امام على (ع) و خلفاى سه گانه

انتقاد از خلفا

انتقاد على ( ع ) از خلفا غير قابل انكار است و طرز انتقاد آنحضرت آموزنده است . انتقاد على ( ع ) از خلفاء احساساتى و متعصبانه نيست , تحليلى و منطقى استو همين است كه به انتقادات آن حضرت ارزش فراوان مى دهد . انتقاداتاگر از روى احساسات و طغيان ناراحتيها باشد , يك شكل دارد , و اگر منطقى و براساس قضاوت صحيح در واقعيات باشد شكلى ديگر . انتقادهاى احساساتى معمولا درباره همه افراد يك نواختاست , زيرا يكسلسله ناسزاها و طعن ها است كه نثار مى شود . سب و لعن ضابطى ندارد .

اما انتقادهاى منطقى مبتنى بر خصوصيات روحى و اخلاقى و متكى بر نقطه هاى خاص تاريخى زندگى افراد مورد انتقاد مى باشد , چنين انتقادى طبعا نمى تواند در مورد همه افراد يكسان و بخشنامه وار باشد . در همين جا است كه ارزش درجه واقع بينى انتقاد كننده روشن مى گردد .

انتقادهاى نهج البلاغه از خلفاء برخى كلى و ضمنى استو برخى جزئى و مشخص . انتقادهاى كلى و ضمنى همانها استكه على ( ع ) صريحا اظهار مى كند كه حق قطعى و مسلم من از من گرفته شده است, ما در فصل پيش به مناسبت بحث از استناد آنحضرت به منصوصيت خود آنها را نقل كرديم .

ابن ابى الحديد مى گويد :

شكايت و انتقاد امام از خلفاء ولو به صورت ضمنى و كلى متواتر است. روزى امام شنيد كه مظلومى فرياد بر مى كشيد كه من مظلومم و بر من ستم شده است , على به او گفت : ( بيا سوته دلان گردهم آئيم ) بيا با هم فرياد كنيم . زيرا من نيز همواره ستم كشيده ام .

ايضا از يكى از معاصرين مورد اعتماد خودش معروفبه ابن عاليه نقل مى كند كه گفته .

در محضر اسماعيل بن على حنبلى امام حنابله عصر بودم كه مسافرى از كوفه به بغداد مراجعت كرده بود و اسماعيل از مسافرتش و از آنچه در كوفه ديده بود از او مى پرسيد , او در ضمن نقل وقايع با تاسف زياد جريان انتقادهاى شديد شيعه را در روز غدير از خلفاء اظهار مى كرد . فقيه حنبلى گفتتقصير آنمردم چيست ؟ اين در را خود على ( ع ) باز كرد . آنمرد گفت پس تكليف ما در اين ميان چيست ؟

آيا اين انتقادها را صحيح و درست بدانيم يا نادرست ؟ اگر صحيح بدانيم يك طرف را بايد رها كنيم و اگر نادرست بدانيم طرف ديگر را !

اسماعيل با شنيدن اين پرسش از جا حركت كرد و مجلس را به هم زد . همين قدر گفت اين پرسشى است كه خود منهم تاكنون پاسخى براى آن پيدا نكرده ام .

انتقاداز ابوبكر

انتقاد از ابوبكر به صورت خاص در خطبه شقشقيه آمده است و در دو جمله خلاصه شده است :

اول : اينكه او به خوبى مى دانست من از او شايسته ترم و خلافت جامه ايست كه تنها بر اندام من راست مىآيد . او با اينكه اين را به خوبى مى دانست چرا دست به چنين اقدامى زد , من در دوره خلافت , مانند كسى بودم كه خار در چشم يا استخوان در گلويش بماند :

اما و الله لقد تقمصها ابن ابى قحافه و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى .

به خدا قسم پسر ابو قحافه پيراهن خلافت را به تن كرد در حالى كه خود مى دانست محور اين آسيا سنگ منم .

دوم : اين است كه چرا خليفه پس از خود را تعيين كرد خصوصا اينكه او در زمان خلافت خود يك نوبتاز مردم خواست كه قرار بيعت را اقاله كنند و او را از نظر تعهدى كه از اين جهت بر عهده اش آمده آزاد گذارند , كسى كه در شايستگى خود براى اين كار ترديد مى كند و از مردم تقاضا مى نمايد استعفايش را بپذيرند چگونه است كه خليفه پس از خود را تعيين مى كند .

فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته .

شگفتا كه ابوبكر از مردم مى خواهد كه در زمان حياتش او را از تصدى خلافت معاف بدارند و در همان حال زمينه را براى ديگرى بعد از وفات خويش آماده مى سازد .

