در نهج البلاغه درباره ... سه اصل استدلال شده است : وصيت و نص رسول خدا , ديگر شايستگى اميرمؤمنان ( ع ) و اينكه جامه خلافتتنها بر اندام او راست مىآيد , سوم روابط نزديك نسبى و روحى آن حضرت با رسول خدا ( ص ) .
برخى مى پندارند كه در نهج البلاغه به هيچ وجه به مساله نص اشاره اى نشده است , تنها به مساله صلاحيت و شايستگى اشاره شده است. اين تصور صحيح نيست , زيرا اولا در خطبه 2 نهج البلاغه كه در فصل پيش نقل كرديم , صريحا درباره اهل بيت مى فرمايد : و فيهم الوصيه و الوراثه يعنى وصيت رسول خدا ( ص ) و همچنين وراثت رسول خدا ( ص ) در ميان آنها است .
ثانيا در موارد زيادى على ( ع ) از حق خويش چنان سخن مى گويد كه جز با مساله تنصيص و مشخص شدن حق خلافت براى او بوسيله پيغمبر اكرم ( ص ) قابل توجيه نيست . در اين موارد سخن على اين نيست كه چرا مرا با همه جامعيت شرائط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند , سخنش اينستكه حق قطعى و مسلم مرا از من ربودند . بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم ( ص ) استكه مى توان از حق مسلم و قطعى دم زد , صلاحيت و شايستگى حق بالقوه ايجاد مى كند نه حق بالفعل , و در مورد حق بالقوه سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست .
اكنون مواردى را ذكر مى كنيم كه على ( ع ) خلافت را حق خود مى داند . از آنجمله در خطبه 6 كه در اوايل دوره خلافت هنگامى كه از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت انشاء شده است , پس از بحثى درباره وضع روز مى فرمايد :
به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است .
در خطبه 170 كه واقعا خطبه نيستو بهتر بود سيد رضى اعلى الله مقامه آنرا در كلماتقصار مىآورد , جريانى را نقل مى فرمايد و آن اينكه :
شخصى در حضور جمعى به من گفت : پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت حريصى , من گفتم :
بل انتم و الله احرص و ابعد و انا اخص و اقرب , و انما طلبت حقا لى و انتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه , فلما قرعته بالحجه فى الملاء الحاضرين هب لا يدرى ما يجيبنى به .
بلكه شما حريصتر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى نزديكترم , من حق خود را طلب كردم و شما مى خواهيد ميان من و حق خاص من حائل و مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد . آيا آنكه به حق خويش را مى خواهد حريصتر است يا آنكه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همينكه او را با نيروى استدلال كوبيدم به خود آمد و نمى دانست در جواب من چه بگويد .
معلوم نيست اعتراض كننده چه كسى بوده ؟ و اين اعتراض در چه وقت بوده است ؟ ابن ابى الحديد مى گويد : اعتراض كننده سعد وقاص بوده آنهم در روز شورا , سپس مى گويد ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح بوده در روز سقيفه .
در دنباله همان جمله ها چنين آمده است :
خدايا از ظلم قريش , و همدستان آنها به تو شكايت مى كنم , اينها با من قطع رحم كردند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقير نمودند , اتفاق كردند كه در مورد امرى كه حق خاص من بود , بر ضد من قيام كنند .
ابن ابى الحديد در ذيل جمله هاى بالا مى گويد :
كلماتى مانند جمله هاى بالا از على مبنى بر شكايت از ديگران و اينكه حق مسلم او به ظلم گرفته شده به حد تواتر نقل شده و مؤيد نظر اماميه است كه مى گويند على بانص مسلم تعيين شده و هيچكس حق نداشت به هيچ عنوان بر مسند خلافت قرار گيرد , ولى نظر به اينكه حمل اين كلمات بر آنچه كه از ظاهر آنها استفاده مى شود مستلزم تفسيق يا تكفير ديگران است , لازم است ظاهر آنها را تاويل كنيم , اين كلمات مانند آيات متشابه قرآن استكه نمى توان ظاهر آنها را گرفت .
