واقعيت اينست كه آنچه امروزه به عنوان تمدن غرب و به تعبير فراخوان موعود، الگوهاى توصيه شده تفكر غربى (تمدن انسانمحور و قدرتمدار و لذتطلب غرب) مطرح مىشود محصول راهى است كه غرب در طول پانصد سال گذشته پيموده، كه آغاز آن به عصر رنسانس (نوزائى) و رفرماسيون (اصلاحگرى) در اوايل قرن پانزدهم ميلادى برمىگردد. عصرى كه به عصر روشنايى (روشنگرى) يا بيدارى اروپائيان و در ادبيات سياسى به عصر مدرنيته (مدرنيزم و مدرنيزاسيون غربى) موسوم است.
تاريخ مدرنيته را مىتوان به سه دوره مشخص تقسيم نمود:
1- دوره پيدايش و تولد مدرنيته: كه از نيمه دوم قرن پانزدهم تا نيمه دوم قرن هفدهم ادامه يافت. در اين دوران روح تفكر مدرنيته بيشتر در صورت و اشكال هنرى و ادبيات و تفكرات فلسفى نمودار گرديد و بيشتر به بيان نظرات هستىشناسانه (انتولوژيك) و معرفتشناسانه (اپيستمولوژيك) خود همت گماشت. اومانسيم (انسانمحورى)، راسيوناليسم (عقلمحورى)، آمپريسم (اصالتتجربه) و كميتانگارى از انديشههاى محصول اين دوره است. از متفكران اين دوره مىتوان به «فرانسيس بيكن»، «رنهدكارت»، «لايب نيتز» و «اسپينوزا» اشاره كرد.
2- دوران رشد و بسط مدرنيته :كه از نيمه دوم قرن هفدهم تا نيمه دوم قرن نوزدهم ادامه مىيابد. در اين دوره آراء سياسى، حقوقى و اجتماعى و اقتصادى عصر مدرنيته بيان مىشود و مدرنيته از قالب هنر و ادبيات سياسى به مرحله عمل قدم گذارده و به تدوين نظامهاى سياسى و اجتماعى مدرن مىپردازد. انديشههايى چون دمكراسى، حقوق بشر، رولاتيويسم (نسبيتانگارى) و تفكيك ميان ارزش و دانش، سكولاريسم، پيدايش بينش تكنيكى، پيدايى علم به مفهوم جديد (Science) و وقوع انقلابهاى بزرگ سياسى - اجتماعى اومانيستى در كشورهاى فرانسه و آمريكا و انگليس، انقلاب صنعتى و پيدايش استعمار كهنه (كلينياليسم)، سكولاريسم عملى و تدوين راسيوناليته دكارتى، انديشه ليبراليسم كلاسيك، تفكرات و انديشههاى سوسياليستى، جنبشهاى ناسيوناليستى همه متعلق به اين دوران از مدرنيته است. از متفكران بنام اين دوره مىتوان «امانوئل كانت»، «ديويد هيوم»، «منتسكيو»، «ويلهلمهگل»، «جان استوارت ميل»، و «فوئر باخ» را برشمرد.
3- دوران بحران ذاتى و تماميت عصر مدرنيته: اين دوران كه آغاز آن به بحرانهاى اقتصادى نيمه دوم قرن نوزدهم برمىگردد، پايان مدرنيته و پيدايش بحرانهاى ذاتى آن است كه از حاكميتسرمايهدارى انحصارى (امپرياليسم)، وقوع جنگهاى بينالمللى اول و دوم و ظهور دولتهاى خشن سوسياليستى و بحرانهاى متعدد اقتصادى نشات مىگيرد. ظهور جنبشهاى فكرى و نظرىاى كه با نقد تفكرات و مبانى عقلگرايى پرده از ماهيت تمدن جديد و ذات سابژكتيويستى و استيلاجويانه آن برداشته و به پست مدرنيزم موسوم است و در حقيقتبيان كننده بحران مدرنيته و رويكرد انتقادى به مبانى نظرى و روح اومانيستى (انسانمدارانه) تمدن غربى است،از مختصات اين دوره است. «مارتينهيدگر»، «ميشل فوكو»، «هابرماس»، «تئودور آدورنو» و «ماكس هوركهايمر» متعلق به اين دورهاند.
در مجموع شاخصهاى اصلى تفكر دوران مدرنيته در يك نگاه گذرا عبارتند از:
- اصالت دادن به عقل خود بنياد و ابزارى و اعدادانديش دكارتى.
- انكار تفكر وحيانى و تجربههاى دينى و يا كم توجهى به آنها و ناديده گرفتن جنبهها و قابليتهاى درك شهودى و اشراقى و جريانهاى فعال احساس آدمى.
