در تاريخ اسلام در همان نيمه اول قرن اول هجرى يكانقلاب عظيم اسلامى رخ داد مقصودم انقلابى است كه در آخر دوره خلافت عثمان صورت گرفت عثمان براى اولين بار در دنياى اسلام يك رژيم مبتنى بر اشرافيت بر قرار كرد كه بر خلاف اصول اسلامى و حتى بر خلاف سيره خلفاى قبل از خودش بود و او اين كار را عليرغم قولى كه در زمان بيعت به مردم داده بود و متعهد شده بود , بر خلاف سيره خلفاى گذشته عمل نكند , انجام داد باب حيف و ميل اموال عمومى در زمان عثمان باز شد نكته اى كه على ( ع ) در ضمن يكى از خطبه ها به آن اشاره ميفرمايد و مى گويد من به اين دليل مسئوليت خلافت را پذيرفتم كه مردم به دو گروه سير سير و گرسنه گرسنه تقسيم شده بودند , در واقع اشاره به اثر سوء سياست دوره عثمان است يكى از نقطه ضعفهاى اساسى عثمان قوم و خويش بازى او بود , آنهم قوم و خويشى كه در دوره جاهليت با گونه اى از اشرافيتخو گرفته بودند عثمان اولا نظام به اصطلاح اقطاعى را رايج كرد يعنى قسمتهائى از اموال عمومى را به كسانى كه يا از خويشاوندانش بودند و يا از دوستان و طرفدارانش , بخشيد ديگر اينكه از بيت المال بخششهاى فوق العاده بزرگى انجام داد و به اصطلاح امروز پرداختهايش بر حسب ارقام نجومى بود به اين ترتيب در عرض ده , دوازده سال , ثروتمندانى در جهان اسلام پيدا شدند كه تا آنزمان نظيرشان ديده نشده بود از نظر سياسى هم باز پستها و مقامات در ميان همان اقليت تقسيم ميشد و مي چرخيد .
در همان زمانى كه ديگران پولهاى صد هزار دينار و جايزه هاى صد هزار درهم از خليفه مى گرفتند , جيبهايشان را پر مى كردند و براى خودشان رمه هاى گوسفند و گله هاى اسب وغلامها و كنيزها درست مى كردند , ابوذر بود كه جز امر به معروف و نهى از منكر چيز ديگرى نداشت . عثمان هر چه كوشش كرد اين زبانى را كه ضررش از صدها شمشير براى عثمان بيشتر بود ببندد نشد . تبعيدش كرد به شام نشد , آورد كتكش زرد نشد , غلامى داشت , يككيسه پول به او داد و گفت : اگر بتوانى اين كيسه پول را به ابوذر بدهى , قانعش بكنى كه اين پول را از ما بگيرد تو را آزاد مى كنم . غلام چرب زبان آمد پيش ابوذر , هر كار كرد و هر منطقى به كار برد ابوذر گفت : پول چيست كه به من مى دهد ؟ اين اول بايد روشن باشد . اگر سهم مرا مى خواهد به من بدهد , سهم ديگران را چطور ؟ سهم ديگران را مى دهد كه حالا مى خواهد سهم مرا بدهد ؟ اگر سهم ديگران است كه دزدى است , اگر سهم من است پس كو سهم ديگران ؟ اگر مال ديگران را بدهد مال من را هم بدهد , مى پذيرم . اما چرا تنها به من مى خواهد بدهد ؟ هر كار كرد قبول نكرد . آخر اين غلام از يك راه دينى و مذهبى وارد شد , گفت ابوذر ! آيا تو دلت نمى خواهد يك بنده آزاد بشود ؟ گفت : چرا , خيلى هم دلم مى خواهد . گفت : من غلام عثمانم , عثمان با من شرط كرده كه اگر تو اين پول را بگيرى مرا آزاد كند . محض اينكه من آزاد بشوم اين پول را بگير . اين پول را بگير نه براى خودت بلكه براى اينكه من آزاد بشوم . گفت : خيلى دلم مى خواهد تو آزاد بشوى ولى خيلى متأسفم كه اگر اين پول را بگيرم تو آزاد شده اى ولى خودم غلام عثمان شده ام .
