمرو عاص اند . هر كس ديگر باشد مى گويد : واى ببين چه آدمى را على در چه فرصتى رها كرد ؟ ! خوبيك شمشير حواله اش مى كردى پدرش را در مىآوردى . ولى على مردى نبود كه ولو براى كشتن عمرو عاص , اين مردى كه براى نجات خودش به عورتخودش متوسل شده از مسير حق منحرف شود . رويش را برگرداند و رفت.
زمانى كه ابوهريره از سوى معاويه حاكم مكه بود مردى مقدارى پياز از عكه ( همين عكاى فعلى ) آورده بود به مكه تا بفروشد . كسى نخريد . پيازها ماند , امكان بردن به جاى ديگر هم نبود و داشت در هواى گرم مى گنديد . رفت پيش ابوهريره و گفت : ابوهريره ! يك ثواب مى توانى بكنى ؟ گفت : چه ثوابى ؟ گفت من يك مسلمانم , به من گفته اند در مكه پياز پيدا نمى شود و مردم مكه پياز مى خواهند , من هر چه مال التجاره داشتم همه را پياز خريدم و آوردم اينجا , حالا هيچكس نمى خرد و دارد از بين مى رود . تو دارى يك مؤمنى را نجات مى دهى , يك نفسير را احياء مى كنى . آيا مى توانى كارى بكنى يا نه ؟ گفت بسيار خوب , روز جمعه كه نماز جمعه خوانده مى شود پيازها را در يك جاى معين حاضر كن , آن وقت من مى دانم . آن روز وقتى كه مردم همه جمع شدند , گفت : ايها الناس سمعت من حبيبى رسول الله شنيدم از حبيبم پيغمبر كه فرمود : من اكل بصل عكة فى مكة وجبت له الجنة . هر كس پياز عكه را در مكه ( 9 ) بخورد بهشتبر او واجب است . يكساعته تمام پيازها را مردم خريدند . خيلى هم آقاى ابوهريره در وجدانش راضى بود كه من مؤمنى را نجات دادم , تاجر مسلمانى را از ورشكستگى نجات دادم . اى خدا مرگت بدهد , مگر حديث پيغمبر بايد وسيله اين جور چيزها باشد ؟ بعدها در همين زمينه ها چه حرفها كه نگفته اند ! شايد صدى نود و پنج خبرها و حديثهايى كه در فضيلت شهرها گفته اند , چيزهايى بوده كه افراد به نفع خودشان خواسته اند بگويند . مثلا گفته اند پيغمبر فرمود : خير القرى بيهق . ( قرى به معنى اعم از ده و شهر است) بهترين جاها بيهق است, همين نزديكسبزوار . پيغمبر به بيهق چه كار داشت كه حالا بيايد از ميان اينهمه جا بگويد : خير القرى بيهق چرا ؟ چون فلان آقاى بيهقى مى خواسته براى خودش وسيله درست بكند . و امثال اينها كه اگر بخواهم برايش مثال ذكر بكنم الى ماشاءالله هستكه نمى خواهم ذكر بكنم ولى اين قدر بدانيد كه دين را اين چيزها خراب كرده است و حال آن كه همين طورى كه ايشان ( علامه طباطبائى ) مى فرمايند جزء آداب نبوتو جزء سيره كلى همه انبياء اين بوده است كه هرگز براى هدف مقدس يعنى براى حق از باطل استفاده نكردند .
در تاريخ اسلام , در پنجاه ساله بين وفات رسول خدا و شهادت حسين بن على عليه السلام , جريانات و تحولات فوق العاده اى رخ داد . محققين امروز , آنهائى كه به اصول جامعه شناسى آگاه هستند , متوجه نكته اى شده اند . مخصوصا عبدالله علائلى با اينكه سنى است , شايد بيشتر از ديگران روى اين مطلب تكيه مى كند . مى گويد : بنى اميه برخلاف همه قبائل عرب ( قريش و غير قريش ) تنها يكنژاد نبودند , نژادى بودند كه طرز كار و فعاليتشان شبيه طرز كار يك حزب بود , يعنى افكار خاص اجتماعى داشتند , تقريبا نظير يهود و در عصر ما و بلكه در طول تاريخ كه نژادى هستند با يك فكر و ايده خاص كه براى رسيدن به ايده خودشان گذشته از هماهنگى اى كه ميان همه افرادشان وجود دارد , نقشه و طرح دارند . قدماى مورخين , بنى اميه را بصورت يك نژاد زيرك و شيطان صفت معرفى كرده اند . و امروز با اين تعبير از آنها ياد مى كنند كه بنى اميه همان گروهى هستند كه با ظهور اسلام , بيش از هر جمعيت ديگرى احساس خطر كردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظيم شمردند و تا آنجا كه قدرت داشتند با اسلام جنگيدند , تا هنگام فتح مكه كه مطمئن شدند ديگر مبارزه با اسلام فايده ندارد , لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختيار كردند و به قول عمار ياسر : ما اسلموا و لكن . . و پيغمبر اكرم هم با آنها معامله مؤلفه قلوبهم مى كرد , يعنى مردمى كه اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نكرده است .
