بالاخره روز به روز بر مشكلات امر افزوده شد تا عثمان كشته شد , مردم مدينه آنهايى كه از دست مظالم عمال و حكام گذشته به تنگ آمده بودند بالاتفاق آمدند و از على عليه السلام خواستار قبول زعامت شدند و به قدرى اصرار و ازدحام و اظهار رضايت كردند كه خودش مى فرمايد چيزى نمانده بود فرزندانم زير دست و پاى مردم پامال شوند . در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد :
| و لسطتم يدى فكففتها و مددتموها فقبضتها ثم تداككتم على تداكالابل الهيم على حياضها يوم وردها حتى انقطعتالنعل و سقط الرداء و وطى الضعيف و بلغ من سرور الناس ببيعتهم اياى ان ابتهج بها الصغير و هدج اليها الكبير و تحامل نحوها العليل و حسرتاليها الكعاب| ( 1 ) .
شما دست بيعت دراز مى كرديد و من به علامتاكراه دستخود را پس مى كشيدم , شما دست خود را براى بيعت باز مى كرديد و من به عكس به علامت امتناع از قبول , دستخود را مى بستم . ولع و تشنگى نشان داديد مانند شتران تشنه كه به آبمى رسند , ازدحام به قدرى بود كه كفشها از پاها و رداها از دوشها افتاد , ضعفا پامال شدند , مردم مدينه و كسانى كه حاضر به بيعت بودند آنقدر اظهار خوشحالى و بهجت كردند تا آنجا كه كودكان به پيروى از بزرگان غرق در شادى بودند , پيران شكسته و سالخورده با كمال ضعف و ناتوانى آمدند كه بيعت كنند , بيماران با مشقت فراوان از بستر بيمارى به خاطر بيعت حركتكردند و آمدند , حتى زنان و دختران براى بيعت كردن سر از پا نمى شناختند .
وقتى كه اميرالمومنين خليفه شد , افراد مىآمدند براى تبريك گفتن , يك تبريكى هم جنابصعصعه گفته . ايستاد و خطاببه اميرالمومنين گفت :
زينت الخلافه و ما زانتك, و رفعتها و ما رفعتك , و هى اليكاحوج منك اليها ( 2 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد . گفت : على ! تو كه خليفه شدى , خلافت به تو زينت نداد , تو به خلافت زينت بخشيدى . خلافتترا بالا نبرد , تو كه خليفه شدى مقام خلافت را بالاى بردى . على ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به خلافت . يعنى على ! من به خلافتتبريك مى گويم كه امروز نامش روى تو گذاشته شده , به تو تبريك نمى گويم كه خليفه شدى . به خلافتتبريك مى گويم كه تو خليفه شدى , نه به تو كه خليفه شدى . از اين بهتر نمى شود گفت .
درباره تصلب على ( ع ) در امر عدالت , كه از نظر و تعبيرى بايد گفت عدالت و از نظر و تعبيرى بايد گفتحقوق بشر , همين بس كه فلسفه پذيرفتن خلافت را بعد از عثمان , به هم خوردن عدالت اجتماعى و منقسم شدن مردم به دو طبقه سير سير و گرسنه گرسنه ذكر مى كند و مى فرمايد[ : ( | لولا حضور الحاضر , و قيام الحجة بوجود الناصر , و ما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم , لالقيت حبلها على غاربها , و لسقيت آخرها بكأس أولها |]( ( 3 ) .
اگر نبود كه عده اى به عنوان يار و ياور به در خانه ام آمدند و بر من اتمام حجت شد , ديگر اينكه خداوند از دانايان و روشن ضميران عهد و پيمان گرفته كه هر وقت اوضاعى پيش آيد كه گروهى آن قدر اموال و ثروتها و موهبتهاى الهى را به خودشان اختصاص بدهند و آن قدر بخورند كه از پرخورى بيمار شوند و عده اى آن قدر حقوقشان پايمال بشود كه مايه سد جوعى هم نداشته باشند , در همچو اوضاع و احوال , اين دانايان و روشن ضميران نمى توانند بنشينند و تماشاچى و حداكثر متأسف باشند . اگر همچو وظيفه اى را در حال حاضر احساس نمى كردم كنار مى رفتم و افسار خلافت را در دست نمى گرفتم و مانند روز اول پهلو تهى مى كردم .