ابن ابى الحديد خود , طرفدار افضليت و اصلحيت على ( ع ) است, جمله هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مى رساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جمله هاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافت حق خاص على بوده است , و اين جز با منصوصيت و اينكه رسول خدا ( ص ) از جانب خدا تكليفرا تعيين و حق را مشخص كرده باشد , متصور نيست .
مردى از بنى اسد از اصحاب على ( ع ) از آن حضرت مى پرسد :
چطور شد كه قوم شما , شما را از خلافت باز داشتند و حال آنكه شما شايسته تر بوديد ؟
اميرالمؤمنان ( ع ) به پرسش او پاسخ گفت . اين پاسخ همان است كه به عنوان خطبه 160 در نهج البلاغه مسطور است , على ( ع ) صريحا در پاسخ گفت در اين جريان جز طمع و حرص از يك طرف , و گذشت ( بنا به مصلحتى ) از طرف ديگر , عاملى در كار نبود :
اين سؤال و جواب در دوره خلافت على ( ع ) , درست در همان زمانى كه على ( ع ) با معاويه و نيرنگهاى او درگير بود واقع شده است , اميرالمؤمنين ( ع ) خوش نداشت كه در چنين شرائطى اين مساله طرح شود , لهذا به صورت ملامت گونه اى قبل از جواب به او گفت , كه آخر , هر پرسشى جائى دارد , حالا وقتى نيستكه درباره گذشته بحثكنيم , مساله روز ما مساله معاويه است و هضم الخطبفى ابن ابى سفيان . . . ما در عين حال همانطور كه روش معتدل و هميشگى او بود از پاسخ دادن و روشن كردن حقايق گذشته خوددارى نكرد .
در خطبه ( شقشقيه( صريحا مى فرمايد : ارى تراثى نهبا يعنى حق موروثى خود را مى ديدم كه به غارت برده مى شود . بديهى است كه مقصود از وراثت , وراثت فاميلى و خويشاوندى نيست , مقصود وراثت معنوى و الهى است.
از مساله نص صريح و حق مسلم و قطعى كه بگذريم مساله لياقت و فضيلت مطرح مى شود , در اين زمينه نيز مكرر در نهج البلاغه سخن به ميان آمده است , در خطبه ( شقشقيه( مى فرمايد :
اما و الله لقد تقصمها ابن ابى قحافه و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير .
به خدا سوگند كه پسر ابوقحافه خلافترا مانند پيراهنى به تن كرد در حالى كه مى دانست آن محورى كه اين دستگاه بايد برگرد آن بچرخد من هستم . سرچشمه هاى علم و فضيلت از كوهسار شخصيت من سرازير مى شود و شاهباز و هم انديشه بشر از رسيدن به قله عظمت من باز مى ماند .
در خطبه 195 اول مقام تسليم و ايمان خود را نسبت به رسول اكرم ( ص ) و سپس فداكاريها و مواساتهاى خود را در مواقع مختلف ياد آورى مى كند و بعد جريان وفات رسول اكرم ( ص ) را در حالى كه سرش بر سينه او بود , و آنگاه جريان غسل دادن پيغمبر ( ص ) را به دست خود نقل مى كند , در حالى كه فرشتگان او را در اين كار كمك مى كردند و او زمزمه فرشتگانرا مى شنيد و حس مى كرد كه چگونه دسته اى مىآيند و دسته اى مى روند و بر پيغمبر ( ص ) درود مى فرستند . و تا لحظه اى كه پيغمبر ( ص ) را در مدفن مقدسش به خاك سپردند زمزمه فرشتگان يك لحظه هم از گوش على ( ع ) قطع نگشته بود . بعد از يادآورى موقعيتهاى مخصوص خود از مقام تسليم و عدم انكار ( بر خلاف بعضى صحابه ديگر ) گرفته تا فداكاريهاى بى نظير و تا قرابت خود با پيغمبر ( ص ) تا جائى كه جان پيغمبر ( ص ) در دامن على ( ع ) از تن مفارقت مى كند چنين مى فرمايد :
چنانكه مى دانيم پس از وفات رسول اكرم ( ص ) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبيله اش دور او را گرفتند , سعد و اتباع وى محل سقيفه را براى اينكار انتخاب كرده بودند , تا آنكه ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعد بن ابى عباده باز داشتند و از حاضرين براى ابوبكر بيعت گرفتند , در اين مجمع سخنانى ميان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعيين سرنوشت نهائى اين جلسه تاثير داشت.