بيست و پنج سال از رحلت رسول اكرم (ص) مى گذرد و در تمام اين بيست و پنج سال على يك مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت طلب است. آنوقتى كه مردم عليه عثمان شورش مى كنند - همان شورشى كه بالاخره منجر به قتل عثمان شد - على خودش جزء شورشيان نيست , جزء طرفداران هم نيست , ميانجى است ميان شورشيان و عثمان , و كوشش مى كند كه بلكه قضايا به جايى بيانجامد كه از طرفى تقاضاهاى شورشيان - كه تقاضاهايى عادلانه بود راجع به شكايتى كه از حكام عثمان داشتند و مظالمى كه آنها ايجاد كرده بودند - بر آورده شود و از طرف ديگر عثمان كشته نشود . اين در نهج البلاغه است , و تاريخ هم به طور قطع و مسلم همين را مى گويد . به عثمان مى فرمود : من مى ترسم بر اينكه تو آن پيشواى مقتول اين امت باشى , و اگر تو كشته شوى باب قتل بر اين امت باز خواهد شد , فتنه اى در ميان مسلمين پيدا مى شود كه هرگز خاموش نشود .
پس على حتى در اواخر عهد عثمان كه بدترين دوره هاى زمان عثمان بود نيز ميانجى واقع مى شود ميان شورشيان و عثمان در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى كه آن نيرنگ عبدالرحمن بن عوف طى شد كه در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان كانديدا و نامزد باقى ماندند : على عليه السلام و عثمان , روش حضرت از همين قبيل بود . قضيه از اين قرار بود كه عمر شورائى مركب از شش نفر را مأمور انتخاب جانشين خود كرد . در اين شورا ابتدا سه نفر كنار رفتند , يكى به نفع حضرت امير و او زبير بود , يكى به نفع عثمان و او طلحه بود , و يكى به نفع عبدالرحمن و او سعد و قاص بود . سه نفر باقى ماندند . عبدالرحمن گفت من هم داوطلب نيستم . باقى ماند دو نفر , و رأى شد رأى عبدالرحمن . عبدالرحمن به هر كس رأى بدهد او چهار رأى دارد ( چون خودش دو رأى داشت , هر يك از آن دو هم دو رأى داشتند ) و طبق آن شورا خليفه است . اول آمد نزد حضرت امير و گفت : ( من حاضرم با تو بيعت كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين) . فرمود : ( من با تو بيعت مى كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه خودم درك مى كنم) . بعد رفت نزد عثمان و گفت :( من با تو بيعت مى كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين). گفت : بسيار خوب , قبول مى كنم , در صورتى كه عثمان از سيره شيخين هم منحرف شد . به هر حال , در آنجا آمدند به حضرت اعتراض كردند كه چرا اينطور شد ؟ حال كه اينها چنين كارى كردند تو چه مى كنى ؟ ( در نهج البلاغه است ) فرمود : و الله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين , و لم يكن فيها جور الا على خاصة ( 1 ) . مادامى كه ستم بر شخص من است ولى كار مسلمين بر محور و مدار خودش مى چرخد , و آن كسى كه به جاى من هست اگر چه به ناحق آمده , اما كارها را عجالتا درست مى چرخاند , من تسليمم و مخالفتى نمى كنم .
اميرالمؤمنين در كلمات خود نكته اى را ياد مى كند كه آن را ( سكر نعمت) يعنى مستى ناشى از رفاه مى نامد كه به دنبال خود ( بلاى انتقام) را مىآورد .
در خطبه 149 مى فرمايد :
شما مردم عرب هدف مصائبى هستيد كه نزديك است . همانا از ( مستى هاى نعمت ) بترسيد و از بلاى انتقام بهراسيد .