پس از بيان جمله بالا , على ( ع ) شديدترين تعبيراتش را درباره دو خليفه كه ضمنا نشان دهنده ريشه پيوند آنها با يك ديگر است بكار مى برد مى گويد :

لشد ما تشطرا ضرعيها .

با هم , به قوت و شدت , پستان خلافت را دوشيدند .

ابن ابى الحديد درباره استقاله ( استعفاء ) ابوبكر مى گويد جمله اى به دو صورت مختلف از ابوبكر نقل شده كه در دوره خلافتبر منبر گفته است, برخى به اين صورت نقل كرده اند : وليتكم ولست بخيركم يعنى خلافت بر عهده من گذاشته شد در حالى كه بهترين شما نيستم . اما بسيارى نقل كرده اند كه گفته است : اقيلونى فلست بخيركم , يعنى مرا معاف بداريد كه من بهترين شما نيستم . جمله نهج البلاغه تاييد مى كند كه جمله ابوبكر به صورت دوم اداء شده است .

انتقادازعمر

انتقاد نهج البلاغه از عمر به شكل ديگر است , علاوه بر انتقاد مشتركى كه از او و ابوبكر با جمله لشد ما تشطرا ضرعيها شده است يكسلسله انتقادات با توجه به خصوصيات روحى و اخلاقى او انجام گرفته است . على ( ع ) دو خصوصيت اخلاقى عمر را انتقاد كرده است :

اول خشونت و غلظت او عمر در اين جهت درست در جهت عكس ابوبكر بود . عمر اخلاقا مردى خشن و درشتخو و پر هيبتو ترسناكبوده است.

ابن ابى الحديد مى گويد :

اكابر صحابه از ملاقات با عمر پرهيز داشتند . ابن عباس عقيده خود را درباره مساله ( عول( بعد از فوتعمر ابراز داشت . به او گفتند چرا قبلا نمى گفتى ؟ گفت از عمر مى ترسيدم .

( دره عمر( يعنى تازيانه او ضرب المثل هيبت بود تا آنجا كه بعدها گفتند : ( دره عمر اهيب من سيفحجاج( يعنى تازيانه عمر از شمشير حجاج مهيب تر بود . عمر نسبت به زنان خشونت بيشترى داشت , زنان از او مى ترسيدند . در فوت ابوبكر زنان خانواده اش مى گريستند و عمر مرتبمنع مى كرد , اما زنان همچنان به ناله و فرياد ادامه مى دادند , عاقبت عمر ام فروه خواهر ابوبكر را از ميان زنان بيرون كشيد و تازيانه اى بر او نواختزنان پس از اين ماجرا متفرق گشتند .

ديگر از خصوصيات روحى عمر كه در كلمات على ( ع ) مورد انتقاد واقع شده شتابزدگى در راى و عدول از آن , و بالنتيجه تناقضگوئى او بود , مكرر راى صادر مى كرد و بعد به اشتباه خود پى مى برد و اعترافمى كرد .

داستانهاى زيادى در اين مورد هست . جمله : كلكم افقه من عمر حتى ربات الحجال : همه شما از عمر فقيه تريد حتى خداوندان حجله , در چنين شرايطى از طرف عمر بيان شده است . همچنين جمله لولا على لهلك عمر : اگر على نبود عمر هلاك شده بود كه گفته اند هفتاد بار از او شنيده شده است . در مورد همين اشتباهات بود كه على او را واقف مى كرد .

اميرالمؤمنين على ( ع ) عمر را به همين دو خصوصيت كه تاريخ , سختآن را تاييد مى كند , مورد انتقاد قرار مى دهد , يعنى خشونت زياد او به حدى كه همراهان او از گفتن حقايق بيم داشتند و ديگر شتابزدگى و اشتباهات مكرر و سپس معذرت خواهى از اشتباه . درباره قسمتاول مى فرمايد :

( فصيرها فى حوزه خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها . . . فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم ( .

يعنى ابوبكر زمام خلافت را در اختيار طبيعتى خشن قرار داد كه آسيب رساندنهايش شديد و تماس با او دشوار بود . . آنكه مى خواست با او همكارى كند مانند كسى بود كه شترى چموش و سرمست را سوار باشد , اگر مهارش را محكم بكشد بينيش را پاره مى كند و اگر سست كند به پرتگاه سقوط مى نمايد .

و درباره شتابزدگى و كثرت اشتباه و سپس عذر خواهى او مى فرمايد :

( و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها ( .

