فرهنگ ها و پديده جهاني شدن

جاثليق آرام كشيشيان

ترجمه شهريار ثابت سعيدي

مايلم خرسندي و سپاس خود را براي اين برنامه و براي تبادل نظر در مورد جهاني شدن و مسائل مربوط به آن با شما و به ويژه تاثيرات آن بر فرهنگ جوامع مختلف ابزار دارم. شما نبايد از من انتظار ارائه يك تحليل همه جانبه از پديده جهاني شدن داشته باشيد. زيرا اين مفهوم، دامنه وسيعي از تحقيق، بحث هاي فكري، ديدگاهها و تحليل هاي گوناگون را در بر مي گيرد؛ چرا كه با بسياري از زمينه هاي زندگي بشر سر و كار دارد. جهاني شدن بر جنبه هاي گوناگون مظاهر زندگي جوامع امروز تاثير گذاشته است. مي توانيم جهاني شدن را بزرگترين انقلاب عصر خود بدانيم. ما دايما از اين اصطلاح در صحبت هاي خود استفاده مي كنيم و اين اصطلاح جزئي جدا ناپذير از صحبت هاي روزمره ما گرديده است. استادان، تحليگران و مردم مختلف در بخش هاي گوناگون جامعه انساني، اديان، فرهنگها همه از اين لغت در تمام زمينه هاي زندگي بشري بهره جسته اند . در نتيجه ارائه يك تعريف جامع از جهاني شدن دشوار است. جهاني شدن معاني مختلي در اقتصاد، سياست و دين دارد. اجازه دهيد من يك تعريف كلي از جهاني شدن ارائه دهم. به نظر من جهاني شدن روندي است كه موجب ايجاد تعامل، وابستگي متقابل و روابط متقابل بين حقايق، ديدگاه ها، مفاهيم و انسانها مي گردد. به عبارت ديگر، آنچه كه ما آن را «گفت‌وگو» به عنوا ن تبادل نظر و تجربه مي‌خوانيم، از طريق روند جهاني شدن ظهور مي‌يابد و يك واقعيت بنيادي در زندگي بشري است. به عبارت ديگر جهاني شدن آن روشي است كه وابستگي متقابل ايجاد مي‌كند؛ نه تنها وابستگي متقابل فكري، بلكه وابستگي سياسي، اقتصادي و سازماني نيز در جهان امروز پديد مي‌آورد.

لذا براي برخي، ماية اميد و براي ديگران منشأ نگراني است. مفهوم جهاني شدن،‌ در عين ابهام،‌ همه‌گير و قدرتمند است. در همه جا هست. جهاني شدن در همة حوزه‌هاي جوامع بشري رخنه كرده است. به عقيده من، روند روبه رشد جهاني شدن كه در تمام زندگي بشري و جهان نفوذ كرده است، لازمة پيشرفت وسيع و بي سابقة علوم، فناوري و به ويژه ارتباطات است. فرهنگ ها، كشورها و انسانها از يكديگر دور نيستند؛ چرا كه فناوري، فاصله‌ها را كم كرده است. فناوري و به ويژه ارتباط الكترونيك، مردم، فرهنگها، تمدنها، دينها و زندگي هاي سياسي را به يكديگر پيونده زده است. دنيا مكان كوچكي شده است. ما اين را جهاني شدن مي خوانيم. در نتيجه امروز ما جهاني شده‌ايم. هر چيزي جهاني شده است: عقايد ما،‌ فرهنگهاي ما، دين هاي ما، روشهاي زندگي ما، تاريخ ما، اقتصاد ما. هر آنچه داريم جهاني شده است؛ يعني ما در همه زمينه‌ها و سطوح، دچار وابستگي متقابل شده‌ايم. اين يك حقيقت است كه مي‌توان در مورد جهاني شدن و تأثيرات آن بر جنبه‌هاي مختلف زندگي بشري بحث كرد، ولي من اين كار را نمي‌كنم. من روش خود را در اين بحث پيش مي‌گيرم. ابتدا به بيان جنبه‌هاي مهم جهاني شدن مي‌پردازم. ثانياً سعي مي‌كنم تأثيرات جهاني شدن بر فرهنگ هاي خود را تشريح كنم؛ كه هستة اصلي بحث من است. و نهايتاً مي‌كوشم نقش دين را در رويارويي جهاني شدن و فرهنگ ها بررسي كنم.