چنانكه مى دانيم از سال 41 هجرى تا 132 يعنى نزديك يك قرن امويان بر جهان اسلام حكومت راندند . امويان , اصلى را كه اسلام ميرانده بود , يعنى امتيازات قومى و نژادى , كم و بيش زنده كردند , ميان عرب و غير عرب بالخصوص ايرانى تبعيض قائل مى شدند , سياستشان سياستنژادى بود .
امويان حساسيت خاصى عليه ايرانيان داشتند كه با ساير نژادهاى غير عرب مثلا قبطيها , نداشتند . علت اصلى اين حساسيت تمايل نسبى ايرانيان نسبت به علويين خصوصا شخص على عليه السلام بود , نقطه حساس سياست اموى جنبه ضد علوى آن است و نظر به اينكه سياست علوى بر اجراء جنبه هاى ضد نژادى و ضد طبقاتى اسلام بود و طبعا اجراء اين اصل بر عرب خصوصا قريش كه خود را نژاد برتر مى دانست دشوار بود , امويان از نخوتعربى و قرشى به سود حكومت خويش بر ضد علويان استفاده مى كردند .
لهذا امويان با هر عنصر طرفدار علويين اعم از عربيا ايرانى يا افريقايى ياهندى مبارزه مى كردند , مظالمى كه آل على و پيروان عربشان از امويان ديدند از مظالمى كه بر ايرانيان در آن دوره وارد شد بسى بيشتر و جانگدازتر بوده است . 24
معاويه و امويها براى محو دو اصل از اصول اسلام كوشش بسيار كردند يكى امتياز نژادى كه عرب را بر عجمترجيح دادندو ديگر ايجاد فاصله طبقاتى كه بعضى مانند عبدالرحمن بن عوف و زبير صاحب آلاف الوف شدند و بعضى فقير و صعلوك باقى ماندند . بيجهت نيست كه على ( ع ) مى فرمايد :
امويين از چند چيز حمايتمى كردنداز جمله چيزهايى كه حمايت مى كردند دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود . در ( الامام الصادق( مى نويسد كه ( حجاج(به عامل خود در بصره نوشتكه وقتى كه نامه من به تو مى رسد ( نبطيه( را از خود دور كن كه براى دين و دنيا مفسده اند . عامل - به قرينه كلام - افراد متقى و قاريان قرآن را استثنا كرد و گزارش داد . حجاج نامه اى بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطبا را جمع كن كه در خوابتو را معاينه كنند اگر رگى پيدا كردند فورا قطع كن .
امويين از جمله چيزهايى كه ازآن حمايت مى كردند دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود . در ( الامام الصادق( مى نويسد كه ( حجاج(به عامل خود در بصره نوشتكه وقتى كه نامه من به تو مى رسد ( نبطيه( را از خود دور كن كه براى دين و دنيا مفسده اند . عامل - به قرينه كلام - افراد متقى و قاريان قرآن را استثنا كرد و گزارش داد . حجاج نامه اى بنوشت و در آن نامه نوشت كه به رسيدن اين نامه اطبا را جمع كن كه در خوابتو را معاينه كنند اگر رگ نبطى پيدا كردند فورا قطع كن .
يكى ديگر ترويج اشعار و بالاخص اشعار جاهلى بود .
گذشته از اشعار بزمى كوشش مى كردند كه به مردم القا كنند كه حكمتهم در اشعار است . در جلد چهارم ابن خلكان صفحه 328 ضمن شرح حال ابوعبيده نحوى مى نويسد : ( و ذكر المبرد فى كتاب الكامل ان معاوية بن ابى سفيان الاموى قال : اجعلوا الشعر اكبر همكم و اكثر آدابكم فان فيه مأثر اسلافكم و مواضع ارشادكم فلقد رأيتنى يوم الهزيمة و قد عزمت على الفرار فما ردنى الاقوال ابن الاطنابة الانصارى :
البته استشهاد به شعر حكمت عيب ندارد , همانطورى كه اباعبدالله هم در ايام حركت به كربلا به اشعار يكى از انصار تمثل جست - سأمضى و ما فى الموت . . . - ولى اين بيان كلى معاويه كه مى گويد : اجعلوا الشعر اكبر همكم خيلى خطرناك است و به علاوه خيلى فرق استبين آن اشعار و اين اشعار .
جرجى زيدان در جلد چهارم ( تمدن اسلام( ص 131 مى گويد : ( در نظر بنى اميه مردم سه دسته مى شدند : اول فرمانروايان كه خود عربها بودند , دوم موالى يعنى بندگان ( مسلمانان آزاد شده ) آنان , سوم ذميها , چنانكه معاويه راجع به مردم مصر مى گويد : اهل آن كشور سه دسته ناس , شبيه ناس , نسناس و يا لا ناس ( جانور (مى باشند .طبقه اول عربها و دوم موالى و سوم ذميان يعنى قبطيان هستند( .