لغزشهايش و سپس پوزشخواهيش از آن لغزشها فراوان بود .

در نهج البلاغه تا آنجا كه من به ياد دارم از خليفه اول و دوم تنها در خطبه شقشقيه كه فقراتى از آن نقل كرديم بطور خاص ياد و انتقاد شده است . در جاى ديگر اگر هست يا به صورت كلى است و يا جنبه كنايى دارد , مثل آنجا كه در نامه معروف خود به عثمان بن حنيف اشاره به مساله فدك مى كند.

و يا در نامه 62 مى گويد : باور نمى كردم كه عرباين امر را از من برگرداند , ناگهان متوجه شدم كه مردم دور فلانى را گرفتند و يا در نامه 28 كه در جواب معاويه نوشته و مى گويد اينكه مى گويى مرا به زور وادار به بيعت كردند , نقصى بر من وارد نمى كند , هرگز بر يك مسلمان عيب و عار نيست كه مورد ستم واقع شود مادامى كه خودش در دين خودش در شك و ريب نباشد .

در نهج البلاغه ضمن خطبه شماره 226 جمله هايى آمده است مبنى بر ستايش از شخصى كه به كنايه تحت عنوان ( فلان( از او ياد شده است . شراح نهج البلاغه درباره اينكه اين مردى كه مورد ستايش على واقع شده كيستاختلاف دارند غالبا گفته اند مقصود عمر بن الخطاباست كه يا به صورت جد و يا به صورت تقيه ادا شده است و برخى مانند قطب راوندى گفته اند مقصود كه يكى از گذشتگان صحابه از قبيل عثمان بن مظعون و غيره است , ولى ابن ابى الحديد به قرينه نوع ستايشها كه مى رساند از يك مقام متصدى حكومت ستايش شده است , زيرا سخن از مردى است كه كجيها را راستو علتها را رفع نموده است و چنين توصيفى بر گذشتگان صحابه قابل انطباق نيست , مى گويد : قطعا جز عمر كسى مقصود نبوده است .

ابن ابى الحديد از طبرى نقل مى كند كه :

در فوت عمر زنان مى گريستند دختر ابى حثمه چنين ندبه مى كرد : اقام الاود و ابرا العمد , اماتالفتن و احيا السنن , خرج نقسى الثوب بريئا من العيب . آنگاه طبرى از مغيره بن شعبه نقل مى كند كه پس از دفن عمر به سراغ على رفتم و خواستم سخنى از او درباره عمر بشنوم . على بيرون آمد در حالى كه سر و صورتش را شسته بود و هنوز آب مى چكيد و خود را در جامه اى پيچيده بود و مثل اينكه ترديد نداشت كه كار خلافتبعد از عمر بر او مستقر خواهد شد . گفت دختر ابى حثمه راست گفت كه گفت : لقد قوم الاود . . .

ابن ابى الحديد اين داستان را مويد نظر خودش قرار مى دهد كه جمله هاى نهج البلاغه در ستايش عمر گفته شده است .

ولى برخى از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبرى داستانرا به شكل ديگر نقل كرده اند و آن اينكه على پس از آنكه بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود : آيا دختر ابى حثمه آن ستايشها را كه از عمر مى كرد راست مى گفت ؟

عليهذا جمله هاى بالا نه سخن على ( ع ) است و نه تاييدى از ايشان است نسبت به گوينده اصلى كه زنى بوده استو سيد رضى ( ره ) كه اين جمله ها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است .

انتقادازعثمان

ذكر عثمان در نهج البلاغه از دو خليفه پيشين بيشتر آمده است , علتآن روشن است . عثمان در جريانى كه تاريخ آن را فتنه بزرگناميد و خود خويشاوندان نزديك عثمان يعنى بنى اميه بيش از ديگران در آن دست داشتند , كشته شد و مردم بلافاصله دور على ( ع ) را گرفتند و آنحضرت طوعا اوكرها بيعت آنان را پذيرفتو اين كار طبعا مسائلى را براى حضرتش در دوره خلافت به وجود آورد . از طرفى , داعيه داران خلافت شخص او را متهم مى كردند كه در قتل عثمان دست داشته استو او ناچار بود از خود دفاع و موقف خويش را در حادثه قتل عثمان روشن سازد , و از طرف ديگر , گروه انقلابيون كه عليه حكومت عثمان شوريده بودند و قدرتى عظيم به شمار مى رفتند جزو ياران على ( ع ) بودند و مخالفان على از او مى خواستند آنان را تسليم كند تا به جرم قتل عثمان قصاص كنند و على ( ع ) مى بايستاين مساله را در سخنان خود طرح كند و تكليف خود را بيان نمايد .