اكنون مايلم برخي جنبه‌هاي اساسي جهاني شدن را بيان كنم:

يكم: جهاني شدن از سويي مشاركت را تشويق مي‌كند و از طرفي انحصار ايجاد مي‌كند. ما شاهد اين روشهاي متناقض در جهاني شدن هستيم: مشاركت و انحصار. در واقع ما اين مظاهر را در حيات سياسي ملتها مي‌بينيم. از طرفي، كشورها براي تبادل نظر در زمينه‌هاي سياسي گرد هم مي‌آيند،‌ اما از سوي ديگر ابرقدرتهاي منطقه‌اي و جهاني سعي بر تحميل خود دارند. مي‌بينيد كه از سويي مشاركت و از سويي انحصار وجود دارد. اين امر در زمينة اقتصادي هم مشهود است. جهان به سوي اقتصاد جهاني واحد در حال حركت است. جهاني شدن، ملتهاي كوچك از لحاظ اقتصادي محروم مي شوند و ملت هاي قدرتمند بر اقتصاد جهاني است،‌ در حالي كه اكثر ملتها در اقتصاد جهاني به حاشيه رانده شده يا محروم گرديده‌اند.

دوم: جهاني شدن موجب گسترش فقر مي‌گردد: ثروتمندان را ثروتمندتر و فقيران را فقيرتر مي‌كند. دسترسي مردم به بهداشت، آموزش، مسكن و ديگر نيازهاي اوليه اجتماعي را دشوار مي‌كند. در نتيجه جهاني شدن، موجب افزايش فقر در بخشهاي مختلف جهان گرديده است.

سوم: جهاني شدن موجب محدود شدن حاكميت دولتها مي‌گردد و فعاليت سازمانهاي فراملي را كه بر روند دموكراسي و حيات سياسي و حاكميت ملتهاي كوچك حكمفرمايي مي‌كنند، تشويق مي‌كند. فناوري رايانه‌اي و انواع شركتهاي فراملي در كشورهاي كوچك نفوذ كرده‌اند و با فعاليت هاي خود بر زندگي اين ملتها، از جمله حاكميت سياسي و روند دموكراسي در آن كشورها، فرمان مي‌رانند؛ كه مي‌توان نمونه‌هاي آن را امروز ملاحظه كرد.

چهارم: جهاني شدن ويژگي ها و هويت ها را نابود مي‌كند و جهانشمولي را به قيمت از بين بردن ويژگي هاي محلي گسترش مي‌دهد و ما دوباره مي‌بينيم كه جهاني شدن حقيقت غالبي است كه به كشورهاي كوچك سرايت مي‌كند و ويژگيها و هويت اين كشورها، با دستاويز جهاني شدن بلعيده مي‌شود. به علاوه جهاني شدن، مفهوم چند قطبي بودن را در حوزة‌ سياست و اقتصاد رد مي‌كند و خواستار پديد آمدن جهاني يك‌قطبي است. امروزه ما شاهد قدرت‌نمايي آن قطب واحد كه بر تمام دنيا- از طريق جهاني شدن- مسلط است، هستيم.

پنجم: جهاني شدن، مهاجرت و بيكاري را افزايش مي‌دهد. در واقع بهره‌گيري كشورهاي صنعتي از نيروي ارزان كار ديگر كشورها و روند «اتوماسيون» و «رايانه‌اي كردن» امور، نياز به فكر آدمي را روز به روز كمتر و كمتر مي‌كند. رايانه و اتوماسيون بر سياست و اقتصاد جامعه سلطه مي‌يابند و نياز به خود آدمي كمتر و كمتر مي‌گردد. اين يكي از مظاهر بنيادين جهاني شدن است.

من مي‌توانم برخي از جنبه‌هاي ديگر و تأثيرات جهاني شدن راهمچنان بازگو كنم، ولي با بيان اين موضوع، اين بخش را خاتمه مي‌دهم كه بدون شك، جهاني شدن نيروي مولد بشر را افزايش مي‌دهد، اما در عين حال موجب فروپاشي جامعه انساني مي‌گردد؛ يعني به وسيله جهاني شدن، مردم تسلط خود را بر محيط زيست‏، اقتصاد، حيات سياسي، فرهنگ خود و به سادگي برخودشان از دست مي‌دهند. جهاني شدن يعني مهار كردن جوامع بشري. در همه جاي دنيا ما تحت سلطه جهاني شدن هستيم، و اگر به اطراف خود نگاه كنيم، آثار آن را خواهيم ديد. ما در مورد اين موضوع «فكر» نمي‌كنيم و فقط آن را «تجربه» مي‌كنيم.