آنگاه على ( ع ) شرح مفصلى درباره عواقب متسلسل و متداوم اين ناهنجاريها ذكر مى كند . در خطبه 185 آينده وخيمى را براى مسلمين پيشگويى مى كند . مى فرمايد :
آن , در هنگامى است كه شما مست مى گرديد , امانه از باده , بلكه از نعمت و رفاه .
آرى سرازير شدن نعمتهاى بى حساب به سوى جهان اسلام و تقسيم غير عادلانه ثروت و تبعيضهاى ناروا , جامعه اسلامى را دچار بيمارى مزمن ( دنيا زدگى) و ( رفاه زدگى) كرد . و تخم فتنه ها در همين جا كاشته شد و بعد هم اشخاص نامناسبى از امويها زمام كارها را در دست گرفتند و به تعبير اميرالمؤمنين أثره پيش آمد , مظالم زيادى واقع شد , عده اى را نعمت باد آورده و رنج نبرده مست كرد و از هوش برد و عده اى ديگر كه محروم و مظلوم بودند عكس العمل انتقام نشان دادند و كشمكش شروع شد كه اينها در همان دو جمله اميرالمؤمنين خلاصه مى شود : ( اتقوا سكرات النعمة و احذروا بوائق النقمة) , دو عامل نعمت و نقمت كار خودش را كرد . در مروج الذهب مسعودى مى نويسد : ( زبير خانه ها در بصره و كوفه و مصر و اسكندريه بنا كرد , وقتى كه مرد هزار اسب و هزار غلام و هزار كنيز باقى گذاشت , مجموعا پنجاه هزار دينار تقويم مى شد) . نظير اينها را در مورد طلحه و زيد بن ثابت و يعلى بن اميه و عبدالرحمن بن عوف و بعضى ديگر نوشته اند , كه على عليه السلام در يكى از خطبمى فرمايد:
و قد اصبحتم فى زمن لا يزداد الخير فيه الا ادبارا , و الشر فيه الا اقبالا , و الشيطان فى هلاك الناس الا طمعا , فهذا اوان قويت عدته و عمت مكيدته و امكنت فريسته , اضرب بطرفكحيث شئت من الناس , فهل تبصر الا فقيرا يكابد فقرا , او غنيا بدل نعمة الله كفرا , او بخيلا اتخذ البخل بحق الله وفرا , او متمردا كأن باذنه عن سمع المواعظ وقرا , اين خياركم و صلحائكم و احراركم و سمحائكم , و اين المتورعون فى مكاسبهم و المتنزهون فى مذاهبهم ( 2 ) .
اين زمان زمانى است كه خير پشتكرده و شر رو آورده و راه طمع شيطان باز شده , قدرتشيطان زياد شده و فريبش عموميتپيدا كرده و شكارش آسان شده , به هر طرف مى خواهى نظر بينداز و ببين , آيا جز ناهمواريها و ناهماهنگيها خواهى ديد ؟ از يك طرف فقرايى مى بينى كه در چنگال مهيب فقر و تنگدستى دست و پا مى زنند و از طرفديگر ثروتمند كافر نعمت و ناسپاس و بخيلى مى بينى كه منع حقوق الهى را وسيله جمع مال قرار داده , و يا گوشهاى سنگين مى بينى كه سخن حق در آنها اثرى ندارد , كجا رفتند خوبان و صالحين شما , كجايند آزادگان و با گذشتها و فداكارها ؟
على عليه السلام كه به خلافت رسيد نطقهاى افتتاحيه اش در اطرافهمين موضوعات دور مى زد , برنامه دولت حضرتش اصلاحات داخلى در همين زمينه ها بود , زمينه سكرات نعمت و بوائق نقمت . مخالفين حضرت راهى و بهانه اى براى مخالفت نداشتند جز موضوع خون عثمان كه آن را بهانه كنند و كردند .