- اومانيسم (انسانمحورى) به جاى خدا محورى.
- ظهور بينش تكنيكى جديد كه ذاتا مقدم بر علم جديد (Science) بوده و تقريبا به همه عرصههاى زندگى بشر بسط پيدا كرده است.
- اصالت دادن به علم جديد كه ساختار كمى، تجربهگرا، حسى و آزمايشگر دارد و مبتنى بر بينش فرضى يكى گرفتن هستى و عالم ناسوت است.
- دموكراسى به عنوان تجسم بينش كمىانگار، نسبىانديش و اومانيستى در عرصه سياست و زندگى اجتماعى انسان و فردگرائى حقوقى و سياسى.
- تاكيد عمده بر نسبى بودن حقايق و ارزشهاى اخلاقى و تفكيك ميان «است» و «بايد» و انكار وجود هر نوع رابطه استنتاجى ميان اين دو.
- ارزشمند تلقى شدن «تغيير»، «صيرورت» و «پويايى» و هر نوع تطور زمانى و تحقير هر نوع ثبات.
- اعتقاد به اصل پيشرفت كه از شاخصهاى انديشه قرن هجدهم و نوزدهم و عصر روشنگرى است.
- تاكيد بر الگوى زندگى، فرهنگ و تمدن مدرن به عنوان غايت تكامل و پيشرفتبشر و مدلى كه همه فرهنگها و ملتهاى ماقبل مدرن بايد از آن تبعيت كنند (نوعى مونيسم فرهنگى).
- سكولاريسم و تقدسزدائى از عالم و ستيز با تفسير رازگونه هستى.
- تاكيد بر منطق تجربى و عملى به عنوان روش شناسى اصلى و منطق رياضى و ديالكتيك به عنوان سه روش عقلانى تعبير هستى.
- پيدايى ايدئولوژى در مفهوم اصطلاحى آن كه عجين با ظهور پديدهاى به نام «روشنفكرى» بوده و هدف آن ساده كردن امور در قالب تعابير تجربى و حسى و بسط همگانى ارزشهاى تمدن مدرن بوده است.
- حاكميت روح سودانگار، انباشتگر و در دوران معاصر مصرفگراى بورژوازى.
- پيدايى فرماسيونهاى سرمايهدارى و سوسياليسم به عنوان الگوهاى اجتماعى، اقتصادى زندگى مدرن كه هر دو، اشكال مختلف تجلى روح ناسوتى و مادى بورژوازى و عقل اعدادانديش دكارتى هستند.
- پيدايى تلقى تازه از مذهب به عنوان امرى صرفا فردى و مبتنى بر تجربهاى شخصى و كمرنگ كردن يا ناديده گرفتن ديگر گامهاى سياسى و اجتماعى اديان» (1)
با توجه به شاخصهاى فوق مىتوان خصوصيات انسان مدرن يا به تعبير رايجتر صورت مثالى انسان بورژوا را چنين بيان كرد: انسانى متكى به عقل خودبنياد و منقطع از وحى، پشتكرده به معنويت، دنيا مدار، سودجو و لذت طلب، داراى ديدى سابژكتيويستى به ديگران، استيلا جو و استثمارگر و كمىانگار، و سطحى و فرومايه. و به عبارت ديگر، انسان بورژوا و بشر مدرن مظهر تام و تمام اسم نفس اماره است كه با پشت پا زدن به معنويت و اخلاق و انقطاع از وحى و اتكال به عقل خودى و جزئى و جزوى متولد شده، رشد كرده و هماكنون دوران كهنسالى جسمانى و روحانى و مرگ قريبالوقوع خود را تجربه مىكند.
انسان مدرن با اتكال به عقل خودبنياد تصرفگرا (راسيون) و به تعبير روايات اسلامى نكرى (شيطنت) براى خود رسالتى جز توجيه كشمكشهاى غرائز و تمايلات و اهواء نفسانى در جهت لزوم پيروزى حس لذتطلبى بر درد و رنج و الم (يوتيليتاريانيسم محور قراردادن اصل Utility جرمى بنتهام فيلسوف انگليسى يا «بنتهاميسم») و تحصيل سود براى كسب سود بيشتر قائل نيست و اين اعتقاد او در همه فعاليتهاى مختلف فردى و اجتماعى در ساحت مدرنيته متجلى شده است. ناگفته پيداست كه اين تلقى از زندگى، مبنايى جز تجلى نفس سركش اماره در صورت فردى و تاريخى آن ندارد و محصول نگرش راسيونالسيتى، اومانيستى، سكولاريستى، ماترياليستى، ليبراليستى و سابژكتيويستى (2) عصر مدرنيته و نوع نگاه انسان مدرن به عالم و آدم و طبيعت و ديگران استيعنى نگاهطمعآميز نفسانى وشيطانى و ابزارى به فرد و محيط و اجتماع.
