راجع به اينكه منشأ و ريشه آن همه فتنه ها چه بود و چطور شد كه جامعه
اسلامى بعداز آن اتحاد و اجتماع و تا حد زيادى خلوص نيت , گرفتار تشتت و تفرق و
اغراض شد و مخصوصا با توجه به اينكه اين فتنه انگيزيها از طرفخود
اعراب و مسلمين اولين شروع شد و آتشش دامن زده شد و ساير ملل كه به
اسلام گرويده بودند خود را از اين فتنه ها دور نگه مى داشتند و بلكه آنها
مدافع قوانين اسلام بودند , راجع به اين مطلبخود اميرالمؤمنين عليه
السلام در نهج البلاغه بياناتى دارد كه علت و موجب اصلى بروز اين فتنه ها
را نشان مى دهد , در يكى از خطبه ها مى فرمايد : ( ثم انكم معشر العرب
اغراض بلايا قد اقتربت فاتقوا سكرات النعمة و احذروا بوائق النقمة (
مى فرمايد : شما اى مردم عربهدف بلياتى قرار گرفته ايد كه نزديكاست
كاملا
شما را فرا گيرد , از اثرات سكر و مستى نعمتهاو ثروتها و از مصيبتهاى
انتقامها بپرهيزيد . ( و تثبتوا فى قيام العشوه و اعوجاج الفتنه عند
طلوع جنينها و ظهور كمينها و انتصاب قطبها و مدار رحاها (
1 ) آنجا
كه گرد و غبار شبهات بر مى خيزد منحرف نشويد , هنوز اول كار است , تازه
نطف اين جنين بسته شده و تازه اين آسياى خونين نصبت شده و تدريجا بالا
خواهد گرفت .
مطابق اين بيان اميرالمؤمنين , نطفه اين فتنه ها را در طغيان و سكر نعمتها در ميان يك عده و كينه و عقده و انتقام در ميان يك عده ديگر بايد جستجو كرد . باز در نهج البلاغه است كه : در ضمن يك خطابه كه على عليه السلام مشغول سخن گفتن بود شخصى حركت كرد و گفت : ( يا اميرالمؤمنين ! اخبرنا عن الفتنة و هل سألت رسول الله صلى الله عليه و آله عنها) ( 2 ) عرض كرد : يا اميرالمؤمنين ! فتنه را توصيف كن و آيا از رسول خدا چيزى در اين زمينه پرسيده و شنيده اى ؟ فرمود : وقتى كه اين آيه نازل شد ( & احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون( & ( 3 ) من دانستم كه در اين امت فتنه واقع خواهد شد و تا رسول خدا در ميان امت هست واقع نخواهد شد , از رسول اكرم پرسيدم : ( ما هذه الفتنة التى اخبرك الله تعالى بها) فقال : ( يا على ان امتى سيفتنون بعدى ) عرض كردم : اين فتنه كه خدا خبر داده چيست ؟ فرمود : بعد از من مردم دچار فتنه خواهند شد . من گفتم : آيا شما در احد وقتى كه گروهى از مسلمين شهيد شدند و من توفيق شهادت پيدا نكردم و از اين جهت محزون شدم به من نگفتيد : (ابشر فان الشهاده من ورائك ) مژده باد تو را به شهادت كه در انتظار توست ؟ فرمود : همين طور است, بعد به من فرمود : حالا بگو صبر تو چگونه خواهد بود ؟ گفتم : ( يا رسول الله ليس هذا من مواطن الصبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر) آنجا جاى صبر نيست , جاى خوشحالى و شكر گزارى است. آنوقت رسول اكرم اين طور توضيح داد و فرمود : يا على ! بعد از من امت من مال دنيا به چنگ مىآورند و همان مال آنها را گرفتار فتنه ها خواهد كرد و با اين حال بر خدا منت مى گذارند كه دين دارند , تمناى رحمتاو را دارند و از عذاباو ايمن اند , احكام و مقرراتالهى را با تأويل و شبهه پامال مى كنند , حرامهاى خدا را حلال مى كنند , شراب را به نام ( نبيذ) و مال حرام و رشوه را به نام ( هديه) و ربا را به نام ( بيع) مى خورند . من گفتم : يا رسول الله ! تكليف من در اين وقت چيست ؟ آيا با اين مردم معامله كفر و ارتداد كنم يا معامله فتنه ؟ فرمود : معامله فتنه .
اولين مشكلى كه وجود داشتو على بر زمينه آن مى فرمود : آينده بسيار مهمى در پيش داريم , داستان كشته شدن عثمان بود . على وارث خلافتى مى شد كه خليفه قبل از او را انقلابيونى كه انقلاب كرده اند كشته اند , حتى اجازه دفن او را هم نمى دهند و اعتراضاتفراوانى دارند . حال اين گروه انقلابى به على پيوسته است . مردم ديگر چه نظرى دارند ؟ همه مردم كه مثل اين انقلابيون فكر نمى كنند , و خود على فكرش نه با انقلابيون مى خواند و نه با مخالفين انقلابيون و نه با عامه مردم . از يك طرف عثمان است و اطرافيان عثمان و آنهمه اجحافها و بى عدالتى ها و ستمگريها , و آنهمه اعطاء امتيازات به خويشاوندها , و از طرف ديگر گروههايى خشمناك و عصبانى از حجاز و مدينه و بصره و كوفه و مصر , از همه جا آمده اند معترض و منتقد , عثمان هم تسليم نمى شود , على سفير است ميان انقلابيون و عثمان , كه اين هم جريان عجيبى دارد , على با روش عثمان مخالف است و در عين حال مخالف است كه باب خليفه كشى باز شود , نمى خواهد خليفه را بكشند كه باب فتنه بر روى مسلمين باز گردد , كه اين داستان مفصلى دارد ( 4 ) . نسبت به عثمان منتقد است و كوشش دارد او را از راهى كه مى رود منصرف كند و به راه راست بياورد بلكه آتش انقلابيون خاموش شود و فتنه بخوابد . نه عثمان و طرفداران عثمان حاضر شدنداز راه خود منصرف شوند و نه انقلابيون دست از انقلاب خودشان برداشتند , نتيجه اش همين شد .
على مى دانست كه مساله قتل عثمان مساله اى خواهد بود كه موجبفتنه خواهد شد خصوصا با توجه به اين نكته بسيار عجيب كه ما فقط امروز مى بينيم علماى اجتماع يعنى جامعه شناسان و مورخين محققى كه در تاريخ اسلام مطالعه كرده اند آن را كشف كرده اند - و مى بينيم نهج البلاغه هم اين مطلب را توضيح مى دهد - كه در قتل عثمان بعضى از طرفداران خود عثمان نيز دست داشتند , آنها هم مى خواستند عثمان كشته شود , فتنه در دنياى اسلام بپا گردد و آنها از اين آب گل آلود استفاده كنند ( اينها در متن نهج البلاغه است ) . مخصوصا معاويه در قتل عثمان كاملا دست داشت, باطنا كوشش مى كرد اين فتنه بالا بگيرد , عثمان كشته شود , فتنه در دنياى اسلام بپا گردد و آنها از اين آب گل آلود استفاده كنند ( اينها در متن نهج البلاغه است ) . مخصوصا معاويه در قتل عثمان كاملا دست داشت, باطنا كوشش مى كرد اين فتنه بالا بگيرد , عثمان كشته شود تا او از كشته شدن عثمان بهره بردارى كند .
مشكلات ديگرى على عليه السلام داشت كه مربوط به روش خودش بود از يك جهت , و تغييرى كه مسلمين پيدا كرده بودند از جهت ديگر . على مردى بود انعطافناپذير . بعد از پيغمبر سالها بود كه جامعه اسلامى عادت كرده بود به امتياز دادن به افراد متنفذ , و على ( ع ) در اين زمينه يك صلابت عجيبى نشان مى داد , مى گفت : من كسى نيستم كه از عدالت يك سر مو منحرف شوم . حتى اصحابش مىآمدند مى گفتند : آقا ! يك مقدار انعطاف داشته باشيد , مى گفت : ( ا تأمرونى ان اطلبالنصر بالجور , و الله ما أطور به ما سمر سمير ( ( 5 ) . از من تقاضا مى كنيد كه پيروزى وموفقيت در سياست را به قيمت ستمگرى و پايمال كردن حق مردم ضعيف به دست آورم ؟ ! به خدا قسم تا شبى و روزى در دنيا هست , تا ستاره اى در آسمان در حركت است , چنين چيزى عملى نيست .
مشكل سوم خلافت او مسأله صراحت و صداقت او در سياست بود كه اين را هم باز عده اى از دوستانش نمى پسنديدند ... تفاوت سيره على ( ع ) و سيره معاويه در سياست در همين بود .
اتفاقا كسى كه در يكقسمت ديگر از دنياى اسلامى داعيه زعامت و خلافت داشته معاويه بود كه از حيله گرترين و خدعه كارترين مردم روزگار بود و از توسل به هيچ وسيله اى خوددارى نمى كرد و از همين راه هم به مقاصد شوم و پليد خود مى رسيد . روى همين جهت روش سياسى حضرت با روش سياسى معاويه را در همان زمان مورد مقايسه قرار مى گرفت و بعضى كه پيشروى معاويه را در مقاصد شوم و پليدش مى ديدند تأسف مى خوردند كه چرا على عليه السلام راهى راپيش گرفته كه اين جور موفقيتها در پى ندارد و بعضى اين را به حساب دهاء و زيركى معاويه مى گذاشتند . روى اين جهتاست كه مكرر على عليه السلام در اطراف روش سياسى خود توضيحاتى مى دهد و از سياست خود دفاع مى كند و مى گويد مربوط به وفور فهم و ذكاء نيست. در يك جا مى فرمايد (6) : گمان نكنيد كه معاويه از من تيز بين تر است , نه , اينطور نيست , او خدعه و فجور و تبهكارى در سياست به كار مى برد و من از آن بيزارم , هدف او يك هدف شوم و پليد است و از هر راه پليد هم شد ولو به وسيله آدمكشى و هتك نواميس و وعده و وعيدهاى دروغ و نامه دروغ به اطراف نوشتن و با غارت بردن و ارعاب كردن باشد به سوى مقصودش مى رود . براى هدف پليد , اسباب و ابزار و طرق پليد مى شود انتخاب كرد , اما من كه به خاطر اصول عالى اسلامى و انسانى قيام به امر كرده ام و هدفم اصلاح انسانيت و مبارزه با اين زشتيها و خراب كارى هاست نمى توانم پا روى هدف خودم بگذارم و سياستى مبنى بر ظلم و ستم و دروغ پردازى پيش بگيرم . اگر نبود كه غدارى و مكارى و منافق گرى مبغوض خداوند است آن وقت مى ديديد كه من چه اندازه توانا هستم . من هرگز نقشه شيطانى به كار نخواهم برد . من و او در دو راه گام بر مى داريم و دو هدف مختلف و متباين داريم . وقتى كه هدفها مختلف است وسيله ها نمى تواند يكى باشد . وسيله اى كه او به كار مى برد با هدف خود او منافات ندارد ولى با هدف من منافات دارد , پس من نمى توانم و نبايد از آن وسيله ها استفاده كنم .
در اينجا براى مقايسه , دو فرمان يكى از اميرالمؤمنين على عليه السلام نقل مى كنيم كه آن را براى يكى از سردارانش به نام معقل ابن قيس رياحى صادر كرده در وقتى كه او را در رأس سه هزار نفر به عنوان مقدمه الجيش به طرف شام كه قلمرو معاويه بود فرستاد , و يك فرمان و دستور هم از معاويه نقل مى كنم كه به نام دو نفر از سردارانش يكى بسر بن ارطاه و يكى سفيان غامدى صادر كرد در وقتى كه ايندو را - هر يك در يك زمانى به حدود قلمرو حكومت على عليه السلام فرستاد . از اين دو فرمان و دو دستور به خوبى دو روحيه كاملا متضاد و دو روش مختلف و دو هدف مختلف نمايان است .
على عليه السلام به سردار خود اين طور دستور مى دهد : ( اتق الله الذى لابد لك من لقائه و لا منتهى لك دونه , و لا تقاتلن الا من قاتلك ( اول چيزى كه مى فرمايد اين است : از خدا بترس , خدا را در نظر بگير . بعد مى گويد : تا دشمن به جنگ شروع نكند تو شروع نكن . بعد قسمتهايى در همين زمينه مى فرمايد كه كارى نكن كه آنها را تحريك به جنگ بكنى , و آن وقت مى فرمايد : ( و لا يحملنكم شنانهم على قتالهم قبل دعائهم و الاعذرا اليهم ( ( 7 ) مبادا كينه و دشمنى آنها تو را وادار كند كه قبل از آنكه آنها را كاملا دعوت كنى و اتمام حجت كنى به دزد و خورد مبادرت كنى.
ولى معاويه به بسر بن ارطاه اينطور دستور مى دهد : ( سرحتى تمر بالمدينة فاطرد الناس و اخف من مروتبه وانهب اموال كل من اصبتله ممن لم يكن له دخل فى طاعتنا( برو تا به مدينه برسى , در بين راه مردم را از جلو خودت بران و تا مى توانى ايجاد رعب در دلها كن و هر چه مال به دستت مى رسد غارت كن مگر مال آنهايى كه از دوستان خود ما هستند .
به سفيان غامدى كه او را نيز مأمور شبيخون كرده بود اينطور دستور مى دهد : برو , شبيخون بزن و آدم بكش و اموال غارتكن كه اين كارها از لحاظ سياست بسيار نافع است , زيرا اهل عراق مرعوب مى شوند و دوستان ما كه در گوشه و كنار هستند خوشوقت و دل قوى مى گردند و بعضى هم كه مرددند چه كنند به طرف ما خواهند آمد ( و اقتل كل من لقيته ممن ليس هو على مثل را يك و اخرب كل مامررتبه من القرى و احرب الاموال فان حرب الاموال شبيه بالقتل و هو اوجع للقلب(هر كس جز دوستان خودمان گير آوردى بكش , به هر ده كه رسيدى خراب كن , اموال را غارت كن و آتش بزن و از بين ببر كه تلف اموال در دلها تأثير فراوان دارد .
مشكل ترين مبارزه ها مبارزه بانفاق استكه مبارزه با زيركهائى استكه احمقها را وسيله قرار مى دهند . اين پيكار از پيكار با كفر به مراتب مشكلتر است زيرا در جنگ با كفر مبارزه با يكجريان مكشوف و ظاهر و بى پرده است و اما مبارزه با نفاق , در حقيقت مبارزه با كفر مستور است . نفاق دورو دارد , يك رو ظاهر كه اسلام است و مسلمانى و يك رو باطن , كه كفر است و شيطنت , و درك آن براى توده ها و مردم عادى بسيار دشوار و گاهى غيرممكن است و لذا مبارزه با نفاقها غالبا به شكست برخورده است زيرا توده ها شعاع دركشان از سرحد ظاهر نمى گذرد و نهفته را روشن نمى سازد و آنقدر برد ندارد كه تا اعماق باطنها نفوذ كند .
اميرالمؤمنين ( ع ) در نامه اى كه براى محمد بن ابى بكر نوشت مى گويد :
( پيغمبر به من گفت من بر امتم از مؤمن و مشرك نمى ترسم . زيرا مؤمن را خداوند به سببايمانش باز مى دارد و مشرك را به خاطر سركش خوار مى كند , و لكن بر شما از هر منافق دل دانا زبان مى ترسم كه آنچه را مى پسنديد مى گويد و آنچه را ناشايسته مى دانيد مى كند( .
در اينجا رسول الله از ناحيه نفاق و منافق اعلام خطر مى كند , زيرا عامه امت بى خبر و ناآگاهند و از ظاهرها فريب مى خورندو لذا در طول تاريخ اسلام مى بينيم هر وقت مصلحتى به خاطر مردم واصلاح وضع اجتماعى و دينى آنان قيام كرده است و منافع سودجويان و بيداد گران به مخاطره افتاده است , آنها بلا فاصله لباس قدس پوشيده اند و به تقوى و دين تظاهر كرده اند ...
از جمله نكته هاى بزرگى كه از سيرت على مىآموزيم اين است كه اين چنين مبارزه اى اختصاص به جمعيتى خاص ندارد بلكه در هر جا كه عده اى از مسلمانان و آنان كه در زى دين قرار گرفته اند آلت پيشرفت بيگانگان و پيشبرد اهداف استعمارى شدند و استعمارگران براى تضمين منافع خود به آنان تترس كردند و آنان را براى خويش سپر گرفتند كه مبارزه آنان بدون از بين بردن آن سپرها امكان پذير نيست بايد ابتدا با سپرها مبارزه كرد و آنها را از بين برد تا سد راه برطرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد . شايد تحريكات معاويه در خرابكارى خوارج مؤثر بوده و بنابراين آن روز هم معاويه و يا دست كم امثال اشعثبن قيس , عناصر خرابكار و ناراحتبه خوارج تترس كرده بودند .
داستان خوارج اين حقيقترا به ما مىآموزد كه در هر نهضتى اول بايد سپرها را نابود كرد و با حماقتها جنگيد , همچنانكه على پس از جريان تحكيم , اول به خوارج پرداخت و سپس خواست تا باز به سراغ معاويه رود .
مخالفان على با مخالفان پيغمبر اين تفاوت را داشتند كه مخالفان پيغمبر عده اى بودند كافر و بت پرست و در زير شعار بت پرستى با پيغمبر مبارزه مى كردند , منكر خدا و توحيد بودند و انكار خدا و توحيد را هم علنى مى گفتند , تحت شعار ( اعل هبل زنده باد هبل(با پيغمبر مبارزه مى كردند , پيغمبر هم شعار روشنى داشت :( الله اعلى و اجل از همه بزرگتر خداست( اما على با يك طبقه داناى بى دين مواجه شده است كه متظاهر به اسلام اند ولى مسلمان واقعى نيستند , شعارهايشان شعارهاى اسلامى است , و هدفهايشان بر ضد اسلام . پدر معاويه كه ابوسفيان استدر زير شعار ( اغل هبل(به جنگ پيغمبر مىآيد , لهذا كار پيغمبر در مبارزه با او آسان است . پسرش معاوية بن ابى سفيان همان روح ابوسفيانى و همان هدفهاى ابوسفيانى را دارد اما در زير شعار آيه قرآن : ( & من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا( & ( 9 ) . هر كسى كه مظلوم كشته شد خدا براى اولياء او ( خويشاوندان نزديك او ) يك قدرتى داده است , حق داده است كه خون مقتول خودشان را مطالبه كنند . شعار , خيلى شعار خوبى است . حال كسى نيست كه از معاويه بپرسد كه ولى شرعى خون عثمان كيست ؟ يك كسى كه در چهار پشت بالاتر با توانتساب پيدا مى كند , مطالبه خون او به تو چه مربوط است ؟ ! عثمان پسر دارد , خويشاوندان نزديكتر از تو دارد , و ثانيا به على چه مربوط كه عثمان كشته شده است ؟ ! اما يك مرد دغلبازى مثل معاويه به اين حرفها كار ندارد , او مى خواهد از اين وسيله استفاده كند .
معاويه قبلا به جاسوسهاى خود در اطراف عثمان سپرده بود كه هر وقت خليفه كشته شد فورا پيراهن خون آلود او را براى من به شام بفرستيد . تا عثمان كشته شد نگذاشتند كه خون پيراهن او خشك بشود , همان پيراهن خون آلود را با انگشت زن عثمان ( 10 ) فرستادند براى معاويه . ديگر معاويه قند در دلش آب مى شد , دستور داد انگشتهاى بريده زن عثمان را كنار منبرش آويزان كردند : ( ايها الناس ! دنيا را ظلم گرفت, اسلام از دست رفت , اين انگشتهاى بريده زن خليفه است( .و دستور داد پيراهن عثمان را روى چوبى بلند كردند و بردند در مسجد يا جاى ديگر , خودش رفت آنجا نشست , شروع كرد به گريه كردن بر خليفه مظلوم , مدتها روضه عثمان در شام خواند و از مردم اشك گرفتو مردم را آماده كرد كه برويم براى خونخواهى عثمان . از كى خون عثمان را بايد بگيريم ؟ از على بايد بگيريم , على با اين انقلابيون كه با او بيعت كردند همدست بود , اگر همدست نبود چرا اينها الان در لشگر على هستند ؟
معاويه در صفين نيز هنگامى كه احساس شكستكرد , باز فريبكارانه و منافقانه استفاده نمود و قرآن را بر نيزه زد , يعنى ما تسليم قرآن هستيم . و على ( ع ) كه مى دانست كه چه نيرنگى در كردار آنان خفته است , فرياد مى زد : بزنيد و به پيشرفتخودتان ادامه دهيد , اما مقدسين نادانى كه از خطر منافقين آگاه نبودند , فرياد برآوردند كه ما با قرآن نمى جنگيم , و اينكه تو مى گوئى معنايش اينست كه ما با قرآن بجنگيم . و بدينوسيله حزب اموى خود را نجات داد .
اين است خطر هولناك نفاق كه قرآن مسلمين را با كلمه الا ( آگاه باشيد ) هشدار مى دهد . اسلام هر وقت با كفر روبرو شده شكست داده و هر وقتكه با نفاق روبرو شده است شكست خورده است . چون نفاق از نيروى خود اسلام استفاده كرده و بر ضد آن بكار برده است , يعنى لباس اسلام به تن نموده است و با آن جنگيده است .
على در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست : اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنى خوارج كه خود آنها را مارقين مى خواند ( 11 ) .
فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى و قسط آخرون ( 12 ) .
( پس چون به امر خلافت قيام كردم , طائفه اى نقض بيعت كردند , جمعيتى از دين بيرون رفتند , جمعيتى از اول سركشى و طغيان كردند( .
ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند , صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض . سخنان او درباره عدل و مساواتبيشتر متوجه اين جمعيت است.
اما روح قاسطين روح سياست و تقلبو نفاق بود . آنها مى كوشيدند تا زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامدارى على را درهم فرو ريزند . عده اى پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودى مطامعشان را تأمين كند . او نمى پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود . او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند . و از طرفى معاويه و تيپ او با اساس حكومت على مخالف بودند . آنها مى خواستند كه خود مسند خلافت اسلامى را اشغال كنند , و در حقيقت جنگعلى با آنها جنگ با نفاق و دوروئى بود .
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهاى ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهاى خطرناك بود . على نسبت به همه اينها دافعه اى نيرومند و حالتى آشتى ناپذير داشت .
يكى از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن على اينست كه در مقام اثبات و عمل با فرقه هاى گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه مبارزه كرده است . گاهى او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و دنياپرستان متجمل مى بينيم , گاهى هم در صحنه مبارزه با سياست پيشه هاى ده رو و صد رو , گاهى با مقدس نماهاى جاهل و منحرف .
مردى از صحابه اميرالمؤمنين در جريان جنگجمل سختدر ترديد قرار گرفته بود . او دو طرف را مى نگريست . از يكطرف على را مى ديد و شخصيتهاى بزرگ اسلامى را كه در ركابعلى شمشير مى زدند و از طرفى نيز همسر نبى اكرم عايشه را مى ديد كه قرآن درباره زوجات آن حضرت مى فرمايد : & و ازواجه امهاتهم & ( 13 ) ( همسران او مادران امتند ) , و در ركاب عايشه , طلحه را مى ديد از پيشتازان در اسلام , مرد خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهاى اسلامى و مردى كه به اسلام خدمتهاى ارزنده اى كرده است , و باز زبير را مى ديد , خوش سابقه تر از طلحه , آنكه حتى در روز سقيفه از جمله متحصنين در خانه على بود .
اين مرد در حيرتى عجيب افتاده بود كه يعنى چه ؟ ! آخر على و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سختترين دژهاى اسلامند , اكنون رو در رو قرار گرفته اند ؟ كداميك به حق نزديكترند ؟ در اين گيرودار چه بايد كرد ؟ ! توجه داشته باشيد ! نبايد آن مرد را در اين حيرتزياد ملامت كرد . شايد اگر ما هم در شرائطى كه او قرار داشت قرار مى گرفتيم شخصيت و سابقه زبير و طلحه چشم ما را خيره مى كرد .
ما الان كه على و عمار و اويس قرنى و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه روبرو مى بينيم , مردد نمى شويم چون خيال مى كنيم دسته دوم مردمى جنايت سيما بودند يعنى آثار جنايت و خيانت از چهره شان هويدا بود و با نگاه به قيافه ها و چهره هاى آنان حدس زده مى شد كه اهل آتشند . اما اگر در آن زمان مى زيستيم و سوابق آنان را از نزديكمى ديديم شايد از ترديد مصون نمى مانديم .
امروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل مى دانيم از آن نظر است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن حقايق , ماهيت على و عمار را از يك طرف و زبير و طلحه و عايشه را از طرف ديگر شناخته ايم و در آن ميان توانسته ايم خوب قضاوت كنيم . و يا لااقل اگر اهل تحقيق و مطالعه در تاريخ نيستيم از اول كودكى به ما اين چنين تلقين شده است . اما در آن روز هيچكدام از اين دو عامل وجود نداشت .
به هر حال اين مرد محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت : ايمكن ان يجتمع زبير و طلحه و عائشة على باطل ؟ آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند ؟ شخصيتهائى مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله چگونه اشتباه مى كنند و راه باطل را مى پيمايند آيا اين ممكن است؟
على در جواب سخنى دارد كه دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مصر مى گويد سخنى محكمتر و بالاتر از اين نمى شود . بعد از آنكه وحى خاموش گشت و نداى آسمانى منقطع شد سخنى به اين بزرگى شنيده نشده است ( 14 ) .
فرمود :
انك لملبوس عليك, ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال , اعرف الحق تعرف اهله , و اعرف الباطل تعرف اهله :
( سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده . حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمى شود شناخت . اين صحيح نيست كه تو اول شخصيتهائى را مقياس قرار دهى و بعد حق و باطل را با اين مقياسها بسنجى : فلان چيز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان با آن مخالف . نه , اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند . اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند( .
يعنى بايد حقشناس و باطل شناس باشى نه اشخاص و شخصيت شناس , افراد را - خواه شخصيتهاى بزرگ و خواه شخصيتهاى كوچك - با حق مقايسه كنى . اگر با آن منطبق شدند شخصيتشان را بپذيرى و الا نه . اين حرف نيستكه آيا طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند ؟
در اينجا على معيار حقيقترا خود حقيقت قرار داده است و روح تشيع نيز جز اين چيزى نيست . و در حقيقت فرقه شيعه مولود يك بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول اسلامى است نه به افراد و اشخاص . قهرا شيعيان اوليه مردمى منتقد و بت شكن بار آمدند .
على بعد از پيغمبر جوانى سى و سه ساله است با يك اقليتى كمتر از عدد انگشتان . در مقابلش پيرمردهاى شصت ساله با اكثريتى انبوه و بسيار . منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اينستو بزرگان اشتباه نمى كنند و ما راه آنان را مى رويم . منطق آن اقليت اين بود كه آنچه اشتباه نمى كند حقيقت استبزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق دهند .
از اينجا معلوم مى شود چقدر فراوانند افرادى كه شعارشان شعار تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست .
در اولين رويارويى على ( ع ) در صفين با لشكر معاويه , اميرالمؤمنين در نظرش اين بود كه ابتدا جنگ نكند , نامه ها مبادله بشود سفيرها مبادله بشوند بلكه اين اختلافحل بشود و مسلمين بروى يكديگر شمشير نكشند . معاويه واصحابش وقتى كه آمدند , بخيال خودشان پيشدستى كردند محل برداشتن آب از كنار فرات را اشغال نمودند تا لشكر اميرالمؤمنين كه مى رسد دسترسى به آب نداشته باشد و در مضيقه بى آبى قرار بگيرند و از اين راه باصطلاح شكست بخورند . اميرالمؤمنين وقتى وارد شد ديد اينها دست به چنين كارى زده اند . نامه اى نوشت , كسى را فرستاد كه اين كار را نكنيد ما كه هنوز با يكديگر جنگ نداريم , ما آماده ايم با هم صحبت بكنيم , سفير بفرستيم , ملاقات بكنيم بلكه خداوند ميان مسلمين اصلاح بكند و جنگ صورت نگيرد . معاويه به هيچ شكل حاضر نشد گفت ما اين فرصتى را كه داريم هرگز از دست نمى دهيم . چند بار حضرت اينكار را كردند هرچه گفتند كه باصطلاح ما از خر شيطان پائين بيا , ما كه نمى توانيم با بى آبى صبر كنيم , يكروز , دو روز اگر طول بكشد و آبمان تمام بشود , مجبور خواهيم شد شمشير بكشيم ولى من مى خواهم فرصتى باشد تا مذاكره كنيم , گفت نمى شود كه نمى شود . على ( ع ) ديد كه چاره اى جز جنگ نيست. آمد براى اصحابخودش خطابه مختصرى خواند . ببنيد اين على زاهد , اين على عابد , اين على متقى و پرهيزكار , اين على اهل آخرت , در روحش چقدر حماسه وجود دارد , چقدر عظمت وجود دارد ! چقدر شرافت انسانيت را حفظ مى كند ! ( بر خلاف زاهد مابان ما ) فرمود : قد استطعموكم القتال ( خطابه حماسى است ) لكشريانم , سپاهيانم ! اينها جنگ را مانند يكخوراك از شما مى خواهند , شمشيرها را مثل يك خوراك از شما مى خواهند جنگ طلب شده اند . بعد فرمود : رووا السيوف من الدماء , ترووا من الماء حالا كه اينها چنين كردند مى دانيد چه بايد كرد ؟ لشكريان من تشنه مانده ايد ؟ يكراه بيشتر وجود ندارد , اين شمشيرهاى خودتان را از خون اين پليدها سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد . بعد فرمود فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين (15 ( من خيال نمى كنم در همه خطابه هاى حماسى جمله اى كوتاه به اين رسائى و مهيجى وجود داشته باشد ) معنى زندگى چيست ؟ زندگى كه نان خوردن و آب نوشيدن نيست , زندگى كه خوابيدن نيست , زندگى كه راه رفتن نيست . اگر بميريد و پيروز باشيد , آنوقت زنده هستيد . ولى اگر مغلوب دشمن باشيد و زنده باشيد بدانيد كه مرده ايد .
اينطور على ( ع ) روح عزمت وكرامت را در اصحاب خود دميد .
و دستور حمله مى دهد و همان روز به شام نرسيده اصحاب معاويه رانده مى شوند و اصحاب على ( ع ) شريعه را مى گيرند . بعد اصحاب مى گويند ما حالا ديگر مقابله به مثل مى كنيم و اجازه نمى دهيم اينها آب بردارند . على ( ع ) مى گويد ولى من اين كار را نمى كنم چون آب يك چيزى است كه خدا آن را براى كافر و مسلمان قرار داده . اين كار دور از شهامت و فتوتو مردانگى است , آنها چنين كردند شما نكنيد . على نمى خواهد پيروزى را به بهاى يك عمل ناجوانمردانه به دست بياورد .اين نكات در سيره بزرگان زياد است . در صفين مردى است به نام كريب بن صباح از لشكر معاويه . آمد و مبارزه طلبيد . يكى از شجاعان لشكر اميرالمؤمنين كه جلو بود رفت به ميدان ولى طولى نكشيد كه كريب اين مرد صحابى اميرالمؤمنين را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف و دوباره مبارز طلبيد . يك نفر ديگر آمد , او را هم كشت . بعد از اينكه كشت فورا از اسب پريد پائين و جنازه اش را انداخت روى جنازه اولى . باز گفت مبارز مى خواهم . چهار نفر از اصحاب على عليه السلام را به همين ترتيب كشت . مورخين نوشته اند بازو و انگشتان اين مرد , بقدرى قوى بود كه سكه را با دستش مى ماليد و اثر سكه محو مى شد . همچنين نوشته اند اين مرد آن قدر از خود چابكى و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندى هنرنمايى كرد كه افرادى از اصحاب على كه در صفوف جلو بودند , به عقب رفتند تا در رو دربايستى گير نكنند . اينجا بود كه على عليه السلام خودش آمد و با يك گردش , او را كشت و جنازه اش را انداخت به يك طرف. الا رجل , دومى آمد , دومى را هم كشت و فورا جنازه اش را انداختروى اولى . دوباره گفت الا رجل , تا چهار نفر . ديگر كسى جرات نكرد بيايد , آن وقت على عليه السلام آيه قرآن را خواند : & فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم و اتقوا الله & ( 16) بعد گفت اى اهل شام ! شما اگر شروع نكرده بوديد , ما هم شروع نمى كرديم . چون شما چنين كرديد , ما هم اين كار را كرديم ( 17 ) .
در جنگ صفين تا پيروزى نهائى ساعتى بيش نمانده بود . مالك اشتر كه افسرى رشيد و فداكار و از جان گذشته بود , همچنان مى رفت تا خيمه فرماندهى معاويه را سرنگون كند و راه اسلام را از خارها پاك نمايد . در همين وقت اين گروه به على فشار آوردند كه ما از پشت حمله مى كنيم . هر چه على اصرار مى كرد آنها بر انكارشان مى افزودند و بيشتر لجاجت مى كردند .