در جلد چهارم , جرجى زيدان فصلى دارد در سياست دولت در عصر اموى . وى راجع به اينكه امويها به اهل ذمه سخت مى گرفتند براى پول و اگر پول مى داد او را خيلى گرامى مى داشتند ارجاع مى كند به ( خطط( مقريزى .
روزى كه مسجد مدينه را بنا مى كردند , عمارياسر فوق العاده تلاش صادقانه مى كرد , نقل كرده اند ( از نقلهاى مسلم است) كه پيغمبر اكرم فرمود : يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية ( 11 ) اى عمار ! ترا آن دسته اى مى كشند كه سركشند . اشاره به آيه قرآن است كه مى فرمايد اگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند و يك دسته سركشى كرد , شما به نفع آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد شويد و اصلاح كنيد . اين جمله را كه پيغمبراكرم ( ص ) درباره عمارفرمود : شخصيت بزرگى به او داد . لهذا عمار كه در صفين در خدمت اميرالمؤمنين ( ع ) بود , وزنه بزرگى در لشكر على عليه السلام شمرده مى شد , حتى افراد ضعيف الايمانى بودند كه تا وقتى كه عمار كشته نشده بود هنوز مطمئن نبودند عملى كه در ركاب على ( ع ) مى كنند , بحق است , يعنى كشتن معاويه و سپاهيان او جايز است . روزى كه عمار به دست اصحاب معاويه در لشكر اميرالمؤمنين ( ع ) كشته شد , ناگهان فرياد از همه جا بلند شد كه حديث پيغمبر صادق آمد . بهترين دليل براى اينكه معاويه و يارانش بر باطل اند اين است كه اينها قاتل عمار هستند و پيغمبر اكرم ( ص ) در گذشته خبر داد : يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية ( 12 ) كه اشاره است به آيه :
امروز مثل آفتاب روشن شد كه لشكر معاويه , لشكر ( باغى( يعنى سركش و ظالم و ستمگر است و حق با لشكريان على است . پس به نص قرآن بايد به نفع لشكريان على ( ع ) , عليه لشكريان معاويه وارد جنگ شد . اين قضيه تزلزلى در لشكر معاويه ايجاد كرد . معاويه كه هميشه با حيله و نيرنگ كار خود را پيش مى برد , اينجا دست به يك تحريف معنوى زد , چون نمى شد انكار كرد و گفت پيغمبر ( ص ) درباره عمار چنين چيزى نگفته است , زيرا اقلا شايد پانصدنفر در آنجا بودند كه شهادت مى دادند كه ما اين جمله را از پيغمبر ( ص ) شنيديم و يا از كسى شنيديم كه او از پيغمبر شنيده بود . بنابراين , اين جمله پيغمبر درباره عمار قابل انكار نبود . شاميها به معاويه اعتراض مى كردند كه عمار را ما كشتيم و پيغمبر فرمود : تقتلك الفئة الباغية , گفت اشتباه كرديد ! درست است كه پيغمبر فرمود عمار را آن فئه سركش , طائفه سركش , لشكرسركش مى كشند , ولى عمار را ما نكشتيم ! گفتند لشكريان ما كشتند . گفت نه ! عمار را على كشت كه او را به اينجا آورد و موجبات كشته شدنش را فراهم كرد !
عمروعاص دو پسر داشت , يكى مانند خودش دنيادار و دنياپرست و ديگرى نسبتا جوان مؤمن و با ايمانى بود و با پدرش هماهنگى نمى كرد . اسم او عبدالله بود . در يك جلسه اى كه عبدالله حاضر بود , همين مغلطه معنوى را بكار بردند . عبدالله گفتاين چه حرفى استكه مى زنيد , اين چه مغلطه كارى است كه مى كنيد ؟ ! چون عمار در لشكر على بود پس على او را كشت ؟ ! گفتند بله ! گفت پس بنابراين حمزه سيد الشهدا را هم پيغمبر كشت , چون حمزه سيدالشهداء در لشكر پيغمبر بود و كشته شد . معاويه ناراحتو عصبانى شد به عمروعاص گفت چرا جلوى اين پسر بى ادبت را نمى گيرى ؟ ! اين را مى گويند تحريف معنوى .
معاويه در دوره خودش مبارزات زيادى با فكر على عليه السلام كرد , سب و لعنها بالاى منبر براى على مى شد . بخشنامه كرده بودند كه در سراسر كشور اسلامى در نماز جمعه ها على عليه السلام را لعن بكنند . و اين علامت اين است كه على عليه السلام به صورت يك نيرو و يك سمبل و يك فكر و عقيده و ايمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت . على ( ع ) از دنيا رفت و معاويه خليفه شد . برخلاف انتظار معاويه , على ( ع ) به صورت نيروئى باقى ماند و معاويه آنطورى كه اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مى دهد از اين موضوع خيلى ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتى عليه على ( ع ) كرد . در منابر و خطبه ها دستور داد على ( ع ) را سب و لعن كنند . طرفداران خيلى جدى على را بى پروا مى كشت و دستور داده بود به تهمت هم شده بگيرند و مانع نشر فضيلت على ( ع ) بشوند . با پول , احاديث عليه على ( ع ) , له امويها جعل كردند . اين سه كار را براى مبارزه با فكر على ( ع ) كه در دلها و سينه ها جاداشت مى كردند . حجر بن عدى و عمرو بن حمق را براى همين جهت كشت . ميثم و رشيد را كه عبيد الله در كوفه كشت روى همان برنامه معاويه بود . بالاخره يك نيروى غير متشكل به نام تشيع عليه حكومت اموى هميشه در فعاليت بود .