از آنجا كه روح مدرنيته، سكولاريستى و ماترياليستى است، مخالفتبا شريعت و دين زيربناى اصلى و هدف اصلى همه الگوهاى مبتنى بر اين اصل است. جدايى دين از شؤونات اجتماعى خاصه سياست (علمگرايى و سكولاريسم) در واقع تلقى و جهتگيرى همه مكاتب عصر مدرنيته در خصوص دين است. لذا، مدرنيته محصول عصر رنسانس است كه به جريان مقابله با معنويت و نفى خدا و انكار عالم غيب (هم در مرتبه عين و هم در مرتبه ذهن) و خروج دين از صحنه اجتماع دامن زد و در نهايت دين را امرى شخصى و خصوصى تلقى كرد كه حق خروج از معابد و منازل و قلوب افراد را به داخل اجتماع ندارد. مادام كه دين امرى خصوصى و شخصى باقى بماند قابل احترام خواهد بود ولى زمانىكه بخواهد از جنبه شخصى و فردى خارج شود و به وسيله كسب قدرت سياسى، اقدام به تشكيل نظام نموده و منشا اثر اجتماعى گردد، جامعه سكولار در برابر آن ايستادگى و موضعگيرى خواهد نمود. لذا عصر مدرنيته در غرب با غلبه روحيه سرمايهدارى و نفى دين ملازمه داشته است و بورژوازى هرگز تن به همكارى اجتماعى با دين نمىدهد.
تفكر مدرنيته در عرصه سياست نيز در اومانيسم و در قالب دموكراسى (به عنوان حكومت مردم بر مردم) تجلى مىكند كه در واقع با اين نگرش خدا را حذف و مردم را جايگزين آن كرده و با اتكال به اندويدواليسم (اصالت فرد)، خالتشريعت و اديان را در زندگى و تصميمگيرى درباره آن نفى و انكار مىكند. در حقيقت دمكراسى غربى همان ليبراليسم در خدمتسرمايهدارى است. زيرا دمكراسى و پارلمانتاريسم غربى تنها ضامن منافع احزابى هستند كه حافظ منافع خود و در خدمت نظام بورژوازى غارتگر مىباشد و در عمل اين احزاب (صرفنظر از عناوين آنها: سوسياليست و ليبرال دموكرات و غيره) ذاتا متضمن منافع گروههاى سرمايهدارى بوده و همين گروههاى سرمايهدار هستند كه با استفاده از قدرت مالى و تبليغات خود جريان انتخابات را رقم مىزنند.
و بالاخره روح مدرنيته با اصل عدالت فردى و اجتماعى در تضاد است. در قلمرو مدرنيته چون هدف كسب سود براى سود بيشتر بدون ملاحظه هيچ گونه قيد اخلاقى و يا معنوى است، تفكر سابژكتيويستى و تلقى شئانگارانه و ابزارى از ديگران (انسترومنتاليسم)، تصرف بدون مرز در منابع طبيعت، و اعتقاد به اصل فلسفى يوتيليته (يوتيليتاريانيسم بنتهاميسم) يعنى كسب لذت و كاهش هرگونه محروميت و درد و الم و رنج فردى در بعد مادى و حيوانى، اساس و مبناى اصلى همه فعاليتهاى انسان مدرن در جامعه مدرن به شمار مىآيد. پس بديهى است كه عدالت اجتماعى كه به معناى اعطاى حق هر ذىحق مىباشد با روح مدرنيته ناسازگار بوده و همه مدلهاى برخاسته از روح مدرنيته در جهت نفى اصل مقدس عدالت گام برمىدارد و همگى ذاتا ناعادلانه، سرمايهمدار و سوداگرانه مىباشد. زيرانمىتوان هم داعيه بسط سرمايه را داشت و هم تحقق اصل عدالت را انتظار كشيد. به همين لحاظ مدلهاى توسعه غربى در عمل براى كشورهاى دنبالهروى غرب سوغاتى جز بىعدالتى، تشديد اختلافات و فاصله طبقات اجتماعى، تورم و ركود و ناهنجارىهاى فراوان اخلاقى و اجتماعى، بحرانهاى مالى و پولى و وابستگى بيشتر به امپرياليسم در بر نداشته است. چرا كه عقل خودبنياد قدرتطلب ذاتا نمىتواند نظامى عادلانه پديد آورد و عدالت اجتماعى را عينيتبخشد. زيرا عدالت و كشف مصاديق آن كه هدف بعثت همه انبياء الهى و انزال كتب آسمانى استبه حقيقت در قرب به حق، معنا و تعريف مىگردد و انسان مدرن كه نگاهى لائيك و سكولاريستى و آتئيستى (3) به عالم دارد از مرز حقيقت ميلياردها فرسخ فاصله گرفته و از حق و قيقتبسيار دور شده است.