و چون اين طور برنامه اى در دوران حكومتش داشت كه نه تنها اين بود كه در دوره خودش نگذارد حيفو ميل بشود و حقوق مردم پايمال شود بلكه برنامه اش اين بود كه حقوق پايمال شده گذشته را كه اجحافگرها مال خود و ملك خود مى دانستند برگرداند , روى اين حسابو اين نقشه , خودش مى دانست كه چه جنجالى به پا خواهد شد , لهذا با ترديد و نگرانى زير بار خلافت رفت و به مردمى كه آمدند بيعت كنند گفت[ : ( | ادعونى و التمسوا غيرى , فانا مستقبلون أمرا له وجوه و ألوان لا تقوم له القلوب , و لا تثبت عليه العقول |]( مرا رها كنيد , سراغ كسى ديگر برويد . آينده اى رنگارنگ و ناثابت در پيش است . اطمينانى به موقعيت در اجراى آنچه وظيفه اسلامى من به عهده من گذاشته نيست . آشفتگيها در جلو است كه دلها ثابت نمى ماند و افكار متزلزل مى گردد و همين شماها كه امروز آمده ايد , وقتى كه ديديد راه بسيار دشوارى است از وسط راه ممكن است برگرديد[ . ( |وإن الآفاق قد أغامت , و المحجة قد تنكرت |]( افقها را ابرو و مه گرفته و خورشيد در پشت ابرها مانده , كارهايى شده و تثبيت گشته . اشخاصى در اين تاريخ كوتاه كه از عمر اسلام مى گذرد به صورت بت در آمده اند , بر هم زدن روش آنها بسيار دشوار است .
آنگاه براى اينكه با اين مردم , كه امروز با اصرار از او مى خواهند خلافت را بپذيرد , اتمام حجت كند , فرمود[ : ( | و اعلموا أنى إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم |]( ( 4 ) بدانيد اگر من اين دعوت را پذيرفتم , آن طور كه خودم مى دانم و مى فهمم و طبق برنامه اى كه خودم دارم عمل مى كنم و به حرف و توصيه احدى هم گوش نخواهم كرد . بلى اگر مرا به حال خود واگذاريد و مسؤوليت حكومت و خلافت را برعهده من نگذاريد , من معذورم و مثل گذشته حكم يك مشاور خواهم داشت .
سؤال : همانطور كه فرموديد ما معتقديم كه امامت پيشوايى دين و دنياست و اين به دلائلى كه گفته شد خاص حضرت امير است. اما پس چرا بعد از قتل عثمان وقتى كه خواستند بيعت كنند با حضرت امير , حضرت مكثكردند , جاى مكث نبود , بايستى كه خود به خود قبول مى كردند .
جواب : همين سؤال حضرت عالى در كتاب خلافت و ولايت كه اخيرا منتشر شده مطرح گرديده است . جواب اين مطلب از خود كلمات اميرالمؤمنين روشن است . وقتى آمدند با حضرت بيعتكنند فرمود : | دعونى و التمسوا غيرى فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان | ( 5 ) مرا رها كنيد برويد دنبال كس ديگرى كه ما حوادث بسيار تيره اى در پيش داريم ( تعبير عجيبى است ) , كارى را در پيش داريم كه چندين چهره دارد يعنى آنرا از يكوجهه نمى شود رسيدگى كرد از وجهه هاى مختلفبايد رسيدگى كرد . بعد مى گويد : | ان الافاق قد | |اغامت و المحجة قد تنكرت | خلاصه راه شناخته شده اى كه پيغمبر تعيين كرده بود الان نشناخته شده , فضا ابر آلود گرديده است . و در آخر مى گويد و لكن من اگر بخواهم بر شما حكومت كنم | ركبت بكم ما اعلم | آن طورى كه خودم مى دانم عمل مى كنم نه آنطور كه شما دلتان مى خواهد .
اين مطلب نشان مى دهد كه اميرالمؤمنين اين مطلبى را كه از نظر تاريخى نيز بسيار قطعى است , كاملا روشن مى ديده كه الان با زمان بعد از پيغمبر زمين تا آسمان فرق كرده يعنى اوضاع , عجيب تغيير كرده و خراب شده است . و اين جمله را امام براى اتمام حجت كامل مى گويد چون مسئله بيعتكردن قول گرفتن از آنهاست كه پيروى بكنند . مسئله بيعت اين نيست كه اگر شما بيعت نكنيد من ديگر خلافتم باطل است . بيعت مى كنند يعنى قول مى دهند كه تو هر كارى بكنى بما پشت سرت هستيم .