براى ما تحقيق در امر حادثه حكومت اموى تنها جنبه تعجب آميز ندارد . اين يك امر سطحى نبوده كه فقط مربوط به سيزده قرن پيش باشد كه بگوئيم آمد و رفت . اين , خطرى بود براى اسلام از آن روز تا روزى كه خدا مى داند . حتما اگر ما بخواهيم به تاريخ روحيه خودمان رسيدگى كنيم بايد به تاريخ اموى رسيدگى كنيم . فكر اموى در زير پرده و لفافه با فكر اسلامى مبارزه مى كرد . عنصر فكر اموى داخل عناصر فكر اسلامى شد . اى بسا كه در فكر همانهائى كه هر صبح و شام بنى اميه را لعنتمى كنند , عنصرى از فكر اموى موجود باشد و خودشان خيال كنند فكر اسلامى است و قطعا اينطور است ( 14) . مثل موضوع رعايت شؤونات در مصرف زكات و خمس و در استطاعت حج و در نفقه زوجه و امثال اينها .
امويين كارى كردند كه شخصيت اسلامى را در ميان مسلمين ميراندند . كوفه مركز ارتش اسلام بود , و اگر امام حسين ( ع ) به كوفه نمى رفت , امروز تمام مورخين دنيا او را ملامت مى كردند , مى گفتند عراق كه مركز ارتش اسلامى بود از تو دعوت كرده بود و هجده هزارنفر با نماينده تو بيعت كردند و دوازده هزارنامه براى تو فرستادند , چرا به آنجا نرفتى ؟ مگر از عراق جايى بهتر و بالاتر هم بود ؟ ! اساسا كوفه شهرى است كه بعد از جنگهايى كه در صدراسلام واقع شد , به دستور عمربن خطاب توسط ارتش اسلام ساخته شد , و از كوفيها و مردم عراق شجاعتر و سلحشورتر وجود نداشت . در عين حال همين مردمى كه هجده هزار بيعت كننده داشتند , و دوازده هزار نامه نوشته بودند , به مجرد اينكه سر و كله پسر زياد پيدا شد همه فرار كردند , چرا ؟ چون زياد بن ابيه سالها در كوفه حكومت كرده بود , آنقدر چشم در آورده بود , آنقدر دست و پاها بريده بود , آنقدر شكمها سفره كرده بود , آنقدر افراد را در زندانها كشته بود كه اينها بكلى احساس شخصيت خودشان را از دست داده بودند . لذا تا شنيدند پسر زياد آمد , زن دست شوهرش را مى گرفتو او را از پيش مسلم كنار مى كشيد , مادر دستبچه خودش را مى گرفت, خواهر دست برادر خودش را مى گرفت , پدر دست فرزند خودش را مى گرفتو از مسلم جدا مى كرد , و بى شك مردم كوفه از شيعيان على بن ابيطالب ( ع ) بودند و امام حسين ( ع ) را شيعيانش كشتند , لذا در همان زمان هم مى گفتند : قلوبهم معه وسيوفهم عليه ( 15), چرا كه امويها شخصيت ملت مسلمان را له كرده بودند , كوبيده بودند , و ديگر كسى از آن احساسهاى اسلامى در خودش نمى ديد .مبارزه شديد امويان كه در رأس آنها ابوسفيان بود با اسلام و قرآن , دو علت داشتيكى رقابت نژادى كه در سه نسل متوالى متراكم شده بود . دوم تباين قوانين اسلامى با نظام زندگى اجتماعى رؤساى قريش مخصوصا امويها كه اسلام برهم زننده آن زندگانى بود و قرآن اين را اصلى كلى مى داند . در سوره سبا مى فرمايد : & و ما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها . . . & در سوره هاى زخرف, واقعه , مؤمنون و هود نيز همين مطلبهست . گذشته از همه اينها مزاج و طينت آنها طينتى منفعت پرست و مادى بود , و در اينگونه مزاجهاى روحى , تعليمات الهى و ربانى اثر ندارد و اين ربطى به باهوشى و بيهوشى آنها ندارد . كسى به تعليمات الهى اذعان پيدا مى كند كه در وجود خودش پرتوى از شرافت و علو نفس و بزرگوارى موجود باشد , نورى و حياتى و هدايتى در خميره خودش موجود باشد . & لتنذر من كان حيا 0 انما تنذر من اتبع الذكر 0 و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين 0 ليميز الله الخبيث من الطيب & . اين مطلب خود يك اصل بزرگى است . داستان ابوسفيان و عباس و گفتن لقد صار ملك ابن اخيك عظيما , ايضا قصه : بالله غلبتكيا اباسفيان ! , ايضا قصه : تلقفوها تلقف الكرة , همگى دليل كور باطنى ابوسفيان است .