كم كم اعتراضها از هر گوشه و كنار شروع شد . از شهرستانهاى مختلف مردم شروع كردند به اعتراض و انتقاد و مهاجرتبه مدينه براى نشان دادن نارضائى خود و چون اعتراضهاى لفظى و كتبى به نتيجه نرسيد , در نهايت امر مردمى كه از شهرستانهاى مختلف بالاخص از كوفه و مصر به عنوان شاكى و معترض آمده بودند , با همكارى مردم خود مدينه دست به قيام مسلحانه عليه سومين خليفه مسلمين زدند عثمان تا آخرين لحظه مقاومت كرد , اما بالاخره به دست انقلابيون از پا در آمد .
در زمان حيات عثمان , تنها كسى كه انقلابيون او را قبول داشتند و عثمان هم گاهى او را قبول ميكرد و گاهى رد , حضرت على ( ع ) بود كه نقش رابط را ميان انقلابيون و عثمان عمل ميكرد على ( ع ) همواره عثمان را نصيحت ميكرد كه دست از روشش بردارد و به خواسته هاى مردم جواب مثبت بدهد و افراد فاسدى را كه در اطرافش هستند كنار بگذارد در رأس اين اطرافيان فاسد مروان بن حكم قرار داشتمروان و پدرش را پيامبر ( ص ) چون وجودشان را خطرناك تشخيص داده بود به خارج از مدينه تبعيد كرده بود و فرموده بود اينها نبايد به مدينه بيايند زيرا كه ايجاد فتنه خواهند كرد در زمان ابوبكر , عثمان از او خواستكه اجازه دهد آنها به مدينه باز گردند ابوبكر قبول نكرد و گفت كسانى را كه پيامبر آنها را تبعيد كرده , من اجازه نميدهم بر گردند در زمان عمر نيز , عثمان از او درخواست كرد تا اجازه برگشت آنها را بدهد عمر نيز قبول نكرد و بالاخره وقتى خود عثمان به خلافت رسيد نه تنها به آنها اجازه داد كه به مدينه بيايند , بلكه مروان حكم را به عنوان شخص دوم حكومت اسلامى تعيين كرد و همين شخص بود كه منشاء بسيارى از نارضائيها شده بود .
در زمان خلافت عثمان , على ( ع ) مكرر به او تذكر داده بود كه مروان را بيرون كند او نيز گاهى قول ميداد و بعد دوباره زير قولش ميزد عثمان آنقدر عهد شكنى كرد و آنقدر تعلل و تسامح به خرج داد و آنقدر به خواست مردم بى اعتنائى كرد تا اينكه بالاخره انقلابيون به خانه اش حمله كردند و او را به قتل رساندند .
على در نامه هاى خود به معاويه مى گويد تو ديگر چه مى گوئى ؟ دست نامرئى تو تا مرفق در خون عثمان آلوده است , باز دم از خون عثمان مى زنى ؟
اين قسمت فوق العاده جالب است , على پرده از رازى بر مى دارد كه چشم تيز بين تاريخ كمتر توانسته است آنرا كشف كند , تنها در عصر جديد است كه محققان به دستيارى و رهنمائى اصول روانشناسى و جامعه شناسى از زواياى تاريخ اين نكته را بيرون آورده اند اگر نه اكثر مردم دوره هاى پيشين باور نمى كردند كه معاويه در قتل عثمان دست داشته باشد و يا حداقل در دفاع از او كوتاهى كرده باشد .
معاويه و عثمان هر دو اموى بودند و پيوند قبيله اى داشتند , امويان بالخصوص چنان پيوند محكم براساس هدفهاى حساب شده و روشهاى مشخص شده داشتند كه مورخين امروز پيوند آنها را از نوع پيوندهاى حزبى در دنياى امروز مى دانند .