بعلاوه , در زمان حيات عثمان آنگاه كه انقلابيون عثمان را در محاصره قرار داده بودند و بر او فشار آورده بودند كه يا تغيير روش بدهد يا استعفا كند , يگانه كسى كه مورد اعتماد طرفين و سفير فى ما بين بود و نظريات هر يك از آنها را علاوه بر نظريات خود به طرف ديگر مى گفت, على بود .

از همه اينها گذشته , در دستگاه عثمان فساد زيادترى راه يافته بود و على ( ع ) بر حسب وظيفه نمى توانستدر زمان عثمان و يا در دوره بعد از عثمان درباره آنها بحث نكند و به سكوت برگزار نمايد . اينها مجموعا سبب شده كه ذكر عثمان بيش از ديگران در كلمات على ( ع ) بيايد .

در نهج البلاغه مجموعا 16 نوبت درباره عثمان بحث شده كه بيشتر آنها درباره حادثه قتل عثمان است . در پنج مورد على خود را از شركت در قتل جدا تبرئه مى كند و در يكمورد طلحه را كه مساله قتل عثمان را بهانه اى براى تحريك عليه على ( ع ) قرار داده بود شريكدر توطئه عليه عثمان معرفى مى نمايد . در دو مورد معاويه را كه قتل عثمان را دستاويز براى توطئه و اخلال در حكومتانسانى و آسمانى على قرار داده و اشكتمساح مى ريخت و مردم بيچاره را تحت عنوان قصاص از كشندگان خليفه مظلوم به نفع آرمانهاى ديرينه خود تهييج مى كرد سخت مقصر مى شمارد .

از مجموع سخنان على در نهج البلاغه بر مىآيد كه بر روش عثمان سخت انتقاد داشته است و گروه انقلابيون را ذيحق مى دانسته است . در عين حال قتل عثمان را در مسند خلافت به دست شورشيان با مصالح كلى اسلامى منطبق نمى دانسته است . پيش از آنكه عثمان كشته شود على اين نگرانى را داشته است و به عواقب وخيم آن مى انديشيده است . اينكه جرائم عثمان در حدى بود كه او را شرعا مستحق قتل كرده بود يا نه و ديگر اينكه آيا موجبات قتل عثمان را بيشتر اطرافيان خود او به عمد يا به جهل فراهم كردند و همه راهها را جز راه قتل عثمان بر انقلابيون بستند , يك مطلب است و اينكه قتل عثمان به دستور شورشيان در مسند خلافت به مصلحت اسلام و مسلمين بود يا نبود , مطلب ديگر است .

از مجموع سخنان على بر مىآيد كه آن حضرتمى خواست عثمان راهى را كه مى رود رها كند و راه صحيح عدل اسلامى را پيشه نمايد . و در صورت امتناع , انقلابيون او را بركنار و احيانا حبس كنند . و خليفه اى كه شايسته است روى كار بيايد , آن خليفه كه مقام صلاحيتدار است بعدها به جرائم عثمان رسيدگى كند و حكم لازم را صادر نمايد .

لهذا على نه فرمان به قتل عثمان داد و نه او را عليه انقلابيون تاييد كرد . تمام كوشش على در اين بود كه بدون اينكه خونى ريخته شود خواسته هاى مشروع انقلابيون انجام شود , يا عثمان خود عليه روش گذشته خود انقلاب كند و يا كنار رود و كار را به اهلش بسپارد . على درباره دو طرفاينچنين قضاوت كرد :

استاثر فاساء الاثره و جزعتم فاساتم الجزع ( 1 ) .

يعنى عثمان روش مستبدانه پيش گرفتهمه چيز را به خود و خويشاوندان خود اختصاص داد و به نحو بدى اين كار را پيشه كرد و شما انقلابيون نيز بى تابى كرديد و بد بيتابى كرديد .