يكى از به اصطلاح برگهاى برنده اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند اين بود كه پيغمبر اكرم ( ص ) از قريش است و ما از طائفه پيغمبريم . ابن ابى الحديد در ذيل شرح خطبه 65 مى گويد :
عمر به انصار گفت : ( عرب هرگز به امارت و حكومت شما راضى نمى شود زيرا پيغمبر از قبيله شما نيست , ولى عرب قطعا از اينكه مردى از فاميل پيغمبر ( ص ) حكومت كند , امتناع نخواهد كرد . . . كيست كه بتواند با ما در مورد حكومت و ميراثمحمدى معارضه كند و حال آنكه ما نزديكان و خويشاوندان او هستيم( .
و باز چنانكه مى دانيم على ( ع ) در حين اين ماجراها مشغول وظائفشخصى خود در مورد جنازه پيغمبر ( ص ) بود . پس از پايان اين جريان على ( ع ) از افرادى كه در آن مجمع حضور داشتند استدلالهاى طرفين را پرسيد و استدلال هر دو طرف را انتقاد كرد و رد كرد . سخنان على ( ع ) در اينجا همانها است كه سيد رضى آنها را در خطبه 65 آورده است .
على ( ع ) پرسيد , انصار چه مى گفتند ؟
- گفتند : حكمفرمائى از ما و حكمفرماى ديگرى از شما باشد .
- چرا شما بر رد نظريه آنها به سفارشهاى پيغمبر اكرم درباره آنها استدلال نكرديد كه فرمود : با نيكان انصار نيكى كنيد و از بدان آنان درگذريد ؟ !
- اينها چه جور دليل مى شود ؟
- اگر بنا بود حكومت با آنان باشد , سفارش درباره آنان معنى نداشت , اينكه به ديگران درباره آنان سفارش شده است دليل است كه حكومت با غير آنان است .
- خوب ! قريش چه مى گفتند ؟
استدلال قريش اين بود كه آنها شاخه اى از درختى هستند كه پيغمبر اكرم ( ص ) نيز شاخه ديگر از آن درخت است .
- احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره با انتسابخود به شجره وجود پيغمبر ( ص ) براى صلاحيت خود استدلال كردند اما ميوه را ضايع ساختند .
يعنى اگر شجره نسبت معتبر است, ديگران شاخه اى از آن درختمى باشند كه پيغمبر يكى از آن شاخه هاى آن استاما اهل بيتپيغمبر ميوه آن شاخه اند .
در خطبه 160 كه قسمتى از آنرا قبلا نقل كرديم و سؤال و جوابى است از يك مرد اسدى با على ( ع ) آن حضرت به مساله نسب نيز استدلال مى كند , عبارت اينست :
استدلال به نسب از طرف على ( ع ) نوعى جدل منطقى است , نظر بر اينكه ديگران قرابت نسبى را ملاك قرار مى دادند على ( ع ) مى فرمود از هر چيز ديگر , از قبيل نص و لياقت و افضليت گذشته , اگر همان قرابت و نسب را كه مورد استناد ديگران است, ملاكقرار دهيم , باز من از مدعيان خلافت اولايم .
يگانه عيبى كه به على گرفتند براى خلافت( عيب واقعى كه نمى توانستند بگيرند ) اين بود كه گفتند : عيب على اين است كه خنده روست و مزاح مى كند , مردى بايد خليفه بشود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند , وقتى به او نگاه مى كنند بى جهت هم شده از او بترسند . پس چرا پيغمبر اينجور نبود ؟ خدا كه درباره پيغمبر مى فرمايد :
اگر تو آدم تندخو و خشن و سنگدلى مى بودى , نمى توانستى مسلمين را جذب كنى و مسلمين از دور تو مى رفتند . پس سبك و متود و روش و منطقى كه اسلام در رهبرى و مديريتمى پسندد لين بودن و نرم بودن و خوشخو بودن و جذب كردن است نه عبوس بودن و خشن بودن آن طور كه على عليه السلام درباره خليفه دوم مى فرمايد :
ابوبكر خلافت را به شخصى داد داراى طبيعت و روحى خشن , مردم از او مى ترسيدند , عبوس ( مثل مقدسهاى ما ) و خشن كه ابن عباس مى گفت فلان مسئله را تا عمر زنده بود جرأت نكردم طرح كنم و گفتم : درة عمر اهيب من سيف حجاج تازيانه عمر هيبتش از شمشير حجاج بيشتر است . چرا بايد اينجور باشد ؟ ! على در مسائل شخصى خوشخو و خنده رو بود و مزاح مى كرد ولى در مسائل اصولى انعطاف ناپذير بود . برادرش عقيل چ ند روز بچه هايش را مخصوصا گرسنه نگه مى دارد , مى خواهد صحنه بسازد , آنچنان اين طفلكها را گرسنگى مى دهد كه چهره آنها از گرسنگى تيره مى شود كالعظلم ( 3 ) بعد على را دعوت مى كند و به او مى گويد اين بچه هاى گرسنه برادرت را ببين , قرض دارم , گرسنه هستم , چيزى ندارم , به من كمك كن . مى فرمايد : ( بسيار خوب , از حقوق خودم از بيتالمال به تو مى دهم( . برادر جان ! همه حقوق تو چه هست؟ ! چقدرش خرج تو بشود و چقدرش به من برسد ؟ ! دستور بده از بيت المال بدهند . على ( ع ) دستور مى دهد آهنى را داغ و قرمز مى كنند و جلوى عقيل كه كور بود مى گذارند و مى فرمايد : برادر ! بردار . عقيل خيال كرد كيسه پول است . تا دستش را دراز كرد سوخت . خود عقيل مى گويد مثل يك گاو ناله كردم . تا ناله كرد فرمود :
همان على يى كه در مسائل شخصى و فردى اينقدر نرم است , در مسائل اصولى , در آنچه كه مربوط به مقرراتالهى و حقوق اجتماعى است تا اين اندازه صلابت دارد , و همان عمر كه در مسائل شخصى اينهمه خشونت داشت و با زنش با خشونت رفتار مى كرد , با پسرش با خشونت رفتار مى كرد , با معاشرانش با خشونت رفتار مى كرد , در مسائل اصولى تا حد زيادى نرمش نشان مى داد . مسئله تبعيض در بيتالمال از عمر شروع شد , كه سهام مسلمين را به تفاوت بدهند براساس يك نوع مصلحت بينى ها و سياستبازيها , يعنى برخلاف سيره پيغمبر . در مسائل اصولى انعطاف داشتند و در مسائل فردى خشونت , و حال آنكه پيغمبر و على در مسائل فردى نرم بودند و در مسائل اصولى با صلابت .
مى دانيم عمر وقتى كه ضربتخورد و خودش احساس كرد كه رفتنى است, براى بعد از خودش , در واقع بدعتى به وجود آورد , يعنى كارى كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتى ابوبكر , نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند , مطلب ديگرى است ) خلافت را به شخص معينى كه پيغمبر در زمان خودش معرفى و تعيين كرده بود يعنى على ( ع ) واگذار كرد , و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مى گويند - كه پيغمبر كسى را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسى را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراى امت واگذار كردند - عمل كرد , و همچنين نه كارى را كه ابوبكر كرد , انجام داد , چون ابوبكر وقتى مى خواستبميرد , براى بعد از خود , شخصى معينى را تعيين كرد كه خود عمر بود .
كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن . كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مىآيد , نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاى درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد , ولى شورايى نه به صورتبه اصطلاح دموكراسى , بلكه به صورت آريستوكراسى , يعنى يك شوراى نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد : على عليه السلام ( چون على را كه نمى شد كنار زد ) , عثمان , طلحه , زبير , سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت , در ميان صحابه پيغمبر , از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است( معمولا مى بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مى دهند كه وقتى راى گرفتند , تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد , آن طرفبرنده است. ) , اگر سه نفرى يك راى را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راى ديگر را , هر طرف كه عثمان بود , آن طرف برنده است . خوب , اگر شورا است , تو چرا براى مردم تكليف معين مى كنى ؟ !
شورا طورى تركيب شده بود كه عمر خودش هم مى دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مى رسد , چون على ( ع ) قطعا راى سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه على سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود , زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر , على ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با على بود ) , و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف , طرف على را مى گرفت , حداكثر سه نفر داشت .
اينست كه على ( ع ) در ( نهج البلاغه( مى فرمايد : فصغا رجل منهم لضغنه , و مال الاخر لصهره ( 5 ) فلان شخص به دليل كينه اى كه با من داشت , از حق منحرف شد , و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشى و وصلت كارى خودش , رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بينى مى كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به على , طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان , سعد هم كنار رفت, كار دست عبدالرحمن بن عوفباقى ماند , به هر طرف كه راى مى داد , او انتخاب مى شد . عبدالرحمن مى خواست خودش را بى طرف نگه دارد . عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكى بكنند . جز براى نماز و حوائج ضرورى حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زورى بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند , شما حق كشتنشان را داريد . خيلى عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون , تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بنى اميه از تيپ عثمان بودند و بنى هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند , طرفدار على ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع على ( ع ) تمام شود . ولى حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصى به افراد مى گفت كه من مى دانم پايان كار چيست , ولى نمى توانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمى خواستو اگر مىآمد , مسلما همه اتفاق آراء پيدا مى كردند .
عبدالرحمن اول آمد سراغ على ( ع ) , گفت: على ! آيا حاضرى با من بيعت كنى , به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيرى و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كنى ؟ يعنى علاوه بر كتاب الله و سنت , يك امر ديگرى هم اضافه شد سيره يعنى روش . روش زمامدارى و رهبرى تو , همان روش شيخين ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببينيد على چگونه در اينجا بر سر دو راهى تاريخ قرار مى گيرد . در چنين موقعيتى هر كس پيش خود به على مى گويد اكنون وقت تصاحب خلافت است , دو راهى تاريخ است, خلافت را يا بايد بنى اميه ببرند يا تو . يك دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم , عمل كنم .
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم , در صورتى كه نه به كتاب الله عمل كرد , نه به سنترسول الله و نه حتى به روش شيخين . اين قضيه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن مى دانست كه على از حرف خودش بر نمى گردد و نمىآيد در اينجا روش رهبرى شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد . در اين صورت , على خودش را قربانى خلافت كرده بود . در هر سه نوبت , على ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله , سنترسول الله و روشى كه خودم انتخاب مى كنم و اجتهاد راى - آنطور كه خودم اجتهاد مى كنم - عمل مى كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضيه ثابت است , تو نمى خواهى به روش آن دو نفر باشى , تو مردود هستى . با عثمان بيعت كرد .
عثمان به اين شكل خليفه شد . ولى همين عثمان , نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت , تبعيد كرد , شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف , فتق پيدا كرد , بلكه وقتى كه سوار كار شد , كم كم به همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايى نمى كرد , به طورى كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتى من مردم , راضى نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند .
ممكن است شما بگوئيد : چرا على ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او بايد ى گفت من بيعت مى كنم بر كتابالله و سنت رسول الله , و بعد ديگر نمى گفت روشى كه خودم انتخاب مى كنم , فقط روش دو خليفه را رد مى كرد . مى گفت ما غير از كتابخدا و سنت رسول الله , شىء سومى نداريم . ولى شىء سوم را على ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلى كه آنها مى خواستند . اين امر سوم , در شكلى كه ابوبكر و عمر عمل كردند , غلط بود , شكل ديگرى دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و على هم مى خواست به آن شكل عمل كند . اين امر , مسئله رهبرى است .
كتاب و سنت , قانون است . شك نيست كه رهبر ملتى كه آن ملت از يك مكتب پيروى مى كند , اولين چيزى كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد , دستورات آن مكتب است , و بايد به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب در كجا بيان شده ؟ در كتاب و سنت .
ولى كتاب و سنت , قانون است و طرز اجرا و پياده كردن مى خواهد . روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را ( سيره( مى گويند . سيره در زبان عربى , به اصطلاح علماى ادب بر وزن فعله است. در زبان عربى , يك فعله داريم و يك فعله در ( الفيه ابن مالك(آمده است :
عرب اگر چيزى را بر وزن فعله گفت , يعنى عملى را يك بار انجام دادن , و اگر بر وزن فعله گفت , يعنى عملى را به گونه اى خاص انجام دادن . يعنى در لفظ فعله , گونه خاص خوابيده است . كلمه سيره از ماده سير است . سير يعنى حركت , ولى سيره يعنى حركت به گونه خاص , حركت به روش خاص .
حال ببينيم معنى جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنين پاسخ على ( ع ) چيست ؟ عبدالرحمن به على ( ع ) گفت: تو بايد متعهد شوى كه قانون , كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولى روش رهبرى , همان روش رهبرى شيخين باشد . اگر على ( ع ) روش شيخين را مى پذيرفت , در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال مى كرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند , على ( ع ) بايد مى گفت من هم مى گويم حرام است , و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت , بايد متعهد مى شد كه بعد از اين , به همين ترتيبعمل مى كند , و بايد بدعتهايى را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود , مى پذيرفت. مى خواستند على ( ع ) را در كادر رهبرى ابوبكر و عمر محدود كنند و اين , براى على امكان نداشت چرا كه در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل عثمان براى خودش تيپى درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كارى كه خواست, بكند و هر كس را هم كه اعتراضى كرد كتك بزند , فتقش را پاره كند . على اى كه مى خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند , نمى تواند روش رهبرى آن دو نفر را بپذيرد . لذا گفتمن روش رهبرى آنها را نمى پذيرم . به خاطر اين يك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوفبيعت كند .
پيغمبر اكرم در زمان خودش نيز هيچ كار اساسى را به بنى اميه واگذار نكرد ولى بعد از پيغمبر تدريجا بنى اميه در دستگاههاى اسلامى نفوذ كردند , و بزرگترين اشتباه تاريخى و سياسى كه در زمان عمربن خطاب رخ داد , اين بود كه يكى از پسران ابوسفيان به نام يزيد والى شام شد و بعد از او معاويه حاكم شام شد و بيست سال يعنى تا آخر حكومت عثمان بر شامات كه مشتمل بر سوريه فعلى و قسمتى از تركيه فعلى و لبنان فعلى و فلسطين فعلى بود , حكومتمى كرد . در اينجا يكجاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى اميه پيدا شد و چه جاى مهر اساسى اى !
عثمان كه خليفه شد گو اينكه با ساير بنى اميه از نظر روحى تفاوتهايى داشت ( آدم خاصى بود , با ابوسفيان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود . بارى , پاى بنى اميه بطور وسيعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسيارى از مناصب مهم اسلامى مانند حكومتهاى مهم و بزرگمصر , كوفه و بصره , به دست بنى اميه افتاد . حتى وزارتخود عثمان به دست مروان حكم افتاد . اين , قدم بس بزرگى بود كه بنى اميه به طرف مقاصد خودشان پيش رفتند .
معاويه هم روز به روز وضع خودش را تحكيم مى كرد . تا زمان عثمان اينها فقط دو نيرو در اختيار داشتند , يكى پستهاى مهم سياسى , قدرت سياسى و ديگر , بيت المال , قدرت اقتصادى . با كشته شدن عثمان , معاويه , نيروى ديگرى را هم در خدمت خودش گرفتو آن اينكه , يك مرتبه داستان خليفه مقتول و مظلوم را مطرح كرد و احساس دينى و مذهبى گروه زيادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختيار گرفت .