يعنى تنها احساسات نژادى و قبيله اى آنها را به يكديگر نمى پيوست, پيوند قبيله اى زمينه اى بود كه آنها را گرد هم جمع مى كند و در راه هدفهاى مادى متشكل و هماهنگ نمايد . معاويه شخصا نيز از عثمان محبتها و حمايتها ديده بود و متظاهر به دوستى و حمايت او بود , لذا كسى باور نمى كرد كه معاويه باطنا در اين كار دست داشته باشد .
معاويه كه تنها يك هدف داشت و هر وسيله اى را براى آن هدف مباح مى دانست و در منطق او و امثال او نه عواطف انسانى نقشى دارد و نه اصول , آنروزى كه تشخيص داد از مرده عثمان بهتر مى تواند بهره بردارى كند تا از زنده او و خون زمين ريخته عثمان بيشتر به او نيرو مى دهد تا خونى كه در رگهاى عثمان حركت مى كند , براى قتل او زمينه چينى كرد و در لحظاتى كه كاملا قادر بود كمكهاى موثرى به او بدهد و جلو قتل او را بگيرد , او را در چنگال حوادث تنها گذاشت .
ولى چشم تيزبين على دست نامرئى معاويه را مى ديد و جريانات پشت پرده را مى دانست , اينست كه رسما خود معاويه را مقصر و مسئول در قتل عثمان معرفى مى كند .
داستان قتل عثمان و يكى داستان حكمين بود .
در داستان قتل عثمان هيچ كس به اندازه اميرالمؤمنين سعى نكرد براى خواباندن فتنه , چيزى كه بود , سخن حضرت و پيشنهادهاى حضرت مورد قبول قرار نگرفت . در ضمن يك نامه در جواب معاويه كه آن حضرت را به اين كار متهم مى كرد مى نويسد : ( فاينا كان اعدى له و اهدى الى مقاتله , امن بذل له نصرته فاستقعد و استكفه ام من استنصره فتراخى عنه و بث المنون اليه حتى اتى قدره عليه , كلا و الله ( & لقد علم الله المعوقين منكم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لا يأتون البأس الا قليلا( & (3) . ( ( 4 ) مى فرمايد تو امروز مرا متهم مى كنى و مرا مى خواهى مسؤول قتل او قلمداد كنى , آيا از ما دو نفر آن كس كه با كمال حسن نيت درباره عثمان خير خواهى كرد و او خودش نخواست بپذيرد و او را دعوت به سكوت كرد مسؤول خون عثمان است و يا آن كس كه عثمان از او كمك خواست و او كمك نكرد چون ديد كه كشته عثمان بهتر مى تواند بهره بردارى كند ؟
عثمان را نگذاشتند پيشنهادهاى اميرالمؤمنين را بپذيرد ولى عثمان مكرر از معاويه كمكخواست و معاويه چون خودش را از لحاظ تجهيزاتآماده مى ديد و موقع را براى زعامتو زمامدارى شخص خودش مناسب مى ديد به تقاضاهاى پى در پى عثمان ترتيب اثر نداد و منتظر بود كه كى خبر مرگ عثمان برسد كه بهانه به دست او بيفتد . در يك نامه ديگر , اميرالمؤمنين به معاويه مى نويسد : ( فانكانما نصرت عثمان حيث كان النصر لكو خذلته حيث كان النصر له (( 5 ) تو آنوقت كه اگر اقدام ميكردى به نفع او بود نامى از نصرت او نبردى اما وقتى كه نام او سبب پيشرفتكار خودت شد فرياد و اعثماناه بلند كردى .
باز على عليه السلام اين جمله را مكرر مى فرمود : ( و انهم ليطلبون حقا هم تركوه و دما هم سفكوه (( 6 ) اينها حقى را مطالبه مى كنند كه خودشان ترك كردند و قصاص خونى را مى خواهد كه خودشان ريختند . اين را در مورد تمام كسانى كه خون عثمان را بهانه قرار داده بودند مى فرمود , مثل طلحه و زبير و عمر و عاص و معاويه و كسان ديگر .