اگر در زمان عثمان اموال و مناصب غصب شد و اگر در زمان معاويه لعن و سب على ( ع ) و جعل حديث و دروغ بستن به پيغمبر و كشتن بيگناهان و مسموم كردن و خلافت را موروثى كردن و امتياز نژادى به وجود آوردن معمول شد , عهد يزيد عهد رسوائى اسلام و مسلمين بود . نمايندگان كشورهاى ديگر مىآمدند و از همه جا بى خبر بجاى پيغمبر مردى را مى ديدند كه در دستش شراب و در كنارش بوزينه اى با جامه هاى ديبا نشسته . ديگر چه آبروئى براى اسلام باقى مى ماند ؟ ! يزيد , مست غرور , مست جوانى , مست حكومت, مست شراب بود . آنطورى كه مورخين نوشته اند كسى كه او را به اين كار تشجيع كرد و مطمئن ساخت كه اين كار عملى است , مغيره بن شعبه بود , آن هم به خاطر طمعى كه به حكومت كوفه بسته بود . قبلا حاكم و والى كوفه بود , از اينكه معاويه او را معزول كرده بود , ناراحت بود . او از نقشه كش ها و زيركها و به اصطلاح از دهات عرب است. براى اينكه دو مرتبه به حكومت كوفه برگردد نقشه اى كشيد , به اين صورت كه رفت به شام و به يزيد بن معاويه گفت : نمى دانم چرا معاويه درباره تو كوتاهى مى كند , ديگر معطل چيست ؟ چرا ترا به عنوان جانشين خودش به مردم معرفى نمى كند ؟ يزيد گفت : پدرم فكر مى كند كه اين قضيه عملى نيست . گفت : نه , عملى است . شما از كجا بيم داريد ؟ فكر مى كنيد مردم كجا عمل نخواهند كرد ؟ هر چه معاويه بگويد مردم شام اطاعت مى كنند , و از آنها نگرانى نيست . اما مردم مدينه , اگر فلان كس را به آنجا بفرستيد او اين وظيفه را انجام مى دهد . از همه جا مهمتر و خطرناكتر عراق ( كوفه ) است , اين هم به عهده من .يزيد نزد معاويه مى رود و مى گويد مغيره چنين سخنى گفته است . معاويه مغيره را مى خواهد . او با چرب زبانى و با منطق قويى كه داشتتوانست معاويه را قانع كند كه زمينه آماده است و كار كوفه را كه از همه سختتر و مشكلتر است خودم انجام مى دهم . معاويه هم دو مرتبه براى او ابلاغ صادر كرد كه به كوفه برگردد . ( البته اين جريان بعد از وفات امام مجتبى عليه السلام و در سالهاى آخر عمر معاويه است ) . جريانهايى دارد . مردم كوفه و مدينه قبول نكردند . معاويه مجبور شد كه به مدينه برود . روساى اهل مدينه , يعنى كسانى كه مورد احترام مردم بودند , حضرت امام حسين عليه السلام , عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر را خواست . با چرب زبانى كوشيد تا به عنوان اينكه مصلحت اسلام فعلا اينطور ايجابمى كند كه حكومت ظاهرى در دست يزيد باشد ولى كار در دست شما تا اختلافى ميان مردم رخ ندهد , شما بيائيد فعلا بيعت كنيد , عملا زمام امور در دست شما باشد , آنها را قانع كند . ولى آنها قبول نكردند و اين كار آنطور كه معاويه مى خواست عملى نشد . بعد با نيرنگى در مسجد مدينه مى خواست به مردم چنين وانمود كند كه آنها حاضر شدند و قبول كردند , كه آن نيرنگ هم نگرفت .