جهاني شدن ما را تحت سلطه خود درآورده است: آگاهي و فكر ما؛ دين ما؛ ارزشهاي ما را، و به نظر من اين منفي‌ترين تأثير جهاني شدن است. جهاني شدن در واقع بر ماهيت زندگي بشري تأثير مي‌گذارد. جهاني شدن قضاوت ارزشي ما را واژگون مي‌نمايد، و در حال نابودي سنت ها و ارزش هاي مذهبي ما و ايجاد يك جامعه جديد است؛ جامعه‌اي كه امروز آن را «جامعه شبكه‌اي» مي‌خوانند. جهاني شدن در حال تغيير شكل دادن ذهنيت، انديشه، روان، ‌روش زندگي و درك ما از خود است. جهاني شدن ما را از خداي خود دور مي‌كند و بشري جديد در دنيايي جديد در ما پديد مي‌آورد.

در اينجا من كوشيدم برخي از تأثيرات اساسي جهاني شدن را بيان كنم. مي‌توان در مورد جنبه‌هاي مختلف اين پديده بيشتر سخن گفت. ولي همانطور كه گفتم،‌ من تنها در مورد تأثيرات جهاني شدن بر فرهنگ ها صحبت مي‌كنم و اكنون وارد هستة اصلي بحث خود مي‌شوم و توجه شما را به برخي از تأثيرات جهاني شدن بر فرهنگ جلب مي‌كنم. بگذاريد توضيحي بدهم. امروزه فرهنگهاي بشري در سرتاسر جهان و در همه جوامع با بحراني جدي روبرو شده‌اند. فرهنگ هاي ما عرصه تاخت و تاز نيروهاي جديد شيطاني هستند. ما در حال حاضر با بحران عظيمي مواجهيم كه ماهيت و قلمروهاي گوناگوني دارد. اثرات اصلي اين بحرا ن فرهنگي چيست؟ اجازه دهيد بر چند نكته تأكيد كنم:

اول: اين كه جهان به سوي شكل‌گيري فرهنگي واحد در حال حركت است. اين يك واقعيت است (تك فرهنگي). فرهنگ هاي ما تحت سلطه يك فرهنگ جهاني قرار گرفته‌اند و آن فرهنگ‌، فرهنگ اقتصاد بازار است كه ما با جوانب مختلف و تأثيرات آن آشنا هستيم و اين فرهنگ فناوري است. اين فرهنگ كه «فرهنگ واحد جهاني» نام دارد، مشاركت را نفي مي‌كند و بي‌عدالتي را پديد مي‌آورد. ما همگي به نحوي كم و بيش تحت سلطه اين فرهنگ واحد جهاني روبه رشد هستيم.

دوم: اين فرهنگ جهاني محصول فرهنگ غرب است. اين فرهنگ از آسمان ها فرود نيامده بلكه از غرب آمده است. به يك معنا اين فرهنگ، فرهنگ غربي است كه جهاني شده است و آن فرهنگ واحد كه من درباره آن صحبت مي‌كنم،‌ تحت تأثير ماديگرايي و سكولاريسم قرار دارد. اين فرهنگ به وسيله اصول ماديگرايي و سكولاريسم هدايت مي‌شود.

سوم: اين فرهنگ به عنوان فرهنگ مصرف‌گرايي شناخته مي‌شود و تحت سلطه مصرف‌گرايي اسم. اين فرهنگ پارادايم ها و ارزشهاي جديدي پديد مي‌آورد؛ ارزش هايي كه به وسيلة شركت هاي فراملي ايجاد مي‌شوند. مك دونالد؛ پيتزاهات؛ كوكاكولا و كامپيوتر از مظاهر ارزشي اين فرهنگ جديد هستند. اين فرهنگ در واقع، همانطور كه گفتم،‌ ارزشها و قضاوت ارزشي خاص خود را دارد و آن چيزهاي را كه ما آنها را ارزشهاي معنوي،‌ اخلاقي و مذهبي مي‌خوانيم، بي‌اساس مي‌پندارد؛ چرا كه ارزش هاي خاص خود را داراست.

چهارم: اين فرهنگ جهاني يك فرهنگ مبتني بر ترقي و پيشرفت است؛ يعني بر ترقي و پيشرفت رقابتي- نه جمعي- تأكيد مي‌ورزد. توليد و توسعة غيرقابل تحمل، اصول راهبر اين فرهنگ واحد هستند. در نتيجه،‌توليد كردن معيار اين فرهنگ است. ايمان،‌اميد، اخلاق، ويح، متانت، توقا و پرهيزگاري در اين فرهنگ جهاني جايي ندارند.

پنجم: همة ويژگي هايي كه برشمردم،‌ تأييد كنندة اين معنايند كه اين فرهنگ، بشريت را از خدا دور مي‌سازد. اين فرهنگ انسان محوري را تبليغ مي‌كند؛ بدين معنا كه انسان، مركز و محور بشريت و محور‌ آفرينش است. اين فرهنگ نقش محوري خداوند در خلق انسان و وجود خدا را مطلقاً انكار مي‌كند و آدمي را محور جهان قرار مي‌دهد. اقتصاد، فناوري و ارتباطات‌، بنيادهاي قدرت اين فرهنگ جهاني هستند.

ششم: اين فرهنگ جهاني، انسان را بي‌نياز از غير مي‌سازد؛ يعني به وسيلة اين فرهنگ، آدمي احساس وابستگي و باور به وجود حقيقت غايي را از دست مي‌دهد. در اين نظام، حركت آدمي به سوي محوريت يافتن خود در آفرينش است. به زبان الهيات آنچه كه موجوديتي افقي دارد، آهسته‌آهسته بر آنچه كه موجوديتي عمودي دارد، چيره مي‌شود: آنچه كه دنيوي است بر امور غيردنيوي چيرگي يافته است؛ آنچه كه زميني است بر آنچه كه آسماني است، حكمفرمايي مي‌كند. اين به اين معناست كه فرهنگ جهاني، بشريت بي‌خدا را رواج مي‌دهد. در نتيجه اين فرهنگ كه در مورد آن سخن مي‌گويم، فرهنگ ترس و نااميدي است؛ فرهنگ خشونت و شيطان است و در واقع عناصر اين فرهنگ در زندگي ما به اشكال مختلف و روش هاي گوناگون نمود يافته‌اند. نتيجة آن، فرهنگي است كه بر زندگي ما به انحاي مختلف تسلط يافته است؛ فرهنگ جهاني، يا فرهنگ واحد كه محصول جهاني شدن است. ما ممكن است در مورد اين فرهنگ نظرات مختلفي داشته باشيم، ولي من به عنوان يك فرد مذهبي كه در خاوميانه زندگي مي‌كند، معتقدم كه بشريت بدون احساس نياز و تعلق به يك حقيقت متعالي و بدون احساس مسئوليت نسبت به واقعيتي فرا بشري نمي‌تواند زندگي كند. معنا و هدف انسان در درون انسان نيست بلكه فراتر از انسان است؛ و اين فرهنگ جهاني آنچه را كه وراي ماست، نابود مي‌سازد. اين فرهنگ خدايان جديدي ساخته است: رايانه؛ ارتباطات؛ تلفن همراه؛ پيتزاهات؛ كوكاكولا و چيزهاي بسياري كه امروزه شاهد آن هستيم. ما مغلوب اين خدايان شده‌ايم و آنها بر زندگي ما مسلط گرديده‌اند. اين «فرهنگ جهاني» و اين «جهاني شدن فرهنگي» با گام هاي توانمند در حال حركت به جلو است. مي‌دانيد كه پس از فروپاشي كمونيسم، فرهنگ جهاني، كشورهاي شوروي سابق را مورد هجوم قرار داد و اولين مظاهر آن كوكاكولا، پيتزاهات، رايانه و تلفن همراه بود. اين‌ها نشانه‌ها و مظاهر فرهنگ جهاني هستند. اما خطرناكترين واقعيتي كه ما با آن مواجهيم، فقدان پروردگار و فقدان ارزشهاي روحاني و اخلاقي در اين فرهنگ است. من به عنوان مردي مذهبي از خاورميانه، جامعه‌اي را كه بدون ارزش هاي مذهبي و اخلاقي اداره شود نمي‌توانم تصور كنم؛ جامعه بي‌خدا را. اين پديده، پديده بسياروحشتناكي است و ما همه با هم بايد با اين واقعيت در خاورميانه، در اين كشور و همة كشورهاي جهان مواجه شويم.