اينك پس از توضيحات مبسوط در خصوص غرب، مدرنيته و ادوار سهگانه آن، و ويژگيها و خصوصيات تفكر مدرن و انسان مدرن (يا انسان بورژوا)، و گرايشهاى مختلف مكاتب عصر مدرنيته، و روح سكولاريستى - ماترياليستى - آتئيستى آن، و بيان حقيقت دمكراسى ليبرال مبتنى بر اومانيسم و مغايرت ذاتى روح مدرنيته با دين و شريعت، و تضاد ذاتى آن با اصل شريف عدالت فردى و اجتماعى، به بيان يكى از مدلهاى مبتنى بر اصل مدرنيته غربى كه محصول اين روح مدرن استيعنى اصل «توسعه» مىپردازيم تا معلوم شود كه آيا نسبتى بين انقلاب دينى و الگوهاى مبتنى بر فرهنگ و تفكر غربى وجود دارد و اصولا آيا اثبات چنين نسبتى امكانپذير استيا خير؟
1. موحد، هادى، مدرنيسم وپسامد مدرنيسم، ماهنامه صبح، تير76، شماره 71.
2. [راسيوناليسم تكيه بر يافتههاى عقل جزوى; اومانيسم محور قراردادن انسان به جاى خدا; سكولاريسم علمزدگى و تلاش براى حل همه معضلات بشر توسط عقل بريده از وحى; ماترياليسم مادهگرايى و نفى عالم غيب و ماوراء محسوسات; لبراليسم گرايش به آزادى براى كسب لذت بيشتر و رفع موانع ارزشى در اين مسير; سابژكتيويسم ذهنگرايى و غلبه احساسات درونى و خواستههاى نفسانى بر انديشه و تفسير بىضابطه و دلبخواهى جهان هستى و واقعيتهاى آن. موعود]
3. آتهئيسم، نقطه مقابل تئيسم يا خداگرايى و به معنى نفى خداست. [موعود]1. دوره پيدايش و تولد مدرنيته كه از نيمه دوم قرن پانزدهم تا نيمه دوم قرن هفدهم ادامه يافت. در اين دوران روح تفكر مدرنيته بيشتر در صورت و اشكال هنرى و ادبيات و تفكرات فلسفى نمودار گرديد
2. دوران رشد و بسط مدرنيته كه از نيمه دوم قرن هفدهم تا نيمه دوم قرن نوزدهم ادامه مىيابد. در اين دوره آراء سياسى، حقوقى و اجتماعى و اقتصادى عصر مدرنيته بيان مىشود و مدرنيته از قالب هنر و ادبيات سياسى به مرحله عمل قدم گذارده و به تدوين نظامهاى سياسى و اجتماعى مدرن مىپردازد.
3. دوران بحران ذاتى و تماميت عصر مدرنيته: اين دوران كه آغاز آن به بحرانهاى اقتصادى نيمه دوم قرن نوزدهم برمىگردد، پايان مدرنيته و پيدايش بحرانهاى ذاتى آن است كه از حاكميتسرمايهدارى انحصارى (امپرياليسم)، وقوع جنگهاى بينالمللى اول و دوم و ظهور دولتهاى خشن سوسياليستى و بحرانهاى متعدد اقتصادى نشات مىگيرد.
مىتوان خصوصيات انسان مدرن يا به تعبير رايجتر صورت مثالى انسان بورژوا را چنين بيان كرد: انسانى متكى به عقل خودبنياد و منقطع از وحى، پشتكرده به معنويت، دنيا مدار، سودجو و لذت طلب، داراى ديدى سابژكتيويستى به ديگران، استيلا جو و استثمارگر و كمىانگار، و سطحى و فرومايه.
عدالت اجتماعى كه به معناى اعطاى حق هر ذىحق مىباشد با روح مدرنيته ناسازگار بوده و همه مدلهاى برخاسته از روح مدرنيته در جهت نفى اصل مقدس عدالت گام برمىدارد و همگى ذاتا ناعادلانه، سرمايهمدار و سوداگرانه مىباشد.