عقاد مى گويد ( ص 29 - 31 ) : معاويه قصدش اين بود كه خلافت را تبديل به ملك اموى كند و در فكر زمينه براى يزيد بود تا ديد پير شده و ممكن است بميرد و اين كار انجام نشود . به مروان حكم نوشت كه از مردم بيعت بگيرد و چون خود مروان طمع در خلافت داشتاباء كرد از اين كار , و ديگران را هم عليه يزيد تحريك كرد . معاويه مروان را معزول كرد و بجاى او سعيد بن العاص را حكم داد و به او موضوع را نوشت . البته كسى به سخنش پاسخ موافق نداد . معاويه نامه هايى به امام حسين ( ع ) و عبدالله بن عباس و عبدالله زبير و عبدالله جعفر نوشت و سعيد را مأمور ايصال كرد كه جواب بگيرد ( و ظاهرا هيچكس جواب ننوشت) . به سعيد نوشت : و لتشد عزيمتك و تحسن نيتك , و عليكبالرفق , و أنظر حسينا خاصه فلا يناله منك مكروه , فان له قرابة و حقا عظيما لا ينكره مسلم و لا مسلمة . . . و هو ليث عرين , و لست آمنك ان ساورته ألا تقوى عليه . ( 16 ) سعيد رنجها در اين راه برد كه مردم را و بالاخص اين چند نفر را راضى كند ( و موفق نشد ) . معاويه خودش به قصد مكه ( ظاهرا و باطنا براى بيعت گرفتن براى يزيد ) به مدينه آمد و همين چند نفر را خواند و با نرمى و تعارف گفت : من ميل دارم كه شما با يزيد كه برادر شما و ابن عم شماست بيعت كنيد به خلافت , و البته اختيار عزل و نصب با شما خواهد بود و همچنين جبايت و تقسيم مال و اسم خلافتاز يزيد باشد ! ابن زبير گفت : بهتر اينست كه تو يا مثل پيغمبر بكنى كه هيچكس را معين نكرد و يا مثل ابوبكر بكنى كه كسى از غير فرزندان پدر خود انتخاب كرد , يا مثل عمر كار را به شورا واگذارى . معاويه ناراحت شد و روى خشونت نشان داد , به او گفت : غير از اين هم سخنى دارى ؟ گفت نه . به ديگران گفت شما چطور ؟ آنها هم گفتند : نه . گفت : عجب ! شما از حلم من سوء استفاده مى كنيد . گاهى من در منبر خطابه مى خوانم , يكى از شما بلند مى شود و مرا تكذيب مى كند و من حلم مى ورزم . قسم به خدا اگر يكى از شما در اين موضوع سخن مرا رد كند از من سخنى نخواهد شنيد تا آنكه شمشير به فرقش فرود آيد : لئن رد على أحدكم فى مقامى هذا لا ترجع اليه كلمة غيرها حتى يسبقها السيف الى رأسه , فلا يبقين رجل الا على نفسه . بعد به رئيس شرطه امر كرد كه بالاى سر هر كدام از اينها دو نفر مسلح بگذارد و دستور داد كه هر كدام از اينها كه در پاى منبر من بخواهد سخنى به تصديق يا تكذيب بگويد گردنش را بزن ( 17 ) .
بعد از اين مقدمه معاويه به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى پروردگار ! گفت :اين جماعت بزرگان مسلمين و نيكان مسلمين مى باشند . هيچ كارى بدون رأى و نظر و عقيده اينها انجام نمى شود و بدون مشورت اينها كارى نبايد انجام شود . اينها عقيده دارند كه با يزيد بيعت شود و خودشان هم بيعت كردند : هؤلاء الرهط ساده المسلمين و خيارهم لا يبرم أمر دونهم , و لا يقضى الا على مشورتهم و انهم قد رضوا او بايعوا ليزيد , فبايعوه على اسم الله . فبايع الناس ! ( 18 )
معاويه در عين حال مى دانست كه اين بيعت اساسى ندارد , لهذا وصيت كرد به يزيد كه بعد از مردنش از اينها بيعتبگيرد - به ترتيبى كه در ( نفس المهموم( هست - ولى يزيد كه جوانى و بى تجربه بود و مستشارهائى مثل مستشارهاى پدرش از قبيل عمرو عاص و زياد و مغيره نداشت , در عمل خشونت كرد و در نامه اى كه به وليد بن عتبة بن ابى سفيان عامل آنوقت مدينه نوشت اينطور نوشت : ( خذ حسينا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا( ( 19) . وليد فرستاد دنبال مروان براى مشورت , الى آخر .
امام حسين به مروان حكم در مدينه فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد . راجع به كلمه ( مثل يزيد( بايد تأمل كرد كه چه خصوصيتى در يزيد بود كه حتى در معاويه نبود ؟ اين جهت را تا اندازه اى قبلا گفتيم . ديگر اينكه دو مقدمه بايد اينجا اضافه كنيم : يكى اينكه نبايد گمان كرد كه معاويه و يزيد آنطور كه بودند و در اين زمانها كاملا شناخته شده اند در آن زمان هم كاملا شناخته شده بودند ( همچنان كه در عصر ما بعضى از جنايتكاران گذشته , از قديسين مى باشند چون كسى آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوى ) . با نبودن وسائل و ارتباطاتدر آنروز , امام حسين كاملا يزيد را مى شناخت امام عموم مردم كما هو حقه آگاه نبودند . لهذا عبدالله بن حنظلة غسيل الملائكه بعد از آنكه يك سفر با وفدى به شام رفت عقيده اش عليه يزيد آنقدر تحريك شد كه گفت ترسيديم در شام از آسمان سنگباران شويم , و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با يزيد خود را به كشتن داد . پس امام حسين درخشت خام مى ديد آنچه را كه ديگران در آينه نمى ديدند .
مقدمه دوم اينكه فرق است بين خليفه اى كه شخصا ناصالح است ولى امور را درست مى چرخاند و بين خليفه اى كه وجودش در حال حاضر عليه مصالح مسلمين است . لهذا على عليه السلام در وقتى كه بنا شد با عثمان بيعت شود فرمود: لقد علمتم انى احق الناس بها من غيرى , و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه ( 20 ) . در زمان امام حسين عمده اين بود كه مدار خلافت اسلامى تبديل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و همچنانكه قبلا گفتيم اگر امام حسين قيام نمى كرد خطر اين بود كه بساط اسلام از طرفمردم با انقلاب ممالك فتح شده برچيده شود .
( عقاد( اعوان معاويه را كه عقلا بودند انصار الدول و بناة العروش مى خواند ولى انصار يزيد را جلادين مى خواند . مى گويد : ( فكان أعوان معاوية ساسة و ذوى مشورة , و كان أعوان يزيد جلادين و كلاب طراد فى صيد كبير( ( 21 ) . يزيد عادت داشت كه سگهائى را به دنبال شكار بيگناهى بفرستد .
عقاد اعوان يزيد را بالاتر از دنياپرست و هوادار دنيا مى خواند . مثلا عمرو عاص و كليه زير كان دور و بر معاويه هواخواه دنيا بودند , ولى سران اعوان يزيد يك عده اى بودند كه فطرت بشرى آنها به كلى مسخ شده بود .
هر يك از اين سه نفر يك نقصى در بدن يا در نسب داشتند و روى قاعده روانشناسى هر كسى كه نقصى دارد مى خواهد هر طور شده آن نقص را جبران كند و فعاليت زيادى مى كند ( 22) و احيانا جبران نقص خود را در پائين آوردن و منكوب نمودن ديگران مى خواهد بنمايد تا تعادل برقرار شود . درباره شمر گفته اند : كان أبرص كريه المنظر , قبيح الصورة و كان يصطنع المذهب الخارجى ( چون در سايه اين مذهب بهتر مى شود از اجتماع انتقام گرفت ) يحارب بها عليا و أبناءه , و لكن لا يتخذه حجة ليحارب بها معاوية و أبناءه ( 23 ) . درباره مسلم بن عقبه گفته اند : كان أعور أمغر , ثائر الرأس , كأنما يقلع رجليه من وحل اذا مشى ( 24 ) .
درباره عبيدالله گفته اند : كان متهم النسب فى قريش ( عرب به افتخار نسبى قطع نظر از حلال زاده بودن اهميت زيادى مى داد ) لان أباه زيادا كان مجهول النسب فكانوا يسمونه زياد بن أبيه . ثم ألحقه معاوية بأبى سفيان القصة . . . و كانت أم عبيدالله جارية مجوسية تدعى مرجانة ( ظاهرا ايرانى بوده و شايد در مدت ولايت فارس او را پيدا كرد ) فكانوا يعيرونه بها و ينسبونه اليها , كان الكن اللسان لا يقيم نطق الحروف العربية , فكان اذا عاب الحرورى من الخوارج قال ( هرورى) فيضحك سامعوه , و أراد مرة أن يقول : اشهروا سيوفكم فقال : افتحوا سيوفكم فهجاه يزيد بن مفرغ ( 25 ) :
مسلم بن عقيل درباره اش گفت : ( و يقتل النفس التى حرم الله قتلها على الغضب و العداوة و سوء الظن و هو يلهو و يلعب كأنه لم يصنع شيئا) (28) . ( موت وجدان ) . عبيدالله در وقعه كربلا فقط 28 سال داشت.
يزيد به واسطه امتناعى كه زياد از بيعت گرفتن اهل بصره براى يزيد كرد , از زياد و پسرش بدش مىآمد ( 29 ) و اين هم يك علتى بود براى اينكه عبيدالله كوشش بيشترى در خدمت بكند و بيشتر اظهار اخلاص بكند اما عمر بن سعد صرفا كور و كر طمع منصب , پول و لذت بود .
چند نكته در اينجا هست( فرق اصحاب معاويه و اصحابابن زياد ) (30 :
الف - بين اصحاب معاويه در صفين و اصحاب يزيد در كربلا فرق بود زيرا معاويه با يك نوع ظاهرسازى آنها را فريب داده بود و آنها خيال مى كردند فقط براى انتقام خليفه مظلوم مى جنگند و هنوز پرده از روى مقاصد معاويه برداشته نشده بود بر خلاف عصر يزيد و دوره يزيد . و به همين دليل در مبارزه على ( ع ) و امام حسن با معاويه نفاق طرف آنقدر آشكار نبود كه در مبارزه امام حسين آشكار بود . ولى مردم در طول اين بيست سال تا اينقدر عقب رفته بودند و به نظر نمى رسد كه در دوره معاويه مردم در حادثه اى مثل حادثه كربلا از بنى اميه دفاع مى كردند . پس بنى اميه م ردم را به مقدار زيادى در اين مدتعقب بردند .
ب - در قضيه معاويه و طلب ثار و انتقام كه مردم به حركت آمدند بى شك روح عصبيت و جاهليت و ميل به خونخواهى و خونخوارى كه در طبيعت عرب بود و در جاهليت به صورتهاى ديگرى تظاهر مى كرد , در اين حادثه موجود بود ولى تظاهرش رنگ اسلامى داشت .
ج - معاويه در زمان خلافت خود كار مهمى كرد كه همان چيز موجب زوال حكومت از بنى اميه شد و آن , موضوع ولى عهد قراردادن يزيد بود كه اولا يزيد ناصالح ترين افراد بود و ثانيا ولايت عهد درست بازى كردن و دست بدست كردن خلافت به صورت سلطنت بود و مخصوصا معاويه در زندگى خودش براى يزيد بيعت گرفت . اساسا معاويه در ساير كارها نيز روش خلافترا تبديل كرده به روش سلطنت هر چند از زمان عثمان بنى اميه خلافت را ملك خود مى ناميدند .
د - عمل اعوان بنى اميه در كربلا منتهاى قوس نزول اخلاق در امت اسلاميه بود و از حادثه كربلا انتباه و شعور به آزادى و زير بار نرفتن شروع شد . قيام مدينه و قيامهاى كوفه و مخصوصا قيام عبدالله بن عفيف ازدى نمونه اى از آغاز تجليات روحى اسلامى به شمار مى رود . اعوان بنى اميه بعد از كربلا هم خست و دنائتخود را به خرج دادند ولى شروع بيدارى از حسين بن على ( ع ) شد .
موضوع عجيب اينست كه اعوان يزيد در حادثه كربلا و حادثه مدينه يك نوع خست و دنائتى نشان دادند كه نظير نداشت . اينها اين كارها را مى كردند در حالى كه كافر و منكر مطلق نبودند , واقعا نماز مى خواندند و شهادتين مى گفتند . عقاد مى گويد : ( بل حسبك من خسة ناصريه ( يزيد ) انهم كانوا يرعدون من مواجهة الحسين بالضرب فى كربلاء لاعتقادهم بكرامته و حقه , ثم ينتزعون لباسه و لباس نسائه فيما انتزعوه من أسلاب, و لو أنهم كانوا يكفرون بدينه و برساله جده لكانوا فى شريعة المروءة أقل خسة من ذاك)(31 ) .
از اينجا معلوم مى شود كه جنگاصحاب ابن زياد جنگ عقيده نبوده بلكه جنگ با عقيده بوده يعنى به خاطر شكم و رياستو دنيا با عقيده خودشان مى جنگيدند و از يك نظر اينها از كفار بدر و احد پستتر بودند زيرا جنگ آنها تا حدى جنگ در راه عقيده بود .
و او ارجاع به جلد 17 اغانى ص 56 و طبرى سلسله 2 ص 192 و 193 و
طبقات الشعراء ابن قتيبه ص 120 مى دهد , و در بيست مقاله مختصر شده .
ايضا در اين قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلكان ص 384 .
27- ترجمه : در نسب خود ميان قريش متهم بود زيرا پدرش زياد نسبش
ناشناخته بود لذا او را زياد بن ابيه مى خواندند . سپس معاويه او را
فرزند ابوسفيان قرار داد داستانش معروف است ... و مادر عبيدالله
كنيزى مجوسى بود كه مرجانه نام داشت , و مردم وى را به خاطر او سرزنش
مى كردند و وى را به او منتسب مى دانستند . او زبانش لكنت داشت و حروف
عربى را به خوبى ادا نمى كرد , و چون مى خواست يكى از حروريان خارجى را
عيب گويد مى گفت : هرورى , و شنوندگان همه به او مى خنديدند . يكبار
خواست بگويد : شمشيرهاتان را بركشيد , گفت : شمشيرهاتان را باز كنيد ,
و يزيد بن مفرغ او را به اين بيت هجو كرد : و روزى كه شمشيرت را از دور
باز كردى خود را ضايع نمودى , و همه كارهايت ضايع است.
28- و او انسان بى گناه را به محض خشم و دشمنى و بدگمانى مى كشت و با
اين حال به لهو و لعب مى پرداخت كه گويى اصلا عمل زشتى مرتكب نشده است .
29 - در جلد ( 1 ) (ضحى الاسلام) ص 175 : قال يزيد بن معاوية يعدد
فضل بيته على زياد بن ابيه : لقد نقلناك من ولاء ثقيف الى عز قريش , و
من عبيد الى أبى سفيان , و من القلم الى المنابر .ترجمه : يزيد بن
معاويه فضائل خاندان خودش را بر زياد بن ابيه بر مى شمرد و
عقاد در كتاب ابوالشهداء ص 12 مى گويد : ان الذين انخدعوا او
تخادعوا . . . و الاجام .
30-عقاد در كتاب ابوالشهداء ص 1
31- ترجمه : در پستى ياوران او ( يزيد) همين بس كه در كربلا به جهت
اعتقادى كه به كرامت و حق آنحضرت داشتند از مقابله رو در رو با آنحضرت
مى هراسيدند , ولى پس از شهادت لباس او و زنانش را در ميان اموال
غارت شده بيرون مىآوردند . و اينان اگر به دين او و رسالت جدش هم كافر
بودند اين عمل آنها در مذهب مردانگى پستترين كار بود .