على براى مالك پيغام فرستاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد .
او به پيام على جوابداد كه اگر چند لحظه اى را اجازتم دهى جنگبه پايان رسيده و دشمن نيز نابود گشته است .
شمشيرها را كشيدند كه يا قطعه قطعه اتمى كنيم يا بگو برگردد .
باز به دنبالش فرستاد كه اگر مى خواهى على را زنده ببينى جنگرا متوقف كن و خود برگرد . او برگشت و دشمن شادمان كه نيرنگش خوبكارگر افتاد .
جنگ متوقف شد تا قرآن را حاكم قرار دهند , مجلس حكميت تشكيل شود و حكمهاى دو طرف بر آنچه در قرآن و سنت , اتفاقى طرفين است حكومتكنند و خصومتها را پايان دهند و يا اختلافى را بر اختلافات بيفزايند و آنچنان را آنچنانتر كنند .
على گفت آنها حكم خود را تعيين كنند تا ما نيز حكم خويش را تعيين كنيم . آنها بدون كوچكترين اختلافى با اتفاق نظر عمر و عاص عصاره نيرنگها را انتخاب كردند . على عبدالله بن عباس سياستمدار و يا مالك اشتر مرد فداكار و روشن بين با ايمان را پيشنهاد كرد و يا مردى از آن قبيل را اما آن احمقها به دنبال همجنس خويش مى گشتند و مردى چون ابوموسى را كه مردى بى تدبير بود و با على عليه السلام ميانه خوبى نداشت انتخاب كردند . هر چه على و دوستان او خواستند اين مردم را روشن كنند كه ابوموسى مرد اين كار نيست و شايستگى اين مقام را ندارد , گفتند غير او را ما موافقت نكنيم . گفت حالا كه اينچنين استهر چه مى خواهيد بكنيد . بالاخره او را به عنوان حكم از طرفعلى و اصحابش به مجلس حكميتفرستادند .
پس از ماهها مشورت , عمر و عاص به ابوموسى گفت بهتر اينست كه به خاطر مصالح مسلمين نه على باشد و نه معاويه , سومى را انتخاب كنيم و آن جز عبدالله بن عمر , داماد تو , ديگرى نيست . ابوموسى گفت راست گفتى , اكنون تكليف چيست ؟ ! گفت تو على را از خلافتخلع مى كنى , من هم معاويه را , بعد مسلمين مى روند يكفرد شايسته اى را كه حتما عبدالله بن عمر است انتخابمى كنند و ريشه فتنه ها كنده مى شود .
بر اين مطلب توافق كردند و اعلام كردند كه مردم جمع شوند براى استماع نتائج حكميت .
مردم اجتماع كردند . ابوموسى رو كرد به عمر و عاص كه بفرمائيد منبر و نظريه خويش را اعلام داريد . عمر و عاص گفت من ؟ ! تو مرد ريش سفيد محترم از صحابه پيغمبر , حاشا كه من چنين جسارتى را بكنم و پيش از تو سخنى بگويم . ابوموسى از جا حركت كرد و بر منبر قرار گرفت . اكنون دلها مى طپد , چشمها خيره گشته و نفسها در سينه ها بند آمده است . همگان در انتظار كه نتيجه چيست ؟ او به سخن درآمد كه ما پس از مشورت صلاح امت را در آن ديديم كه نه على باشد و نه معاويه , ديگر مسلمين خود مى دانند هر كه را خواسته انتخاب كنند و انگشترش را از انگشت دست راستبيرون آورد و گفت من على را از خلافتخلع كردم همچنانكه اين انگشتر را از انگشت بيرون آوردم . اين را گفت و از منبر به زير آمد .
عمر و عاص حركت كرد و بر منبر نشست و گفت سخنان ابوموسى را شنيديد كه على را از خلافت خلع كرد و من نيز او را از خلافت خلع مى كنم همچنانكه ابوموسى كرد و انگشترش را از دست راست بيرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ كرد و گفت معاويه را به خلافت نصب مى كنم همچنانكه انگشترم را در انگشت كردم . اين را گفت و از منبر فرود آمد .
مجلس آشوب شد . مردم به ابوموسى حمله بردند و بعضى با تازيانه بر وى شوريدند . او به مكه فرار كرد و عمر و عاص نيز به شام رفت .
خوارج كه به وجود آورنده اين جريان بودند رسوائى حكميت را با چشم ديدند و به اشتباه خود پى بردند . اما نمى فهميدند اشتباه در كجا بوده است ؟ نمى گفتند خطاى ما در اين بود كه تسليم نيرنگ معاويه و عمر و عاص شديم و جنگرا متوقفكرديم و هم نمى گفتند كه پس از قرار حكميت , در انتخاب ( داور( خطا كرديم كه ابوموسى را حريف عمر و عاص قرار داديم , بلكه مى گفتند اينكه دو نفر انسان را در دين خدا حكم و داور قرار داديم خلاف شرع و كفر بود , حاكم منحصرا خدا است و نه انسانها .
آمدند پيش على كه نفهميديم و تن به حكميت داديم , هم تو كافر گشتى و هم ما , ما توبه كرديم تو هم توبه كن . مصيبتتجديد و مضاعف شد .
على گفت توبه به هر حال خوب است استغفر الله من كل ذنب ما همواره از هر گناهى استغفار مى كنيم . گفتند اين كافى نيست بلكه بايد اعتراف كنى كه ( حكميت( گناه بوده و از اين گناه توبه كنى . گفت آخر من مسئله تحكيم را به وجود نياوردم , خودتان به وجود آورديد و نتيجه اش را نيز ديديد , و از طرفى ديگر چيزى كه در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد كنم و گناهى كه مرتكب نشده ام , به آن اعتراف كنم .
از اينجا به عنوان يك فرقه مذهبى دست به فعاليت زدند . در ابتدا يك فرقه ياغى و سركش بودند و به همين جهت ( خوارج( ناميده شدند ولى كم كم براى خود اصول و عقائدى تنظيم كردند و حزبى كه در ابتدا فقط رنگ سياست داشت , تدريجا به صورت يك فقره مذهبى درآمد و رنگ مذهببه خود گرفت . خوارج بعدها به عنوان طرفداران يكمذهب, دستبه فعاليتهاى تبليغى حادى زدند . كم كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه مفاسد دنياى اسلام را كشف كنند . به اين نتيجه رسيدند كه عثمان و على و معاويه همه برخطا و گناهكارند و ما بايد با مفاسدى كه به وجود آمده مبارزه كنيم , امر به معروفو نهى از منكر نمائيم . لهذا مذهبخوارج تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهى از منكر به وجود آمد .
وظيفه امر به معروف و نهى از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسى دارد : يكى بصيرت در دين و ديگرى بصيرت در عمل .
بصيرت در دين - همچنانكه در روايت آمده است- اگر نباشد زيان اين كار از سودش بيشتر است . و اما بصيرت در عمل لازمه دو شرطى است كه در فقه از آنها به ( احتمال تأثير( و ( عدم ترتب مفسده( تعبير شده است و مال آن به دخالتدادن منطق است در اين دو تكليف .
خوارج نه بصيرت دينى داشتند و نه بصيرت عملى . مردمى نادان و فاقد بصيرت بودند بلكه اساسا منكر بصيرت در عمل بودندزيرا اين تكليف را امرى تعبدى مى دانستند و مدعى بودند بايد با چشم بستهانجام داد .
اما عدم بصيرت و نادانى , آنها را بدينجا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از آنجا ريشه مذهبى پيدا كردند و به عنوان يك مذهب و يك طريقه موادى را ترسيم نمودند . آيه اى استدر قرآن كه مى فرمايد :
& ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين & ( 18 ) .
در اين آيه ( حكم( از مختصات ذات حق بيان شده است , منتهى بايد ديد مراد از حكم چيست ؟
بدون ترديد مراد از حكم در اينجا قانون و نظامات حياتى بشر است . در اين آيه , حق قانونگزارى از غير خدا سلب شده و آنرا از شئون ذات حق ( يا كسى كه ذات حق به او اختيارات بدهد ) مى داند . اما خوارج حكم را به معناى حكومت كه شامل حكميت نيز مى شد گرفتند و براى خود شعارى ساختند و مى گفتند لا حكم الا لله . مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبرى نيز همچون قانونگزارى حق اختصاصى خدا است و غير از خدا احدى حق ندارد كه به هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون ندارد .
گاهى اميرالمؤمنين مشغول نماز بود و يا سر منبر براى مردم سخن مى گفت , ندا در مى دادند و به او خطاب مى كردند كه لا حكم الا لله لا لك و لاصحابك يا على حق حاكميت جز براى خدا نيست . تو را و اصحابت را نشايد كه حكومت يا حكميت كنيد .
او در جواب مى گفت :
كلمة حق يراد بها الباطل , نعم انه لا حكم الا لله و لكن هؤلاء يقولون لا امره الا لله , و انه لابد للناس من امير بر او فاجر , يعمل فى امرته المؤمن , و يستمتع فيها الكافر , و يبلغ الله فيها الاجل , و يجمع به الفىء , و يقاتل به العدو , و تأمن به السبل , و يؤخذ به للضعيف من القوى , حتى يستريح بر و يستراح من فاجر ( 19 ) .
( سخنى به حق استاما آنان از آن اراده باطل دارند . درستاست قانونگزارى از آن خداست اما اينها مى خواهند بگويند غير از خدا كسى نبايد حكومت كند و امير باشد . مردم احتياج به حاكم دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار ( يعنى حداقل و در فرض نبودن نيكوكار ) . در پرتو حكومتاو مؤمن كار خويش را ( براى خدا ) انجام مى دهد و كافر از زندگى دنياى خويش بهره مند مى گردد , و خداوند مدت ر ا به پايان مى رساند . به وسيله حكومت و در پرتو حكومت استكه مالياتها جمع آورى مى گردد , با دشمن پيكار مى شود , راهها امن مى گردد , حق ضعيفو ناتوان از قوى و ستمكار گرفته مى شود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش به دست آيد(.
خلاصه آنكه قانون خودبخود اجرا نمى گردد , فرد يا جمعيتى مى بايست تا براى اجراء آن بكوشند .
اما حقيقت اين است كه على ( ع ) يك هدف داشت , معاويه هدف ديگرى . هدف على ( ع ) مبارزه با روش معاويه ها بود . على ( ع ) شكست نخورد , پيروز شد . خودش كشته شد ولى هدفش را نگهدارى كرد و زنده نمود .
معروف است كه در زمان قاجاريه مرد نسبتا فاضلى كه بسيار خوش نويس بوده ( 20) ظاهرا از شيراز رفته بود مشهد براى زيارت . در بازگشت پولش تمام مى شود يا دزد مى زند , و در تهران در حالى كه غريب بوده بى پول مى ماند . فكر مى كند كه از هنرش كه خطاطى است استفاده كند و ضمنا زياد هم معطل نشود . بر مى دارد همين عهدنامه اميرالمؤمنين عليه السلام به مالك اشتر را كه بخشى از آن را خواندم با يك خط بسيار زيبا مى نويسد . خط كشى مى كند , جدول بندى مى كند , اين عهدنامه را در يك دفترى مى نويسد و آن را اهدا مى كند به صدراعظم وقت. يكروز مى رود نزد صدراعظم در حالى كه ارباب رجوع هم زياد بوده اند . نوشته را به او مى دهد و مى گويد هديه ناقابلى است . پس از مدتى بلند مى شود كه برود . صدراعظم مى گويد آقا شما بفرماييد . با خود مى گويد لابد مى خواهد مرحمتى بدهد , مى خواهد خلوتبشود . چند نفرى از ارباب رجوع مى مانند . باز مى بيند خيلى طول كشيد , بلند مى شود كه برود . دوباره صدراعظم مى گويد آقا شما بفرماييد . تا اينكه همه مردم مى روند , فقط پيشخدمتها مى مانند . صدراعظم مى گويد فرمايشى داريد ؟ اين شخص مى گويد نه , من عرضى نداشتم , همين را تقديم كرده بودم . پيشخدمتها را هم مى گويد همه تان برويد بيرون , كسى حق ندارد بيايد داخل اطاق . اين بيچاره وحشتش مى گيرد كه اين ديگر چگونه است ؟ ! صدراعظم مى گويد بيا جلو ! مى رود جلو . آهسته در گوشش مى گويد چرا اين را نوشتى و براى من آوردى ؟ مى گويد شما صدراعظم يك مملكت هستيد , اين هم دستورالعمل مولا اميرالمؤمنين ( ع ) است براى كسانى مثل شما . فرمان اوست راجع به اينكه با مردم چطور بايد رفتار كرد . من فكر مى كنم شما هم شيعه اميرالمؤمنين هستيد و چنين چيزى را دوست داريد . فكر كردم برايتان هديه اى بياورم , هيچ چيز مناسبتر از اين پيدا نكردم . گفت بيا جلو . رفت جلو . گفت يك كلمه من مى خواهم به تو بگويم و آن اين است كه خود على كه اينها را نوشت و به اينها بيش از هر كس ديگر پابند بود و عمل مى كرد , در سياست از اينها چقدر بهره بردارى كرد كه حالا من بيايم به اينها عمل بكنم ؟ خود على از همين راهى كه دستور داد عمل كرد و ديديم كه تمام ملكش از بين رفتو معاويه بر او مسلط شد . على خودش به اين دستورالعمل عمل كرد و شكست خورد , پس اين چيست كه براى من نوشته اى ؟ گفت اجازه مى دهيد جواب بدهم ؟ بله . گفت چرا اين حرفرا در ميان جمعيت به من نگفتى ؟ گفتاگر در ميان جمعيتمى گفتم پدرم را در مىآوردند . گفت بسيار خوب , جمعيت كه رفت چرا پيشخدمتها را گفتى همه تان برويد بيرون ؟ گفت اگر يكى از آنها مى فهميد كه من چنين جسارتى به على مى كنم پدرم را در مىآورد . گفت پيروزى على ( ع ) همين است . چرا معاويه بعد از هزار و سيصد سال , احدى كوچكترين احترامى برايش قائل نيست و جز لعنت و نفرين چيز ديگرى براى او نيست ؟ على ( ع ) هم بشرى بود مثل من و تو . اين احترام را از كجا پيدا كرد كه تو اگر به همين نوكرها و پيشخدمتها بگويى آدمهاى بيگناهى را گردن بزنيد گردن مى زنند ولى اسم على را جرأت نمى كنى با بى احترامى جلوى آنها ببرى ؟ آيا جز اين استكه على ( ع ) را اينها به همين صفات شناخته اند كه على مجسمه راستى و درستى , مجسمه وفاى به عهد و تجسم همين دستورالعملى است كه خودش داده است ؟ على ( ع ) به موجب اينكه به همين سياست عمل كرد , هم خودش را در دنيا بيمه كرد و هم اينها را . اگر در دنيا فردى پيدا مى شود كه به اين اصول انسانيتعمل مى كند به موجب همين است كه على ( ع ) اينها را نوشت و خودش عمل كرد . اگر او اينها را نمى نوشت و خودش عمل نمى كرد , سنگروى سنگ بند نمى شد . تو خيال كرده اى كه اين اجتماع را با همان سياست خودت حفظ كرده اى ؟ ! اگر مردم دزدى نمى كنند , به خاطر تو دزدى نمى كنند ؟ ! صدى نود مردمى كه دزدى نمى كنند , به خاطر على ( ع ) و دستورهاى على و امثال على است . صدى نود مردمى كه فحشاء نمى كنند , به ناموس تو خيانتنمى كنند , به خاطر همان على ( ع ) و دستورهاى على است . تو خيال كرده اى على ( ع ) شكست خورد ؟
معاويه به مقصد و هدفخود نزديك شد اما با چه وسيله و ابزارى ؟ با اين ابزارها , با ارعاب و قتل و غارت , با رشوه دادنها و خريدن عقيده ها , با خيانت در بيت المال , با مسموم كردن افرادى مثل مالك اشتر نخعى و عبدالرحمن بن خالد , با اجير كردن يك عده مردم بى ايمان كه بنشينند بر پيغمبر خدا دروغ ببندند و حديث جعل كنند , به قيمت پامال كردن همه اصول اسلامى و انسانى و ضربت به پيكر قرآن زدنها , با اين امور و اين وسائل به مقصد خود رسيد . در عين حال على عليه السلام هم به مقصد و هدف عالى خود رسيد . هدف على حكمرانى و عيش و لذت نبود كه بگوييم با شهادت او از ميان رفت , هدفش اعلاى كلمه حق و زنده كردن نام عدالتبود كه كرد . معاويه دستور مى دهد كه بى گناهان را به خاطر مصالح سياسى بكشيد , اموال را غارت كنيد , ولى على در همان حال كه ضربت شمشير فرقش را شكافته , وقتى كه فرزندان عبدالمطلبيعنى خويشان و اقرباى نزديك خود را آنجا مى بيند و در قيافه خشمناك اينها مى خواند كه ممكن است شهادت او و مرگ او سبب شود كه آنها به عنوان مسبب و شريك جرم , خون عده اى را بريزند خطاببه آنها مى فرمايد : ( يا بنى عبدالمطلب لا الفينكم تخضون دماء المسلمين خوضا تقولون قتل اميرالمؤمنين قتل اميرالمؤمنين , الا لا يقتلن بى الا قاتلى , انظروا اذا انا متمن ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة ( ( 21 ) نكند بعد از من در خون مردم وارد شويد و قتل اميرالمؤمنين را شعار خود قرار دهيد , من اگر با اين ضربت مردم شما فقط يك ضربت به او بزنيد نه بيشتر .
اميرالمؤمنين سياست و هدفش همان احكام اسلام بود , در بستر هم كه افتاده بود همان سياست و همان هدف ورد زبانش بود , به حسنين عليهما السلام مى فرمايد :
اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتابى بتقوى الله و نظم امركم و صلاح ذات بينكم فانى سمعت جدكما صلى الله عليه و اله يقول : صلاح ذات البين افضل من عامة الصلوه و الصيام , الله الله فى الايتام فلا تغبوا افواههم و لا يضيعوا بحضرتكم , و الله الله فى جيرانكم فانهم وصية نبيكم مازال يوضى بهم حتى ظننا انه سيورثهم , و الله الله فى القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم , و الله الله فى الصلوه فانها عمود دينكم , و الله الله فى بيت ربكم لا تخلوه ما بقيتم فانه ان ترك لم تناظروا , و الله الله فى الجهاد باموالكم و انفسكم و السنتكم فى سبيل الله , و عليكم بالتواصبل و التباذل , و اياكم و التدابر و التقاطع , لا تتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولى عليكم اشراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم ( 22 ) .
يكى از معيارها كه افراد در سيره هاشان ممكن استبه كار ببرند همان اصل غدر و خيانتاست. اكثريتقريببه اتفاق سياستمداران جهان از اصل غدر و خيانت براى مقصد و مقصود خودشان استفاده مى كنند . بعضى تمام سياستشان براساس غدر و خيانت است و بعضى لااقل جايى از آن استفاده مى كنند . يعنى مى گويند در سياست , اخلاق معنى ندارد , بايد آن را رها كرد . يك مرد سياسى قول مى دهد , پيمان مى بندد , سوگند مى خورد , ولى تا وقتى پايبند به قول و پيمان و سوگند خودش هست كه منافعش اقتضا بكند . همين قدر كه منافع در يك طرف قرار گرفت , پيمان در طرف ديگر , فورا پيمانش را نقض مى كند . چرچيل در آن كتابى كه نوشته است در تاريخ جنگ بين الملل دوم كه يك وقت روزنامه هاى ايران منتشر مى كردند و من مقدارى از آن را خواندم , وقتى كه حمله متفقين به ايران را نقل مى كند مى گويد : ( اگر چه ما با ايرانيها پيمان بسته بوديم , قرارداد داشتيم و طبق قرارداد نبايد چنين كارى مى كرديم(. بعد خودش به خودش جواب مى دهد , مى گويد : ( ولى اين معيارها : پيمان و وفاى به پيمان , در مقياسهاى كوچك درست است , دو نفر وقتى با همديگر قول و قرار مى گذارند درست است , اما در سياست , وقتى كه پاى منافع يك ملت در ميان مىآيد , اين حرفها ديگر موهوم است . من نمى توانستم از منافع بريتانياى كبير به عنوان اينكه اين كار ضد اخلاق است چشم بپوشم كه ما با يك كشور ديگر پيمان بسته ايم و نقض پيمان بر خلاف اصول انسانيت است. اين حرفها اساسا در مقياسهاى كلى و در شعاعهاى خيلى وسيع درست نيست(. اين همان اصل غدر و خيانت است , اصلى كه معاويه در سياستش مطلقا از آن پيروى مى كرد . آنچه كه على ( ع ) را از سياستمداران ديگر جهان البته به استثناى امثال پيغمبر اكرم متمايز مى كند اين است كه او از اصل غدر و خيانت در روش پيروى نمى كند ولو به قيمت اينكه آنچه دارد و حتى خلافت از دستش برود . چرا ؟ چون مى گويد اساسا من پاسدار اين اصولم , فلسفه خلافت من پاسدارى اين اصول انسانى است, پاسدارى صداقت است, پاسدارى امانتاست , پاسدارى وفاست, پاسدارى درستى است, و من خليفه ام براى اينها . آن وقت چطور ممكن است كه من اينها را فداى خلافت كنم ؟ ! خلافت من براى اينهاست , چطور مى شود من اينها را فداى خلافت بكنم ؟ ! نه تنها خودش چنين است , در فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است نيز به اين فلسفه تصريح مى كند ... ( قرآن هم مى گويد : & فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم & ( 23 ) . در مورد مشركين و بتپرستهاست كه با پيغمبر پيمان بسته بودند : مادامى كه آنها به عهد خودشان وفادار هستند شما هم وفادار باشيد و آن را نشكنيد . اما اگر آنها شكستند , شما نيز بشكنيد )سياست ( قرآن بر نيزه كردن( سيزده قرن است كه كم و بيش ميان مسلمين رائج است . مخصوصا هر وقت مقدس مابان و متظاهران زياد مى شوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پيدا مى كند , سياست قرآن بر نيزه كردن از طرف استفاده چى ها رائج مى گردد . درسهائى كه از اينجا بايد آموخت:
الف - درس اول اينستكه هر وقت جاهلها و نادانها و بى خبرها مظهر قدس و تقوا شناخته شوند و مردم آنها را سمبل مسلمان عملى بدانند وسيله خوبى به دست زيركهاى منفعت پرستمى افتد . اين زيركها همواره آنها را آلت مقاصد خويش قرار مى دهند و از وجود آنها سدى محكم جلو افكار مصلحان واقعى مى سازند . بسيار ديده شده استكه عناصر ضد اسلامى رسما از اين وسيله استفاده كرده اند يعنى نيروى خود اسلام را عليه اسلام به كار انداخته اند . استعمار غرب تجربه فراوانى در استفاده از اين وسيله دارد و در موقع خود از تحريك كاذب احساسات مسلمين خصوصا در زمينه ايجاد تفرقه ميان مسلمين بهره گيرى مى نمايد . چقدر شرم آور است كه مثلا مسلمان دلسوخته اى درصدد بيرون راندن نفوذ خارجى برآيد و همان مردمى كه او مى خواهد آنها را نجات دهد با نام و عنوان دين و مذهب سدى در مقابل او گردند . آرى اگر توده مردم جاهل و بى خبر باشند و منافقان از سنگر خود اسلام استفاده مى نمايند . در ايران خودمان كه مردم افتخار دوستى و ولايت اهل بيت اطهار را دارند , منافقان از نام مقدس اهل بيت و از سنگر مقدس ( ولاء اهل بيت(سنگرى عليه قرآن و اسلام و اهل البيت به نفع يهود غاصبمى سازند و اين , شنيعترين اقسام ظلم به اسلام و قرآن و پيغمبر اكرم و اهل بيتآن بزرگوار است . رسول اكرم فرمود :
انى ما اخاف على امتى الفقر و لكن اخاف عليهم سوء التدبير .
( من از هجوم فقر و تنگدستى بر امت خودم بيمناك نيستم . آنچه از آن بر امتم بيمناكم كج انديشى است . آنچه فقر فكرى بر امتم وارد مى كند فقر اقتصادى وارد نمى كند( .
ب - درس دوم اينست كه بايد كوشش كنيم طرز استنباطمان از قرآن صحيح باشد . قرآن آنگاه راهنما و هادى استكه مورد تدبير صحيح واقع شود , عالمانه تفسير شود , از راهنمائيهاى اهل قرآن كه راسخين در علم قرآنند بهره گرفته شود . تا طرز استنباط ما از قرآن صحيح نباشد و تا راه و رسم استفاده از قرآن را نياموزيم از آن بهره مند نخواهيم گشت . سودجويان و يا نادانان گروهى قرآن را مى خوانند و احتمال باطل را دنبال مى كنند همچنان كه از زبان نهج البلاغه شنيديد آنها كلمه حق را مى گويند و از آن باطل را اراده مى كنند . اين , عمل به قرآن و احياء آن نيست بلكه اماته قرآن است . عمل به قرآن آنگاه است كه درك از آن دركى صحيح باشد .
قرآن همواره مسائل را به صورت كلى و اصولى طرح مى كند ولى استنباط و تطبيق كلى بر جزئى بسته به فهم و درك صحيح ماست . مثلا در قرآن ننوشته در جنگى كه در فلان روز بين على و معاويه در مى گيرد حق با على است . در قرآن همين قدر آمده است كه :
& و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغتاحديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء الى امر الله & ( 24 ) .
( اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كردند , آشتى دهيد آنان را و اگر يكى بر ديگرى سر كشى و ستمگرى كند با آنكه ستمگر است نبرد كنيد تا به سوى فرمان خدا برگردد( .
اين قرآن و طرز بيان قرآن . اما قرآن نمى گويد در فلان جنگ فلان كس حق است و ديگرى باطل .
قرآن يكى يكى اسم نمى برد , نمى گويد بعد از چهل سال يا كمتر و يا بيشتر مردى به نام معاويه پيدا مى شود و با على جنگ مى كند شما به نفع على وارد جنگ شويد . و نبايد هم وارد جزئيات بشود . قرآن نبايد موضوعات را شماره كند و انگشت روى حق و باطل بگذارد . چنين چيزى ممكن نيست . قرآن آمده است تا جاودانه بماند پس بايد اصول و كليات را روشن كند تا در هر عصرى باطلى رودرروى حق قرار مى گيرد مردم با معيار آن كليات عمل كنند . اين ديگر وظيفه خود مردم است كه با ارائه اصل ( & و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا( . . . & چشمشان را باز كنند و فرقه طاغى را از فرقه غير طاغى تشخيص دهند و اگر واقعا فرقه سركش دست از سركشى كشيد بپذيرند و اما اگر دست نكشيد و حيله كرد و براى اينكه خود را از شكست نجات دهد تا فرصت جديدى براى حمله به دست آورد و دوباره سركشى كند و به ذيل آيه كه مى فرمايد :
& فان فائت فاصلحوا بينهما & .
متمسك شود , حيله او را نپذيرند .
تشخيص همه اينها با خود مردم است . قرآن مى خواهد مسلمانان رشد عقلى و اجتماعى داشته باشند و به موجب همان رشد عقلى مرد حق را از غير مرد حق تميز دهند . قرآن نيامده است كه براى هميشه با مردم مانند ولى صغير با صغير عمل كند , جزئيات زندگى آنها را با قيموميت شخصى انجام دهد و هر مورد خاص را با علامت و نشانه حسى تعيين نمايد .
اساسا شناختاشخاص و ميزان صلاحيت آنها و حدود شايستگى و وابستگى آنها به اسلام و حقايق اسلامى خود يك وظيفه است و غالبا ما از اين وظيفه خطير غافليم .
على عليه السلام مى فرمود :
انكم لن تعرفوا الرشد حتى تعرفوا الذى تركه ( 25 ) .
( هرگز حق را نخواهيد شناخت و به راه راست پى نخواهيد برد مگر آن كس كه راه راست را رها كرده بشناسيد( .
يعنى شناخت اصول و كليات به تنهائى فائده ندارد تا تطبيق به مصداق و جزئى نشود , زيرا ممكن است با اشتباه درباره افراد و اشخاص و با نشناختن مورد , با نام حق و نام اسلام و تحت شعارهاى اسلامى بر ضد اسلام و حقيقت و به نفع باطل عمل كنيد .
در قرآن ظلم و ظالم و عدل و حق آمده است اما بايد ديد مصداق آنها كدام است ؟ ظلمى را حق , و حقى را ظلم تشخيص ندهيم و بعد به موجبهمين كليات و به حكم قرآن - به خيال خودمان - سر عدالت و حق را نبريم .
خوارج يعنى شورشيان . اين واژه از ( خروج( ( 26 ) به معناى سركشى و طغيان گرفته شده است. پيدايش آنان در جريان حكميتاست . در جنگ صفين در آخرين روزى كه جنگ داشت به نفع على خاتمه مى يافت , معاويه با مشورت عمرو عاص دستبه يكنيرنگ ماهرانه اى زد . او ديد تمام فعاليتها و رنجهايش بى نتيجه ماند و با شكست يك قدم بيشتر فاصله ندارد . فكر كرد كه جز با اشتباهكارى راه به نجات نمى يابد . دستور داد قرآنها را بر سر نيزه ها بلند كنند كه مردم ! ما اهل قبله و قرآنيم , بيائيد آنرا در بين خويش حكم قرار دهيم . اين سخن تازه اى نبود كه آنها ابتكار كرده باشند . همان حرفى است كه قبلا على گفته بود و تسليم نشدند و اكنون هم تسليم نشده اند . بهانه اى است تا راه نجات يابند و از شكست قطعى خود را برهانند .
على فرياد برآورد بزنيد آنها را , اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه كرده مى خواهند در پناه لفظ و كتابتقرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به همان روش ضد قرآنى خود ادامه دهند . كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن , ارزش و احترامى ندارد . حقيقت و جلوه راستين قرآن منم . اينها كاغذ و خط را دستاويز كرده اند تا حقيقت و معنى را نابود سازند . عده اى از نادانها و مقدس نماهاى بى تشخيص كه جمعيتكثيرى را تشكيل مى دادند با ي كديگر اشاره كردند كه على چه مى گويد ؟ فرياد برآوردند كه با قرآن بجنگيم ؟ ! جنگ ما به خاطر احياء قرآن است آنها هم كه خود تسليم قرآنند پس ديگر جنگ چرا ؟ على گفت من نيز مى گويم به خاطر قرآن بجنگيد , اما اينها با قرآن سر و كار ندارند , لفظ و كتابت قرآن را وسيله حفظ جان خود قرار داده اند .
اينان از پشت به هدفهاى اميرالمؤمنين خنجر زدند . اينها از اين تاريخ دشمن سرسختاميرالمؤمنين على عليه السلام شدند . فرق اينها كه خوارج اند با ساير دشمنان يعنى ( نواصب(اين بود كه اينها براى دشمنى خودشان با حضرت از روى خيال خود فلسفه و مبنايى هم تراشيده بودند و اين را به صورت يك مذهب و روش دينى در آوردند , تعصب را با جهل آميختند و همين امر منجر به ضربت خوردن اميرالمؤمنين و شهادت آن حضرت شد , عبدالرحمن بن ملجم مرادى يكى از همين افراد است .بعد از همه اينها يك عامل بزرگكه در همه اين جريانها و هدفتهمت قرار دادن ها و فتنه انگيزيها و آتش افروزيها مؤثر بود و زياد مؤثر بود جهالت و بى خبرى عامه مردم بود . جهالت است كه يك انبوه عظيم از مردم را آلت و ملعبه فكر و اراده يك عده دنيا پرست قرار مى دهد . اميرالمؤمنين خودش به اين عامل اشاره مى كند و مى فرمايد :
الى الله اشكو من معشر يعيشون جهالا و يموتون ضلالا ليس فيهم سلعة ابور من الكتاب اذا تلى حق تلاوته و لا سلعة انفق بيعا و لا اعلى ثمنا من الكتاب اذا حرف عن مواضعه . ( 27 )
به خدا شكايت مى كنم از مردمى كه در جهالت و نادانى زندگى مى كنند و در گمراهى مى ميرند , متاعى كم بهاتر از قرآن در ميان آنها نيست اگر حقايق آن گفته شود , و متاعى گرانبهاتر از قرآن براى آنها نيست اگر تحريف شود و حقايقش وارونه گردد .
اين بود كه مى فرمود : ( غدا ترون ايامى و يكشف لكم عن سرائرى و تعرفوننى بعد خلو مكانى و قيام غيرى مقامى ( .
اولين جريان جمود آميزى كه در تاريخ اسلام پيدا شد جريان ( خوارج( بود . خوارج به اسلام زياد ضربه زدند و ضربه اينها نه تنها از اين ناحيه بود كه مدتى فساد كردند , ياغى شده و اشخاص بيگناهى از جمله اميرالمؤمنين را كشتند , بلكه غير از اينها ضربه بزرگى به عالم اسلام وارد ساختند . شمشيرى كه بر فرق على خورد به دست يكمرد خارجى مذهب بود . خوارج از فرق اسلامى هستند , گو اينكه طبق عقيده ما آنها كافرند , اما آنها خود را مسلمان مى دانستند بلكه فقط خودشان را مسلمان مى دانستند و ديگران را بى دين و خارج از دين به حساب مىآوردند . هيچ كس ادعا نكرده كه خوارج به اسلام عقيده نداشته اند , بلكه همه اعترافدارند كه آنها شديدا و با تعصب زيادى به اسلام معتقد بودند . خصلتبارز اينها دوريشان از فكر و تعقل است . خود على ( ع ) كه از آنها نام مى برد آنها را مردمى معتقد ولى جاهل و قشرى معرفى مى كند . مردمى بودند متعبد , شب زنده دار و قارى قرآن , اما جاهل و سبك مغز و كم تعقل , و بلكه مخالف فكر و تعقل در كار دين.
على ( ع ) در آن اتمام حجتى كه با آنها فرمود به آنها گفت : ( و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة , فأبيتم على إباء المخالفين المنابذين , حتى صرفت رأيى إلى هواكم , و أنتم معاشر أخفاء الهام , سفهاء الأحلام ( ( 28 ) شما امروز به من اعتراض داريد در امر حكميت و مى گوييد خطا بود و ما توبه كرديم و تو هم توبه كن و قرار را نقض كن . من اول كار به شما گفتم كه تسليم حكميت نشويم , و شما آن وقت سخت ايستاديد و شمشير كشيديد و گفتيد ما به خاطر قرآن مى جنگيم و اينها قرآن را جلو آورده اند , تا من كرها و اجبارا تن دادم و پيمان بستم , حالا مى گوييد غلط بود و به من تكليف مى كنيد آن را نقض كنم . چطور نقض كنم و حال آنكه در قرآن فرموده ( & أوفوا بالعقود( & (29)پيغمبر با مشركين كه پيمان مى بست هرگز نقض نمى كرد . جايز نمى دانست با طرفغدر و مكر شود و بر خلاف پيمان رفتار شود , طرف هر كس بود ولو مشرك و بت پرست بود , حالا شما بعد از عقد پيمان به من تكليف مى كنيد نقض كنم .
اين مطالب را على ( ع ) در مواقع مختلف به آنها فرمود , آن جمله اى كه درد اصلى آنهاست همين بود كه فرمود : ( و أنتم معاشر أخفاء الهام , سفهاء الأحلام ( شما گروهى هستيد سبك مغز و كم خرد و نادان . عيب كار شما هم همين است , يك روز با شدت از حكميت طرفدارى مى كنيد و يكروز به اين شدت آن را كفر و ارتداد مى خوانيد .
تاريخ خوارج , عجيب و عبرت انگيز است از اين نظر كه وقتى عقيده دينى , با جهالت و نادانى و تعصب خشك آميخته شود چه مى كند . ..
مورخين نوشته اند اينها مردمى بودند كه از گناهانى از قبيل دروغ پرهيز داشته اند - حتى در حضور جبارانى مثل ( زياد(عقيده خودشان را كتمان نمى كردند با اهل معصيت مخالف بودند , بعضيها قائم الليل و صائم النهار بودند . از آن طرف , عقايدى قشرى و سطحى داشتند . در مورد خلافتمعتقد بودند لزومى ندارد يك نفر خليفه باشد , قرآن هست, مردم به قرآن عمل كنند . ابن ابى الحديد مى گويد بعد كه ديدند نمى توانند بدون زعيم و رئيس باشند از اين عقيده عدول كردند و با عبدالله بن وهب راسبى كه از خودشان بود بيعت كردند . همان طورى كه مقتضاى كم عقلى و سبك مغزى استبسيار در عقايد خودشان تنگنظر بودند . اكثر خوارج همه فرق مسلمين را كافر مى دانستند , با آنها نماز نمى خواندند , ذبيحه آنها را نمى خورد ند , به آنها زن نمى دادند و از آنها زن نمى گرفتند , عمل را جزء ايمان مى شمردند و همين جهت كه عمل را جزء ايمان مى دانستند آنها را تنگ نظر كرده بود و به همين سبباز هر كس گناه كبيره اى مى ديدند مى گفتند كافر شد , مى گفتند جز ما باقى همه كافر و اهل جهنم اند .
اميرالمؤمنين با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموكراسى رفتار كرد . او خليفه است و آنها رعيتش , هر گونه اعمال سياستى برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتى سهميه آنان را از بيت المال قطع نكرد , به آنها نيز همچون ساير افراد مى نگريست . اين مطلب در تاريخ زندگى على عجيب نيست اما چيزى است كه در دنيا كمتر نمونه دارد . آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرو مى شدند و صحبت مى كردند , طرفين استدلال مى كردند , استدلال يكديگر را جواب مى گفتند .
شايد اين مقدار آزادى در دنيا بى سابقه باشد كه حكومتى با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسى رفتار كرده باشد . مىآمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازيت ايجاد مى كردند . روزى على اميرالمؤمنين بر منبر بود مردى آمد و سئوالى كرد .على بالبديهة جواب گفت . يكى از خارجيها از بين مردم فرياد زد : قاتله الله ما افقهه ( خدا بكشد اين را , چقدر دانشمند است ) , ديگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد .
خوارج در نماز جماعت به على اقتدا نمى كردند زيرا او را كافر مى پنداشتند . به مسجد مىآمدند و با على نماز نمى گذاردند و احيانا او را مىآزردند . على روزى به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كرده اند . يكى از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيه اى را به عنوان كنايه به على بلند خواند :
& و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملكو لتكونن من الخاسرين & ( 30 ) .
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو وحى شد كه اگر مشرك شوى اعمالت از بين مى رود و از زيانكاران خواهى بود . ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به على گوشه بزند كه سوابق تو را در اسلام مى دانيم , اول مسلمان هستى , پيغمبر تو را به برادرى انتخاب كرد , در ليلة المبيت فداكارى درخشانى كردى و در بستر پيغمبر خفتى , خودت را طعمه شمشيرها قراردادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست , اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوى اعمالتبه هدر مى رود , و چون تو اكنون كافر شدى اعمال گذشته را به هدر دادى .
على در مقابل چه كرد ؟ ! تا صداى او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه را به آخر رساند . همين كه به آخر رساند , على نماز را ادامه داد . باز ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله على سكوت نمود .
على سكوت مى كرد چون دستور قرآن است كه :
& اذا قرىء القرآن فاستمعوا له و انصتوا & ( 31 ) .
( هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهيد و خاموش شويد(.
و به همين دليل است كه وقتى امام جماعت مشغول قرائت استمأمومين بايد ساكت باشند و گوش كنند .
بعد از چند مرتبه اى كه آيه را تكرار كرد و مى خواست وضع نماز را به هم زند , على اين آيه را خواند :
& فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون & ( 32 ) .
( صبر كن وعده خدا حق استو خواهد فرا رسيد . اين مردم بى ايمان و يقين , تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند( .
ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد ( 33 ) .
آيا خوارج به اين مقدار قناعت كردند ؟ اگر قناعت مى كردند مشكل بزرگى براى على نبودند . كم كم دور هم جمع شدند , جمعيت و حزبى تشكيل دادند بلكه يك فرقه اى تشكيل دادند , يكفرقه اسلامى ( اينكه مى گويم ( اسلامى ( نه واقعا جزء مسلمانان هستند . اينها از نظر ما كافرند ) و يكمذهبى در دنياى اسلام ابداع كردند , براى مذهب خودشان يك اصول و فروعى ساختند , گفتند كسى از ماست كه اولا معتقد باشد كه هم عثمان كافر است , هم على , هم معاويه , و هم كسانى كه به حكميت تسليم شدند , خود ما هم كافر شديم ولى ما توبه كرديم , و فقط هر كسى كه توبه كند مسلمان است , همچنين گفتند امر به معروف نهى از منكر شرط ندارد , در مقابل هر امام جائر و هر پيشواى ظالمى در هر شرايطى بايد قيام كرد ولو با يقين به اينكه قيام بى فايده است. اين هم يك چهره خشن عجيبى به اينها داد . اصل ديگرى كه براى مذهب خودشان تأسيس كردند كه باز حاكى از تنگ نظرى و جهالت اينها بود , اين بود كه گفتند اساسا عمل جزء ايمان است , و ايمان منفك از عمل نداريم . مسلمان به گفتن ( اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله( مسلمان نيست . مسلمان اگر نمازش را خواند , روزه اش را گرفت , شراب نخورد , قمار نكرد , زنا نكرد , دروغ نگفت , و اگر از هر گناه كبيره اى پرهيز كرد تازه اول اسلامش است , و اگر مسلمان يك دروغ بگويد , اصلا او كافر است , نجس است ومسلمان نيست . اگر يك بار غيبت بكند يا شراب بخورد از دين اسلام خارج است . مرتكبكبيره را از دين اسلام خارج دانستند . نتيجه اين شد كه فقط خودشان اين مقدسها در دنيا مسلمانند ,گوئى مى گفتنددر زير اين قبه آسمان غير از ما ديگر مسلمانى وجود ندارد . و يك سلسله اصول ديگر كه براى خودشان ساختند .
چون يكى از اصول خوارج اين بود كه امر به معروف و نهى از منكر واجب است و هيچ شرطى هم ندارد و در مقابل هر امام جائرى بايد قيام كرد و على ( ع ) را جزء كفار مى دانستند , گفتند پس راهى نمانده غير از اينكه ما بايد عليه على قيام كنيم . ناگهان در بيرونشهرخيمه زدند و رسما ياغى شدند . درياغى شدنشان هم يكاصول بسيار خشك و خشنى را پيروى مى كردند , مى گفتند ديگران مسلمان نيستند , چون ديگران مسلمان نيستند از آنها نمى توانيم زن بگيريم و به آنها نبايد زن بدهيم , ذبايح آنها - يعنى گوشتى كه آنها ذبح مى كنند - حرام است , از قصابى آنها نبايد بخريم , و بالاتر اينكه كشتن زنان و اطفال آنها جايز است .
آمدند بيرون شهر . چون همه مردم ديگر را جايز القتل مى دانستند شروع كردند به كشتار و غارتكردن . وضع عجيبى شد . يكى از صحابه پيغمبر با زنش مى گذشت در حالى كه آن زن حامله بود . از او خواستند كه از على تبرى بجويد . اين كار را نكرد . كشتندش , شكم زنش را هم با نيزه دريدند , گفتند شما كافريد . و همينها از كنار يكنخلستان مى گذشتند ( نخلستان متعلق به كسى بوده كه مال او را محترم مى دانستند ) يكى از اينها دست برد و يك خرما به دهانش گذاشت . چنان به او نهيب زدند كه خدا مى داند . گفتند به مال برادر مسلمانت تجاوز مى كنى ؟ !
ريشه اصلى خارجيگرى را چند چيز تشكيل مى داد :
1 - تكفير على و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم - كسانى كه به حكميت رضا دهند - عموما , مگر آنان كه به حكميت رأى داده و سپس توبه كرده اند .
2 - تكفير كسانى كه قائل به كفر على و عثمان و ديگران كه يادآور شديم نباشند .
3 - ايمان تنها عقيده قلبى نيست , بلكه عمل به اوامر و ترك نواهى جزء ايمان است . ايمان امر مركبى است از اعتقاد و عمل .
4 - وجوب بلا شرط شورش بر والى و امام ستمگر . مى گفتند امر به معروف و نهى از منكر مشروط به چيزى نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين دستور الهى انجام گيرد... ( 34 ) .
تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقى مى شود , تئورى آنان در باب خلافت بود . انديشه اى دموكرات مابانه داشتند . مى گفتند خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسى استكه از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش , از قبائل برجسته و نامى باشد يا از قبائل گمنام و عقب افتاده , عرب باشد و يا غير عرب .
آنگاه پس از انتخابو اتمام بيعت اگر خلاف مصالح جامعه اسلامى گام برداشت از خلافت عزل مى شود و اگر ابا كرد بايد با او پيكار كرد تا كشته شود ( 35 ) .
اينها در باب خلافت در مقابل شيعه قرار گرفته اند كه مى گويد خلافت امرى است الهى و خليفه بايد تنها از جانب خدا تعيين گردد و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند كه مى گويند خلافت تنها از آن قريش است و به جمله انما الائمة من قريش تمسك مى جويند .
ظاهرا نظريه آنان در باب خلافت, چيزى نيستكه در اولين مرحله پيدايش خويش به آن رسيده باشند بلكه آنچنان كه شعار معروفشان - لا حكم الا لله - حكايت مى كند و از نهج البلاغه (36) نيز استفاده مى شود در ابتدا قائل بوده اند كه مردم و اجتماع , احتياجى به امام و حكومت ندارند و مردم خود بايد به كتاب خدا عمل كنند .
اما بعد , از اين عقيده رجوع كردند و خود با عبدالله بن وهبراسبى بيعت كردند ( 37 ) .
خلافت ابوبكر و عمر را صحيح مى دانستند به اين خيال كه آن دو نفر از روى انتخاب صحيحى به خلافت رسيده اند و از مسير مصالح نيز تغيير نكرده و خلافى را مرتكب نشده اند . انتخاب عثمان و على را نيز صحيح مى دانستند منتهى مى گفتند عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغيير مسير داده و مصالح مسلمين را ناديده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است كافر گشته و واجب القتل بوده است , و على چون مسئله تحكيم را پذيرفته و سپس توبه نكرده است او نيز كافر گشته و واجب القتل بوده است و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت على بعد از تحكيم تبرى مى جستند ( 38 ).
از ساير خلفا نيز بيزارى مى جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند .
روحيه خوارج , روحيه خاصى است . آنها تركيبى از زشتى و زيبائى بودند و در مجموع به نحوى بودند كه در نهايت امر در صف دشمنان على قرار گرفتند و شخصيت على آنها را ( دفع( كرد نه ( جذب(.
ما هم جنبه هاى مثبت و زيبا و هم جنبه هاى منفى و نازيباى روحيه آنها را كه در مجموع روحيه آنها را خطرناكبلكه و حشتناك كرد ذكر مى كنيم :
1 - روحيه اى مبارزه گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش سرسختانه مى كوشيدند . در تاريخ خوارج فداكاريهائى را مى بينيم كه در تاريخ زندگى بشر كم نظير است , و اين فداكارى و از خود گذشتى , آنان را شجاع و نيرومند پرورده بود .
ابن عبدربه درباره آنان مى گويد :
وليس فى الافراق كلها أشد بصائر من الخوارج , و لا أشد اجتهادا , و لا أوطن أنفسا على الموت منهم الذى طعن فأنفذه الرمح فجعل يسعى الى قاتله و يقول : و عجلت اليك رب لترضى ( 39 ) .
( در تمام فرقه ها معتقدتر و كوشاتر از خوارج نبود و نيز آماده تر براى مرگ از آنها يافت نمى شد . يكى از آنان نيزه خورده بود و نيزه سختدر او كارگر افتاده بود , به سوى قاتلش پيش مى رفتو مى گفت خدايا ! به سوى تو مى شتابم تا خشنود شوى( .
معاويه شخصى را به دنبال پسرش كه خارجى بود فرستاد تا او را برگرداند . پدر نتوانست فرزند را از تصميمش منصرف كند . عاقبت گفت فرزندم ! خواهم رفت و كودك خردسالت را خواهم آورد تا او را ببينى و مهر پدرى تو بجنبد و دست بردارى . گفت به خدا قسم من به ضربتى سخت مشتاقترم تا به فرزندم ( 40 ) .
2 - مردمى عبادت پيشه و متنسك بودند . شبها را به عبادتمى گذراندند . بى ميل به دنيا و زخارف آن بودند . وقتى على , ابن عباس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند دهد , ابن عباس پس از بازگشتن آنها را چنين وصف كرد :
لهم جباه قرحة لطول السجود , و أيد كثفنات الابل , عليهم قمص مرحضة و هم مشمرون ( 41 ) .
( دوازده هزار نفر كه از كثرتعبادتپيشانيهايشان پينه بسته است . دستها را از بس روى زمينهاى خشك و سوزان زمين گذاشته اند و در مقابل حق به خاك افتاده اند همچون پاهاى شتر سفت شده است . پيراهنهاى كهنه و مندرسى به تن كرده اند اما مردمى مصمم و قاطع .
خوارج به احكام اسلامى و ظواهر اسلام سخت پايبند بودند . دست به آنچه خود آن را گناه مى دانستند نمى زدند . آنها از خود معيارها داشتند و با آن معيارها خلافى را مرتكب نمى گشتند و از كسى كه دست به گناهى زد بيزار بودند . زياد بن ابيه يكى از آنان را كشت سپس غلامش را خواست و از حالات او جويا شد . گفت نه روز برايش غذائى بردم و نه شب برايش فراشى گستردم . روز را روزه بود و شبرا به عبادتمى گذرانيد ( 42 ) .
هر گامى كه بر مى داشتند از عقيده منشأ مى گرفت و در تمام افعال مسلكى بودند . در راه پيشبرد عقائد خود مى كوشيدند .
على عليه السلام درباره آنان مى فرمايد :
لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلبالحق فأخطأه كمن طلبالباطل فأدركه ( 43 ) .
( خوارج را از پس من ديگر نكشيد , زيرا آن كس كه حق را مى جويد و خطا رود همانند آنكس نيست كه باطل را مى جويد و آن را مى يابد( .
يعنى اينها با اصحاب معاويه تفاوت دارند . اينها حق را مى خواهند ولى در اشتباه افتاده اند اما آنها از اول حقه باز بوده اند و مسيرشان مسير باطل بوده است. بعد از اين اگر اينها را بكشيد به نفع معاويه است كه از اينها بدتر و خطرناكتر است .
قبل از آنكه ساير خصيصه هاى خوارج را بيان كنيم لازم است يك نكته را در اينجا كه سخن از قدس و تقوا و زاهدمابى خوارج است يادآورى كنيم , و آن اينكه يكى از شگفتيها و برجستگيها و فوق العادگيهاى تاريخ زندگى على كه مانند براى آن نمى توان پيدا كرد همين اقدام شجاعانه و تهورآميز او در مبارزه با اين مقدس خشكه هاى متحجر و مغرور است .
على بر روى مردمى اينچنين ظاهر الصلاح و آراسته , قيافه هاى حق به جانب , ژنده پو ش و عبادتپيشه , شمشير كشيد و همه را از دم شمشير گذرانده است .
ما اگر به جاى اصحاب او بوديم و قيافه هاى آنچنانى را مى ديديم مسلما احساساتمان برانگيخته مى شد و على را به اعتراض مى گرفتيم كه آخر شمشير به روى اينچنين مردمى كشيدن ؟ ! .
از درسهاى بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصا , و جهان اسلام عموما , همين داستان خوارج است .
على خود به اهميت و فوق العادگى كار خود از اين جهت واقف است و آن را بازگو مى كند . مى گويد :
فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجترى عليها احد غيرى بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها ( 44 ) .
( چشم اين فتنه را من درآوردم . غير از من احدى جرأت چنين كارى را نداشت پس از آنكه موج درياى تاريكى و شبهه ناكى آن بالا گرفته بود و ( هارى( آن فزونى يافته بود .
اميرالمؤمنين عليه السلام دو تعبير جالب دارد در اينجا :
يكى شبهه ناكى و ترديدآورى اين جريان . وضع قدس و تقواى ظاهرى خوارج طورى بود كه هر مؤمن نافذ الايمانى را به ترديد وامى داشت . از اين جهت يك جو تاريك و مبهم و يك فضاى پر از شك و دودلى به وجود آمده بود .
تعبير ديگر اينست كه حالتاين خشكه مقدسان را به ( كلب( تشبيه مى كند . كلب يعنى هارى . هارى همان ديوانگى است كه در سگ پيدا مى شود . به هر كس مى رسد گاز مى زند و هر اتفاقا حامل يك بيمارى ( ميكروب ) مسرى است . نيش سگ به بدن هر انسان يا حيوانى فرو رود و از لعاب دهان آن چيزى وارد خون انسان يا حيوان بشود آن انسان يا حيوان هار پس از چندى به همان بيمارى مبتلا مى گردد . او هم هار مى شود و گاز مى گيرد و ديگران را هار مى كند . اگر اين وضع ادامه پيدا كند , فوق العاده خطرناك مى گردد .
اينست كه خردمندان بلا فاصله سگهار را اعدام مى كنند كه لااقل ديگران از خطر هارى نجات يابند .
على مى فرمايد اينها حكم سگ هار را پيدا كرده بودند , چاره پذير نبودند , مى گزيدند و مبتلا مى كردند و مرتب بر عدد هارها مى افزودند .
واى به حال جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهى خشكه مقدس يك دنده جاهل بى خبر , پا را به يك كفش كنند و به جان اين و آن بيفتند . چه قدرتى مى تواند در مقابل اين مارهاى افسون ناپذير ايستادگى كند ؟ كدام روح قوى و نيرومند است كه در مقابل اين قيافه هاى زهد و تقوا تكان نخورد ؟ كدام دست است كه بخواهد براى فرود آوردن شمشير بر فرق اينها بالا رود و نلرزد ؟
اينست كه على مى فرمايد :
و لم يكن ليجترىء عليها احد غيرى .
( يعنى غير از من احدى جرأت بر چنين اقدامى نداشت(.
غير از على و بصيرت على و ايمان نافذ على احدى از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قيامت به خود جرأتنمى داد كه بر روى اينها شمشير بكشد .
اينگونه كسان را تنها افراد غير معتقد به خدا و اسلام جرأتمى كنند بكشند , نه افراد معتقد و مؤمن معمولى .
اينست كه على به عنوان يك افتخار بزرگ براى خود مى گويد : اين من بودم , و تنها من بودم كه خطر بزرگى كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه مى شد درك كردم . پيشانيهاى پينه بسته اينها و جامه هاى زاهد مابانه شان و زبانهاى دائم الذكرشان و حتى اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست مانع بصيرت من گردد . من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايى و تقشر و تحجرى خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود . مگر نه اينست كه پيغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شكستند : عالم لا ابالى , و جاهل مقدس ماب.
على مى خواهد بگويد اگر من با نهضتخارجيگرى در دنياى اسلام مبارزه نمى كردم ديگر كسى پيدا نمى شد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند . غير از من كسى نبود كه ببيند جمعيتى پيشانيشان از كثرت عبادتپينه بسته , مردمى مسلكى و دينى اما در عين حال سد راه اسلام , مردمى كه خودشان خيال مى كنند به نفع اسلام كار مى كنند اما در حقيقتدشمن واقعى اسلامند , و بتواند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد . من اين كار را كردم .
عمل على راه خلفا و حكام بعدى را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و خونشان را بريزند . سربازان اسلامى نيز بدون چون و چرا پيروى مى كردند كه على با آنان جنگيده است , و در حقيقت سيره على راه را براى ديگران نيز باز كرد كه بى پروا بتوانند با يك جمعيتظاهرالصلاح مقدس مابديندار ولى احمق پيكار كنند .
3 - خوارج مردمى جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانى حقايق را نمى فهميدند و بد تفسير مى كردند و اين كج فهميها كم كم براى آنان به صورت يك مذهب و آئينى در آمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت آن از خويش بروز مى دادند . در ابتدا فريضه اسلامى نهى از منكر , آنان را به صورت حزبى شكل داد كه تنها هدفشان احياى يكسنتاسلامى بود .
4 - مردمى تنگ نظر و كوته ديد بودند . در افقى بسيار پست فكر مى كردند . اسلام و مسلمانى را در چهار ديوارى انديشه هاى محدود خود محصور كرده بودند . مانند همه كوته نظران ديگر مدعى بودند كه همه بد مى فهمند و يا اصلا نمى فهمند و همگان راه خطا مى روند و همه جهنمى هستند . اينگونه كوته نظران اول كارى كه مى كنند و اينست كه تنگ نظرى خود را به صورتيك عقيده دينى در مىآورند , رحمت خدا را محدود مى كنند , خداوند را همواره بر كرسى غضب مى نشانند و منتظر اينكه از بنده اش لغزشى پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود . يكى از اصول عقائد خوارج اين بود كه مرتكب گناه كبيره مثلا دروغ يا غيبت يا شرب خمر , كافر است و از اسلام بيرون است و مستحق خلود در آتش است . عليهذا جز عده بسيار معدودى از بشر همه مخلد در آتش جهنمند . تنگ نظرى مذهبى از خصيصه هاى خوارج است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامى مى بينيم . اين همان است كه گفتيم خوارج شعارشان از بين رفته و مرده است اما روح مذهبشان كم و بيش در ميان بعضى افراد و طبقات همچنان زنده و باقى است .
بعضى از خشك مغزان را مى بينيم كه جز خود و عده اى بسيار معدود مانند خود , همه مردم جهان را با ديد كفر و الحاد مى نگرند و دائره اسلام و مسلمانى را بسيار محدود خيال مى كنند .
در فصل پيش گفتيم كه خوارج با روح فرهنگ اسلامى آشنا نبودند ولى شجاع بودند . چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق مى كردند تا آنجا كه اسلام و مسلمانى را منحصر به خود مى دانستند و ساير مسلمانان را كه اصول عقائد آنها را نمى پذيرفتند كافر مى خواندند و چون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت مى رفتند و به خيال خود آنها را امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و خود كشته مى شدند و گفتيم در دوره هاى بعد جمود و جهالت و تنسكو مقدس مابى و تنگ نظرى آنها براى ديگران باقى ماند اما شجاعتو شهامتو فداكارى از ميان رفت.
خوارج بى شهامت , يعنى مقدس مابان ترسو , شمشير پولادين را به كنارى گذاشتند و از امر به معروف و نهى از منكر صاحبان قدرتكه برايشان خطر ايجاد مى كرد صرف نظر كردند و با شمشير زبان به جان صاحبان فضيلت افتادند . هر صاحب فضيلتى را به نوعى متهم كردند به طورى كه در تاريخ اسلام كمتر صاحب فضيلتى را مى توان يافت كه هدف تير تهمتاين طبقه واقع نشده باشد . يكى را گفتند منكر خدا , ديگرى را گفتند منكر معاد , سومى را گفتند منكر معراج جسمانى و چهارمى را گفتند صوفى , پنجمى را چيز ديگر و همينطور , به طورى كه اگر نظر اين احمقان را ملاك قرار دهيم هيچوقت هيچ دانشمند واقعى مسلمان نبوده است . وقتى كه على تكفير بشود تكليف ديگران روشن است . بوعلى سينا , خواجه نصير الدين طوسى , صدرالمتألهين شيرازى , فيض كاشانى , سيد جمال الدين اسد آبادى , و اخيرا محمد اقبال پاكستانى از كسانى هستند كه از اين جام جرعه اى به كامشان ريخته شده است .
بوعلى در همين معنى مى گويد : * كفر چو منى گزافو آسان نبود { محكمتر از ايمان من ايمان نبود * * در دهر يكى چو من و آنهم كافر { پس در همه دهر يك مسلمان نبود *
خواجه نصيرالدين طوسى كه از طرف شخصى مسمى به ( نظام العلماء( مورد تكفير واقع شد , مى گويد : * نظام بى نظام ار كافرم خواند { چراغ كذب را نبود فروغى * * مسلمان خوانمش , زيرا كه نبود { دروغى را جوابى جز دروغى *
به هر حال , يكى از مشخصات و مميزات خوارج تنگنظرى و كوته بينى آنها بود كه همه را بيدين و لامذهب مى خواندند . على , عليه اين كوته نظرى آنان استدلال كرد كه اين چه فكر غلطى است كه دنبال مى كنيد ؟ فرمود : پيغمبر جانى را سياست مى كرد و سپس بر جنازه او نماز مى خواند و حال آنكه اگر ارتكاب كبيره موجب كفر بود پيغمبر بر جنازه آنها نماز نمى خواند زيرا بر جنازه كافر نماز خواندن جايز نيست و قرآن از آن نهى كرده است ( 45 ) . شرابخوار را حد زد و دستدزد را بريد و زنا كار غير محصن را تازيانه زد و بعد همه را در جرگه مسلمانها راه داد و سهمشان را از بيت المال قطع نكرد و آنها با مسلمانان ديگر ازدواج كردند . پيغمبر مجازات اسلامى را در حقشان جارى كرد اما اسمشان را از اسامى مسلمانها بيرون نبرد ( 46 ) .
فرمود فرض كنيد من خطا كردم و در اثر آن , كافر گشتم ديگر چرا تمام جامعه اسلامى را تكفير مى كنيد ؟ مگر گمراهى و ضلال كسى موجب مى گردد كه ديگران نيز در گمراهى و خطا باشند و مورد مؤاخذه قرار گيرند ؟ ! چرا شمشيرهايتان را بر دوش گذارده و بى گناه و گناهكار - به نظر خودتان - هر دو را از دم شمشير مى گذرانيد ( 47 ) ؟ !
در اينجا اميرالمؤمنين از دو نظر بر آنان عيب مى گيرد و دافعه او از دو سو آنان را دفع مى كند : يكى از اين نظر كه گناه را به غير مقصر نيز تعميم داده اند و او را به مؤاخذه گرفته اند و ديگرى از اين نظر كه ارتكابگناه را موجب كفر و خروج از اسلام دانسته يعنى دائره اسلام را محدود گرفته اند كه هر كه پا از حدود برخى مقررات بيرون گذاشت از اسلام بيرون رفته است .
على در اينجا تنگ نظرى و كوته بينى را محكوم كرده و در حقيقتپيكار على با خوارج , پيكار با اين طرز انديشه و فكر است نه پيكار با افراد , زيرا اگر افراد اين چنين فكر نمى كردند على نيز اين چنين با آنها رفتار نمى كرد . خونشان را ريختتا با مرگشان آن انديشه هاى نيز بميرد , قرآن درست فهميده شود و مسلمانان , اسلام و قرآن را آنچنان ببينند كه هستو قانونگزارش خواسته است .
در اثر كوته بينى و كج فهمى بود كه از سياست قرآن به نيزه كردن گول خوردند و بزرگترين خطرات را براى اسلام به وجود آوردند و على را كه مى رفت تا ريشه نفاقها را بر كند و معاويه و افكار او را براى هميشه نابود سازد , از جنگ بازداشتند و به دنبال آن چه حوادثشومى كه بر جامعه اسلامى رو آورد .
حوادثى كه بر عالم اسلام رو آورد آنچه در ارزيابى بيشتر جلب توجه مى كند ضربه هاى روحى و معنوى است كه بر مسلمين وارد آمد . قرآن كريم زير بناى دعوت اسلامى را بر بصيرتو تفكر قرار داده بود و قرآن خود راه اجتهاد و درك عقل را براى مردم باز گذاشته بود . & فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين & . / 9 : 122 < ( پس چرا از هر گروهى از ايشان دسته اى كوچ نمى كنند تا در دين تفقه كنند ؟( . درك ساده چيزى را ( تفقه در آن( نمى گويند بلكه تفقه درك با اعمال نظر و بصيرت است .& ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا & / 8 : 29 .
( اگر تقواى الهى داشته باشيد خدا در جان شما نورى قرار مى دهد كه مايه تشخيص و تميز شما باشد( .
& و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا & / 29 : 69 .
( آنانكه در راه ما كوشش كنند ما راههاى خود را به آنها مى نمايانيم ( . خوارج درست در مقابل اين طرز تعليم قرآنى كه مى خواست فقه اسلامى براى هميشه متحرك و زنده بماند جمود و ركود را آغاز كردند , معارف اسلامى را مرده و ساكن درككردند و شكل و صورتها را نيز به داخل اسلام كشاندند .
اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگى نپرداخته است . تعليمات اسلامى همه متوجه روح و معنى , و راهى است كه بشر را به آن هدفها و معانى مى رساند . اسلام هدفها و معانى و ارائه طريقه رسيدن به آن هدفها را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين امر آزاد گذاشته است و به اين وسيله از هر گونه تصادمى با توسعه تمدن و فرهنگ پرهيز كرده است.
در اسلام يك وسيله مادى و يكشكل ظاهرى نمى توان يافتكه جنبه ( تقدس( داشته باشد و مسلمان وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ نمايد . از اين رو , پرهيز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكى از جهاتى است كه كار انطباق اين دين را با مقتضيات زمان آسان كرده و مانع بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر مى دارد .
اين همان درهم آميختن تعقل و تدين است. از طرفى اصول را ثابتو پايدار گرفته و از طرفى آنرا از شكلها جدا كرده است . كليات را به دست داده است . اين كليات مظاهر گوناگونى دارند و تغيير مظاهر , حقيقترا تغيير نمى دهد .
اما تطبيق حقيقت بر مظاهر و مصاديق خود هم آنقدر ساده نيست كه كار همه كس باشد بلكه نيازمند دركى عميق و فهمى صحيح است و خوارج مردمى جامد فكر بودند و ماوراء آنچه مى شنيدند ياراى درك نداشتند و لذا وقتى اميرالمؤمنين , ابن عباس را فرستاد تا با < نمى دانستند , ذبيحه آنها را حلال نمى شمردند , خونشان را مباح مى دانستند , با آنها ازدواج نمى كردند . > آنها احتجاج كند به وى گفت :
لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و يقولون و لكن حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصا . ( نهج البلاغه , نامه 77 ) .
( با قرآن با آنان استدلال مكن زيرا كه قرآن احتمالات و توجيهات بسيار مى پذيرد , تو مى گوئى و آنان مى گويند , و لكن با سنت و سخنان پيغمبر با آنان سخن بگو و استدلال كن كه صريح است و از آن راه فرارى ندارند(.
يعنى قرآن كليات است . در مقام احتجاج , آنها چيزى را مصداق مى گيرند و استدلال مى كنند و تو نيز چيز ديگرى را , و اين در مقام محاجه و مجادله قهرا نتيجه بخش نيست . آنان , آن مقدار درك ندارند كه بتوانند از حقايق قرآن چيزى بفهمند و آنها را با مصاديق راستينش تطبيق دهند بلكه با آنها با سنت سخن بگو كه جزئى است و دستروى مصداق گذاشته است . در اينجا حضرت به جمود و خشك مغزى آنان در عين تدينشان اشاره كرده است كه نمايشگر انفكاك تعقل از تدين است .
خوارج تنها زائيده جهالتو ركود فكرى بودند . آنها قدرت تجزيه و تحليل نداشتند و نمى توانستند كلى را از مصداق جدا كنند . خيال مى كردند وقتى حكميت در موردى اشتباه بوده است ديگر اساس آن باطل و نادرست است و حال آنكه ممكن است اساس آن محكم و صحيح باشد اما اجراء آن در موردى ناروا باشد . و لذا در داستان تحكيم سه مرحله را مى بينيم :
1 - على به شهادت تاريخ راضى به حكميت نبود , پيشنهاد اصحابمعاويه را ( مكيده( و ( غدر( مى دانست و بر اين مطلب سخت اصرار داشتو پافشارى مى كرد .
2 - مى گفت اگر بناست شوراى تحكيم تشكيل شود , ابوموسى مرد بى تدبيرى است و صلاحيت اين كار را ندارند , بايست شخص صالحى را انتخاب كرد و خودش ابن عباس و يا مالك اشتر را پيشنهاد مى كرد .
3 - اصل حكميت صحيح است و خطا نيست . در اينجا نيز على اصرار داشت . ابوالعباس مبرد در ( الكامل فى اللغة و الادب(ج 2 , ص 134 مى گويد :
( على شخصا با خوارج محاجه كرد و به آنان گفت : شما را به خدا سوگند ! آيا < > هيچكس از شما همچون من با تحكيم مخالفبود ؟ گفتند : خدايا ! تو شاهدى كه نه . گفت : آيا شما مرا وادار نكرديد كه بپذيرم ؟ گفتند : خدايا ! تو شاهدى كه چرا . گفت : پس چرا با من مخالفت مى كنيد و مرا طرد كرده ايد ؟ گفتند : گناهى بزرگ مرتكب شده ايم و بايد توبه كنيم . ما توبه كرديم , تو نيز توبه كن . گفت : ( استغفر الله من كل ذنب ( آنها هم كه در حدود شش هزار نفر بودند برگشتند و گفتند كه على توبه كرد و ما منتظريم كه فرمان دهد و به طرف شام حركت كنيم . اشعث بن قيس در محضر او آمد و گفت : مردم مى گويند شما تحكيم را گمراهى مى دانيد و پايدارى بر آن را كفر . حضرت منبر رفت و خطبه خواند و گفت : هر كس كه خيال مى كند من از تحكيم برگشته ام دروغ مى گويد و هركس كه آن را گمراهى شمرد خود گمراهتر است . خوارج نيز از مسجد بيرون آمدند و دوباره بر على شوريدند( .
حضرت مى فرمايد اين مورد اشتباه بوده است از اين نظر كه معاويه و اصحابش مى خواستند حيله كنند و از اين نظر كه ابوموسى نالايق مى بوده و من هم از اول مى گفتم , شما نپذيرفتيد , و اما اين دليل نيست كه اساس تحكيم باطل باشد .
از طرفى ما بين حكومت قرآن و حكومت افراد مردم فرق نمى گذشتند . قبول حكومت قرآن اينست كه در حادثه اى به هر چه قرآن پيش بينى كرده است عمل شود و اما قبول حكومت افراد پيروى كردن از آراء و نظريات شخص آنان است و قرآن كه خود سخن نمى گويد بايد حقايق آن را با اعمال نظر به دست آورد و آن هم بدون افراد مردم امكان پذير نيست . حضرت خود در اين باره مى فرمايد :
انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن , و هذا القرآن انما هو خط مسطور بين الدفتين , لا ينطق بلسان و لابد له من ترجمان , و انما ينطق عنه الرجال , و لما دعانا القوم الى ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولى عن كتابالله , و قد قال سبحانه : ( & فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول( & فرده الى الله ان نحكم بكتابه , و رده الى الرسول ان نأخذ بسنته , فاذا حكم بالصدق فى كتاب الله فنحن احق الناس به , و ان حكم بسنة رسول الله فنحن أولاهم به . (نهج البلاغه , خطبه 125).
( ما حاكم قرار نداديم مردمان را بلكه قرآن را حاكم قرار داديم و اين قرآن خطوطى است كه در ميان جلد قرار گرفته است , با زبان سخن نمى گويد و بيان كننده لازم < > دارد و مردانند كه از آنان سخن مى گويند و چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانى نبوديم كه از قرآن روگردان باشيم و حال آنكه خداوند سبحان خود در قرآن مى فرمايد : ( اگر در چيزى نزاع داشتيد آنرا به خدا و پيغمبرش برگردانيد(رجوع به خدا اين استكه كتابش را حاكم قرار دهيم و به كتابش حكم كنيم و رجوع به پيغمبر اين است كه از سنتش پيروى كنيم . و اگر به راستى در كتاب خدا حكم شود ما سزاوارترين مردميم به آن و اگر به سنت پيغمبرش حكم شود , ما بدان اولى هستيم( .
در اينجا اشكالى استكه مطابق اعتقاد شيعه و شخص اميرالمؤمنين , ( نهج البلاغه , خطبه 2 , قسمت آخر ) . زمامدارى و امامت در اسلام انتصابى و بر طبق نص است پس چرا حضرتدر مقابل حكميت تسليم شد و سپس سخت از آن دفاع مى كرد ؟
جواب اين اشكال را ما به خوبى از ذيل كلام امام مى فهميم , زيرا همچنانكه مى فرمايند اگر در قرآن درستتدبر و قضاوت شود جز خلافتو امامت او را نتيجه نمى دهد و سنتپيغمبر نيز به همين منوال است. نهج البلاغه كتاب عجيبى است , در هر جهت كتابعجيبى است, توحيدش عجيب است , موعظه اش عجيب است , دعا و عبادتش عجيب است, تحليل تاريخ زمان خودش هم عجيب است . على وقتى تحليل مى كند معاويه را , تحليل مى كند عثمان را , تحليل مى كند خوارج را , تحليل مى كند ساير جريانها را , عجيب تحليل مى كند . از جمله على عليه السلام درباره خوارج ... مى فرمايد : شما ابزار بسيار قاطعى هستيد در دست شيطانها . و اين را هم توجه داشته باشيد كه در زمان على عليه السلام يك طبقه منافق امثال عمر و عاص و معاويه پيدا شده بودند كه اينها عالم و دانا بودند و واقعيتها را مى دانستند , والله على را از ديگران بهتر مى شناختند . اين شهادت تاريخ است كه معاويه به على ارادت داشت و با او مى جنگيد . ( دنيا طلبى , حرص , عقده روحى داشتن , از اينها غافل نمانيد ) دليلش اين است كه بعد از شهادت على عليه السلام هر كس از صحابه نزديك على نزد او مىآمد به او مى گفت على را براى من توصيف كن . وقتى توصيف مى كردند اشكهايش جارى مى شد و مى گفت : هيهات كه ديگر روزگار مانند على انسانى را بياورد .
افرادى بودند مثل عمر و عاص و معاويه كه على و حكومتعلى را مى شناختند , هدفهاى على را مى دانستند اما دنيا طلبى اما نشان نمى داد اين طبق زيرك منافق هميشه از اين خشكه مقدسها به عنوان يك تير براى زدن هدفهاى خودشان استفاده مى كردند , و اين جريان هميشه در دنيا ادامه دارد , اين مشكل بزرگ على هميشه در دنيا هست , هميشه منافق هست , الانش هم والله معاويه و عمر و عاص هست , در لباسهاى گوناگون , و هميشه ابن ملجم ها و خشكه مقدسها و تيرهايى كه ابزار دست شيطانها مى باشند هستند , هميشه آماده ها براى گول خوردنها و تهمتزدنها هستند كه مثل على را بگويند كافر شد , مشرك شد .
مشكل اساسى كه من مى خواهم عرض بكنم كه همه اينها مقدمه بود براى اين مطلب اين است : در زمان پيغمبر اكرم , طبقه اى كه پيغمبر اكرم به وجود آورد صرفا يك طبقه اى نبود كه يك انقلاببپا شود و عده اى در زير يك پرچمى جمع بشوند , پيغمبر يك طبقه اى را تعليم داد , متفقهشان كرد , قدم به قدم جلو آورد , تعليم و تربيت اسلامى را تدريجا در روح اينها نفوذ داد , پيغمبر سيزده سال در مكه بود , انواع زجرها و شكنجه ها و رنجها از مردم قريش متحمل شد ولى همواره دستور به صبر مى داد , هر چه اصحاب مى گفتند : يا رسول الله ! آخر اجازه دفاع به ما بدهيد , ما چقدر متحمل رنج بشويم , چقدر از ما را اينها بكشند و زجركشمان كنند ؟ ! چقدر ما را روى اين ريگهاى داغ حجاز بخوابانند و تخته سنگها را روى سينه هاى ما بگذارند , چقدر ما را شلاق بزنند ؟ ! پيغمبر اجازه جهاد و دفاع نمى داد . در آخر فقط اجازه مهاجرت داد كه عده اى به حبشه مهاجرت كردند , و مهاجرت سودمندى هم بود . ..
يك چنين طبقه اى , يعنى طبقه متنسكجاهل , طبقه متعبد جاهل , طبقه خشكه مقدس در دنياى اسلام به وجود آمد كه باتربيت اسلامى آشنا نيستولى علاقمند به اسلام است , با روح اسلام آشنا نيست ولى به پوست اسلام چسبيده است , محكم هم چسبيده است ...
على ( ع ) در شرايطى خلافترا به دست مى گيرد كه چنين طبقه اى هم در ميان مسلمين وجود دارد , و در همه جا هستند , در لشكريان خودش هماز اين طبقه وجود دارند . كه نمونه اش در جريان جنگصفين و حيلهمعاويه و عمر و عاص كه مكرر شنيده ايد پيش مىآيد .
خارجيها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحثهاى آزاد اكتفا مى كردند . رفتار على نيز درباره آنان همانطور بود كه گفتيم , يعنى به هيچ وجه مزاحم آنها نمى شد و حتى حقوق آنها را از بيت المال قطع نكرد . اما كم كم كه از توبه على مأيوس گشتند روششان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به انقلاب بزنند . در منزل يكى از هم مسلكان خود گرد آمدند و او خطابه كوبنده و مهيجى ايراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر دعوت به قيام و شورش كرد . خطاب به آنان گفت:
اما بعد فوالله ما ينبغى لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبون الى حكم القرآن ان تكون هذه الدنيا آثر عندهم من الامر بالمعروف و النهى عن المنكر و القول بالحق و ان من و ضر فانه من يمن و يضر فى هذه الدنيا فان ثوابه يوم القيامة رضوان الله و الخلود فى جنانه , فأخرجوا بنا اخواننا من هذه القرية الظالم اهلها الى كور الجبال او الى بعض هذه المدائن منكرين لهذه البدع المضلة ( 48 ) .
( پس از حمد و ثنا , خدا را سوگند كه سزاوار نيست گروهى كه به خداى بخشايشگر ايمان دارند و به حكم قرآن مى گروند دنيا در نظرشان از امر به معروف و نهى از منكر و گفته به حق محبوبتر باشد اگر چه اينها زيان آور و خطر زا باشند كه هر كه در اين دنيا در خطر و زيان افتد پاداشش در قيامت خشنودى حق و جاودانى بهشت اوست. برادران ! بيرون بريد ما را از اين شهر ستمگرنشين به نقاط كوهستانى يا بعضى از اين شهرستانها تا در مقابل اين بدعتهاى گمراه كننده قيام كنيم و از آنها جلوگيرى نمائيم( .
با اين سخنان روحيه آتشين آنها آتشين تر شد . از آنجا حركت كردند و دست به طغيان و انقلاب زدند . امنيت راهها را سلب كردند , غارتگرى و آشوب را پيشه كردند ( 49 ) . مى خواستند با اين وضع دولت را تضعيفكنند و حكومت وقت را از پاى درآورند .
اينجا ديگر جاى گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسئله اظهار عقيده نيست بلكه اخلال به امنيت اجتماعى و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعى است . لذا على آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رودررو قرار گرفت.
كارشان به جايى كشيد كه على ( ع ) آمد در مقابل اينها اردو زد . ديگر نمى شد آزا دشان گذاشت . ابن عباس را فرستاد برود با آنها سخن بگويد . همانجا بود كه ابن عباس برگشتگفت : پيشانيهايى ديدم پينه بسته از كثرت عبادت , كفدستها مثل زانوى شتر است , پيراهنهاى كهنه زاهد مابانه و قيافه هاى بسيار جدى و مصمم . ابن عباس كارى از پيش نبرد . خود على ( ع ) رفت با آنها صحبت كرد . صحبتهاى حضرت مؤثر واقع شد , از آن عده كه دوازده هزار نفر بودند هشتهزار نفرشان پشيمان شدند . على عليه السلام پرچمى را به عنوان پرچم امان نصبكرد كه هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است . آن هشت هزار نفر آمدند ولى چهار هزار نفر ديگرشان گفتند محال و ممتنع است . على هم شمشير به گردن اين مقدسينى كه پيشانيشان پينه بسته بود گذاشت , تمام اينها را از دم شمشير گذارند و كمتر از ده نفر آنها نجات پيدا كردند كه يكى از آنها عبدالرحمن بن ملجم اين آقاى مقدس بود .
اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجرى در اثر يكاشتباهكارى خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند . در اثر تهورها و بى باكيهاى جنون آميز مورد تعقيب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را به نابودى و اضمحلال كشاندند و در اوائل تأسيس دولت عباسى يكسره منقرض گشتند . منطق خشك و بى روح آ نها و خشكى و خشونت رفتار آنها , مباينت روش آنها با زندگى , و بالاخره تهور آنها كه ( تقيه( را حتى به مفهوم صحيح و منطقى آن كنار گذاشته بودند آنها را نابود ساخت . مكتبخوارج مكتبى نبود كه بتواند واقعا باقى بماند , ولى اين مكتب اثر خود را باقى گذاشت . افكار و عقائد خارجيگرى در ساير فرق اسلامى نفوذ كرد و هم اكنون ( نهروانى( هاى فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد على خطرناكترين دشمن داخلى اسلام همينها هستند , همچنانكه معاويه ها و عمر و عاص ها نيز همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود ( نهروانى( ها كه دشمن آنها شمرده مى شوند به موقع استفاده مى كنند .
ابن ملجم يكى از آن نه نفر زهار و خشكه مقدس هاست كه مى روند در مكه و آن پيمان معروف را مى بندند و مى گويند همه فتنه ها در دنياى اسلام معلول سه نفر است : على , معاويه و عمر و عاص . ابن ملجم نامزد مى شود كه بيايد على ( ع ) را بكشد . قرارشان كى است ؟ شب نوزدهم ماه رمضان . چرا اين شب را قرار گذاشته بودند ؟ .
ابن ابى الحديد مى گويد بيا و تعجبكن از تعصب در عقيده كه اگر توأم با جهالت شود چه مى كند ؟ مى گويد اينها اين شب را انتخاب كردند چون شب عزيز و مباركى بود و شب عبادت بود , خواستند اين جنايت را كه از نظر آنها عبادت بود در شب عزيز و مباركى انجام دهند .