آنگاه كه به عنوان ميانجى خواسته هاى انقلابيون را براى عثمان مطرح كرد , نگرانى خود را از اينكه عثمان در مسند خلافتكشته شود و بابفتنه اى بزرگ براى مسلمين باز شود به خود عثمان اعلام كرد .به او فرمود :

: ( و انى انشدك الله الا تكون امام هذه الامة المقتول فانه كان يقال يقتل فى هذه الامة امام يفتح عليها القتل و القتال الى يوم القيمة و يلبس امورها عليها و يبث الفتن فيها . . . فلا تكونن لمروان سيقة يسوقك حيثشاء بعد جلال السن و تقضى العمر ( ( 2 ) فرمود : تو را به خدا قسم مى دهم كه بپرهيز از اينكه تو آن خليفه مقتول امت باشى كه كشته شدن او در كشتو كشتار داخلى را به روى اين امت باز مى كند و اين در هرگز بسته نخواهد شد و دائما منشأ فتنه ها خواهد شد . بعد فرمود : تو در اين سن و در آخر عمر چرا وسيله و آلت دستكسى مانند مروان حكم شده اى ؟ عثمان در جوابگفت :( كلم الناس فى ان يوجلونى حتى اخرج اليهم من مظالمهم(گفت : از مردم بخواه به من مهلت بدهند , من خواسته هاى آنها را به آنها مى دهم . امام فرمود : مهلتى لازم نيست , آنهايى كه در مدينه هستند كه مهلت لازم ندارند , آنها هم كه در ساير نقاط مى باشند مهلتشان همين است كه دستور تو به آنها ابلاغ شود . ولى بعد مروان و ديگران آمدند و به عثمان گفتند اگر جواب مثبتبه خواسته هاى مردم بدهى مردم جرى مى شوند و كار تو مشكلتر خواهد شد . مروان گفت : ( والله لاقامة على خطية تستغفر الله منها اجمل من توبة تخوف عليها( يعنى ادامه تو بر گناه و بعد استغفار كردن , از توبه اى كه روى تهديد مردم و تسليم به خواسته هاى مردم باشد بهتر است .

همانطور كه قبلا از خود مولى نقل كرديم , آن حضرت در زمان عثمان رو در روى او و يا در غياب او بر او اعتراض و انتقاد مى كرده است . همچنانكه بعد از درگذشت عثمان نيز انحرافات او را همواره ياد مى كرده است و از اصل : اذكروا موتاكم بالخير كه گفته مى شود سخن معاويه استو به نفع حكومتها و شخصيتهاى فاسد گفته شده كه سابقه شان با مردنشان لوث شود تا براى نسلهاى بعدى درسى و براى حكومتهاى فاسد بعدى خطرى نباشد پيروى نكرده است . اينك موارد انتقاد . از حضرت خواهش كرد كه مدتى مدينه را ترك كند و در خارج مدينه در ( ينبع( بسر ببرد كه مردم او را نبينند و او را فراموش كنند . حضرت قبول كرد . بعد دو مرتبه خود عثمان حضرت را احضار كرد , چون ديد يگانه كسى كه مى تواند مردم را نصيحت كند و بين او و مردم سفير باشد و مردم به او اعتماد دارند آن حضرت است . باز هم حضرتقبول كرد و آمد , مكرر اعتراضاتو خواسته هاى مردم را به عثمان مى گفت و جوابمى گرفت و مكرر پيشنهادهاى خير خواهانه اى به عثمان كرد كه اگر قبول مى كرد كشته نمى شد , ابتدا قبول مى كرد و بعد اطرافيان فاسدش رأيش را مى زدند , تنها ( نائله(زن عثمان بود كه به او مى گفت حرف كسى غير از على بن ابيطالب را قبول نكن , ولى مروان حكم و ديگران كه دور عثمان را گرفته بودند بر افكار او تسلط داشتند و نمى گذاشتند پيشنهاد اميرالمؤمنين عليه السلام را بپذيرد . بار ديگر عثمان ديد مردم كه على را مى بينند زمزمه زمامدارى آن حضرترا مى كنند . باز هم به وسيله عبدالله بن عباس براى آن حضرت پيغام فرستاد و خواهش كرد كه از مدينه خارج شود , اين بود كه حضرت با عبدالله بن عباس از اين روش عثمان كه يك روز مى گويد از مدينه خارج شو و يكروز مى گويد برگرد شكايت مى كند و مى فرمايد : ( يا ابن عباس ما يريد عثمان الا ان يجعلنى جملا ناضحا بالغرباقبل و ادبر بعثالى ان اخرج ثم بعث الى ان اقدم ثم هو الان يبعث الى ان اخرج و الله لقد دفعت عنه حتى خشيت ان اكون اثما ( ( 3 ) فرمود : ابن عباس ! عثمان مرا ملعبه قرار داده , يك روز دستور خروج مرا از مدينه مى دهد و يك روز ديگر خودش بدون آنكه من اظهار ميل به مراجعت كنم به من مى گويد برگرد , حالا باز دو مرتبه پيغام مى فرستد كه چندى مدينه نباش , به خدا قسم آنقدر از عثمان حمايت كردم كه مى ترسم گناهكار باشم . 5.از همه شديد تر آن چيزي است كه در خطبه شقشقيه آمده است : تاآنكه آن گؤوه به.....

