در يك جريان بحرانى عظيم در كشور اسلامى بود كه اميرالمؤمنين زمام امور را به دست گرفت , تخمهاى فتنه و آشوب از سالها پيش كاشته شده بود ,روزگار آبستن على عليه السلام رسيد. اميرالمؤمنين با كرامت و توجه به سختيها زمامدارىرا قبول كرد . پس از عهده دار شدن مسؤوليت دو كار را وجهه همت و در راس برنامه خود قرار داد : يكى پند و اندرز و اصلاح روحيه و اخلاق مردم و بيان معارف الهى كه نمونه اش نهج البلاغه است , و ديگر مبارزه با تبعيضات اجتماعى . على تنها به اصلاح درون و آزادسازى معنوى قناعتنكرد , همچنانكه تنها اصلاحات اجتماعى را كافى ندانست , در دو جبهه دستبه اصلاح زد . آرى اين است برنامه اسلام .
اين بود كه اسلام در دستى منطق دعوت و برنامه تعليم و تربيت در راه يگانگى فردى و اجتماعى انسانها در جهت خداپرستى داشت و در دستى ديگر تيغ براى قطع روابط نامتعادل انسانى و درهم ريختن طبقات اجتماعى و درهم شكستن طاغوتها .
راجع به قطايع عثمان , يعنى اراضى اى كه متعلق به عامه مسلمين استو عثمان آنها را در تيول اشخاص قرار داده بود , فرمود : ( | و الله لو وجدته قد تزوج به النساء , و ملك به الاماء لرددته |(به خدا قسم زمينهايى كه متعلق به عامه مسلمين است و عثمان به اين و آن داده پس خواهم گرفت هر چند آنها را مهر زنانشان قرار داده باشند يا با آنها كنيزكانى خريده باشند . آنگاه حضرت به نكته بسيار عجيبى اشاره ميكند ميفرمايد : ان فى العدل سعة در عدالت ظرفيت و گنجايشى استكه در چيز ديگرى نيست گويا در آن هنگام عده اى از باب نصيحت به حضرت ميگفتند , اگر شما به اين صورت عمل كنيد , عده اى ناراضى و ناراحت ميشوند . على در جوابشان اين كلام لطيف را فرمود كه : | ان فن العدل سعة | اگر ظرفى باشد كه همه گروهها و همه افراد را در خود بگنجاند و رضايت همه را بدست آورد , آن ظرف عدالت است اگر كسى با عدالت راضى نشد ظلم او را راضى نميكند يعنى خيال نكنيد آن كسانيكه از عدالت ناراضى ميشوند اگر من عدالت را كنار بگذارم و بجاى آن ظلم را انتخاب كنم , آنها راضى خواهند شد نه اگر من بخواهم حرص او را ارضاء كنم او باز هم حريصتر ميشود مرز , همان عدالت است اشتباه است كه مرز عدالت را بنفع كسى بشكنم تا او راضى بشود .
امير المؤمنين صراحت به خرج داد سياست او صريح بود نميخواست كارى را كه ميخواهد بكند در دلش مخفى نگه دارد و بگويد فعلا حرف صريحى نزنم تا اين مردم كه امروز آمدند و با ما بيعتكردند , خيال كنند كه اين نظم موجود , همانطورى كه هست حفظ ميشود ولى بعد كه روى كار سوار شديم برنامه هائى را كه ميخواهيم اجرا ميكنيم در نگاه على معناى اين عمل اغفال است بهمين جهت است كه بالصراحه اعلام ميكنداى كسانيكه امروز با من بيعت ميكنيد , بدانيد كه من شما را اغفال نمى كنم, برنامه حكومتى من چنين است .
با اعلام اين برنامه از همان روزهاى اول مخالفتبا حكومت على ( ع ) آغاز شد اولين مخالفت رسمى در شكل جنگ جمل متجلى گرديد طلحه و زبير , دو شخصيت خدمتگزار اسلام در زمان پيامبر بودند ولى در دوره عثمان بدليل وضع مخصوص دستگاه خلافتو رشوه هاى كلانى كه عثمان به آنها ميداد , به صورت ثروتمندان بزرگى در آمده بودند و حالا اينها ميديدند كه على قصد مصادره اموالشان را دارد زبير كه هر وقت بيت المال تقسيم ميشد , سهمش از ده , بيست هزار دينار كمتر نبود , حالا ميديد على موقعى كه بيت المال را تقسيم مى كند , براى او سه يا چهار دينار ميدهد , و همان مقدار هم به غلام او و اين مسئله البته براى زبير قابل تحمل نبود براى طلحه نيز وضع به همين منوال بود به اين ترتيب ايندو مقدمات جنگ جمل را فراهم كردند .
بدنبال جنگ جمل , جنگ صفين بپا شد معاويه كه از بستگان عثمان بود , حدود بيست سال فعال مايشاء و حاكم مطلق منطقه سوريه بود و در اين مدت توانسته بود پايه هاى حكومتش را به اندازه كافى مستحكم كند على ( ع ) بعد از بيعت فرموده بود من به هيچ وجه حاضر نيستم پاى ابلاغ معاويه را امضاء كنم و او بايد بر كنار شود مصلحت انديشان ميگفتند آقا بطور موقت هم كه شده مدتى او را بر سر كار نگه داريد فرمود هرگز اين كار را نميكنم و به دنبال اين پاسخ , معاويه جنگ صفين را به راه انداخت .