حال به بخش سوم بحث خود وارد مي‌شوم و نقش دين را در رويارويي فرهنگها و پديدة جهاني شدن بررسي مي‌كنم. همة دينهاي الهي، همچون مسيحيت، اسلام، يهوديت و دينهاي ديگر داراي حوزه‌هاي كاملاً متفاوت هستند،‌ ولي نقاط مشترك فراواني هم دارند. فكر مي‌كنم جهاني شدن دشمن مشترك ماست؛ به ويژه فرهنگ جهاني شدن. و ما بايد با همراهي يكديگر و ياري جستن از پيروان همة دين ها با آن مقابله كنيم.

و اما نقش دين در رويارويي با اين واقعيت:

اول: دين به نظر من مجموعه‌اي نقاد است و با اينكه بخشي از فرهنگ جامعه است، اما خود مجموعه‌اي منتقد است. به اين معني كه دين بايدمردم را به چالش بگيرد و بايد با همة مظاهر، ارزشها، واقعيت ها و اعمال جامعه كه سازگار با ارزشهاي اوليه اخلاقي و مذهبي دين نيستند، مبارزه كند و اين مظاهر را به پرسش بكشد. و اين همان چيزي است كه ما آن را در الهيات مسيحي، «نقش پيامبري» مي‌خوانيم؛ چرا كه بنا بر عهد عتيق اين نقش بر عهده پيامبران بوده است. پيامبران، راويان كلام خداوند بودند. در صحنه جهان، دين عنصري چالشگر و حق طلب است: يادآوري مي‌كند، انتقاد و راهبري مي‌كند و آموزش مي‌دهد، در عين حال مبارزه هم مي‌كند. كار دين ايجاد جامعه‌اي است كه خداوند نيروي محوري و اساسي آن است.

دوم: كار دين ترويج خداشناسي، انديشه در خلقت، بشريت و وابستگي به خداوند است. در اينجا نمي‌خواهم وارد جزئيات شوم، ولي معتقدم بسياري از معضلات دنياي امروز ما و كشمكش هايي كه در اكناف عالم شاهد آن هستيم اختلافات منطقه‌اي، قومي و بحرانهاي ديگر همگي ناشي از همين فقدان رابطه واقعي ميان آفرينش و پروردگار است. اين رابطه بايد رابطه‌اي مسئولانه باشد و بايد براساس پاسخگويي بنا شود. ما بايد در برابر خداوند پاسخگو باشيم. ما نمي‌توانيم از توانايي خود به عنوان انسان سوء استفاده كنيم. پس ما نيازمند رابطه‌اي هستيم كه توسط خداوند اعطاء شده است و دين بايد رابطه فروپاشيده ميان بشر، آفرينش و خداوند را بازسازي كند.

سوم: دين بايد اولويت هاي زندگي در جهان امروز را به چالش بطلبد؛ اولويت هايي كه بر جامعه‌ها و دين ها تحميل شده‌اند. اين اولويت هاي جهاني به سه شكل بروز يافته‌اند. مصرف‌گرايي، ماديگرايي و سكولاريسم. ما شاهد اين واقعيت ها و تأثيرات آنها در بخش هاي مختلف جهان بر همه جامعه‌ها هستيم. اين‌ها ارزش هاي ما و ايدئولوژي سياسي امحاي عالم شده‌اند: من معتقدم كه اسلام و مسيحيت مي‌توانند در چالش با پارادايم ها و ارزش هايي از اين دست كه در حال پديداري هستند، در كنار يكديگر قرار گيرند.

چهارم: معتقدم دين مسئول دگرگوني، رهايي و احياي فرهنگهاست. من از سه واژه استفاده كردم: دگرگوني،‌ فرهنگ، و رهايي. مراد من از رهايي، رهايي فرهنگ ها از ارزشهاي مصرف‌گرايي،‌ سكولاريسم و انسان‌گرايي تحريف شده، و احياي فرهنگ ها با ارزش هاي اخلاقي- روحاني كه عناصر دين هستند، است.