سكوت تلخ

سومين بخش از مسائل مربوط به خلافت كه در نهج البلاغه انعكاس يافته است مساله سكوت و مداراى آنحضرت و فلسفه آن است .

مقصود از سكوت , ترك قيام و دست نزدن به شمشير است , و الا چنانكه قبلا گفته ا يم , على از طرح دعوى خود و مطالبه آن و از تظلم در هر فرصت مناسب خوددارى نكرد .

على از اين سكوت به تلخى ياد مى كند و آنرا جانكاه و مرارتبار مى خواند:

( و اغضيت على القذى و شربت على الشجى و صبرت على اخذ الكظم و على امر من العلقم ( .

خار در چشمم بود و چشمها را بر هم نهادم , استخوان در گلويم گير كرده بود و نوشيدم , گلويم فشرده مى شد و تلختر از حنظل در كامم ريخته بود و صبر كردم .

سكوت على سكوتى حساب شده و منطقى بود نه صرفا ناشى از اضطرار و بيچارگى , يعنى او از ميان دو كار بنا به مصلحت يكى را انتخاب كرد كه شاق تر و فرساينده تر بود , براى او آسان بود كه قيام كند و حداكثر آن بود كه بواسطه نداشتن يار و ياور خودش و فرزندانش شهيد شوند , شهادت آرزوى على بود و اتفاقا در همين شرايط است كه جمله معروف را ضمن ديگر سخنان خود به ابوسفيان فرمود:

( و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه ( ( 4 ) .

به خدا سوگند كه پسر ابوطالب مرگ را بيش از طفل پستان مادر را دوست مى دارد , على با اين بيان به ابوسفيان و ديگران فهماند كه سكوت من از ترس مرگ نيست , از آن است كه قيام و شهادت در اين شرايط بر زيان اسلام است نه به نفع آن .

على خود تصريح مى كند كه سكوت من حساب شده بود , من از دو راه آنرا كه به مصلحت نزديكتر بود انتخاب كردم : ( و طفقت ارتاى بين ان اصول بيد جذاء او اصبر على طخيه عمياء , يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير و يكدح فيها مؤمن حتى يلقى ربه , فرايت ان الصبر على هاتى احجى فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى) ( 5 ) .

در انديشه فرو رفتم كه در ميان دو راه كدام را برگزينم ؟ آيا با كوته دستى قيام كنم يا بر تاريكيى كور صبر كنم , تاريكيى كه بزرگسال در آن فرتوت مى شود و تازه سال پير مى گردد و مؤمن در تلاشى سخت تا آخرين نفس واقع مى شود , ديدم صبر بر همين حالت طاقتفرسا عاقلانه تر است پس صبر كردم در حاليكه خارى در چشم و استخوانى در گلويم بود .

اتحاد اسلامى

طبعا هر كسى مى خواهد بداند آنچه على درباره آن مى انديشيد , آنچه على نمى خواست , آسيب ببيند , آنچه على آن اندازه برايش اهميت قائل بود كه چنان رنج جانكاه را تحمل كرد چه بود ؟ حدسا بايد گفت آن چيز وحدت صفوف مسلمين و راه نيافتن تفرقه در آن است, مسلمين قوت و قدرت خود را كه تازه داشتند به جهانيان نشان مى دادند مديون وحدت صفوف و اتفاق كلمه خود بودند , موفقيت هاى محير العقول خود را در سالهاى بعد نيز از بركتهمين وحدت كلمه كسب كردند , على القاعده على به خاطر همين مصلحت , سكوتو مدارا كرد .

اما مگر باور كردنى است كه جوانى سى و سه ساله دورنگرى و اخلاص را تا آنجا رسانده باشد و تا آنحد بر نفس خويش مسلط و نسبت به اسلام وفا دار و متفانى باشد كه به خاطر اسلام راهى را انتخاب كند كه پايانش محروميت و خرد شدن خود او است ؟ !

بلى باور كردنى است , شخصيتخارق العاده على در چنين مواقعى روشن مى گردد , تنها حدس نيستعلى شخصا در اين موضوع بحثكرده و با كمال صراحت علت را كه جز علاقه به عدم تفرقه ميان مسلمين نيست بيان كرده است , مخصوصا در دوران خلافت خودش آنگاه كه طلحه و زبير نقض بيعت كردند و فتنه داخلى ايجاد نمودند , على مكرر وضع خود را بعد از پيغمبر با اينها مقايسه مى كند و مى گويد من به خاطر پرهيز از تفرق كلمه مسلمين از حق مسلم خودم چشم مى پوشيدم و اينان با اينكه به طوع و رغبت بيعت كردند بيعت خويش را نقض كردند , و پرواى ايجاد اختلاف در ميان مسلمين را نداشتند .