بدنبال جنگ صفين جنگ خوارج بر پا شد , كه ماجرايش را همه كم و بيش ميدانيد نتيجه اين شد كه در مدت چهار سال و چند ماه خلافت على به علت حساسيتى كه حضرت در امر عدالت داشت, دائما در حال مبارزه بود و آنى راحتش نميگذاشتند او حكومت را براى اجراى عدالت ميخواست و همين شدت عدالتخواهى بالاخره منجر به شهادتش در محراب شد .
دوره خلافت براى على ( ع ) از تلخترين ايام زندگى او به حساب ميايد , اما از نظر مكتبش او موفق شد بذر عدالت را در جامعه اسلامى بكارد اگر على ( ع ) بجاى آن دوره كوتاه , بيستسال خلافت ميكرد در حاليكه نظام زمان عثمان همچنان باقى مى ماند امروز نه اسلام باقى مانده بود نه على ( ع ) , نه نهج البلاغه و نه اسمى از عدالت اسلامى على هم خليفه اى ميشد در رديف معاويه .
روش على ( ع ) بوضوح بما مياموزد كه تغيير رژيم سياسى و تغيير و تعويض پستها و برداشتن افراد ناصالح و گذاشتن افراد صالح به جاى آنها بدون دست زدن به بنيادهاى اجتماع از نظر نظاماتاقتصادى و عدالت اجتماعى , فايده اى ندارد و اثر بخش نخواهد بود به على ( ع ) ميگفتند قانون كه عطف بماسبق نمى كند شما هر كارى ميخواهيد بكنيد , بكنيد ولى از امروز به بعد ميخواهى رعايتعدالت بكنى , رعايت مساوات بكنى بسيار خوب , ولى از امروز آنچه كه در زمان خليفه پيشين صورت گرفته استمال سابق است و ارتباطى به دوران حكومت شما ندارد .
و على ( ع ) در جواب همه اين به اصطلاح نصيحتها ميفرمود : نخير , قانون الهى عطف بما سبق مى كند , | ان الحق القديم لا يبطله شيئى | حق كهنه را چيزى نميتواند باطل كند وقتى بر من ثابتاست حق اين است و باطل آن , ولو سالها از روى آن گذشته فرقى نمى كند , من بايد حق را به موضع اصليش بر گردانم .
ابن ابى الحديد مى گويد بعد از قتل عثمان مردم در مسجد جمع شده بودند كه ببينند كار خلافت به كجا مى كشد , و چون غير از على ( ع ) كسى ديگر نبود كه مردم به او توجهى داشته باشند و از طرفى هم عده اى بودند كه رسما خطابه مى خواندند و سخنرانى مى كردند و در اطراف شخصيت على ( ع ) و سوابق او در اسلام صحبت مى كردند , مردم هجوم آوردند و با على ( ع ) بيعت كردند . آن سخنان را كه فرمود مرا رها كنيد و ديگرى را بگيريد , زيرا اوضاع آينده چنين و چنان است و بعلاوه من كسى نيستم كه از آنچه خود مى دانم كوچكترين انحرافى پيدا كنم , در همين وقت بود كه آمده بودند بيعتكنند و به عنوان اتمام حجت در اول كار خود , آن سخنان را ايراد كرد .
مى گويد : در روز دوم رسما در مسجد بالاى منبر رفت و به آنچه روز گذشته با اشاره گفته بود تصريح كرد و فرمود : خداوند خودش مى داند كه من علاقه اى به امر خلافت از آن جهت كه رياستى و قدرتى است , ندارم . از پيغمبر اكرم شنيدم كه فرمود : هر كس بعد از من زمام امور امت را به دست بگيرد , روز قيامت او را بر صراط نگه خواهند داشت و ملائكه الهى نامه عمل او را باز مى كنند , اگر به عدالت رفتار كرده باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات خواهد داد , و گرنه صراط تكانى مى خورد و او را به قعر جهنم مى اندازد .
بعد به طرفراست و چپنگاهى كرد و اشخاصى را كه در گوشه و كنار بودند از زير نظر گذراند و آنگاه فرمود : آن عده اى كه دنيا آنها را در خود غرق كرده و املاك و نهرها و اسبان عالى و كنيزكان نازك اندام براى خود تهيه كرده اند , فردا كه همه اينها را از آنها مى گيرم و به بيت المال بر مى گردانم و به آنها همان قدر خواهم داد كه حق دارند , نيايند و نگويند كه على ما را اغفال كرد , اول چيزى مى گفت و حالا طور ديگرى عمل مى كند , على آمد و ما را از آنچه داشتيم محروم كرد . من از همين الان برنامه روشن خود را اعلام مى كنم .
بعد شرحى صحبت كرد و چون عده اى كه براى خود امتياز قائل بودند و مورد اتهام بودند , دليلشان اين بود كه ما حق صحبت و مصاحبت پيغمبر را داريم و در راه اسلام چنين و چنان زحمت كشيده ايم , به آنها فرمود : من منكر فضيلت صحبت و سابقه خدمت افراد نيستم , اما اينها چيزهايى استكه خداوند خود اجر و پاداش آنها را خواهد داد . اينها مجوز نمى شود كه امروز ما ميان آنها و ديگران فرق بگذاريم . اين امور ملاك تبعيض واقع نمى شود .