و سرانجام بايد بگويم كار ديگر دين به چالش گرفتن پندار بي‌نيازي از غير است؛ چيزي كه ما امروزه در حال تجربة آن هستيم. به نظر من اين خطرناكترين دستاورد پديده جهاني شدن است. بي‌نيازي از غير ]= صمديت [ از آن خداست. ما انسانها كامل نيستيم، در حالي كه او كامل است. ما نمي‌توانيم خود را از وجود او مستغني بدانيم. جهاني شدن در واقع مي‌كوشد تا ما را از او بي‌نياز نشان دهد. گفته مي‌شود ما تقريباً همه چيز داريم؛ تحصيل هر چيزي ساده شده است،‌ يعني ما بيشتر و بيشتر بي‌نياز و خوداتكا مي‌شويم و اين پايان بشريت جهان است. اما كار دين اين است كه به انسان يادآوري كند كه بشريت وابسته و متكي بر قدرتي فرازميني و متعالي به نام پرودگار است و انسان بدون حضور خدا معناي خود را از دست مي‌دهد.

در نتيجه‌گيري از اين بحث مايلم بر چند نكته تأكيد كنم:

اول: جهاني شدن مي‌تواند به روندي مثبت تبديل بشود، به شرطي كه يك ايدئولوژي سياسي، اولويت و برنامه سياسي نباشد و معتقدم نبايد به نام جهاني شدن،‌ ايدئولوژي و برنامه سياسي خاصي بر ملتهاي كوچك تحميل شود.

دوم: جهاني شدن مي‌تواند روند مثبتي باشد، به شرطي كه سلطه اقتصادي را به همراه نياورد. در واقع اين همان چيزي است كه به وسيله جهاني شدن در حال وقوع است.

سوم: جهاني شدن مي‌تواند به روندي مثبت تبديل شود، به شرطي كه هدف آن، استعمار فرهنگي نباشد؛ يعني جهاني شدن،‌ بالقوه هم مثبت و هم منفي است. ما در حال تجربه جنبه‌هاي مثبت و منفي آن هستيم. اما در اين بخش از دنيا ما بيشتر جنبه‌هاي منفي آن را تجربه مي‌كنيم. در نتيجه معتقدم به عنوان مردمي كه در اين گوشه از جهان زندگي مي‌كنيم بايددر مقابل جهاني شدن مقاومت كنيم و به ويژه بايد با تأثيرات منفي آن مبارزه كنيم:

اول: با تحكيم ريشه‌هاي خود؛ يعني هويت خود؛

دوم: با رواج ارزش هاي اخلاقي، مذهبي و معنوي خود؛

سوم: با ايجاد شبكه امنيتي منطقه‌اي عليه امنيت جهاني روبه رشد كه به صورت يك ايدئولوژي درآمده است؛

چهارم: با تجديد حيات سياسي و اقتصادي خود در چارچوب پيمان هاي منطقه‌اي.

معتقدم كه اين سياست راهبردي اخلاقي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي مي‌تواند ما را در مقابل تاخت وتاز روبه رشد جهاني شدن ياري دهد. اين نيروي عظيمي است و ما از طريق همين سياست راهبردي كه به آن اشاره داشتم، مي‌توانيم از خود با تحكيم ريشه‌هايمان،‌ همكاري بيشتر،‌ و تعيين زمينه‌هاي همكاري و مشاركت، به ويژه در سطح منطقه‌اي، دفاع كنيم. جهاني شدن همة آنچه كه محلي، ملي و منطقه‌اي است را به نابودي تهديد مي‌كند. به همين دليل است كه جهاني شدن يك ايدئولوژي سياسي شده است و ما به عنوان ملتها و پيروان دينهايي كه در اين منطقه از جهان زندگي مي‌كنيم، با چالش بزرگي مواجهيم. ما به عنوان ملت ها و دولت ها، اقتصادها، فرهنگ ها و دين ها مي‌توانيم خود را سازماندهي نماييم و گردهم آييم و خود را براي مقاومت در برابر شياطين نيرومند كنيم. در برابر قواي شيطاني جهاني شدن.

منبع :www.e-resaneh.com/Persian/farhangi

بازگشت