ابن ابى الحديد در شرح خطبه 119 از عبدالله بن جناده نقل مى كند كه گفت :

( روزهاى اول خلافت على در حجاز بودم و آهنگ عراق داشتم , در مكه عمره بجا آوردم و به مدينه آمدم , داخل مسجد پيغمبر شدم , مردم براى نماز اجتماع كردند , على در حاليكه شمشير خويش را حمايل كرده بود بيرون آمد و خطابه اى ايراد كرد . در آن خطابه پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر خدا چنين فرمود : پس از وفات رسول خدا ما خاندان باور نمى كرديم كه امت در حق ما طمع كند اما آنچه انتظار نمى رفت واقع شد , حق ما را غصب كردند و ما در رديف توده بازارى قرار گرفتيم , چشمهايى از ما گريست و ناراحتى ها به وجود آمد و ايم الله لولا مخافه الفرقه بين المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه .

به خدا سوگند اگر بيم وقوع تفرقه ميان مسلمين و بازگشت كفر و تباهى دين نبود رفتار ما با آنان طور ديگر بود .

آنگاه سخن را درباره طلحه و زبير ادامه داد و فرمود اين دو نفر با من بيعت كردند ولى بعد بيعتخويش را نقض كردند , عايشه را برداشته با خود به بصره بردند تا جماعت شما مسلمين را متفرق سازند .

ايضا از كلبى نقل مى كند :

على قبل از آنكه به سوى بصره برود در يكخطبه فرمود : قريش پس از رسول خدا حق ما را از ما گرفت و به خود اختصاص داد . فرايت ان الصبر على ذلك افضل من تفريق كلمه المسلمين و سفك دمائهم و الناس حديثوا عهد بالاسلام و الدين يمخض مخض الوطبيفسده ادنى وهن و يعكسه اقل خلق .

ديدم صبر از تفرق كلمه مسلمين و ريختن خونشان بهتر است , مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشكى كه تكان داده مى شود كوچكترين سستى آنرا تباه مى كند و كوچكترين فردى آنرا وارونه مى نمايد . آنگاه فرمود چه مى شود طلحه و زبير را ؟ خوب بود سالى و لااقل چند ماهى صبر مى كردند و حكومتمرا مى ديدند آنگاه تصميم مى گرفتند , اما آنان طاقتنياوردند و عليه من شوريدند و در امرى كه خداوند حقى براى آنها قرار نداده با من به كشمكش پرداختند .

ابن ابى الحديد در شرح خطبه شقشقيه نقل مى كند :

در داستان شورا چون عباس مى دانست كه نتيجه چيست از على خواست كه در جلسه شركت نكند اما على با اينكه نظر عباس را از لحاظ نتيجه تاييد مى كرد پيشنهاد را نپذيرفت , و عذرش اين بود انى اكره الخلاف من اختلاف را دوست نمى دارم , عباس گفت اذا ترى ما تكره يعنى بنابراين با آنچه دوست ندارى مواجه خواهى شد .

در جلد دوم ذيل خطبه 65 نقل مى كند :

يكى از فرزندان ابولهب اشعارى مبتنى بر فضيلت و ذيحق بودن على و بر ذم مخالفانش سرود , على او را از سرودن اين گونه اشعار كه در واقع نوعى تحريك و شعار بود نهى كرد و فرمود : سلامه الدين احب الينا من غيره براى ما سلامت اسلام و اينكه اساس اسلام باقى بماند از هر چيز ديگر محبوبتر و با ارجتر است .

از همه بالاتر و صريحتر در خود نهج البلاغه آمده است . در سه مورد از نهج البلاغه اين تصريح ديده مى شود :

1 - در جواب ابوسفيان آنگاه كه آمد و مى خواست تحت عنوان حمايتاز على ( ع ) فتنه به پا كند فرمود :

شقوا امواج الفتن بسفن النجاه و عرجوا عن طريق المنافره وضعوا عن تيجان المفاخره ( 6 ) .

امواج درياى فتنه را با كشتيهاى نجات بشكافيد , از راه خلاف و تفرقه دورى گزينيد و نشانه هاى تفاخر بر يكديگر را از سر بر زمين نهيد .