ابن ملجم آمد به كوفه ومدتها در كوفه منتظر شب موعود بود . در اين خلالهاست كه با دخترى به نام ( قطام( كه او هم خارجى و هم مسلك خودش است آشنا مى شود , عاشق و شيفته او مى گردد , شايد تا اندازه اى مى خواهد اين فكرها را فراموش كند . وقتى كه مى رود با او مساله ازدواج را در ميان مى گذارد , او مى گويد من حاضرم ولى مهر من خيلى سنگين است . اين هم از بس كه شيفته اوست مى گويد هر چه بگوئى حاضرم . مى گويد سه هزار درهم . مى گويد مانعى ندارد . يك برده . مانعى ندارد . يككنيز . مانعى ندارد چهارم : كشتن على بن ابى طالب . اول كه خيال مى كرد در مسير ديگرى غير از مسير كشتن على ( ع ) قرار گرفته است , تكان خورد , گفت ما مى خواهيم ازدواج كنيم كه خودش زندگى كنيم , كشتن على كه مجالى براى ازدواج و زندگى ما نمى گذارد . گفت :( مطلب همين است . اگر مى خواهى به وصال من برسى بايد على را بكشى . زنده ماندى كه مى رسى , نماندى هم به كه هيچ(. مدتها در شش و پنج اين فكر بود . خودش شعرهايى دارد كه دو شعر آن چنين است : * ثلاثة آلاف و عهبد وقينة { و قتل على بالحسام المسمم * * و لا مهر اعلى من على و ان علا { و لا فتك الا دون فتكابن ملجم *
مى گويد اين چند چيز را به عنوان مهر از من خواست . بعد خودش مى گويد : در دنياى مهرى به اين سنگينى پيدا نشده و راستهم مى گويد . مى گويد هر مهرى در دنيا هر اندازه بالا باشد اينقدر نيست كه به حد على برسد . مهر زن من خون على است . بعد مى گويد : و هيچ ترورى در عالم نيست و تا دامنه قيامت واقع نخواهد شد مگر اينكه از ترور ابن ملجم كوچكتر خواهد بود , و راست هم گفت .
شگفت انگيزترين دوره هاى زندگى على ( ع ) در حدود چهل و پنج ساعتاست . على ( ع ) چند دوره زندگى دارد : از تولد تا بعثت پيغمبر , از بعثت پيغمبر تا هجرت , از هجرت تا وفات پيغمبر كه دوره سوم زندگى على ( ع ) است و شكل و رنگ ديگرى دارد , از وفات پيغمبر تا خلافت خودش ( آن بيست و پنج سال ) دوره چهارم زندگى على ( ع ) استو دوره خلافت چهارساله و نيمه اش دوره ديگرى از زندگى اوست. على ( ع ) يكدوره ديگرى هم دارد كه اين دوره از زندگى او , كمتر از دو شبانه روز استو شگفت انگيزترين دوره هاى زندگى على ( ع ) است , يعنى فاصله ضربتخوردن تا وفات . انسان كامل بودن على ( ع ) اينجا ظاهر مى شود , يعنى در لحظاتى كه مواجه با مرگ شده است . ( 50 ) اولين عكس العمل على ( ع ) در مواجهه با مرگ چه بود ؟ ضربت كه به فرق مباركش وارد شد دو جمله از او شنيده شد . يك جمله اينكه : ( اين مرد را بگيريد( و ديگر اينكه : ( فزت و رب الكعبة ( قسم به پروردگار كعبه كه رستگار شدم , به شهادت نائل شدم , شهادت براى من رستگارى است .
على ( ع ) را آوردند و در بستر خواباندند . طبيبى به نام اثيربن عمرو را كه از تحصيل كرده هاى جندى شاپور و عرب بود و در كوفه مى زيستبراى معاينه زخم اميرالمؤمنين آوردند . حضرت را با وسائل آن زمان معاينه كرد ( 51 ) و با اين آزمايش فهميد كه زهر وارد خون حضرت شده است . لذا نسبت به درمان اظهار عجز كرد . . . شگفتي هاي على ( ع ) و معجزه ( 53 ) هاى انسانى او در اينجا ظهور مى كند . جزء وصايايش مى گويد با اسيرتان مدارا كنيد ...
به امام حسن ( ع ) فرمود : فرزندم حسن ! بعد از من اختيار او با توست , مى خواهى آزادش كنى , آزاد كن و اگر مى خواهى قصاص كنى , توجه داشته باش كه او به پدر تو فقط يك ضربه زده است , به او يك ضربه بزن , اگر كشته شد , شد و اگر كشته نشد , نشد . باز هم سراغ اسيرش را مى گيرد : آيا به اسيرتان غذا داده ايد ؟ آيا به او آب داده ايد ؟ آيا به او رسيدگى كرده ايد ؟ كاسه اى شير براى مولا مىآورند , مقدارى مى نوشد , مى گويد باقى را به اين مرد بدهيد تا بنوشد و گرسنه نماند . رفتارش با دشمن اينگونه است كه باعث شده مولوى بگويد : * در شجاعت شير ربا نيستى { در مروت خود كه داند كيستى *
اينها مردانگيهاى على ( ع ) است , انسانيتهاى على ( ع ) است . على ( ع ) در بستر افتاده و ساعت به ساعت حالش وخيمتر مى شود و سموم روى بدن مقدس على ( ع ) بيشتر اثر مى گذارد . اصحابناراحتند , گريه مى كنند , ناله مى كنند ولى مى بينند لبهاى على خندان و شكفته است , مى فرمايد : ( و الله ما فجأنى من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته , و ما كنتالا كقارب ورد , و طالب وجد ( ( 54 ) به خدا قسم آنچه بر من وارد شده است , چيزى كه براى من ناپسند باشد نيست , ابدا ! شهادت در راه خدا هميشه آرزوى من بوده و براى من چه از اين بهتر كه در حال عبادت شهيد شوم ... على ( ع ) يك مثلى مىآورد كه عرب با اين مثل خيلى آشنا بود و آن اين است كه عرب در بيابانها و به طور فصلى زندگى مى كرد و وقتى در يك جا آب و علف براى حيواناتو حشمش پيدا مى شد , تا وقتى كه آب و علف بود در آنجا مى ماند , بعد در جاى ديگرى آب و علفپيدا مى كرد و مى رفت . چون روزها خيلى گرم بود , گاهى شبها براى پيدا كردن نقطه اى كه آب داشته باشد مى رفتند , يعنى شبها دنبال آبگردى بودند ( قارببه چنين كسى مى گويند ) . حضرت به مردم مى گويد : اى مردم ! براى كسى كه در شب تاريك دنبال آب بگردد و ناگهان آب را پيدا كند , چه سرور و شعفى دست مى دهد ؟ مثل من , مثل عاشقى است كه به معشوق خود رسيده و مثل كسى است كه در يك شب ظلمانى آب پيدا كرده باشد . *دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند { واندر آن نيمه شب آب حياتم دادند* * چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى { آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند *
اين بيت همان ( فزت و رب الكعبة) را مى گويد : ( از غصه نجاتم دادند) يعنى (فزتو رب الكعبة) . پرحرارت ترين سخنان على ( ع ) آنهائى است كه در همين چهل و پنج ساعت ( تقريبا ) از ايشان صادر شده است . على ( ع ) اندكى بعد از طلوع فجر روز نوزدهم ضربت خورد و در نيمه هاى شب بيست و يكم , روح مقدسش به عالم بالا پرواز كرد .
داستان شهادت على ( ع ) و امورى كه موجب شد آن حضرت شهيد شود از همين نظر كه امشب صحبت كردم , يعنى از نظر انفكاك تعقل از تدين , داستان عبرت انگيزى است .
على ( ع ) در مسجد , در حالى كه مشغول نماز بود , يا آماده نماز مى شد , ضربت خورد و در اثر همان ضربت شهيد شد . درست استكه ( و قتل فى محرابه لشده عدله) آن تصلب و انعطاف ناپذيرى در امر عدالت برايش دشمنها درست كرد , جنگ جمل و جنگ صفين به پا كرد , اما در نهايت, دست جهالت و جمود و ركود فكرى از آستين مردمى كه به نام (خوارج) ناميده مى شدند بيرون آمد و على ( ع ) را شهيد كرد .
آن وقتى كه ضربت به فرق مبارك على ( ع ) وارد شد فريادى شنيده شد و برقى در آن تاريكى به چشمها خورد : فرياد , فرياد ( لا حكم إلا لله(بود و برق , برق شمشير .
يكى از اين خارجيها يك رباعى دارد , در بيتاول آن مى گويد :
* يا ضربة من تقى ما اراد بها { الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا *
مرحبا به ضربت آن مرد پرهيزكار . ( كى ؟ ابن ملجم ) آن مرد پرهيزكارى كه جز رضاى خدا چيزى را در نظر نداشت . بعد مى گويد : ( اگر اعمال تمام مردم را در ترازوى ميزان الهى بگذارند و آن ضربتابن ملجم را نيز بگذارند , آنوقت خواهند ديد كه در ميان خلق خدا هيچكس عملى بزرگتر از عمل ابن ملجم انجام نداده. جهالت اينچنين مى كند با اسلام و مسلمين . ببينيد على چه وصيت مى كند ؟ على در بستر مرگ كه افتاده است , دو جريان را در كشورى كه پشت سر خود مى گذارد مى بيند , يكى جريان معاويه و به اصطلاح قاسطين , منافقينى كه معاويه در رأس آنهاست , و يكى هم جريان خشكه مقدسها , كه خود اينها با يكديگر تضاد دارند . حالا اصحاب على بعد از او چگونه رفتار بكنند ؟ فرمود : بعد از من ديگر اينها را نكشيد : ( لا تقتلوا الخوارج بعدى ( درست است كه اينها مرا كشتند ولى بعد از من اينها را نكشيد , چون بعد از من شما هر چه كه اينها را بكشيد به نفع معاويه كار كرده ايد نه به نفع حق و حقيقت , و معاويه خطرش خطر ديگرى است . فرمود : ( لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطل فادركه) ( 55 ) . خوارج را بعد از من نكشيد كه آن كه حق را مى خواهد و اشتباه كرده مانند آن كه از ابتدا باطل را مى خواسته و به آن رسيده است نيست. اينها احمق و نادان اند , ولى او از اول دنبال باطل بود و به باطل خودش هم رسيد .
على با كسى كينه ندارد , هميشه روى حساب حرف مى زند . همين ابن ملجم را كه گرفتند و اسير كردند , آوردند خدمت مولى على ( ع ) . حضرت با يك صداى نحيفى ( در اثر ضربت خوردن ) چند كلمه با او صحبت كرد , فرمود : چرا اين كار را كردى ؟ آيا من بد امامى براى تو بودم ؟ ( من نمى دانم يك نوبت بوده است يا دو نوبت يا بيشتر , ولى همه اينها را كه عوض مى كنم نوشته اند ) يك بار مثل اينكه تحت تأثير روحانيت على قرار گرفت , گفت :( & ا فانت تنقذ من فى النار & ؟) آيا يك آدم شقى و جهنمى را تو مى توانى نجات دهى ؟ من بدبخت بودم كه چنين كارى كردم ؟ و هم نوشته اند كه يكبار كه على عليه السلام با او صحبت كرد , با على با خشونت سخن گفت , گفت: على ! من آن شمشير را كه خريدم با خداى خودم پيمان بستم كه با اين شمشير بدترين خلق خدا كشته شود , و هميشه از خدا خواسته ام و دعا كرده ام كه خدا با اين شمشير بدترين خلق خودش را بكشد . فرمود : اتفاقا اين دعاى تو مستجابشده است, چون خودت را با همين شمشير خواهند كشت .
على ( ع ) از دنيا رفت او در شهر بزرگى مانند كوفه است . غير از آن عده خوارج نهروانى باقى مردم همه آرزو مى كنند كه در تشييع جنازه على شركت كنند , بر على بگريند و زارى كنند . شب بيست و يكم , مردم هنوز نمى دانند كه بر على چه دارد مى گذرد و على بعد از نيمه شب از دنيا رفته است . تا على از دنيا مى رود فورا همان شبانه , فرزندان على , امام حسن , امام حسين , محمد ابن حنفيه , جناب ابوالفضل العباس و عده اى از شيعيان خاص - كه شايد از شش هفت نفر تجاوز نمى كرد ند - محرمانه على را غسل دادند و كفن كردند و در نقطه اى كه ظاهرا خود على عليه السلام قبلا معين فرموده بود - كه همين مدفن شريف آن حضرت است و طبق روايات , بعضى از انبياى عظام نيز در همين سرزمين مدفون هستند در همان تاريكى شبدفن كردند و احدى نفهميد . بعد محل قبر را هم مخفى كردند و به كسى نگفتند . فردا مردم فهميدند كه ديشب على دفن شده . محل دفن على كجاست ؟ گفتند لازم نيست كسى بداند , و حتى بعضى نوشته اند امام حسن عليه السلام صورت جنازه اى را تشكيل دادند و فرستادند به مدينه كه مردم خيال كنند كه على ( ع ) را بردند مدينه دفن كنند . چرا ؟ به خاطر همين خوارج . براى اينكه اگر اينها مى دانستند على را كجا دفن كرده اند , به مدفن على جسارت مى كردند , مى رفتند نبش قبر مى كردند و جنازه على را از قبر خودش بيرون مى كشيدند . تا خوارج در دنيا بودند و حكومت مى كردند , غير از فرزندان على و فرزندان فرزندان على ( ائمه اطهار ) كسى نمى دانست على كجا دفن شده است . تا اينكه آنها بعد از حدود صد سال منقرض شدند , بنى اميه هم رفتند , دوره بنى العباس رسيد , ديگر مزاحم اين جريان نمى شدند , امام صادق عليه السلام براى اولين بارمحل قبر على عليه السلام راآشكار فرمود . همين صفوان معروفى كه شما در زيارت عاشورا يك دعائى مى خوانيد كه در سند آن نام او آمده است , مى گويد من خدمت امام صادق در كوفه بودم , ايشان ما را آورد سر قبر على ( ع ) و فرمود قبر على اينجاست و دستور داد - ظاهرا براى اولين بار - يك سايبانى براى قبر على ( ع ) تهيه كنيم , و از آنوقت قبر على عليه السلام آشكار شد .
پس اين مشكل بزرگ براى على ( ع ) منحصر به زمان حياتش نبود , تا صد سال بعد از وفات على هم قبر على از ترس اينها مخفى بود .
حتى بعضى از زنها بوده اند كه عقيده خارجى داشته اند . در كامل مبرد , ج
2 , ص 154 داستان زنى را نقل مى كند كه عقيده خارجى داشته است.
بنابر اين بين مفهوم لغوى كلمه و مفهوم اصطلاحى آن عموم من وجه است.
27 . نهج البلاغه , خطبه 17 .
28 . نهج البلاغة , خطبه 36 .
29 . مائده , 1 . br>
30 - سوره زمر , آيه 65 .
31 - سوره اعراف , آيه 204 .
32 - سوره روم , آيه 60 .
33 - ابن ابى الحديد , ج 2 , ص 311 .
34 - ضحى الاسلام , ج 3 , ص 330 به نقل از كتابالفرق بين الفرق .
35 - ضحى الاسلام , ج 3 , ص 332 .
36 - خطبه 40 و شرح ابن ابى الحديد , ج 2 , ص 308 .
37 - كامل ابن اثير , ج 3 , ص 336 .
38 - الملل و النحل شهرستانى .
39 - فجر الاسلام , ص 263 به نقل از العقد الفريد .
40 - فجر الاسلام , ص 243 .
41 - العقد الفريد , ج 2 , ص 389 .
42- كامل مبرد , ج 2 , ص 116 .
43 - نهج البلاغه , خطبه 60 .
44 - نهج البلاغه , خطبه 93 .
45 - سوره توبه , آيه 84 .
46- نهج البلاغه , خطبه 127 .
47- نهج البلاغه , خطبه 127 .
48- الامامة و السياسية , ص 141 - 143 و كامل مبرد , جلد 2 .
49- الامامة و السياسية , ص 141 - 143 و كامل مبرد , جلد 2 .
50 يكى از معيارهاى انسانكامل چگونگى عكس العملش در مواجهه با مرگ است .
51 . نوشته اند رگى از شش گوسفند را كه گرم بود لاى زخم گذاشت.
52 . نه معجزه اى كه براى اثبات حقانيت است, بلكه معجزه اى كه بيشتر براى يك عالم , معجزه است .
53 . نهج البلاغه , نامه 23 .
54 . نهج البلاغه , خطبه 60 .
55 . سوره زمر , آيه 19 .