روز ديگر آنها كه ميدانستند مشمول حكم على خواهند شد آمدند و به كنارى نشستند و مدتى باهم مشورت كردند , نماينده اى از طرف خود فرستادند . آن نماينده وليد بن عقبة بن ابى معيط بود . آمد و اظهار داشت : يا اباالحسن ! اولا خودت مى دانى كه همه ما كه اينجا نشسته ايم به واسطه سوابقى كه با تو در جنگهاى اسلام داريم دل خوشى از تو نداريم و غالبا هر كدام از ما يك نفر داريم كه در آن وقتها به دست تو كشته شده , ولى ما از اين جهت صرف نظر مى كنيم و با دو شرط حاضريم با تو بيعت كنيم : يكى اينكه عطف به ما سبق نكنى و به گذشته هر چه شده كارى نداشته باشى , بعد از اين هر طور مى خواهى عمل كن , دوم آنكه قاتلان عثمان را كه الان آزاد هستند به ما تسليم كن كه قصاص كنيم , و اگر هيچ كدام را قبول نمى كنى ما ناچاريم برويم به شام و به معاويه ملحق شويم .
فرمود : اما موضوع خونهايى كه در سابق ريخته شده خونى نبوده كه به واسطه كينه شخصى ريخته شده باشد , اختلاف عقيده و مسلك بود , ما براى حق مى جنگيديم و شما براى باطل , حق بر باطل پيروز شد , شما اگر اعتراض داريد , خونبهايى مى خواهيد , برويد از حق بگيريد كه چرا باطل را در هم شكست و نابود ساخت . اما موضوع اينكه من به گذشته كارى نداشته باشم و عطف به ما سبق نكنم , در اختيار من نيست , وظيفه اى است كه خدا به عهده من گذاشته و اما موضوع قاتلين عثمان اگر من وظيفه خود مى دانستم كه آنها را قصاص كنم خودم همان ديروز قصاص مى كردم .
وليد بعد از شنيدن اين بيانات صريح و قاطع بازگشت و به ميان هم مسلكانش رفت و سخنان امام را به آنها گفت . آنها هم حركت كردند و رفتند و تصميم خود را بر مخالفت و دشمنى , يكطرفى و علنى كردند .
بعد مى نويسد : عده اى از اصحاب على ( ع ) همينكه از جريانها واقفو مطلع شدند كه گروهى تشكيل شده و عليه زعامت على تخريب و تحريكمى كنند , آمدند خدمت على ( ع ) و عرض كردند عامل عمده اى كه سبب شده اينها ناراضى بشوند و گروهى تشكيل بدهند مسأله اصرار تو است بر عدل و مساوات , حتى قضيه تسليم قاتلين عثمان هم بهانه و سرپوشى است روى اين تقاضا , مى خواهند مردم عوام را به اين وسيله تحريك كنند .
بعضى گفته اند مالك اشتر يكى از اين پيشنهاد كنندگان بود و يا اصلا پيشنهاد كننده او بود . به هر حال , مقصود از اين پيشنهاد اين بود كه اگر مى توانى در اين تصميم خود تجديد نظر كن .
على ( ع ) دانست كه اين فكر شايد در دماغ عامه مردم پيدا شود كه حالا اين قدر اصرار به اين مطلب لزومى ندارد . حركتكرد و رفت به مسجد و براى يك خطابه عمومى آماده شد . در حالى كه فقط يكپارچه روى شانه انداخته , يك پارچه ديگر مانند لنگى به كمر بسته و شمشيرى نيز حمايل كرده بود , ايستاد بالاى منبر و به كمانش تكيه زد . شروع به صحبت كرد و فرمود : خداوند را كه پروردگار ما و معبود ماست شكر مى كنيم . نعمت عيان و نهادن او شامل حال ما است . تمام نعمتهاى او منت است كه بر ما گذاشته است بدون اينكه ما از خود استقلالى داشته باشيم .
آنگاه فرمود : افضل مردم در نزد خدا آن كس است كه بهتر او را اطاعت كند , سنت پيغمبرش را بهتر و بيشتر پيروى كند , كتاب خدا يعنى قرآن را بهتر احياء كند . ما براى احدى نسبت به احدى فضلى قائل نيستيم مگر به ميزان طاعت و تقوى . اين قرآن است كه جلوى ما حاضر است و اين سيره پيغمبر است كه همه مى دانيم بر مبناى عدالت و مساوات برقرار بود , بر احدى مخفى نيست مگر آنكه كسى بخواهد غرض ورزى كند و معاندت بورزد كه آن مطلب ديگرى است .
آنگاه اين آيه قرآن را تلاوت كرد : ( & يا أيها الناس إنا خلقناكم من ذكر و أنثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن أكرمكم عند الله أتقيكم& ( ( 1 ) .
اين آيه را به اين منظور خواند كه بفهماند من به حكم اين آيه امتيازات شما را لغو مى كنم .
و نيز ابن ابى الحديد در شرح آن جمله ها كه فرمود ( زمينها را بر مى گردانم و لو آنكه مهريه زنان و يا بهاى خريد كنيزان قرار گرفته باشد( مى گويد همانطوريكه گفته بود همه اموال را ضبط كرد مگر آنهاييكه حاضر نبودند و فرار كرده بودند و از تحت اختيارش خارج شده بودند . اصل ( قانون عطف به ما سبق مى كند(را در زمينه حقوق اجتماعى با اين جمله كه مى گفت : ( | إن الحق القديم لا يبطله شىء |( ( 2 ) ( حق قديم را هيچ چيزى از بين نمى برد , حق مسلم ثابت مشمول مرور زمان نمى شود ) , باطل خواند .
در اين بينها عمروعاص نامه اى نوشت براى معاويه : ( ما كنت صانعا فاصنع قبل إذ قشرك ابن أبيطالب من كل مال تملكه كما تقشر عن العصا لحاها( ( 3 ) .
نوشت هر كارى كه از تو ساخته است بكن كه پسر ابى طالب هرچه دارى و در اين مدت جمع كرده اى از تو خواهد گرفتو از تو جدا خواهد كرد , آن طور كه پوست عصاى دستى را از آن جدا مى كنند .
در آخر سخن , قسمتهايى جزئى از كارهاى شخصى و سختگيريهايى كه بر خودش در اين موضوع مى كرد عرض مى كنم . على ( ع ) به هيچ وجه حاضر نبود نه خودش و نه كس ديگر از بستگانش و يارانش از عنوان خلافت سوء استفاده كنند . حتى گاهى سوء استفاده هم حساب نمى شد , فى الجمله اولويتى به شمار مى رفت , آن هم اولويتى كه ديگران درباره او قائل مى شدند , نه خودش . اگر به بازار مى رفت كه چيزى بخرد كوشش مى كرد كسى را پيدا كند كه او را نشناسد كه او خليفه اميرالمؤمنين است , براى آنكه مبادا ملاحظه او را بكند و بين او و ديگران فرق بگذارد . همين قدر هم حاضر نبود از عنوان خودش استفاده بكند .
مناصب اجتماعى از نظر كسى كه واقعا وظيفه خودش را انجام دهد و نخواهد از عنوان خودش استفاده بكند نبايد گفت حق است , بايد گفت تكليف است . فرق استبين حق و تكليف . حق يعنى استفاده و بهره , تكليف يعنى وظيفه . اگر ما سوء استفاده ها را از مناصب اجتماعى بگيريم آن وقت مى بينيم نمى توانيم عنوان حق به آنها بدهيم , بايد عنوان تكليف به آنها بدهيم . آن وقت استكه اگر بخواهيم درباره بعضى مناصب بحث كنيم كه آيا شامل فلان دسته و فلان صنفمى شود , بايد بگوييم آيا اين تكليف شامل آنها هست يا نيست ؟ نه اينكه آيا اين حق به آنها مى رسد يا خير ؟ صورت مسأله بكلى عوض مى شود . مثلا مى گوييم ( سربازى(تكليف استنه حق لهذا مى گوييم ( سرباز وظيفه( نمى گوييم ( حق سربازى(. اگر بنا شود از عناوين سوء استفاده نشود و خالص عمل شود , معلوم مى شود همه اينها تكليف است نه حق . شرايط تكليفهم غير از شرايط حق است . براى على كه هيچ گونه سوء استفاده اى از خلافت نمى كرد , خلافت و حكومت تكليف بود نه حق . اگر بنا شود از تكليف و وظيفه اى استفاده هاى نامشروع بشود هر تكليفى را مى شود به غلط نام حق رويش گذاشت . اگر نماز خواندن كه صددرصد تكليف است مورد سوء استفاده واقع شود و منبع درآمد زندگى كسى بشود از نظر آن شخص استفاده جو نماز خواندن يا امامت جماعتحق استنه تكليف, بزرگترين حقها هم ممكن است باشد , اما حقيقت اين طور نيست .
وقتى على مرتضى ( ع ) را مى بينيم كه حتى حاضر نيست اين قدر از عنوان خود استفاده كند كه وقتى چيزى مى خواهد بخرد از كسى مى خرد كه او را نشناسد - مبادا به احترام مقام خلافت به او ارزان تر بفروشد - بايد بگوييم حتى خلافت هم تكليف است نه حق , چه تكليفى , كه بالاتر از آن تكليفى نيست , از تكليف هم بالاتر است , رياضت است .
در روزهاى گرم مىآمد بيرون دارالاماره و در سايه مى نشست , مبادا مراجعه كننده اى بيايد و در آن هواى گرم به او دسترسى پيدا نكند . اين در واقع رياضت بود , پر مشقت ترين تكليفها بود .
در نامه اى به قثم بن عباس كه از طرف خودش والى حجاز بود مى نويسد : ( | و اجلس لهم العصرتين , و أفتالمستفتى , و علم الجاهل , و ذاكر العالم , و لا يكن لك إلى الناس سفيرإلا لسانك , و لا حاجب إلا وجهك |( ( 4 ) .
در هر بامداد و شام ساعتى براى رسيدگى به امور رعيت معين كن و به سؤالات آنها شخصا جواب ده و نادان و گمراهشان را متوجه ساز . با دانشمندان در تماس باش . جز زبانت واسطه اى بين خود و مردم قرار مده و جز چهره ات حاجبى .
به مالك اشتر مى نويسد : ( | و اجعل لذوى الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك , و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه لله الذى خلقك , و تقعد عنهم جندك و أعوانك من أحراسك و شرطك حتى يكلمك متكلمهم غير متعتع , فانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول فى غير موطن : لن تقدس أمة حتى يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متعتع |( ( 5 ) . براى ارباب رجوع وقتى مقرر كن و خود شخصا به گرفتاريهايشان برس و براى اين موضوع , مجلسى عمومى تشكيل ده و در آن مجلس براى خدايت كه ترا آفريده و اين مقام داده فروتنى كن . و در اين موقع ارتش و مأموران و پاسبانان را از جلوى چشم مردم دور كن تا بدون پروا و هراس با تو سخن گويند , زيرا مكرر از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود : هرگز ملتى به قداست و پاكى نخواهد رسيد مگر آنكه در ميان آنها حق ضعفا از اقويا و نيرومندان بدون لكنت و پروا گرفته شود . باز درباره منع احتجابمى نويسد : ( | فلا تطولن احتجابك عن رعيتك ان احتجاب الولاه عن الرعية شعبة من الضيق |( ( 6 ) .
خود را از رعيت زياد در پنهان مدار كه اين پنهان داشتن , خود نوعى فشار و تنگى است .
سعدى در همين مضمون در بوستان مى گويد :
در حديث است كه روزى اميرالمؤمنين على ( ع ) طبق عادتى كه در ايام خلافت داشت كه خود تنها مى رفت و حتى در جاهاى خلوتمى رفت و شخصا اوضاع و احوال را تفتيش مى كرد در يكى از كوچه باغهاى كوفه را مى رفت, يكوقت فريادى شنيد : الغوث ! الغوث! به فريادم برسيد ! به فريادم برسيد ! معلوم بود جنگ و دعوايى است . به سرعت به طرف صدا دويد . دو نفر با هم زد و خورد مى كردند . يكى ديگرى را مى زد . تا امام رسيد دعواى اينها تمام شد ( شايد هم امام عليه السلام آنها را صلح داد ) . معلوم شد آن دو نفر با هم رفيق هستند . وقتى امام خواست ضارب را جلب كند و ببرد , مضروب گفت من از او گذشتم . امام فرمود : بسيار خوب تو گذشتى , اين حق خصوصى خودت است , از حق خودت گذشتى , اما يك حقى هم سلطان دارد , يعنى يك حقى هم حكومت دارد و يك مجازاتى هم حكومت بايد بكند , اين را ديگر تو نمى توانى بگذرى زيرا به تو مربوط نيست .
غرضم اين است كه از حق عمومى نمى توان گذشت و در موارد حق عمومى , اسلام هم نمى گذرد , اما در حقوق خصوصى مى توان گذشت.
از كلمات على عليه السلام است :وفاى به عهد و پيمان و صداقتو راستى , ايندو قرين يكديگرند . من سپرى بهتر از وفا سراغ ندارم . كسى كه به بازگشت به سوى خدا و روز قيامت ايمان داشته باشد هرگز با مردم با غدر و فريبرفتار نمى كند . در روزگار ما بعضى نادانان خدعه و فريب را يك نوع حسن سياستو حسن تدبير به حساب مىآورند . گاه هست كه اشخاص بصير به تحولات و گردش امور هم راه حيله و نقشه شيطانى را مى دانند ولى امر و نهى الهى مانع به كار بردن آن نقشه شيطانى است , لهذا در عين قدرت و توانايى كامل از به كار بردن آن صرف نظر مى كنند , ولى آنها كه پايبند دين و حقيقت نيستند انتظار اينگونه فرصتهاى شيطانى را مى كشند كه در موقع خود استفاده كنند . از نظر على عليه السلام مسئله وفاى به پيمان , يك مسئله عمومى و انسانى است . در فرمان معروفى كه به فرماندار خودش و به مقياس امروز به استاندار خودش مالك اشتر مى نويسد , يكى از دستورهايش اين است كه مبادا با مردمى عهد و پيمان برقرار بكنى و بعد هر جا كه ديدى منفعت اين است كه عهد و پيمان را نقض بكنى , آن را نقض نمايى . بعد حضرت استناد مى كند به جنبه عمومى و بشرى عهد و پيمان , كه اگر بنا بشود پيمان در ميان بشر احترام نداشته باشد , ديگر سنگ روى سنگ نمى ايستد . عبارت اين است: | و ان عقدت بينك و بين عدو لكعقده او البسته منك ذمه فحط عهدك بالوفاء | اگر با دشمن خودت پيمانى بستى يا آنها را با شرايط ذمه قبول كردى ( 7 ) به پيمانت وفادار باش | و ارع ذمتك بالامانه و اجعل نفسك جنه دون ما اعطيت| عهده خودت را كه پيمانى بستى به امانت رعايت كن و خودت را سپر قولى كه داده اى قرار بده . خيلى تعبير عجيبى است ! | فانه ليس من فرائض الله شىء الناس اشد عليه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظيم الوفاء بالعهود | مى فرمايد از فرائض الهى هيچ فريضه اى نيست كه مردم با همه اختلاف سليقه ها و اختلافعقيده ها , در آن , به اندازه اين فريضه متفق باشند ( حالا عمل بكنند يا نكنند مسئله ديگرى است ) و آن اين است كه پيمان را بايد وفا كرد . چون اين يك امرى است كه از وجدان انسان سرچشمه مى گيرد و به عقيده خاصى مربوط نيست كه كسى بگويد چون در دين ما دستور رسيده پس من عمل بكنم , و ديگرى بگويد ولى در دين ما نيست پس لازم نيست عمل بكنم . مى گويد اين را وجدان هر بشرى حكم مى كند | و قد لزم ذلك المشركون فى ما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقبالغدر | حتى مشركين كه به مراتب از مسلمين پست ترند اين مطلب را درك كرده بودند كه بايد پيمان را محترم بشمرند . پس چه رسد به مسلمين .
| فلا تغدرن بذمتك و لا تخيسن بعهدك و لا تختلن عدوك فانه لا يجترى على الله الا جاهل شقى | مبادا در عهده اى كه گرفته اى خيانت كنى , مبادا عهد خودت را نقض كنى , مبادا با دشمنت با اين مكاريها و نيرنگبازيها رفتار كنى كه پيمان ببندى و بعد آن را زير پا بگذارى كه اين , جرأتبر خداست و بر خدا كسى جرأتنمى كند مگر اينكه نادان و شقى باشد .
| و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته و حريما يسكنون الا منعته | . تعبيرهاى عجيبى است ! خدا عهد و پيمان را مأمن براى بشر قرار داده است , عهد و پيمان را حريمى قرار داده براى بشر كه در آن بتوانند سكونت و آرامش پيدا كنند . تا آنجا كه مى فرمايد : | و لا تعولن على لحن قول بعد التأكيد و التوثقه | , الى آخر حديث . خلاصه مى گويد در هر شرايطى قرار بگيرى ولو فوق العاده ناراحتباشى و ببينى تنها راه اينكه از اين مضايق بيرون بيايى اين است كه پا روى اين امر انسانى بگذارى , اين كار را نكن . اينجاست جاى توكل و اعتماد به خدا و اينكه بگويى خدايا ! چون رضاى تو در اين است كه به عهد خود وفادار باشم , من نقض پيمان نمى كنم . مگر اينكه دشمن نقض پيمان بكند يا علائم نقض پيمان آشكار باشد و بر تو ثابت بشود آنها مى خواهند نقض پيمان بكنند , كه آن هم شرايطى دارد
على ( ع ) درباره طبقه خاصه در فرمان معروف مالك اشتر مى نويسد : براى والى هيچ كس پرخرج تر در هنگام سستى , كم كمك تر در هنگام سختى , متنفرتر از عدالت و انصاف , پرتوقع تر , ناسپاس تر , عذر ناپذيرتر , كم طاقت تر در شدايد , از طبقه خاصه نيست. همانا استوانه دين و نقطه مركزى واقعى مسلمين و مايه پيروزى بر دشمن , عامه مردم مى باشند . توجه تو همواره به عامه مردم معطوف باشد نه به خاصه .
على ( ع ) چقدر خوب روحيه خاصه يعنى طبقه ممتاز را كه عزيزهاى بى جهت اجتماع ا ند توصيف و تشريح كرده است ( 8 ) .
در فرمانى كه اميرالمؤمنين ( ع ) خطاب به مالكاشتر , استاندار و والى مصر ... مى فرمايد : دل را سراپرده محبت توده مردم كن , بر آنان مهرورز و با آنان نرم باش , مباد كه چون درنده شكار افكن به خون ريختن آنان پردازى چه , آنان بر دو گروهند , يا در دين با تو برادرند , يا در آفرينش با تو برابر اما از آنان لغزش سر مى زند و بيمارى هاى روانى بر آنان عارض مى گردد و خواه ناخواه به ناروا دست مى زنند پس آنسان كه دوست مى دارى خداى بر تو ببخشايد و از گناهانت در گذرد , تو نيز بر آنان ببخشاى و از خطاهاشان درگذر چه , تو زبردست و سرپرست آنانى و آنكس كه تو را بر آنان فرمانروائى داد زبر دست توست با خداى در مياويز كه تاب قهر او ندارى . . .
بعد امام مى فرمايد بمردم جرئت و شهامت بده تا بتوانند حقشان را از تو مطالبه كنند و ميدان را براى اعتراض آنان بازگذار و آنگاه مى گويد , از رسول خدا ( ص ) مكرر شنيدم كه مى فرمود :
امتى كه بين آنان , حق ناتوان بى نگرانى و ترس از توانايان گرفته نشود هرگز رستگار نخواهد شد .
على عليه السلام در يك نامه ( به ) يكى از اعمالش مى نويسد :
| و بوسا لمن خصمه عند الله الفقراء و المساكين و السائلون و المدفوعون و الغارم و ابن السبيل . . . و ان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة | ( 1 )
واى به حال آن كس كه مخاصم و جلوگيرش در نزد خدا فقرا و ضعفا و بيچارگان و قرض داران و راه ماندگان باشند . بالاترين اقسام خيانتبه اجتماع است و بدترين اقسام دغل بازى دغل بازى با پيشوايان است. از همان ابتدا كه على عليه السلام زمان امور را به دست گرفت بعضى از دوستان و علاقه مندان آن حضرت راجع به دو موضوع پيشنهادهايى داشتند و در حقيقت به سياست آن حضرت اعتراض داشتند ... على عليه السلام در آن مدت پر انقلاب و پر آشوب خلافت , دشمنانش او را به دو كار متهم مى كردند كه على از آنها برى بود و بلكه مسؤول آن دو كار خود متهم كنندگان بودند : يكى خون عثمان كه مستمسك اصحاب جمل و اصحاب صفين بود , در صورتى كه خود آنها در آن كار دست داشتند , و يكى داستان حكمين كه مستمسك خوارج بود و خود آنها به وجود آورنده آن داستان بودند . اكنون عرض مى كنم دو موضوع ديگر هم بود كه بعضى ديگر از راه خير خواهى و كمك به اميرالمؤمنين پيشنهاد مى كردند ولى براى آن حضرت اخلاقا مقدور نبود كه بپذيرد . آن دو موضوع يكى تقسيم بيت المال بود كه آن حضرت امتيازى براى بعضى نسبت به بعضى قائل نمى شد , فرقى ميان عرب و عجم , ارباب وغلام , قريشى و غير قريشى نمى گذاشت , و يكى ديگر به كار بردن اصل صراحت و امانت و صداقت در سياست بود كه به هيچ وجه حاضر نبود ذره اى از آن منحرف شود و تا حدى اصول تزوير و فريب و نيرنگ را به كار ببرد . همه اينها گذشته از اين كه در تاريخ ضبط شده , در سخنان خود آن حضرت منعكس و موجود است . راجع به تقسيم على السويه و رعايتاصل مساوات و تبعيض قائل نشدن مى فرمايد :| أتامرونى ان اطلبالنصر بالجور فيمن وليت عليه ؟ و الله لا اطور به ما سمر سمير |(9)به من پيشنهاد مى كنيد موفقيت را از راه جور و ستم بر مردمى كه رعيت من هستند تأمين كنم ؟ به خدا قسم كه تا دنيا دنياست چنين چيزى براى من ممكن نيست .| لو كان المال لى لسويتبينهم فكيف و انما المال مال الله |(10) اگر اينها مال شخصى خودم مى بود و مى خواستم بر مردم تقسيم كنم تبعيضى قائل نمى شدم تا چه رسد به اينكه بيت المال است , مال خداست و ملك شخصى كسى نيست . بعد فرمود : | الا و ان اعطاء المال فى غير حقه تبذير و اسراف و هو يرفع | | صاحبه فى الدنيا و يضعه فى الاخره و يكرمه فى الناس و يهينه عندالله | ( 11) مال را در غير مورد مصرف كردن و به غير مستحق دادن اسراف و تضييع است , اين كار , كننده خود را در دنيا بالا مى برد اما در آخرت پايين مىآورد , در نزد مردم دنيا و اهل طمع عزيز و محترم مى كند ولى در نزد خدا خوار و بى مقدار مى سازد . بعد فرمود : مالى كه به اين طرز صرف شود و به ناحق به اشخاصى داده شود در عين حال عاقبتندارد , اين طور صرف مال كه گيرنده هم توجه دارد روى اصل خيانت صورتمى گيرد شكر و سپاسى نمىآورد , خداوند اين آدم را از شكرگزارى و سپاسگزارى آنها محروم مى كند , مى گيرند و مى خورند و ممنون هم نمى شوند , اگر يك روزى اين شخص پايش بلغزد و بيفتد و احتياج به كمكآنها داشته باشد , از همه بدتر همانها خواهند بود .
راجع به اين مطلب يعنى اصل مساوات و عدم تبعيض در توزيع بيتالمال داستانها هست , همين بس كه عقيل برادر بزرگتر اميرالمؤمنين نتوانست براى خودش سهم بيشترى بر قرار كند :
شبى عقيل به عنوان مهمان بر آن حضرتدر كوفه وارد شد . حضرتمقدم برادر را گرامى شمرد و احترام كرد . امام حسن عليه السلام به اشاره پدرش يك پيراهن و يك ردا , از مال خودش به عقيل اهدا كرد . هوا گرم بود , على و عقيل روى بام دارالاماره كوفه نشسته بودند . عقيل انتظار سفره رنگينى داشت , بر خلاف انتظارش غذاى ساده اى بيش نبود . بعد عقيل حاجت خود را اظهار كرد و گفت : زودتر بايد به خانه ام برگردم و خيلى مقروضم , آمده ام شما دستور بدهيد قرض من را بدهند . فرمود : چقدر مقروضى ؟ گفت : صد هزار درهم . فرمود : چقدر زياد ! بعد فرمود : متأسفم كه اينقدر تمكن ندارم كه همه قرضهاى تو را بدهم ولى همينكه موقع حقوق و تقسيم سهميه ها شد من از سهم خودم تا آن اندازه اى كه مقدور استخواهم داد . عقيل گفت : سهم تو كه چيزى نيست , چقدرش را مى خواهى خودت بردارى و چقدرش را به من بدهى , دستور بده از بيت المال بدهند . فرمود : بيت المال كه ملك شخصى من نيست , من امين مال مردمم , نمى توانم از بيت المال به تو بدهم . بعد كه ديد عقيل خيلى سماجت مى كند از همان پشت بام كه به بازار مشرف بود و صندوقهاى تجار ديده مى شد به صندوقهاى اشاره كرد و فرمود : من يك پيشنهاد به تو مى كنم كه اگر عمل كنى همه قرضها را مى دهى و آن اينكه اين مردم تدريجا به خانه ها مى روند و اينجا خلوتمى شود و صندوقهاشان كه پر از در هم و دينار است اينجا هست , همينكه خلوت شد برو و اين صندوقها را خالى كن و قرض هايت را بده . عقيل گفت: برادر جان سر به سر من مى گذارى , به من پيشنهاد دزدى مى كنى , مگر من دزدم كه بروم مال مردم بيچاره اى را كه راحت در خانه هاى خود خوابيده اند بزنم ؟ ! فرمود : چه فرق مى كند كه از بيت المال به ناحق بگيرى و يا اين صندوقها را بزنى , هر دو دزدى است.
على ( ع ) در آن نامه اى كه به والى بصره عثمان بن حنيف نوشته پس از آنكه او را نصيحت مى كند كه گرد تنعم نرود و از وظيفه خودش غفلت نكند , وضع زندگى ساده و دور از تجمل و تنعم خودش را ذكر مى كند كه چگونه به نان جوى قناعت كرده است و خود را از هر نوع ناز پروردگى دور نگه داشته , آنگاه مى فرمايد : شايد بعضى تعجبكنند كه چطور على با اين خوراكها توانايى برابرى و غلبه بر شجاعان را دارد ؟ قاعدتا بايد اين طرز زندگى او را ضعيف و ناتوان كرده باشد . خودش اين طور جوابمى دهد كه اينها اشتباه مى كنند , زندگى سخت نيرو را نمى كاهد , تنعم و ناز پروردگى است كه موجبكاهش نيرو مى گردد . مى فرمايد :
( | ألا وإن الشجره البرية أصلب عودا , و الروائع الخضره أرق جلودا , و النباتات البدوية أقوى وقودا |( (2 1 ) .
چوب درختهاى صحرايى و جنگلى كه نوازش باغبان را نديده استمحكم تر است , اما درختهاى سر سبز و شاداب كه مرتب تحترعايت باغبان و نوازش او ميباشند نازك تر و كم طاقتتر از كار در مىآيد . گياهان صحرايى و وحشى نسبت به گلهاى خانگى , هم قدرت اشتغال و افروزش بيشترى دارند و هم آتششان ديرتر خاموش مى شود . مردان سرد و گرم چشيده و فراز و نشيب ديده و زحمت كشيده و با سختيها و شدايد و مشكلات دست و پنجه نرم كرده نيز طاقت و قدرتشان از مردهاى ناز پرورده بيشتر است . فرق است بين نيرويى كه از داخل و باطن بجوشد با نيرويى كه از خارج كمك بگيرد . عمده اين است كه استعدادها و نيروهاى بى حد و حصر باطنى بشر بروز كند . على ( ع )وقتى كه خبردار مى شود كه عامل او , فرماندارى كه از ناحيه او منصوب استدر يك مهمانى شركت كرده استنامه عتاب آميزى به او مى نويسد كه در نهج البلاغه هست . حال چهمهمانى اى بوده است ؟ آياآن فرماندار در مهمانى اى شركت كرده بوده كه در سر سفره آن مشروب بوده است ؟ نه . در آنجا قمار بوده ؟ نه . در آنجا مثلا زنهائى را آورده و رقصانده بودند ؟ نه . در آنجا كار حرام ديگرى انجام داده بودند ؟ نه . پس چرا آن مهمانى مورد ملامت قرار مى گيرد ونامه تند نوشته مى شود ؟ مى گويد : | و ما ظننت انكتجيب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو | ( 13 ). گناه فرماندارش اين بوده كه بر سر سفره اى شركت كرده است كه صرفا اشرافى بوده , يعنى طبقه اغنيا در در آنجا شركت داشته و فقرا محروم بوده اند . على عليه السلام مى گويد : من باور نمى كردم كه فرماندار من , نماينده من پاى در مجلسى بگذارد كه صرفا از اشراف تشكيل شده است . بعد راجع به خودش و زندگى خودش براىآن فرماندار شرح مى دهد . درباره خود مى گويد : درد مردم را از درد خودش بيشتر احساس مى كرد , درد آنها سبب شده بود كه اساسا درد خود را احساس نكند . سخنان على ( ع ) نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند وحكيم بوده است . امام على را كه اينقدر ستايش مى كنيم نه فقط به خاطر اينستكه باب علم پيغمبر بوده كه پيامبر فرمود : | انا مدينة العلم و على بابها | ( 14) . بيشتر از اين جهت ستايش مى كنيم كه انسان بود , اينركن از انسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهاى محروم مى انديشيد , غافل نبود , درد ديگران را احساس ميكرد . چنانكه ساير اركان انسانيت را هم داشت .