2 - در شوراى 6 نفرى پس از تعيين و انتخاب عثمان از طرف عبدالرحمن بن عوف فرمود :

قد علمتم انى احق الناس بها من غيرى و و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصه (7 ) .

شما خود مى دانيد من از همه براى خلافت شايسته ترم به خدا سوگند ماداميكه كار مسلمين رو به راه باشد و تنها بر من جور و جفا شده باشد مخالفتى نخواهم كرد .

3 - آنگاه كه مالك اشتر از طرف على ( ع ) نامزد حكومت مصر شد آنحضرت نامه اى براى مردم مصر نوشت ( اين نامه غير از دستور العمل مطولى است كه معروف است ) در آن نامه جريان صدر اسلام را نقل مى كند تا آنجا كه مى فرمايد :

فامسكت يدى حتى رايت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام يدعون الى محق دين محمد (ص) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ارى فيه ثلما او هدما تكون المصيبه به على اعظم من فوت ولايتكم التى انما هى متاع ايام قلائل (8) .

من اول دستم را پس كشيدم تا آنكه ديدم گروهى از مردم از اسلام برگشتند ( مرتد شدند اهل رده ) و مردم را به محو دين محمد دعوت مى كنند , ترسيدم كه اگر در اين لحظات حساس اسلام و مسلمين را يارى نكنم خرابى يا شكافى در اساس اسلام خواهم ديد كه مصيبت آن بر من از مصيبتاز دسترفتن چند روزه خلافت بسى بيشتر است .

دو موقف ممتاز

على ( ع ) در كلماتخود به دو موقف خطير در دو مورد اشاره مى كند و موقف خود را در اين دو مورد , ممتاز و منحصر به فرد مى خواند يعنى او در هر يك از اين دو مورد خطير تصميمى گرفته كه كمتر كسى در جهان در چنان شرائطى مى تواند چنان تصميمى بگيرد . على در يكى از اين دو مورد حساس سكوت كرده است و در ديگرى قيام , سكوتى شكوهمند و قيامى شكوهمندتر , موقف سكوت على همين است كه شرح داديم .

سكوت و مدارا در برخى شرائط بيش از قيامهاى خونين نيرو و قدرت تملك نفس مى خواهد . مردى را در نظر بگيريد كه مجسمه شجاعت و شهامت و غيرت است , هرگز به دشمن پشت نكرده و پشت دلاوران از بيمش مى لرزد , اوضاع و احوالى پيش مىآيد كه مردمى سياست پيشه از موقع حساس استفاده مى كنند و كار را بر او تنگ مى گيرند تا آنجا كه همسر بسيار عزيزش مورد اهانت قرار مى گيرد و او خشمگين وارد خانه مى شود و با جمله هائى كه كوه را از جا مى كند شوهر غيور خود را مورد عتاب قرار مى دهد و مى گويد :

پسر ابو طالب چرا به گوشه خانه خزيده اى ؟ تو همانى كه شجاعان از بيم تو خواب نداشتند اكنون در برابر مردمى ضعيف سستى نشان مى دهى , ايكاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم .

على خشمگين از ماجراها از طرف همسرى كه بى نهايت او را عزيز مى دارد اين چنين تهييج مى شود , اين چه قدرتى است كه على را از جا نمى كند , پس از استماع سخنان زهرا با نرمى او را آرام مى كند كه : نه , من فرقى نكرده ام , من همانم كه بودم , مصلحتچيز ديگر است تا آنجا كه زهرا را قانع مى كند و از زبان زهرا مى شنود : حسبى الله و نعم الوكيل .

ابن ابى الحديد در ذيل خطبه 215 اين داستان معروف را نقل مى كند :

روزى فاطمه سلام الله عليها على ( ع ) را دعوت به قيام مى كرد , در همين حال فرياد موذن بلند شد كه اشهد ان محمد رسول الله على ( ع ) به زهرا فرمود آيا دوست دارى اين فرياد خاموش شود ؟ فرمود : نه , فرمود سخن من جز اين نيست .

اما قيام شكوهمند و منحصر به فرد على كه به آن مى بالد و مى گويد احدى ديگر جرات چنين كارى را نداشت . قيام در برابر خوارج بود .


1 - نهج البلاغه , خطبه 30 .
2 - نهج البلاغه , خطبه 164 .
3 . نهج البلاغه , خطبه 240 .
4 - نهج البلاغه , خطبه 5 .
5 - نهج البلاغه , خطبه 3 .
6 - نهج البلاغه , خطبه 5 .
7 - نهج البلاغه , خطبه 72 .
8 - نامه 62 .

تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول